آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

سیسمونی

يكشنبه, ۳ آذر ۱۳۹۲، ۰۶:۵۴ ق.ظ
سلام. خوب این روزها که بحث داغ در مورد ژنوه و مذاکرات و از این حرف‌ها. ظاهراً به یه توافقاتی هم رسیدند. اما باید دید که دوستان داخلی و عناصر فعال در امریکا و سایر جاها تا چه حد اجازه می‌دهند که این به قول معروف برج کارتی که مذاکره‌کننده‌ها با کلی فوت‌فوت و کیش‌کیش ساختند پا برجا بمونه. به نظر خیلی اوضاع متزلزل می‌یاد و من زیاد امیدوار نیستم که بعد از شش ماه شرایط به همین گل و بلبلی بمونه. یعنی چشمم آب نمی‌خوره که دوستان داخلی اجازه بدهند. از همین حالا هم دارند کری می‌خونند که اینها چیزی نیست و فایده‌ای نداره و اطمینانی به غربی‌ها نیست و از این حرف‌ها. خوب،‌ امید هم چیز بدی نیست. امیدوارم اوضاع درست شه. به خصوص در مورد داروها،‌ شیرخشک‌ها و تجهیزات پزشکی مشکلات رفع بشه. آمین. من دوباره دیروز رو به خودم مرخصی دادم. آخر هفته خسته‌کننده‌ای داشتم و تصور اینکه شنبه برم سر کار هم برام مثل کابوس بود. الان سر کار اومدن دو تا مشکل عمده برام داره: اول اینکه به محض نشستن روی صندلی حتی برای ده دقیقه وقتی می‌خوام بلند شم گرفتگی و درد شدیدی توی کشاله ران و پاهام احساس می‌کنم که باید چند لحظه‌ای مثل اردک راه برم تا درست بشه اما این مشکل وقتی توی خونه هستم و روی مبل نشستم و پام رو بالا می‌گذارم اتفاق نمی‌افته. دوم اینکه.... خوب من خجالت می‌کشم که باز هم مثل تابستان بگم که گرممه! اما خوب هست. اگه تابستون بیرون از ساختمان و توی سرویس مشکل داشتم،‌ توی ساختمان به دلیل چیلر سراسری و قوی هوا خیلی خیلی عالی بود. یعنی توی ساختمان مشکلی نداشتم. اما حالا بیرون و سرویس هوا خوبه (البته اگه سرویس هم بخاری‌اش رو روشن کنه گرمه!!) اما توی ساختمان! وای خدای من. خوب همکارها احساس سرما می‌کنند که حق دارند و تمام درها و پنجره‌ها رو می‌بندند و من شرشر عرق می‌ریزم. البته حس می‌کنم یه مقداری هم حساس شده باشند چون من یادم نیست که سال‌های پیش اینقدر روی سرما حساس بوده باشند! چهارشنبه یکی از همکارها از یه بخش دیگه اومد توی سالن ما و وقتی داشت از در می‌رفت بیرون به من گفت چرا اینقدر سال شما گرمه!! من هم یه نگاه دردمندانه‌ای بهش انداختم که جانا سخن از زبان ما می‌گویی. خلاصه که گرما همچنان من رو اذیت می‌کنه. تازه بعدازظهرها که همکارها چندتایی‌شون می‌رن استخر و بعد موهاشون خیسه و خلاصه من که له‌له می‌زنم. خدا کنه این دو هفته‌ای که تصمیم دارم بیام سر کار زودتر بگذره و من برم خونه‌مون. واقعاً این روزها سرکار اومدن برام طاقت‌فرسا شده. از دو ماه پیش که تخت و کمد نی‌نی‌جان رو سفارش داده بودیم،‌ پنج‌شنبه رو تعیین کرده بودیم به عنوان تاریخ تحویل. چندین و چند بار هم زنگ زده بودیم و هماهنگ کرده بودیم و تأکید که ما غیر از پنج‌شنبه‌ها و جمعه‌ها توی خونه نیستیم و بقیه روزها امکان تحویل گرفتن نداریم. هر بار هم آقاهه بهمون اطمینان صددرصد داده بود که مطمئن باشید مشکلی نیست و حتماً به موقع تحویلتون می‌دیم. پنج‌شنبه از صبح مامان و خواهر برادرم اومدند خونه ما. بابام هم رفت واسه کارهای ترخیص مادربزرگم. و خوب از شانس ما پنج‌شنبه از صبح اول وقت تا شب یکریز و بی‌وقفه بارون می‌اومد. البته ساعت 9 صبح از فروشگاه تماس گرفتند و هماهنگ کردند که توی خونه هستید یا نه و گفتند که تا 10بارتون می‌آد. اما همون موقع بارون شروع شد. ما فکر نمی‌کردیم بارون مانعی برای ارسال محموله ما باشه. اما ساعت شد 11 و نیم و خبری نشد. وقتی با آقای فروشنده تماس گرفتیم گفت که بارون می‌آد و جنس‌هاتون خیس می‌شه. خلاصه اینکه پنج‌شنبه از دست رفت کامل. قرار شد مامان اینها بمونند خونه ما چون فروشنده گفت که فردا به محض اینکه بارون بند اومد براتون می‌فرستیم. جمعه از صبح آفتاب در اومد. اما هرچی زنگ زدیم مغازه خبری نبود و کسی گوشی رو برنمی‌داشت. تا اینکه به فکر همسرجان رسید که رفت توی سایت آپادانا و از روی اطلاعات نمایندگی‌ها یه شماره موبایل از این فروشنده ما پیدا کرد. تلفن رو یه خانمی جواب داد و وقتی اطلاعات را گرفت گفت که باهاتون تماس می‌گیریم. بعد از نیم ساعت که تماسی گرفته نشد،‌ همسرجان مجدداً‌ زنگ زد به فروشگاه که اینبار جواب داد و گفت که تا 11 و نیم بارتون می‌آد. تا 12 که خبری نشد و بعد یه آقایی زنگ زد به همراه همسرجان که من توی اتوبانم و ماشینم خراب شده اما می‌آم تا نیم ساعت دیگه. تا یک ساعت و نیم دیگه هم خبری نشد. هر چی هم به موبایل آقای راننده زنگ می‌زدیم جواب نمی‌داد. بعداً که فکرشو کردیم به این نتیجه رسیدیم که احتمالاً دوست عزیز رفته بودند نهار بخورند. خلاصه ما هم همه گرسنه و عصبی در انتظار نزول اجلال آقایان. مشکل اینجا بود که ما تمام وسایلی رو هم که توی اتاق بود تخلیه کرده بودیم و توی راهرو و اون یکی اتاق اصلاً‌ نمی‌‌شد راه رفت! خلاصه دیگه ساعت 1 و نیم بود که مامانم آمپر چسبوند و زنگ زد به فروشگاه و با عصبانیت باهاشون حرف زد. بلافاصله زنگ زدیم به راننده که این بار فوراً‌ جواب داد و حدوداً‌ بیست دقیقه بعد اومد. یه راننده و یه پسربچه نهایتاً‌ 12 ساله! تمام بند و بساط رو همسرجان و برادرم خودشون رفتند آوردند بالا (البته با آسانسور!) تازه شروع به کار کردند و بعد از نیم ساعت حضرت آقای نصاب به این نتیجه رسیدند که یک کارتن کم آوردند از انبار! وای دیگه اگه به من کارت می‌زدید خونم در نمی‌اومد. ساعت دو و نیم بود و ما هنوز نهار نخورده بودیم! تازه نگران بودم که بگه یه روز دیگه می‌آییم اما فکر کنم دیگه آقاهه روش نشد. بی هیچ حرفی سرش رو انداخت زیر و رفت که کارتن ناقصی رو بیاره. پسربچه رو هم گذاشت اونجا. بابای من هم که کم‌طاقت دیگه طاقت گرسنگی نداشت. تصمیم گرفتیم نهار رو بکشیم. اینقدر عصبانی بودم که وقتی همسرجان گفت برم به پسره بگم نهار خورده یا نه بهش گفتم کوفت بخوره! اما یه کمی که آروم شدم همسرجان رو فرستادم سراغش که اون هم گفته بود که گرسنه‌ام نیست! اما مطمئنم که نهار خورده بودند. خلاصه که تا ما نهار رو خوردیم آقای نصاب اومد و تا ساعت چهار عملیات نصب طول کشید. اما خدا رو شکر بالاخره تموم شد. اما دیگه اینقدر فشار عصبی وارد شده بود رومون که من یکی اصلاً‌ نا و توان هیچ کاری رو نداشتم. داشتم از خستگی غش می‌کردم. تمام این مدت هم مامان تمام کارها رو می‌کرد و ظرف‌ها رو هم هر چی اصرار می‌کردم که بذاریم توی ماشین قبول نمی‌کرد! من از دست مامان خودم هم باید حرص بخورم ای خدا! دیگه همه دست به دست هم دادند و اتاق نی‌نی‌جان رو چیدیم و مرتب کردیم. خیلی اتاقش بامزه شد. دیگه رسماً‌ اتاقش رو با وسایلش تصاحب کرد. خوب جامون تنگ بود،‌ تنگتر هم شد. فقط نمی‌دونم اگر قرار باشه موقع زایمان من مثلاً‌ خانواده من و همسرجان بیان خونه ما چکار کنیم! چون جا نداریم بخوابن! نهایتاً‌ سه نفر جاشون بشه! خخخخ من که هیچ مشارکتی توی چیدمان نداشتم. یعنی توانش رو نداشتم. فقط نشستم و نگاه کردم. اما خدارو شکر همه چیز خیلی خوب بود. یکی دو مورد کمبود بود که قرار شد به زودی رفعش کنیم. حالا اون اتاق یه نی‌نی فسقلی کم داره که انشاالله به زودی و به سلامتی بیاد و توی اتاقش مستقر بشه. دیروز هم از شدت خستگی (که نمی‌دونم از کجا اومده بود چون من که کاری نکرده بودم) اصلاً‌ به سر کار اومدن فکر هم نکردم. تمام روز رو هم استراحت مطلق بودم. فقط طرف‌های عصر یه کمی همسرجان بهم استرس وارد کردکه بعدش در راستای اینکه یه کمی حالم جا بیاد و بهتر بشم،‌ پاشدم یه کیک پزوندم و شام هم که درست کردم که برای امروز نهار داشته باشیم. البته همسرجان شیفت بود اما تلفنی استرسش رو وارد کرد. ماجرا از این قرار بود که همسرجان من کلاً‌ با تصمیم‌گیری مشکل داره. یعنی کافیه نظر یک نفر رو بشنوه تا تصمیمش و نظرش عوض بشه. من از اول فرآیند انتخاب دکتر و بیمارستان و غیره رو محول کردم به همسرجان. با اینکه مادرم هم پزشک آشنا کم سراغ نداشت اما حس کردم همسرجان دوست داره خودش این کار رو بکنه و من هم این فرآیند رو دادم دست خودش. این دکتری که دارم می‌رم پیشش پزشک یکی از همکارهای همسرجان بوده که اون خانم همکار خیلی ازش تعریف کرده بود. بعدش موقع تصمیم‌گیری در مورد بیمارستان هم همسرجان از یکی از همکارها تعریف بیمارستان ایکس رو شنید و اون همکار گفت که برای زایمان خانمش که طبیعی بوده از اتاق خصوصی این بیمارستان و پرستار خصوصی استفاده کرده و هزینه چندانی هم بعد از احتساب حق بیمه به گردن خودش نیفتاده و خیلی خوب و به صرفه بوده. خوب همسرجان اومد و گفت که ماهم همین بیمارستان می‌ریم و با اتاق خصوصی و پرستار خصوصی. چون من هم در مورد انتخاب روش زایمان شک داشتم هی همسرجان سعی می‌کرد من رو به زایمان طبیعی تشویق کنه و خوب من هم قبول کردم و قرار همین شد. حالا نکته جالب اینجاست که این بیمارستانی که همسرجان خودش توش کار می‌کنه (شیفت‌ها شبی که می‌ره) چندین و چند سال متوالیه که بخش زایمانش رتبه اول رو بین بیمارستان‌های شهر ما می‌یاره و خوب چون یه بیمارستان خیریه هم هست حتی اگه اتاق VIP اش رو هم بگیریم با بیمه تکمیلی حتی یک ریال هم نباید پرداخت کنیم. اما همسرجان از اول گفت که من دوست ندارم تو توی بیمارستان خودمون زایمان کنی. من هم گفتم باشه. تازه این بیمارستان تا خونه ما پنج دقیقه هم فاصله نداره و از این نظر هم خیلی برامون خوبه اما خوب نظر همسرجان این بود و خوب دکتری هم که انتخاب کردیم توی این بیمارستان زایمان نمی‌گیره. حالا دیروز که رفته و از نماینده بیمه یه سری سوالات پرسیده در مورد شرایط و هزینه‌ها و اینها همه‌ نظراتش برگشته. در حدی که از اون بیمارستان ایکس زده شده، به نظرش بیمارستان خودشون خیلی بهتره و می‌گفت اگه می‌شه من برم به دکترم بگم که بیاد توی بیمارستان خودشون زایمان من رو انجام بده و وقتی من گفتم که اون همچین کاری نمی‌کنه،‌ گفت که خوب پس بریم اون یکی بیمارستانی که دکتر می‌ره که خوب اون زیاد بیمارستان درجه یکی نیست. باز من مخالفت کردم که گفت پس بریم بیمارستان ایکس اما اتاق خصوص نگیریم. خلاصه که حسابی من رو گیج کرد و روح و روانم رو ریخت به هم. من هم از دستش عصبانی شدم و گفتم اگه اینطوریه اصلاً من می‌خوام سزارین کنم! بعد هم زود تلفن رو قطع کردم. خوب حرفش خیلی هم غیر منطقی نبود. زایمان توی اتاق نیمه خصوصی (دو تخته) هم خیلی بد نیست اما خوب من از بلاتکلیفی و دم‌به‌دم تغییر عقیده دادن همسرجان عصبی می‌شم. دوست دارم بتونه تصمیم بگیره و بعد روی تصمیمش هم سفت وایسته. اما خوب اون اینطوری نیست. زمان عروسی هم همین بساط بود و در مورد کوچکترین چیزها،‌ مثلاً‌ متن کارت عروسی، با کوچکترین اظهار نظری،‌ نظرش تغییر می‌کرد و می‌زد زیر همه چی. مثلاً‌ دقیقاً‌ شب قبل از عروسی تصمیمش در مورد کت و شلواری که قرار بود بپوشه و من کلی روش فکر کرده بودم و لباسم رو بر اساس اون انتخاب کرده بودم تغییر کرد و یه دفعه تصمیم گرفت به جای کت و شلوار مشکی و پیرهن سفید،‌ توی عروسی کت و شلوار آبی و پیرهن خطدار آبی بپوشی. یعنی دقیقاً‌ همون کت و شلواری که توی عقدمون پوشیده بود چون مامانش گفته بود که شگون نداره داماد شب عروسی‌اش مشکی بپوشه!!!! حالا من نمی‌دونم این همه داماد در سطح جهان که توی عروسی‌هاشون کت و شلوار مشکی می‌پوشن بدبخت می‌شن!!! خلاصه که من جلوی این یکی کوتاه نیومدم و با قهر و گریه و داد و فریاد از پشت تلفن کت و شلوار مشکی رو برگردوندم! حالا باید ببینیم تا زمان زایمان من چند بار نظراتش در مورد بیمارستان و نحوه زایمان را می‌خواد عوض کنه. اما خوب خداییش خیلی به من استرس وارد می‌کنه این‌طوری.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۹/۰۳
آذر دخت

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی