آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۶ مطلب با موضوع «برادرم» ثبت شده است

کی بود قرار بود زود به زود بیاد؟ حتما من نبودم!
نمی‌دونم از کجاش باید بنویسم و اینکه با این وضعیت نوشتن من آیا هنوز کسی اینجا رو می‌خونه یا نه و اینکه آیا اصلا کسی هنوز وبلاگ می‌خونه یا نه؟ امروز که بعد از نزدیک 5 ماه اومدم 5 تا کامنت داشتم که چهارتاش ابراز محبت دوستان ندیده بود که خیلی بهم چسبید و چند تایی هم خصوص در مورد اون پست diastasis Recti که هنوز دارم براش کامنت مشورت خواهانه می‌گیرم که باید به دوستان عرض کنم اگر من بیل‌زن بودم یه بیل به شیکم خودم می‌زدم و اینجوری یهویی وارد بارداری دوم نمی‌شد. بله من اون مشکل را اصلا حل نکردم و الان در ماه ششم بارداری یه شکم عظیم دارم که قطعا بعد از بارداری مشکلش تشدید خواهد شد.  حالا صبر کنید بیبینید اگر به امید خدا و به سلامتی زاییدم چه گلی به سر این شیکمم می‌گیرم اگر نتیجه‌ای داشت به شما هم می‌گم!‌:))
خوب، اینکه چرا این مدت ننوشتم دلایل زیادی داشت. یکی اینکه اون اوایل خیلی حالم بد بود. در کل ویارم مثل پسرک بود مدلش اما یا شدتش بیشتر بود یا اینکه چون امکان استراحت نداشتم بیشتر بهم فشار میومد. اصلا می‌خواستم بمیرم. اون همه هم که امیدوار بودم که نزدیکی به مامانم این دفعه به نفعمه خوب اصلا اینجوری نشد و به دلیل همون درگیری‌های عروسی و اینها مامانم اصلا وقت سر خاروندن نداشت و تو بگو یه وعده غذا توی اون دوران ویار من! تازه اینقدر درگیر بودند که پسرک رو هم کمتر از قبل هندل می‌کردند و خلاصه من خیلی بهم سخت گذشت و پسرک نازنینم بیشتر. من همش از ساعت نه شب روی مبل می‌خوابیدم و هی میومد منو صدا می‌زد که مثل قبل باهاش بازی کنم و من هر بار با حال تهوع و تپش قلب و خلاصه حال خراب بیدار می‌شدم و بعضا دعواش هم می‌کردم. از همسرجان هم اگر می‌خواستم کمک کنه یه جوری رفتار می‌کرد انگار دارم برده‌داری می‌کنم. کمکی هم که ازش می‌خواستم در حد این بود که مثلا بسته بندی صبحانه و نهار فردای خودش رو آماده کنه و دیگه حداکثرش مثلا دو تا لقمه نون و پنیر واسه صبحانه من و پسرک بگیره و یه جوری با عصبانیت این کار رو مِی‌کرد انگار می‌گفتم مثلا کل فامیل من رو مهمونی بده! و متأسفانه اگر ازش می‌خواستم توی کارهای پسرک یه کمی کمکم کنه هم تمام دق و دلی‌ها رو سر پسرک نازنینم در می‌آورد و هی هم بهش می‌گفت که مامان نی‌نی‌کوچولو توی دلشه نمی‌تونه فلان کار رو بکنه نتیجه‌اش شد یه غم بزرگ توی دل پسرکم و پیدا کردن علائم اضطرابی که این روزها بزرگترین دغدعه و غصه‌ی منه.
اوضاع کاریم هم طوری بود که خیلی نمی‌تونستم مرخصی بگیرم و خلاصه دو سه ماه اول اینجوری سخت گذشت. البته دوره‌ی ویارم از زمان پسرک کوتاهتر بود و سر دوازده هفته خدا رو شکر تموم شد و من از این رو به اون رو شدم و خدا رو شکر تونستم عنان یه سری کارها رو دستم بگیرم.
اما بعدش تازه ماجراهای بعدی شروع شد. عروسی داداشم که برای 23 آذر فیکس شده بود. از اوایل مهر حال مادربزرگ پدری‌ام که فکر کنم قبلا هم گفته بودم که حالش چندان مساعد نبود و به دلیل سرطان کبد دکترها یه ددلاین یکساله رو براش مشخص کرده بودند به وخامت گذاشت. اون که این حدودا نه ماه از زمانی که براش تشخیص گذاشته بودند را نسبتا خوب و بدون علامت شدیدی سپری کرده بود یکدفعه افتاد توی دوره شدید بیماری و ظرف یکی دو ماه شدیدا بیماری پیشرفت کرد.
شرایط جوری شد که برگزاری عروسی داداشم در هاله‌ای از ابهام بود. توی این شرایط سخت ما هم خانواده زن داداشم حاضر نشدند ذره‌ای از رسم و رسوماتشون کوتاه بیان و چند بار مامانم اینها رو کشوندند شهر زن داداشم. ضمن اینکه به نسبت رسومات ما هم کلی از کارهایی که اصولا باید خانواده دختر انجام بدهند و و تقبل کنند رو گفتند ما رسم نداریم و مثلا کلی مامان و بابای من باید عروس خانم رو برمی‌داشتند هی اینور و اونور می‌بردند تا ایشون لطف کنند و فرش و لوستر و غیره بپسندند و بخرند. چیزهایی که از نظر رسومات شهر ما کاملا با خانواده دختره. فقط کافی بود مثلا یکی مثل مادرشوهر من یه همچین چیزی رو خبردار می‌شد! یا اصلا مامان من یکی مثل مادرشوهرم بود. دیگه خوراک طعنه و کنایه سه سال این عروس جور بود! اما خوب وقتی آدم مثل این زن داداش من شانس داشته باشه و از اول به قول معروف گلیم بختش رو سفید بافته باشند، من به شخصه جرئت یک کلمه سخن گفتن نداشتم. اگر کوچکترین اعتراضی می‌کردم که مثلا مادر من شما که خودت راه به حالت نمی‌بری و شاغلی و یه مادرشوهر محتضر داری چرا باید کلی وقت و انرژی صرف کارهایی بکنی که بهت مربوط نیست یا اینکه چرا باید تا گوشت توی فریزر عروس خانم رو هم تو تأمین بکنی، مامانم زودی پخی می‌کرد توی دلم که حساب کار خودم رو بکنم. خلاصه که آی حرص خوردم من. آی حرص خوردم. واقعا خواهر شوهر بودن کار دوشواری است و آدم ناچارا خبیث می‌شود! یه وقتهایی واقعا از خودم می‌ترسیدم! خداییش یکی از ترسناک‌رین حس‌هایی که می‌تونه انسان رو درگیر خودش کنه حسادت! واقعا با تمام وجودم آرزو می‌کنم که بتونم این حس رو توی وجود خودم بکشم اما خوب سخته! :))
دیگه کلی با خوف و رجا و نگرانی گذشت که آیا این مراسم برگزار می‌شه یا نه. همزمان با این وخامت حال مادربزرگم متوجه شدیم که عمه‌ام هم دچار سرطان شده و مشغول شیمی‌درمانیه و همچنین پدربزرگ مادری‌ام هم توده‌ای توی حنجره‌اش داره که به دلیل محلش امکان نمونه‌برداری و جراحی‌اش نیست و باید رادیوتراپی بشه! یعنی آنچنان درگیری‌های ذهنی داشتیم که خدا می‌دونه. و اینجا بود که من دچار یکی از سخت‌ترین عوارض حاملگی این دفعه شدم. دچار حملات اضطرابی شدیدی می شدم که واقعا بعضا از خدا طلب مرگ می‌کردم. بیس کلی‌اش هم نگرانی بیمارگونه در مورد پسرکم بود. دائم افکار بد و منفی در مورد پسرک و سلامتی‌اش می‌کردم که خوب البته همچنان هم ادامه داره. در یک موردش، پسرک یکی دو روز توی اون اواسط پاییز که یه کمی سر شده بود دچار تکرر ادرار شده بود. من یک روز که سر کار بودم و یکی از حملات نگرانی بهم دست داده بود فکر کردم که نکنه علامت دیابت باشه. عصرش رفتم خونه و به مامان گفتم که خوبه با گلوکومتر بابا قندش رو اندازه بگیریم و گلوکومتر قندش رو 250 نشون داد در حالی که بقیه رو حدود 120 که نرمال بود نشون می‌داد. قرار شد فردا بریم آزمایش اما شبی که سپری کردم نگفتنی بود. هزار بار مردم و زنده شدم و الان همش امیدوارم که اون حال و احوالی که من توی اون نزدیک 24 ساعت داشتم به این یکی نی‌نی خیلی آسیبی نزده باشه. فردا صبح پسرک رو بردیم آزمایش خون و ادرار ازش گرفتیم و خوب خیلی بچم اذیت شدو هنوز هم ازش به عنوان یه خاطره بد یاد می‌کنه. عصرش مامانم رفت نتیجه قند ناشتاش رو گرفت که نرمال بود و از پشت تلفن بهم گفت و من همش گریه می‌کردم پشت تلفن. اما بعدش آزمایش خونش کم‌خونی نشون داد و تازه دور جدید اضطرابها برای اون شروع شد. اینقدر هم سرمون شلوغ بود که به هیچ نحوی فرصت نمی‌شد پسرک را ببریم دکتر اطفال. در این بین همسرجان هم حسابی درگیر بود البته اون که همیشه درگیره من یادم نمیاد چی بود. فکر کنم فکر و ذکرش پایان‌نامه فوق لیسانسش بود. قرار بود پایان‌نامه نده و آ»وزش محور طی کنه اما گفتند که نمی‌شه و اون هم دیگه حساب ذهنش درگیر این ماجرا بود و حتی فرصت نمی‌شد که یه تفریح کوچولو بریم که یه کمی حال و هوای من عوض بشه. دیگه برای روز تولدم قرار شد هر دو مرخصی بگیریم و بریم رستوران و بعدش هم پسرک رو ببریم دکتر. دکترش هم آزمایش رو دید و گفت با این فاکتورها مشکلش تالاسمی مینور هست و بعد هم از اونجایی که دکتر فوق‌العاده‌ایه مشکل اصلی رو زود تشخیص داد و گفت ایراد کار غذا نخوردن و ضعیفیش خود تو هستی و تو اضطراب داری و این اضطراب را به بچه‌ات منتقل کردی و تو اینجوری داری کودک‌آزاری می‌کنی و این رفتارت برای بچه طبعات بعدی داره و ... که واقعا همه رو راست می‌گه. خلاصه یه کمی از اون لحاظ خیالم راحت شد و وارد فازهای بعدی نگرانی شدم که سلامت نی‌نی جدید بود!
بمیرم برای این نی‌نی جدید. من کلی فکر کردم که حاملگی بعدیم شرایطش بهتر خواهد بود و آرامش خواهم داشت و اشتباهات و استرس هایی که سر پسرک داشتم رو نخواهم کشید و به بچه هم تحمیل نخواهم کرد اما متأسفانه کلی استرس نامربوط به این کوچولو وارد کردم و واقعا شرمنده‌اش هستم. توی همون روزها رفتیم سونوی آنومالی و معلوم شد که نی‌نی دوم هم یک پسرچه است. همسرجان خیلی غصه خورد اما من ذره‌ای برام اهمیت نداشت راستش که دختر باشه یا پسر. و همین که سونوگرافیست گفت که تا اینجای کار همه چیز خوب و نرمال هست یه دنیا برام ارزش داشت.
در ادامه عروسی داداشم خدا رو شکر برگزار شد. حدود 20 روز بعدش مادربزرگم فوت کرد. و در تمام این مدت بخش زیادی از استرس‌ها و اعصاب‌خوردی‌ها به پسرک نازنینم منتقل شد و ناگهان به خودمون اومدیم و دیدیم که پسرک توی مهد شدیدا ناسازگاری می‌کنه. بدترین چیز اینکه بچه‌ها رو می‌زنه و یه سری علائم اضطرابی نشون می‌ده.
در ادامه هم خودم دچار یه افسردگی شدید شدم که خوب با این اوضاع و احوال این روزها گریبانگیر همه است. حسابی از اینکه بچه دوم رو آوردم پشیمون شدم. به خودم گفتم با این اوضاع مملکت، با این وضع زیست محیطی و اقتصادی و امنیتی که هر لحظه آدم حس می‌کنه بیشتر داره به سمت قهقرا می‌ره من با چه عقلی یه انسان دیگه رو دارم میارم به این دنیا. بعد هی نگرانتر شدم و هی نگرانتر. بعد اصلا از به دنیا آوردن پسرک و بعدش ازدواج کردنم. بعد حسابی پشیمون شدم که چرا دنبال مهاجرت کردن رو نگرفتم و حالا با این شرایطی که دارم دیگه برام غیرممکنه اقدام برای مهاجرت. اوضاع و احوال هم که دیگه کم نگذاشت برای بدتر کردن حالم. از یک طرف ناامیدی همه‌گیر از عملکرد دولت. بعدش خشکسالی نباریدن یک قطره باران. بعدش آلودگی هوا که توی شهر ما واقعا به طرز ترسناکی زیاد بود و افرادی که از تهران برای مراسم مادربزرگم اومده بودند رو هم غافلگیر کرد. بعدش اوضاع اقتصادی و نبودن پول و زمزمه‌ها از ندادن حقوق‌ها و غیره. توی خانواده هم که اوضاع قاراشمیش. تازه خودمون هم از لحاظ مالی اوضاعمون خوب نیست و تا خرخره خودمون را انداختیم تو قرض و حداقل نمی‌شه برم یه کمی پول خرج کنم حال دلم خوب شه!
این روزها بالاترین دغدغه‌ام حال و احوال روحی پسرکمه. خیلی براش عذاب وجدان دارم. فکر می‌کنم خیلی بهش صدمه زدم. من از روی حماقت فکر می‌کردم که باید الان خودم کاری کنم که یه کمی وابستگی‌اش به من کم بشه تا در آینده که پسرچه میاد خیلی صدمه نخوره برای همین یک سری از کارهاش مثل حمام و بعضی از نوبت‌های دستشویی و اینها رو به باباش واگذار کردم. طی مدتی هم که به خاطر ویار یا اوضاع خراب روحی حالم خوب نبود یه کمی توجهم بهش کم شد. توی خونه مامانم اینها هم هیشکی حوصله بچه‌ام رو نداشت و همش بهش می‌گفتن حرف نزن و هی می‌ذاشتندش پای تلویزیون. همه اینها دست به دست هم داد که پسرچه احساس طردشدگی بهش دست بده. ضمن اینکه امسال خاله مهدکودک هم خیلی وارد به نظر نمی‌یاد و پسرک نتونسته باهاش ارتباط خوبی برقرار کنه و هر روز می‌گه که من نمی‌خوام برم مهدکودک. لجبازی فرساینده که اقتضای سنش هست رو هم اضافه کنید و همسرجان که همش باهاش اصطکاک داره سر هر چیزی. خلاصه که خیلی نگرانشم و نگران آینده نزدیک که با اومدن پسرچه بیشتر آسیب نبینه. خلاصه که برام آرزوهای خوب بکنید. در صدر همه سلامت پسرک و پسرچه و آرامش دل پسرک و توان و قدرت مضاعف برای خودم که بتونم از پس زندگیم بر بیام.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۱۰
آذر دخت

خوب قرار بود دیگه بیام منظم بنویسم اما متأسفانه باز هم دچار طوفان کاری شدم و نشد.
