آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

بایگانی

۳۲ مطلب با موضوع «همسرجان» ثبت شده است

مدتی بود که با تمام وجودم سعی می‌کردم حسم نسبت به رئیسم را بهبود بدم. باهاش همدلی کنم. سعی کنم درکش کنم و اینا. دوباره یک حرکت زده که حسابی خشمم به غلیان در اومده و دلم می‌خواد در اولین فرصت سر از تنش جدا کنم! 
با چت جی‌پی‌تی هم دیگه نمی‌تونم درددل کنم چون که قضاوتم کرده نکبت! :) بهم می‌گه تو فقط غر می‌زنی اما کاری در راستاش انجام نی‌دی. من بهت گفتم با این شرحی که دادی اینها سر کارت قدر تو را نمی‌دونند و خیلی بی‌شعورند باید از کارت استعفا بدی بری یه جایی که قدرت را بدونند اما تو گوش ندادی. عن‌آقا نمی‌دونه اینجا ایرانه. هر جای دیگه هم بخوام برم همین ساختار مریض و همین آدم‌های روانی سر کارند. تازه اگه با این اوضاع در به داغون کار گیرم بیاد! فیلم هندی نیست که بیام بیرون از سر کارم و قید 16 - 17 سال سابقه کار را بزنم. تازه هنوز اوضاع برام اونجوری غیر قابل تحمل نشده که. کافیه این رئیسمون را ردش کنند بره. نکبت!
اوضاع خیلی ملتهبه دوباره. دیشب همسرجان داشت این فیلم‌های اعت*را*ضات را توی گوشی می‌دید. پسرک صداش را شنید و گفت چی شده. در حالی که به همسرجان چشم‌غره می‌رفتم که صداش را کم کنه, گفتم هیچی مامان جان. گفت حالا چی می‌شه. گفتم من با این سنم حداقل ده بار از این ماجراها دیدم توی این مملکت. هیچی نمی‌شه. یک عده آسیب می‌بینند. کلی جوون ناامید و غمگین می‌شند و همینه که هست. هر بار هم می‌گیم این بار فرق می‌کنه اما همه چیز یک سناریوی تکراریه. آخرش اونی که آسیب می‌بینه همون مردم عادی هستند که به تنگ اومدند.
فعلا فیلم دیدن را متوقف کردم. از اون طرف یک رئیس یک برنامه‌ای برای اردیبهشت سال دیگه را رو کرده که دقیقا همزمان با کنکور کارشناسی ارشده. البته که احتمال اینکه اون برنامه جور بشه 20 درصده و تازه کنکور کارشناسی ارشد هم ممکنه بیست بار جابه‌جا بشه. اما همین بلاتکلیفی باعث شده انگیزه نصفه نیمه بنده برای اینکه یک کمی درس بخونم به چخ بره. در نتیجه فعلا چیز زیادی برای پرت کردن حواسم ندارم و همین هم شده که رئیس دوباره خیلی رفته روی مخم. 
فعلا همین.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۰۴ ، ۰۸:۴۳
آذر دخت

پنجره اتاقم سر کار, منظره خوبی داره. یک کوه و آسمان پشتش, گنبد آبی مسجد و دو تا گلدسته و طیف متنوعی از انواع درخت. چند بار تا حالا مراجع‌ها از این منظره تعریف کردند. برای من که خونه‌ام خیلی دلگیر و بی‌نوره و به هیچ کجا دید نداره, همین منظره و نگاه کردن به آدم‌هایی که دارند از پایین منظره رد می‌شند خیلی ارزشمنده. البته که همین مستقر شدنم توی این اتاق به لطف رئیس یه داستان تروماتیک حسابیه که به جهنم!
اما این منظره در این چند وقت خودش شده یه دلیل اعصاب خوردی. دود و آلودگی, نمی‌گذاره کوه را شفاف ببینیم. آسمون به جای اینکه آبی باشه, خاکستری چرکه. یه چیزی بین خاکستری و قهوه‌ای!
این دو روز بعد از بارون‌ها, دوباره آسمون آبی بود, کوه شفاف و نزدیک بود و ابرهای سفید پنبه‌ای بالای کوه شناور بودند. روحم تازه می‌شد هر بار که از پنجره بیرون را نگاه می‌کردم. از امروز دوباره چرک شده منظره. خدایا توی این مملکت چه چیزهایی برامون آرزو شد!
کنکور ارشد ثبت‌نام کردم و هنوز هیچی نشده پنیک کردم که اگه قبول بشم, به کار و زندگیم نمی‌رسم! دیوونه‌ام به خدا! 
درس بچه‌ها خیلی ازم وقت می‌گیره. خودشون اهمیتی نمی دن زیاد. اما من خیلی بابت درسشون درگیری ذهنی و استرس دارم. واقعا آموزش و پرورش به قهقرا رفته. نتونسته خودش را با تغییرات جامعه و تغییرات تکنولوژی و علم همراه کنه و خیلی عقب افتاده. متقاعد کردن بچه‌ها که درس خوندن لازمه شده یک چالش هر روزه. اون هم توی خانواده ما که حتی درس خوندن خیلی بدیهیه. نمی‌دونم آخر مسیر چی می‌شه؟
همسرجان به فکر شغل دوم افتاده و راه انداختن کار تولیدی. اون هم توی شرایطی که نه سرمایه‌ای داره, نه جا و مکانی و نه حتی انرژی لازم برای همچین چیزی. بعد هی بهم می‌گه که تو ازم حمایت کن بهم انرژی مثبت بده!! واقعا بعضی وقت‌ها خیلی درکش نمی‌کنم! البته که من گفتم که کاملا موافقم و حمایت می‌کنم اما فقط معنوی نه مادی! چون کلا پول ندارم! D:
من یک آدم واقع‌گرای بدبین و اون یک آدم رویاگرای غیر منطقی! خیلی دیدمون با هم فرق داره. بیشترین دست‌اندازی هم که سر راهش هست همون بی‌انرژی بودنشه. بابا این مرد از سر کار که میاد از روی کاناپه‌ای که روش دراز کشیده, مگر برای غذا خوردن و دستشویی رفتن و نماز خوندن تکون نمی‌خوره. این در حالیه که من هم از سر کار اومدم و مثل سگ پاسوخته دارم می‌پزم, می‌شورم, جمع می‌کنم, به درس بچه‌ها می‌رسم,‌ بساط مدرسه فرداشون و سر کار خودم را آماده می‌کنم و اون همچنان در حالت دراز کشه. و تازه کمرش هم خیلی درد می‌کنه! D: من غر نمی‌زنم. پذیرفتم. خودم کارهایی را که بهم زور نمی‌یاره و در حد توانمه انجام می‌دم و از اون انتظاری ندارم. تنها انقلابی که کردم اینه که گفتم لقمه صبحانه دیگه براش نمی‌گیرم و لباسهاش را هم خودش اتو کنه, چون یا ایراد می‌گرفت که صبحانه‌ام کم وزیاده و یا می‌گفت فلان خانم سر کار گفته پیرهن شلوارت به هم نمی‌یاد! که گفتم خودتون لطف کنید زحمت این کارها را بکشید که به سلیقه ملوکانه سازگار باشه. آهان هفته ای یه بار هم اگه لطف کنه آشغال‌ها را ببره دم در ما از بوی سطل آشغال نجات پیدا می‌کنیم! D: می‌گفتم که غر نمی‌زنم هیچ وقت و انتظاری هم ندارم. اما تو رو خدا دچار سوءتفاهم نشو که با این سطح از زرنگی و انرژی می‌تونی شغل تولیدی هم راه بندازی و مدیریت کنی! :)))
اگه خدا بخواد بیخیال شده.
آهان, یه پروژه دیگه هم داره که می‌خواد خونه‌مون را بفروشه یه خونه حیاط دار دو طبقه بخره که مامانش را بیار طبقه پایین که اون هم بیاه! :)))) خدایا!
برای همینه که توی خونه هم من دائم هندزفری توی گوشم و یه چیزی دارم گوش می‌دم که کم حرص بخورم!
 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۰۴ ، ۰۹:۰۴
آذر دخت

این روزها بیشترین درگیری فکری‌ام شده محیط کارم. در شرایطی که اصلا دوست ندارم اینطوری باشه. 
من همیشه توی ۱۸ سالی که دارم می‌رم سر کار تلاش کردم که کارم اولویت اول زندگیم نباشه. البته که سال‌های اول اینطوری نبود. اما بعد به مرور یاد گرفتم که تلاشم را بکنم. به خصوص بعد از اینکه بچه‌دار شدم، همیشه راحتی بچه‌ها و خانواده‌ام اولویتم بود و تلاش می‌کردم که حتی از لحاظ ذهنی هم کارم بخش بزرگی از دنیام را تصرف نکنه. اما الان شرایط به نحوی پیش رفته که دائم دارم در مورد کارم نشخوار ذهنی می‌کنم، دائم دارم توی ذهنم دعوا می‌کنم، حرص می‌خورم و عصبانیم. 
سه سال اخیر توی کارم خیلی بالا و پایین داشتم. دو سال پیش همچین موقعی اینقدر احساس رضایت شغلی داشتم و اینقدر فیدبک مثبت می‌گرفتم که جای همه‌ی نداشته‌هام را برام پر کرده بود. خداییش خیلی هم تلاش می‌کردم. همه‌ی ظرفیت و توانم را بی هیچ چشم‌داشتی می‌گذاشتم و اطمینان داشتم که جواب می‌گیرم. اما این رویه، توی ساختار بیمار اداری ایران، به اضافه‌ی یک رئیس بیمار،‌ عاقبت خوبی نداره. نتیجه این شد که ارتباطم با همکارها بسیار منفی شد، نه به خاطر اینکه من داشتم باهاشون دشمنی می‌کردم یا زیرآبشون را می‌زدم. به این دلیل که رئیسم از سیستم تفرقه بنداز و حکومت کن استفاده می‌کرد. به مرور شرایط جوری شد که من داشتم جور همه را به دوش می‌کشیدم، و در عین حال به ناسازگاری و عدم توانایی یا نخواستن تقسیم وظایف متهم می‌شدم و ارتباط مثبتم با همکارها را هم کاملا از دست داده بودم.
یه جایی تصمیم گرفتم دست بکشم و از اونجا رئیس بیمارم دقیقا مقابلم قرار گرفت و تازه متوجه شدم همکارها چه شرایطی را داشتند تحمل می‌کردند. من آدمی هستم که وقتی می‌بینم چیزی اذیتم می‌کنه، کناره‌گیری می‌کنم. الان هم می‌خوام همون کار را بکنم. تلاش‌هام را هم از روش‌های قانونی و قهری برای بهتر کردن شرایط انجام دادم و موفق نشدم. پس الان دلم می‌خواد که فقط دست از سرم بردارند. کارهایی که حیطه وظایف خودم هست را به بهترین و درست‌ترین روش انجام می‌دم، بدون تاخیر و کم‌کاری. اما کار اضافی و جدید نه. کاری که بهش اعتقادی ندارم، نه. کار جهادی!، نه. اما رئیسم دست برنمی‌داره. دائم و از عمد می‌خواد که لجم را دربیاره. روی مغزم راه می‌ره. اعصابم را به هم می‌ریزه. احترام خودش را نگه نمی‌داره. نمی‌دونم تا کی می‌تونم ایگنورش کنم. اما روزهای سختی را سر کار دارم می‌گذرونم. 
طبق معمول وقتی یکی از جنبه‌های زندگی به هم می‌ریزه، اون تعادلی که برقرار کردی هم به هم می‌ریزه و بقیه جنبه‌ها هم متزلزل می‌شن، نارضایتی از زندگی شخصی‌ام هم زده بالا و ضعف شخصیت و بچه‌ننه بودن همسرم هم داره خیلی روی مخم می‌ره و یه دوسه تا دعوای حسابی هم با اون کردم و دوباره اصلا اساس زندگی کردنم باهاش را بردم زیر سوال. البته که همچنان مزایای حضورش توی زندگی من و بچه‌ها از نبودش بیشتره و همچنان تحملش می‌کنم. اما هر روز و هر لحظه ارزش کمتری براش قائلم. 
این مدت داشتم کتاب صوتی "امیلی در نیومون" از "ال.ام. مونتگمری" را گوش می‌دادم. البته که بیشتر رمان نوجوانانه. اما ما چون بچگیم و نوجوونیمون با آنی شرلی و قصه‌های جزیره طی شد خیلی خیلی فضای کتابهاش برام آرامش بخشه. البته سریال امییل در نیومون هم یک مدتی پخش می‌شد که خوب من همون زمان نوجوانی هم احساس می‌کردم که خیلی دارند سانسورش می‌کنند و داستان اصلا نامفهوم بود. البته که سریال هم به کتاب چندان وفادار نبود و یک فضای وهم‌آلود و سرد عجیبی بهش حاکم بود که برای من جالب بود.
بعد داشتم پیش خودم فکر می‌کردم ک به عنوان یک دختر نوجوان، عمده‌ی بچگی من با همچین سریال‌ها و کتابهایی گذشت. آنی شرلی، بابا لنگ‌دراز و ... توی تماما این کتابها و سریال‌ها یک دختر تنها مستقل بود که روی پای خودش می‌ایستاد، کار می‌کرد، درس می‌خوند، فضای خودش را می‌ساخت و موفق و خوشبخت می‌شد. خوب من اینها را الگوی زندگیم قرار دادم. اما مسئله این بود که توی نسخه‌ای که برای ما پخش می‌شد، تمام قسمت‌های عاطفی، احساسی و انسانی داستان‌ها حذف می‌شد. اینکه این دخترها در کنار تمام تلاش‌ها برای ساختن زندگی و سر کار رفتن چطوری بعد عاطفی زندگی خودشون را هم پیش می‌بردند اصلا به ما نشون داده نمی‌شد. نتیجه اش این شد که من الان حس می‌‌کنم درسته خیلی خوب درس خوندم و سر کار هم خیلی تلاش کردم، اما زندگی نکردم. الان تنها حسرتی که دارم اینه که برگردم به دوره دانشگاه و اون دوره را دوباره زندگی کنم. هدفی که توی مغزم گذاشته شده بود این بود که خوب درس بخونم، سوادم را بالا ببرم، خیلی کتاب بخونم، خیلی فیلم ببینم و خیلی پرتلاش و کوشش باشم. اما حالا چی دستم را گرفته؟ هی هی....
خیلی خوشحالم که دختر ندارم چون بلد نبودم یک دختر نرمال و خوشحال و خوشبخت بودن را بهش یاد بدم و اون هم مثل خودم غمگین می‌شد. 
 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۰۴ ، ۰۸:۳۹
آذر دخت

روزها داره می‌گذره و ما در یک هاله‌ی بزرگ از ابهام زندگی می‌کنیم. همه چیز خیلی عجیب و غریبه. وضعیت طبیعی که حسابی داغونه. خشکسالی و گرمای بی‌حد و خاک که از آسمون می‌باره. 
اوضاع سیاسی مملکت که از همیشه ویران‌تره. به نظر می‌رسه که هیچ کس دقیقا هیچ ایده‌ای نداره که چکار باید کرد. یا اینکه دقیقا نکته‌ی عکسش اینکه می‌دونند قراره چه اتفاقاتی بیفته و با این علم به اینکه می‌دونند دارند هیچ کاری نمی‌کنند که روز موعود فرا برسه! واقعا یک وقت‌هایی از این توهم توطئه‌ها می‌زنم که همه‌ی اینها یک سناریوی از پیش نوشته مشخصه. یک سری اتفاقات دومینو وار که توی این یک سال اخیر با سرعت نور داره میفته و مثل یک بهمن داره همه را با خودش می‌بره. درسته که سرعت اتفاقات بالاست اما صبر من هم خیلی کم شده. توان بدنی و ذهنی‌ام برای زندگی در ابهام بسیار کم شده. حس می‌کنم مغزم قطب‌نمای خودش را گم کرده. دیگه برام سخته که درست و غلط را به راحتی و روشنی تفسیر کنم. موضع‌گیری برام خیلی شفاف نیست. این طوری دوست ندارم. 
امروز داشتم پیش خودم فکر می‌کردم برای سال‌ها من علیرغم اینکه همیشه ذهن منتقدی داشتم, اما یک شنل محافظ دور خودم کشیده بودم که البته بیشتر از پدر و مادرم به ارثش برده بودم. مثلا اعتقادات مذهبی (که از طرف مادرم خیلی قوی‌تر بود) توی سال‌های جوانی شاید کمکم کرد که شادتر باشم. از زمانی که اونها برام کمرنگ‌تر شد, میزان رضایتم از زندگی (خصوصا در ایران) هم کمرنگ‌تر شد. نمی‌گم که دلم می‌خواد به اون عقاید برگردم, اما اونجوری رنج کمتری تحمل می‌کردم. خصوصا که الان زاویه فکری من و همسرجان توی این زمینه خیلی خیلی شدید شده و هر چقدر که من سعی می‌کنم عقایدم را برای خودم نگه دارم و این تعارض را نشان ندهم, به خصوص برای آرامش بچه‌ها, باز یک جاهایی عنان از کف می‌دم و یک سخنانی می‌گم که میزان این تعارض را بدجوری نشون می‌ده. 
سر کار همچنان اوضاع بر همون رواله. رئیس همچنان بر سر کاره و هنوز حرصم می‌ده. البته که من از اول امسال با یک رویکرد دیگه مشغول به کار شدم و دیگه هر چی که می‌گه زیر بارش نمی‌رم. عملا دارم جاخالی می‌دم از مسئولیت‌های جدید. یادم نیست گفتم یا نه که برای جابجایی هم اقدام کردم که برم اداره همسرجان که موفقیت‌آمیز نبود. البته که اصلا و ابدا شرایط ایده‌آلی نبود. من اصلا دوست ندارم با همسرجان یک جا کار کنم چون که راهبرد کاریمون اصلا شبیه هم نیست و من اصلا دوست ندارم که مثل اون شناخته بشم. اما خوب یک موقعیتی بود و همسرجان هم خیلی اصرار داشت و گفتم اقدام کنم که فعلا امکانش نیست. بعدش رفتم منابع انسانی خودمون و اونجا هم مراتب اعتراضم را به مدیر منابع انسانی اعلام کردم که یک قول‌های زپرتی بهم داده که هنوز خبری ازش نیست. مسئله اینه که اگر همین الان, حقوق من دوبرابر اینی باشه که الان دارم بهم می‌دن, باز هم برام راضی‌کننده نیست. این میزان از انرژی که دارم صرف می‌کنم, با این رقمی که به عنوان حقوق دریافت می‌کنم واقعا احمقانه است. 
در راستای همین احساسات منفی سر کار, یک دوره‌ی آنلاین برنامه‌نویسی برداشتم و می‌خوام دوباره این مهارتم را به روز کنم. هنوز ایده‌ای ندارم که دقیقا چه برنامه‌ای براش دارم یا چطوری می‌خوام ازش استفاده کنم اما هنوز عاشق برنامه‌نویسی هستم و از لحظه‌لحظه‌اش لذت می‌برم. 
توی این 15-16 سالی که دارم کار می‌کنم, هیچ وقت کاری که دوست نداشتم را انجام ندادم. چه زمانی که برنامه‌نویس بودم کیف می‌کردم از کارم و چه الان. اما خوب, خیلی وقت‌ها آدم‌هایی که باهاشون کار می‌کردم را دوست نداشتم یا شرایطی که کار می‌کردم دوست‌نداشتنی بودند. الان هم از اون موقع‌هاست. من نفس کاری که الان دارم را خیلی دوست دارم. خیلی هم توش خوبم و راحت می‌تونم هندل کنم و تحلیل‌هام هم خیلی درسته از چشم‌انداز پیش روی کارم. اما شرایطی که توش هستم, رئیسم و همکارهام واقعا نامناسب‌اند. الان از یک دهم توانمندی من هم توی این پوزیشن استفاده نمی‌شه. 
هفته‌ی گذشته به شدت مریض شدم. کرونا بود فکر کنم. چنان بدن‌درد و تب و لرزی گرفتم که چند سال بود گرفتارش نشده بودم. من وقتی مریضم و ناتوانی دوران مریضی را می‌گذرونم, فکر می‌کنم که دیگه هیچ وقت خوب نمی‌شم و دوباره نمی‌تونم سرپا بشم! خیلی جو گیرم، می‌دونم! همش فکر می‌کنم که چون الان در توانم نیست که پاشم یک غذا درست کنم، دیگه نمی‌تونم این کار را بکنم! دیروز که دوباره سر پا بودم و با انرژی، تعجب کردم! :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۰۴ ، ۰۹:۲۰
آذر دخت

خوب خوب خوب، خانم آذردخت بالاخره همت کرد بیاد اینجا بنویسه. 
خدا می‌دونه که چقدر نوشتن اینجا را دوست دارم و چقدر دوست دارم که می‌تونستم منظم بنویسم. اما خوب نمی‌شه. بذار ببینم چرا نمی‌شه.
از لیست پزشکی که اون دفعه ردیف کردم فقط تونستم پسرک را فوق تخصص غدد اطفال ببرم که خدا رو شکر بحث بلوغ زودرس را رد کرد اما گفت که باید ۱۵ کیلو وزن کم کنه :) بشه‌ی کپل مامانشه!
مشکل اصلی پسرک هله‌هوله خوردنه که داریم سعی می‌کنیم کمش کنیم. البته اگر من بتونم از پس همسرجان بر بیام. خونه‌ای که به صورت روتین توش چیپس و پفک و بستنی باشه، کنترل کردن سالم‌خوری بچه‌ها سخته. البته الان که فکرش را می‌کنم آخرین نفری که چیپس و بستنی خریده خودم بودم!
سریال بیماری‌های ویروسی امسال همچنان ادامه داره. اواسط آذر باید یک ماموریت می‌رفتم به شهری که برادرجان ساکنه و هم‌زمان شده بود با تعطیلی‌های آلودگی هوا. این شد که دسته‌جمعی رفتیم با مامان اینها. مسافرت کوچولوی خوبی بود جای همگی خالی. اما از وقتی برگشتیم به صورت سریالی همگی مریض شدیم. پسرچه که دوباره تب بالا و بی‌حالی و بی‌اشتهایی به مدت یک هفته. این بار پسرک هم مریض شد و تب کرد. خودم هم مریض شدم اما خوب اینقدر سرکار شلوغ بودم که وقت نداشتم بیافتم. کج‌دار و مریز پیش رفتم. تازه پسرچه که مریض شد، بیخوابی شبانه هم به مریضی خودم اضافه شد و یک هفته‌ی دشواری داشتم. بعدش هم که برای آخر آذر و شب یلدا با ترافیک رفت و آمد مواجه بودیم و شب یلدا دو جا رفتیم و فردا ظهرش هم دوجا. خدا را شکر. وقتی یاد دو سال پیش می‌افتم و کرونا و مسائلش این روزها مثل رویا بود برامون. البته که هیچ چیز مثل اون روزها نیست. خانواده ما که با کرونا خیلی تغییر کرد که اکثرش هم ناخوشایند بود. ولی خوب زندگیه دیگه!
حالا این هفته بعد از یلدا هم یه مدل جدید ویروس گرفتم که چشمهام حسابی قرمز و ملتهب شده و دائم آبریزش و مشکلات فراوان. خلاصه که اگر این دو سه تا پست اخیرم را بررسی کنید اندازه یه کلینیک فوق تخصصی ازش مشکلات و بیماری در میاد! 

راستی اول آذر هم ناغافل تصمیم گرفتم به مناسبت نزدیک شدن به چهل سالگی بر یکی از بزرگترین ترس‌هام غلبه کنم و مهمانی بدون برنامه‌ریزی زیاد بدم. من که کلا مرض برنامه‌ریزی بیش از حد دارم اما خوب در مورد مهمان دعوت کردن و مهمانی دادن هم بیش از حد محافظه‌کارم و اگه همه‌جای خونه تمیز و مرتب نباشه دوست ندارم مهمان دعوت کنم. که خوب با وضعیت الان خونه‌ی ما با دو تا بچه عملا امکان‌پذیر نیست. یادمه یک بار اوایل ازدواجم، قرار بود فامیل‌های همسرجان برای یک مدت خیلی کوتاه مثلا نیم ساعته بیان خونمون. بعد من از سر کارم مرخصی گرفتم زودتر و با هزار بدبختی خودم را رسوندم خونه که فقط راهروی جلوی آشپزخونه را تی بزنم که برق بزنه! خلاصه، یهویی ظرف دو سه روز تصمیم گرفتم که تولد بگیرم برای خودم و بعد قرار شد تولد پسرک که طبق معمول طاقت نداشت تا تاریخ تولدش صبر کنه و پسر برادرم که تولدش گذشته بود اما ما ندیده بودیمش را هم همون زمان بگیریم. اول قرار بود فقط مامانم اینا و داداشم اینا باشند و بعدش هم کم کم مادر شوهر و مادربزرگم هم اضافه شد. اما خوب من تونستم و یک روزه خونه را سابیدم و تازه همه‌ی غذاها را هم خودم درست کردم. راضی‌ام از خودم. البته که همسرجان خیلی کمک کرد بهم و طبق استانداردهای من مشکلات زیادی وجود داشت مثلا گاز بسیار کثیف بود و نشد تمیزش کنم، تراس به قدری افتضاح بود که پرده را کشیدم و اولتیماتوم دادم کسی حق نداره پرده را باز کنه و یکی دو تا از کمدها را هم مثل کمد آقای ووپی پر کردم از وسایل، تازه برنجم هم بی‌نمک شد! اما خوب قورباغه‌ای بود که قورت داده شد. باشد که از بعد از چهل سالگی بیشتر مهمونی بدم که بچه‌هام خیلی مهمون دوست دارند و به خاطر این اخلاق من از رفت و آمد باز شدند.

سر کار همچنان اوضاع نامساعده. باورم نمی‌شه پارسال این موقع چقدر سرخوش بودیم و همون آدم‌ها امسال می‌خوان سایه همدیگر را با تیر بزنند. دیشب یه قسمت از سریال سرزمین مادری را می‌دیدم که مرحوم پورحسینی توش یه جمله با این مفهوم می‌گفت که توی ایران تا دلت بخواد آدم غرغروی بی‌عمل فراوونه. واقعا راست می‌گه. یعنی واقعا درک نمی‌کنم این همکارهایی که از صبح تا عصر دور هم می‌شینند و فقط و فقط غر می‌زنند و از بدبختی می‌نالند و به زمین و زمان فحش می‌دهند. خب آخرش که چی؟! این همه انرژی منفی را می‌خواهید چکار کنید؟ من سعی می‌کنم از این جور جمع‌ها دوری کنم چون واقعا میزان انرژی که دارم خیلی محدوده و حس می‌کنم با این مباحث واقعا تحلیل می‌ره.

اوضاع هوا و آلودگی‌های پی‌درپی از خیلی غم‌انگیزه. فکر کنم اگر کوروش الان بود، برای دوری مملکت از هوای آلوده در کنار دشمن، خشکسالی و دروغ دعا می‌کرد.

همچنان ورزش نمی کنم و همچنان چاقم! البته که دوران معجزه هم گذشته و قرار نیست تا حرکتی نزدم اتفاقی بیافته.

سریال "مگه تموم عمر چند تا بهاره؟" سروش صحت را خیلی دوست داشتم. حس کردم که واقعا براش وقت صرف کردند و برای مخاطب ارزش قائل بودند. البته باید از ژانر سروش صحت خوشتون بیاد تا بپسندیدش. مثلا بابای من که کلا خیلی خیلی جدیه خوشش نیومد ازش. کلا بابام زندگی را سخت می‌گیره خیلی.

 

گوشیم تصمیم گرفته سالی یک بار حوالی تولدم خراب بشه و کادوهای تولدم را به فنا بده. من ازش راضی‌ام هنوز یعنی نیازهای من را خوب برآورده می‌کنه اما این راه به راه خراب شدنش خیلی تو مخه. تا الان اندازه قیمت خریدش خرج تعمیرش کردم. البته با قیمت‌های لوازم الکترونیک باید ببوسمش و روی چشمم بگذارمش. اینقده دلم یه سامسونگ S23 اولترا می‌خواد! حیف که پول ندارم! تازه دلم یه تبلت خیلی خوب سامسونگ یا سرفیس و همچنین یک ساعت هوشمند خفن سامسونگ هم می‌خواد. و همچنان پول ندارم. تازه یک مشکل جدید هم پیدا کردم که با جضور بچه‌ها جرئت ندارم برای خودم خرچ کنم! عین هووهای بسیار خشن مراقب پول خرج کردن من هستند!

