آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

بایگانی

یلدای 404

يكشنبه, ۱ دی ۱۴۰۴، ۰۱:۲۹ ب.ظ

به اینجا به عنوان جایی برای ثبت احساسات و افکارم نگاه می‌کنم و خاطرات. 
پس باید امروز می‌نوشتم که بارندگی آخر هفته بعد از سال‌ها توی شهر ما اتفاق افتاد و واقعا خاطره‌انگیز بود. دو تا بچه‌ها را بردیم برف بازی و هر دوشون گفتند امروز یکی از بهترین روزهای زندگیمون بود! قلبم آب شد از این حرفشون!
لباس گرم‌هایی که پارسال اصلا استفاده نشد را دیشب گشتم از توی کمد پیدا کردم. اما الان باز هم سر کار سردمه. فردا شاید یک ژاکت با خودم بیارم سر کار.
پدرم مشغول رادیوتراپیه. یک مجموعه‌ای از انواع اسکن و آزمایش انجام داده. بر اساس یکی از اسکن‌ها غدد لنفاوی هم درگیر شدند و بر اساس یک اسکن دیگه درگیری نداشتند. آزمایش ژنتیک هم منفی بود و بر این اساس امیدوار بودیم که دکتر نیازی به رادیوتراپی نبینه اما گفت لازمه. این روزها دائم در حال رفت و آمد هستند. البته که خدا رو شکر خودش و مامانم با هم دنبال کار می‌روند و ما واقعا کاری از دستمون بر نمی‌یاد. اما خوب ذهنی درگیری داریم. ضمن اینکه مامانم هم دائم دردهای عصبی ناشی از استرس داره، کمر و گردن و دست و... دائم هم توی خونه‌شون مشکلاتی پیش میاد. سازنده خونه واقعا بساز و بنداز بوده و هر روز یک قسمت خونه به مشکل برمی‌خوره که علاوه بر هزینه‌های سرسام‌آور که توی این گرونی‌ها روی دستشون می‌گذاره، کلی درگیری ذهنی و خستگی روحی و جسمی براشون داره. اخیرا هم یک مشکل اساسی برای سیستم گرمایش خونه پیش اومده که بعد از کلی هزینه و زحمت، هنوز هم مشکل هست. فکرم درگیرشونه و آرزو می‌کنم که مشکل زودتر حل بشه. مسئله اصلی اینه که بابای من ظرفیت روانی بسیار پایینی داره و کوچکترین مشکلی براش تبدیل به یک فاجعه می‌شه و نه تنها خودش طاقت تحمل این مشکلات را نداره که با حجم بالای استرسی که دچارش می‌شه و به دیگران هم منتقل می‌کنه، مسئله اصلی دلداری دادن به بابامه نه حل خود مشکل اصلی. الان هم که با بیماری درگیر شده، ظرفیت روحی روانیش خیلی پایین‌تر اومده و مثل بچه‌ها باید مراقبش باشیم که رنجیده نشه.
امشب یلداست. من خودم ذاتا آدم مینیمالی هستم. ذهنم حوصله درگیری و پایبندی به هیچ آیین و رسم و رسومی را نداره. یعنی دوست دارم همه مناسبت‌ها (ملی، مذهبی، سنتی، مدرن، شخصی و جمعی) به مختصرترین حالت ممکن برگزار بشه. اما بچه‌هام نه.
دیشب پسرچه با یک لحن التماس‌آمیزی گفت که برای فردا شب میز بچینیم و عکس بگیریم! رد کردن درخواستش غیرممکن بود. حالا باید امشب برم ببینم چه کاری از دستم بر میاد! پسرچه، خیلی اهل آداب و ترتیبه. از تجملات خوشش میاد. من از هر چی زرق و برقه بیزارم و در مقابل، اون همش دم جینگول فروشی‌ها و ظرف و ظروف فروشی‌ها وایمیسته و تجملات طلایی و نقره‌ای پسند می‌کنه! :))) خیلی بامزه‌است.
اگه شما هم مثل پسرچه من خیلی اهل گرامیداشت مناسبت‌ها هستید، یلداتون مبارک!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴/۱۰/۰۱
آذر دخت

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی