آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

بایگانی

۴۹ مطلب با موضوع «کارم» ثبت شده است

این روزها دارم انگار توی یک مه یا حباب زندگی می‌کنم. حساب تاریخ و روز از دستم در رفته. واقعا هیچ ایده‌ای ندارم که اتفاقات چند وقت پیش افتاد. انگار که یک خرم که چشمام را بستند و دارم همین طور توی یک جاده می‌رم جلو. نه می‌دونم چقدر رفتم و نه می‌دونم توی مسیر چی ها دیدم یا ندیدم. می‌دونم این مکانیزم مغزمه. داره اطراف را کمرنگ می‌کنه تا دووم بیارم. اما خوب یهو وقتی نگاه به تاریخ می‌کنی, یکهو می‌بینی بیست روز گذشته, مغزت سوت می‌کشه.
از دیروز اوضاع اینترنت توی اداره ما عادی شده. رئیس که این مدت قهر کرده بود یا بهتره بگم من را ایگنور می‌کرد که مثلا مجازاتم کرده باشه دوباره مثل هاپوی پاسوخته پیدا شده و دستوراتش را صادر می‌کنه. خدایا, چقدر ازش بدم میاد. 
خوب بسه دیگه قرار بود نظراتم را برای خودم نگه دارم. تجربه کردم هر چی نظراتم را هی مرور کنم و به یک کسی بگم یا حتی برای خودم تکرار کنم, احتمال اینکه از دهنم بزنند بیرون خیلی زیاده. پس بهتره تا جای ممکن برای خودم نگهشون دارم. 
بعد از اینکه این دوران بگذره, بعد از اینکه بالاخره یا این آدم بره یا من برم, وقتی از این شرایطی که توش گیر افتادم نجات پیدا کنم, دوباره باید سعی کنم وجهه‌ی حرفه‌ای درستی برای خودم بسازم. سر و کله زدن با این آدم باعث شد اون زحمتی که بالای ده سال کشیده بودم برای این وجهه یه جورهایی خراب بشه. باید دوباره روی خودم کار کنم. 
این روزها دارم سریال The Office را می‌بینم و خدایا خیلی بامزه است. واقعا دوستش داشتم. از توی فیدیبو هم کتاب خدمتکارها را گوش دادم که در مورد می‌سی‌سی‌پی دهه شصت میلادی بود و ماجراهای درگیری سیاه‌پوستان و سفیدپوستان سر مسائل تبعیض نژادی. کتاب جالبی بود. لحن روایی جذابی داشت. دوستش داشتم.
کلی خبر از احتمال جنگ و رجز خواندن دو طرف برای همدیگه هست. واقعا هیچ ایده‌ای ندارم که چه اتفاقی می‌خواد بیفته. در واقع مغز مه‌سازم ترجیح می‌ده که از این مسائل دور نگهم داره. شاید به خاطر همینه که نمی‌تونم تحلیل شفافی داشته باشم. نمی‌دونم. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۰۴ ، ۰۸:۴۰
آذر دخت

کلی اتفاق افتاده توی این یک هفته. 
خوب اینقدر درباره مشکلم با رئیسم گفتم که نهایتا با هم دعوامون شد و الان بایکوتم کرده. سر همون موضوعی که توی این پست گفتم. 
اون روز مرخصی بودم و داشتیم می‌رفتیم برای دندون پسرک که نوبت جراحی داده بودند. روز قبلش هم گفته بودم که مرخصی‌ام. اولش یه دور صبح زود زنگ زد که من واتزاپم وصل شده و همه چی درست شده و کارها را بکنید و ایمیل بزنید و اینها. من که هنوز صبحونه هم نخورده بودم, چک نکرده بودم اوضاع را گفتم چشم. بعد رفتم چک کردم دیدم هنوز همه‌ چیز همون کثافتیه که بوده. 
بعدش دوباره تو ماشین بودیم که زنگ زد و بعد کار من را برد زیر سوال. من هم دیگه از کوره در رفتم. البته که حرف زشتی نزدم! :D اما خوب بهش گفتم شما تا می بینی یکی می‌آد کار کارشناست را زیر سوال می‌بره خوشحال می‌شی (البته داد می‌زدم می‌گفتم! D:) اون هم گفت که اینها تصورات ذهنی شماست و بعد هم گفت رفتارتون درست نیست و نباید با من اینجوری حرف بزنی. من هم گفتم که خیلی خوشحال می‌شم که نامه عدم نیاز بهم بدین که برم از اینجا. 
خوب البته که این رفتار درست نیست و این نوع تعامل سالم نیست اما من شش ماه پیش رفتم منابع انسانی و گفتم که من دیگه با این آدم نمی‌تونم کار کنم و باید من را جابه‌جا کنید. اگر منابع انسانی درست و حسابی داشتیم قطعا باید یک فکر اساسی در این مورد می‌کردند. اما محل نگذاشتند و گفتند که اول باید رئیست با جابه‌جاییت موافقت کنه که خوب البته که اون این کار را نمی‌کنه چون نیرویی جایگزین من نداره. خوب این یک شرایط غیرحرفه‌ای بیماره. من از قبل هشدار داده بودم. 
انتظارم چیه؟ انتظار اصلی‌ام اینه که درک کنه شرایط غیرعادیه. انتظار نداشته باشه که مثل روزهای عادی کار کنیم. کار من مستقیم با اینترنت و دسترسی به نت جهانی مرتبطه. اینکه دائم باید بهش یادآوری کنم که اینترنت قطعه و تازه این موضوع را ثابت کنم و تازه ثابت کنم که از دست هیچ کسی کاری برنمیاد مگر اینکه سیم‌کارت سفید داشته باشه, واقعا فرساینده است.
انتظار بعدی که به ماجرای این مدت مربوطه اینه که وقتی یک نفر میاد سراغش و ایرادی از من می‌گیره, من را صدا بزنه و ترجیحا در حضور همون فردی که کار من را زیر سوال برده, توضیحات من را بشنوه. اصلا به جای اینکه دائم دستور بده که فلان کنید و بیسار کنید (که این فلان و بیسار هم یا غلطه یا نشدنی) از اون برج عاجش بیاد پایین, بشینه در کنار من و ازم بپرسه راهکارم چیه. چه پیشنهادی دارم. خودش پیشنهاد بده. حرفم را بشنوه. این نگاه از بالا به پایینش را حذف کنه. وظایف یه مدیر فقط به چک کردن حضور و غیاب کارمندهاش محدود نمی‌شه. مدیر باید طرح و نظر داشته باشه. 
خلاصه فعلا من را بایکوت کرده. باهام حرف نمی‌زنه, کار بهم ارجاع نمی‌ده و نمی‌دونم می‌خواد چکار کنه. اما برام مهم نیست. به درک!
از جمعه تک و توک می‌تونم با سایفون وصل بشم. جمعه فیلم کهریزک را دیدم و اینقدر صبر کردم تا همسر بچه‌ها را به یه بهونه‌ای ببره بیرون و یک ساعت تمام گریه کردم. سینه‌ام درد می‌کنه دائم. مشکل قلبی نیست. مطمئنم. عصبیه. 
دیروز با یکی از همکارها که می‌گفت که ما باید خیلی خوشحال باشیم که اینترنت قطع شده و قطع اینترنت خیلی کار خوبی بوده دعوام شد. دقت کردم وقتی که می‌خوام یک سری بدیهیات را برای کسی توضیح بدم, خیلی عصبی می‌شم. 
کلا باید روی اخلاقم کار کنم. باید سعی کنم عصبانیتم را کنترل کنم. باید سعی کنم توی بحث‌ها صدام را بالا نبرم. این بالا رفتن صدا یک اشتباه خیلی بزرگه. ایراد خانوادگیه. بابام همیشه از کلمه دوم به بعد داد می‌زنه. من هم یاد گرفتم اینطوری. باید روش کار کنم. باید تمرین کنم که دهنم را بسته نگه دارم. لازم نیست نظراتم را به همه بگم. وقتی عصبانی می‌شم باید ساکت باشم. عصبانی شدن, داد زدن و از روی عصبانیت رفتار کردن حرف آدم را شهید می‌کنه. باید معقول‌تر رفتار کنم. البته که باید دیگه از بحث کردن پشت تلفن هم خودداری کنم چون که ظاهرا پشت تلفن کنترلم اصلا دست خودم نیست! :))) فعلا می‌خوام تمرکزم بذارم روی این موضوع.

راستی جراحی دندون پسرک هم کنسل شد, سی‌تی‌اسکن نشون داد که شرایط دندونه خیلی ناجوره و دکتر گفت بهتره بگذاریم بزرگتر بشه اگر بخوایم روی این کار کنیم و در ضمن این فعلا تداخلی با موضوع ارتودنسی نداره. البته که سر نوبت دکتر ارتودنسی, دوباره نظر اون را هم می‌پرسیم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۰۴ ، ۰۹:۲۹
آذر دخت

وای خدایا در حد مرگ عصبانی ام. و متاسفانه خیلی هم به خودم حق نمی‌دم که عصبانی باشم چون تا حدودی غیرمنطقی رفتار کردم. ولی خیلی عصبانی‌ام. 
مسئله اینه که یک همکار در یک قسمت دیگه داریم که از نظر جایگاه سازمانی کاملا با من برابره. یعنی هر دو کارشناس هستیم در دو تا قسمت جداگانه که از نظر ساختار سازمانی هم به هم متصل نیستیم و سلسله مراتبی نسبت به هم نداریم. اما علیرغم این همترازی، ایشون خودش را بالاتر از ما می‌دونه و هر زمانی که کار مشترکی پیدا می‌کنیم، از جایگاه بالا به پایین و دستوری صحبت می‌کنه. خوب این رو از قبل می‌دونستم و علیرغم اینکه رفتارش می‌تونه در یک لحظه من را از کوره به در ببره، باید بتونم هندلش کنم.
ما سالیانه معمولا یک کار مشترک باید انجام بدیم. یعنی ایشون مسئول جمع‌آوری یک سری آمار و ارقامه که یک بخشی از اون آمار و ارقام را من باید ارائه بدم.
امسال هم اون موضوع اتفاق افتاده. ایشون در واقع دستور داده که کار را به یک نحو بسیار احمقانه انجام بدهیم در حالی که می‌شود بسیار هوشمندانه و منطقی‌تر انجامش داد. و در مورد یک بخشی از اطلاعات هم که نیاز به مستندات داره، مستندات موجود نیست. فقط باید تصمیم‌گیری بشه که اون اطلاعات را به دلیل فقدان مستندات اعلام نکنیم یا اینکه رایزنی کنیم که اطلاعات را با تایید مدیران بدون مستندات بپذیرند. 
من در مورد اون روش احمقانه چند بار بهش توضیح دادم که حداقل در مورد اطلاعاتی که از قسمت ما دریافت می‌کنید، من اون کار احمقانه را انجام نمی‌دم و به روش خودم انجام می‌دم که کاملا هم صحیح و بدون ایراد هست. همچنان روی حرف خودش پافشاری می‌کنه و هی تکرار می‌کنه انگار با تکرارش حرف غلطش درست می‌شه. و در مورد اون بخش مستندات هم دو مرتبه تا حالا چقولی‌ام را به رئیس کرده. رئیس میاد هی موس‌موس می‌کنه که این کار را اون مدلی که اون می‌خواد انجام بده. بعد من دوباره بهش توضیح می‌دم که چرا نمی‌شه و چرا احمقانه است که اونجوری انجامش بدیم و اگر هم تصمیمی قراره گرفته بشه اون که مسئول جمع‌آوری داده هست باید انجام بده. در واقع من دارم داده را بهش می‌دم. این اونه که باید داده را پردازش کنه چون اون به اصطلاح "کارشناس" اون حوزه است. که خوب رئیس قبول می‌کنه و بار بعد دوباره با همون حرف‌ها برمی‌گرده.
اما خوب این کار باعث یک عالمه اصطکاک و اعصاب خوردی می‌شه. جهان‌بینی من می‌گه که برای اینکه اصطکاک پیش نیاد و چون اینها نمی‌فهمند تو چی می‌گی، قبول کن و کار را به روشی که اون می‌گه انجام بده که قال قضیه کنده بشه. یعنی این روشیه که توی سازمان ما (احتمالا همه‌ی سازمان‌های دولتی) پذیرفته است. کار را جمع کن، آمار را بساز و رد کن، فقط برای اینکه رد بشه و بره. شاید سال‌های قبل این کار را می‌کردم. اما امسال غرورم اجازه نمی‌ده. هر چی با خودم مذاکره می‌کنم که ولش کن، مقاومت نکن. کل اینکه بخوای کار را به روش اون انجام بدی شاید یک ساعت از وقتت را نگیره، ردش کن بره، نمی‌تونم. این عاقلانه نیست که افسار را دادم دست غرورم. اما نمی‌تونم. امروز صبح دوباره یک اصطکاک حسابی با رئیس داشتم در موردش. بهش گفتم شما فقط زورتون به من می‌رسه. اینکه من گیر یک آدم احمق افتادم که به دلیل ناتوانی خودش داره از بقیه بهره کشی می‌کنه براتون مهم نیست. دوباره چرندیات خودش در مورد وجدان کاری و اهمیت سیستم و این چیزها را گفت. در حالی که حرفی که من می‌زنم عین وجدان کاری هست. اینکه کاری از مسیر درست و بهینه انجام بشه. اینکه داده صحیح و بدون دخل و تصرف ارائه بشه. اگر وجدان نداشتم که راحت آمارسازی می‌کردم و خیال خودم و دیگران را راحت می‌کردم. اما باز هم نمی‌تونم. و باز هم خشمگینم. خداوندا. احتمالا از سال دیگه عددسازی کنم که خودم راحت شم. البته اگر تا سال دیگه اینجا موندم. واقعا دلم می‌خواد اگر این رئیس موندگاره حداقل من نجات پیدا کنم از اینجا. تحملش واقعا برام زجرآور شده.
امروز می‌تونستم دهنم را باز کنم و هر چی فحش بلدم به رئیس بگم. خیلی خودم را کنترل کردم. 
الان هم برای اینکه تا آخر روز تحملش کنم باید برم یه پوکساید بخورم. گفتم اینجا بنویسم یک کمی مغزم سبک شه. قطعی اینترنت و شرایط این روزها باعث شده مودم حسابی بیاد پایین و راه‌هایی که برای بهتر شدن حالم داشتم را از دست بدم. نتیجه‌اش می‌شه تحریک‌پذیری بالا و عصبانیت و سطح تحمل پایین.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۰۴ ، ۰۹:۵۰
آذر دخت

