و بالاخره بحران کاری
کلی اتفاق افتاده توی این یک هفته.
خوب اینقدر درباره مشکلم با رئیسم گفتم که نهایتا با هم دعوامون شد و الان بایکوتم کرده. سر همون موضوعی که توی این پست گفتم.
اون روز مرخصی بودم و داشتیم میرفتیم برای دندون پسرک که نوبت جراحی داده بودند. روز قبلش هم گفته بودم که مرخصیام. اولش یه دور صبح زود زنگ زد که من واتزاپم وصل شده و همه چی درست شده و کارها را بکنید و ایمیل بزنید و اینها. من که هنوز صبحونه هم نخورده بودم, چک نکرده بودم اوضاع را گفتم چشم. بعد رفتم چک کردم دیدم هنوز همه چیز همون کثافتیه که بوده.
بعدش دوباره تو ماشین بودیم که زنگ زد و بعد کار من را برد زیر سوال. من هم دیگه از کوره در رفتم. البته که حرف زشتی نزدم! :D اما خوب بهش گفتم شما تا می بینی یکی میآد کار کارشناست را زیر سوال میبره خوشحال میشی (البته داد میزدم میگفتم! D:) اون هم گفت که اینها تصورات ذهنی شماست و بعد هم گفت رفتارتون درست نیست و نباید با من اینجوری حرف بزنی. من هم گفتم که خیلی خوشحال میشم که نامه عدم نیاز بهم بدین که برم از اینجا.
خوب البته که این رفتار درست نیست و این نوع تعامل سالم نیست اما من شش ماه پیش رفتم منابع انسانی و گفتم که من دیگه با این آدم نمیتونم کار کنم و باید من را جابهجا کنید. اگر منابع انسانی درست و حسابی داشتیم قطعا باید یک فکر اساسی در این مورد میکردند. اما محل نگذاشتند و گفتند که اول باید رئیست با جابهجاییت موافقت کنه که خوب البته که اون این کار را نمیکنه چون نیرویی جایگزین من نداره. خوب این یک شرایط غیرحرفهای بیماره. من از قبل هشدار داده بودم.
انتظارم چیه؟ انتظار اصلیام اینه که درک کنه شرایط غیرعادیه. انتظار نداشته باشه که مثل روزهای عادی کار کنیم. کار من مستقیم با اینترنت و دسترسی به نت جهانی مرتبطه. اینکه دائم باید بهش یادآوری کنم که اینترنت قطعه و تازه این موضوع را ثابت کنم و تازه ثابت کنم که از دست هیچ کسی کاری برنمیاد مگر اینکه سیمکارت سفید داشته باشه, واقعا فرساینده است.
انتظار بعدی که به ماجرای این مدت مربوطه اینه که وقتی یک نفر میاد سراغش و ایرادی از من میگیره, من را صدا بزنه و ترجیحا در حضور همون فردی که کار من را زیر سوال برده, توضیحات من را بشنوه. اصلا به جای اینکه دائم دستور بده که فلان کنید و بیسار کنید (که این فلان و بیسار هم یا غلطه یا نشدنی) از اون برج عاجش بیاد پایین, بشینه در کنار من و ازم بپرسه راهکارم چیه. چه پیشنهادی دارم. خودش پیشنهاد بده. حرفم را بشنوه. این نگاه از بالا به پایینش را حذف کنه. وظایف یه مدیر فقط به چک کردن حضور و غیاب کارمندهاش محدود نمیشه. مدیر باید طرح و نظر داشته باشه.
خلاصه فعلا من را بایکوت کرده. باهام حرف نمیزنه, کار بهم ارجاع نمیده و نمیدونم میخواد چکار کنه. اما برام مهم نیست. به درک!
از جمعه تک و توک میتونم با سایفون وصل بشم. جمعه فیلم کهریزک را دیدم و اینقدر صبر کردم تا همسر بچهها را به یه بهونهای ببره بیرون و یک ساعت تمام گریه کردم. سینهام درد میکنه دائم. مشکل قلبی نیست. مطمئنم. عصبیه.
دیروز با یکی از همکارها که میگفت که ما باید خیلی خوشحال باشیم که اینترنت قطع شده و قطع اینترنت خیلی کار خوبی بوده دعوام شد. دقت کردم وقتی که میخوام یک سری بدیهیات را برای کسی توضیح بدم, خیلی عصبی میشم.
کلا باید روی اخلاقم کار کنم. باید سعی کنم عصبانیتم را کنترل کنم. باید سعی کنم توی بحثها صدام را بالا نبرم. این بالا رفتن صدا یک اشتباه خیلی بزرگه. ایراد خانوادگیه. بابام همیشه از کلمه دوم به بعد داد میزنه. من هم یاد گرفتم اینطوری. باید روش کار کنم. باید تمرین کنم که دهنم را بسته نگه دارم. لازم نیست نظراتم را به همه بگم. وقتی عصبانی میشم باید ساکت باشم. عصبانی شدن, داد زدن و از روی عصبانیت رفتار کردن حرف آدم را شهید میکنه. باید معقولتر رفتار کنم. البته که باید دیگه از بحث کردن پشت تلفن هم خودداری کنم چون که ظاهرا پشت تلفن کنترلم اصلا دست خودم نیست! :))) فعلا میخوام تمرکزم بذارم روی این موضوع.
راستی جراحی دندون پسرک هم کنسل شد, سیتیاسکن نشون داد که شرایط دندونه خیلی ناجوره و دکتر گفت بهتره بگذاریم بزرگتر بشه اگر بخوایم روی این کار کنیم و در ضمن این فعلا تداخلی با موضوع ارتودنسی نداره. البته که سر نوبت دکتر ارتودنسی, دوباره نظر اون را هم میپرسیم.
تجربهم میگه که افراد باهوش زود اعصابشونخرد میشه. پیشنهاد میکنم به خنگی و کم هوشی اطرافیان بیشتر فکر کنید، شاید کمک کنه با حوصلۀ بیشتر گفتگو کنید...
فیلم کهریزک چیه؟!