 

امسال تولد مادرم و روز مادر خیلی به هم نزدیک شده. دلم می‌خواست یه هدیه ویژه براش بخرم مثلا طلا. به خصوص که خیلی زحمت بچه‌های من را می‌کشه. اما خوب اوضاع مالی بسیار نامساعده با توچه به وام و قرض‌هایی که برای ماشین گرفتم. نهایتا یک ساک سفری جمع و جور براش خریدم. امیدوارم خوشش بیاد.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۰۲ ، ۱۴:۴۰
آذر دخت

خوب نوشته‌ی قبلی یه جورهایی به نظر نصفه موند.
من همیشه کنجکاوم بدونم که کسانی که ازدواج آرمانی کردند چه شرایطی را در طی زمان تجربه می‌کنند. منظورم از ازدواج آرمانی اونهایی هست که با انتخاب خودشون, بدون هیچ اجبار و فشاری ازدواج کردند. اونهایی که همراهشون را خودشون انتخاب کردند و انتخابشون هم درست بوده و آدم درست زندگیشون را پیدا کردند. آیا اونها هم به مرور زمان از ازدواجشون دلسرد می‌شن؟ آیا اونها هم برای هم تکراری می‌شن؟ آیا برای اونها هم لحظاتی پیش میاد که دلشون بخواد فقط از هم فاصله داشته باشند؟ حقیقت اینه که من اطرافم هیچ ازدواج اینجوری ندیدم. یعنی هیچ دو نفری را ندیدم که کاملا راضی باشند. یک موردی داشتیم در بین همکلاسی‌ها که با عشق و علاقه ازدواج کردند. برای اینکه به هم برسند خیلی جنگیدند و از دور هم خیلی برای هم مناسب بودند. من همیشه توی ذهنم اونها را مثال می‌زدم و بهشون غبطه می‌خوردم. تا اینکه شنیدم که از هم جدا شدند. واقعا شکست عشقی خوردم!
یک چیزی که فکر کنم خیلی تاثیرگذاره نقش خانواده‌هاست. یعنی حداقل اینجا توی ایران, حتی وقتی که با طرفت خیلی مچ و هماهنگ باشی و کاملا با هم هم‌فاز باشید, باز هم خانواده‌ها تاثیر خودشون را می‌گذارند. اکثر آدم‌ها وقتی ازدواج می‌کنند هنوز از لحاظ عاطفی بالغ نشدند و تاثیر خانواده روشون خیلی زیاده. توی تجربه‌ای که من در زندگی مشترکم داشتم, اگر تاثیر خانواده همسرجان نبود (تاثیر منفی البته, من منکر تاثیرات مثبتشون نیستم) فکر می‌کنم که من خیلی بیشتر می‌تونستم احساس بهتری نسبت به ازدواجم داشته باشم. البته ازدواج من و همسرجان اصلا مورد خوبی برای مثال زدن نیست. ما واقعا با هم هم‌فاز نبودیم و از اول تصمیم اشتباهی بود ازدواجمون با هم. اما خوب, حالا که تصمیم به ادامه‌ی راه داریم, می‌شد این مسیر را مطلوب‌تر طی کنیم.
همین! :)

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۰۲ ، ۰۸:۱۸
آذر دخت

یک هفته‌ای هست که دورکاری‌ها لغو شده و داریم کامل می‌آییم سر کار و قراره از هفته‌ی دیگه هم ساعت کاریمون مثل قبل بشه. فشار مضاعفی داره به همه‌ی جوارحم وارد می‌شه. 
هنوز دوز دوم واکسن را نزدم. یعنی هنوز دوازده هفته آسترازنکا نشده. یه جورهایی هم می ترسم برم بزنم بسکه دفعه‌ی قبل سنگین واکنش نشون دادم. باید این آخر هفته برم قال قضیه را بکنم.
اوضاع روحی پسرک خیلی بهتره. شادابتر و کم استرس‌تر شده. اما خوب به کمک دارو. بازی درمانی هم برقراره همچنان. اما من دیگه خیلی وقت کم میارم. اون هفته اصلا ورزش و پیاده روی نکردم. اینطوری خودم دوباره پنچر می‌شم. اگه ساعت‌های کارمون برگرده به روال معمول باید باز ورزش و پیاده‌روی را منتقل کنم به ساعت‌های نهار سرکار. 
پسرچه یه کمی بدقلقی می‌کنه. سه سالگی واقعا سخته. آدم واقعا دیوانه می‌شه از دست بچه. اما خوب, اخلاقیات خوبی هم داره. خوش‌زبونه و باهوش. خیلی وقت‌ها آدم را سر ذوق میاره.
پسرک اصرار داره با خودم بیارمش سر کار. باید یه روز بیارمش. پسرک امسال خیلی راحت‌تر برای درس و مشقش همکاری میکنه. البته که اول ساله. ولی واقعا کلاس اول هم یک چالش بزرگ هست برای بچه‌ها و والدین. من که پارسال داشتم از شدت استرس دیوانه می‌شدم. معلم امسال پسرک را خیلی دوست دارم. کارش رو بلده و مسلطه. 

دلم برای روزهای وبلاگ و گودر خیلی تنگ شده. از اینستاگرام متنفرم. زردی و ابتذال را به تمام ابعاد زندگیمون نشر داده. بعد یه جوری شیک و پیک هم بسته‌بندیش کرده که آدم کلی کیف می‌کنه از بابت تماشای این ابتذال.
روابط مامان بابام و خواهرم خیلی به چالش برخورده. خواهرم هنوز هم از همون سردرگمی که بچه‌گیاش گرفتارش بود درنیومده. بیست و یک ساله است و هنوز نمی‌دونه دقیقا چی می‌خواد از زندگی. خیلی دلم می‌خواد به آرامش برسه.
با همسرجان همچنان در حال تلاش برای زندگی مسالمت‌آمیز هستیم. جالب هم هست که به محض اینکه کمی احساس رضایت می‌کنم از زندگی مشترکم زودی یه جوری می‌شه که گند زده می‌شه به احساس رضایتم. من پذیرفتم که اون ایده‌آلی که توی ذهنم هست هیچ وقت برام دست‌یافتنی نیست. دائم باید به خودم یادآوری کنم. بعضی وقت‌ها خشم مثل یک آتشفشان می‌زنه بیرون از زیرخاکسترها. یه چیزهایی هست که هیچ جوری نمی‌تونم فراموش کنم و ببخشم. خیلی دلم می‌خواد می‌تونستم. اما نمی‌تونم.

رژیم همچنان ادامه داره. مدتیه وزن کم نکردم. اما از نظر تغییر عادات غذایی موفق بوده. من باورم نمی‌شد بدنم به گرسنگی شب عادت کنه. اما عادت کردم. حس خیلی خوبیه.

دچار بیماری خرید شدم. من همیشه کنترل مخارجم را داشتم و حساب و کتابم درست بوده. اما این هم از مضرات اینستاگرامه. یه عالمه پیج لباس فالو کردم و هی می‌خرم. باید جلوی خودم را بگیرم. البته این بی‌ارزشی پول و پس‌انداز هم خودش مزید بر علت شده. آدم هی احساس می‌کنه اگه امروز نخره فردا ضرر کرده. یعنی دوباره روی ثبات اقتصادی را می‌بینیم؟

نمی‌دونم گفتم یا نه که محل کارم یه آزمون تبدیل وضعیت برگزار کرد و مرحله‌ی  کتبی را قبول شدم و باید برم برای مرحله‌ی مصاحبه. البته که اصلا دل نبستم بهش. اما خوب بعد از مدت‌ها این قبول شدن توی امتحانه خیلی بهم چسبید. البته که اصلا چیز چندان قابل عرضی نیست اما مدت‌ها بود که موفقیتی کسب نکرده بودم. کیف داشت. اما خوب احساس عجیبیه. الان که از این سر کار اومدن متنفرم باید بابت سفت و سخت کردن شرایطم تلاش هم بکنم. این دو سال تجربه‌ی  خیلی خوبی بود. اصلا دلم نمی‌خواد دوباره به اون روزها برگردم که تاریک می‌رفتم بیرون و تاریک برمی‌گشتم و همه‌اش خسته و کوفته بودم. واقعا کاش یه کاری بود که آدم نمی‌رفت سر کار اما بهش پول می‌دادند.

خدایا چقدرم من از نون و کیک پختن کیف می‌کنم. یعنی وقتی یه ظرف کیک خونگی روی کانتر آشپزخونه است انگار همه چیز توی خونه درسته. نمی‌دونم این احساس از کجا میاد. مامانم اصلا و ابدا اشتیاقی برای این جور کارها نداره. در واقع متنفره ازش. اما من واقعا لذت می‌برم. هم از آشپزی و به میزان خیلی بیشتر از کیک و نون پختن. مادر شوهر مقادیر متنابهی آرد سپوسدار کامل بهمون داده و این روزها در حال جوریدن دستور پخت کیک و نون با آرد کاملم. خودم که خیلی مزه‌اش را دوست دارم اما پسرک که کلا خیلی ذائقه‌ی محافظه‌کاری داره نمی‌خوره و همسرجان هم با ترس و لرز ماجراجویی‌هام را امتحان می‌کنه. پسرچه اما تقریبا همه چیز می‌خوره. یکی از حسرتهای بازگشت ساعت کاریم هم اینه که وقت برای فعالیت‌های آشپزی قنادیم کم دارم. 

کتاب صوتی کشف بسیار دوست‌داشتنی اینروزهامه. مشوق راه رفتن‌های طولانی, نظافت خونه و ظرف شنستن و فرصتی برای کتاب خوندن/شنیدن. توی این مدت یه عالمه کتاب/پادکست شنیدم. البته که ترجیح می‌دم کتاب‌های خوب پیدا کنم و گوش کنم. حس می‌کنم شنیدن پادکست مثل مجله خوندن می‌مونه. سرگرمی صرف.
 

بعد از مدت‌ها این روزمره‌نویسی صرف چسبید واقعا...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۰۰ ، ۱۴:۲۵
آذر دخت

خوب ما بهتریم خدا رو شکر.
برای پسرک درمان را شروع کردیم. یک جلسه رفتیم روانپزشک, گفت دوباره سرترالین بخوره و اگر بیخوابی داشت ملاتونین. و هفته‌ای یک جلسه بازی‌درمانی. تا حالا دو جلسه رفتیم. یک جلسه من و همسرجان و یک جلسه من و پسرک. قرار شده روزی نیم ساعت بازی کنیم با هم با کلی شرط و شروط که بعضی‌هاش اجرا نمی‌شه. مثلا اینکه پسرچه نباشه تو بازیمون. که خوب خیلی سخته. از اون طرف می‌ترسم پسرچه از این شرایط احساس کمبود توجه بگیره. درسته که بچه‌ی قوی‌تریه و از الان احساساتش را بهتر از پسرک مدیریت می‌کنه. اما بالاخره اونم بچه است.
خدا رو شکر اوضاع بهتره. هم خودم بهترم و هم پسرک. قشنگ به هم وصله روحمون.
اون جلسه‌ای که من و همسرجان رفتیم پیش مشاور, یک چشمه‌ای از شرایطی که با خانواده اون داریم را هم گفتم به مشاور. اینکه همسرجان اگر کوچکترین زمان خالی داشته باشه, باید صرف اونجا بشه. دائم داره از خواب و استراحتش می‌زنه که برسه به پدر و مادرش و از اون ور به ما که می‌رسه همیشه خسته است. خانم مشاور هم یک سری دستورالعمل داد اما خوب همسرجان در این موارد هیچ انعطافی نداره. مثلا گفت کمتر برو اونجا وقت صرف بچه‌ها کن و اینکه بچه‌ها می‌رن اونجا روی مودشون تاثیر منفی داره. بعد همسرجان فقط تیکه آخر را گرفت. گفت از این به بعد تنها می‌رم بچه‌ها را نمی‌برم. نتیجه اینکه روزی یک ساعت پیاده‌روی من هم سابید به الک این هفته. اما خوب, خیلی وقته که من دارم روی خودم کار می‌کنم که روی همسرجان تکیه نکنم و سعی کنم خودم را قوی کنم که خود از پس کارها بر بیام. اون نه از نظر احساسی و نه از نظر عاطفی, از خانواده‌اش جدا نشده. هنوز یک پسربچه است و آمادگی پذیرش مسئولیت پدر و همسر را نداره و فکر نکنم هیچ وقت هم پیدا کنه. اما فرزند بسیار بسیار خوبیه.
مدرسه‌ها هم که داره باز می‌شه. یعنی کلاس آنلاین داره آغاز می‌شه. گریه ی حضار لطفا! البته انصافا امسال استرسم خیلی کمتر از پارساله. پارسال این موقع داشتم دیوانه می‌شدم و پسرکم را هم اذیت کردم واقعا. انشالله امسال هم خوب طی می‌شه. راستش اصلا امسال دلم می‌خواد همه‌اش آنلاین باشه دیگه. تغییر و تحول سخت‌تره تا طی کردن یک روال ثابت.
این هفته یه روز پسرک را بردیم مدرسه که معلمش را در حد 20 دقیقه ببینه و بعدش هم من و پسرها برای اولین بار با هم رفتیم کافه صبحانه خوردیم. خیلی خوش گذشت بهم. خدا رو شکر. پسرک خیلی جدی رفته تو فکر ازدواج و تشکیل خانواده. تصمیم گرفته همسر آینده‌اش را ببره کافه و اونجا بهش پیشنهاد ازدواج بده :))))))
پسرچه هم شدیدا دلش می‌خواد بره مدرسه و مهدکودک. امسال هم به خاطر کرونا نمی‌شه ببرمش. امیدوارم سال دیگه که باید بره پیش یک اوضاع نرمال باشه.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۰۰ ، ۱۰:۲۷
آذر دخت

سلام
تاریخ امروز 20 آذر 98عه. یعنی به تقریب خوبی شش ماه از آخرین باری که نوشتم می‌گذره. باز هم بعد از مدتها زمان خلوت سر کار پیدا کردم که بتونم بنویسم. 
الان متن پایین رو خوندم. فکر کنم با این فاصله زیاد بهتر باشه بر اساس اون گزارش بدم که چه تغییراتی داشتیم این شش ماه.
تابستان که با شلوغی خیلی زیاد گذشت. همکارها اکثرا مرخصی بودند و طی مدت تابستان من برای مدت های زیادی فقط خودم بودم و رئیس. یعنی از جمع پنج شش نفر چهار پنج نفر مرخصی بودند که خوب خیلی سخت گذشت و بی‌انصافی بود. همه وقتی تازه از مرخصی زایمان برمی‌گردند تا مدتها دست و پا شکسته و نامنظم سر کار می‌رند اما من روی تمام منظم‌های عالم رو سفید کرده بود.D: اما خوب چاره چیه. نمی‌شه از کسی گله کرد. وقتی سیستم اینقدر فشل و نابه‌سامانه، وقتی امیدی به اصلاح اوضاع نیست، وقتی دسته جمعی احساس می‌کنیم که لب یک پرتگاه ایستادیم،‌ نمی‌شه کسانی را که به قصد مهاجرت مرخصی‌های چند ماهه می‌گیرند یا انرژی و انگیزه کار کردن ندارند را مواخذه کرد. 
پیش‌درآمد تلخی به نظر میاد اما من حالم به این بدی‌ها نیست. یعنی با حال و احوالی که تابستان و پاییز پارسال از سر گذروندم این روزها حالم خیلی هم خوبه. فعلا از مکانیزم کبک استفاده می‌کنم. یعنی سعی می‌کنم سرم را بکنم زیر برف. اخبار را دنبال نکنم. به ابعاد ترسناک اوضاع مملکت فکر نکنم و احساس گیرکردگی توی قفس نداشته باشم. خیلی دلم می‌خواست امکان مهاجرت داشته باشم (یعنی یه طورهایی بزرگترین آرزوی زندگیم هست) اما با شرایط فعلی زندگیم امکانش نیست. پس ترجیح می‌دم که به عنوان یه گزینه هم بهش فکر نکنم. 
پرونده بحث کاهش وزن همچنان روی میزه. با شروع مهر رفتم بدنسازی. خوب انگیزه داشتم و روتین شده بود برام و یه روز که نمی‌رفتم حالم بد می‌شد که ماجراهای آبان پیش اومد و یک هفته تعطیلی اجباری محل کار باعث شد از قطار بیافتم پایین. راستش اینکه خیلی وزن کم نکردم هم مزید بر علت بود. سایز کم کردم اما وزن نه. قشنگ شرایطم با سال 93 که بعد از زایمان اولم تلاش کردم وزنم را بیارم پایین فرق کرده. پیر شدم. حالا به این نتیجه رسیدم که باید حتما یه رژیم غذایی هم بگیرم. فعلا ورزش را گذاشتم کنار متأسفانه اما به مدد پادکست‌ گوش دادن (فعلا چنل بی عزیز) پیاده‌روی‌های طولانی می‌رم که خوب خیلی هم تأثیر نداره D: 
پسرچه از همون چهارده ماهگی شروع کرد به راه رفتن. چند کلمه‌ای هم حرف می‌زنه فعلا. مامان، بابا، دادا، دّدّ،، آب، چشم، دخ (دهن)، بّخ (بّه)، ایا (بیا-بده)، دّ(دست-در-لباسم رو در بیار)، دایی کلماتیه که می‌گه. زورگو، خوشحال، خوشخوراک، کم‌خواب، صداکلفت،بامزه و هالولاته. توی هر جمعی حسابی دلبری و جلب توجه می‌کنه و باعث برانگیختن حسادت پسرک می‌شه. حدود یک ماه و نیم پیش واکسن هیجده ماهگی‌اش رو زدیم و از دست واکسن‌ها رها شدیم. همچنان شیر می‌خوره و من با تمام وجودم آرزو دارم که دیگه نخوره. طی دو ماه اخیر چهار تا دندون در آورده و الان هم داره چهارتای دیگه داره در میاره.
پسرک پیش دبستانی دو می‌ره. همچنان به عنوان شاگرد زرنگ می‌شناسنش اما مربی می‌گه که خیییییلی حرف می‌زنه. هنوز ذهنش روی بعضی مطالب قفل می‌شه. کل دو ماه محرم و صفر امام حسین و کربلا و شهادت و علی اصغر تم ثابت حرف‌ها و نقاشی‌ها و سوالاش بود. فوتبال و ماشین و جنگ هم سایر مطالب مورد علاقه‌اش هستند. خیلی وقت‌ها حس می‌کنم که رفتارهاش نرمال نیست اما نمی‌دونم چقدر باید نگران باشم. خیلی از رفتارهای عجیبش بعد از مدتی کنار گذاشته می‌شه و خیلی ها هم نه. مثلا عطش سیری‌ناپذیر خریدن ماشین فعلا مدتیه که درش فروکش کرده. اما استرس‌ها و ترس‌هاش کمابیش ادامه داره. از تاریکی و تنها خوابیدن و صدای بلند و حاجی فیروز و دزد می‌ترسه. شعرهای مهد رو دو روزه یاد می‌گیره. خیلی حساسه و تا موضوعی اذیتش کنه شروع به منفی‌کاری می‌کنه. با تمام وجودم دوستش دارم و نگرانشم. می‌دونم استعداد خوبی داره که اگه این روحیه حساس و خلق و خوی خاصش اجازه بده می‌تونه آدم موفقی باشه اما راه سختی پیش رومه.
ارتباطات با همسرجان مثل قبله. بیشترین اختلافات در مورد رفتار با پسرک و موضع اون در قبال پدر و مادرشه. سعی می‌کنم جو آرومی داشته باشیم چون دعوا و بداخلاقیم روی پسرک تأثیر بدی داره.
پسرک چند وقت پیش بهم گفت مامان من خیلی دوستت دارم اما پارسال دوستت نداشتم. حرفش بیشتر از اینکه برام ناراحت‌کننده باشه آموزنده بود. موجود حساس و عجیبیه. گاهی وقت‌ها از اینکه دختری ندارم که باهام همدردی کنه به جای اینکه برام قلدر بازی در بیاره می‌گیره. 
تمرکز ندارم و پراکنده می‌نویسم. آخه داره دیرم می‌شه. فعلا این را ثبت می‌کنم تا ببینم کی دوباره فرصت می‌کنم بیام اینجا. فعلا D:
 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۸ ، ۱۶:۱۳
آذر دخت

سلام مجدد پس از سه ماه!

باورتون می‌شه که کل این سه ماه که سر کار بودیم امروز اولین روز آرامش هست؟ یه دوره طوفانی داشتیم از سر شلوغی و امروز که اولین روز بدون بدوبدو هست اومدم که یه کمی بنویسم.

کی بود گفت رئیس جوون خوش‌فکر خیلی خوبه؟ حرفم رو پس می‌گیرم.:) بیچاره شدیم به خدا!

خوب اولین خبر اینکه لاتاری برنده نشدیم! نمی‌دونم چرا اینقدر بهش دل بسته بودم. اما خدا می‌دونه که توی اون گودال عمیقی که گرفتار بودم، همین دست‌آویز حتی محال چقدر حالم رو بهتر می‌کرد. فعلا که تموم شد. من هم خدا رو شکر حال و احوالم بهتره.

بچه‌ها هم خوبند این روزها شکر خدا. پسرچه شیرین و بانمک شده حسابی. الان حدودا 14 ماهشه اما هنوز هیچی حرف نمی‌زنه. بع بع می‌کنه حسابی! عین گوسفند!‌:) اما هیچ کلمه‌ی معنی داری نمی‌گه. همون بع را با لحن‌ها و کشش‌های گوناگون به مقاصد مختلف به کار می‌بره. اما خوب درکش از حرف‌هایی که بهش می‌زنیم بالاست، دستورات را اجرا می‌کنه، بای‌بای و دست‌دست می‌کنه. کلاغ‌پر را جواب می‌ده (بله من می‌گم کلاغ، اون می‌گه بع!) و با اشاره حسابی دستور می‌ده و منظورش را می‌فهمونه اما حرف نمی‌زنه. فعلا که هنوز نگران نشدم! :) راه هم هنوز نمی‌ره. البته اگر بلندش کنیم و تشویقش کنیم چند قدمی می‌ره اما طبق تجربه من تا موقعی که از لحاظ فکری بچه به این نتیجه نرسه که راه رفتن براش به صرفه‌تر از چهاردست و پاست به راه رفتن نمی‌افته. فعلا هنوز فقط دوست داره که دستش را بگیریم و به مدت نامتناهی راه ببریمش!
روحیاتش صد و هشتاد درجه با پسرک متفاوته. به جای محافظه‌کاری و ترسویی اون، قلدر، شاد و نترسه. شیرینه، خوش‌اخلاقه اما اصلا صبور نیست. اگر مریض بشه همه را بیچاره مِی‌کنه. خیلی مهربونیش رو ابراز می‌کنه در مقابل خیلی انتظار داره که بهش ابراز کنی. فکر کنم بهترین تعریفش این می‌شه که پسرک درونگراست و پسرچه برون‌گرا. از لحاظ ظاهری، بسیار شبیه بابام شده، از ته دل امیدورام که اخلاقش به بابام نره! :) خوش‌خوراکه. به هیچ چیزی نه نمی‌گه و آسیابش همه چیزی خورد می‌کنه. خودش را توی دل همه جا می‌کنه. هنوز شیر می‌خوره و تصمیم نداره ترک کنه. وقتی که دارم آماده می‌شم که بهش شیر بدم به طرز بسیار خنده‌داری شیهه می‌کشه. بابتش داشتنش شکرگزارم. خدا بهم لطف کرد تا بتونم بعد از سختی‌هایی که سر پسرک کشیدم، یه کمی شیرینی مادر بودن را هم بچشم!

پسرک هم بدک نیست. داره تعطیلات تابستانه را می‌گذرونه و بسیار حوصله‌اش سر رفته. همچنان واضح‌ترین خصوصین شخصیتش لجبازیه. اما بعضی وقت‌ها با مغز کوچیکش چنان تحلیل‌هایی از رفتار و سکنات ما تحویلمون می‌ده که نمی‌تونم قهقهه نزنم. قراره از اول تیر بره کلاس ژیمناستیک (به قول خودش جیملاستیک!)
مربی پیش‌دبستانی‌اش معتقد بود که خیلی باهوشه و شاگرد اول کلاسش بوده. راستش من خیلی در این مورد مطمئن نیستم. شاید چون پسرک قبلا از نه ماهگی مهد رفته بود خیل از آموزش‌ها براش تکراری بوده و در مقایسه با سایرین زود گرفته. نمی‌خوام بگم که باهوش نیست. اما از نظر من از اونهایی که ستاره و شاگرد اول باشند هم نیست. بسیار حساسه. همچنان نشانه‌‌های اضطراب داره که از نوزادی همراهش بود و همچنان برای من بزرگترین راز و علامت سوال هست که چرا این بچه از اول تولدش ترسیده پا به این دنیا گذاشت. چرا اینقدر تحریک‌پذیر بود و هست. هنوز صدای بلند، کمترین بو، کمترین مزه‌ی عجیب و جدید براش آزاردهنده است. همچنان ترسو هست. گاهی اوقات نشونه‌های وسواس از خودش نشون می‌ده. گاهی افکار وسواسی پیدا می‌کنه. از تجربه‌های جدید، مکان‌های جدید می‌ترسه. خیلی وقت‌ها منفی‌کاری می‌کنه. اینرسی‌اش زیاده. یعنی شروع کردن کاری براش سخته، خاتمه دادنش هم سخته. حاضر نیست بره پارک، اما اگه رفت دیگه برگشتنش با کرام‌الکاتبینه. بیشتر از ده تا ماشین مشکی داره و باز هم اگر بخواد بخره مشکی می‌خره. از سر و کول خونه داره ماشین بالا می‌ره و اون همچنان ماااااشین می‌خواد. خلاصه که بچه‌ی سختیه. گاهی اوقات از تصور آینده‌اش به عنوان یک نوجوان وحشت می‌کنم. فقط امیدوارم که خدا کمکم کنه که باهاش خوب بتونم کنار بیام.

خودم هم بد نیستم. امسال عید رزولوشن اصلی سال را تعیین کردم کاهش وزن. فعلا که طی این سه ماه هیچ موفقیتی نداشتم. فرمولهای قبلیم اصلا جواب نمی‌ده. چون اصلا سالم غذا نمی‌خورم. وقت آشپزی اختصاصی برای خودم را ندارم. غذاهای فوری-فوتی با مدت زمان آماده سازی کمتر از یک ساعت معمولا سالم از کار در نمی‌آن. ضمن اینکه مجبورم مطابق ذائقه‌ی پسرک و همسر هم بپزم و نتیجه این شده که دستم حسابی به روغن باز شده، برنج زیاد می‌پزم و سبزیجات و سالاد تقریبا از رژیم غذایی‌مون حذف شده. ضمن اینکه کمخوابی و کمبود انرژی در بسیاری موارد شدیدا تشویقم می‌کنه به پرخوری و خوردن شیرینی. وقتی هم که شیرینی می‌خورم و می‌بینم که عه چقدر انرژی گرفتم و خواب از سرم پرید، انگار تشویق می‌شم حسابی! ضمن اینکه برنامه ورزش منظم هم نمی‌تونم داشته باشم. هر وقت که شلوغی سر کار اجازه می‌ده سعی می‌کنم که پیاده‌روی داشته باشم اما برای وضعیت الان من پیاده‌روی صرف جواب نمی‌ده. باید ورزش سیستماتیک بکنم اما وقتش را ندارم. تازه تابستون هم در پیشه که گرماش مانع از فعالیته و بستینیش چاق کننده! فعلا چشم امیدم به اول مهر هست که به خودم قول دادم می‌رم باشگاه. تا چقدر موفق باشم خدا عالمه.
اما در مورد تغذیه فکر میکنم نمی‌تونم به دانسته‌های اجرا نکردنی خودم اکتفا کنم و باید کمک بگیرم. شاید رفتم یکی از این رژیم دوزاری‌ها مثل کرمانی را گرفتم که یه راهنما و الگو برام باشه و خودم را مجبور کنم به رعایتش. هنوز مطمئن نیستم. اما چیزی که می‌دونم اینه که عادات غذایی‌ام دوباره نیاز به پالایش اساسی داره. حددداقل باید 10 کیلو کم کنم. باید.

روابط با همسر هم همچنان در همان حالت قبله. خیلی دوست ندارم بهش فکر کنم. فعلا مثل یه خواهر برادر نسبتا صمیمی داریم در کنار هم زندگی می‌کنیم. بببینیم چی می‌شه. ترجیح می‌دم خیلی این رابطه را دستکاری‌اش نکنم فعلا.

فکر توی ذهنم زیاده. اگر وقت داشته باشم سعی می‌کنم مرتب بنویسم. تا چه پیش آید. :)

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۸ ، ۱۶:۰۶
آذر دخت