آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

تعطیلات تاسوعا و عاشورا

شنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۲، ۰۲:۳۰ ب.ظ
خوب تعطیلات هم تموم شد و ما برگشتیم. البته من امروز رو هم نرفتم سر کار و تعطیلاتم باز هم ادامه پیدا کرد. نرفتم سر کار چون احساس می کردم که بدنم از زیر تریلی رد شده از بس همه جاش درد می کرد و کوفته بود! راستش حدس می زدم اینطوری بشه و وقتی برمی گردیم اینقدر خسته باشم. نمی دونم چرا اینقدر مهمونی من رو خسته می کنه؟ اگر حساب کنیم خیلی کمتر از روزهای عادی آدم فعالیت داره اما من که ده برابر خسته می شم. خوب تعطیلات من از سه شنبه شروع شد. همسرجان رفت سر کار و من موندم خونه. جمع و جور کردم، وسایل مورد نیاز رو جمع کرد ریختم وسط هال! حمام رفتم و نهار درست کردم تا همسرجان اومد. نهار خوردیم و یه مقدار وسایل رو تکمیل کردم بنا به نظر اون و بعدش اون رفت حمام و دیگه ساعت سه بعد از ظهر بود که راه افتادیم. اون شب سه تا دیگه از برادرشوهرها هم بودند یکی قبل از ما رسیده بود و دو تا بعد از ما اومدند. مراسم عزاداری توی شهر همسرجان هر روز سه قسمت داره. صبح از ساعت 8 تا نماز ظهر. بعدازظهر از ساعت 3 تا اذان مغرب و شب از ساعت 9 تا حدود 1 شب. همسرجان تا رسیدیم رفت برای قسمت دوم اما من موندم خونه. برای برنامه شب هم معمولاً آقایان می رن و خانم ها می مونند خونه. شب حدود ساعت یازده بود که رفتیم برای خواب. من خیلی خسته بودم و زود خوابیدم اما جاری ها بیدار بودند و مشغول گپ و گفت. بعد دو تا از بچه ها مرتب شاید 10 دفعه در اتاقی که متعلق به خانم ها بود و من توش خوابیده بودم رو باز کردند و محکم کوبیدند به هم. عین هر بار هم من خوابم برده بود و از جا پریدم. چندبار هم بهشون تذکر دادم ولی متأسفانه بچه های حرف گوش نکنی هستند. مادرهاشون هم دریغ از یک تذکر! دفعه آخر من خیلی بد از خواب بیدار پریدم. نی نی جان هم داشت به شدت تکون می خورد یا از ترس بود و یا از عصبانیت من خلاصه در اتاق رو قفل کردم و گفتم دیگه کسی حق نداره از این در رفت و آمد کنه. تازه مشت کوبیدن ها توی در شروع شد! باز هم مادرها هیچ تذکری نمی دادند. راستش یه کمی از دست جاری ها دلخور شدم. درسته که بچه ها رو نمی شه کامل کنترل کرد اما خوب یه تذکر ساده که می شه داد. خلاصه که بدخواب شدم رفت. دیگه خوابم نمی برد و خوابیدن توی رختخواب هم مساوی با کمردرد بود. پاشدم رفتم بیرون. ساعت دوازده و نیم بود و همسرجان اومده بود از مراسم. من هم یه کمی بهش غر زدم دلم خنک شد. بعد هم نشستم با موبایلم بازی کردن تا ساعت دو نیم که جاری ها تصمیم گرفتند بخوابند و دیگه می شد مطمئن شد که بچه ها هم می خوابند! اصلا از اول هم اشتباه کردم که زودتر خوابیدم! روزهای بعدی هم بد نبود. چند تایی از مراسم رو رفتم و مشکلی هم خدا رو شکر پیش نیومد. فقط یه مقداری مادرهمسرجان روی مود گوشه و کنایه بود که من فعلاً یه کمی حساسم دیدم حوصله