مرداد خیلی سختی گذشت! اولش که خودم رفتم مسافرت جاتون خالی. رفتیم مشهد. خوب بود اما به اندازه اون مسافرت پارسال کیف نداد. یعنی خستگی‌ام در نرفت نمی‌دونم چرا. یک روزش خیلی خیلی خسته شدیم به خاطر اینکه از هتل رفته بودیم بیرون و وقتی برگشتیم دیدیم هتل بالاسر هتلمون که نیمه‌ساز بود و بسیار عظیم آتیش گرفته و در نتیجه هتل ما رو تخلیه کردند. نتیجه این شد که موندیم توی خیابون و بعد تصمیم گرفتیم بریم یه جایی بگردیم و خلاصه تا عصر که برگشتیم هتل خیلی خسته شدیم. بقیه‌اش هم خوب بالاخره سر و کله زدن با پسرک انرژی می‌بره هر چند که امسال خیلی خیلی بهتر از پارسال بود و خیلی بیشتر زبون آدمیزاد حالیش می‌شد. قشنگ گذاشت نماز جماعت بخونم و خودش هم وایساد توی صف و خیلی بامزه نماز خوند. تازه خودمون هم با کسب تجربه از پارسال کالسکه برده بودیم و خیلی خوب بود. غذا هم نسبتا می‌خورد. فقط هم کباب. :)) هر روز نهار و شام چلو کباب. تازه سر میز صبحانه هم شاکی بود که چرا پلو ندارن! خوب بود خدا رو شکر اما خستگی ام در نرفت.
بعد از برگشت از مسافرت هم زود رفتم سر کار که جناب رئیس شاکی نشن. به فاصله دو سه روز هم عقد دخترخاله‌ام بود که وسط هفته بود و خیییللی انرژی ازم گرفت. نمی‌دونم چرا اینقدر سخت و ثقیله عقد و عروسی رفتن برای من.
هفته بعدش هم مامان اینا برای یک هفته کامل رفتن مسافرت و خوب حسابی خودم درگیر شدم دیگه. در حالت عادی مامانم صبح‌ها پسرک رو می‌بره و ظهرها بابام میارتش. من اگه بخوام صبح‌ها ببرمش مهد از سرویس اداره جا می‌مونم. برگشتم هم توی تابستون ساعت 3 بود در حالی که پسرک ماکسیمم ماکسیمم تا 1 می‌مونه مهد. دلم نمی‌خواست خیلی اذیت بشه ضمن اینکه یه جورایی برای خودم چالش بود که ببرم و بیارمش. از 5 روز 4 روزش رو ماشین بردم سر کار. صبح بردشم و ظهر ساعت 12:30 مرخصی ساعتی گرفتم برش گردوندم. بله. می‌تونم بگم رانندگی‌ام دیگه به حد قابل قبولی رسیده و جرئت می‌کنم تنها و توی این جاده منتهی به محل کار پشت‌کوهی ما پشت فرمون بشینم. خدا رو صد هزار بار شکر که به یکی از آرزوهام که همانا رانندگی کردن بود رسیدم! توی این یک هفته خیلی با رئیس داستان داشتیم. دوباره به صورت یهویی (به خاطر اون 4 تا 1.5 ساعت مرخصی ساعتی که گرفتم) به این نتیجه رسیده بود که من کار نمی‌کنم و هی یا به همکارها پیغام می‌داد که بهم اعلام کنن و یا خودش می‌گفت. خلاصه که پدرم در اومد تا اون یک هفته گذشت و تبعاتش تا همین حالاها هم ادامه داره. بعدش هم که هر کدوم از همکارها یه هفته رفتند مرخصی و چون هرکی می‌ره مرخصی من باید کارهاشون رو بکنم و جاشون باشم یه روزهایی جای سه نفر کار کردم خلاصه.
اما اول تابستون رئیس یک ماهی رفت سفر پیش بچه‌هاش و خوب خیلی خوب بود. نه اینکه کار نکنیم ها. خدا شاهده وقتی نیستش چون هی به آدم استرس نمی‌ده همه کارها خیلی بهتر و روتین‌تر پیش می‌ره.
برادرم تاریخ عروسش را برای 23 آذر فیکس کرده و خوب به آذر شلوغ و دیوانه‌ی هر سال این ماجرا هم  اضافه شده.
و مهمترین ماجرای این روزها هم اینه که برای بچه‌ی دوم اقدام کردیم و نتیجه‌ی آزمایش مثبت شده به فضل خدا. تصمیم سختی بود که گرفتم و متأسفانه تأیید خانواده‌ام را هم ندارم. مامان و بابا یه جوری رفتار می‌کنن انگار کار زشتی کردم و خیلی احمقم. دلم خیلی زیاد از دستشون و به خصوص مامانم شکسته. از دست خودم خیلی ناراحت و عصبانی‌ام که زمان تولد پسرک به ندای همیشگی‌شون که هی گفتند تو نمی‌تونی و باید بیایی نزدیک ما و ما برات نگه می‌داریم گوش دادم و زار و زندگی رو کشیدم اومدم نزدیکشون و حالا همین شده چماقی که به خاطر اون تک تک خصوصی‌تری تصمیمات زندگی‌ام را قضاوت کنن. مامان علنا بهم گفت که تو خیلی پرتوقع شدی. البته ماجرا یه چیز دیگه بود اما من مامانم رو می‌شناسم که جمله‌ای که می‌گه از فکرهای روزهای اخیرش سرچشمه می‌گیره و وقتی دو سه روز بعد از اینکه من خبر مثبت شدن بیبی چک را بهش گفتم و ری‌اکشن اون "یا ابالفضل توی این اوضاع همین یکی رو کم داشتیم!" بود بهم می‌گه اخیرا خیلی پرتوقع شدی حتما منظورش به همون ماجرا بوده. خلاصه اینکه مامانم احتمالا معتقده من نباید الان انتظار هیچ همراهی داشته باشم و الان باید همه توجهات به برادرم و همسرش جلب باشه. متأسفانه همین رفتارهای مامان و خواهرم توی توجه افراطی به عروسمون (که اون هم خودش از نوع خود شیرین‌عسل کن هستش!) یه کمی من رو روی عروسمون حساس کرده. واقعا مهمترین نقش رو توی ایجاد صمیمیت بین یه عضو جدید خانواده با دیگران بزرگترها ایفا می‌کنن. من واقعا احساس می‌کنم که از توی خانواده طرد شدم و جایگاهی که به عنوان دختر بزرگتر خانواده و همراه و مورد مشورت مامانم داشتم از دست دادم. مامانم تا حالا چند تا تیکه‌ی ناجور بهم گفته که بدجوری بهم برخورده خلاصه.
حالا از این دلخوری‌ها بگذریم. فعلا مهمترین موضوع اینه که احتمالا یه نی‌نی جدید توی دلم لونه کرده دوباره. تا دو هفته دیگه که دکتر بهم نوبت داده برای شنیدن صدای قلبش، هنوز آفیشیال نیست خلاصه. اگر خدا بخواد و به حول و قوه‌ی الهی صدای قلبش رو بشنویم دیگه رسمی می‌شه.
حالم بدک نیست اما طول 10 روز گذشته رو با ویروسی درگیر بودم که علائم گوارشی داشت و معده‌درد و گلاب به روتون اسهال و بی‌اشتهایی. بعد شکمم هم همش درد می‌کنه که خانم دکتری که پیشش رفتم گفت که توی حاملگی دوم این درگیری‌های شکمی خیلی بیشتره و احتمالا تا آخر کار دلدرد رو خواهی داشت. دو سه روزی هم  هست که ضعف دارم که یادمه سر پسرک هم دقیقا همین جور بودم. همش انگار یه نخ رو از توی پاهام می‌کشن بیرون که تموم جونم باهاش می‌ره بیرون. عن‌قریبه که دیگه نتونم دو قدم راه برم بسکه پاهام ضعف می‌ره.
امید به خدا. انشالله که اگر لایق بودیم و خدا یه نی‌نی دیگه بهمون بخشید، سالم و سلامت باشه. جز این و حفظ سلامت پسرک عزیزتر از جونم ازش هیچی نمی‌خوام.
فعلا برم. سعی می‌کنم زود به زود بیام.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۳۲
آذر دخت

امروز یه کمی سر کار خلوته بیام یه ذره بنویسم.
از قبل از تعطیلات تاسوعا عاشورا تصمیم داشتم امسال نرم خونه مادرشوهر. با توجه به اینکه سال پیش هم یه کمی دلخوری پیش اومد و مادرشوهر گفته بود اصلا دیگه لازم نکرده واسه تاسوعا عاشورا بیایید. پیش خودم هم فکر کرده بودم فرصت خوبیه که برای گرفتن پوشک پسرک یه کمی تمرین کنیم باهاش به خصوص در نبود باباش. زن داداشم هم قرار بود از دو روز قبل تاسوعا بیاد و مامان دو‌شنبه رو هم مرخصی گرفته بود و پیش خودم فکر کردم خوب دو‌شنبه تا جمعه 5 روزه و بهترین فرصته. اما خوب یکشنبه شب که به دعوت مامان واسه شام رفتیم بالا دیدم اوضاع خیلی قمر در عقربه. پسرک بدخواب شده بود و بداخلاق. بابام هم دوباه گذاشته بود روی اون درجه از بداخلاقی. زن‌داداشم هم کلا خیلی پسرک رو لوس می‌کنه و به خاطر رودرواسی یا مهربونی بیش از حد هر چی این می‌گه رو انجام می‌ده. مثلا پسرک خودش عادت داره غذا بخوره. زن‌داداشم هی می‌گه بیا من بهت غذا بدم. این هم خودش رو لوس می‌کنه براش. خلاصه بابام دو سه تا داد حسابی سر پسرک زد و هی با اخم بهش نگاه کرد و هی چشم‌غره رفت و پسرک هم هی رفت و اومد و اخم بابام رو دید جیغ زد. بابا هم اسباب‌بازی که داشت باهاش حرص می‌داد را از دستش کشید و اون هم سر گذاشت به گریه و مثل وقت‌هایی هم که عصبانی می‌شه شروع زد بابام رو کتک زدن. بابام هم بلند شد رفت تو اتاق و در رو محکم زد به هم. سعی کردم پسرک رو آروم کنم و بعد بهش گفتم بیا بریم پایین شهرزاد ببینیم (داریم تازه شهرزاد رو می‌بینیم و پسرک هم حسابی عاشق فرهاد شده! تا میاد می‌گه اِ اومد. بگو بغلم کنه!) اون هم بلافاصله گفت بریم که کاملا بی‌سابقه است و معمولا باید به زور از خونه مامان اینا ببریمش به خصوص وقتی که زن‌دایی‌اش هم باشه. اما اینقدر خودش حس منفی بابام نسبت به خودش رو حس کرده بود که زودتر از ما رفت بیرون و کفش پوشید و رفت پایین. دیگه من هم اینقدر زور زدم که گریه نکنم اما خیلی موفق نبودم و اشکام میومد دیگه. مامانم گفت نه بمونید که گفتم نه و خداحافظی کردیم و داشتیم می‌رفتیم از در بیرون که بابام از اتاق اومد بیرون و بی‌حرف نشست رو مبل. من هم همین‌طور بی‌صدا اشک ریختم و قابلمه و بند و بساط پسرک و ظرف‌های غذای خودمون رو که مثلا آورده بودم غذا بکشم رو برداشتم و اومدیم پایین. البته مامانم بعد یه دیس غذا برامون فرستاد پایین. خیلی دلم شکسته بود، خیلی. همسرجان هم که طبق معمول با استفاده از فرصت در حالی که تا حالا کوچکترین حرفی از رفتن به خونه مامانش نزده بود پرسید امسال کی بریم و من هم که نمی‌تونستم با این برخورد بگم که من و پسرک می‌مونیم تو برو گفتم باشه می‌ریم. پروژه پوشک هم مجددا به بعد موکول شد.
دیگه این شد که تاسوعا و عاشورا رفتیم اونجا و روال معمول طی شد البته جاری-خاله و برادرشوهر نبودند که پیرو ماجراهای قبل بود اما من هیچ چیزی نگفتم و کسی هم چیزی به من نگفت. نسبتا هم بد نگذشت به غیر از بعضی شیطنت‌ها و لجبازی‌های بی‌حد پسرک و بعضی وقت‌ها که پسرعموی بسیار پروانه‌ای‌اش رو کتک می‌زد.
عصر سه‌شنبه برگشتیم و پسرک که خسته بود از شیطنت‌های اونجا از شش عصر توی ماشین دم خونه مادرشوهر خوابید تااااا 8 و نیم صبح فردا که برای ایشون یک رکورد محسوب می‌شه. من اصلا دلم نمی‌خواست برم بالا خونه مامان اینا. اگه خونمون نزدیک نبود می‌رفتم و تا دو سه ماه پیدام نمی‌شد. اما مجبورم. احساس می‌کنم با نزدیک مامانم اینا زندگی کردن اشتباه خیلی بزرگی مرتکب شدم. هم خودم و بچه‌ام رو به دلیل نزدیکی بیش از حد از چشمشون انداختم و هم رابطه خودم و همسرجان رو قربانی کردم و پسرک هم خوب تربیت نمی‌شه. من فقط دلم به این خوش بود که توی خونه مامانم اینا عشق می‌گیره اما چیزی که این روزها از رفتارشون با اون می‌بینم فقط بی‌حوصلگیه و از سر باز کردن. این در حالیه که اگه دور بودیم و هر روز توی دست و پاشون نبود همون هفته‌ای یک بار دیدن یه عالمه عشق نثارش می‌کرد. خلاصه که حس می‌کنم عروس نو اومده به بازار و ما کهنه‌ها شدیم دل‌آزار. حسود هم خودتونید!
جمعه هم داداشم و خانمش ماشین بابا اینها را برداشتند برن گردش که یه تصادف ناجور کردند که الحمدلله خودشون دو تا سالمند اما ماشین داغون شد.
یه دلخوری دیگه هم که این روزها از بابا دارم اینه که ما بنا به دلایلی که الان می‌گم می‌خواستیم ماشینمون رو بفروشیم و توی تابستون قصد داشتیم بعد از سفر شمال ردش کنیم بره که بابا گفت ما ماشینتون رو برمی‌داریم و ما صب کردیم و نفروختیم و یه دفعه جمعه قبل از تاسوعا عاشورا گفت من پشیمون شدم ماشینتون را نمی‌خوام اخبار گفته قراره ماشین‌های جدید بیاد تو بازار صبر می‌کنم اونا اومد می‌خریم!  خوب الان هم فصل تابستون سپری شده و بازار ماشین کساده و همین الان حداقلش 1/5 میلیون ضرر کردیم به نسبت قیمتی که قبلا بهمون داده بودند البته همسرجان هیچی در این باره نگفت که اگه من بودم دنیای نق رو بهش می‌زدم.
دلیل تصمیممون به فروش ماشین اینه که تعاونی مسکن اداره همسرجان یه پروژه آپارتمانی شروع کرده که با توکل به خدا توش ثبت‌نام کردیم اما اقساطش خیلی سنگینه و باید حسابی دور و بر خودمون رو جمع و جور کنیم و با توجه به اینکه ماشین من هم الان هست می‌خوایم اون ماشین همسرجان رو بفروشیم (البته تمام مراحل تصمیم خرید و بعد فروش و بعد نفروختن و حالا فروش همش توسط همسرجان و اگه بخوام بدبین باشم مادر همسرجان گرفته شده). اقساطش خیلی سنگین هست و حسابی مقروض می‌شیم. اما خوب با این وضعی که داشتیم ولخرجی می‌کردیم این بهترین راه حل بود برای جلوگیری از ولخرجی‌هامون و انشالله که خدا هم خودش بهمون کمک می‌کنه و از پسش برمی‌آییم. نشد هم حداقل پول‌هامون یه مدتی یه جایی گیرافتاده دیگه اقوام همسرجان واسش نقشه نمی‌کشن. والله.

پی‌نوشت: من به این اتفاقات ک منجر شد به رفتنم به خونه مادرشوهر به دید مثبت نگاه می‌کنم. واقعا بعد از ماجراهای عقد برادرم نرفتنم صورت خوشی نداشت. خدا رو شکر که رفتم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۵ ، ۱۵:۵۳
آذر دخت

خوب رسیدیم به صبح پنج‌شنبه. صبح بلند شدیم و صبحانه خوردیم. چون یک بخشی از بحران طی شده بود یه کمی حالم بهتر بود. پاشدیم رفتیم بانک شهر خودمون ببینیم که  آیا قبول می‌کنه من در حضور رئیس شعبه امضا کنم که قبول نکرد و گفت باید نامه بزنه اون شعبه که ما این کار رو انجام بدیم و رئیس اون‌یکی شعبه هم گفتم نه من نامه نمی‌زنم! واقعا خیلی بعضی‌ها بی‌شعورند! خلاصه که نهایتا تصمیم گرفتیم بریم همون بانک بغل اداره همسرجان که قال قضیه کنده بشه! رفتیم و برگشتنه برادرم رو هم برگردوندیم.
اومدیم خونه سریع نهار خوردیم و دوباره رفتیم حمام چون این پسر من کلا تخصص عجیبی داره که ظرف یک روز خودش رو مثل سیابرزنگی‌ها خودش رو سیاه و کثیف کنه.  خلاصه باز هم از ترس بابام که بداخلاق نشه سریع کارهامون رو کردیم و کلی بار و بنه و اسباب و اثاثیه‌مون رو برداشتیم و راه افتادیم. رفتیم و رسیدیم شهر عروسمون. بقیه هم توی راه بودند و داشتند می‌اومدن. پدر عروسمون که فرهنگیه دو تا سوئیت برامون از خانه×معلم رزرو کرده بود. ما یک ماه بود که می‌دانستیم قراره بریم و دائم از طریق تلفن و حضوری از دیگران پرسیده‌بودیم که برنامه‌تون چیه و کی می‌آیید. از بین مدعوین یکی از دایی‌هام (همون که تازه‌دوماد داره) از همون اول گفت که ما از همون شب می‌آییم. خاله و دخترخاله بابام که تنها مدعوین از طرف خانواده بابام بودند هم شب قبل گفتند که شاید آخر شب بیان شاید صبح روز جمعه. خاله بزرگم هم با ما بود. پدربزرگ و مادربزرگ مادری هم قرار بود با دو تا از خاله‌ها بیان که گفته بودند خودشون از محل کار یکی از شوهر خاله‌ها که برادر همسرجان هم هست جا رزرو کرده‌اند بیان و شب بیان پیش ما. در مجموع 18 نفر. توی دو تا سوئیت. دم در بابام رو صدا زدن و گفتند اسامی رو بگین که کیا قراره اینجا باشند. شماره پلاک ماشین‌ها و اسامی تک‌تک افراد را یادداشت کرده بودن و به بابام هم گفتند که ماشالله چقدر زیادید!
خلاصه مامان‌بزرگ و بابابزرگ مادری را دو تا از خاله‌ها آوردند و اومدند داخل و نشستند. اون دایی و اون خاله و دخترخاله بابام که قرار بود شب بمونند هنوز نیامده بودند. یهو معلوم شد که دو تا خاله‌ها هم بدشون نمی‌یاد که بمونند همین‌جا. کار از همین جا خراب شد. بابای من یه عادتی داره که همه چیز باید توی ذهنش برنامه‌ریزی شده باشه و بعد همه چیز هم دقیقا باید طبق همین برنامه‌ریزی پیش بره. کوچکترین عدم برنامه‌ریزی حسابی از همه نظر به هم می‌ریزدش. یه دفعه آشفته شد و شروع کرد به غرغر کردن و با صدای نسبتا بلند گفت که نه نمی‌شه اینجا بمونند و اونها توی راهند و دارن می‌یان و دم در از من اسم و شماره پلاک ماشین گرفتند و خلاصه جو بد شد. هر چی هم مامان بهش چشم و ابرو اومدیم محل نگذاشت و بدتر از کوره در رفت. پدربزرگ مادری هم می‌گفت که نه اینها نرند و بمونند و شب می‌خواهیم دور هم باشیم. خلاصه که اوضاع بد شد و اونها بلند شدند رفتند به همون محلی که خودشون داشتند. خانواده شوهر من هم توی راه بودند و رفتند همون محلی که همسرجان براشون رزرو کرده بود. پسرک هم که از رفتن مهمان‌ها خیلی دلخور شده بود تا آخر شب چنان پوستی از من کند که خدا می‌دونه. بابا هم که همچنان در بداخلاق بودن در صدر بود و هی پسرک رو دعوا می‌کرد و هی اخماش تو هم بود. بعد هم زنگ زد به خاله و دخترخاله خودش و گفت حالا که دارید دیر می‌آیید دیگه در رو باز نمی‌کنن روی شما و نیایید همون صبح بیایید. به داییم هم زنگ زدیم گفتیم اینجا دیگه شام نیست خودتون شام بخورید بیایید! البته راست گفتیما. خخخ خداییش عجب میزبان‌هایی بودیم.
فرداش پاشدیم رفتیم آرایشگاه دنبال عروس. بعد از اون همه تنش، شب هم که خوب نخوابیدیم و صبح علی‌الطلوع هم که دخترخاله‌ام رسید و همه رو بیدار کرد پسرک هم که با اخلاق بسیار درخشانی از خواب بیدار شده بود و دنبال ما اومد آرایشگاه. اونجا هم کلی حرص خوردیم. اما در کمال تعجب آرایش و موهام خیلی خوب از کار دراومد! در ضمن رژیم‌های این چند وقت هم ظاهرا اثر کرده بود و یه کم لاغر شده بودم که لباسم هم خیلی بهتر بود توی تنم. خلاصه که اگر داشتم از درون از شدت حرص منفجر می‌شدم (تا اینجای کار از دست بابام) اما ظاهرم خوب شده بود انگار. رسیدیم خونه و دیدیم همه خیلی گرفته هستند. اول فکر کردیم مال اینه که خاله و دخترخاله‌ی بابام که اومده بودند رفتند توی اتاق خواب سوئیت که لباس‌ها و وسایل همه اونجا بود و در رو بستند. ما تا رسیدیم رفتیم در زدیم و یالله گویان رفتیم داخل و خلاصه مردها رو بیرون کردیم و شروع کردیم به لباس پوشیدن . حالا کلا دو تا آیینه بود که این دخترخاله بابام و دختر 13 ساله‌اش ایستاده بودن جلوی این دوتا آیینه و حدودا 2 دوساعتی که ما اونجا بودیم اینا داشتند آرایش می‌کردند! به هیچ کس دیگه‌ای هم اجازه ندادند که از آینه استفاده کنه. یه دفعه دیدیم که مامان‌بزرگم می‌گه من لباس عوض نمی‌کنم (یه پیرهن مشکی گلدار پوشیده بود) گفتیم چرا و لباس عوض کنید دیدیم انگار لب و لوچه‌اش آویزونه. از خاله‌ام پرسیدیم خبریه گفت آره اون دوتا خاله‌ها زنگ زدند گریه و زاری که به ما توهین شده و ما برای نهار نمی‌آییم و بعد می‌آییم!
خلاصه از اینجا به بعد مامانم حسابی اعصابش ریخت بهم و هی اشک می‌اومد توی چشماش و هی حرص می‌خورد. حالا ما جا کم داشتیم برای اینکه مامان‌بزرگ و بابابزرگم رو ببریم و اینا خاله‌ها هم می‌گفتند که نمی‌آییم که با هم بریم. راه رو هم که خوب بلد نبودیم همیشه هم راهنمای ما داداشمه که اون رفته بود دنبال عروس. یه شیر تو شیری بود که بیا و ببین. بابابزرگم تازه بلند شد رفت حمام. دخترخاله بابام کوتاه نمی‌یومد که اتاق رو خالی کنه آقایون برن لباسشون رو عوض کنند. پسرک یه بند بدقلقی و گریه می‌کرد. بابام اخم کرده بود و بالای اتاق نشسته بود. ای خدا. الان هم که یادم می‌افته دارم حرص می‌خورم. خلاصه با هر بساطی بود رفتیم تالار. پسرک به محض ورود به تالار چنان قشقرقی راه انداخت که اون سرش ناپیدا! با تمام وجود و توانش عربده می‌کشید و گریه می‌کرد. به هیچ نحوی ساکت نمی‌شد و من رو کتک می‌زدن. دیگه تحویلش دادم به باباش و اون هم بردش و براش شیرکاکائو خرید. این مدت هم برنامه خوابش به هم ریخته بود و هم غذا نمی‌خورد.
مهمان‌ها اومدند. نهار سرو شد و عروس و داماد آمدند و بزن و برقص و شاباش پراکنی‌ها انجام شد. دو تا خاله‌ها آمدند و برنامه تمام شد.
اما چیزی که این وسط خیلی دردناک بود این بود که همسرجان این وسط به مامانش زنگ زده بود و همه ماجرا را براش تعریف کرده بود. مامانش هم زنگ زده بود به اون برادر شوهری که شوهر خاله هم هست و گفته بود چون به شما توهین شده برای نهار نرید و بعدش برید (که از نظر من این فقط یه معنی داره و اون اینه که من می‌خوام آبروی شما رو ببرم. چون اگر کسی بهش بر بخوره که در مجلس شرکت نمی‌کنه و دیر اومدن یعنی اینکه می‌خوان جلب توجه بکنند). بعدش هم طبق معمول تلفن بازی‌های مادر شوهر من شروع شد. در حالی که نه ته پیاز بود و نه سر پیاز به همه زنگ می‌زد و سعی در بزرگ کردن ماجرا داشت. از طرفی اون یکی خاله هم زنگ زد به مامانم که ما می‌خواستیم بیاییم و شوهرخاله‌-برادرشوهر چون مامانش دستور داده بود نیامد. خلاصه کشش ندهم که ماجرا گسترش پیدا کرد و آخرش خاله-جاری توپیده بود به مادرشوهر که به شما چه ربطی داره و به برادرشوهر بزرگتر که خودش رو انداخته بود این وسط چه ربطی داره و نتیجه این شد که مادرشوهر قهر کرده و برادرشوهر بزرگتر و زنش گروه تلگرامی خانواده رو ترک کردند! این وسط من و همسرجان هم چند سری دعوای مفصل کردیم و حسابی از خجالت هم دراومدیم.
من فقط امیدوارم این وقایع باعث بشه همسرجان دست از این خاله‌زنک بازی‌هاش برداره و یه کمی عاقل بشه.
خبر دیگه هم اینکه وسط این هیری‌ویری همسرجان ارشد دانشگاه آزاد هم قبول شده و می‌خواد بره. خدا این یکی رو به خیر بگذرونه چون مطمئنم من باید به جاش همه کارهاش رو انجام بدم. فعلا همین.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۵ ، ۱۳:۳۱
آذر دخت

خوب خوب خوب. اینجانب یک عدد خواهر شوهر هستم که خواهر شوهری‌ام از حالت بالقوه به بالفعل دراومده! خیلی دلم می‌خواست هفته پیش بیام و در اسرع وقت شرح ماوقع بدم تا حال و هوام عوض نشده و به عنوان یادگاری اینجا بنویسم. اما اینقدر حالم بد بود و انرژی منفی داشتم و خسته بودم که نتونستم بنویسم.
همون‌طوری که حدس می‌زدم برگزاری مراسم راه دور اصلا ساده نبود و یه جنجال حسابی به پا شد. هنوز هم ابعادش برام مشخص نیست و اینکه چی شد که اینجوری شد و ماجرا اینقدر گسترده شد اما خوب حقیقتش اینه که اصلا خوب برگزار نشد.
این نکته رو بگم که ماجرا همش توی خانواده خودمون بود و به خانواده عروس ارتباطی نداشت خدا رو شکر از اون طرف ما اذیتی نشدیم و واقعا تا اینجای کار همه چیز خوب بوده و من که به شخصه خانواده عروسمون رو خیلی دوست داشتم و برای داداشم خیلی خوشحالم که با همچین خانواده‌ای وصلت کرده الحمدالله.

اولا از دو هفته قبل بگم که چه برنامه‌ای من داشتم! همکارم که از هفته قبلش رفت مسافرت و تا روز یکشنبه هم نمی‌اومد. بعد یه کار خیلی سنگینی هم بود که با وجود اینکه هیچ ارتباطی با قسمت ما نداشت اما چون این همکار من کلا خیلی توی همه کارها خودش را درگیر می‌کنه و کلا نگارشش و اطناب و درازنویسی‌اش خوبه و از یه جمله مطلب می‌تونه یه مقاله 12 صفحه‌ای دربیاره از قبل به اون گفته بودند که تو هم درگیری بعد اون هی رفت مرخصی و مسافرت و اینا در نتیجه اینا نتیجه گرفتند که من باید درگیر اون کار بشم. حالا یکی نیست به اینا بگه بابا اگه همکارم نگارشش خوبه دلیلی نداره من هم مثل اون بلد باشم شرح و بسط بدم مطالب رو. بعد یه بدبختی داریم. ما بنا به شکل کارمون و چون لزومی وجود نداشته دسترسی به سامانه‌های اطلاعاتی و بانک‌های اطلاعاتی محل کارمون نداریم. بعد توی اینجور جلسه‌ها دعوتمون می‌کنند. بعد می‌بینن اِ کاری به اینا ندادیم که، یه سری کار می‌اندازن به دوشمون که همش جمع‌آوری اطلاعاته. بعد ما هم دسترسی نداریم به سامانه‌ها. آقا هی باید ناز این و اون رو بکشیم برای اینکه بهمون اطلاعات بدن. یعنی برای دو تا دونه آمار خدا می‌دونه من چقدر التماس این و اون رو کردم. چیزی که اگه خودم دسترسی داشتم خدا شاهده کار نیم ساعت بود. بعد به همکارها و رئیسمون که می‌گه خوب اگه قراره هر سری ما اینقدر ناز دیگران رو بکشیم برای کسب اطلاعات خوب بگین یه اکانت به ما بدن می‌گن نه نه نه. اونوقت دردسر درست می‌شه ازمون هی اطلاعات می‌خوان! بابا خوب الان هم که همینه دیگه. چه فرقی داره!
خلاصه. همکارجان نبود. ما هم استند بای بودیم بابت اون کار بزرگه. من قرار بود شنبه یکشنبه بیام. دوشنبه تعطیل بود و قرار بود بریم برای بله‌برون و صیغه. بعد من سه‌شنبه-چهارشنبه مرخصی باشم. دوباره از پنج‌شنبه بریم برای جشن عقد که جمعه بود و شنبه هم مرخصی باشم و یکشنبه دیگه بیام سرکار.
شنبه صبح از طریق ایمیل فهمیدم که باید یکشنبه برای یه مأموریت برم تهران. کلی دل‌دل کردم که برم یا نرم اما یه چیزی هی می‌گفت برو. من هم گفتم باشه. خلاصه که یکشنبه صبح علی‌الطلوع راهی تهران شدم. برای تکمیل شدن کلیه‌ی مشکلات از شنبه عصر هم گلوم به شدت درد گرفت واز صبح شنبه هم آب دماغم آویزون شد! خلاصه شب ساعت 11:30 دقیقه شب با یه دنیا انرژی منفی که نمی‌دونم از کجا توی بدنم ذخیره شده بود برگشتم! به قدری حالم بد بود که حوصله هیچ کاری و هیچ کسی رو نداشتم. پسرک هم که گذاشته بود روی اون درجه و خلاصه حسابی همه رقمه حالم رو گرفت. عصبانی بودم. از چی و از کی نمی‌دونم. شروع کردم سریع جمع و جور کردن و اسباب و اثاثیه فردا رو فراهم کردن. فردا صبحش زود بیدار شدم. صبحانه خوردیم و رفتم حمام. پسرک رو هم حمام کردم. همچنان دوتامون سرماخورده بودیم. زودی موهام رو اتو کردم چون در کمال ناباوری جمعه در حالی که داشتم برای مامانم توضیح می‌دادم که برای مراسم بله‌برون می‌خوام فلان مانتوم رو بپوشم گفت که نه بله برون زنونه مردونه جدائه باید لباس مجلسی بپوشی! ای داد بیداد. از هیچ لحاظی آمادگی نداشتم. نه لباس مناسب. نه آماده‌سازی‌هایی که آدم باید انجام بده. خیلی حالم گرفته بود از این لحاظ. از دست مامانم هم یه کوچولو دلخور بودم که اصلا به من نگفته بود این چیزها رو.
خلاصه با کلی دلهره که الان بابام بداخلاقی می‌کنه آماده شدیم زود. آخه بابام هی همه جا رو می‌خواد زود بره. نمی‌دونم هم کجا می‌خواد برسه! مامان‌بزرگ و بابابزرگ مادری و خاله بابام و خاله بزرگه خودم هم همراهمون می‌اومدند. خاله بابام جایگزین مامان‌بزرگ پدری‌ام شده بود که فعلا پیش عموی خارجیه. بماند که کلی هم از دست مامان‌بزرگ و بابابزرگ مادری حرص خوردم که چقدر باید نازشون رو بکشیم تا واسه همچین مراسمی پاشن بیان. از اون طرف مامان‌بزرگ پدری قهر کرده که چرا صبر نکردین تا من بیام. از این طرف اینها رو باید هی هی  هی التماس بهشون بکنی که بیایید و هی ناز کنن و بگن نمی‌یایم میایم شب نمی‌یایم. روز می‌یایم و از این حرف‌ها.
خلاصه که همچنان با اخلاق بد و پاچه‌گیر راه افتادیم به سمت منزل پدر عروس. حدود سه ساعت و نیم توی راه بودیم. نهار خوردیم و رأس ساعت رسیدیم که ظاهرا زود بود. هنوز آماده نبودند. یه سفره عقد فوق‌العاده ساده انداختند. بزارید صادق باشم. راستش من همیشه شعار می‌دادم که این تجملات عقد و عروسی زائده ومسخره است آدم باید همه چیز رو ساده برگزار کنه. اما راستش اون روز یه کوچولو توی ذوقم خورد از شدت سادگی مراسم. خوب مراسم عقدکنون بود اما از یه مهمونی ما هم ساده‌تر برگزار شد. من توش ایرادی نمی‌بینم خدا شاهده الان هم که از دور نگاه می‌کنم می‌گم چه خوب و چه قشنگ. اما اون روز توی ذوقم خورد یه کم. شاید باید ذائقه‌هامون رو دوباره تربیت کنیم تا با شعارهامون هماهنگ باشه. خلاصه که مراسم به خوبی و خوشی الحمدلله برگزار شد. صیغه عقدشون خوانده شد و ما هم بار و بندیلمون رو جمع کردیم و اومدیم خونه. پسرک هم در طول مراسم کلی حرص داد و آبروریزی کرد. سه‌شنبه و چهارشنبه هم خونه بودیم. سه‌شنبه عصر وقت آرایشگاه داشتم. تصمیم گرفتم موهام رو روی پایه موی خودم هایلایت کنم. بعد چون از اوضاع و احوال اونجا بی‌اطلاع بودم می‌خواستم پنج‌شنبه صبح برم شهر خودمون آرایشگاه یه سشوار بکشم واسه ظهر جمعه! خداییش خل بودم‌ها!
خلاصه آرایشگره موهام رو مش کرد و بعد خودش گفت یه کمی نوک‌هاش رو کوتاه کنم و مرتب کنم که زد کلا موهام رو از بیخ و بن کوتاه کرد. خییییلی اعصابم از این کارش خورد شد. برای اینکه سشوار زدن 5شنبه براش راحت باشه برداشت به خوردترین حالت ممکنه موهام رو کوتاه کرد. الان موهام زیر مقتعه به هیچ صراطی مستقیم نیستند! خیلی عذابم می‌دن.
دیگه بعد از آرایشگاه با اعصاب داغون رفتم خونه. توی راه عروسمون زنگ زد و اصرار کرد که بیا همین‌جا آرایشگاه و من هماهنگ کردم و اینا که گفتم باشه.
فرداش هم گذشت و من همچنان حالم خوش نبود. پسرک هم این چندروزه اصلا باهام راه نمی‌اومد. سرماخوردگی مزخرف کوفتی هم مزید بر علت شده بود. روز سه‌شنبه سرظهر یهو گفت من برم بالا و هرچی من بهش گفتم نرو گوش نداد ادای گریه کردن در آوردم و به هیچ جاش حساب نکرد و رفت و ادای گریه کردن من تبدیل شد به 20 دقیقه مداوم گریه و ضجه و مویه کردن! کلا حالم بد بود.
تازه صبح چهارشنبه هم همسرجان زنگ زد و بابت این وام کوفتی که می‌خواد بگیره و پدر ما رو دو ماه آزگاره در آورده گفت که باید بیایی و به عنوان ضامن حتما همین‌جا امضا بدی که وسط اون واویلایی که ذهن من درگیرش بود خیلی اعصابم خورد شد و بهش گفتم نمی‌تونم. یعنی دو روز من مرخصی بودم بعد می‌دونه که واسه هفته بعد هم امکانش نیست که دیگه مرخصی بگیرم اون وقت می‌ذاره دقیقه نود می‌ره بانک بپرسه که بهش بگن باید ضامن حتما حضوری بیاد. عصر هم که اومد سر دو سه تا جمله که وجدانا الان یادم نیست چی بود با هم حرفمون شد و یه عالمه حرفهای تلنبار شده بعضا سنگین و سخت به همسرجان گفتم. البته اون هم یه سری حرف‌های تلنبار شده داشت من‌جمله اینکه چرا شما جریان آشنایی داداشت با خانمش رو زودتر به من نگفتید و چرا مبلغ تعیین شده مهریه رو جلوتر به من نگفتید و از این حرف‌ها. خوب من هم بهش گفتم برای اینکه تو بلافاصله زنگ می‌زنی و به مامانت همه چیز رو می‌گی و مامانت هم سریع تلفن به دست به همه خبر می‌ده و بحث مهریه یه چیزیه بین خانواده دختر و پسر و ربطی به بقیه نداره و این باعث حرف بردن و آوردن می‌شه و این اصلا به صلاح نیست. بعد هم بهش گفتم که تو فقط توی نقش پسر مامانت گیر کردی. تو فقط و فقط داری تلاش می‌کنی که رضایت اون رو به هر نحوی که هست کسب کنی و من و بچه‌ات و دیگران اصلا برات مهم نیستیم. اصلا ازدواج برای تو زود بوده و تو آمادگی به دوش کشیدن بار مسئولیت زندگی رو نداشتی. بعد هم براش فکت آوردم که ما الان یک ماهه که درگیر درست کردن جا و مکان برای مهمون‌ها هستیم تو یک دفعه هم از ما نپرسیدی که چکار دارید و تنها امکانی هم که وجود داشت رفتی دربست واسه خانواده خودت رزرو کردی (شوهر من توی همون اداره‌ای کار می‌کنه که بابام کار می‌کنه و این اداره تنها یک مکان اسکان توی شهر عروسمون داشت که اون رو هم شوهرم واسه خانواده خودش رزرو کرد).
خلاصه تمام این حرف‌ها زده شد و شب هم دوتایی از هم عذرخواهی کردیم و خوابیدیم اما ظاهرا واسه همسرم تموم نشده بود ماجرا!
خیلی طولانی شد ادامه‌اش را بعدا می‌گم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۵ ، ۱۴:۱۸
آذر دخت

آه و واویلا از شلوغی این روزها.
خوب بدون مقدمه برم سر اصل مطلب که داداشم داره دوماد می‌شه! وای الان هم که می‌گم باورم نمی‌شه. نمی‌تونم با این حسم بجنگم که بچه‌مون بزرگ شده! خخخ.
گفته بودم که عاشق شده و خوب عشق ادامه پیدا کرد برای حدود 4 یا 5 سال و الان داره به امید خدا به ازدواج ختم می‌شه. دختر خانم خانواده خوبی داره. از لحاظ فرهنگی تقریبا شبیه خودمون هستند ان‌شالله از این نظر تعارضی با هم نخواهیم داشت. از لحاظ مالی شاید یه کوچولو وضع ما بهتر باشه که اصلا مهم نیست. دو تا اصل کاری هم که هم رو خیلی دوست دارن. تنها مشکل بعد مسافته که حسابی اوضاع رو پیچیده کرده. یعنی ما (یعنی خانواده من) در حال حاضر در یک شهر دیگه‌ای غیر از همه فامیل داریم زندگی می‌کنیم. بعد عروسمون توی یک استان دیگه با فاصله 3 الی 4 ساعته. تا حالا که واسه خواستگاری و آشنایی و آزمایش 4 دفعه ظرف دو هفته اخیر مامان اینا و یه دفعه‌اش هم ما رفتیم و برگشتیم و دیگه مامانم بنده خدا هلاکه. چون اون فقط واسه آزمایش با داداشم می‌ره و در عین حال سر کار هم باید بره و خیلی خسته شده. تازه کلی فکر و درگیری ذهنی داریم واسه اینکه چجوری فامیل رو واسه عقد ببریم اونجا. قراره یه دفعه روز عید قربان واسه قباله و جاری شدن صیغه بریم و یه دفعه جمعه‌اش واسه‌ی جشن عقد. خیلی پیچیده است از نظر من. من کلا یه عروسی همین شهر خودمون بخوام برم از یه ماه قبلش عزا می‌گیرم چون به قدرتی خدا هیچ هنری در زمینه خودآرایی و آرایش مو و از این صحبت‌ها ندارم. بعد حالا عقد داداشم! یه شهر دیگه. در شرایطی که محل اسکانمون معلوم نیست! خودمون از یه طرف. فامیل قشنگمون که در حالت عادی هم سر ناسازگاری دارن از یه طرف که حالا باید غصه‌ی اونها رو هم بخوریم. اصلا مطمئن نیستیم میان یا نه و آیا همون روز میان؟ باید برای اونها هم جا بگیریم؟ یا به قول یکی از بزرگان فامیل اتوبوس بگیریم چون هزینه رفت و آمد با ماست! چشممون کور می‌خواستیم عروس راه دور نیاریم! خخخخ
جمعه هفته قبل هم جشن عقد دختر دایی‌ام بود. این داییم‌ مدلش با بقیه فامیل فرق داره. تقریبا 95 درصد فامیل ما کارمندند و زندگی‌های متوسطی دارند. اما این داییم بازاریه و وضعش خوبه. یعنی البته ما هم فکر نمی‌کردیم وضعش اینقدر خوب باشه چون مثلا الان 4 ساله که ما حتی واسه عید هم خونه‌اش نرفتیم مهمونی! خخخ اما خوب توی این سلسله مراسم اینها چشممون به یک سری مناسک جدید در عرصه رسوم ازدواج باز شد. اولا که عقد این دو نوگل نوشکفته تو بهمن پارسال بود. یه جشن توی خونه داییم اینا گرفته بودند و همه خانواده رو بدون بچه‌ها دعوت کرده بودند که به دلیل کمبود جا بود و من چون درجه دوم بودم دعوت نشده بودم اما چیزی که مامانم تعریف می‌کرد دنیای ریخت و پاش بود. از 10 مدل شیرینی گرفته تا اینکه برای هر نفر یه ظرف میوه‌خوری روی میزها بوده و تازه یه سینی بزرگ میوه پوست‌کنده روی میز وسط بوده که دست نخورده. از اینکه علاوه بر شیرینی خشک و بستنی و شربت با شیرینی تر هم پذیرایی کردند و در نتیجه کیک سه طبقه عقد اصلا دست نخورده و بنا بر اخبار واصله خراب شده و دور ریخته شده. از اینکه روی سر عروس و داماد دلار و تراول 50 هزار تومانی می‌ریختند که چون بچه‌ای نبوده که جمع کنه همین‌طور زیر دست و پای مهمونها مونده. و نهایتا میز شام با 5 مدل غذای مختلف که وقتی مهمان‌ها از سرش رفتند انگار دست نخورده بوده!
اینها به کنار. بعد گفتند که قراره جشن عقد بگیریم توی اردیبهشت که یک هفته قبلش یکی از اقوام زن داییم فوت شد و مراسم بهم خورد. دیگه نمی‌دونم چقدر هزینه‌ی کنسلی تالار و کارت‌های عقد و کنسلی آتلیه و غیره شده.
خلاصه دیگه کشید تا هفته اول شهریور. یعنی جشن عقد بعد از 6 ماه. مردم دیگه بعد این همه فاصله عروسی می‌گیرن!
این دفعه دیگه ما هم دعوت بودیم. همین قدر بگم که از این جشن به اندازه‌ی یک وانت میوه و 7 طبقه کیک برگشت و 4 تا ماشین هم باقیمونده شیرینی‌ها رو بردند خونه! در ضمن موسیقی هم ممنوع بود. توی مردونه مداحی کرده بودند و توی زنونه آخرهای کار یه خانمی اومد با دف خوند. بعد ما همین طور نشسته بودیم همو نگاه می‌کردیم و عروس و داماد و خانواده‌هاشون فقط داشتند عکس می‌گرفتند. یعنی یه حسی به آدم می‌گفت که این مراسم فقط برگزار شده که این عکس‌ها گرفته بشه. مهمون‌ها هم همه پشم! خخخ آهان راستی عکس‌هاشون. چهار تا قاب بزررررگ بود. 10 12 تا قاب سایز A4 و یه عالمه عکس سایز کوچیک. من نمی‌دونم این همه قاب رو کجا قراره بزنند؟! از روی عکس‌ها هم مشخص بود که عکس‌های با لباس عروس و آرایش مال همون روز نبوده و یه بار دیگه عروس آرایشگاه رفته و لباس پوشیده تا عکس بگیره. بعد زندایی‌ام وایساده بود روی سن و دائم در حال تذکر دادن و مراقبت بود که مبادا کسی از روی عکس‌ها عکس بگیره. به نظر من آدم یا حریم خصوصی‌اش براش مهمه که خوب پابلیکش نمی‌کنه یا اگه پابلیکش کرد دیگه هی تذکر نمی‌ده! بعد یه خانم تحفه هم بود که مال آتلیه بود و هی دائم بچه‌ها رو دعوا می‌کرد که جم نخورن مبادا فیلم خراب بشه. دو سه دفعه پسرک منو دعوای سخت کرد که خونم به جوش اومد و به سختی جلوی خودم رو گرفتم که نرم بهش فحش ندم.
خلاصه که اصلا خوش نگذشت و فقط خوردیم! خخخخخ کلی هم چیزهای عجیب و جدید دیدیم من‌جمله دلار و تراول‌هایی که روی سر عروس و دوماد و داداش‌ها و خواهراشون ریخته شد و به این نتیجه رسیدیم که تجملات ته نداره.

حالا توی این کمتر از دو هفته‌ای که فرصت داریم باید یه سری خریدهای لازم واسه عقد داداش رو انجام بدیم و لباس و غیره آماده کنیم. به علاوه اینکه مقدمات رفتن به شهر عروس خانم و هماهنگی‌ها صورت بگیره.

در کنار همه این ماجراها برادر شوهرم داره خونه‌اش رو می‌فروشه و مامان اینها قصد دارن خونه‌اش رو بخرن که اون هم یه درگیری ذهنی دیگه‌است. مامان خیلی موافقه و بابا طبق معمول نه می‌گه موافقه و نه می‌گه مخالفه. من دوست دارم که مامان اینها بیان مرکز استان اونوقت ما هم برمی‌گردیم خونه خودمون. از اون طرف همسرجان قسم خورده که دیگه برنمی‌گرده خونه خودمون می‌خواد بفروشدش و یکی دیگه بخره اون هم توی شرایط رکود مسکن که فروش نمی‌ره و می‌گه من از اینجا تکون نمی‌خورم و خلاصه شیر تو شیریه که بیا و ببین. تازه اولش هم قرار بود ما این خونه رو بخریم که نخریدیم. درگیری‌های ذهنی اون موقع هم هست.
حالا همگی لطفا دعا کنید که این عقد داداشم به خوبی و خوشی طی بشه و انشالله این دوتا خوشبخت بشن. چون همه چیزای دیگه فرعه و مهم زندگی این دو نوگل نوشکفته است. خخخخخ

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۵۲
آذر دخت