آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

هفته‌ی سخت

شنبه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۳، ۰۵:۳۹ ق.ظ
یک هفته سخت رو گذروندیم. کم‌کم داشت سختی‌های بچه‌داری یادم می‌رفت و توی روزمرگی‌ها غرق می‌شدم که دوباره برام مرور شد! جمعه هفته قبل بعد از یک آخر هفته خوب و خوش پسرک را بردم حمام. مامان بردش خونه خودشون و خوابونده بودش. ما هم نهار خوردیم. وسط نهار بود که موبایل همسرجان زنگ خورد. از محل کار بود. باید می‌رفت سر کار. همسرجان در رو زد به هم و پسرک بیدار شد. خیلی مظلوم و خوشگل خوابیده بود که من رو مشکوک کرد. رفتم بوسیدمش که دیدم ای وای داره از تب می‌سوزه! آنفولانزایی گرفته بود اون سرش ناپیدا. دو شب اول که اصلا نمی‌خوابید. یک بند گریه و ناله می‌کرد. شب‌های بعد هم از شدت گرفتگی بینی و سرفه خیلی سخت می‌خوابید. از همون روز اول اعتصاب غذا کرد و اصلا غذا نمی‌خورد. از دوشنبه دیگه شیر هم خیلی کم می‌خورد. تازه اسهال هم داشت! خلاصه که تازه داشت یک کمی وزن می‌گرفت که همه چیز خراب شد. دائم باید بغلش می‌کردیم و راه می‌رفتیم تا گریه نکنه. هیچ علاقه‌ای به اسباب‌بازی‌هاش نشون نمی‌داد. دو روز تمام دهنش را بسته نگه می‌داشت و حتی آب دهانش رو هم قورت نمی‌داد. نمی‌دونم چرا. بچه‌ها که توی این سن گلودرد نمی‌گیرند؟ هفته قبل من کلا یک روز و نیم سر کار اومدم. اون نصف روز را مامانم پیشش بود و اون روز کامل را همسرجان. تا دیروز هم که هنوز توی اعتصاب غذا بود. از دیروز عصر یک کمی علائم بهبود نشون داد و یه کوچولو غذا خورد. تازه وسط این همه داستان شنبه برای اون کاری که گفتم توی شهر مامان اینها پیدا شده رفتم مصاحبه. فکر نکنم پذیرفته بشم. شب قبلش اصلا نخوابیده بودم و به خاطر بچه اعصابم خورد بود و دو ساعت هم پشت اتاق معطل شده‌بودم. آقای محاصبه‌گر هم که خواست یک کمی زرنگ‌بازی دربیاره و مثلا مچ بگیره و به من اثبات کنه که بی‌سوادم! نزدیک بود بپرم با دندونام پاره‌اش کنم. تازه حقوقش هم خیلی کمه. خلاصه که این هم پر. بچسبیم به همین کار خودمون! خونه خودمون را هم که داده بودیم اجاره کلی داستان و ماجرا براش پیش اومد که نتیجه این شد که مستأجر چهار ماه زودتر بلند شد. درگیر اون هم بودیم این هفته. پنج‌شنبه هم چون عمه‌جان از خارجه اومده بودند رفتیم منزل مادربزرگ‌جان که آنها را ببینیم و کلی واااا و چرااا شنیدیم که چرا پسرک هنوز راه نمی‌ره. این روزها تمام آرزوی من اینه که پسرکم زودتر راه بیفته. سیزده ماه و نیمه شده و هنوز راه نمی‌ره.کاش زودتر راه بیفته. ):
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۱۱/۱۱
آذر دخت

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی