آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۱۱ مطلب در آبان ۱۳۹۲ ثبت شده است

حرف زیادی ندارم بزنم. این روزها سریع و پشت سر هم می‌گذره. همسرجان یه روز درمیون شیفت داره و عملاً همدیگه رو نمی‌بینیم. یه عالمه کار روی هم تلنبار شده که نمی‌رسیم انجام بدیم. خونه به هم ریخته است و من خسته و از پس نظم و ترتیب دادن بهش برنمی‌یام. شب‌ها خیلی خسته‌ام و همه‌اش روی مبل خوابم می‌بره. ساعت کاری‌ام زیاده. اگه تا ساعت دو بودیم خیلی خوب بود. خیلی. مادربزرگ پدری‌ام دو روزه که توی سی‌سی‌یو بیمارستانی که همسرجان می‌ره بستریه. البته توی یه اتاق پست‌سی‌سی‌یو. قبلاً‌ هم گفتم که ماجرای مادربزرگ پدری‌ام خیلی مفصله و یه بار باید در موردش بنویسم. اما خوب خلاصه اینه که راستش من اصلاً هیچ احساس نزدیکی یا محبت مادربزرگ و نوه‌ای نسبت به این مادربزرگم ندارم و مطمئنم که اون هم نسبت به من همین‌طوره. هر چی که هست از طرف من عذاب وجدانه و احساس گناه و از طرف اون توقع. مادربزرگم بین نوه‌های دختری و پسری خیلی فرق قائل می‌شد و می‌شه. همون‌طور که بین فرزندانش قائل می‌شه. در مورد پسرها فقط انتظار داره بدون ابراز هیچ محبتی و در مورد تنها دخترش فقط سرویس‌دهی است بدون هیچ انتظاری. هر چند که در نهایت با عمه‌ام هم دائماً‌ میونه‌شون شکرآبه و عمه‌جان هم چندان دل خوشی از مادرش نداره. مادربزرگم در دوران جوانی پدر و مادرم خیلی ظلم کرده. به هر دوشون. مادر و پدر من حدوداً دو سال توی یک خونه‌ی با مادربزرگ و پدربزرگم زندگی می‌کردند و مادر من همیشه از از اون دوسال به عنوان روزهای کابوس‌وار یاد می‌کنه. خاطراتی که تعریف می‌کنه خیلی دردناک و ناراحت‌کننده است. پدرم هم شاید هیچ وقت مستقیم چیزی نگه چون به هر حال پای مادرش در میونه اما همیشه اذعان می‌کنه که دوران جوانی‌اش و اول ازدواجش سخت‌ترین و تلخ‌ترین دوران زندگی‌اش بوده. همه این‌ها باعث شده که پدر و مادر من از همون ابتدا تصمیم بگیرند که یک زندگی صددرصد مستقل داشته باشند و حتی‌الامکان دور از خانواده‌هاشون. دلیل اینکه دارن توی یک شهرستان دور از مرکز استان زندگی می‌کنند و علیرغم اصرارهای من و برادرم حاضر نیستند به اومدن به شهر ما (که خونه من و مادربزرگ‌ها و خاله‌ها و دایی‌ها همه اینجاست) فکر هم بکنند تمایل به دور بودن از خانواده و آزارهاست (به قول معروف مرا به خیر تو امید نیست،‌ شر مرسان!). خوب تا اینجای کار که به پدر و مادرم مربوطه اما خود من هم تجربه‌های تلخی از برخوردهای مادربزگم داشتم. و همه اینها باعث می‌شه که اون احساس مادربزرگ و نوه‌ای بینمون شکل نگیره. مادربزرگ من الان خیلی تنهاست. عموم که بیشتر از 30 ساله که خارج از کشور زندگی می‌کنه و عمه‌ام هم سه چهار سالی هست که به خارج نقل مکان کرده. پدر و مادرم هم که توی این شهر نیستند. در واقع تنها فامیل درجه اولی که مادربزرگ من توی این شهر داره منم. اما خوب! نمی‌دونم چی بگم. خیلی وقت‌ها خودم هم خودم رو سرزنش می‌کنم اما نمی‌تونم ببخشمش. هنوز هم هر بار که می‌ریم خونه مادربزرگم و اون به مادرم بی‌احترامی می‌کنه (در حالی که مادر من نهایت احترام رو به مادربزگم می‌زاره،‌ نمی‌گم خیل صمیمانه و یا مثل دختر خودش،‌ چون این چیزیه که خود مادربزرگم راه نمی‌ده اما به عنوان یک عروس تا به حال از گل نازک‌تر به مادربزرگم نگفته) من برام خیلی سخته. مادر من تموم زندگی‌اش رو به پای ما بچه‌هاش ریخته. اگر کسی محبت من رو می‌خواد باید احترام و محبت مادرم رو نگه داره و مادربزرگم متأسفانه اصلاً این‌طور نیست و من از این بابت نمی‌تونم ببخشمش. اون عمداً موقع سلام و علیک، موقع پذیرایی یا سر سفره مادر من رو نادیده می‌گیره و به نحوی رفتار می‌کنه انگار وجود خارجی نداره. و این برای من خیلی سخته. برای همین نمی‌تونم باهاش احساس صمیمیت داشته باشم. این چند  روز هم خاله و دخترخاله پدرم توی بیمارستان همراه مادربزرگم بودند. خوب من شرایطم خاصه. ولی اگر باردار نبودم هم فکر نمی‌کنم می‌رفتم اونجا. اما خوب با همه اینها وجدانم یه کمی معذبه. مطمئنم کسی که داره از بیرون به این موضوع نگاه می‌کنه (شمایی که احیاناً دارید این مطلب رو می‌خونید) حق رو به من نمی‌ده. اما خوب من به خودم حق می‌دم. من باید با احساس تحقیر و تبعیض و بی‌محبتی که 20 و چند سال از طرف مادربزرگم دریافت کردم بجنگم و این اصلاً راحت نیست. نمی‌شه آدم‌ها اون موقع که سرحال و سر پا هستند هر رفتاری که دوست داشته باشند انجام بدهند و به محض اینکه افتاده و زمین‌گیر شدند انتظار و توقع محبت و حمایت داشته باشند. محبته که محبت می‌یاره. این نظر منه. دیشب رفتیم ملاقات مادربزرگم. البته توی سی‌سی‌یو که ملاقات معنی نداره اما خوب،‌ همسرجان اومد و به خاطر اون ما رو راه دادند. یه کمی نشستیم و اومدیم. موقع خداحافظی مادربزرگ طبق معمول گریه کرد که من کسی رو ندارم و تنهام. خوب باز هم عذاب وجدان سراغم اومده. اما....
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۲ ، ۰۶:۵۸
آذر دخت
این روزها کم‌کم دارم به شمارش معکوس برای شروع مرخصی نزدیک می‌شم. البته نه اونقدر نزدیک. اما تصمیم دارم که به امید خدا از 15 آذر دیگه نیام سر کار. و خوب این یعنی کمتر از سه هفته دیگه. خیلی جالبه. روزهایی که من پشت سر هم می‌یام سر کار دائم باید به یه عده توضیح بدم که چرا زیاد می‌یام سر کار و چرا استراحت نمی‌کنم و نمی‌مونم خونه. اما یه روز که نمی‌یام همون‌ها ازم می‌پرسن چرا نیومدی و حالت خوب بود و فکر کردیم دیگه نمی‌یایی. البته فکر کنم این بیشتر به این خصلت آدم‌ها برمی‌گرده که چقدر روی دیگران زوم می‌کنند و حرکات دیگران براشون مهمه. البته من نمی‌گم این رفتار بده یا خوب. من خودم به شخصه خیلی کاری به کار کسی ندارم. یعنی هی از دیگران سوال نمی‌پرسم که چرا این کار رو کردی یا اون کار یا اینکه کی می‌ری و کی می‌آیی. یعنی همیشه فکر می‌کنم که شاید طرف نخواد بگه و معذب بشه و یا شاید سوال من فضولی باشه. اما خوب مواردی هم بوده که حس کردم دیگران این نپرسیدن من رو حمل بر بی‌توجهی یا غرور کردند و فکر کردند که من کلاس می‌گذارم. خوب شاید من هم یه کمی زیاده‌روی می‌کنم. نمی‌دونم. یا اینکه من موقعی که ابتدای بارداری‌ام بود دلم نمی‌خواست خودم اعلام کنم که باردارم و دوست داشتم که در جواب پرس و جوی دیگران تأیید کنم که باردارم. اما خوب، من در حالت عادی زیاد راحت نیستم که به سوال‌های متعدد دیگران جواب بدهم. ترجیح می‌دم مواقعی که خودم دلم می‌خواد در مورد برنامه‌هام حرف بزنم.  مثلاً دیروز که من بعد از پنج روز تعطیلات رفتم سر کار از اول اول صبح تا عصر که داشتم برمی‌گشتم بدون اغراق به 12 نفر توضیح دادم که تا کی قصد دارم بیام سر کار و تاریخ زایمانم کی هست و کدوم بیمارستان می‌رم و چجوری قراره زایمان کنم و اینها. تا حدی که کم‌کم خودم استرس گرفتم و حس کردم که وقتم خیلی کمه و باید کارهام رو سر و سامون بدم. تازه در مورد اینکه چرا اینقدر لباس‌ کم می‌پوشم هم به چندین نفر توضیح دادم. باورشون نمی‌شه که با همین ژاکت هم حسابی خیس عرق می‌شم. اصرار دارند که حتی اگه گرمت هم می‌شه باید زیاد بپوشی. اما خوب من در اثر همین زیاد پوشیدن بود که سرما خوردم دیگه. چیز دیگه ترس از قضاوت دیگران هم هست. یعنی شما برنامه‌ای که هزار بار توی ذهنت بالا و پایین کردی و یه تصمیمی براش گرفتی رو کافیه به یک نفر آدم از اینهایی که قضاوت‌گر (جاجو!) هستند بگی و اون بلافاصله یه قضاوت منفی بکنه و این باعث می‌شه توی تصمیمت دودل بشی. مثلاً من هنوز نه در مورد بیمارستانم تصمیم قطعی گرفتم و نه در مورد روش زایمان. یعنی تا حدود 99 درصد روی بیمارستان مطمئن هستم که کجا می‌خوام برم و حدود 70 درصد هم روی اینکه قصد دارم به امید خدا اگر شد و تونستم طبیعی زایمان کنم. اما خوب مطمئن نیستم. بعد آدم‌ها توی سوال‌هاشون این رو هم می‌پرسند و بعد بلافاصله قضاوت خودشون رو هم به آدم ارائه می‌دن و این گیج‌کننده است. نی‌نی‌جان شکر خدا خوبه. هر روز دو سه باری سکسکه می‌کنه. دلم براش می‌سوزه. حتماً اذیت می‌شه! اما خیلی بامزه است. خودم روزی دوسه‌بار دچار حمله استرس می‌شم و انواع سناریوهای نگران‌کننده در مورد نی‌نی‌جان توی ذهنم مرور می‌شه. سعی می‌کنم با یاد خدا آرامش پیدا کنم. امیدوارم همه چیز خوب پیش بره. دارم سعی می‌کنم پیاده‌روی رو زیاد کنم. این چند روزی که خونه مادر همسرجان بودیم نمی‌شد زیاد پیاده‌روی کرد. خیلی محدود و روزی یک بار در حد مثلاً‌ 10 دقیقه پیاده‌روی داشتم. اما روزهایی که می‌آم سر کار نزدیک 40 دقیقه (اما نه پشت سر هم) پیاده‌روی دارم. دکترم گفته از یک هفته دیگه باید برسونمش به روزی یک ساعت. اما هنوز وقت و همت نکردم که ورزش‌های دوران بارداری رو یاد بگیرم و انجام بدم. بعضی‌ها (از همون بالایی‌ها) می‌گن اگه تا الان انجام ندادی دیگه نمی‌تونی طبیعی زایمان کنی. نمی‌دونم. آخه مامان‌های ما که نرمش دوران بارداری انجام نمی‌دادند! البته اونها کارهاشون اینقدر هم نشستنکی نبود. نمی‌دونم. دامنه حرکتی‌ام خیلی کم شده و حسابی سنگین شدم. شب‌ها برای اینکه از این دنده به اون دنده بشم (با پروسه نشستن و چرخیدن و خوابیدن،‌ دو سه دقیقه‌ای طول می‌کشه. نیازم به استراحت بیشتر شده. هر فرصتی گیر بیارم، بی‌معطلی خر و پفم می‌ره هوا! یه کمی هم موقع راه رفتن درد و سنگینی حس می‌کنم. دیگه نی‌نی‌جان و جفتش دارند بزرگ می‌شن و حسابی فشار می‌یارن دیگه. جالبه که آدم توی هر فازی که هست فکر می‌کنه این دیگه آخر سختی‌هاست و از این سخت‌تر نمی‌شه اما خوب می‌شه! معده‌ام هم کماکان به طرف شب سوزناک می‌شه. اگه نی‌نی‌جان از دلم بیاد بیرون و دیگه تکون نخوره جاش خیلی خالی می‌شه. با اینکه این روزها خیلی سخته اما می‌دونم که دلم براش تنگ می‌شه. اما معلومه که دیدنش خیلی بهتره. اینکه ببینی این فسقلی کیه که داره این کارها رو می‌کنه. یادمه قبل از بارداری فکر می‌کردم اینکه یه موجود زنده توی شکم آدم باشه و بخواد وول بخوره ناخوشاینده، اما حالا با هر تکونش عشق می‌کنم و شب‌ها با ضرباهنگ تکون خوردن‌هاش احساس آرامش پیدا می‌کنم و خوابم می‌بره.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۲ ، ۰۶:۳۵
آذر دخت
خوب تعطیلات هم تموم شد و ما برگشتیم. البته من امروز رو هم نرفتم سر کار و تعطیلاتم باز هم ادامه پیدا کرد. نرفتم سر کار چون احساس می کردم که بدنم از زیر تریلی رد شده از بس همه جاش درد می کرد و کوفته بود! راستش حدس می زدم اینطوری بشه و وقتی برمی گردیم اینقدر خسته باشم. نمی دونم چرا اینقدر مهمونی من رو خسته می کنه؟ اگر حساب کنیم خیلی کمتر از روزهای عادی آدم فعالیت داره اما من که ده برابر خسته می شم. خوب تعطیلات من از سه شنبه شروع شد. همسرجان رفت سر کار و من موندم خونه. جمع و جور کردم، وسایل مورد نیاز رو جمع کرد ریختم وسط هال! حمام رفتم و نهار درست کردم تا همسرجان اومد. نهار خوردیم و یه مقدار وسایل رو تکمیل کردم بنا به نظر اون و بعدش اون رفت حمام و دیگه ساعت سه بعد از ظهر بود که راه افتادیم. اون شب سه تا دیگه از برادرشوهرها هم بودند یکی قبل از ما رسیده بود و دو تا بعد از ما اومدند. مراسم عزاداری توی شهر همسرجان هر روز سه قسمت داره. صبح از ساعت 8 تا نماز ظهر. بعدازظهر از ساعت 3 تا اذان مغرب و شب از ساعت 9 تا حدود 1 شب. همسرجان تا رسیدیم رفت برای قسمت دوم اما من موندم خونه. برای برنامه شب هم معمولاً آقایان می رن و خانم ها می مونند خونه. شب حدود ساعت یازده بود که رفتیم برای خواب. من خیلی خسته بودم و زود خوابیدم اما جاری ها بیدار بودند و مشغول گپ و گفت. بعد دو تا از بچه ها مرتب شاید 10 دفعه در اتاقی که متعلق به خانم ها بود و من توش خوابیده بودم رو باز کردند و محکم کوبیدند به هم. عین هر بار هم من خوابم برده بود و از جا پریدم. چندبار هم بهشون تذکر دادم ولی متأسفانه بچه های حرف گوش نکنی هستند. مادرهاشون هم دریغ از یک تذکر! دفعه آخر من خیلی بد از خواب بیدار پریدم. نی نی جان هم داشت به شدت تکون می خورد یا از ترس بود و یا از عصبانیت من خلاصه در اتاق رو قفل کردم و گفتم دیگه کسی حق نداره از این در رفت و آمد کنه. تازه مشت کوبیدن ها توی در شروع شد! باز هم مادرها هیچ تذکری نمی دادند. راستش یه کمی از دست جاری ها دلخور شدم. درسته که بچه ها رو نمی شه کامل کنترل کرد اما خوب یه تذکر ساده که می شه داد. خلاصه که بدخواب شدم رفت. دیگه خوابم نمی برد و خوابیدن توی رختخواب هم مساوی با کمردرد بود. پاشدم رفتم بیرون. ساعت دوازده و نیم بود و همسرجان اومده بود از مراسم. من هم یه کمی بهش غر زدم دلم خنک شد. بعد هم نشستم با موبایلم بازی کردن تا ساعت دو نیم که جاری ها تصمیم گرفتند بخوابند و دیگه می شد مطمئن شد که بچه ها هم می خوابند! اصلا از اول هم اشتباه کردم که زودتر خوابیدم! روزهای بعدی هم بد نبود. چند تایی از مراسم رو رفتم و مشکلی هم خدا رو شکر پیش نیومد. فقط یه مقداری مادرهمسرجان روی مود گوشه و کنایه بود که من فعلاً یه کمی حساسم دیدم حوصله حرص خوردن ندارم و به همسرجان چقلی کردم! اون هم به مادرش تذکر داد و با سرسنگین شدن مادر همسرجان مشکل گوشه و کنایه ها هم حل شد! همون طور که حدس می زدم مشکل دستشویی هم شدیداً حاد بود! به خصوص که بچه ها که دائم در حال شیطنت بودند تا آخرین لحظه صبر می کردند و بعد در لحظه اضطراری پشت یه نفر گیر می کردند و خلاصه شرایطشون دائما اورژانسی بود! اما نشستن زیاد واقعاً خسته ام می کرد و گرما. توی هر اتاقی یه بخاری روشن بود و خب دیگران هم سردشون بود. اما من داشتم از گرما هلاک می شدم. یه اتفاق بدی هم افتاد که تا الان حالم رو گرفته. جاری چهارمی یه پسرکوچولوی یک سال و سه ماهه داره که خیلی خیلی ناز و بامزه است. این بار که دیدیمش تازه راه افتاده بود و خیلی بامزه برای خودش قل می خورد و این طرف و اون طرف می رفت. طفلکی مریض بود و سرما خورده بود. دائم سرفه می کرد و آبریزش بینی داشت و روز آخر تب هم داشت. همون روز آخر هم همسرجان به مامانش گفت کفش هاش رو بپوشون تا ببرمش توی حیاط راه بره من مواظبشم. همسرجان من دیوانه وار عاشق بچه هاست. خیلی هم خوب با بچه ها تا می کنه و بچه ها هم خیلی سریع جذبش می شن و باهاش خوبند. خلاصه ما فسقلی رو برداشتیم بردیم توی حیاط و مثلاً دوتایی مراقبش بودیم. کلی هم کیف کرد و برای خودش راه رفت اما وقتی داشت می اومد تو رفت از پشت یه در که جلوش پرده وصل بود بره تو که پاش گیر کرد به برآمدگی دم در و خورد زمین. من زود بغلش کردم و فکر کردم فقط واسه اینکه خورده زمین گریه می کنه. مامانش اومد و بغلش کرد. اما چند لحظه بعد زیر چشمش کبود شد! ظاهراً موقعی که خورده بود زمین صورتش خورده بود به یه جایی و کبود شده بود خیلی صحنه بدی بود. من و همسرجان خیلی خیلی ناراحت شدیم و خجالت کشیدیم. اما خداییش جاری جان خیلی خوب برخورد کرد و اصلاً به روی ما نیاورد اما خوب ما باید بیشتر مراقب بودیم. کاش قبل از اینکه بیاد تو بغلش کرده بودیم! وقتی که برگشتن شهر خودشون ما زنگ زدیم که حالش رو بپرسیم که گفتند فسقلی سرماخوردگیش بدتر شده و تبش شدید شده و کبودی صورتش هم بیشتر شده. خلاصه که عذاب وجدان داره خفه مون می کنه! جمعه عصر هم که اومدیم خونه مامان و بابا اومدن یه سر بهمون زدند و یه کمی از نذری خودشون که شله زرده برامون آوردند و دور هم شام خوردیم و رفتند. امروز صبح که بیدار شدم دیدم همچنان بدنم کوفته و دردناکه. برای همین تصمیم گرفتم نرم سر کار و استراحت کنم. خیلی چسبید. این روزها توی شلوغی ها حس می کردم از نی نی جان غافل شدم. به خصوص که وقت نمی کردم باهاش حرف بزنم. دلم تنگ شده بود برای اینکه باهم تنها باشیم. امروز حسابی با هم خلوت کردیم و کلی با هم حرف زدیم. خیلی خوب بود. دیگه همین. خلاصه که من بعد از تعطیلات همیشه همین مشکل رو دارم. خسته تر از قبل از تعطیلاتم. همیشه.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۲ ، ۱۴:۳۰
آذر دخت
1- این سه روزه هوای شهر ما هم حسابی آلوده است. محل کار ما یه ویو از بالا به شهر داره و الان سه روزه که هیچی از شهر پیدا نیست. انگار یه لحاف کلفت کشیدن روی شهر. این سه روز من هر صبح سردرد داشتم. اما خوب،‌ خون ما رنگین نیست متأسفانه! هر چند که این مدلی که تهران رو تعطیل می‌کنند هم فایده‌ای نداره. مادری که فرزند مهدکودکی یا دبستانی داره و بچه‌اش تعطیله باید چیکار کنه؟ مرخصی بگیره؟ خوب چرا اگه مشکلی هست همه رو تعطیل نمی‌کنند؟ 2- من فردا رو نمی‌یام سر کار. قراره از فردا بعدازظهر شرفیاب بشیم خدمت مادر شوهر! بله! همسرجان می‌خواد حداکثر استفاده رو از عزاداری‌های شهرشون ببره و خلاصه ما هم ان‌شاءالله از فردا بعدازظهر می‌ریم اونجا تا احتمالاً‌ جمعه بعدازظهر. می‌دونم که خیلی سختم می‌شه. اولاً‌ اینکه خوب مهمونیه و نمی‌تونم ولو بشم برای خودم و مجبورم تا حدود زیادی مودب بشینم و این یعنی ورم پاها. ثانیاً که جمعیت زیاده و 17-18 نفر توی خونه هستند و خوب این مشکلات زیادی من‌جمله صف طویل دستشویی ایجاد می‌کنه! ثالثاً‌ خوب مسئله محرم و نامحرم و ایناست که باید لباس مناسب پوشید و منم فعلاً گرمایی و خلاصه سخته. رابعاً من فقط روی تخت خودمون و با بالش خودم راحت هستم و احتمالاً شب‌ها باید حسابی به خودم بپیچم تا دو ساعت بخوابم. خامساً در راهروی منتهی به دستشویی خیلی صدا می‌ده و شب دستشویی رفتن مساویه با بیدار شدن کسایی که توی هال می‌خوابند من‌جمله مادر همسرجان که خیلی خیلی به بدخوابی حساسه و خوب من هم شبی یه بار دستشویی می‌رم! خلاصه که داریم می‌ریم صفاسیتی! اولش اومدم یه کمی ریپی بیام که امسال نریم و اینا که همسرجان گفت تو نیا من می‌رم. خوب من هم دوست نداشتم که این سه چهار روز از هم جدا باشیم. خلاصه که امید به خدا دارم می‌رم. امیدوارم خیلی سخت نگذره. تازه روزی نیم‌ساعت پیاده‌روی رو چیکار کنم که اگه نرم حسابی معده‌ام بهم می‌ریزه؟ توی شهر سنتی همسرجان که من نمی‌تونم با این شکم قلمبه راه بیفتم برم پیاده‌روی! هه هه هه! 3- دیشب داشتم خواب می‌دیدم که رئیس بزرگمون یه جلسه گذاشته و داره در مورد مشکلی که من الان توی محل کارم دارم حرف می‌زنه. بعدش من هم همه‌ی حرف‌هام رو زدم و خلاصه حسابی از رئیس کوچیک شکایت کردم و گفتم که چی داره اذیتم می‌کنه و بی‌انگیزگی‌ام مال چیه. بعدش رئیس بزرگ حسابی باهام همدردی کرد و قول داد که اوضاع رو درست می‌کنه و همه‌چی خوب می‌شه. از وسط شب که این خواب رو دیدم دیگه حسابی شاد بودم. تازه بعدش خواب دیدم که محل کارمون رفته همون جایی که قبول نشدم و خلاصه وسط شهریم و اینا. یعنی اوضاع محل کار حسابی توی خوابم گل و بلبل بود و من خیلی خوشحال بودم. صبح هم که ساعت زنگ زد و بیدار شدم اولش خیلی خوشحال بودم، بعدش فکر کردم چرا خوشحالم،‌ بعد یادم اومد که آخ‌جون با رئیس بزرگ حرف زدم و همه چی درست شد. بعدش یه کمی فکر کردم و فهمیدم که خواب دیدم و حسابی پکر شدم! هی هی! کاش راستکی بود. در دنیای واقعی هم اینقدر این رئیس بزرگ ما غیر قابل اعتماد و غیر قابل پیش‌بینیه که من نمی‌تونم برم و باهاش حرف بزنم و درددلم رو بگم. تازه‌شم اینقدری که توی خواب شجاعت داشتم رو خودم توی دنیای واقعی ندارم. 4- کم‌کم مدت زمانی که قراره بیام سر کار به کمتر از یک ماه می‌رسه. رییس بزرگ بزرگ (بله، ما اینجا سلسله مراتب بسیار پیچیده‌ای از روسا داریم!) هم که این رو احساس کرده هر روز با یه نامه یه کار جدید برام می‌تراشه. خدا به خیر بگذرونه که بتونم همه کارها رو تا موقعی که مرخصی‌ام شروع می‌شه همه کارها رو به موقع انجام بدم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۲ ، ۰۶:۱۶
آذر دخت
امشب تنهام و دارم از خونه می نویسم. این دو سه روز خیلی خوب نبودم. هم از لحاظ جسمی و هم از لحاظ روحی. از پنج شنبه معده درد داشتم. مثل همیشه نبود که می سوخت. درد می کرد این بار. برای پنج شنبه کلی برنامه داشتم که طبق معمول بهشون عمل نکردم. همسرجان خیلی دیر رفت سر کار و من فقط رسیدم یه کمی جمع و جور کنم و غذا بپزم. داشتم تند و تند کارهای غذا رو می کردم و به خیال خودم می خواستم تا همسرجان بیاد یه کمی استراحت کنم. اومدم سرخ کن رو از اونجایی که همیشه می گذارم بردارم که سیب زمینی برای نهار که خورش لوبیاسبز بود سرخ کنم که دکمه درش گیر کرد به شکم قلمبه ام و درش باز شد و خلاصه روغن ها ریخت! افتضاح! روی سیب زمینی و پیازها، روی سرامیک ها. به دیوار، روی زمین! خلاصه تا همسرجان بیاد فقط رسیدم روغن ها رو با روزنامه جمع کنم. اما کف آشپزخونه افتضاح بود. اون که اومد نهار خوردیم و بعد با سیف تمیزش کردیم و بخارشو هم کشیدیم اما خوب خوب نشد. همسرجان که هی می گفت به نظر من خوبه! حالا کف آشپزخونه هنوز از اثر جوهر روزنامه ها سیاهه، اون می گه خوبه! اما خوب دیگه قابل تحمل بود. همسرجان می گفت نی نی جان اولین خرابکاری اش رو کرد! دیگه وقت نشد بخوابم. برای شب هم رفتیم ولایت ما خونه مامان و بابا.تمام جمعه معده درد داشتم. شنبه هم همین طور. کلاً دیروز خیلی خسته بودم و اصلا سر حال نبودم. یهو سر نهار هم که داشتم تنهایی می خوردم یاد یه خاطره تلخ از آخرین تولد دوران تجردم افتادم و در حین نهار خوردن آبغوره هم گرفتم!!!عصر که دیدیم در اثر مذاکرات قیمت طلا یه کمی اومده پایین و احتمال توافق کمه، با همسرجان تصمیم گرفتیم بریم بازار برای خرید هدیه من! همسرجان حاضر نبود خودش تنها بره. هرچی بهش گفتم باید منو سورپرایز کنی، گوش نداد! منم مجبور شدم دیگه! خلاصه رفتیم خریدیم و اومدیم. 30 تومن هم جریمه شدیم چون ماشین رو توی ایستگاه تاکسی پارک کرده بودیم البته دیشب نفهمیدیم و امروز صبح همسرجان قبض رو دیده بود.اومدیم خونه و طبق معمول همسرجان خسته بود و هی گفت زودباش زودباش بریم بخوابیم. منم دیگه از بس که روحیه ام خسته بود نتونستم تحمل کنم یه کمی باهاش کل کل کردم و خلاصه بحثمون شد. یعنی یه شب خوب خراب شد. راستش حوصله اش رو ندارم کامل توضیح بدم. اما خوب بعدش پشیمون شدم. اما دیگه دیر بود!امروز داشتم فکر می کردم تجربه ای که من با نی نی جان دارم رو هیچ کس دیگه نمی تونه درک کنه. می دونم وقتی به دنیا بیاد دلم برای این روزها که توی شکمم وول می خوره تنگ می شه. اون از الان یه بخشی از وجود منه. من از الان می شناسمش و باهاش در ارتباطم. هیچ کس دیگه ای هنوز اونو نمی شناسه. اما من می شناسمش. اون از الان بچه منه. بچه همسرجان هم هست. اما اون الان تجربه ای باهاش نداره. من از الان دارم با خودم همه جا می برمش. اگه من جای اون بودم به خودم حسودی می کردم!!گاهی وقت ها فکر می کنم بعدها من چه جوری طاقت می یارم که دور از من باشه و توی شکمم نباشه؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۲ ، ۱۶:۳۶
آذر دخت
1- دیروز رفتم سونوگرافی. همون جای قبلی رفتم اما متأسفانه اون همدوره مامانم که همیشه پیشش می‌رفتم و کارش خیلی خوب بود و آشنا رفته برای فرصت مطالعاتی کانادا و خودش نبود و همکارانش بودند. البته اونها هم کارشون خیلی خوبه اما خیلی خیلی بداخلاق بود خانم دکتر. اولاً که دو ساعت تمام معطل شدم. پنج و نیم نوبت داشتم. با سرویس رفتم و پنج و ربع اونجا بودم. ضمن اینکه طبق معمول یکی دو ایستگاه زود پیاده شده بودم و یه پیاده‌روی اجباری هم کردم که بد نبود. از پنج و ربع تا شش و ربع تنها منتظر نشستم. بعدش همسرجان اومد. تا یه ربع به هفت منتظر بودیم که من رو صدا زد. روی صندلی انتظار اتاق سونوگرافی نشستم. نفر قبلی ماموگرافی داشت. تمام شرح گرافی اون رو شنیدم که خانم دکتر برای تایپیست دیکته می‌کرد. تا اومد نوبت من بشه ساعت هفت بود. خانم دکتر به قول خودش می‌خواست بره برای رست که منشی گفت مورد بعدی پرگنانسی هستش و زیاد طول نمی‌کشه می‌خواهید این رو انجام بدید بعد. بعد هم به من گفت برو روی تخت. نفر قبلی بنده خدا هنوز لباس‌هاش رو نپوشیده بود که من رو فرستادند پشت پاراوان. من هم سریع خوابیدم روی تخت که هم خودم کمتر شرمنده بشم و هم اون بنده خدا. کل سونو شاید سه دقیقه هم طول نکشید. تا من بیام سوالی بپرسم یه دستمال کاغذی داد بهم و گفت رشدش خوبه و جنسیتش هم پسره. همین. بعدش هم سریع بلند شد و رفت برای رِست. خدا رو شکر. اما کاش می‌گذاشت یکی دوتا سوال هم بپرسم. یعنی این دکترها نگرانی یه مادر رو درک نمی‌کنند. نمی‌دونم. نمی‌تونم از بین کار خوب و خلوت بودن مطب یکی رو انتخاب کنم. خوب جایی که معروفه به اینکه کارش خوبه،‌ سرش هم شلوغه و وقت کمتر می‌ذاره. البته این طور که دستم اومده اینجا از لحاظ سونوی زنان و ماموگرافی خیلی معروفه. نمی‌دونم کار سونوهای بارداری‌شون هم به همون اندازه معروف هست یا نه. این دفعاتی که رفتم خانم باردار ندیدم. توی شهر ما یه جای دیگه خیلی معروفه برای سونوی بارداری که البته اونجا اکثراً همه برای سه‌بعدی می‌رن. خلاصه که طبق همون جمله کوتاه نی‌نی‌جان ما خدا رو شکر سالمه، رشدش خوب بوده و کماکان پسره! نکته دیگه اینکه تاریخ زایمان را یک هفته زودتر این بار برآورد کرد اما ظاهراً همون تخمینی که توی سونوی 20 هفتگی زده می‌شه دقیق‌تره. وزن تخمینی هم زده 2133 گرم. می‌دونم که این وزن هم خیلی خطا داره و اکثراً بیشتر از میزان واقعیه. 2- بعد از سونوگرافی رفتیم که برای همسرجان کت و شلوار بخریم. توی شهر همسرجان مراسم تاسوعا و عاشورا خیلی مفصل برگزار می‌شه. همه براشون خیلی مهمه و خلاصه از سرتاسر ایران جمع می‌شن توی شهر خودشون به نحوی که می‌گن جمعیت شهر توی این روزها دوسه برابر روزهای عادیه. کلاً‌ مادر همسرجان می‌گه که خیلی از مردم توی این ده روز اصلاً‌ آشپزی نمی‌کنند و صبح و ظهر و شب غذای نذری برای همه هست. البته خانواده همسرجان اعتقاد و علاقه‌ای به گرفتن غذای نذری ندارند و این سه سالی که من می‌رم اونجا غذای نذری اصلاً‌ نگرفتند. البته سال اول که من نمی‌دونستم اینجوریه و خوب طبق عادت خودمون به همسرجان می‌گفتم که کاش نذری گیرمون می‌اومد (من خیلی غذای نذری دوست دارم!) همسرجان یکی دوباری رفت و برای من گرفت اما دیگه تکرار نشد. خلاصه، همون‌طوری که گفتم مراسم تاسوعا و عاشورا خیلی مفصل توی شهرشون برگزار می‌شه و چون همه از شهرهای گوناگون هم جمع می‌شن،‌ به قول یکی از جاری‌ها شوی کت‌وشلوارها و ماشین‌ها هم حسابی به راهه! یعنی همسرجان من برای عید لباس نو نمی‌خره اما برای این مراسم هر سال کت و شلوار نو باید بپوشه. تازه باید چند دست لباس هم با خودمون ببریم که بسته به شرایط از بینشون انتخاب کنه! اکثر همشهری‌ها هم سعی می‌کنند تا قبل از این مراسم ماشینشون رو عوض کنند و ماشین بهتری از پارسال داشته باشند! راستش این چند وقت که همسرجان یه دفعه گیر داده بود به عوض کردن ماشین اصلاً حواسم به نزدیک شدن محرم نبود!!! در آخرین اقدام هم یکی از برادرشوهرها بالاخره بعد از مدت‌ها که از دست ماشینش شکار بود به مناسبت محرم ماشینش رو فروخته و حسابی دنبال خرید یه ماشین جدیده! خلاصه رفتیم برای همسرجان یه دست کت و شلوار خاکی رنگ خریدیم که خیلی بهش می‌یاد. بعد از خرید کت و شلوار هم توی راه یه نیمچه تصادف کوچیک کردیم. اول یه سمند سفید ترمز کرد،‌ بعدش یه سمند نقره‌ای زد پشتش و بعدش هم ما زدیم به سمند نقره‌ای! توی یه راه خیلی خیلی شلوغ و باریک. سمند سفید سریع پیاده شد و صندوق عقب و سپرش رو چک کرد و گفت که طوری نشده و رفت. همسرجان هم اول یه کمی گیج زد و بعدش پیاده شد. در کاپوت باز شده و فلاشرها می‌زد. همسرجان مشغول درست کردن در کاپوت شد و بعدش هم شروع کرد به چک کردن سپر خودمون و ماشین جلویی. توی این گیر و دار از زیر سمند نقره‌ای آب راه افتاد و معلوم شد رادیاتورش سوراخ شده. آقاهه هم اومد گیر داد به ما که تقصیر شماست! حالا من نمی‌دونم ما چطوری با این ماشین فسقلی‌مون زده بودیم به سمند هیکل‌گنده و اون را فرستاده بودیم که بره جلو بزنه به ماشین جلویی و رادیاتورش سوراخ بشه،‌ اما خودمون چیزیمون نشده بود و سپر عقب اون هم که ما بهش زده بودیم چیزیش نشده بود. همسرجان هم عصبانی شد و گفت که به من هیچ ربطی نداره و من دارم می‌رم تو اگه می‌خواستی خسارت بگیری نباید می‌گذاشتی اون سمند سفیده بره و صحنه تصادف بهم بخوره. حالا که صحنه بهم خورده هم نمی‌تونی ادعایی بکنی و من مطمئنم که این رادیاتور هم که سوراخ شده مال اینه که خودت اول زدی به اون سفیده. آقاهه گفت که باشه رادیاتور با خودمه اما سپرم با شماست. همسرجان هم هی رفت به همه جای سپر دست زد و بهش ثابت کرد که سپرش چیزیش نشده. آقاهه هم تا دید سپرش سالمه گفت نه‌خیر رادیاتور هم با شماست و شما مقصرید! خلاصه که همسرجان داغ کرد و سوار ماشین شد و راه افتاد. آقاهه هم موبایلش دستش بود که یعنی زنگ بزنه به پلیس. اما ما که رفتیم. بعد هم که دور زدیم دیدیم که داره ماشینش رو هل می‌ده که از سر راه برش داره. اونجا هم یه خیابون شلوغ که عمراً جای پارک گیر بیاد. نمی‌دونم آخرش چیکار کرد. نمی‌دونم کار درستی کردیم که اومدیم یا نه. قطعاً‌ ما مقصر نبودیم. غیر ممکنه که ما با چنین شدتی زده باشیم و بعد خودمون هیچیمون نشده باشه اونوقت در اثر ضربه ما از جلو رادیاتور اون سوراخ شده باشه. تازه فکر می‌کنم حتی اگر ضربه جلو هم به خاطر ما خورده باشه باز هم خود سمند به خاطر اینکه فاصله ایمنی را رعایت نکرده مقصره. نمی‌دونم. تازه‌شم نمی‌دونم حالا اگه آقاهه زنگ بزنه به پلیس و شماره مارو بده بگه از صحنه تصادف فرار کردند چه مشکلی برامون پیش می‌یاد. خدا به خیر بگذرونه. چیزی که جالب بود این بود که این چند روز که بارندگی بود همسرجان هر وقت از سرکار می‌اومد شوخی می‌کرد و الکی می‌گفت تصادف کردم و یه کمی که من رو می‌ترسوند می‌گفت الکی گفتم. دیروز صبح هم الکی گفت دیروز صدقه دادم بعد که پرسیدم چرا و چقدر گفت الکی گفتم. دیشب توی ماشین بهش گفتم که تا تو باشی دیگه از این شوخی‌های الکی نکنی! آخه آدم که با این چیزها شوخی نمی‌کنه. خلاصه انگار متنبه شده بود! دو سه روزی بود دلم گواهی بد می‌داد و پلک چشمم هم می‌پرید. یه جور خرافاتی من معتقدم وقتی پلک چشمم می‌پره یه اتفاق بد می‌افته. امیدوارم که همه چیز یه همین ختم شده باشه و دیگه دستمون بند نشه. ان‌شاالله. 3- دیشب مامان اینا توی مراسم ولیمه مکه یکی از همکارهای مامان دعوت بودند. ما با خواهر این همکار مامان رفت و آمد خانوادگی داشتیم و من دخترش هم‌سن و همکلاسی بودیم. دورادور شنیده بودیم که عقد کرده و چندسالی بود که دیگه خبری ازشون نداشتیم. دیروز مامان دیده بودشون و عقد رو تبریک گفته بود و بعد متأسفانه بهش گفته بودند که به‌هم خورده. خیلی برای دوستم ناراحت شدم. دختر خیلی خوبیه. امیدوارم زودتر یه مورد خوب براش پیدا بشه. 4- این هفته کامل اومدم سرکار. احساس می‌کنم کوه کندم!!!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۲ ، ۰۶:۵۱
آذر دخت
1- امروز قراره برم سونوگرافی. دعا کنید لطفاً که همه چیز خوب باشه. خیلی استرس دارم این روزها. خیلی... هر چقدر هم تلاش می‌کنم که فکرهای بد نکنم نمی‌تونم. سخته. همش بدترین افکار ممکن به سرم می‌زنه. امیدوارم خدا خودش دلم رو آروم کنه. 2- گاهی از اوضاع مملکت گریه‌ام می‌گیره. رفتارها و دل‌نگرانی‌ها و حرف و حدیث‌ها در حدی بچه‌گانه است که آدم نمی‌دونه چی باید بگه. مثل امسال که برای یک ماه تمام فکر و ذکر و حرف و حدیث دوستان شده بود اینکه فلان شعار رو بدهند یا ندهند. حالا دیروز که رفتند و با تمام زور و قدرت عربده کشیدند امیدوارم خیالشون راحت شده باشه. اما فایده‌ای نداره. دو روز دیگه یه چیز دیگه رو می‌کنند پیراهن عثمان. تازه یه مدتی بود که داشتم به زندگی توی این مملکت دوباره امیدوار می‌شدم اما دیروز که دوباره رفتارها و حماقت‌ها رو دیدم و اینکه چقدر این مردم نمی‌فهمند و چه‌قدر درک پایینی از شرایط دارند و چقدر فراموشکار یا نادانند و نمی‌دانند که لب چه پرتگاهی ایستادند،‌ باز هم این حس بهم دست داد که این مملکت جای زندگی نیست. که هیچ چیز درست نمی‌شه چون آدم‌ها درست نمی‌شند. چون مردم درست نمی‌شند. چون نمی‌فهمند. چون با دوکلمه شعار زود خر می‌شند. هی هی... 3- قبلاً هم گفتم که امیدی به بهتر شدن اوضاع ندارم. خوب اوضاع هیچ فرقی نکرده. دولت تمام تلاشش رو گذاشته روی دیپلماسی که نتیجه‌اش می‌شه این و هر کاری هم بکنه نمی‌تونه غضنفرهای داخلی رو مهار کنه. تازه انگار از خواب بیدارشون کرده و اونها هم دارند نهایت تلاش خودشون رو در راستای گل به خودی زدند می‌کنند. عرصه داخلی رو هم که یا ول کرده یا کاری از دستش بر نمی‌یاد. کالاهای اساسی که روز به روز داره گرون‌تر می‌شه. هارت و پورت‌های اولیه که ارز مرجع رو برمی‌گردونیم و نمی‌گذاریم کالاهای اساسی مردم گرون بشه و فلان و بیسار همه کشک بود و همه‌ی اون کارها رو انجام دادند و همه چیز روز به روز در حال گرون شدنه. من نمی‌گم تقصیر اینهاست. می‌دونم که گندی که اون عزیز دلمون زده به این زودی‌ها جمع شدنی نیست اما کاش اون هارت و پورت‌ها رو هم اول کار نمی‌کردند. تازه تا یه تحولی توی بازار می‌خواد اتفاق بیفته هم جلوشو می‌گیرند. نمونه‌اش جلوگیری از سقوط قیمت دلار و تلاش برای داغ کردن بازار خودرو. باز هم این توهم به آدم دست می‌ده که اینا حتماً خودشون ذینفع‌اند که نمی‌گذارند هیچ چیزی روند نزولی داشته باشه. 4- چند روزه که احساس می‌کنم سنگینی نی‌نی‌جان داره فشار می‌یاره بهم. دردهای تیرکشنده‌ای توی کشاله رانم احساس می‌کنم. خیلی خیلی زود به زود هم نیاز به دستشویی پیدا می‌کنم.  5- با همکارها سر دمای محیط تفاهم ندارم. این سالنی که توش کار می‌کنیم زمستان‌های گرمی داره. آفتابگیره و حسابی گرم می‌شه به نحوی که ما زمستون‌ها کولر گازی روشن می‌کنیم! بعد آدم نمی‌دونه چطوری لباس بپوشه. خوب توی راه هوا سرده و توی سالن ما هوا گرم. هر چقدر هم که سعی کنی لایه لایه بپوشی مثلاً‌ برای شلوار کاری از دستت برنمی‌یاد. من هم که خودم امسال دمای بدنم خیلی بالاست. حالا از شانس من امسال همکارها هم سرمایی شدند. یه همکار آقایی داریم که چون پنجره رو باز می‌کنیم با کاپشن می‌شینه پشت میزش! اما من واقعاً دیگه نمی‌تونم گذشت کنم و فداکار باشم! تصمیم گرفتم یه کمی خودخواه باشم . معنی نداره که همش من بادبزن بگیرم دستم. حداقل باید بتونم پنجره نزدیک به خودم رو باز کنم! اونها یه ماه نیم دیگه من رو تحمل کنند بعد اگه خواستند کرسی بزارن! والله! آیکون یه آذردخت خودخواه و بدجنس! 6- دیشب خیلی دلم می‌خواست یه نفر بود که می‌تونستم باهاش درد و دل کنم. همسرجان که همش شیفته. مامانم هم که دوره و روزی نیم‌ساعت تلفن هم دردی ازم دوا نمی‌کنه. هیچ دوستی آنچنان نزدیکی هم ندارم که شرایط الانم رو درک کنه. دلم می‌خواست یه نفر باشه که به راحتی جلوش گریه کنم و از نگرانی‌هام بگم و اون هم دلداریم بده و بهم بگه دیوونه این نگرانی‌هات همش کشکه! هیچی نمی‌شه. همه چیز خوب پیش می‌ره. نی‌نی‌جانت هم صحیح و سالم می‌یاد بدون هیچ مشکلی. دیشب خیلی احساس تنهایی می‌کردم. خیلی.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۲ ، ۰۶:۲۷
آذر دخت
امروز دوباره دارم اول صبح می‌نویسم بعد تا عصر دوباره دلم می‌خواد بنویسم. اما طوری نیست! دیروز نوبت دکتر داشتم. همسرجان شیفت بود که از یکشنبه هفته قبل کلی هماهنگ کرده بود و قرار بود یه نفر بره به جاش که طبق معمول صبح دیروز زنگ زده بود که من نمی‌تونم برم و خودت برو! خیلی همکارهای گلی داره همسرجان! خلاصه دیگه هماهنگ کرده بود که دیر بره. قرار بود سرویس‌کار پکیج هم بیاد برای راه‌اندازی که اون رو هم کنسل کرد و انداخت به امروز. پارسال پکیجمون دو سه بار خود به خود فشارش می‌افتاد و بعد روشن نمی‌شد یا اینکه آب از زیرش می‌داد. گفتیم امسال که نی‌نی‌جان هم می‌یاد ان‌شاالله ریسک نکنیم و بیاد یه سرویسش بکنه. رفتیم دکتر و خدا رو شکر همه چیز خوب بود. البته تا اونجایی که چک کرد. نمی‌دونم چرا این دکتر من خودش سونوگرافی نمی‌کنه. این طور که شنیدم اکثر متخصص‌های زنان هم هر جلسه سونو می‌کنند اما دکتر من فقط جلسه اول برای تأیید بارداری و جلسه دوم برای دیدن قلب سونو کرد و بعدش دیگه سونوها رو می‌فرسته بیرون. اما خوب قلب نی‌نی‌جان را گوش دادیم که یه کمی صداش فرق کرده بود به نسبت قبل و قوی‌تر شده بود اما از بسکه وول می‌خورد هی گم می‌شد صداش و بعدش هم فشار که خوب بود و بعدش هم وزن که این دفعه هم دو کیلو اضافه شده بود. دیگه برام فلش رو به بالا نزد! خوشحال شدم. اما خوب قبلاً‌ هم گفتم که وزنم شده یه عدد نجومی! دلم نمی‌خواد بنویسمش! از اولی که برام کارت پر کرده خانم دکتر تا حالا 11.6 کیلو اضافه کردم. امیدوارم این دو ماه آخر هم دیگه خیلی زیاد نره بالا تا ان‌شاالله بعد از زایمان یه گلی به سرش بگیرم! این دفعه بهم گفت که سه هفته دیگه بیا. ازش پرسیدم سونو نمی‌خواد که اولش گفت نه. بعدش یه کمی فکر کرد و گفت حالا خواستی هم یه سونو برو تا دفعه دیگه که می‌آیی. همسرجان خیلی اصرار داره که بریم. اون مشکلش تعیین مجدد جنسیته! اما من فقط نگران سلامتی نی‌نی‌جانم! هی فکرهای احمقانه و دیوانه‌وار به سرم خطور می‌کنه و هی استرس می‌گیرم در حد تیم‌ملی! خدایا نی‌نی‌جانم سالم باشه. خواهش می‌کنم. به خانم دکتر گفتم که برم سونو سه‌بعدی که گفت نه لازم نیست. گفتم نگرانم. گفت چه فایده؟ حالا اگه خدا نکرده چیزی هم توی سونو مشخص شد چیکار می‌خوای بکنی؟ بزار بیاد خودش. بعدش هم گفت الان روزی نیم‌ساعت پیاده‌روی داشته باش و از سه هفته دیگه که وارد ماه نهم می‌شی روزی یک ساعت. امیدوارم بتونم برنامه رو جور کنم. دیگه اینکه گفت اگر طی این سه هفته علائم زایمان داشتی برو فلان بیمارستان که امکانات نوزادانش بهتره. اما اگر بعداً‌ شد هر بیمارستانی که خواستی (از بین اون دوتایی که خودش می‌ره) می‌تونی انتخاب کنی. البته من کلاً تصمیم دارم برم همین بیمارستانی که الان گفت. دیگه بعدش اومدیم بیرون با همسرجان. اونم که عجله داشت و حسابی تند رانندگی کرد. راستی دیروز بالاخره یه بارون حسابی اومد توی شهرمون و حسابی هوا تمیز و محشر شده بود. خیلی خیلی هوا عالی بود. یه کمی خنک شده اما خوب من همچنان دمای بدنم بالاست و این خنک شدن‌ها بهم کارگر نیست. خلاصه همسرجان من رو رسوند خونه و خودش با حدود 3 ساعت تأخیر رفت سر کار. من که نمی‌دونم اصلاً‌ با این تأخیر چیزی دستش رو می‌گیره یا نه. اومدم خونه مادر همسرجان زنگ زد. در مورد دکتر پرسید و اینه همه چیز خوب بود یا نه. پرسید سونوگرافی نکرد که گفتم نه! فکر کنم همسرجان پیش اونها هم ابراز نگرانی کرده از عدم اطمینان از جنسیت نی‌نی‌جان! ها ها! از دیروز تا حالا نی‌نی‌جان دوبار سکسکه کرده،‌ یعنی یه سری حرکات ریز متناوب احساس می‌کنم که فاصله‌شون یکسانه. مثل لگد زدن خیلی خفیف با بسامد ثابت که فکر کنم سکسکه کردن باشه. فسقلی عزیزم! دیشب خیلی ناراحت بود. خودم حس می‌کردم. من دیروز خیلی خیلی نفخ داشتم و معده‌ام ناراحت بود. بعد آخر شب در حالت نشسته و ایستاده دیگه نی‌نی‌جان تکون‌های خیلی محکمی می‌خورد و یه جوری با خشم جابه‌جا می‌شد. تا دراز کشیدم بهتر شد و بعد ناخودآگاه خوابم برد. ساعت نه بود که خوابیدم و یازده و ربع همون‌جا روی مبل بیدار شدم. حسابی هم سردم شده بود. دیگه بلند شدم و مسواک نزده رفتم خوابیدم. شب هم که همسرجان اومده بود من اصلا اصلاً نفهمیده بودم. توی شب بیدار شدم دیدم خوابیده کنارم! حالا باید نوبت بگیرم برای سونو. احتمالاً‌ هفته دیگه می‌گیرم. خدا کنه همه چی خوب باشه. خدا کنه. توی مطب دکتر یه خانمی بود که سر حرف رو باهام باز کرد. گفت من بارداری قبلی‌ام دو قلو بود هر دو تا پسر. از وسط بارداری بهم گفتندکه یکیشون درست تغذیه نمی‌شه و رشد نمی‌کنه. هفته سی و چهار هم بودم که حرکتشون کم شد و اورژانسی سزارینم کردند. همون که درست رشد نکرده بود بعد چهار روز نموند. اما قل دوم سالم بود و الان سه سالش بود. حالا دوباره باردار بود. سه ماهش بود و باز هم دو قلو! خیل سخته که آدم همچین تجربه‌ای داشته باشه و باز هم نگران تکرارش باشه! اما خانمه روحیه‌اش خیلی خوب بود. خوش به حالش. امیدوارم این بار همه چیز خوب پیش بره و هر دوتاشون به موقع و سالم به دنیا بیان.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۲ ، ۰۵:۱۶
آذر دخت
امروز خونه ام. نتیجه اینکه توی پست امروز نیم فاصله ندارم! نمی دونم چرا حوصله ام نمی شه درست کنم کیبورد خونه رو. دیروز سه تا برخورد متفاوت داشتم که برای یه روز آدم یه ذره دوزش زیاد بود: اولش یکی از همکارها که تازه زایمان کرده از مرخصی زایمان برگشته بود و اومده بود سر کار. نتیجه اینکه مرخصی زایمان 9 ماهه هنوز اجرا نمی شه و همون شش ماهه. واقعاً که! بعدش این همکار عزیز من رو که دید برگشت به یکی دیگه از همکارها گفت آخی بنده خدا چه وضعی داره بیچاره!!! منم همین طور داشتم نگاه می کردم و با خودم می گفتم که آخه مگه من چمه یا چه ریختی شدم که اینجوری می گه؟! حالا درسته توی پست دیروز یه کمی نک و نال کردم اما خوب اوضاع و احوالم اونجوری هم نیست که کسی بخواد اینجوری دلش به حالم بسوزه! بعدازظهر هم که داشتم آماده می شدم بیام خونه یکی دیگه از همکارها دیدم و گفت امروز داشتیم غیبتت رو می کردیم و گفتیم بنده خدا آذردخت خیلی سنگین شده و خیلی سختشه و خیلی گناه داری که با این وضع باید بیایی سرکار و.... خلاصه که اونم حسابی بهم روحیه داد! گفت چقدر اضافه کردی گفتم راستش نوبت دکترم شنبه است و یه ماهیه که وزن نشدم اما فکر کنم حدود 12 کیلو. بعد گفت بیشتر به نظر می یاد. منم گفتم خوب شاید یه کمیش هم مال ورمه. بعد اون گفت ورم هم خیلی خطرناکه ها . مواظب باش. خلاصه هر چی من گفتم که اون بی خیال بشه و دست از سر من ورداره اونم کوتاه نمی اومد! بعد چون خودش از اونهایی بود که توی دوران بارداری اش  هفته ای دو روز می اومد سر کار هی هر دفعه من رو می بینه می گه چرا تو اینقدر می ایی سر کار؟ اینقدر نیا استراحت کن. بگو دکترت برات مرخصی بنویسه. دیروز بهش گفتم سر کار اومدن برام مفیده. اگه خسته نشم که دیگه شب ها خوابم نمی بره. بعدش توی راه که داشتیم می اومدیم یه دختری هست که با هم از سرویس پیاده می شیم و با هم می آییم تا سر کوچه ما. بعد این دختره هم برگشته می گه بارداری حسابی روت تأثیر گذاشته ها. خیلی یواش راه می ری! چقدر وزن اضافه کردی؟ می دونم هیچ کدومشون حرف بدی نزدند. اما خوب یه کمی دوزش برای یه روز زیاد بود. وقتی اومدم خونه خیلی انرژی منفی جمع شده بود توی سرم. رسیدم خونه نشستم به آبغوره گیری! خداییش آخه توی این شرایط از دست من کاری بر نمی یاد. می دونم که اضافه وزنم زیاده اما واقعاً  کاری نمی تونم بکنم. می دونم به خاطر کم شدن تحرکمه اما خوب کاریش نمی تونم بکنم. قبل از بارداری هم که رفتم پیش متخصص تغذیه بهم هشدار داد که تو حجم عضله بدنت کمه و اگه باردار شی اضافه وزنت زیاد می شه اما خوب نشد که بشه. حالا اینجوری شده. به نظر من به یه زن باردار نباید موج منفی داد. خودش به اندازه کافی آسیب پذیر و حساس هست. تنها چیزی که نیاز داره یه کمی روحیه است و دو کلمه تجربه.  بعد همسرجان هم شیفت بود. اما یه سر اومد خونه. تا اون اومد من یه کمی بهتر بودم اما اون که اومد حواسش یه جای دیگه بود. همسرجان من هر چند وقت یه بار تصمیم ناگهانی می گیره که ماشین عوض کنه. اونم توی شرایطی که پول نداره! خوب ما تازه یه ساله که از زیر بار یه قسط کمرشکن خلاص شدیم. یه سال هم نیست 10 ماهه. خوب یه مقداری تونستیم پس انداز کنیم اما نه زیاد. ماشینمون هم کمتر از دو ساله که خریدیم. ماشین رو صفر خریدیم و خدا رو شکر هنوز سالمه و مشکلی برامون ایجاد نکرده. اما همسرجان هر چند وقت یه بار یهو تصمیم می گیره ماشین عوض کنه. به خصوص مواقعی که بحث گرون شدن ماشین داغ می شه. دیروز دوباره برنامه ریخته بود که کل ته حساب ها رو جارو کنه و خلاصه حسابی ما رو مفلس کنه تا بتونه یه ماشین ثبت نام کنه. برام جالبه که من به چه چیزهایی فکر می کنم و ذهنم درگیر چه چیزهاییه و اون چه مشغولیت هایی داره! حالا هر چی هم من بهش می گم که بزار نی نی جان بیاد بعد گوشش بدهکار نیست. تئوریش هم اینه که اگه بره اونور سال ما دیگه تا آخر عمرمون توی همین پراید می مونیم و نمی تونیم ماشین عوض کنیم! یه کمی که گذشت حس کرد من سر حال نیستم و هی گیر داد که چته و چی شده و خلاصه یه کمی هم برای اون آبغوره گیری کردم. دستش درد نکنه. یه عالمه بهم دلداری داد و کلی روحیه. گفت اگر به کسی مربوط باشه، منم و من هم برام اصلا مهم نیست. تازه تو هم اراده اش رو داری و می تونی و دوباره خوب می شی و اینا. خلاصه که خیلی بهم روحیه داد و خیلی بهتر شدم. بعدش هم رفت. اما خوب انرژی زیادی از دست داده بودم. برای امروز نهار نداشتیم. باید غذا درست می کردم که همسرجان گفت قصد داره امروز رو روزه بگیره چون امروز روز مباهله است. از غذا درست کردن هم معاف شدم. شام خوردم و نشستم پای تلویزیون. وسطای سریال پژمان بود که خوابم برده بود. ساعت یازده بیدار شدم و پا شدم رفتم سر جام خوابیدم. همون موقع هم تصمیم گرفتم که امروز نیام سرِکار. خلاصه که امروز خونه ام. نی نی جان ماشاالله هزار ماشاالله بزرگ شده. یعنی وقتی کش و قوس می آد محدوده ی بزرگتری توی شکمم رو جا به جا می کنه. حس عجیبیه. یه آدم دیگه داره توی بطن من زندگی می کنه. یه آدم واقعی!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۲ ، ۰۷:۳۱
آذر دخت
دلم می‌خواد بنویسم اما مطلب خاصی ندارم که ازش بنویسم. با همسرجان هم همین مشکل را دارم. اون هر روز که می‌یاد خونه یه عالمه حرف داره که بزنه اما من نمی‌دونم چرا هر چی فکر می‌کنم چیزی به ذهنم نمی‌رسه که بگم!‌ حس می‌کنم خیلی کسل‌کننده هستم! اما واقعاً اتفاقی نمی‌افته توی روزهام که بخوام بنویسم. یه موقعی کلاس زبان می‌رفتم و هر بار که می‌رسیدیم توی کلاس مربی اصرار داشت اتفاقاتی که اون روز برامون افتاده رو به انگلیسی تعریف کنیم و خوب من هیچی به ذهنم نمی‌رسید که تعریف کنم! هیچ اتفاقی نیفتاده بود خوب. حالا هم همین‌طوره. روزهای عادی که نه بیرون رفتیم و نه کار خاصی کردیم، حرفی برای گفتن نیست. خوبه یه کمی از حال و هوای بارداری بگم. خوب، سنگین شدم، از روی زمین بلند شدن برام سخته. عصرها پاهام حسابی ورم می‌کنه و راه رفتن روشون دردناکه، معدم اکثر شب‌ها سوزش داره،‌ بسته به غذایی که می‌خورم گاهی اوقات کمتر و گاهی اوقات بیشتر (غذاهای تند و پرادویه دشمن معده‌مه)، همچنان از چایی خوشم نمی‌یاد و خیار حالم رو بد می‌کنه. داشتم فکر می‌کردم نکنه این حالات بعد از اتمام بارداری باقی بمونه؟ شب‌ها یک بار باید بیدار شم برم دستشویی! تقریباً هر یک ساعت یک بار بیدار می‌شم و دنده به دنده می‌شم. اما اگر زود نخوابیده باشیم خیلی مشکل بیخوابی ندارم اما کلاَ‌ خوابم خوب نیست. یعنی حین خواب بدنم کوفته می‌شه و نفسم تنگ و صبح‌ها که بیدار می‌شم خوشحالم که شب تموم شده. دیشب اولین بارون پاییزی امسال توی شهرمون اومد. خیلی اوضاع بارندگی اینجا خرابه. خدا بهمون رحم کنه. حسابی خشکسالیه امسال. امروز هوا خیلی لطیف شده بود. نی‌نی‌جان هم خوبه. مدل تکون خوردنش عوض شده و دیگه کمتر پیش می‌یاد لگد بزنه. بیشتر جابه‌جا می‌شه و می‌چرخه. دلم ‌می‌خواد ببینمش. دلم می‌خواد برم سونوی سه‌بعدی. شاید رفتم. یکشنبه رفتیم و یه کمی خورده ریز دیگه واسه سیسمونی خریدیم. بالاخره صندلی ماشین هم خریدم. یه مدل نسبتاً‌ خوب و ایمن. 300 هزار تومن فقط برای صندلی ماشین! البته در مقایسه با همکارم که یه کالسکه چیکو خریده 2میلیون و 600 خیلی هم خرج عجیبی نکردم. خیل هزینه لوازم بچه بالاست. تازه آدم مطمئن هم نیست که استفاده می‌شن یا نه. متأسفانه ‌آشپزخونه‌مون سوسک پیدا کرده! فکرش خیلی خیلی عصبی‌ام می‌کنه. شب‌ها پیداشون می‌شه و روزها نیستند. دلم نمی‌خواد شب‌ها برم توی آشپزخونه و ببینمشون. فکر می‌کنم از فاضلاب می‌یان چون یکی دوبار توی دستشویی هم از همون سوسک‌ها دیدم. عذاب وجدان هم رهام نمی‌کنه فکر می‌کنم به خاطر اینکه این مدت به اندازه قبل به نظافت خونه نرسیدم این‌جوری شده. نمی‌دونم چیکار کنم. فعلاً‌ رفتم از این خمیرهای سوسک‌کش امحا خریدم. نمی‌دونم مؤثره یا نه. خیلی خیلی ناراحتم. به خاطر شرایطم هم نمی‌تونم از حشره‌کش استفاده کنم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۲ ، ۰۶:۱۱
آذر دخت