آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

آغاز مرخصی

سه شنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۲، ۰۴:۵۷ ق.ظ
دیروز روز آخری بود که رفتم سر کار. از امروز مرخصی ام و توی خونه. هم خوشحالم و هم ناراحت. سر کار نرفتن الان خیلی خوبه چون حسابی به استراحت نیاز دارم. یعنی تصور اینکه بدون استراحت کردن و ریلکس کردن بیفتم وسط زایمان و بچه داری برام ترسناکه. اما خوب، یه جوری هم سر کار نرفتن برام ناراحت کننده است. انگار انگیزه های آدم از بین می ره. یه جوری زندگی باری به هر جهت می شه و نامنظم. البته شاید به خاطر اینه که من بلد نیستم اینجوری زندگی کنم. پیش خودم که فکر می کنم می بینم بعد از سالها خیلی عجیبه که نخوام صبح از خونه برم بیرون و به فکر این باشم که نهار چی ببرم و شام چی بپزم و... من الان شش ساله که دارم یه تک می رم سر کار. قبلش هم که دانشگاه و درگیری هاش. حالا این تعطیلی (البته تا وقتی که نی نی جان نیومده که همه چیز رو تغییر بده و همه وقتم رو به خودش اختصاص بده) یه جورایی عجیب و غیرمنتظره است. به حدی که اگر من رو ول کنند چون نمی خوام از خونه برم بیرون موهام رو هم شونه نمی کنم. حالا باید کم کم تمرین کنم و یاد بگیرم که چجوری باید اینجوری زندگی کرد. به خصوص که شیفت های همسرجان هم تموم شده و من خیلی خوشحالم. اینقده ذوق دارم که می تونم بدون نگرانی و فکر و در نظر گرفتن هزار تا چیز هرچی دلم می خواد، هر وقت که دلم می خواد می تونم بپزم! هه هه! دیروز کارهام رو جمع و جور کردم و تحویل دادم و از همکارها خداحافظی کردم. وسایلم رو جمع کردم و گذاشتم توی کشو و درش رو قفل کردم. حس عجیبی بود. اینکه بدونی این جایی که روزانه بیشتر از هشت ساعت از وقتت رو توش می گذروندی رو قراره برای یه مدت طولانی حداقل شش ماهه نبینی. خوب حتی اگه آدم محیط کارش رو دوست هم نداشته باشه باز هم بهش وابسته می شه. هی هممش می گفتم این آخرین نهاره. این آخرین چاییه! خخخخخ! تازه از کجا معلوم بعد از شش ماه اوضاع چجوری باشه. اصلاً یه وقت تصمیم گرفتند من رو بیرون کنند و نخوان دیگه برم سر کار! نمی دونم! سعی کردم هیچ چیزی که برام مهمه رو نگذارم بمونه و با خودم بیارم. فقط یادم رفت که هیستوری کامپیوترم رو پاک کنم! و وقت هم نکردم که یه بک آپ از کارهام با خودم بیارم.اشتباه کردم. تقصیر خودمه که همه اش تنبلی می کنم و همه کار رو به لحظه آخر واگذار می کنم. الان یه چیزی فهمیدم: این همسایه روبرویی ما هر روز جارو می زنه خونه اش رو! من قبلاً چون فقط پنج شنبه ها خونه بودم، فکر می کردم فقط پنج شنبه ها جارو می زنه اما انگار هر روزیه! نگرانی ها و استرس هام به اوج خودشون رسیده و هی سعی می کنم که حواس خودم رو پرت کنم. دیشب یه فیلم گذاشته بودم و حسابی توی فضای فیلم غرق شده بودم که مادر همسرجان زنگ زد واسه احوال پرسی. بنده خدا کلی داشت دعا می کرد که نی نی جان سالم بیاد و همه چیز پیش بره اما من اصلا حوصله اش رو نداشتم که در باره این چیزها باهاش حرف بزنم. تازه یه مدت بود که به مدد فیلمه حواس خودم رو پرت کرده بودم و حالا دوباره داشتم پرت می شدم وسط همه اضطراب ها و دلهره ها! خیلی بی حوصله باهاش حرف زدم و الان عذاب وجدان دارم! اعتراف می کنم که گاهی وقت ها آرزو می کنم زمان توی همین الان متوقف بشه. با وجود اینکه الان خیلی سختمه و نه شب خواب درست و حسابی دارم و نه روزها می تونم راحت راه برم و نه یه غذای درست و حسابی از گلوم پایین می ره اما بعضی وقت ها ترجیح می دم اوضاع همین جوری بمونه و نریم توی مرحله بعد. یعنی من باشم و همسرجان و نی نی جان. اما نی نی جان همین جا توی دلم بمونه و من فقط یه مامان بالقوه باشم. از آینده می ترسم. از چیزی که پیش رومه می ترسم. گذشته از اضطراب هایی که واسه نی نی جان و زایمان خودم دارم، می ترسم نتونم از پس دوران بعد از زایمان بربیام. می ترسم نتونم مامان خوبی باشم. می ترسم نی نی جان رو به کشتن بدم! خیلی می ترسم. خیلییییییییی تا دیروز داشتم به همه از همکار و همسرویسی و دوست و آشنا جواب پس می دادم که تا کی می رم سر کار و چرا مرخصی نمی گیرم. احتمالاً از امروز باید جواب بدم که پس کی می زایم! راستش سر کار رفتن تا این تاریخ برام شده بود یه مسابقه با خودم. اصرار داشتم که به نتیجه برسه و از پسش بر بیام. هر چند که اون جوری که می خواستم نشد. بعد از ماجرای زمین خوردن هفته قبل یه جورهایی انگیزه ام کم شد. ترسیدم و دیدم انگار دیگه از پسش بر نمی یام. اما خوب. رسیدم به این تاریخ. اما هنوز برای به دنیا آمدن نی نی جان آماده نیستم. ترجیح می دم یه دو هفته ای صبر کنه نی نی جان. درسته که خیلی نگرانشم و حسابی منتظرم که ببینمش و به حال همه اونهایی که نی نی هاشون صحیح و سالم به دنیا اومدن غبطه می خورم اما باز هم دلم می خواد تا نی نی جان می یاد یه کمی وقت داشته باشم که به خودم برسم و کارهایی که دوست دارم و مطمئنم که بعد از اومدن نی نی جان دیگه وقت نمی شه، رو انجام بدم. فیلم ببینم. غذاهای خاصی بپزم و غیره. همسرجان دست همه سونوگرافی ها و متخصصین زنان رو از پشت بسته و با اطمینان اعلام می کنه که من پنج شنبه یا جمعه هفته دیگه زایمان می کنم! خیلی بامزه است که اینقدر مطمئن حرف می زنه. هر چی هم بهش می گم که بابا بی خیال و به این راحتی نیست قبول نمی کنه. امیدوارم خیلی توی ذوقش نخوره بچه ام!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۹/۱۹
آذر دخت

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی