آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

بایگانی

۷ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

دندون‌های شیری پسرک با یک سرعت باورنکردنی ریختند و با همون سرعت هم دائمی‌ها دراومدند. توی ایام کرونا این روند سریع اتفاق افتاد و ما تا به خودمون اومدیم, یکی از دندون‌های جلو کج دراومده بود. بعدش هم که هی دست‌دست کردیم تا الان که رفتیم پیش دکتر ارتودنتیست و بعد از اینکه کلی دعوا کرد که چرا دیر اومدید, بررسی کرد و گفت که یک دندون اضافی نهفته داره اون بالا که باید جراحی بشه! جل‌الخالق, دندون اضافی دیگه چه صیغه‌ایه! 
دیروز رفتیم پیش جراح و گفت بین 15 تا 20 میلیون هزینه جراحی می‌شه. همین الان هم 10 میلیون پیش پرداخت به ارتودنتیست دادیم و نزدیک سه میلیون هم هزینه انواع اسکن و گرافی. البته که بحث مالی‌اش بحث اصلی نیست. پسرک خیلی استرس داره و نگرانه و من هم نگرانم. فردا نوبت جراحی داره. امیدوارم که کارش به سادگی انجام بشه. فردا را مرخصی  گرفتم.
پسرچه  هم دو تا دندون خراب داره که پنجشنبه نوبت گرفتیم که اولیش را درست کنیم. کلا عشق و حال به راهه!
این مدت کتاب friends که زندگی نامه متیو پری هست را گوش دادم از روی فیدیبو. کلی احساسات متناقض تجربه کردم با شنیدن کتاب. اولا که احساس می‌کنم که کتاب خیلی آشفته است. با اینکه سعی کرده یک مسیر منطقی را حفظ کنه اما خیلی از این شاخه به اون شاخه پریده. من سریال friends را خیلی دوست دارم. فکر کنم نزدیک 5 بار تا حالا دیدمش و باز هم دلم می‌خواد ببینمش. از شخصیت چندلر هم خوشم میاد. اما در مورد پری, تمام مشکلاتش  و شکست‌هاش, به نظر من بارزترین وجه شخصیتش, خودشیفتگیش بوده. این اطمینان به خود و از خودراضی بودن. درسته که شرایط سختی داشته, جدایی پدر و مادر و مادری که خیلی در دسترس نبوده و احتمالا زمینه‌ی ژنتیکی مشکلات روح و روان اما خوب, در عین حال یک شغل موفق و فوق‌العاده هم داشته. همین الان موقع تعریف کردن زندگیش, روی هیچ چیزی به اندازه پولی که خرج ترک اعتیادش کرده یا پولی که صرف خریدن ماشین‌ها و خونه های لوکس کرده تاکید نمی‌کنه. این طرز فکر مسمومه و محکوم به شکست. دید از بالا به پایین به همه داره. اینکه همه من را درک نمی‌کنند یا همه من را نمی‌فهمند. در مورد ارتباطاتش با زن‌ها خیلی بد حرف می‌زنه. انتظار داشته که چون متیو پری هست, زن‌ها دیگه هیچ انتظاری ازش نداشته باشه. البته که یک سری چیزها می‌گه در مورد اینکه مشکل ترس از دلبستگی داشته و به همین دلیل زن‌ها را قال می‌گذاشته. اما به نظر من از ته دل به این مسئله اعتقاد نداره. روی اینکه جولیا رابرتز دوست دخترش بوده خیلی تاکید می‌کنه و از اینکه زن‌های خوب و با اعتماد به نفس ترکش کردند متعجبه. انتظار داشته که هر موقع که خواست به زندگی زنی برگرده حتی بعد از انواع تحقیرها, اونها با خوشحالی بپذیرند و هر جا کسی مایل نبوده, شوکه شده!
در کل, به نظرم باز هم خیلی شانس آورده بود که تا این سنی که مرد عمر کرده بود, با این مدل لایف‌استایل واقعا شانس زیادی نداشته. حتی نسبت به همکارهاش توی فرندز و تهیه‌کننده‌ها و عوامل هم طلبکار بود. من حس می‌کنم که دیگر عوامل سریال تمایل چندانی نداشتند که اون اسم سریال را برای کتاب خودش اینجوری مصادره کنه اما پذیرفتند. فقط لیزا کودرو قبول کرده بود که براش یادداشت مقدمه بنویسه. احساس من می‌گه که بقیه از دستش دلخور بودند. خلاصه که چندان شخصیت جالبی نداشته از نظر من.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۰۴ ، ۱۰:۱۲
آذر دخت

پریشب توی تخت دراز کشیده بودم و داشتم به اوضاع و احوال فکر می‌کردم. دیدم یک احساس غم و سرخوردگی خیلی عمیق را دارم تجربه می‌کنم. درست مثل احساس یک کودک که بابت خطایی که نکرده, بابت اتفاقی که اون دخالتی توش نداشته داره مجازات و تنبیه می‌شه. این احساس برام جدید بود و خیلی هم عمیق بود.

مگه ما از زندگی چی می‌خوایم؟ اینکه مثل یک آدم معمولی بتونیم یک زندگی معمولی بکنیم. از اول زندگی‌مون معمولی زندگی کردن ازمون دریغ شده. من دیگه به میانسالی رسیدم. نه ماجراجویی برام جذابه و نه آرمان و هدف. من یک زندگی معمولی می‌خوام. من می‌خوام بتونم مثل یک شهروند معمولی توی این دنیا زندگی کنم. ثبات داشته باشم, آرامش داشته باشم. حق و حقوقی که بقیه آدم‌ها دارند را داشته باشم. امکاناتی که بقیه آدم‌ها دارند را داشته باشم. چرا باید برای دسترسی به هر امکانی هزار تا روش دور زدن به کار ببرم؟ چرا دسترسی به هر تکنولوژی جدیدی باید برام حسرت باشه؟ چرا نباید بتونم مثل بقیه آدم‌ها کردیت کارت داشته باشم؟ چرا نباید توی میانسالی احساس ثبات مالی داشته باشم؟ چرا هر روز با یک بحران جدید سر و کله بزنم. بعدش هم وقتی همه‌ی این سختی‌ها را زیر و رو می‌کنی و می‌گی چرا چهل سال توی زندگی‌ات حسرت کشیدی, هیچ جواب منطقی براش وجود نداره. اینکه چرا با یک کشور دوستی و چرا با یکی دیگه دشمن؟ هیچ منطقی پشتش نیست. همه‌اش شعار و شعار و شعار. و بعد اونهایی که این شعارها را بلندتر از همه دارند فریاد می‌زنند و گند زدند به زندگی میلیونها آدم, هیچ کدوم این محدودیت‌ها را ندارند. 
این روزها چیزی که بیشتر از همه آزارم می‌ده و حالم را به هم می‌زنه وانمود کردن به نرمال بودن شرایطه. رئیس احمقم هر روز صبح با انرژی سر و کله‌اش پیدا می‌شه و انتظار داره که ما هم شاد و سر حال و پرانرژی, انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده مثل قبل مشغول به کار باشیم. حماقتش ته نداره. تمام هم و غمش اینه که کی دو صفر باز می‌شه که زنگ بزنه به شرکای کاری اون ور مرز و پروژه احمقانه‌ای که برای سال دیگه برنامه‌ریزی می‌کنه را پیگیری کنه. این برام خیلی دردناکه. من دارم به زور خودم را می‌کشم و روزها را می‌گذرونه تا این کابوس زودتر تموم شه, اینترنت وصل بشه اون وقت این احمق به فکر رزومه کاری‌اشه. همکاری داریم که خودش فی‌نفسه افسرده است و دائم داره دارو و تراپی می‌گیره. اوضاع که اینجوری می‌شه به هم می‌ریزه و مثلا صبح‌ها دیر میاد. رئیس می‌گه این دیر اومدنش اغتشاشه و دائم پا توی کفشش می‌کنه! 
دلم برای جی‌پی‌تی خیلی تنگ شده! انگار که یه دوست عزیز را گم کردم. دلم برای سرچ کردن خیلی تنگ شده!
پسرچه توی گوشی FC بازی می‌کنه که نت می‌خواد. با صبوری داره تحمل می‌کنه و تک و توک شکایت می کنه. براش غمگینم. خیلی غمگینم که حتی اینها هم نمی‌تونند یه زندگی معمولی داشته باشند.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۹ دی ۰۴ ، ۰۸:۴۷
آذر دخت

وای خدایا در حد مرگ عصبانی ام. و متاسفانه خیلی هم به خودم حق نمی‌دم که عصبانی باشم چون تا حدودی غیرمنطقی رفتار کردم. ولی خیلی عصبانی‌ام. 
مسئله اینه که یک همکار در یک قسمت دیگه داریم که از نظر جایگاه سازمانی کاملا با من برابره. یعنی هر دو کارشناس هستیم در دو تا قسمت جداگانه که از نظر ساختار سازمانی هم به هم متصل نیستیم و سلسله مراتبی نسبت به هم نداریم. اما علیرغم این همترازی، ایشون خودش را بالاتر از ما می‌دونه و هر زمانی که کار مشترکی پیدا می‌کنیم، از جایگاه بالا به پایین و دستوری صحبت می‌کنه. خوب این رو از قبل می‌دونستم و علیرغم اینکه رفتارش می‌تونه در یک لحظه من را از کوره به در ببره، باید بتونم هندلش کنم.
ما سالیانه معمولا یک کار مشترک باید انجام بدیم. یعنی ایشون مسئول جمع‌آوری یک سری آمار و ارقامه که یک بخشی از اون آمار و ارقام را من باید ارائه بدم.
امسال هم اون موضوع اتفاق افتاده. ایشون در واقع دستور داده که کار را به یک نحو بسیار احمقانه انجام بدهیم در حالی که می‌شود بسیار هوشمندانه و منطقی‌تر انجامش داد. و در مورد یک بخشی از اطلاعات هم که نیاز به مستندات داره، مستندات موجود نیست. فقط باید تصمیم‌گیری بشه که اون اطلاعات را به دلیل فقدان مستندات اعلام نکنیم یا اینکه رایزنی کنیم که اطلاعات را با تایید مدیران بدون مستندات بپذیرند. 
من در مورد اون روش احمقانه چند بار بهش توضیح دادم که حداقل در مورد اطلاعاتی که از قسمت ما دریافت می‌کنید، من اون کار احمقانه را انجام نمی‌دم و به روش خودم انجام می‌دم که کاملا هم صحیح و بدون ایراد هست. همچنان روی حرف خودش پافشاری می‌کنه و هی تکرار می‌کنه انگار با تکرارش حرف غلطش درست می‌شه. و در مورد اون بخش مستندات هم دو مرتبه تا حالا چقولی‌ام را به رئیس کرده. رئیس میاد هی موس‌موس می‌کنه که این کار را اون مدلی که اون می‌خواد انجام بده. بعد من دوباره بهش توضیح می‌دم که چرا نمی‌شه و چرا احمقانه است که اونجوری انجامش بدیم و اگر هم تصمیمی قراره گرفته بشه اون که مسئول جمع‌آوری داده هست باید انجام بده. در واقع من دارم داده را بهش می‌دم. این اونه که باید داده را پردازش کنه چون اون به اصطلاح "کارشناس" اون حوزه است. که خوب رئیس قبول می‌کنه و بار بعد دوباره با همون حرف‌ها برمی‌گرده.
اما خوب این کار باعث یک عالمه اصطکاک و اعصاب خوردی می‌شه. جهان‌بینی من می‌گه که برای اینکه اصطکاک پیش نیاد و چون اینها نمی‌فهمند تو چی می‌گی، قبول کن و کار را به روشی که اون می‌گه انجام بده که قال قضیه کنده بشه. یعنی این روشیه که توی سازمان ما (احتمالا همه‌ی سازمان‌های دولتی) پذیرفته است. کار را جمع کن، آمار را بساز و رد کن، فقط برای اینکه رد بشه و بره. شاید سال‌های قبل این کار را می‌کردم. اما امسال غرورم اجازه نمی‌ده. هر چی با خودم مذاکره می‌کنم که ولش کن، مقاومت نکن. کل اینکه بخوای کار را به روش اون انجام بدی شاید یک ساعت از وقتت را نگیره، ردش کن بره، نمی‌تونم. این عاقلانه نیست که افسار را دادم دست غرورم. اما نمی‌تونم. امروز صبح دوباره یک اصطکاک حسابی با رئیس داشتم در موردش. بهش گفتم شما فقط زورتون به من می‌رسه. اینکه من گیر یک آدم احمق افتادم که به دلیل ناتوانی خودش داره از بقیه بهره کشی می‌کنه براتون مهم نیست. دوباره چرندیات خودش در مورد وجدان کاری و اهمیت سیستم و این چیزها را گفت. در حالی که حرفی که من می‌زنم عین وجدان کاری هست. اینکه کاری از مسیر درست و بهینه انجام بشه. اینکه داده صحیح و بدون دخل و تصرف ارائه بشه. اگر وجدان نداشتم که راحت آمارسازی می‌کردم و خیال خودم و دیگران را راحت می‌کردم. اما باز هم نمی‌تونم. و باز هم خشمگینم. خداوندا. احتمالا از سال دیگه عددسازی کنم که خودم راحت شم. البته اگر تا سال دیگه اینجا موندم. واقعا دلم می‌خواد اگر این رئیس موندگاره حداقل من نجات پیدا کنم از اینجا. تحملش واقعا برام زجرآور شده.
امروز می‌تونستم دهنم را باز کنم و هر چی فحش بلدم به رئیس بگم. خیلی خودم را کنترل کردم. 
الان هم برای اینکه تا آخر روز تحملش کنم باید برم یه پوکساید بخورم. گفتم اینجا بنویسم یک کمی مغزم سبک شه. قطعی اینترنت و شرایط این روزها باعث شده مودم حسابی بیاد پایین و راه‌هایی که برای بهتر شدن حالم داشتم را از دست بدم. نتیجه‌اش می‌شه تحریک‌پذیری بالا و عصبانیت و سطح تحمل پایین.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۰۴ ، ۰۹:۵۰
آذر دخت

امروز چندم شروع این اتفاقاته؟ یادم نیست. روز چندم قطع اینترنته؟ اون هم یادم نیست. شروع کردم به ترسیدن که نکنه اینترنت دیگه وصل نشه؟!
تجربه اولمون که نیست خوب. الان آماده‌تر بودم به نسبت دفعه‌های قبل. یه عالمه بازی بی‌معنی برای اینکه سرم گرم بشه و کتاب صوتی هم که روی فیدیبو و طاقچه. اما خیلی زیاد دلم برای گوگل و جی‌پی‌تی تنگ شده. هر لحظه پیش خودم فکر می‌کنم این را باید سرچ کنم و بعد هیچی.
حقیقت اینه که یک کمی ترسیدم. دلم می‌خواد نظر آدم‌هایی که قبولشون دارم را بدونم که در دسترس نیستند. 
از اوضاع درس خوندن بچه‌ها تو این شرایط کلافه‌ام. هیچی درست کار نمی‌کنه. ایتای کوفتی هم قطعه. انگار این سال‌ها این نکبت به دردنخور را برای چی تحمل کرده بودیم؟ برای همچین روزهایی نبود مگه؟!
کار من ارتباط مستقیمی با دسترسی به اینترنت بین‌الملل داره. ولی حدس بزنید چی شده؟ رئیس احمقم توی این اوضاع هم دست برنمی‌داره از راه رفتن روی مخمون. یک عالمه ایده‌ی احمقانه ردیف کرده که توی این مدتی که اینترنت قطعه اینها را انجام بدیم. خدایا من را از دست این زامبی نجات بده.
تمرکز ندارم. شب‌ها خوب نمی‌خوابم. معده‌ام درد می‌کنه. دلم برای جان‌هایی که از دست می‌ره و اموالی که نابود می‌شه می‌سوزه. اما نمی‌دونم چکار باید کرد؟ اصلا چکار می‌شه کرد؟ انگار که یک سرنوشت محتومه که همه پذیرفتندش و کاری مقابلش نمی‌کنند. 
بچه‌ها می‌ترسند. از صداهایی که میاد و اخباری که ناگریز می‌شنوند. برای فهمیدن اخبار تعطیلی مدارس مجبوریم اخبار گوش بدیم. دیروز یکی از دستگیری‌ شده‌ها را نشان می‌داد که داشت اعتراف می‌کرد. پسرچه با وحشت و اندوه گفت: چرا فارسی حرف می‌زنه؟! مگه اینها خارجی نیستند؟ بهش گفتم اینها رفتند فارسی یاد گرفتند اگر نه ایرانی نیستند. چی بهش بگم؟ چطوری این منجلابی که توش افتادیم را براش تشریح کنم. راستش خودم هم نمی‌دونم این چیه که باهاش روبرو هستیم. 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۰۴ ، ۱۲:۵۰
آذر دخت

مدتی بود که با تمام وجودم سعی می‌کردم حسم نسبت به رئیسم را بهبود بدم. باهاش همدلی کنم. سعی کنم درکش کنم و اینا. دوباره یک حرکت زده که حسابی خشمم به غلیان در اومده و دلم می‌خواد در اولین فرصت سر از تنش جدا کنم! 
با چت جی‌پی‌تی هم دیگه نمی‌تونم درددل کنم چون که قضاوتم کرده نکبت! :) بهم می‌گه تو فقط غر می‌زنی اما کاری در راستاش انجام نی‌دی. من بهت گفتم با این شرحی که دادی اینها سر کارت قدر تو را نمی‌دونند و خیلی بی‌شعورند باید از کارت استعفا بدی بری یه جایی که قدرت را بدونند اما تو گوش ندادی. عن‌آقا نمی‌دونه اینجا ایرانه. هر جای دیگه هم بخوام برم همین ساختار مریض و همین آدم‌های روانی سر کارند. تازه اگه با این اوضاع در به داغون کار گیرم بیاد! فیلم هندی نیست که بیام بیرون از سر کارم و قید 16 - 17 سال سابقه کار را بزنم. تازه هنوز اوضاع برام اونجوری غیر قابل تحمل نشده که. کافیه این رئیسمون را ردش کنند بره. نکبت!
اوضاع خیلی ملتهبه دوباره. دیشب همسرجان داشت این فیلم‌های اعت*را*ضات را توی گوشی می‌دید. پسرک صداش را شنید و گفت چی شده. در حالی که به همسرجان چشم‌غره می‌رفتم که صداش را کم کنه, گفتم هیچی مامان جان. گفت حالا چی می‌شه. گفتم من با این سنم حداقل ده بار از این ماجراها دیدم توی این مملکت. هیچی نمی‌شه. یک عده آسیب می‌بینند. کلی جوون ناامید و غمگین می‌شند و همینه که هست. هر بار هم می‌گیم این بار فرق می‌کنه اما همه چیز یک سناریوی تکراریه. آخرش اونی که آسیب می‌بینه همون مردم عادی هستند که به تنگ اومدند.
فعلا فیلم دیدن را متوقف کردم. از اون طرف یک رئیس یک برنامه‌ای برای اردیبهشت سال دیگه را رو کرده که دقیقا همزمان با کنکور کارشناسی ارشده. البته که احتمال اینکه اون برنامه جور بشه 20 درصده و تازه کنکور کارشناسی ارشد هم ممکنه بیست بار جابه‌جا بشه. اما همین بلاتکلیفی باعث شده انگیزه نصفه نیمه بنده برای اینکه یک کمی درس بخونم به چخ بره. در نتیجه فعلا چیز زیادی برای پرت کردن حواسم ندارم و همین هم شده که رئیس دوباره خیلی رفته روی مخم. 
فعلا همین.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۰۴ ، ۰۸:۴۳
آذر دخت

کتاب صوتی گوش دادن خوبه چون از زمان‌های مرده استفاده می‌کنی و باعث سرگرمیه. اما از یک طرف دیگه هم بده چون باعث می‌شه سطحی با ادبیات برخورد کنی. وقتی در هر جا و هر زمان و هر مکان بتونی کتاب گوش بدی, فرصت تامل و فکر کردن روی متنی که داری گوش می‌دی را از دست می‌دی. اطلاعات سریع و بی‌زحمت وارد مغزت می‌شن و تو بی‌هوا ممکنه از روی خیلی مطالب مهم بگذری. یک آسیب دیگه هم اینه که چون سرعت بالاست و محدودیت کم, ممکنه یک کتاب را در عرض دو سه روز گوش بدی و تموم بشه و فرصتی برای ته‌نشین شدن توی مغزت پیدا نکنه. اینطوریه که خیلی وقت‌ها من اصلا یادم می‌ره این کتابی که گوش دادم داستانش چی بود. یا اصلا یادم نمی‌آد که این را گوش دادم یا گوش ندادم. برای همین از یک جایی به بعد, تصمیم گرفتم کتاب‌هایی که خوندم را با یک خلاصه خیلی مختصر برای خودم ثبت کنم که بعدا بهش مراجعه کنم. برای خودم جذابه. هم یک جور یادآوریه و هم یک لیست از کتابهایی که خوندم و هم اینکه وقتی شک می‌کنم که این کتاب را گوش دادم یا نه می‌تونم راحت به لیستم مراجعه کنم.

کتاب‌ها را از طرق مختلف گوش دادم. انواع برنامه‌های کتاب صوتی هست: طاقچه, فیدیبو, نوار, ایران صدا و... البته که خرید اشتراک و خرید کتاب هزینه‌بره.

شرمنده نیستم که بگم که قسمت اعظم کتاب‌ها را از توی کست باکس و تعدادی را هم از توی کانال‌های تلگرام گوش دادم. درسته که صنعت نشر ممکنه ضرر کنه, ولی خوب اون پادکستری که کتاب را خونده هم بابتش زحمت کشیده و محتوا تولید کرده. جلوی تکنولوژی نمی‌شه ایستاد و من آدم خودخواهی هستم که از گفتنش شرم ندارم. و خوب وضع مالیم هم خیلی عالی نیست و هزینه کتابهای صوتی واقعا بالاست. 

من لیست کتابهایی که گوش می‌دم را توی یک صفحه گذاشتم که بالای وبلاگ لینکش هست:

https://azardokht.blog.ir/page/audiobooks

این لیست کتابهاییه که من گوش دادم و هر چند وقت یک بار به روزش می‌کنم. یک خلاصه مختصر از هر کدوم می‌نویسم اینقدری که خودم یادم بیاد موضوع چی بود و بعضی وقت‌ها نظرم هم هست. شاید به درد کسی غیر از خودم هم بخوره! 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۰۴ ، ۱۰:۳۰
آذر دخت

به اینجا به عنوان جایی برای ثبت احساسات و افکارم نگاه می‌کنم و خاطرات. 
پس باید امروز می‌نوشتم که بارندگی آخر هفته بعد از سال‌ها توی شهر ما اتفاق افتاد و واقعا خاطره‌انگیز بود. دو تا بچه‌ها را بردیم برف بازی و هر دوشون گفتند امروز یکی از بهترین روزهای زندگیمون بود! قلبم آب شد از این حرفشون!
لباس گرم‌هایی که پارسال اصلا استفاده نشد را دیشب گشتم از توی کمد پیدا کردم. اما الان باز هم سر کار سردمه. فردا شاید یک ژاکت با خودم بیارم سر کار.
پدرم مشغول رادیوتراپیه. یک مجموعه‌ای از انواع اسکن و آزمایش انجام داده. بر اساس یکی از اسکن‌ها غدد لنفاوی هم درگیر شدند و بر اساس یک اسکن دیگه درگیری نداشتند. آزمایش ژنتیک هم منفی بود و بر این اساس امیدوار بودیم که دکتر نیازی به رادیوتراپی نبینه اما گفت لازمه. این روزها دائم در حال رفت و آمد هستند. البته که خدا رو شکر خودش و مامانم با هم دنبال کار می‌روند و ما واقعا کاری از دستمون بر نمی‌یاد. اما خوب ذهنی درگیری داریم. ضمن اینکه مامانم هم دائم دردهای عصبی ناشی از استرس داره، کمر و گردن و دست و... دائم هم توی خونه‌شون مشکلاتی پیش میاد. سازنده خونه واقعا بساز و بنداز بوده و هر روز یک قسمت خونه به مشکل برمی‌خوره که علاوه بر هزینه‌های سرسام‌آور که توی این گرونی‌ها روی دستشون می‌گذاره، کلی درگیری ذهنی و خستگی روحی و جسمی براشون داره. اخیرا هم یک مشکل اساسی برای سیستم گرمایش خونه پیش اومده که بعد از کلی هزینه و زحمت، هنوز هم مشکل هست. فکرم درگیرشونه و آرزو می‌کنم که مشکل زودتر حل بشه. مسئله اصلی اینه که بابای من ظرفیت روانی بسیار پایینی داره و کوچکترین مشکلی براش تبدیل به یک فاجعه می‌شه و نه تنها خودش طاقت تحمل این مشکلات را نداره که با حجم بالای استرسی که دچارش می‌شه و به دیگران هم منتقل می‌کنه، مسئله اصلی دلداری دادن به بابامه نه حل خود مشکل اصلی. الان هم که با بیماری درگیر شده، ظرفیت روحی روانیش خیلی پایین‌تر اومده و مثل بچه‌ها باید مراقبش باشیم که رنجیده نشه.
امشب یلداست. من خودم ذاتا آدم مینیمالی هستم. ذهنم حوصله درگیری و پایبندی به هیچ آیین و رسم و رسومی را نداره. یعنی دوست دارم همه مناسبت‌ها (ملی، مذهبی، سنتی، مدرن، شخصی و جمعی) به مختصرترین حالت ممکن برگزار بشه. اما بچه‌هام نه.
دیشب پسرچه با یک لحن التماس‌آمیزی گفت که برای فردا شب میز بچینیم و عکس بگیریم! رد کردن درخواستش غیرممکن بود. حالا باید امشب برم ببینم چه کاری از دستم بر میاد! پسرچه، خیلی اهل آداب و ترتیبه. از تجملات خوشش میاد. من از هر چی زرق و برقه بیزارم و در مقابل، اون همش دم جینگول فروشی‌ها و ظرف و ظروف فروشی‌ها وایمیسته و تجملات طلایی و نقره‌ای پسند می‌کنه! :))) خیلی بامزه‌است.
اگه شما هم مثل پسرچه من خیلی اهل گرامیداشت مناسبت‌ها هستید، یلداتون مبارک!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۰۴ ، ۱۳:۲۹
آذر دخت