آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کتابخوانی» ثبت شده است

اولین بار بود که یه کتاب از دیکنز می‌خوندم. البته قبلا چند تایی خلاصه‌ی اقتباس شده از آرزوهای بزرگ و الیورتوئیست و دیوید کاپرفیلد و نیکلاس نیکلبی رو توی دوران بچگی و نوجوانی خونده بودم اما خوب این اولین رمانش بود که توی بزرگسالی می‌‌خوندم.

باید بگم که از قدرت داستانگویی دیکنز و از قدرت خلق فضاش شگفت‌زده شدم. برای دوران خودش واقعا اعجوبه‌ای بوده و واقعا بی‌دلیل نیست که کارهاش اینقدر موندگار شدند. اما خوب اطناب و روده‌درازی که ویژگی ادبیات اون دوره هست (قرن 19) توی کتاب دیده می‌شد. ضمن اینکه داستان خیلی قوی نبود و لنگش زیادی داشت.

داستان بر می‌گرده به زمان انقلاب فرانسه و منظور از دو شهر لندن و پاریس هست در اون دوران. دیکنز با دید منفی به انقلاب فرانسه نگاه کرده. درسته که چهره زشت و پلید هر دو شهر را روایت کرده اما پاریس را زشت‌تر و پلیدتر. اشاراتی به زمینه‌های بروز انقلاب داره. به ظلمی که طبقه بورژوا به طبقه فقیر می‌کردند و به اینکه چطوری اون درجه از خشم در وجود طبقه فقیر انباشته شده که منجر به آدم‌کشی‌های پس از انقلاب و به راه افتادن بساط بی‌توقف گیوتین در شهرها و کشتار بی‌دلیل هزاران آدم بیگناه به جرم تعلق به طبقه بورژوا شده. روند حوادث برای ما خیلی آشنا است. انگار این اتفاقات در
چارچوب همه‌ی انقلاب‌ها می‌افته و گریزی ازش نیست. فقط اینکه اروپا این حوادث را در قرن 18 تجربه کرد و ما در قرن 20 (هرچند مسیر انقلاب ما در خیلی وجوه عکس مسیر انقلاب فرانسه بود). یعنی می‌شه امیدوار بود که ما هم 200 سال دیگه از نظر اجتماعی سیاسی به اندازه اونها رشد کرده باشیم! حیف که به عمر ما قد نمی‌ده!

کتاب من رو به خوندن درباره انقلاب فرانسه علاقه‌مند کرد. من نمی‌دونستم زنان چه نقش پررنگی در انقلاب فرانسه داشتند (چه در زمینه‌سازی برای بروز انقلاب و چه تعداد بسیار زنانی که در جریان دوران ترس و وحشت با گیوتین اعدام شدند) دلم می‌خواد اگر بشه در مورد انقلاب فرانسه کمی مطالعه کنم.

من یه نسخه قدیمی از کتاب رو از کتابخونه محل کار گرفتم با شوق و ذوق اینکه بوی کاغذ کهنه می‌ده و قدیمیه و هم اینکه همش فکر می‌کردم ترجمه‌های قدیمی بهتر و امانتدار هستند. اما خوب هم نثر ترچمه ثقیل و سنگین بود. هم کاغذش داشت پودر می‌شد و هم اینکه چون صفحاتش پاره شده بود اصلا معلوم نبود مترجم کی هست. نتیجه اینکه خواندنش برام سخت شد و خیلی طول کشید. اما در کل خواندن این آثار کلاسیک برام لذت‌بخشه. حس می‌کنم دارم کار مهمی انجام می‌دم!

متنی که در ادامه می‌یاد مال اواسط کتابه. بیشتر به همون بخشی اشاره داره که دیکنز داره عوارض انقلاب رو تشریح می‌کنه. زمانی که دوران وحشت و انتقام شروع شده و هر کسی به بهانه‌های واهی به تیغ گیوتین سپرده می‌شه. از ظهور موجودی به نام گیوتین حرف می‌زنه.


هر چقدر که دکتر سخت می‌کوشید و آنی از تلاش و تقلا باز نمی‌ایستاد تا به هر نحو که هست موجبات آزادی چارلز را فراهم کند یا لااقل کاری کند که زودتر به محکمه دعوت شود، سیر حوادث، سریعتر و قویتر از آن بود که از این بابت توفیق حاصل کند. عصر جدید آغاز شد؛ شاه محاکمه و محکوم به اعدام شد؛ جمهوری آزادی و برابری و برادری یا مرگ، در مقابل جهانی که علیه او مسلح شده بود اعلام یا مرگ یا پیروزی را نمود؛ پرچم سیاه، که جزای مرگ را به کسانی که علیه مصالح مملکت اقدام کنند وعده می داد، شب و روز بر فراز منارهای بلند "نتردام" در اهتزاز بود. سیصد هزا نفر که برای سرکوبی بیدادگران جهان به خدمت فراخوانده شده بودند از اکناف و اطراف کشور برخاستند، گویی دندان اژدها را بر سرتاسر ملک افشانده همه جا در تپه و دشت، صخره و سنگ، شنزار و مرداب، در زیر آسمان صاف جنوب و آسمان ابرناک شمال در کوه و بیشه، در تاکستان و در باغات زیتون، در میان علفهای چیده شده و مزارع دروشده، در طول سواحل حاصلخیز و رودخانه‌های پرآب و در میان شن‌های دریاکنار به یکسان بار داده بود. هر نگرانی و تشویشی در این طوفان مستحیل می گشت و این طوفان که در رحمت را بسته بود از میان طبقات پایین برمی‌خاست و از بالا فرو نمی‌ریخت!
درنگی در کار نبود، از رحم و شفقت اثری و از راحت و استراحت خبری نبود و زمان بی محابا می گذشت و به راه خویش می رفت. اگر چه شب و روز با همان نظم و ترتیب زمان جوانی خود از پی هم می آمدند و بامدادان و شامگاهان با بامداد و شامگاه نخستین روز آن تفاوتی نداشتند ولی با این همه، جز این از محاسبه ی زمان خبری نبود. در بحبوحه‌ی این تبی که بر وجود ملت مستولی گشته بود مانند هر وقتی که تبی شدیدی بر وجود بیمار چیره می شود، حساب آن از دست به‌در رفته بود، اکنون جلاد، سکوت غیرطبیعی شهر را در هم می شکست و سرٍ از تن جداشده‌ی پادشاه را به مردم نشان می داد و بلافاصله پس از آن سر ملکه ی زیبا را که موهایش طی نه ماه حبس و بی شوهری و سیه‌روزی به سپیدی گراییده بود به معرض تماشا می گذاشت.
مع الوصف، با توجه به قانون عجیب نتاقض، که در این قبیل موارد همیشه حاکم است، زمان به کندی می گذشت، حال آنکه آتش به سرعت زبانه کشید و همه چیز را می روفت. محکمه‌ی انقلابی در پایتخت، و چهل یا پنجاه هزار کمیته ی انقلابی در سرتاسر مملکت تشکیل شده بود. قانونی در باره ی مظنونین گذشته بود که امنیت و آزادی زندگی را به کلی پامال می کرد و افراد شریف را به چنگ اشخاص شریر می سپرد؛ زندانها از مردمی که جرمی مرتکب نشده بودند و دادرسی نداشتند لبریز بود. بسیاری از این چیزها صورت نظم مقرر و محتوم به خود گرفته بود و هنوز چند هفته ای از استقرارشان نمی گذشت که می نمود قرنها است پایدارند، علی الخصوص که قیافه ای زشت و کریه به صورت آشنا رخ می نمود، گویی از بدو خلقت با مردم مأنوس بود، و این قیافه ی شیئی تند و تیز موسوم به "مادام گیوتین" بود.
این خانم، موضوع و مایه ی تفریح و مزاح عامه بود؛ بهترین علاج سردرد بود؛ از سفیدشدن مو جلوگیری می نمود، طراوت و ظرافتی خاص به پوست می داد. "تیغ ملی" بود که از ته می تراشید. کسی که بر "گیوتین خانم" بوسه می زد و از پنجره به بیرون می نگریست و در سبد عطسه می کرد، مظهر تجدید حیات نوع بشر بود؛ تصویر این خانم جانشین صلیب گشته بود؛ مدلهایی از آن بر سینه هایی که صلیب از آنها رانده شده بود به چشم می خورد، و آنجا که قدوسیت صلیب مورد انکار بود در مقابلش سر تعظیم فرود می آوردند و دعوتش را لبیک می گفتند.
این خانم آن قدر سر از تن جدا کرده بود که هم خود او و هم زمینی که ملوث می داشت یکپارچه خون کبره بسته بود. اعضای این خانم همچون بازیچه‌ی دیوبچه‌ای از هم جدا می‌شد و در مواقع لزوم قطعات آن به هم متصل می‌گردید. زبان سخنوران را در کام می‌کشید، قدرتمندان را به خاک در می افکند و هر چه را که خوب و زیبا بود نیست و نابود می کرد. تنها در یک بامداد، سر بیست و دو دوست را - بیست و یک سر زنده و یک سر مرده را- که همه مقام و موقعیت اجتماعی ممتاز داشتند، ظرف بیست و دو دقیقه از تن جدا ساخت. مأموری که این دستگاه را به کار می انداخت همنام مرد نیرومند کتاب مقدس (سامسون) بود، لیکن با این سلاح به مراتب نیرومندتر و کورتر از او بود و هر روز دروازه های معبد خدا را از پی می افکند.
دکتر مانت در میان این دستگاه وحشت و ذریه ها و اخلاف آن با متانت راه می سپرد. به نیروی خویش اطمینان داشت و با احتیاط به سوی مقصد پیش می‌رفت و ذره ای تردید نداشت که سرانجام شوهر لوسی را آزاد خواهد ساخت. معذلک، جریان حواذث سریع و نیرومند بود و اوقات را با چنان شدت و قوتی می روفت که دکتر همچنان پیگیر و امیدوار بود و چارلز یک سال و سه ماه بود که در زندان به سر می برد. در آن ماه دسامبر انقلاب به چنان خشونت و قساوتی گراییده بود که رودخانه‌های جنوب از لاشه‌ی کسانی که شب‌هنگام به آب می انداختند موج می زد و گروه گروه زندانی در پرتو آفتاب زمستانی جنوب تیرباران می شدند؛ با این همه، دکتر همچنان استوار و پیگیر در میان این دستگاه وحشت و عناصر آن در کار بود. در آن روزها در پاریس هیچ کس به شهرت و معروفیت او و هیچ کس در موقعیتی عجیب‌تر از وضع او نبود. خاموش، انسان و انسان دوست، وجودش جزء لاینفک بیمارستان و زندان بود و فن و دانشش را یکسان به خدمت آدمکش و قربانی می گماشت و در احوالی که از مهارت و تبحر خویش استفاده می کردقیافه و داستان زندانی باستیل، وی را از سایرین متمایز می ساخت. کسی به او سوءظن نمی برد و کسی در صحت عملش تردید نمی کرد، در واقع اگر مرده ای بود که در میان افرادی فانی در جنب و جوش بود باز تا به این حد مبری از سوءظن و تردید نمی بود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۲۵
آذر دخت

این چند وقت داشتم کتاب گودی (The Lowland) از جومپا لاهیری رو می‌خوندم.
کتاب گیرایی بود. مثل همه‌ی کتابهای لاهیری. لاهیری داستان‌گوی خوبیه. اما حسی که موقع خوندن نوشته‌هاش همیشه به من دست می‌ده اینه که خیلی سینمایی می‌نویسه. یعنی خیلی هالیوودی. درست شبیه حسی که موقع خوندن کتاب‌های خالد حسینی به آدم دست می‌ده. نمی‌دونم اتفاقیه یا اینکه تمام نویسنده‌های با بک‌گراند مهاجری اینجوریند. منظورم از هالیوودی نوشتن اینه که تمام المان‌هایی که بشه از توی فصل‌های کتاب سکانس‌های هالیوودی در آورد را داره. به عنوان مثال حتما دو سه تا صحنه معا×شقه داره که نبودنش به کتاب صدمه‌ای نمی‌زنه اما جزء لاینفک فیلم‌های هالیوود هست.
نکته‌ی دیگه‌ای که توی تمام کتاب‌های لاهیری هست اینه که هندی‌ها (مشخصا بنگالی‌ها) رو آدم‌های بسیار خونسرد و بی‌احساسی تصویر می‌کنه. این برای من عجیبه چون ما همش میگیم شرقی‌ها احساساتی‌ترند. یا مثلا شما فیلم‌ها هندی رو ببینین! چیزی که آدم ازش برداشت نمی‌کنه بی‌احساسیه! اما توی این کتاب‌ هم مثل هم‌نام، خیلی جاها شما حس می‌کنی که چقدر این آدم‌ها سرد و سنگدل. چقدر بی‌احساس‌اند و بی‌هیجان!
کلا کتاب خیلی خیلی شبیه هم‌نام هست. اصلا یه جاهایی من حس می‌کردم دوباره دارم اون رو می‌خونم. به خصوص جاهایی که شخصیت زن داستان تازه وارد امریکا شده و باردار هم هست و با شوهرش احساس غریبگی می‌کنه و جدا از هم می‌خوابند و ...
مثل هم‌نام فصل‌های داستان به صورت تصادفی و متناوب از دیدگاه شخصیت‌های مختلف روایت می‌شه جاهایی که انتظارش رو نداری اتفاقات ضربه‌مانند وارد داستان می‌شه. اینجا هم نسل دوم مهاجر سرگشته و آسیب‌دیده و ناراحته. نمی‌دونم چقدر این دیدگاه رو می‌شه تعمیم داد. نسل دوم مهاجر ایرانی که اینجوری به نظر نمی‌یان. شاید چون ایرانی‌ها راحت‌تر می‌تونند توی فرهنگ غربی حل بشن.
و تفاوت‌هایی که با قبلی داره یکی اینه که برعکس شخصیت مادر گوگول توی کتاب هم‌نام، شخصیت زن گودی، از آنچه که هست فرار می‌کنه. همه‌ی نمادهایی که از سرزمین مادری آورده رو دور می‌ریزه. ساری‌هاش رو قیچی می‌کنه. موهای بلندش رو پسرونه کوتاه می‌کنه و از خانواده‌اش فرار می‌کنه. اول فکر کردم می‌خواد به عنوان یه عارضه مهاجرت به این موضوع اشاره کنه اما آخر کتاب می‌گه که تمام این فرارها برای رهایی از عذاب وجدانه. نکته بارز دیگه وارد کردن حجم زیادی تاریخ و فلسفه توی کتابه. داستان کتاب در بستر یه حادثه تاریخی توی هند و بنگال غربی (قیام ناکسالباری) اتفاق می‌افته که من هیچی در موردش نشنیده بودم و نمی‌دونستم این هجم از خشونت  توی تاریخ هند اتفاق افتاده. در مورد تاریخ هند همش روی قیام صلح‌طلبانه و مقاومت منفی گاندی صحبت می‌شه و من نمی‌دونستم که کمونیسم توی هند هم داستان درست کرده بوده. شخصیت اصلی زن کتاب هم فلسفه می‌خونه و خوب یه سری فصل‌ها تأملات فلسفی داره. وقت نکردم برم ببینم آیا خود لاهیری هم مطالعات فلسفی داشته یا نه.
در کل من هم‌نام رو بیشتر دوست داشتم. نمی‌دونم. شاید اگه اول این رو خونده بودم این رو بیشتر دوست داشتم؟ نه. هم‌نام بهتر بود. وقتی اومد توی زمان حال قابل باورتر بود و منطقی‌تر. کلا اون بهتر بود.
ترجمه امیرمهدی حقیقت هم طبق معمول خیلی خوب بود. خیلی روون و بدون سکته و خوندنی. خیلی مترجم خوبیه آقای حقیقت.
چیزی که در ادامه می‌نویسم مال بخش 4 از فصل 4 کتابه. من دوستش داشتم. توی ذهنم موند. وقتی می‌خوام یه گزیده از کتاب انتخاب کنم معمولا اونجایی که توی ذهنم مونده رو می‌نویسم. در ضمن خیلی هم داستان رو لو نمی‌ده.

در چهارسالگی، بلا خاطره پیدا کرده بود. کلمه‌ی دیروز به دایره‌ی کلماتش وارد شده بود. با این که معناش تعمیم یافته بود و مترادف هر چیزی بود که دیگر نبود. همه‌ی گدشته‌ی سپری شده، بدون هیچ نظم خاصی در یک کلمه جمع شده بود.

به انگلیسی می‌گفت؛ می‌گفت Yesterday. به انگلیسی بود که گذشته فقط یکطرفه بود؛ در بنگالی، ‘‘کال‘‘ کلمه‌ای بود که برای ’’دیروز‘‘ به کار می‌رفت، همین‌طور برای ’’فردا‘‘. به بنگالی، آدم نیازمند صفت یا صرف فعل بود تا فرق بین چیزی را که اتفاق افتاده بود با چیزی که بعداَ اتفاق می‌افتاد مشخص کند.

زمان برای بلا در خلاف جهت جریان داشت. گاهی می‌گفت روز بعد از دیروز.

اسم بلا هم، که اسم یک گل بود، اگر کمی متفاوت تلفظ می‌شد، خودش کلمه‌ای بود برای یک مقطع زمانی، بخشی از روز. شاکال بلا معنی‌اش صبح بود؛ بیکل بلا بعدازظهر؛ راتریر بلا شب.

دیروزٍ بلا ظرفی بود برای هر چیزی که در ذهنش ذخیره شده بود. هر جور تجربه یا احساسی که قبلاً آمده بود. حافظه‌اش کوتاه بود و محتویاتش محدود. بی‌توالی زمانی، چیده شده به تصادف.

جوری بود که یک روز به گوری که داشت گره سمجی از موهای پرپشت او را با شانه صاف می‌کرد گفت: می‌خوام موهام کوتاه باشه، مثل دیروز.

موهای بلا چند ماه پیشش کوتاه بود. اولش گوری همین را به او گفت. توضیح داد که بیش‌تر از یک روز طول می‌کشد که مو دوباره بلند شود. به بلا گفت که چندین و چندتا دیروز قبل، و نه فقط یک دیروز، موهایش کوتاه بوده.

ولی برای بلا سه ماه پیش و دیروز یکی بود.

چون گوری حرفش را قبول نکرده بود، از دست گوری عصبانی شد. توی ذوقش خورد و انگار که ابری سیاه صورتش را پوشاند. نه از گوری نه از اودایان هیچ رد واضحی توی صورتش نبود. چطور بود که پیشانی‌اش اندکی محدب بود و کنچ چشم‌هاش کمی تو بود؟ جای چشم‌هاش خاص بود. گوری می‌دید پوست عسلی‌زنگ خودش چقدر با پوست روشن‌تر بلا فرق دارد - پوستی کرم‌رنگ که از مادرشوهرش گرفته بود.

یک روز وقتی گوری کاپشن نو تن بلا کرد، بلا پرسید اون یکی کاپشنم کو؟ داشتند راهی مدرسه می‌شدند.

-کودوم؟

-اون زده، مال دیروز.

درست بود، بهار پارسال کاپشن زردی داشت با کلاه لبه‌خز که الان دیگر برایش زیادی کوچک شده بود و داده بودندش به کلیسای دانشگاه که لباس کهنه برای خیریه می‌گرفت.

-اون کاپشن پارسال بود. اندازه سه سالگیت.

-من دیروز سه سالم بود.

گوری منتظر بود که بلا توی راهرو این‌قدر این‌ور و آن‌ور رژه نرود و آرام بایستد تا او بتواند دست‌هاش را توی آستین‌های کاپشن کند که بعدش راه بیفتند. وقتی بلا زیر بار نرفت گوری شانه‌هاش را گفت.

-دردم اومد. تو منو درد آوردی.

-بلا، باید بجنبیم.

حالا کپشن تنش بود اما زیپش بسته نبود. بلا می‌خواست زیپ را بالا بکشد. تلاش کشدار و ناشیانه‌اش برای بستن زیپ داشت تأخیرشان را بیش‌تر می‌کرد. بعد از لحظه‌ای، گوری طاقتش تاق شد و انگشت‌های بلا را زد کنار.

-بابا می‌ذداره من خودم ببندم.

-بابات الان اینجا نیست.

زیپ را تا زیر گلوی بلا بالا کشید. شاید کمی محکم‌تر از چیزی که بایست. زیپ نزدیک بود پوست بلا را بگیرد. بابت بی‌طاقتی‌اش خودش را سرزنش کرد. فکر کرد معنای چیزی را که همین الان گفته بود، دخترش کی تمام و کمال می‌فهمد.


گودی (the lowland) صص 182-181
جومپا لاهیری
مترجم امیرمهدی حقیقت
نشر ماهی

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۰۹
آذر دخت

دیروز نمی‌دونم چم بود که هی می‌خواستم تریپ غمناک بردارم! دوره طوفان هورمونی این ماه هم رد شده بود و خیلی ربطی به اون نداشت.
بعد داشتم آرشیو یه وبلاگی رو می‌خوندم که داشت با یه افسردگی شدید دست و پنجه نرم می‌کرد و خوب من به انرژی لابه‌لای سطرهای وبلاگ‌ها معتقدم. یعنی یه عالمه انرژی منفی از وبلاگه بهم منتقل شد.
بعدش هم دارم یه کتابی می‌خونم از فریبا کلهر به اسم «شوهر عزیز من». کتابه اولش اصلا جذاب به نظر نمی‌اومد. یعنی از این مدل‌های جریان سیال ذهن و پیچیده نویسی و رفت و برگشت زمانی هست که یه کمی سخته ارتباط برقرار کردن باهاش. اما از وسطهاش خیلی جذاب شد. یعنی کلا حس می‌کنم قلم اول و وسطش یک کمی با هم فرق می‌‌کنه و اون قسمت‌های وسطش که شروع می‌کنه به قصه‌گویی خیلی جذابتره.
ماجراهای این کتاب‌ هم یه کمی من رو یاد خودم می‌اندازه. یعنی یاد اوایل ازدواج خودم و حسی که نسبت به اون موقع‌ها دارم. حس اینکه یه زمان‌هایی هست که اگه از دست برن دیگه نمی‌شه جبرانشون کرد و یه خاطره‌هایی که دیگه هیچ وقت از ذهن آدم پاک نمی‌شن.
خلاصه که خوندن کتابه هم مزید بر علت شد که بنده حسابی گریه لازم بشم.
دیروز به مناسبت روز زن گذشته یه جشن گذاشته بودند توی محل کار مخصوص خانم‌ها که بنده نرفتم چون حسش رو نداشتم. بعدش هم وقتی از سرویس پیاده شدم رفتم یه پیاده‌روی طولانی که خوب مطابق معمول که آدم حالش خوش نیست هی هم بلاهای عجیب و غریب سرش می‌یاد دو سه تا آدم بیخودی سر راهم پیدا شدند و یکی از این بچه‌های کار بهم کنه شد که بدتر حالم رو گرفت.
اومدم خونه و غذا رو آماده کردم و نشستم چند تا فصل از کتابه رو خوندم و بعد نشستم یه شکم سیر گریه کردم. به حدی که چشمام باد کرد اندازه گلابی!
بعدش حالم بهتر بود که همسرجان اومد با یه عالمه خیار و گوجه و اینکه رئیسمون فردا نوبتش بود که صبحانه بیاره. بعد گفتم من ماشین ندارم من هم گفتم که من میارم. اونوقت همیشه اینها آش و هلیم از این چیزها می‌گیرن واسه صبحانه این دفعه همسرجان خواستند تنوع بدند. خلاصه که شستن و خشک کردن و خیار و گوجه‌ها دست من رو بوسید و من هم راستش خیییللللی زورم گرفت که بابت نوبت یه نفر دیگه من باید وایستم بشورم و خشک کنم. حالا خواستی پاچه‌خواری بکنی دیگه تنوع دادنت چی بود! من همین شام درست کردن و بعد صبحانه و نهار سه نفر رو آماده کردن هر روزه کلی انرژی ازم می‌بره دیگه می‌خوام همکارهای همسر کوفت بخورن که من براشون خیار و گوجه بشورم!!!
خلاصه که دلگرفتگی عصر و یادآوری خاطرات بسیار شاد!! اوایل ازدواج دست به دست هم داد که حسابی خوش اخلاق بشم یه کمی همسرجان رو شستشو بدم! بعدش هم خوب شدم!

پی‌نوشت: فریبا کلهر نویسنده خوبیه. من در دوران نوجوانی کتاب‌های کودک و نوجوانش رو خونده بودم و اونها رو دوست داشتم (هوشمندان سیاره اوراک و مرد سبز شش هزار ساله و سالومه و خرگوشش و ....) اما این اولین کتاب ژانر بزرگسالش بود که خوندم. البته من هنوز به آخر کتاب نرسیدم اما همین که توی این برهوت داستان ایرانی خوب و استخون‌دار بتونی 20 صفحه داستان پرجاذبه بخونی خودش خیلیه.

پی‌نوشت 2: قدر ماه‌های اول ازدواج رو بدونید. خاطرات و حرف‌های اون موقع هییییچ وقت از ذهن آدم پاک نمی‌شه. هیییییچ وقت. چه خوبها و چه بدها. فرصت‌های اون موقع هم هیچ وقت تکرار نمی‌شه.

پی‌نوشت 3: خوش به حال اونهایی که عشق رو تجربه کردند. خوش به حال اونهایی که عاشق شدند و عاشقی کردند و با عشقشون ازدواج کردند و عاشق موندند سالیان سال در کنارش زندگی کردند. خیلی غمگینم که چنین تجربه‌ای تو زندگی‌ام نداشتم. خیلی. اما اصلا چند نفر چنین شانسی داشتند؟

پی‌نوشت 4: بعد از اون حال بد عصر، چلوندن پسرک توی بغلم خیلی حالم رو خوب کرد (هر چند که سی ثانیه هم نشد مدتی که بهم اجازه این کار رو داد).  خدا همه بچه‌ها رو برای پدر و مادرهاشون حفظ کنه و دامن همه منتظران رو هم سبز کنه و پسرک من رو هم در پناه خودش حفظ کنه. اگه نداشتمش زندگی برام خیلی سخت بود.

پی‌نوشت 5: دلم برای بچه‌های کار خیلی می‌سوزه و در عین حال دلم هم نمی‌خواد هیچی پول بهشون بدم. دیروزیه وقتی دید ازش چیزی نمی‌خرم چون دم یه قنادی بودیم گفت برام شیرینی بخر اما اعصاب توی قنادی رفتن و خریدن رو هم نداشتم. در ضمن یه کمی هم پررو بود به نظرم. من فقط نگران میزان خشمی هستم که این بچه‌ها توی دلشون ذخیره می‌کنند از رفتار امثال ماها. کاش کمتر از این برخوردها داشتیم باهاشون. من همیشه سعی می‌کنم که خیلی مهربون باشم باهاشون و اگه خوراکی چیزی داشته باشم همراهم بهشون می‌دم اما خوب همیشه که آدم سرحال نیست. خیلی وقت‌ها آدم حوصله بچه خودش رو هم نداره. خیلی‌هاشون هم بی‌ادبند و اگه چیزی ازشون نخری فحش می‌دن! تازگی‌ها توی شهر ما خیلی زیاد شدند. من دلم برای اون بچه‌هایی که با داروی خواب‌آور می‌خوابونشون و اونها هم یه جوری با صورت‌های رنگ‌پریده می‌خوابن انگار که مردند خیلی کبابه. همش ذهنم می‌ره پیش اینکه این بچه‌ها چه سرنوشتی دارند. زمانی که باید مشغول بازی و شیطنت و یادگیری باشند رو توی خواب مصنوعی طی می‌کنند. خیلی‌هاشون هم بچه‌های دزدیده شده هستند. چقدر سرنوشت‌ آدم‌ها با هم فرق می‌کنه.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۵ ، ۱۱:۰۳
آذر دخت

مدت‌ها بود دوست داشتم یه بخش جدید به این وبلاگ اضافه کنم: کتابخوانی.

توی یه وبلاگ قدیمی که داشتم این کار رو می‌کردم که اگه کتاب جالبی می‌خوندم قسمت‌های جالبش رو تایپ می‌کردم و می‌گذاشتم. سعی‌ام اینه که این کار رو اینجا هم امتحان کنم. اینکه چقدر وقت کنم رو نمی‌دونم. کما اینکه از تابستون تا حالا می‌خوام این پست رو بذارم و فرصت نشده که تایپش کنم!


کتاب امروز اسمش هست: Down and Out in Paris and London که ترجمه شده آس و پاس‌های پاریس و لندن. کتاب از جورج اورول هست که دیگه همه قلعه حیوانات و 1984 اش رو می‌شناسند و خوندند و شنیدند. این کتاب رو زهره روشنفکر ترجمه کرده و متأسفانه باید بگم که ترجمه‌اش افتضاحه و ظاهرا اصلا ویراستاری نشده. نکته جالب هم حضور پرتعداد کاما نقطه «؛» در سرتاسر متنه.

کتاب حاوی خاطرات اورول مربوط به بازه زمانی که بیکار بوده و به دلیل درگیری‌های سیاسی نمی‌تونسته مطلبی توی روزنامه‌ها چاپ کنه. بخش اول کتاب مربوط سکونتش توی پاریس با اوضاع و احوال سخته. بعد از یه مدتی یه کار به عنوان پادو و گارسون پیدا می‌کنه. بعد به دلیل قول یک شغل به لندن می‌ره اما اون شغل رو بهش نمی‌دهند و مجبور می‌شه که مدتی رو مثل یک آواره بی‌خانمان از این نوانخانه به اون نوانخانه سر کنه تا اینکه نهایتا یه کار براش پیدا می شه و از این وضعیت فلاکت‌بار نجات پیدا می‌کنه.
توی این کتاب دو نکته توجهم رو خیلی جلب کرد. اولی وضعیت اسفباری که اورول از رستوران های اون موقع پاریس (اواخر دهه بیست یا اوایل دهه سی میلادی) ارائه می‌ده که در ادامه یه بخشی‌ش رو میارم. این موضوع می‌تونه همچنان و همه جا ادامه داشته باشد. یه جورایی دید من رو نسبت به غذای رستوران عوض کرد!
نکته دیگه تأثیریه که فقر توی تموم شئون زندگی آدم می‌گذاره. اینکه یک آدم وقتی گرفتار فقر می‌شه، هر چقدر هم که تلاش کنه نمی‌تونه خودش رو ازش بکشه بیرون. آدم فقیری که پول نداره لباس خوب بخره، نمی‌تونه توی مصاحبه‌های آبرومند شرکت کنه. آدم فقیری که پول نداره که جای خوابی برای خودش تأمین کنه و مدت‌هاست که نتونسته ملزومات یه حمام مثل یه صابون یا تیغ ریشتراشی رو بخره چون پول برای خریدن نون هم نداشته یا آدم فقیری که تمام دیروز ذهن و فکرش دنبال پیدا کردن یه لقمه نون بوده یا آدم فقیری که چند روزی از بی‌پولی چیزی نخورده چطوری می‌تونه خودش رو یه کارگر خوب و سرحال و کاری نشون بده که بتونه کاری گیر بیاره. اینکه گرسنگی می‌تونه تمام توان کار رو از آدم بگیری و این ناتوانی منجر بشه به بیکاری و فقر بیشتر. مثل یه مرداب که آدم‌ها توش فرو می‌روند و هر چه بیشتر توش بمونند بیشتر توش غرق می‌شوند. خلاصه که تا به حال به این دید به فقر هم نگاه نکرده بودم.

در ادامه یه بخشی‌ از کتاب رو می‌یارم که مربوط به زمان کارکردن اورول در رستوران یک هتل (که با اسم مستعار هتل ایکس بهش اشاره می‌کنه) هست:


هتل یک دستگاه بزرگ و پیچیده است که با تعداد محدودی کارگر که به هیج‌وجه کافی نیست، اداره می‌شود. چون هر کدام از کارکنانش به کار، رتبه و طبقه مشخصی تعلق دارد و کارش را با دقت و حساسیت زیاد انجام می‌دهد. اما این موضوع هم یک نقطه ضعف دارد و آن هم اینکه مشتری‌ها به همان نسبت کار کارمکنان پول نمی‌دهند. مشتری بابت سرویس پول خوبی می‌دهد، اما حقوقی که کارکنان می‌گیرند در برابر سرویس‌دهی خوب، واقعی نیست. بنابراین با آنکه هتل‌ها در نتیجه دقت و وقت‌شناسی آنها می‌گردد اما چنانکه شرح داده شد، در اصل از هر خانه‌ی شخصی بدی، بدتر هستند.
به عنوان مثال، کار نظافت را در نظر می‌گیریم. در هتل ایکس در قسمت‌های سرویس، وضعیت کثیفی، تهوع‌آور و وصف‌ناشدنی بود. در همه‌ی زوایای چایخانه‌ای که من کار می‌کردم آشغال و کثیفی طی یک سال روی هم انباشته شده و محفظه‌ی نان خشک هم پر از سوسک بود. یک روز من به ماریو پینهاد کردم که با هم آن حشره‌ها را از بین ببریم. او با لودگی گفت: چرا باید این حیوان‌های بیچاره را بکشیم؟
موقعی که من می‌خواستم پیش از آنکه کره را بردارم، دستم را بشویم، بقیه به من می‌خندیدند. ولی با همه اینها در جایی که ایجاب می‌کرد، همه‌ی ما بسیار تمیز و پاک بودیم. همیشه میزها را پاک می‌کردیم و وسایل برنجی را برق می‌انداختمی. چون قانون چنین بود. اما به ما دستور نمی‌دادند که در باطن هم تمیز باشیم. همچنین فرصتی هم برای چنین نظافت‌هایی به دست نمی‌آوردیم. ما تنها می‌توانستیم وظایفی را که بر عهده‌مان بود انجام دهیم و چون اولین وظیفه، وقت‌شناسی بود، بنابراین ما با انجام ندادن نظافت وقت را تلف نمی‌کردیم.
وضعیت کثیفی در آشپزخانه بدتر و بیشتر بود و این تنها در حرف نیست. بلکه گفتن یک حقیقت است. آشپز فرانسوی اگر چنانچه سوپی را خودش نپخته باشد، در آن آب دهان می‌ریزد. او با آنکه یک هنرمند است اما هنر او در تمیزی نیست و حتی می‌توان گفت که چون او یک هنرمند است کثیف هم هست. چون برای آن که ظاهر غذا خوب به نظ بیایدلازم است که بعضی کارهای کثیف هم انجام شود. به طور مثال هنگامی که تکه‌ای گوشت کباب را برای بررسی نزد سرآشپز می‌برند او با چنگال آن را امتحان نمی‌کند بلکه آن را با دست برمی‌دارد و دوباره سر جایش می‌اندازد، انگشت شست خود را دور بشقاب می‌کشد و برای آنکه مزه آبگوشت را بچشد آن را می‌لیسد و بعد هم درست مثل یک هنرمند که در حال دیدن نقاشی خودش است از دور به آن تکه گوشت نگاه می‌کند و با انگشتان چاقش که بیش از صدها بار آنها را لیسیده است به آن دست می‌کشد و موقعی که رضایتش فراهم می‌آید، بایک دستمال جای انگشت‌های خود را از دور بشقاب پاک می‌کند و آن را به گارسون می‌دهد. گارسون هم انگشت خود را در سوپ فرو می‌کند. همان انگشت‌های کثیف و چربی که بارها آنها را در موهای روغن مالی شده‌اش فرو برده است. اگر در پاریس، یک نفر به طور مثال برای یک وعده غذای گوشت بیش از ده فرانک داده باشد، باید مطمئن شود که غذایش چنین که شرح دادم دست‌مالی شده است. ولی در رستوران‌های بسیار ارزان این وضعیت به کلی فرق دارد. در این رستوران‌ها جور دیگری با غذا برخورد می‌کنند. آنها با چنگال گوشت را از ماهی‌تابه برمی‌دارند و آن را بی آنکه به آن دست بزنند درون بشقاب می‌گذارند. بنابراین تقریبا می‌توان چنین گفت که شما هرچه بیشتر پول بدهید، عرق بدن و آب دهان بیشتری را میل خواهید کرد!
در هتل‌ها و رستوران‌ها، کثیفی عنصر غیر قابل تفکیک آنها است. چون باید غذای تمیز و سالم به خاطر صرفه‌جویی در وقت و ظاهر آراسته، فدا شود. یک کارگر هتل سرش شلوغتر از آن است که به این مسئله توجه کند که غذایی را که در حال آماده کردن است، برای خوردن است. از دید او، غذا تنها یک سفارش است. درست همانگونه که یک آدم مبتلا به سرطان در حال احتضار برای پزشک همچون دیگر مراجعه‌کنندگانش فقط یک بیمار به حساب می‌آید. به عنوان مثال، مشتری‌ای یک قطعه نان برشته سفارش می‌دهد و آن کسی که در زیرزمین از شدت کار، خودش را هم نمی‌شناسد باید آن را آماده کند. بنابراین چطور می‌شود از او انتظار داشت پیش خودش فکر کند و با خودش بگوید که : ”این نان را می‌خواند بخورند و بنابراین باید آن را چنان آماده کرد که بتوان خوردش.“ چیزی که به او ارتباط دارد این است که ظاهر نان خوب باشد و در مدت سه دقیقه آماده شود. از روی پیشانی‌اش چند عرق بر نان می‌چکد. چرا باید ناراحت شود؟ و یا نان از دستش بر خاک‌اره‌های زمین می‌افتد. او چرا باید زحمت بکشد و آن را عوض کند؟ تکاندن خاک‌اره از روی نان سریعتر انجم می‌شود. هنگام بردنش به سالن باز هم به روی زمین می‌افتد و این دفعه گارسون آن را بر می‌دارد و گرد و غبارش را پاک می‌کند و دوباره آن را سر جایش می‌گذارد. با غذاهای دیگر هم همین رفتار صورت می‌گیرد. تنها غذای کارکنان و مدیر هتل با رعایت موارد بهداشتی و با نهایت تمیزی آماده می‌شود. در میان کارکنان هتل این عبارت به صورت ضرب‌المثل درآمده که می‌گویند:”مراقب غذای رییس باش. مشتری به درک!“ در همه جا قسمت‌های سرویس پر از کثافت است و یک نوار مخفی از کثیفی همچون محتویات داخل بدن آدم، در میان همه‌ی هتل‌های شیک و باشکوه وجود دارد.
مدیر هتل جز کثیفی از هیچ نوع تقلب و کلاه‌برداری هم فروگذار نبود. اکثر مواد اولیه‌ی غذاها بد و نامرغوب بودند که تنها چیره‌دستی آشپزها آنها را به غذایی قابل خوردن تبدیل می‌کرد. بیشتر گوشت‌ها از سطح کیفی خیلی پایین برخورداد روده و سبزی‌ها هم طوری بودند که یک زن خانه‌دار به آن حتی نگاه هم نمی‌کند. آنها با روش خاصی سرشیر را با شیر می‌آمیختند چای و قهوه هم بسیار نامرغوب و مربا هم تقلبی بود. بر سر شیشه‌های ارزان قیمت‌ترین شر×اب‌ها، اتیکت ش×ر×اب مغمولی می‌چسباندند. بنا به قوانین هتل، هر کارگری که باعث فاسد شدن مواد غذایی می‌شد، باید معادل قیمت آن را تاوان بدهد. بنابراین هیچ چیزی دور ریخته نمی‌شد. یک دفعه جوجه‌ای سرخ شده از دست گارسون طبقه‌ی سوم از آن بالا بر خرده‌نان و روزنامه باطله‌ها و دیگر آشغال‌ها افتاد. ما با دستمال پاکش کردیم و آن را دوباره به بالا فرستادیم. ملافه‌هایی که فقط یک بار از آنها استفاده می‌شد، دیگر آنها را نمی‌شستند و به جای آن، آنها را مرطوب می‌کردند و اتو می‌زدند و دوباره بر تشک‌ها و پتو‌ها می‌کشیدند. مدیر هتل درست مثل ما نسبته به مشتری ها هم خساست به خرج می‌داد. در این هتل بزرگ هیج برس و یا خاک‌اندازی وجود نداشت و برای تمیز کردن زمین‌ها، تنها از جارو و تکه‌های کارتن به جای خاک‌انداز استافده می‌شد. توالت کارکنان خیلی کثیف بود و هیچ وسیله‌ای هم در آنجا وجود نداشت و همچنین به خاطر نبود دستشویی، همه‌ی کارکنان دست‌هایشان را در همان لگن ظرفشویی می‌شستند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۴ ، ۱۳:۱۰
آذر دخت