آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

اوایل تابستان و ماه رمضان و غیره

دوشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۵، ۰۲:۵۴ ب.ظ

تابستون شده و مهد پسرک خلوت. بعد از مدت‌ها امروز دوباره از رفتن امتناع می‌کرد. دلم دوباره هزار تیکه می‌شه. از فکر اینکه بچه‌ام می‌ره اونجا و تنهاست. رفیق فابریکش اسمش سبحانه. رفیق فابریک که چه عرض کنم: امسال دوبار زخمی اومد خونه با زخم‌هایی که جاش مونده روی دستش و صورتش و قبلش زنگ زدند از مهد که با سبحان دعواش شده و سبحان گاز گرفته. اما سبحان سبحان از زبونش نمی‌افته و عاشقشه. حالا دیروز ازش می‌پرسم سبحان اومده بود؟ (مامان سبحان معلمه) می‌گه نه، سبحان رفته دَدَر! بمیرم برای دلش. فکر می‌کنه هر کی نره مهد رفته دَدَر!
ماه رمضون هم که در گذره. من هفته اول رو گرفتم و فعلا مرخصی دارم. تا اینجاش که گذشته. انشالله تا بعدش هم خوب بگذره. همسرجان که دو روزه حسابی بداخلاق شده و اعصاب نداره.
البته یه بخشی از بی‌اعصابی‌اش مال این بود که مامانش زنگ زده بود بهش که حالم خوش نیست زیاد.
مادر همسرجان چند وقتی بود که از شهر خودشون نمی‌اومد خونه پسرها توی مرکز استان و از رفتار تمامی عروس‌ها شاکی بود که به حد کافی به ما احترام نمی‌گذارند وقتی می‌ریم خونه‌اشون. بعد هم حسابی شاکی بود که من خونه‌ای که توی مرکز استان داشتم رو زدم توی قباله عروس‌ها (سه تا عروس اول البته به ما دو تا آخری‌ها نرسید!) و حالا خودم خونه توی مرکز استان ندارم که اگر خواستم برم دکتر یا هر چی بیام توش مستقر بشم. بعد از کش و قوس‌های فراوان برادر دکتر همسرجان یه خونه خیلی نقلی خریده توی مرکز استان و قرار شده که این خونه در اختیار پدر و مادر همسرجان باشه که هر وقت که اومدند مرکز استان اونجا ساکن باشند.
حالا خونه در اختیارشونه و یه بار برای 10 روز اومدند که هم پدر همسرجان عمل آب مروارید رو انجام بده و هم قصد نمازشون هم درست باشه. توی مدتی که اونجا بودند (که همزمان با امتحانات بچه‌ها بود) پیش می‌‌اومد که یکی دو شب تنها باشند و بچه‌ها بهشون سر نزنند. ما هم که خوب راهمون دوره و همسرجان هم بعضی روزها ماشین نمی‌بره. خلاصه توی اون مدت مادر همسرجان صحیح و سالم بود و هی زنگ می‌زد که من حوصله‌ام سر رفته می‌خوام برم سر خونه خودم و درختهامون خشکید و اینا. حالا که رفتند شهر خودشون از فرق سر تا نوک پاش درد می‌کنه و می‌گه حالم بده.
می‌دونم که اینها همش روحیه و اون بنده خدا واقعا همه اینها رو حس می‌کنه. اما همسرجان من وقتی حس کنه که پدر و مادرش ناخوشند خیلی به هم می‌ریزه. حتی اگه بدونه که این ناخوشی الکیه. من واقعا نگرانشم. با توجه به اینکه سن پدرش هم بالا هست اگر خدای نکرده اتفاقی براشون بیفته همسرجان من از اونهاست که به هم می‌ریزه. به خصوص که به وضوح زمینه افسردگی رو داره. انشالله که خدا سایه‌اشون رو روی سر ما نگه داره.
فشار کاری فعلا یه کمی سبک شده. تا ببینیم کی دوباره موج کار ما رو با خودش می‌بره؟!

نظرات  (۳)

۲۵ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۰۹ حمید رهنما
قلممتون بسیار زیبا و روان هست
با یاری خدا ادامه بدید و چه بسا که در آینده انشاالله بتونید مطالب وبلاگتونو در قالب یک کتاب منتشر کنید
پاسخ:
واقعا اینطوری فکر می‌کنید؟
نه بابا وبلاگ من که همش غرغره!
سلام آذر جانم
خوبی عزیز گل پسر چطوره 
مدتهاست گمت کرده بودم ولی همیشه به یاد و تو پسرکت بودم
تا اینکه امروز از گوگل سرچ کردم و وبت را پیدا کردم 
انشالله روزگار تان شاد باشه همراه با تنی سالم و دلی شاد 
خوشحالم که تا هنوز مینویسی
پاسخ:
سلام زن متأهل جان
خوشحالم که پیدام کردی. متأسفانه بلاگفا اجازه نمی‌ده که آدرس‌های دامنه بلاگ را ثبت کنیم.
چقدر خوبه که آدم دوست‌های نادیده‌ای مثل شما داشته باشه. من هم به فکر شما هستم همیشه. ادامه سفرنامه را ننوشتی پس. من منتظرم.
امیدوارم شما و بچه‌ها و همسرتان شاد و سالم و موفق باشید.
۰۴ تیر ۹۵ ، ۰۰:۵۰ مامان مهدا و محمد صدرا
سلام اول بگم من با نظر دوستان موافقم.....قلمتون بسیار روان و دلنشبنه.....من با توجه به وقت کمی که دارم، مطالبتون را دنبال میکنم....چون به نظرم ارزشمند هستند برای اینکه وقت بذاری.....ب

پاسخ:
واقعا ممنون. لطف داری عزیزم. از این تعریف‌ها دیگه باید بچسبم به سقف چون می‌دونم یه مادر اونم با دو تا بچه چقدر مشغله داره. بازم ممنونم از لطف. :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی