آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

بایگانی

۳ مطلب در آذر ۱۴۰۴ ثبت شده است

پنجره اتاقم سر کار, منظره خوبی داره. یک کوه و آسمان پشتش, گنبد آبی مسجد و دو تا گلدسته و طیف متنوعی از انواع درخت. چند بار تا حالا مراجع‌ها از این منظره تعریف کردند. برای من که خونه‌ام خیلی دلگیر و بی‌نوره و به هیچ کجا دید نداره, همین منظره و نگاه کردن به آدم‌هایی که دارند از پایین منظره رد می‌شند خیلی ارزشمنده. البته که همین مستقر شدنم توی این اتاق به لطف رئیس یه داستان تروماتیک حسابیه که به جهنم!
اما این منظره در این چند وقت خودش شده یه دلیل اعصاب خوردی. دود و آلودگی, نمی‌گذاره کوه را شفاف ببینیم. آسمون به جای اینکه آبی باشه, خاکستری چرکه. یه چیزی بین خاکستری و قهوه‌ای!
این دو روز بعد از بارون‌ها, دوباره آسمون آبی بود, کوه شفاف و نزدیک بود و ابرهای سفید پنبه‌ای بالای کوه شناور بودند. روحم تازه می‌شد هر بار که از پنجره بیرون را نگاه می‌کردم. از امروز دوباره چرک شده منظره. خدایا توی این مملکت چه چیزهایی برامون آرزو شد!
کنکور ارشد ثبت‌نام کردم و هنوز هیچی نشده پنیک کردم که اگه قبول بشم, به کار و زندگیم نمی‌رسم! دیوونه‌ام به خدا! 
درس بچه‌ها خیلی ازم وقت می‌گیره. خودشون اهمیتی نمی دن زیاد. اما من خیلی بابت درسشون درگیری ذهنی و استرس دارم. واقعا آموزش و پرورش به قهقرا رفته. نتونسته خودش را با تغییرات جامعه و تغییرات تکنولوژی و علم همراه کنه و خیلی عقب افتاده. متقاعد کردن بچه‌ها که درس خوندن لازمه شده یک چالش هر روزه. اون هم توی خانواده ما که حتی درس خوندن خیلی بدیهیه. نمی‌دونم آخر مسیر چی می‌شه؟
همسرجان به فکر شغل دوم افتاده و راه انداختن کار تولیدی. اون هم توی شرایطی که نه سرمایه‌ای داره, نه جا و مکانی و نه حتی انرژی لازم برای همچین چیزی. بعد هی بهم می‌گه که تو ازم حمایت کن بهم انرژی مثبت بده!! واقعا بعضی وقت‌ها خیلی درکش نمی‌کنم! البته که من گفتم که کاملا موافقم و حمایت می‌کنم اما فقط معنوی نه مادی! چون کلا پول ندارم! D:
من یک آدم واقع‌گرای بدبین و اون یک آدم رویاگرای غیر منطقی! خیلی دیدمون با هم فرق داره. بیشترین دست‌اندازی هم که سر راهش هست همون بی‌انرژی بودنشه. بابا این مرد از سر کار که میاد از روی کاناپه‌ای که روش دراز کشیده, مگر برای غذا خوردن و دستشویی رفتن و نماز خوندن تکون نمی‌خوره. این در حالیه که من هم از سر کار اومدم و مثل سگ پاسوخته دارم می‌پزم, می‌شورم, جمع می‌کنم, به درس بچه‌ها می‌رسم,‌ بساط مدرسه فرداشون و سر کار خودم را آماده می‌کنم و اون همچنان در حالت دراز کشه. و تازه کمرش هم خیلی درد می‌کنه! D: من غر نمی‌زنم. پذیرفتم. خودم کارهایی را که بهم زور نمی‌یاره و در حد توانمه انجام می‌دم و از اون انتظاری ندارم. تنها انقلابی که کردم اینه که گفتم لقمه صبحانه دیگه براش نمی‌گیرم و لباسهاش را هم خودش اتو کنه, چون یا ایراد می‌گرفت که صبحانه‌ام کم وزیاده و یا می‌گفت فلان خانم سر کار گفته پیرهن شلوارت به هم نمی‌یاد! که گفتم خودتون لطف کنید زحمت این کارها را بکشید که به سلیقه ملوکانه سازگار باشه. آهان هفته ای یه بار هم اگه لطف کنه آشغال‌ها را ببره دم در ما از بوی سطل آشغال نجات پیدا می‌کنیم! D: می‌گفتم که غر نمی‌زنم هیچ وقت و انتظاری هم ندارم. اما تو رو خدا دچار سوءتفاهم نشو که با این سطح از زرنگی و انرژی می‌تونی شغل تولیدی هم راه بندازی و مدیریت کنی! :)))
اگه خدا بخواد بیخیال شده.
آهان, یه پروژه دیگه هم داره که می‌خواد خونه‌مون را بفروشه یه خونه حیاط دار دو طبقه بخره که مامانش را بیار طبقه پایین که اون هم بیاه! :)))) خدایا!
برای همینه که توی خونه هم من دائم هندزفری توی گوشم و یه چیزی دارم گوش می‌دم که کم حرص بخورم!
 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۰۴ ، ۰۹:۰۴
آذر دخت

از اون وقت‌هاست که یک میل شدید به نوشتن دارم. کلی فکر توی مغزمه و چون منسجم نیستند نمی‌دونم چطوری بنویسمشون.
وقتی می‌خوام با دیگران معاشرت کنم, هی دنبال موضوع می‌گردم برای حرف زدن. چی به فکرم می‌رسه؟ همه‌اش مزخرف.
چرا بارون نمیاد؟ یعنی دیگه قراره اینطوری باشه؟ واقعا مجبوریم ول کنیم بریم از اینجا؟
چرا هوا اینقدر بده؟ این همه دود و آلودگی؟ به خدا که نصف افسردگی مردم از این آب و هواست. 
چقدر همه چیز گرونه؟ تا کجا می‌خواد بره بالا؟ دلار و طلا و اقلام خوراکی!
با این همه تعطیلی بچه‌ها چیزی یاد می‌گیرند توی مدرسه؟
یعنی بازهم ج*ن*گ میشه؟ اوضاع چطوری پیش میره؟

خودم چیکار دارم می‌کنم؟ دارم یه نفس فیلم می‌بینم! سریال GOT را یک هفته‌ای تمومش کردم. قبلش برکی*نگ بد و Better Call Saul را دیدم با سرعت. الان دارم فصل چهارم True Detective را می بینم. عاشق فصل اولش شدم واقعا. خلاصه که دارم می‌بینم با سرعت. بینش با جی‌‌پی‌تی در موردشون حرف می زنم. سوال می‌پرسم. با هم نقد و تحلیل می‌کنیم. کمبود همزبون توی زندگیم را جبران کرده یه جورهایی. 
در بین فیلم دیدن پادکست گوش می‌دم و کتاب صوتی. چیز جدی و عمیق نه. یه چیزی که در گوشم وِز وز کنه مداوم. که نتونم فکر کنم. اگه فکر کنم پنیک می‌کنم. 
حوصله آشپزی ندارم. توی ذهنم هی خیال‌پردازی می‌کنم برای پختن انواع غذا و کیک. اما نمی‌پزم. بچه‌ها به سنی رسیدند که یک کمی اداهاشون کمتر شده و اگه چیزهای هیجان انگیز بپزم احتمالا استقبال می‌کنند. اما خودم حوصله‌اش را ندارم. تازه رژیم هم هستم!
اوضاع رژیم خوب پیش نمی‌ره. تا یک کوچولو شلش می‌کنم زود چاق می‌شم. وقتی طولانی میشه خسته‌کننده است. می‌دونم باید ورزش کنم. نمی‌کنم. تنبلم.
راستی, بالاخره دندون دار شدم. پروسه یک واحد ایمپلنت دقیقا 7 ماه طول کشید. واسه همه همین طوره یا مال من اینقدر احمقانه بود؟ این تقریبا سه سال شد از زمانی که این بلا سر دندونم اومد. همه‌اش معذب بودم توی خندیدن. دیگه می‌تونم راحت بخندم! کو خنده‌اش؟!
پریروز 41 ساله شدم. دلم می‌خواد امسال یک کاری برای خودم بکنم. دلم می‌خواد فوق لیسانس قبول بشم. دیگه چیزهایی که 17-18 سال اخیر برام جذاب بود بهم حال نمی‌ده. دلم تغییر می‌خواد. می‌شه؟

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۰۴ ، ۱۳:۲۷
آذر دخت

خسته شدم از این بالا پایین روحی خودم. اینکه یک نفر آدم بتونه راحت دستکاریم کنه. از خودم انتظار دارم که خیلی قوی تر از این حرف‌ها باشم اما نیستم.
مدت‌‌ها با خودم حرف می‌زنم. خودم را آروم می‌کنم. به خودم می‌گم که آرامش روحی خودت مهمه نه حرف دیگران. مستقل از نظر و حرف دیگران زندگی کن. سکوت کن. صبر کن. راه خودت را برو. به اون چیزی که فکر می‌کنی درسته اعتقاد داشته باش. همون را دنبال کن. 
بعد یک نفر آدم, یک همکار, با یک جمله, با یک حرکت, موفق می‌شه بریزدم به هم. به خودم شک کنم. به درستی مسیرم شک کنم. احساس حماقت کنم. احساس عقب افتادن از همه کنم. احساس خشم کنم. احساس حسادت کنم. دلم بخواد کاری کنم که دیگران نتونند سوءاستفاده کنند (در حالی که به خودم گفته بودم که به تو ربطی نداره, آرامش تو به اینکه دیگران چه می‌کنند مربوط نیست).
فکر می‌کنم یک آدم چقدر می‌تونه خبیث باشه. چقدر می‌تونه سیاه‌دل باشه,‌ چطوری می‌تونه اینقدر راحت دروغ بگه, چطوری می‌تونه اینقدر راحت همه‌ی مرزهای اخلاقی را زیر پا بگذاره و در ظاهر هم خیلی مومن و متعهد باشه, چادری و نماز اول وقت خون و زیارت عاشورا برو باشه؟ و در آن واحد اینقدر روی مغز و روح دیگران پاتیناژ بره و دائم انرژی منفی از خودش پخش کنه؟ دروغ بگه, دروغ بگه, دروغ بگه....
بعد دوباره به خودم شک می‌کنم. نکنه تو اشتباه می‌کنی؟ نکنه اونها درستند و تو اشتباهی؟ تو احمقی. تو توی پیله‌ی خودت هستی؟ دلت را به چیزهای احمقانه خوش کردی. از همه چیز عقب افتادی؟
وقت‌هایی که مسیر خودم را دنبال می‌کنم, آرومم, احساس بدبختی ندارم, حتی احساس خوشبختی دارم. و بعد با یک برخورد, با یک جمله, پووووف. همه چیز تموم می‌شه. دوباره می‌افتم ته چاه.
هیچ وقت توی دوران کاریم تجربه همجواری با همچین آدمهایی را نداشتم. می‌دونم که خودش هم خوشحال نیست. اینکه می‌گه شب‌ها نمی‌تونه بخوابه. اینکه انواع و اقسام بیماری‌های سایکوسوماتیک را داره. اینها همه‌اش نشونه خوشحال نبودنه. اما مشکل من اینه که چرا می‌تونه روی من تاثیر بگذاره. من باید قوی‌تر از این حرف‌ها باشم. من باید به مسیر خودم اینقدر اطمینان داشته باشم که روحم بازیچه نشه. آرامشی که با سختی و مرارت کسب کردم را نباید به این سادگی از دست بدم. گاهی وقت ها فتنه‌هاش شعله می‌کشه. مثل اون باری که اون یکی همکار به تحریک اون علنی بهم حمله کرد. خوب این جور وقت‌ها شاید حق داشته باشی که به هم بریزی. اما وقت‌هایی که فقط داره طبق معمول آتیش می‌سوزونه, تو نباید به هم بریزی. آروم باش. به راهت اطمینان داشته باش. اگر معتقدی این طوری که داری زندگی می‌کنی درسته, ادامه‌اش بده. پیشتر نرو. به دیگران کاری نداشته باش.
این جور آدم‌ها خیلی تاثیر گذارند. دیگران را به خود جذب می‌کنند. رهبری می‌کنند و خودشان پشت تیمی که برای خودشان جذب کرده‌اند پنهان می‌شوند. دائم برنامه‌ریزی دارند. برای خودشان تیم می‌چینند. 
همه اینها درست و دقیق. اما تو باید قوی باشی. باید روی فکر و عقیده خودت بایستی. برای آرامشت بجنگی و خودت را رها کنی. اگر تنوانی, پس همه آنچه به آن معتقد بودی شعار بوده و باد هوا. یعنی آنها درست می‌گفتند. یعنی راه تو اشتباه بوده و راه آنها درست. باید بجنگی...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۰۴ ، ۰۹:۰۷
آذر دخت