آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

هدیه من

يكشنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۲، ۰۴:۳۶ ب.ظ
امشب تنهام و دارم از خونه می نویسم. این دو سه روز خیلی خوب نبودم. هم از لحاظ جسمی و هم از لحاظ روحی. از پنج شنبه معده درد داشتم. مثل همیشه نبود که می سوخت. درد می کرد این بار. برای پنج شنبه کلی برنامه داشتم که طبق معمول بهشون عمل نکردم. همسرجان خیلی دیر رفت سر کار و من فقط رسیدم یه کمی جمع و جور کنم و غذا بپزم. داشتم تند و تند کارهای غذا رو می کردم و به خیال خودم می خواستم تا همسرجان بیاد یه کمی استراحت کنم. اومدم سرخ کن رو از اونجایی که همیشه می گذارم بردارم که سیب زمینی برای نهار که خورش لوبیاسبز بود سرخ کنم که دکمه درش گیر کرد به شکم قلمبه ام و درش باز شد و خلاصه روغن ها ریخت! افتضاح! روی سیب زمینی و پیازها، روی سرامیک ها. به دیوار، روی زمین! خلاصه تا همسرجان بیاد فقط رسیدم روغن ها رو با روزنامه جمع کنم. اما کف آشپزخونه افتضاح بود. اون که اومد نهار خوردیم و بعد با سیف تمیزش کردیم و بخارشو هم کشیدیم اما خوب خوب نشد. همسرجان که هی می گفت به نظر من خوبه! حالا کف آشپزخونه هنوز از اثر جوهر روزنامه ها سیاهه، اون می گه خوبه! اما خوب دیگه قابل تحمل بود. همسرجان می گفت نی نی جان اولین خرابکاری اش رو کرد! دیگه وقت نشد بخوابم. برای شب هم رفتیم ولایت ما خونه مامان و بابا.تمام جمعه معده درد داشتم. شنبه هم همین طور. کلاً دیروز خیلی خسته بودم و اصلا سر حال نبودم. یهو سر نهار هم که داشتم تنهایی می خوردم یاد یه خاطره تلخ از آخرین تولد دوران تجردم افتادم و در حین نهار خوردن آبغوره هم گرفتم!!!عصر که دیدیم در اثر مذاکرات قیمت طلا یه کمی اومده پایین و احتمال توافق کمه، با همسرجان تصمیم گرفتیم بریم بازار برای خرید هدیه من! همسرجان حاضر نبود خودش تنها بره. هرچی بهش گفتم باید منو سورپرایز کنی، گوش نداد! منم مجبور شدم دیگه! خلاصه رفتیم خریدیم و اومدیم. 30 تومن هم جریمه شدیم چون ماشین رو توی ایستگاه تاکسی پارک کرده بودیم البته دیشب نفهمیدیم و امروز صبح همسرجان قبض رو دیده بود.اومدیم خونه و طبق معمول همسرجان خسته بود و هی گفت زودباش زودباش بریم بخوابیم. منم دیگه از بس که روحیه ام خسته بود نتونستم تحمل کنم یه کمی باهاش کل کل کردم و خلاصه بحثمون شد. یعنی یه شب خوب خراب شد. راستش حوصله اش رو ندارم کامل توضیح بدم. اما خوب بعدش پشیمون شدم. اما دیگه دیر بود!امروز داشتم فکر می کردم تجربه ای که من با نی نی جان دارم رو هیچ کس دیگه نمی تونه درک کنه. می دونم وقتی به دنیا بیاد دلم برای این روزها که توی شکمم وول می خوره تنگ می شه. اون از الان یه بخشی از وجود منه. من از الان می شناسمش و باهاش در ارتباطم. هیچ کس دیگه ای هنوز اونو نمی شناسه. اما من می شناسمش. اون از الان بچه منه. بچه همسرجان هم هست. اما اون الان تجربه ای باهاش نداره. من از الان دارم با خودم همه جا می برمش. اگه من جای اون بودم به خودم حسودی می کردم!!گاهی وقت ها فکر می کنم بعدها من چه جوری طاقت می یارم که دور از من باشه و توی شکمم نباشه؟
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۸/۱۹
آذر دخت

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی