آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

اشتباهی که به خیر گذشت

سه شنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۴، ۰۵:۱۹ ب.ظ

نمی دونم چه حکمتیه که من همیشه باید تعطیلات به یه نحوی به دهنم زهر بشه! این تعطیلات اخیر هم دچار همین مسئله شد. روز سه شنبه فهمیدم که یه اشتباه هولناک انجام دادم سر کارم. یه بخشی از کار من این طوریه که یک سری مدارک رو برای من می فرستند. بعد من باید صحت و سقم این مدارک رو بررسی کنم و اگه جایی تغییری داشت انجام بدم. بعد امضاهای مورد نیاز رو جمع کنم. بعد بفرستم برای یه نفر توی سازمان بالاترمون توی تهران. بعد اون هم چک کنه و اگه ایرادی داشت به من بگه تا برطرفش کنم. بعد اون بفرسته برای یه وزارتخونه کت و کلفت تا اونها کار اصلی که صدور یه مجوز هست رو انجام بدهند. بعد تأکید اکید هم هست که برای انجام این کارها حداقل یک ماه قبل از تاریخی که مجوز رو نیاز داریم باید انجام بشه وگرنه اونها معذورند از صدور مجوز!
حالا بنده چکار کردم؟ یکی از این مدارک رو که آماده کردم و امضاهاش رو گرفتم و از همه نظر اوکی بوده، یادم رفته برای اون نفر توی سازمان خودمون بفرستم! به همین شیکی. بعد اون بنده خدایی که پیگیر صدور این مجوز بود هم بهم زنگ زده بود سراغ می گرفت بنده با شیکی هر چه تمومتر بهش دلداری میدادم که نگران نباش انجام می شه روالش همینه. بعد دوشنبه هفتته قبل ساعت چهار نمی دونم از کجا به سرم زد که برم تاریخ نامه که ارسال کردم رو چک کنم ببینم کی بوده. و با نهایت تعجب و اعجاب دیدم که اصلا یادم رفته بفرستم!
اگر بدونید که چه روزهایی رو گذروندم از دوشنبه هفته پیش تا الان. می دونم که از نظر خیلی ها این واکنشم غیر طبیعیه اما دست خودم نیست واقعا. خیلی بهم ریختم. همش بدترین سناریوهای ممکن رو پیش خودم تصور می کردم و هی بیشتر و بیشتر اعصابم خورد می شد. دیگه از سه شنبه با کمک خانم همکارم که خدا بهش عمر بده دست به کار پیگیری شدیم. اول مدارک رو فرستادیم و بعد زنگ زدیم به اون آقایی که توی سازمان بالاتر مسئول انجام این کاره. اون هم که خدا عمرش بده از بسکه بداخلاق و گنده دماغه. همش انگار ارث باباش رو از آدم طلب داره. خیلی بد برخورد می کنه و همش منت می ذاره. خلاصه همکار بنده خدا بابت اشتباهی که من انجام داده بودم کلی منت این بابا رو کشید. خوب چون همکارم سابقه اش خیلی بیشتره و خوب ماشالله خیلی هم خوش سر و زبونه حرفش خریدار بیشتری داشت. خلاصه که سه شنبه کلی منت اون آقا رو کشیدیم که همین امروز اطلاعات رو بررسی کن و ارسال کن. اون هم تا تونست منت گذاشت و متلک بارمون کرد!
اون روز که خبری ازش نشد. چهارشنبه هم هر چی باهاش تماس گرفتیم خبری نبود تا ظهر. ساعت سه که بالاخره تلفنش رو جواب داد فرمود که دارم انجا میدم! ای بابا! خلاصه شماره نامه رو ازش گرفتیم و دادیم به نماینده مون توی دفتر تهران که برای یکشنبه پیگیری کنه. اون هم خیلی ناامیدم کرد و گفت که بعیده که اون وزارت خونه به موقع کار رو انجام بده (ما برای بیست و نهم می خواستیم مجوز رو).
تمام پنجشنبه و جمعه و شنبه من گند زده شد با فکر و ذکر این ماجرا! اینکه آبروی کل مجموعه به خاطر من می ره. اینکه این همه آدم روی کار من حساب کردند و حالا من گند زدم. و خلاصه کلی سرزنش.
صبح یکشنبه هم پیگیری ها فایده نداشت چون نماینده مون توی تهران گفت که توی اون وزارت خونه کسی آدم رو به خرج بر نمی داره و ما اگه الان بریم غیر از اینکه عصبانی بشند فایده ای نداره وصبر کنید تا سه شنبه اگه خبری ازشون نشد یه کاری می کنیم!
خیلی ناامید و عصبانی بودم خلاصه. اما صبح دوشنبه که داشتم می رفتم پیش خودم گفتم ناامیدی از رحمت خدا خیلی اشتباهه. من باید با نهایت امید بگم که میشه و خدا هم می تونه. از ته دلم از خدا خواستم که دلم رو شاد کنه. از یه راهی که خودش میدونه!
اومدم سر کار. خبری نبود از ایمیل. اما یه ربع بعدش ایمیل مجوز از اون سازمان اومده بود. باور کردنی نبود. اما خدای مهربون دوباره معجزه اش رو نشون داده بود. خدا رو شکر که به موقع انجام شد. الحمدلله.
بعدش انگار دوباره به زندگی برگشتم. و بعد به فاصله دو سه ساعت دچار یه سرماخوردگی وحشتناک شدم! نمی دونم چرا!
امروز خونه ام. و هنوز دارم به حکمت این ماجرا فکر می کنم. اینکه چرا باید من یادم بره آخرین مرحله کار یعنی ایمیل رو بزنم. اینکه چرا باید اون موقع یهو یادم بیاد. نمی دونم واقعا. اما خدا رو شکر. واقعا به خیر گذشت. و دست همکارم هم درد نکنه. خداوکیلی خیلی پیگیری کرد بنده خدا. اگه من بودم که خیلی زورم می گرفت که بخوام رو خرابکاری یکی دیگه اینهمه ماله کشی کنم! خدا عوضش رو بهش بده انشالله.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۹/۲۴
آذر دخت

دسته گل

کارم

نظرات  (۲)

۲۴ آذر ۹۴ ، ۱۷:۲۴ مـــیـــمـــ ☺☺
:)
خداروشکر که به خیر گذشته 
:)))
پاسخ:
ممنون!
ببخشید دیر نظرتون رو دیدم. سرم خیلی شلوغه!
خداروشکر. همه چی با همون یه لحظه امیدت درست شده. همیشه امیدوارباش. دیدم که میگم
پاسخ:
بله. واقعا مثل یک معجزه بود. خیلی حس خوبی بود!
ببخشید که دیر نظرتون رو دیدم. سرم خیلی شلوغه!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی