آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

رژیم، غم، تنهایی و سایر شیاطین

پنجشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۵، ۰۲:۴۷ ب.ظ

چند روزیه (اگه بخوام دقیق بگم دو هفته!) که دارم سعی می کنم سالم تر غذا بخورم. تمام تلاشم توی این مدت این بوده که شکر و قند مصنوعی را تا جایی که می شه محدود کنم و در عین حال یه کمی حجم غذام رو کم کنم. خوب توی این مدت کم که هنوز تإثیر قابل توجهی از لحاظ کاهش وزن ندیدم اما به قطع و یقین می تونم بگم که میزان قند و شکر و کیک و شیرینی و کلا خوشمزه جاتی که مصرف می کنیم ارتباط کاملا مستقیم با میزان سورتونین خونمون داره! آقا توی این مدت چنان اخلاقی من به هم زدم که بیا  و ببین! خدا نصیب گرگ بیابون نکنه همنیشینی با من رو!
کم کم در مورد خودم دارم به این نتیجه می رسم که یه جور اختلال روانی دو قطبی دارم که قطب افسردگی و بی حوصلگی توش خیلی قوی تره. زود می رنجم (کلا همیشه اینجوریم) همش می خوام غر بزنم. حوصله پسرک رو ندارم و عصبانیم. از چی؟ خدا میدونه! البته بعد از ماه رمضون یه مقدار اوضاع هورمونی هم به هم ریخته که اون رو هم می تونیم جزو متهمین این حال و هوای شخمی محاکمه اش بکنیم. هوا هم که قربونش برم گذاشته روی اون درجه.
دیروز به همراه همکاران محل کار قدیمی رفتیم دیدن اون دوستی که بعد از مدت ها (سیزده سال) بچه دار شده بود. بعد از بارها که به همه (من جمله خود دوستم) تأکید کردم که هر وقت خواستید خونه اش برین من رو خبر کنید باز هم به صورت کاملا اتفاقی خبردار شدم که دارن می رن و خلاصه خودم رو تپوندم توی خیل بازدیدکنندگان. این ماجرا می تونه کاملا سهوی باشه و اگه یه من ایده آل بودم کلا بی خیال ماجرا می شدم و اصلا بابتش ناراحت نبودم اما حقیقتش اینه که از دیروز تا حالا دارم خودخوری می کنم که چرا به من نگفتند. و جالبه که همش دارم خودم رو ملامت می کنم که ایراد از توئه و یه جای کار خودت ایراد داره که اینقدر دوستت ندارند!
من به خوبی می دونم که رفتارهای همکارهای سر کار قبلی آزارم می داد و اصلا یکی از دلایلی که من از اونجا اومدم بیرون و رنج تغییر شغل را به این نحو تحمل کردم (خداییش یک سال اخیر خیلی فشار بهم وارد شد) رفتار اونها بود. اما یه چیز ملامت گری همیشه اون ته ذهنم بهم می گه که تو خودت هم مقصری. خوب من کلا آدم معاشرتی نیستم. نمی دونم اسمش چیه؟ درونگرایی؟ خجالتی بودن؟ افسردگی؟ هر چی هست من کلا حوصله معاشرت کردن ندارم. برای همینه که همیشه یه کتابی چیزی توی کیفم هست تا اگر موقعیت هایی مثل اتوبوس یا تاکسی یا هر نوع انتظاری پیش اومد مجبور به معاشرت کردن نشم او سرم رو بکنم توی کتابم. جالب اینجاست که تا چند سال پیش حس می کردم خیلی کول و باحالم اما الان می فهمم که این یه ایرادی داره. حداقل اینکه همه اکثریت قریب به اتفاق آدم ها اینجوری نیستند و از چنین موقعیت هایی برای معاشرت کردن استفاده می کنند.
من دوست صمیمی چندانی هم ندارم. نهایت توان نگه داشتن دوستام همین دو تا دوست دوران دانشگاه است که معاشرتمون با اونها هم به سالی نهایتا سه بار دور هم جمع شدن ختم شده.
حالا که خوب نگاه می کنم می بینم که پدر و مادرم هم همین طور هستند. توی تاریخ خانواده ما پر از دلخوری ها و قهر های طولانی پدر و مادرم با خانواده هاشون و رفت و آمدهایی که توی هر سال به یک بار عید ختم شده. دوستی های خانوادگی هم بوده که اونها هم معمولا عمر درازی  نداشتند و الان عمل با هیچ دوست خانوادگی رفت و آمد نداریم. ما واقعا خانواده تنهایی هستیم. برای همین هم هست که هر روز بیشتر خودمون رو توی کار غرق می کنیم.
دلم می خواد این وضعیت رو عوض کنم. اما نمی تونم. همش سعی می کنم سطح معاشرتم رو بالا ببرم اما بیشتر از یه هفته ده روز دوام نمی یارم و باز زرتی از یه چیزی دلخور می شم همه چیز را خراب می کنم و در نتیجه در چشم دیگران یه نموره خل و چل به نظر می یام!

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی