آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

بایگانی
آخرین مطالب

۲۲ مطلب با موضوع «فلسفه‌بافی» ثبت شده است

تغییرات روحی‌ام به مرحله‌ی افسردگی و ناتوانی رسیده. این آخر هفته را واقعا هیچ کاری نمی‌تونستم بکنم. مثل گونی سیب‌زمینی افتاده بودم روی مبل. صبح‌ها دلم نمی‌خواست از تخت بیام بیرون.
توی مغزم غوغا است. واقعا نمی‌تونم افکار متناقضم را با هم جمع کنم. یک دفعه به خودم اومدم دیدم انگار دلم می‌خواد جنگ بشه! از خودم ترسیدم. نباید اینجوری با موج همراه بشم آخه. احساسات اون دوازده روز را باید به خودم یادآوری کنم. یه بخشی‌اش مال این بلاتکلیفی و شرایط پا در هوایی هست که توش گیر کردیم. آدم وقتی اینجوری تحت فشاره, به هر چیزی چنگ می‌زنه که اوضاع را بهتر کنه یا بلاتکلیفی را تموم کنه.
فضای مجازی خیلی رادیکال شده. از هر دو طرف. اونهایی که دوستشون دارم همه دارند بر طبل جنگ می‌کوبند و از اون طرف اونهایی که ازشون بدم میاد مخالفه جنگند! ببین چه شرایطی شده! البته که چند نفری هم هستند (انگشت‌شمار) که دوستشون دارم و از جنگ حمایت نمی‌کنند. اما اکثریت اونجوری پخش شده. 
دو دسته به جون هم افتادند. برای هم افشاگری می‌کنند. با هم دعوا می‌کنند. من این وسط فقط ناظرم. خیلی عجیبه و سوگیری پیدا نکردن و عقیده شخصی داشتن هم خیلی سخته. 
جامعه مهاجر ایرانی جامعه عجیبی شده. ظاهرا آمار می‌گه ده میلیون ایرانی بیرون از ایران هستند. جامعه بزرگیه. اندازه یک کشور. قدرت داره. صداش شنیده می‌شه. اون روزی که با شوق و ذوق همه را سوق می‌دادند به سمت ترک کشور باید فکر الان را می‌کردند. 
بعضی از کسانی که توی اینستاگرام دنبال می‌کردم آنلاین نشدند هنوز. نگرانشونم. کاش چیزی نشده باشه. 
امروز فکر کردم باید افکارم را منظم کنم برای خودم. چی دارم مشاهده می‌کنم؟ چی می‌بینم؟ چی می‌خوام؟ دائم باید با خودم مرور کنم. 
کی عامل این وضعیت جاری کشوره؟ اوضاع اقتصادی به خاطر تحریم‌ها اینجوری شده؟ کی عامل تحریم‌هاست؟ تحریم‌ها برای چی وضع شده؟ 
این خشمی که توی جامعه است از کجا سرچشمه گرفته؟ چرا بعضی اینقدر عصبانی هستند؟ خودم چرا عصبانیم؟ این ناامیدی به اصلاح از کجا و کی اومد؟ این خشم از تبعیض چرا اینقدر توی وجودم بزرگه؟
چرا کم‌کم مغزم داره سوگیری پیدا می‌کنه؟ 
این همه غیر عادی بودن و تحت فشار بودن حق ماست؟ ما که آدم‌های معمولی هستیم. از دل مردم ما خیلی بعیده امثال طالبان و داعش بیرون بیاد. پس چرا باید با ما مثل کشورهایی که مهد این جور موجوداتی هستند برخورد بشه؟ اونهایی که اینجور تفکری دارند چند درصد جامعه هستند؟ چرا باید همه به آتیش اونها بسوزیم؟ 
این تعارض‌ها خیلی سخته. اینکه از سرتاپای یک چیزی بیزار باشی اما از بزرگترین تهدید موجودیتی که براش وجود داره هم بخوای اعلام برائت کنی خیلی سخته. در یک کلام من از این حکومت بیزارم اما جنگ را هم نمی‌خوام. می‌دونم که اینها اصلاح شدنی نیستند, اما نمی‌خوام جنگ هم بشه. تناقضه. قبول دارم. همینه که مغز خودم هم تحت فشاره. تو این مسیر حرفم و فکرم هم‌مسیر می‌شه با یه سری رانتی که ازشون متنفرم و اصلا عامل بیزاری من از شرایطم هستند. این هم بده و آسیب‌زننده. 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۰۴ ، ۰۹:۱۰
آذر دخت

این روزها دارم انگار توی یک مه یا حباب زندگی می‌کنم. حساب تاریخ و روز از دستم در رفته. واقعا هیچ ایده‌ای ندارم که اتفاقات چند وقت پیش افتاد. انگار که یک خرم که چشمام را بستند و دارم همین طور توی یک جاده می‌رم جلو. نه می‌دونم چقدر رفتم و نه می‌دونم توی مسیر چی ها دیدم یا ندیدم. می‌دونم این مکانیزم مغزمه. داره اطراف را کمرنگ می‌کنه تا دووم بیارم. اما خوب یهو وقتی نگاه به تاریخ می‌کنی, یکهو می‌بینی بیست روز گذشته, مغزت سوت می‌کشه.
از دیروز اوضاع اینترنت توی اداره ما عادی شده. رئیس که این مدت قهر کرده بود یا بهتره بگم من را ایگنور می‌کرد که مثلا مجازاتم کرده باشه دوباره مثل هاپوی پاسوخته پیدا شده و دستوراتش را صادر می‌کنه. خدایا, چقدر ازش بدم میاد. 
خوب بسه دیگه قرار بود نظراتم را برای خودم نگه دارم. تجربه کردم هر چی نظراتم را هی مرور کنم و به یک کسی بگم یا حتی برای خودم تکرار کنم, احتمال اینکه از دهنم بزنند بیرون خیلی زیاده. پس بهتره تا جای ممکن برای خودم نگهشون دارم. 
بعد از اینکه این دوران بگذره, بعد از اینکه بالاخره یا این آدم بره یا من برم, وقتی از این شرایطی که توش گیر افتادم نجات پیدا کنم, دوباره باید سعی کنم وجهه‌ی حرفه‌ای درستی برای خودم بسازم. سر و کله زدن با این آدم باعث شد اون زحمتی که بالای ده سال کشیده بودم برای این وجهه یه جورهایی خراب بشه. باید دوباره روی خودم کار کنم. 
این روزها دارم سریال The Office را می‌بینم و خدایا خیلی بامزه است. واقعا دوستش داشتم. از توی فیدیبو هم کتاب خدمتکارها را گوش دادم که در مورد می‌سی‌سی‌پی دهه شصت میلادی بود و ماجراهای درگیری سیاه‌پوستان و سفیدپوستان سر مسائل تبعیض نژادی. کتاب جالبی بود. لحن روایی جذابی داشت. دوستش داشتم.
کلی خبر از احتمال جنگ و رجز خواندن دو طرف برای همدیگه هست. واقعا هیچ ایده‌ای ندارم که چه اتفاقی می‌خواد بیفته. در واقع مغز مه‌سازم ترجیح می‌ده که از این مسائل دور نگهم داره. شاید به خاطر همینه که نمی‌تونم تحلیل شفافی داشته باشم. نمی‌دونم. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۰۴ ، ۰۸:۴۰
آذر دخت

این روزها فکرهای زیادی توی سرم دور می‌زنه. اینکه این شرایط به چی ختم می‌شه؟ چه اتفاقی می‌افته؟ وقایع به چه سمت و سویی می‌ره؟
بحث و تبادل نظر خیلی زیاده. اینکه کی درست می‌گه و راه حل چیه؟
خیلی فاکتورها نامشخصه. این که روند وقایع به چه سمتی می‌ره. مهمترین دلیلش اینه که یه عنصر غیرقابل پیش‌بینی مثل ترامپ اون سمت قضیه است که تحت هیچ شرایطی نمی‌شه پیش‌بینی کرد چی توی سرش می‌گذره. 
اما من خودم چی فکر می‌کنم؟ چی می‌خوام؟ 
من معتقدم که شرایط فعلی را نمی‌خوام. چی را می‌خوام عوض کنم؟ چی بیشتر از همه اذیتم می‌کنه؟ اول از همه فساد و ناکارآمدی. حکومت فعلی فاسد و ناکارآمده و واقعا فکر نمی‌کنم کسی بتونه این را تکذیب کنه. بعد از اون تبعیض و بی‌عدالتی. یکی از بزرگترین آرزوهام اینه که کشور را بدون تبعیض ببینم. تبعیض بین زن و مرد. تبعیض بین خودی و ناخودی. تبعیض بین سهمیه‌ای و آدم معمولی. یکی از چیزهایی که خیلی روحم را خراش می‌ده این تبعیض‌هاست. مورد بعدی شعارزدگی و مزخرفگویی و دشمنی با غربه. من عمیقا معتقدم که این مملکت درست نمی‌شه مگر وقتی که شعار مرگ بر امریکا را کنار بگذاره. تا زمانی که حکمرانی ما بر اساس این این ایدئولوژی پیش بره، چیزی درست کار نخواهد کرد. و البته که جدایی از حامعه‌ی جهانی. محدودیت‌های اینترنت، چه اونهایی که بر اثر فیلتر ایجاد شده و چه اونهایی که بر اثر تحریم، خیلی آزاردهنده است. عدم دسترسی به بازارهای مالی جهانی. عدم امکان داشتن کردیت کارت. مشکلات عدیده گرفتن ویزا و هزار و یک مشکل دیگه که به خاطر اینکه شهروند یک کشور غیرعادی هستیم سر راهمون قرار داره. این روزها خیلی‌ها مثال چین را می‌زنند. اینکه بدون استفاده از سرویس‌های جهانی دارند زندگی و کار می‌کنند و شبکه‌های داخلی خودشون را دارند. اما خوب اولا که فیلتر بودن گوگل و واتزاپ با قطع بودن ترافیک جهانی کاملا متفاوته. ثانیا جامعه و فرهنگ چین با ایران فرق می‌کنه. در یک مثال سردستی‌اش اینکه تقریبا شصت درصد جمعیت چین آتئیست هستند. شما مقایسه کن با جامعه ایران. وقتی می‌خوای دو تا کشور و دو تا جامعه را با هم مقایسه کنی، تمام فاکتورهای جامعه‌شناختی را باید با هم مقایسه کنی. 
خوب، شرایط ایده‌آل من اینه که این تغییرات بر بستر همین نظمی که الان جریان داره اتفاق بیفته. یعنی من امید داشته باشم که حکومت تصمیم بگیره خودش را اصلاح کنه. مسیری که منجر شده به این شرایطی که کار نمی‌کنه را اصلاح کنه. شعار را کنار بگذاره. خرافات را دور بریزه. بر اساس حقایق امروز جهان و بر اساس مصالح مردم و مملکت خودمون پیش بره. آیا امکان پذیره؟ آیا این اصلاحات شدنیه؟ راستش من خیلی امیدوار بودم. تا همین زمان جنگ ۱۲ روزه هم امیدوار بودم که پیام را دریافت کنند. روال اتفاقات را کنار هم بگذارند. شروع یک دوره جدید را درک کنند. خودشون را منطبق کنند و جلوی آسیب‌های بیشتر به کشور و مردم را بگیرند. اما طی این شش ماه خیلی خیلی ناامید شدم. یک اقلیت توی این کشور، بابت چسبیدن با یک سری آرمان پوسیده که دیگه حتی موضوعیت هم نداره، حاضرند کل مملکت، اون چیزی که طی سال‌ها ساخته شده و شکل گرفته را فدا کنند. جان مردم براشون اهمیتی نداره. حتی تمامیت مرزی مملکت هم براشون اهمیتی نداره. چون دیدی نسبت به ملت ندارند. برای اونها امت مهمه. مثلا حاضرند بابت آرمان فلسطین موجودیت ایران و جان ایرانی را به خطر بندازند. همه‌اش هم به خاطر اینکه متوهمانی هستند که دیدگاه آخرالزمانی دارند. منتظرند که منجی ظهور کنه و دنیا به آخر برسه.
چیزی که می‌بینم اینه که اینها بدون تغییر در دیدگاه و طرز فکر و عملکردشون، دارند مملکت را به سمت آشوب، جنگ و نابودی پیش می‌برند. 
دوراهی سختیه، یک جرثومه ناکارآمد فاسد که قصد اصلاح نداره و چنبره زده روی مملکت. حالا یا باید حضورش را بپذیریم یا جایگزینش؟ بذار پیشفرض‌هام از مباحث مطرح فعلی را بگم:
من قطعا از جنگ متنفرم. به هیچ عنوان فکر نمی‌کنم که جنگ می‌تونه راهکاری خوب و درست باشه. اصلا فکر نمی‌کنم که جنگ قرار نیست به انسان‌‌های بیگناه صدمه بزنه. 
من معتقد نیستم که ایران در خطر تجزیه باشه. ساختار ایران با ساختار عراق، سوریه و حتی کشورهای شوروی فرق می‌کنه. ایران یک تمدن باستانیه. ایران یک هویت قدیمیه. مشکل کشورهای عربی بی‌هویتی و بی‌تاریخی و ساختار حکومت قبیله‌ایشونه. ایرانی‌های هزاران ساله که به زندگی تحت حاکمیت مرکزی عادت دارند. 
خطر آشوب و به هم ریختگی و فرصت طلبی داعش‌ و امثالش را زیاد می‌بینه. و خطر تبدیل شدن حیدر حیدرهای فعلی به چیزی شبیه داعش را خیلی زیاد می‌بینم. 
از پهلوی اصلا خوشم نمی‌آد. آدم فرصت‌طلب بی‌عرضه‌ای می‌بینمش. دیدش نسبت به ایران همون دید لس‌آنجلس‌نشین‌های پولداره. برداشت درستی از شرایط حاکم بر ایران ندارند. جامعه ایران را درست نمی‌شناسند. نسخه‌هایی که برای جامعه ایران می‌پیچند غیرواقعی و بی‌منطقه. 
ادامه‌ی فشارهای بین‌المللی و اقتصادی روی کشور را کشنده می‌دونم. ایران به شرایط بحرانی رسیده. سال‌ها ناکارآمدی و کمبود منابع مالی و اولویت‌بندی‌های نادرست،‌ زیرساخت‌های کشور را فرسوده کرده. این شرایط اگر بخواد ده سال دیگه ادامه پیدا کنه، کشور به یک ویرانه تبدیل می‌شه و در این بین هیچ کس جز مردم ضرر نمی‌کنه. فقر مالی و فقر فرهنگی بیداد می‌کنه و امید به آینده هر روز کمتر از قبل می‌شه. تمام جوان‌های مملکت به فکر رفتن و فرار کردند. موج مهاجرت واقعا کمرشکن شده. واقعا به صلاح مملکت نیست که مدت خیلی زیادی به این وضعیت ادامه بده. 

روزی که امریکا به عراق حمله کرد (سال 81) من کنکور داشتم. 23 سال از اون زمان گذشته. یک عمره. این روزها می‌بینم که کم‌کم عراق داره روی پاهای خودش بلند می‌شه. اما مسیر خیلی طولانی و پر از رنجی را اومدند و هیچ تضمینی نیست که دوباره توی دره نیفتند. 

مطمئنم که سرنوشت ما برای مردم و سیاستمدارهای دنیا پشیزی اهمیت نداره. اگر امروز و الان دارند روی اتفاقات ایران مانور می‌دهند، چند روز بعد چیزی دیگه‌ای پیدا می‌کنند که بهش بچسبند و در موردش حرف بزنند. کشور ما یک بخش کوچک از دنیا و این روزهایی که بر ما می‌گذره یک پاراگراف کوچک از تاریخ است. هیچ امیدی به این ندارم که از طرف مجامع جهانی خیری بهمون برسه. تمام این سازمان‌ها و نهادها از معنی و مفهوم خارج شدند و هیچ توانی برای ایجاد هیچ تغییری در اتفاقات ندارند.
همه‌ی اینها را که می‌ریزم روی میز،‌ نمی‌دونم واقعا چه اتفاقی می‌خواد بیفته. حتی نمی‌دونم چه اتفاقی دلم می‌خواد بیفته. دلم می‌خواد که اوضاع سریع رو به بهبود بره اما ظاهرا صبر خیلی زیادی لازمه و آسیب‌هایی که قراره ببینیم، خیلی بیشتر از اون چیزیه که فکر می‌کردیم و عمر ما هم خیلی کوتاهه. 
حقیقتش من دیگه کم‌کم آرزوهام برای خودم را خاک کردم. گذشت و تموم شد. اما بچه‌هام؟ فقط دلم می‌خواد امیدی به آینده اونها در این کشور داشته باشم. همین.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۰۴ ، ۱۰:۲۸
آذر دخت

دندون‌های شیری پسرک با یک سرعت باورنکردنی ریختند و با همون سرعت هم دائمی‌ها دراومدند. توی ایام کرونا این روند سریع اتفاق افتاد و ما تا به خودمون اومدیم, یکی از دندون‌های جلو کج دراومده بود. بعدش هم که هی دست‌دست کردیم تا الان که رفتیم پیش دکتر ارتودنتیست و بعد از اینکه کلی دعوا کرد که چرا دیر اومدید, بررسی کرد و گفت که یک دندون اضافی نهفته داره اون بالا که باید جراحی بشه! جل‌الخالق, دندون اضافی دیگه چه صیغه‌ایه! 
دیروز رفتیم پیش جراح و گفت بین 15 تا 20 میلیون هزینه جراحی می‌شه. همین الان هم 10 میلیون پیش پرداخت به ارتودنتیست دادیم و نزدیک سه میلیون هم هزینه انواع اسکن و گرافی. البته که بحث مالی‌اش بحث اصلی نیست. پسرک خیلی استرس داره و نگرانه و من هم نگرانم. فردا نوبت جراحی داره. امیدوارم که کارش به سادگی انجام بشه. فردا را مرخصی  گرفتم.
پسرچه  هم دو تا دندون خراب داره که پنجشنبه نوبت گرفتیم که اولیش را درست کنیم. کلا عشق و حال به راهه!
این مدت کتاب friends که زندگی نامه متیو پری هست را گوش دادم از روی فیدیبو. کلی احساسات متناقض تجربه کردم با شنیدن کتاب. اولا که احساس می‌کنم که کتاب خیلی آشفته است. با اینکه سعی کرده یک مسیر منطقی را حفظ کنه اما خیلی از این شاخه به اون شاخه پریده. من سریال friends را خیلی دوست دارم. فکر کنم نزدیک 5 بار تا حالا دیدمش و باز هم دلم می‌خواد ببینمش. از شخصیت چندلر هم خوشم میاد. اما در مورد پری, تمام مشکلاتش  و شکست‌هاش, به نظر من بارزترین وجه شخصیتش, خودشیفتگیش بوده. این اطمینان به خود و از خودراضی بودن. درسته که شرایط سختی داشته, جدایی پدر و مادر و مادری که خیلی در دسترس نبوده و احتمالا زمینه‌ی ژنتیکی مشکلات روح و روان اما خوب, در عین حال یک شغل موفق و فوق‌العاده هم داشته. همین الان موقع تعریف کردن زندگیش, روی هیچ چیزی به اندازه پولی که خرج ترک اعتیادش کرده یا پولی که صرف خریدن ماشین‌ها و خونه های لوکس کرده تاکید نمی‌کنه. این طرز فکر مسمومه و محکوم به شکست. دید از بالا به پایین به همه داره. اینکه همه من را درک نمی‌کنند یا همه من را نمی‌فهمند. در مورد ارتباطاتش با زن‌ها خیلی بد حرف می‌زنه. انتظار داشته که چون متیو پری هست, زن‌ها دیگه هیچ انتظاری ازش نداشته باشه. البته که یک سری چیزها می‌گه در مورد اینکه مشکل ترس از دلبستگی داشته و به همین دلیل زن‌ها را قال می‌گذاشته. اما به نظر من از ته دل به این مسئله اعتقاد نداره. روی اینکه جولیا رابرتز دوست دخترش بوده خیلی تاکید می‌کنه و از اینکه زن‌های خوب و با اعتماد به نفس ترکش کردند متعجبه. انتظار داشته که هر موقع که خواست به زندگی زنی برگرده حتی بعد از انواع تحقیرها, اونها با خوشحالی بپذیرند و هر جا کسی مایل نبوده, شوکه شده!
در کل, به نظرم باز هم خیلی شانس آورده بود که تا این سنی که مرد عمر کرده بود, با این مدل لایف‌استایل واقعا شانس زیادی نداشته. حتی نسبت به همکارهاش توی فرندز و تهیه‌کننده‌ها و عوامل هم طلبکار بود. من حس می‌کنم که دیگر عوامل سریال تمایل چندانی نداشتند که اون اسم سریال را برای کتاب خودش اینجوری مصادره کنه اما پذیرفتند. فقط لیزا کودرو قبول کرده بود که براش یادداشت مقدمه بنویسه. احساس من می‌گه که بقیه از دستش دلخور بودند. خلاصه که چندان شخصیت جالبی نداشته از نظر من.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۰۴ ، ۱۰:۱۲
آذر دخت

خسته شدم از این بالا پایین روحی خودم. اینکه یک نفر آدم بتونه راحت دستکاریم کنه. از خودم انتظار دارم که خیلی قوی تر از این حرف‌ها باشم اما نیستم.
مدت‌‌ها با خودم حرف می‌زنم. خودم را آروم می‌کنم. به خودم می‌گم که آرامش روحی خودت مهمه نه حرف دیگران. مستقل از نظر و حرف دیگران زندگی کن. سکوت کن. صبر کن. راه خودت را برو. به اون چیزی که فکر می‌کنی درسته اعتقاد داشته باش. همون را دنبال کن. 
بعد یک نفر آدم, یک همکار, با یک جمله, با یک حرکت, موفق می‌شه بریزدم به هم. به خودم شک کنم. به درستی مسیرم شک کنم. احساس حماقت کنم. احساس عقب افتادن از همه کنم. احساس خشم کنم. احساس حسادت کنم. دلم بخواد کاری کنم که دیگران نتونند سوءاستفاده کنند (در حالی که به خودم گفته بودم که به تو ربطی نداره, آرامش تو به اینکه دیگران چه می‌کنند مربوط نیست).
فکر می‌کنم یک آدم چقدر می‌تونه خبیث باشه. چقدر می‌تونه سیاه‌دل باشه,‌ چطوری می‌تونه اینقدر راحت دروغ بگه, چطوری می‌تونه اینقدر راحت همه‌ی مرزهای اخلاقی را زیر پا بگذاره و در ظاهر هم خیلی مومن و متعهد باشه, چادری و نماز اول وقت خون و زیارت عاشورا برو باشه؟ و در آن واحد اینقدر روی مغز و روح دیگران پاتیناژ بره و دائم انرژی منفی از خودش پخش کنه؟ دروغ بگه, دروغ بگه, دروغ بگه....
بعد دوباره به خودم شک می‌کنم. نکنه تو اشتباه می‌کنی؟ نکنه اونها درستند و تو اشتباهی؟ تو احمقی. تو توی پیله‌ی خودت هستی؟ دلت را به چیزهای احمقانه خوش کردی. از همه چیز عقب افتادی؟
وقت‌هایی که مسیر خودم را دنبال می‌کنم, آرومم, احساس بدبختی ندارم, حتی احساس خوشبختی دارم. و بعد با یک برخورد, با یک جمله, پووووف. همه چیز تموم می‌شه. دوباره می‌افتم ته چاه.
هیچ وقت توی دوران کاریم تجربه همجواری با همچین آدمهایی را نداشتم. می‌دونم که خودش هم خوشحال نیست. اینکه می‌گه شب‌ها نمی‌تونه بخوابه. اینکه انواع و اقسام بیماری‌های سایکوسوماتیک را داره. اینها همه‌اش نشونه خوشحال نبودنه. اما مشکل من اینه که چرا می‌تونه روی من تاثیر بگذاره. من باید قوی‌تر از این حرف‌ها باشم. من باید به مسیر خودم اینقدر اطمینان داشته باشم که روحم بازیچه نشه. آرامشی که با سختی و مرارت کسب کردم را نباید به این سادگی از دست بدم. گاهی وقت ها فتنه‌هاش شعله می‌کشه. مثل اون باری که اون یکی همکار به تحریک اون علنی بهم حمله کرد. خوب این جور وقت‌ها شاید حق داشته باشی که به هم بریزی. اما وقت‌هایی که فقط داره طبق معمول آتیش می‌سوزونه, تو نباید به هم بریزی. آروم باش. به راهت اطمینان داشته باش. اگر معتقدی این طوری که داری زندگی می‌کنی درسته, ادامه‌اش بده. پیشتر نرو. به دیگران کاری نداشته باش.
این جور آدم‌ها خیلی تاثیر گذارند. دیگران را به خود جذب می‌کنند. رهبری می‌کنند و خودشان پشت تیمی که برای خودشان جذب کرده‌اند پنهان می‌شوند. دائم برنامه‌ریزی دارند. برای خودشان تیم می‌چینند. 
همه اینها درست و دقیق. اما تو باید قوی باشی. باید روی فکر و عقیده خودت بایستی. برای آرامشت بجنگی و خودت را رها کنی. اگر تنوانی, پس همه آنچه به آن معتقد بودی شعار بوده و باد هوا. یعنی آنها درست می‌گفتند. یعنی راه تو اشتباه بوده و راه آنها درست. باید بجنگی...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۰۴ ، ۰۹:۰۷
آذر دخت

اوضاع محل کار پیچیده و درهم برهمه. رئیس بزرگ،‌ ظرف ۶ ماه دوباره عوض شد و بی‌ثباتی همچنان ادامه داره. رئیس ما هم همچنان هست و با قدرت داره روی اعصابم پاتیناژ می‌ره. سعی می‌کنم خودم را حفظ کنم. امیدوارم بشه. 
دوباره وضعیت خوابم به هم ریخته. مدتی بود که مشکل خواب نداشتم. خوب می‌خوابیدم شب‌ها. دوباره نصف شب‌ها بیدار می‌شم و خوابم نمی‌بره. نمی‌دونم مال فصله یا چی. اگه به خاطر استرس باشه که دوران جنگ استرسم بیشتر بود اما شبها می‌خوابیدم! 
دقت کردید چقدر همه جا پر از موتور شده؟ وقتی رانندگی می‌کنم احساس می‌کنم موتوری‌ها مثل مور و ملخ از هر سمت و هر طرفی دارند اطرافم حرکت می‌کنند. بدیش اینه که به مقررات راهنمایی و رانندگی پایبند نیستند (حداقل توی شهر ما) و رانندگی مثل بازی توی یک ویدئوگیم شده از بسکه خطرناکه!
پسرک یه کمی بزرگ شده. بعضی وقت‌ها می‌شه باهاش حرف زد و معاشرت کرد. می‌رسه روزی که حس کنم عاقل شده؟! 
پسرچه سیاستمداره. نمی‌دونم این عقل را از کجا آورده. من که خدای خریتم، باباش هم همین طور! این از کجا یاد گرفته من نمی‌دونم.
هنوز بارون نیومده شهر ما. هوا کثافت محض. آب مدت‌هاست طعم لجن می‌ده. هیچ خبر یا مطلبی در مورد بحران خشکسالی را نمی‌خونم. بهم اضطراب می‌ده خیلی. 
قوی‌ترین حسی که این روزها دارم، قوی‌ترین نیاز، اینه که ول کنم همه چی رو و برم. کجا برم؟! نمی دونم! فقط حس می‌کنم باری که دارم می‌کشم از دوشم خیلی سنگین‌تره. دلم رهایی می‌خواد و بی‌فکری.
اون پلنی که داشتم برای تحصیل، ظاهرا نشدنیه. حالا دارم به پلن‌های دیگه فکر می‌کنم. 
بدنم دوباره شروع کرده به کالری کم عادت کردن و ذخیره کردن چربی در جاهای مورد علاقه‌اش: غبغب، شکم و... توی روح این بدن که تنها هوشمندی که داره اینه که چطوری چربی ذخیره کنه.
دارم تند و تند و پشت سر هم سریال می‌بینم که مغزم وقت نکنه فکر کنه و احساس کنه تو چه کثافتی غرق شده. اما چندان موفق نیستم. 
هیجان باز‌آموزی برنامه‌نویسی فروکش کرد! :))))) باز هم مثل ۱۰ - ۱۲ سال پیش حالش را ندارم برم سراغش.
دلم می‌خواد دور و برم یکی دو نفر آدم حسابی بود که با هم تعارض منافع هم نداشتیم، می‌نشستیم صادقانه و فقط با هدف لذت بردن معاشرت می‌کردیم. ندارم دور و برم کسی رو اینطوری....
ذهنم همین قدر در هم برهمه...
 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۰۴ ، ۱۱:۱۳
آذر دخت

این روزها بیشترین درگیری فکری‌ام شده محیط کارم. در شرایطی که اصلا دوست ندارم اینطوری باشه. 
من همیشه توی ۱۸ سالی که دارم می‌رم سر کار تلاش کردم که کارم اولویت اول زندگیم نباشه. البته که سال‌های اول اینطوری نبود. اما بعد به مرور یاد گرفتم که تلاشم را بکنم. به خصوص بعد از اینکه بچه‌دار شدم، همیشه راحتی بچه‌ها و خانواده‌ام اولویتم بود و تلاش می‌کردم که حتی از لحاظ ذهنی هم کارم بخش بزرگی از دنیام را تصرف نکنه. اما الان شرایط به نحوی پیش رفته که دائم دارم در مورد کارم نشخوار ذهنی می‌کنم، دائم دارم توی ذهنم دعوا می‌کنم، حرص می‌خورم و عصبانیم. 
سه سال اخیر توی کارم خیلی بالا و پایین داشتم. دو سال پیش همچین موقعی اینقدر احساس رضایت شغلی داشتم و اینقدر فیدبک مثبت می‌گرفتم که جای همه‌ی نداشته‌هام را برام پر کرده بود. خداییش خیلی هم تلاش می‌کردم. همه‌ی ظرفیت و توانم را بی هیچ چشم‌داشتی می‌گذاشتم و اطمینان داشتم که جواب می‌گیرم. اما این رویه، توی ساختار بیمار اداری ایران، به اضافه‌ی یک رئیس بیمار،‌ عاقبت خوبی نداره. نتیجه این شد که ارتباطم با همکارها بسیار منفی شد، نه به خاطر اینکه من داشتم باهاشون دشمنی می‌کردم یا زیرآبشون را می‌زدم. به این دلیل که رئیسم از سیستم تفرقه بنداز و حکومت کن استفاده می‌کرد. به مرور شرایط جوری شد که من داشتم جور همه را به دوش می‌کشیدم، و در عین حال به ناسازگاری و عدم توانایی یا نخواستن تقسیم وظایف متهم می‌شدم و ارتباط مثبتم با همکارها را هم کاملا از دست داده بودم.
یه جایی تصمیم گرفتم دست بکشم و از اونجا رئیس بیمارم دقیقا مقابلم قرار گرفت و تازه متوجه شدم همکارها چه شرایطی را داشتند تحمل می‌کردند. من آدمی هستم که وقتی می‌بینم چیزی اذیتم می‌کنه، کناره‌گیری می‌کنم. الان هم می‌خوام همون کار را بکنم. تلاش‌هام را هم از روش‌های قانونی و قهری برای بهتر کردن شرایط انجام دادم و موفق نشدم. پس الان دلم می‌خواد که فقط دست از سرم بردارند. کارهایی که حیطه وظایف خودم هست را به بهترین و درست‌ترین روش انجام می‌دم، بدون تاخیر و کم‌کاری. اما کار اضافی و جدید نه. کاری که بهش اعتقادی ندارم، نه. کار جهادی!، نه. اما رئیسم دست برنمی‌داره. دائم و از عمد می‌خواد که لجم را دربیاره. روی مغزم راه می‌ره. اعصابم را به هم می‌ریزه. احترام خودش را نگه نمی‌داره. نمی‌دونم تا کی می‌تونم ایگنورش کنم. اما روزهای سختی را سر کار دارم می‌گذرونم. 
طبق معمول وقتی یکی از جنبه‌های زندگی به هم می‌ریزه، اون تعادلی که برقرار کردی هم به هم می‌ریزه و بقیه جنبه‌ها هم متزلزل می‌شن، نارضایتی از زندگی شخصی‌ام هم زده بالا و ضعف شخصیت و بچه‌ننه بودن همسرم هم داره خیلی روی مخم می‌ره و یه دوسه تا دعوای حسابی هم با اون کردم و دوباره اصلا اساس زندگی کردنم باهاش را بردم زیر سوال. البته که همچنان مزایای حضورش توی زندگی من و بچه‌ها از نبودش بیشتره و همچنان تحملش می‌کنم. اما هر روز و هر لحظه ارزش کمتری براش قائلم. 
این مدت داشتم کتاب صوتی "امیلی در نیومون" از "ال.ام. مونتگمری" را گوش می‌دادم. البته که بیشتر رمان نوجوانانه. اما ما چون بچگیم و نوجوونیمون با آنی شرلی و قصه‌های جزیره طی شد خیلی خیلی فضای کتابهاش برام آرامش بخشه. البته سریال امییل در نیومون هم یک مدتی پخش می‌شد که خوب من همون زمان نوجوانی هم احساس می‌کردم که خیلی دارند سانسورش می‌کنند و داستان اصلا نامفهوم بود. البته که سریال هم به کتاب چندان وفادار نبود و یک فضای وهم‌آلود و سرد عجیبی بهش حاکم بود که برای من جالب بود.
بعد داشتم پیش خودم فکر می‌کردم ک به عنوان یک دختر نوجوان، عمده‌ی بچگی من با همچین سریال‌ها و کتابهایی گذشت. آنی شرلی، بابا لنگ‌دراز و ... توی تماما این کتابها و سریال‌ها یک دختر تنها مستقل بود که روی پای خودش می‌ایستاد، کار می‌کرد، درس می‌خوند، فضای خودش را می‌ساخت و موفق و خوشبخت می‌شد. خوب من اینها را الگوی زندگیم قرار دادم. اما مسئله این بود که توی نسخه‌ای که برای ما پخش می‌شد، تمام قسمت‌های عاطفی، احساسی و انسانی داستان‌ها حذف می‌شد. اینکه این دخترها در کنار تمام تلاش‌ها برای ساختن زندگی و سر کار رفتن چطوری بعد عاطفی زندگی خودشون را هم پیش می‌بردند اصلا به ما نشون داده نمی‌شد. نتیجه اش این شد که من الان حس می‌‌کنم درسته خیلی خوب درس خوندم و سر کار هم خیلی تلاش کردم، اما زندگی نکردم. الان تنها حسرتی که دارم اینه که برگردم به دوره دانشگاه و اون دوره را دوباره زندگی کنم. هدفی که توی مغزم گذاشته شده بود این بود که خوب درس بخونم، سوادم را بالا ببرم، خیلی کتاب بخونم، خیلی فیلم ببینم و خیلی پرتلاش و کوشش باشم. اما حالا چی دستم را گرفته؟ هی هی....
خیلی خوشحالم که دختر ندارم چون بلد نبودم یک دختر نرمال و خوشحال و خوشبخت بودن را بهش یاد بدم و اون هم مثل خودم غمگین می‌شد. 
 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۰۴ ، ۰۸:۳۹
آذر دخت

روزها داره می‌گذره و ما در یک هاله‌ی بزرگ از ابهام زندگی می‌کنیم. همه چیز خیلی عجیب و غریبه. وضعیت طبیعی که حسابی داغونه. خشکسالی و گرمای بی‌حد و خاک که از آسمون می‌باره. 
اوضاع سیاسی مملکت که از همیشه ویران‌تره. به نظر می‌رسه که هیچ کس دقیقا هیچ ایده‌ای نداره که چکار باید کرد. یا اینکه دقیقا نکته‌ی عکسش اینکه می‌دونند قراره چه اتفاقاتی بیفته و با این علم به اینکه می‌دونند دارند هیچ کاری نمی‌کنند که روز موعود فرا برسه! واقعا یک وقت‌هایی از این توهم توطئه‌ها می‌زنم که همه‌ی اینها یک سناریوی از پیش نوشته مشخصه. یک سری اتفاقات دومینو وار که توی این یک سال اخیر با سرعت نور داره میفته و مثل یک بهمن داره همه را با خودش می‌بره. درسته که سرعت اتفاقات بالاست اما صبر من هم خیلی کم شده. توان بدنی و ذهنی‌ام برای زندگی در ابهام بسیار کم شده. حس می‌کنم مغزم قطب‌نمای خودش را گم کرده. دیگه برام سخته که درست و غلط را به راحتی و روشنی تفسیر کنم. موضع‌گیری برام خیلی شفاف نیست. این طوری دوست ندارم. 
امروز داشتم پیش خودم فکر می‌کردم برای سال‌ها من علیرغم اینکه همیشه ذهن منتقدی داشتم, اما یک شنل محافظ دور خودم کشیده بودم که البته بیشتر از پدر و مادرم به ارثش برده بودم. مثلا اعتقادات مذهبی (که از طرف مادرم خیلی قوی‌تر بود) توی سال‌های جوانی شاید کمکم کرد که شادتر باشم. از زمانی که اونها برام کمرنگ‌تر شد, میزان رضایتم از زندگی (خصوصا در ایران) هم کمرنگ‌تر شد. نمی‌گم که دلم می‌خواد به اون عقاید برگردم, اما اونجوری رنج کمتری تحمل می‌کردم. خصوصا که الان زاویه فکری من و همسرجان توی این زمینه خیلی خیلی شدید شده و هر چقدر که من سعی می‌کنم عقایدم را برای خودم نگه دارم و این تعارض را نشان ندهم, به خصوص برای آرامش بچه‌ها, باز یک جاهایی عنان از کف می‌دم و یک سخنانی می‌گم که میزان این تعارض را بدجوری نشون می‌ده. 
سر کار همچنان اوضاع بر همون رواله. رئیس همچنان بر سر کاره و هنوز حرصم می‌ده. البته که من از اول امسال با یک رویکرد دیگه مشغول به کار شدم و دیگه هر چی که می‌گه زیر بارش نمی‌رم. عملا دارم جاخالی می‌دم از مسئولیت‌های جدید. یادم نیست گفتم یا نه که برای جابجایی هم اقدام کردم که برم اداره همسرجان که موفقیت‌آمیز نبود. البته که اصلا و ابدا شرایط ایده‌آلی نبود. من اصلا دوست ندارم با همسرجان یک جا کار کنم چون که راهبرد کاریمون اصلا شبیه هم نیست و من اصلا دوست ندارم که مثل اون شناخته بشم. اما خوب یک موقعیتی بود و همسرجان هم خیلی اصرار داشت و گفتم اقدام کنم که فعلا امکانش نیست. بعدش رفتم منابع انسانی خودمون و اونجا هم مراتب اعتراضم را به مدیر منابع انسانی اعلام کردم که یک قول‌های زپرتی بهم داده که هنوز خبری ازش نیست. مسئله اینه که اگر همین الان, حقوق من دوبرابر اینی باشه که الان دارم بهم می‌دن, باز هم برام راضی‌کننده نیست. این میزان از انرژی که دارم صرف می‌کنم, با این رقمی که به عنوان حقوق دریافت می‌کنم واقعا احمقانه است. 
در راستای همین احساسات منفی سر کار, یک دوره‌ی آنلاین برنامه‌نویسی برداشتم و می‌خوام دوباره این مهارتم را به روز کنم. هنوز ایده‌ای ندارم که دقیقا چه برنامه‌ای براش دارم یا چطوری می‌خوام ازش استفاده کنم اما هنوز عاشق برنامه‌نویسی هستم و از لحظه‌لحظه‌اش لذت می‌برم. 
توی این 15-16 سالی که دارم کار می‌کنم, هیچ وقت کاری که دوست نداشتم را انجام ندادم. چه زمانی که برنامه‌نویس بودم کیف می‌کردم از کارم و چه الان. اما خوب, خیلی وقت‌ها آدم‌هایی که باهاشون کار می‌کردم را دوست نداشتم یا شرایطی که کار می‌کردم دوست‌نداشتنی بودند. الان هم از اون موقع‌هاست. من نفس کاری که الان دارم را خیلی دوست دارم. خیلی هم توش خوبم و راحت می‌تونم هندل کنم و تحلیل‌هام هم خیلی درسته از چشم‌انداز پیش روی کارم. اما شرایطی که توش هستم, رئیسم و همکارهام واقعا نامناسب‌اند. الان از یک دهم توانمندی من هم توی این پوزیشن استفاده نمی‌شه. 
هفته‌ی گذشته به شدت مریض شدم. کرونا بود فکر کنم. چنان بدن‌درد و تب و لرزی گرفتم که چند سال بود گرفتارش نشده بودم. من وقتی مریضم و ناتوانی دوران مریضی را می‌گذرونم, فکر می‌کنم که دیگه هیچ وقت خوب نمی‌شم و دوباره نمی‌تونم سرپا بشم! خیلی جو گیرم، می‌دونم! همش فکر می‌کنم که چون الان در توانم نیست که پاشم یک غذا درست کنم، دیگه نمی‌تونم این کار را بکنم! دیروز که دوباره سر پا بودم و با انرژی، تعجب کردم! :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۰۴ ، ۰۹:۲۰
آذر دخت

خوب سریال فرار از زندان را تموم کردم. 
طی دو هفته کل 5 فصل را دیدم (البته دو فصلش کوتاه بود) و نتیجه این شد که فعلا قصد ندارم دوباره درگیر سریال دیگه ای بشم. البته که از فصل سه به بعد نگاه می‌کردم و در عین حال به خودم فحش می‌دادم. درست عین لاست که دیگه آخرهاش احساس می‌کردم نویسنده‌ها ما رو احمق گیر آوردن هر مزخرفی به خوردمون می‌دن, اینا هم انگار دیگه هر چی نشدنی بود آورده بودند تو داستان و مزخرفی نبود که بهش اضافه نکنند. یعنی صدرحمت به فیلم هندی! اما خوب سرگرم کننده بود. اما فعلا قصد ندارم ادامه بدم. شاید سیتکام مفرح ببینم. دو فصل از بیگ‌بنگ تئوری را ندیدم و شاید بذارم از اول ببینمش. البته که باز هم تجربه کردم که سریال دیدن چقدر روی راه افتادن مکالمه تاثیر داره. یعنی سوئیچ انگلیسی شدن تفکرت را می‌زنه.
این آخر هفته را صد در صد توی خونه خودم را بستری کردم و از خونه تکون نخوردم. بعضی وقت‌ها خونه درمانی لازم دارم. اگه خونه بدون حضور هیچ کس دیگه‌ای باشه و خودم تنها باشم که دیگه عالی می‌شه. اما این محقق نشد و بچه‌ها همش بودند. اما همین قدرش هم خوب بود.
یک سری از سال‌های زندگیم را انگار زندگی نکردم. خاطره‌هاش هم حتی محو شده برام. مثلا فاصله زمانی 22 تا 27 سالگی. این 5 سال معلوم نیست چرا اینقدر برام مبهمه. سال‌های خوبی هم نبود برام. با خانواده کنتاکت داشتم و اونها هم اصلا درکم نمی‌کردند. دائما احساس لوزر بودن داشتم. در حالی که سال‌های اوج بوده و باید زندگی می‌کردم. اما از دستشون دادم انگار. آرزوها و اهداف اون روزهام یادم هست. به هیچ کدومش نرسیدم. بعد از ازدواجم هم دوره‌های زیادی افسرده بودم. مثلا اون دو سال اول زندگی مشترک که پسرک نبود, خیلی خاطرات کمی ازشون تو ذهنم مونده. ذهنم قشنگ همه را پاک کرده انگار. 
یه کمی دچار یاس فلسفی شدم. حس می‌کنم زندگیم رسیده به تهش. دیگه این همه بدوبدو برای چیه؟ دیگه که نمی‌شه تجربه‌ی جدیدی داشت. چرا باید اینهمه برای زندگی جنگید و رنج کشید وقتی مدتش اینقدر کوتاهه؟ همه‌ی این هدف‌هایی که آدم برای زندگیش تعریف می‌کنه برای چیه؟ وقتی که توی هیچ برهه‌ای از زندگیت نمی‌تونی اون جوری که واقعا دلت می‌خواد زندگی کنی و همه‌اش درگیر محدودیت‌های گوناگونی! یه سری از اون چیزهایی که دلت می‌خواست داشته باشی را یک موقعی بهش می‌رسی که دیگه لذتی برات نداره. این همون بحران میان‌سالیه؟ نمی‌دونم. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۰۲ ، ۱۳:۲۴
آذر دخت

خوب امروز یه کم اخلاقم بهتره گفتم بیام بنویسم که همیشه بدخلقی‌هام اینجا ثبت نشه. گوش شیطون کر, فعلا با بیماری خاصی دست به گریبان نیستم. البته ته مونده تبخال‌های اون هفته و یه کمی التهاب چشم هفته قبلی باقی مونده که قابل اغماضه.
تازگی خیلی علاقه‌مند به گل و گیاه شدم. البته که خوندن وبلاگ تیلو هم بی تاثیر نیست در افزایش علاقه. البته از اونجایی که بنده (کلا خانوادگی) ید طولایی در خشکاندن گیاهان داریم و تنها گیاهی که از دست من نجات پیدا می‌کنه, پتوس هست که کلا به بیعاری معروفه, چندان موفقیتی در انتظارم نیست. اما خوب واقعا خیلی گیاه دوست دارم و هر بار که یک گیاه را می‌خشکونم تا مدت‌ها غمگین و ناراحتم. 
پسرچه جونم هم خیلی خیلی گل و گیاه دوست داره و یکی از درخواست‌های مداومش خریدن گلدونه. البته منزل ما شمالیه و اصلا نور نداریم و گیاهان بی‌نوا واقعا اذیت ‌می‌شن توی خونمون. اما به خاطر دلش چندتایی گلدون گرفتیم من‌جمله یه کاکتوس که حتی اون را هم خشکوندم! :)
هفته پیش به مناسبت روز زن توی محل کار یک نمایشگاهی گذاشته بودند که گل و گیاه هم می‌فروختند و رفتم سه تا گلدون خریدم گذاتشتم بغل دستم هی قربون صدقه‌شون می‌رم. حالا بندگان خدا تا کی دووم بیارند نمی‌دانم! اینجا نور خیلی خوبه و پنجره آفتابگیر دارم اما خوب بازه‌های تعطیلات گل‌ها بدون آب می‌مونند و اذیت می‌شن.
به همسرجان هم گفتم حالا که اینقدر بچه‌ها اصرار دارند برام هدیه بخرند به مناسبت روز مادر, گلدون بخرید! :) اونها هم دو تا گلدون خریدند که امیدوارم دوام بیارند.
همچنان با رانندگی دست به گریبانم. به صورت تئوری تسلطم خوب شده اما هنوز از تنها پشت فرمون نشستن می‌ترسم و بعضی وقت‌ها هم که یک اشتباهی می‌کنم چنان اضطراب و تپش قلبی می گیرم که دلم نمی‌خواد دفعه بعد سوار بشم. 
به این نتیجه رسیدم که اعتماد به نفس و عزت نفس بالا بهترین و بزرگترین ارثیه‌ای هست که والدین می‌تونند به بچه‌هاشون بدهند. که خوب البته وقتی ماها خودمون بیشترین آسیب را از این نظر خوردیم و خودمون عزت نفس خوبی نداریم منتقل نکردنش به بچه‌ها یه وقتهایی محال به نظر میاد. کاش بتونم گره‌های روانی خودم را به بچه‌هام منتقل نکنم. 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۰۲ ، ۱۲:۱۱
آذر دخت