حرص خوردن ندارم و به همسرجان چقلی کردم! اون هم به مادرش تذکر داد و با سرسنگین شدن مادر همسرجان مشکل گوشه و کنایه ها هم حل شد! همون طور که حدس می زدم مشکل دستشویی هم شدیداً حاد بود! به خصوص که بچه ها که دائم در حال شیطنت بودند تا آخرین لحظه صبر می کردند و بعد در لحظه اضطراری پشت یه نفر گیر می کردند و خلاصه شرایطشون دائما اورژانسی بود! اما نشستن زیاد واقعاً خسته ام می کرد و گرما. توی هر اتاقی یه بخاری روشن بود و خب دیگران هم سردشون بود. اما من داشتم از گرما هلاک می شدم. یه اتفاق بدی هم افتاد که تا الان حالم رو گرفته. جاری چهارمی یه پسرکوچولوی یک سال و سه ماهه داره که خیلی خیلی ناز و بامزه است. این بار که دیدیمش تازه راه افتاده بود و خیلی بامزه برای خودش قل می خورد و این طرف و اون طرف می رفت. طفلکی مریض بود و سرما خورده بود. دائم سرفه می کرد و آبریزش بینی داشت و روز آخر تب هم داشت. همون روز آخر هم همسرجان به مامانش گفت کفش هاش رو بپوشون تا ببرمش توی حیاط راه بره من مواظبشم. همسرجان من دیوانه وار عاشق بچه هاست. خیلی هم خوب با بچه ها تا می کنه و بچه ها هم خیلی سریع جذبش می شن و باهاش خوبند. خلاصه ما فسقلی رو برداشتیم بردیم توی حیاط و مثلاً دوتایی مراقبش بودیم. کلی هم کیف کرد و برای خودش راه رفت اما وقتی داشت می اومد تو رفت از پشت یه در که جلوش پرده وصل بود بره تو که پاش گیر کرد به برآمدگی دم در و خورد زمین. من زود بغلش کردم و فکر کردم فقط واسه اینکه خورده زمین گریه می کنه. مامانش اومد و بغلش کرد. اما چند لحظه بعد زیر چشمش کبود شد! ظاهراً موقعی که خورده بود زمین صورتش خورده بود به یه جایی و کبود شده بود خیلی صحنه بدی بود. من و همسرجان خیلی خیلی ناراحت شدیم و خجالت کشیدیم. اما خداییش جاری جان خیلی خوب برخورد کرد و اصلاً به روی ما نیاورد اما خوب ما باید بیشتر مراقب بودیم. کاش قبل از اینکه بیاد تو بغلش کرده بودیم! وقتی که برگشتن شهر خودشون ما زنگ زدیم که حالش رو بپرسیم که گفتند فسقلی سرماخوردگیش بدتر شده و تبش شدید شده و کبودی صورتش هم بیشتر شده. خلاصه که عذاب وجدان داره خفه مون می کنه! جمعه عصر هم که اومدیم خونه مامان و بابا اومدن یه سر بهمون زدند و یه کمی از نذری خودشون که شله زرده برامون آوردند و دور هم شام خوردیم و رفتند. امروز صبح که بیدار شدم دیدم همچنان بدنم کوفته و دردناکه. برای همین تصمیم گرفتم نرم سر کار و استراحت کنم. خیلی چسبید. این روزها توی شلوغی ها حس می کردم از نی نی جان غافل شدم. به خصوص که وقت نمی کردم باهاش حرف بزنم. دلم تنگ شده بود برای اینکه باهم تنها باشیم. امروز حسابی با هم خلوت کردیم و کلی با هم حرف زدیم. خیلی خوب بود. دیگه همین. خلاصه که من بعد از تعطیلات همیشه همین مشکل رو دارم. خسته تر از قبل از تعطیلاتم. همیشه.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۸/۲۵
آذر دخت

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی