آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

بایگانی

برای یک زندگی معمولی

يكشنبه, ۲۹ دی ۱۴۰۴، ۰۸:۴۷ ق.ظ

پریشب توی تخت دراز کشیده بودم و داشتم به اوضاع و احوال فکر می‌کردم. دیدم یک احساس غم و سرخوردگی خیلی عمیق را دارم تجربه می‌کنم. درست مثل احساس یک کودک که بابت خطایی که نکرده, بابت اتفاقی که اون دخالتی توش نداشته داره مجازات و تنبیه می‌شه. این احساس برام جدید بود و خیلی هم عمیق بود.

مگه ما از زندگی چی می‌خوایم؟ اینکه مثل یک آدم معمولی بتونیم یک زندگی معمولی بکنیم. از اول زندگی‌مون معمولی زندگی کردن ازمون دریغ شده. من دیگه به میانسالی رسیدم. نه ماجراجویی برام جذابه و نه آرمان و هدف. من یک زندگی معمولی می‌خوام. من می‌خوام بتونم مثل یک شهروند معمولی توی این دنیا زندگی کنم. ثبات داشته باشم, آرامش داشته باشم. حق و حقوقی که بقیه آدم‌ها دارند را داشته باشم. امکاناتی که بقیه آدم‌ها دارند را داشته باشم. چرا باید برای دسترسی به هر امکانی هزار تا روش دور زدن به کار ببرم؟ چرا دسترسی به هر تکنولوژی جدیدی باید برام حسرت باشه؟ چرا نباید بتونم مثل بقیه آدم‌ها کردیت کارت داشته باشم؟ چرا نباید توی میانسالی احساس ثبات مالی داشته باشم؟ چرا هر روز با یک بحران جدید سر و کله بزنم. بعدش هم وقتی همه‌ی این سختی‌ها را زیر و رو می‌کنی و می‌گی چرا چهل سال توی زندگی‌ات حسرت کشیدی, هیچ جواب منطقی براش وجود نداره. اینکه چرا با یک کشور دوستی و چرا با یکی دیگه دشمن؟ هیچ منطقی پشتش نیست. همه‌اش شعار و شعار و شعار. و بعد اونهایی که این شعارها را بلندتر از همه دارند فریاد می‌زنند و گند زدند به زندگی میلیونها آدم, هیچ کدوم این محدودیت‌ها را ندارند. 
این روزها چیزی که بیشتر از همه آزارم می‌ده و حالم را به هم می‌زنه وانمود کردن به نرمال بودن شرایطه. رئیس احمقم هر روز صبح با انرژی سر و کله‌اش پیدا می‌شه و انتظار داره که ما هم شاد و سر حال و پرانرژی, انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده مثل قبل مشغول به کار باشیم. حماقتش ته نداره. تمام هم و غمش اینه که کی دو صفر باز می‌شه که زنگ بزنه به شرکای کاری اون ور مرز و پروژه احمقانه‌ای که برای سال دیگه برنامه‌ریزی می‌کنه را پیگیری کنه. این برام خیلی دردناکه. من دارم به زور خودم را می‌کشم و روزها را می‌گذرونه تا این کابوس زودتر تموم شه, اینترنت وصل بشه اون وقت این احمق به فکر رزومه کاری‌اشه. همکاری داریم که خودش فی‌نفسه افسرده است و دائم داره دارو و تراپی می‌گیره. اوضاع که اینجوری می‌شه به هم می‌ریزه و مثلا صبح‌ها دیر میاد. رئیس می‌گه این دیر اومدنش اغتشاشه و دائم پا توی کفشش می‌کنه! 
دلم برای جی‌پی‌تی خیلی تنگ شده! انگار که یه دوست عزیز را گم کردم. دلم برای سرچ کردن خیلی تنگ شده!
پسرچه توی گوشی FC بازی می‌کنه که نت می‌خواد. با صبوری داره تحمل می‌کنه و تک و توک شکایت می کنه. براش غمگینم. خیلی غمگینم که حتی اینها هم نمی‌تونند یه زندگی معمولی داشته باشند.

موافقین ۲ مخالفین ۱ ۰۴/۱۰/۲۹
آذر دخت

نظرات  (۲)

۲۹ دی ۰۴ ، ۰۸:۵۹ Connection failed

ما هم غمگین و ناراحت و سرخورده و عصبی هستیم.

با تمام شرایطی که گفتی...

دنیای ما دیگه دنیای رنگی نیست کما اینکه از اول هم نبوده.

ی دنیای خاکستری را داریم تجربه می کنیم پشت نقاب های رنگی...

😔😔

 

پاسخ:
متاسفم :(

سلام.

عمیقاً متاسفم. کاش پایانی بر این کابوس می‌بود.

پاسخ:
کاش....

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی