آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

بایگانی

۳ مطلب در بهمن ۱۴۰۴ ثبت شده است

این روزها دارم انگار توی یک مه یا حباب زندگی می‌کنم. حساب تاریخ و روز از دستم در رفته. واقعا هیچ ایده‌ای ندارم که اتفاقات چند وقت پیش افتاد. انگار که یک خرم که چشمام را بستند و دارم همین طور توی یک جاده می‌رم جلو. نه می‌دونم چقدر رفتم و نه می‌دونم توی مسیر چی ها دیدم یا ندیدم. می‌دونم این مکانیزم مغزمه. داره اطراف را کمرنگ می‌کنه تا دووم بیارم. اما خوب یهو وقتی نگاه به تاریخ می‌کنی, یکهو می‌بینی بیست روز گذشته, مغزت سوت می‌کشه.
از دیروز اوضاع اینترنت توی اداره ما عادی شده. رئیس که این مدت قهر کرده بود یا بهتره بگم من را ایگنور می‌کرد که مثلا مجازاتم کرده باشه دوباره مثل هاپوی پاسوخته پیدا شده و دستوراتش را صادر می‌کنه. خدایا, چقدر ازش بدم میاد. 
خوب بسه دیگه قرار بود نظراتم را برای خودم نگه دارم. تجربه کردم هر چی نظراتم را هی مرور کنم و به یک کسی بگم یا حتی برای خودم تکرار کنم, احتمال اینکه از دهنم بزنند بیرون خیلی زیاده. پس بهتره تا جای ممکن برای خودم نگهشون دارم. 
بعد از اینکه این دوران بگذره, بعد از اینکه بالاخره یا این آدم بره یا من برم, وقتی از این شرایطی که توش گیر افتادم نجات پیدا کنم, دوباره باید سعی کنم وجهه‌ی حرفه‌ای درستی برای خودم بسازم. سر و کله زدن با این آدم باعث شد اون زحمتی که بالای ده سال کشیده بودم برای این وجهه یه جورهایی خراب بشه. باید دوباره روی خودم کار کنم. 
این روزها دارم سریال The Office را می‌بینم و خدایا خیلی بامزه است. واقعا دوستش داشتم. از توی فیدیبو هم کتاب خدمتکارها را گوش دادم که در مورد می‌سی‌سی‌پی دهه شصت میلادی بود و ماجراهای درگیری سیاه‌پوستان و سفیدپوستان سر مسائل تبعیض نژادی. کتاب جالبی بود. لحن روایی جذابی داشت. دوستش داشتم.
کلی خبر از احتمال جنگ و رجز خواندن دو طرف برای همدیگه هست. واقعا هیچ ایده‌ای ندارم که چه اتفاقی می‌خواد بیفته. در واقع مغز مه‌سازم ترجیح می‌ده که از این مسائل دور نگهم داره. شاید به خاطر همینه که نمی‌تونم تحلیل شفافی داشته باشم. نمی‌دونم. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۰۴ ، ۰۸:۴۰
آذر دخت

این روزها فکرهای زیادی توی سرم دور می‌زنه. اینکه این شرایط به چی ختم می‌شه؟ چه اتفاقی می‌افته؟ وقایع به چه سمت و سویی می‌ره؟
بحث و تبادل نظر خیلی زیاده. اینکه کی درست می‌گه و راه حل چیه؟
خیلی فاکتورها نامشخصه. این که روند وقایع به چه سمتی می‌ره. مهمترین دلیلش اینه که یه عنصر غیرقابل پیش‌بینی مثل ترامپ اون سمت قضیه است که تحت هیچ شرایطی نمی‌شه پیش‌بینی کرد چی توی سرش می‌گذره. 
اما من خودم چی فکر می‌کنم؟ چی می‌خوام؟ 
من معتقدم که شرایط فعلی را نمی‌خوام. چی را می‌خوام عوض کنم؟ چی بیشتر از همه اذیتم می‌کنه؟ اول از همه فساد و ناکارآمدی. حکومت فعلی فاسد و ناکارآمده و واقعا فکر نمی‌کنم کسی بتونه این را تکذیب کنه. بعد از اون تبعیض و بی‌عدالتی. یکی از بزرگترین آرزوهام اینه که کشور را بدون تبعیض ببینم. تبعیض بین زن و مرد. تبعیض بین خودی و ناخودی. تبعیض بین سهمیه‌ای و آدم معمولی. یکی از چیزهایی که خیلی روحم را خراش می‌ده این تبعیض‌هاست. مورد بعدی شعارزدگی و مزخرفگویی و دشمنی با غربه. من عمیقا معتقدم که این مملکت درست نمی‌شه مگر وقتی که شعار مرگ بر امریکا را کنار بگذاره. تا زمانی که حکمرانی ما بر اساس این این ایدئولوژی پیش بره، چیزی درست کار نخواهد کرد. و البته که جدایی از حامعه‌ی جهانی. محدودیت‌های اینترنت، چه اونهایی که بر اثر فیلتر ایجاد شده و چه اونهایی که بر اثر تحریم، خیلی آزاردهنده است. عدم دسترسی به بازارهای مالی جهانی. عدم امکان داشتن کردیت کارت. مشکلات عدیده گرفتن ویزا و هزار و یک مشکل دیگه که به خاطر اینکه شهروند یک کشور غیرعادی هستیم سر راهمون قرار داره. این روزها خیلی‌ها مثال چین را می‌زنند. اینکه بدون استفاده از سرویس‌های جهانی دارند زندگی و کار می‌کنند و شبکه‌های داخلی خودشون را دارند. اما خوب اولا که فیلتر بودن گوگل و واتزاپ با قطع بودن ترافیک جهانی کاملا متفاوته. ثانیا جامعه و فرهنگ چین با ایران فرق می‌کنه. در یک مثال سردستی‌اش اینکه تقریبا شصت درصد جمعیت چین آتئیست هستند. شما مقایسه کن با جامعه ایران. وقتی می‌خوای دو تا کشور و دو تا جامعه را با هم مقایسه کنی، تمام فاکتورهای جامعه‌شناختی را باید با هم مقایسه کنی. 
خوب، شرایط ایده‌آل من اینه که این تغییرات بر بستر همین نظمی که الان جریان داره اتفاق بیفته. یعنی من امید داشته باشم که حکومت تصمیم بگیره خودش را اصلاح کنه. مسیری که منجر شده به این شرایطی که کار نمی‌کنه را اصلاح کنه. شعار را کنار بگذاره. خرافات را دور بریزه. بر اساس حقایق امروز جهان و بر اساس مصالح مردم و مملکت خودمون پیش بره. آیا امکان پذیره؟ آیا این اصلاحات شدنیه؟ راستش من خیلی امیدوار بودم. تا همین زمان جنگ ۱۲ روزه هم امیدوار بودم که پیام را دریافت کنند. روال اتفاقات را کنار هم بگذارند. شروع یک دوره جدید را درک کنند. خودشون را منطبق کنند و جلوی آسیب‌های بیشتر به کشور و مردم را بگیرند. اما طی این شش ماه خیلی خیلی ناامید شدم. یک اقلیت توی این کشور، بابت چسبیدن با یک سری آرمان پوسیده که دیگه حتی موضوعیت هم نداره، حاضرند کل مملکت، اون چیزی که طی سال‌ها ساخته شده و شکل گرفته را فدا کنند. جان مردم براشون اهمیتی نداره. حتی تمامیت مرزی مملکت هم براشون اهمیتی نداره. چون دیدی نسبت به ملت ندارند. برای اونها امت مهمه. مثلا حاضرند بابت آرمان فلسطین موجودیت ایران و جان ایرانی را به خطر بندازند. همه‌اش هم به خاطر اینکه متوهمانی هستند که دیدگاه آخرالزمانی دارند. منتظرند که منجی ظهور کنه و دنیا به آخر برسه.
چیزی که می‌بینم اینه که اینها بدون تغییر در دیدگاه و طرز فکر و عملکردشون، دارند مملکت را به سمت آشوب، جنگ و نابودی پیش می‌برند. 
دوراهی سختیه، یک جرثومه ناکارآمد فاسد که قصد اصلاح نداره و چنبره زده روی مملکت. حالا یا باید حضورش را بپذیریم یا جایگزینش؟ بذار پیشفرض‌هام از مباحث مطرح فعلی را بگم:
من قطعا از جنگ متنفرم. به هیچ عنوان فکر نمی‌کنم که جنگ می‌تونه راهکاری خوب و درست باشه. اصلا فکر نمی‌کنم که جنگ قرار نیست به انسان‌‌های بیگناه صدمه بزنه. 
من معتقد نیستم که ایران در خطر تجزیه باشه. ساختار ایران با ساختار عراق، سوریه و حتی کشورهای شوروی فرق می‌کنه. ایران یک تمدن باستانیه. ایران یک هویت قدیمیه. مشکل کشورهای عربی بی‌هویتی و بی‌تاریخی و ساختار حکومت قبیله‌ایشونه. ایرانی‌های هزاران ساله که به زندگی تحت حاکمیت مرکزی عادت دارند. 
خطر آشوب و به هم ریختگی و فرصت طلبی داعش‌ و امثالش را زیاد می‌بینه. و خطر تبدیل شدن حیدر حیدرهای فعلی به چیزی شبیه داعش را خیلی زیاد می‌بینم. 
از پهلوی اصلا خوشم نمی‌آد. آدم فرصت‌طلب بی‌عرضه‌ای می‌بینمش. دیدش نسبت به ایران همون دید لس‌آنجلس‌نشین‌های پولداره. برداشت درستی از شرایط حاکم بر ایران ندارند. جامعه ایران را درست نمی‌شناسند. نسخه‌هایی که برای جامعه ایران می‌پیچند غیرواقعی و بی‌منطقه. 
ادامه‌ی فشارهای بین‌المللی و اقتصادی روی کشور را کشنده می‌دونم. ایران به شرایط بحرانی رسیده. سال‌ها ناکارآمدی و کمبود منابع مالی و اولویت‌بندی‌های نادرست،‌ زیرساخت‌های کشور را فرسوده کرده. این شرایط اگر بخواد ده سال دیگه ادامه پیدا کنه، کشور به یک ویرانه تبدیل می‌شه و در این بین هیچ کس جز مردم ضرر نمی‌کنه. فقر مالی و فقر فرهنگی بیداد می‌کنه و امید به آینده هر روز کمتر از قبل می‌شه. تمام جوان‌های مملکت به فکر رفتن و فرار کردند. موج مهاجرت واقعا کمرشکن شده. واقعا به صلاح مملکت نیست که مدت خیلی زیادی به این وضعیت ادامه بده. 

روزی که امریکا به عراق حمله کرد (سال 81) من کنکور داشتم. 23 سال از اون زمان گذشته. یک عمره. این روزها می‌بینم که کم‌کم عراق داره روی پاهای خودش بلند می‌شه. اما مسیر خیلی طولانی و پر از رنجی را اومدند و هیچ تضمینی نیست که دوباره توی دره نیفتند. 

مطمئنم که سرنوشت ما برای مردم و سیاستمدارهای دنیا پشیزی اهمیت نداره. اگر امروز و الان دارند روی اتفاقات ایران مانور می‌دهند، چند روز بعد چیزی دیگه‌ای پیدا می‌کنند که بهش بچسبند و در موردش حرف بزنند. کشور ما یک بخش کوچک از دنیا و این روزهایی که بر ما می‌گذره یک پاراگراف کوچک از تاریخ است. هیچ امیدی به این ندارم که از طرف مجامع جهانی خیری بهمون برسه. تمام این سازمان‌ها و نهادها از معنی و مفهوم خارج شدند و هیچ توانی برای ایجاد هیچ تغییری در اتفاقات ندارند.
همه‌ی اینها را که می‌ریزم روی میز،‌ نمی‌دونم واقعا چه اتفاقی می‌خواد بیفته. حتی نمی‌دونم چه اتفاقی دلم می‌خواد بیفته. دلم می‌خواد که اوضاع سریع رو به بهبود بره اما ظاهرا صبر خیلی زیادی لازمه و آسیب‌هایی که قراره ببینیم، خیلی بیشتر از اون چیزیه که فکر می‌کردیم و عمر ما هم خیلی کوتاهه. 
حقیقتش من دیگه کم‌کم آرزوهام برای خودم را خاک کردم. گذشت و تموم شد. اما بچه‌هام؟ فقط دلم می‌خواد امیدی به آینده اونها در این کشور داشته باشم. همین.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۰۴ ، ۱۰:۲۸
آذر دخت

کلی اتفاق افتاده توی این یک هفته. 
خوب اینقدر درباره مشکلم با رئیسم گفتم که نهایتا با هم دعوامون شد و الان بایکوتم کرده. سر همون موضوعی که توی این پست گفتم. 
اون روز مرخصی بودم و داشتیم می‌رفتیم برای دندون پسرک که نوبت جراحی داده بودند. روز قبلش هم گفته بودم که مرخصی‌ام. اولش یه دور صبح زود زنگ زد که من واتزاپم وصل شده و همه چی درست شده و کارها را بکنید و ایمیل بزنید و اینها. من که هنوز صبحونه هم نخورده بودم, چک نکرده بودم اوضاع را گفتم چشم. بعد رفتم چک کردم دیدم هنوز همه‌ چیز همون کثافتیه که بوده. 
بعدش دوباره تو ماشین بودیم که زنگ زد و بعد کار من را برد زیر سوال. من هم دیگه از کوره در رفتم. البته که حرف زشتی نزدم! :D اما خوب بهش گفتم شما تا می بینی یکی می‌آد کار کارشناست را زیر سوال می‌بره خوشحال می‌شی (البته داد می‌زدم می‌گفتم! D:) اون هم گفت که اینها تصورات ذهنی شماست و بعد هم گفت رفتارتون درست نیست و نباید با من اینجوری حرف بزنی. من هم گفتم که خیلی خوشحال می‌شم که نامه عدم نیاز بهم بدین که برم از اینجا. 
خوب البته که این رفتار درست نیست و این نوع تعامل سالم نیست اما من شش ماه پیش رفتم منابع انسانی و گفتم که من دیگه با این آدم نمی‌تونم کار کنم و باید من را جابه‌جا کنید. اگر منابع انسانی درست و حسابی داشتیم قطعا باید یک فکر اساسی در این مورد می‌کردند. اما محل نگذاشتند و گفتند که اول باید رئیست با جابه‌جاییت موافقت کنه که خوب البته که اون این کار را نمی‌کنه چون نیرویی جایگزین من نداره. خوب این یک شرایط غیرحرفه‌ای بیماره. من از قبل هشدار داده بودم. 
انتظارم چیه؟ انتظار اصلی‌ام اینه که درک کنه شرایط غیرعادیه. انتظار نداشته باشه که مثل روزهای عادی کار کنیم. کار من مستقیم با اینترنت و دسترسی به نت جهانی مرتبطه. اینکه دائم باید بهش یادآوری کنم که اینترنت قطعه و تازه این موضوع را ثابت کنم و تازه ثابت کنم که از دست هیچ کسی کاری برنمیاد مگر اینکه سیم‌کارت سفید داشته باشه, واقعا فرساینده است.
انتظار بعدی که به ماجرای این مدت مربوطه اینه که وقتی یک نفر میاد سراغش و ایرادی از من می‌گیره, من را صدا بزنه و ترجیحا در حضور همون فردی که کار من را زیر سوال برده, توضیحات من را بشنوه. اصلا به جای اینکه دائم دستور بده که فلان کنید و بیسار کنید (که این فلان و بیسار هم یا غلطه یا نشدنی) از اون برج عاجش بیاد پایین, بشینه در کنار من و ازم بپرسه راهکارم چیه. چه پیشنهادی دارم. خودش پیشنهاد بده. حرفم را بشنوه. این نگاه از بالا به پایینش را حذف کنه. وظایف یه مدیر فقط به چک کردن حضور و غیاب کارمندهاش محدود نمی‌شه. مدیر باید طرح و نظر داشته باشه. 
خلاصه فعلا من را بایکوت کرده. باهام حرف نمی‌زنه, کار بهم ارجاع نمی‌ده و نمی‌دونم می‌خواد چکار کنه. اما برام مهم نیست. به درک!
از جمعه تک و توک می‌تونم با سایفون وصل بشم. جمعه فیلم کهریزک را دیدم و اینقدر صبر کردم تا همسر بچه‌ها را به یه بهونه‌ای ببره بیرون و یک ساعت تمام گریه کردم. سینه‌ام درد می‌کنه دائم. مشکل قلبی نیست. مطمئنم. عصبیه. 
دیروز با یکی از همکارها که می‌گفت که ما باید خیلی خوشحال باشیم که اینترنت قطع شده و قطع اینترنت خیلی کار خوبی بوده دعوام شد. دقت کردم وقتی که می‌خوام یک سری بدیهیات را برای کسی توضیح بدم, خیلی عصبی می‌شم. 
کلا باید روی اخلاقم کار کنم. باید سعی کنم عصبانیتم را کنترل کنم. باید سعی کنم توی بحث‌ها صدام را بالا نبرم. این بالا رفتن صدا یک اشتباه خیلی بزرگه. ایراد خانوادگیه. بابام همیشه از کلمه دوم به بعد داد می‌زنه. من هم یاد گرفتم اینطوری. باید روش کار کنم. باید تمرین کنم که دهنم را بسته نگه دارم. لازم نیست نظراتم را به همه بگم. وقتی عصبانی می‌شم باید ساکت باشم. عصبانی شدن, داد زدن و از روی عصبانیت رفتار کردن حرف آدم را شهید می‌کنه. باید معقول‌تر رفتار کنم. البته که باید دیگه از بحث کردن پشت تلفن هم خودداری کنم چون که ظاهرا پشت تلفن کنترلم اصلا دست خودم نیست! :))) فعلا می‌خوام تمرکزم بذارم روی این موضوع.

راستی جراحی دندون پسرک هم کنسل شد, سی‌تی‌اسکن نشون داد که شرایط دندونه خیلی ناجوره و دکتر گفت بهتره بگذاریم بزرگتر بشه اگر بخوایم روی این کار کنیم و در ضمن این فعلا تداخلی با موضوع ارتودنسی نداره. البته که سر نوبت دکتر ارتودنسی, دوباره نظر اون را هم می‌پرسیم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۰۴ ، ۰۹:۲۹
آذر دخت