امروز چندم شروع این اتفاقاته؟ یادم نیست. روز چندم قطع اینترنته؟ اون هم یادم نیست. شروع کردم به ترسیدن که نکنه اینترنت دیگه وصل نشه؟!
تجربه اولمون که نیست خوب. الان آماده‌تر بودم به نسبت دفعه‌های قبل. یه عالمه بازی بی‌معنی برای اینکه سرم گرم بشه و کتاب صوتی هم که روی فیدیبو و طاقچه. اما خیلی زیاد دلم برای گوگل و جی‌پی‌تی تنگ شده. هر لحظه پیش خودم فکر می‌کنم این را باید سرچ کنم و بعد هیچی.
حقیقت اینه که یک کمی ترسیدم. دلم می‌خواد نظر آدم‌هایی که قبولشون دارم را بدونم که در دسترس نیستند. 
از اوضاع درس خوندن بچه‌ها تو این شرایط کلافه‌ام. هیچی درست کار نمی‌کنه. ایتای کوفتی هم قطعه. انگار این سال‌ها این نکبت به دردنخور را برای چی تحمل کرده بودیم؟ برای همچین روزهایی نبود مگه؟!
کار من ارتباط مستقیمی با دسترسی به اینترنت بین‌الملل داره. ولی حدس بزنید چی شده؟ رئیس احمقم توی این اوضاع هم دست برنمی‌داره از راه رفتن روی مخمون. یک عالمه ایده‌ی احمقانه ردیف کرده که توی این مدتی که اینترنت قطعه اینها را انجام بدیم. خدایا من را از دست این زامبی نجات بده.
تمرکز ندارم. شب‌ها خوب نمی‌خوابم. معده‌ام درد می‌کنه. دلم برای جان‌هایی که از دست می‌ره و اموالی که نابود می‌شه می‌سوزه. اما نمی‌دونم چکار باید کرد؟ اصلا چکار می‌شه کرد؟ انگار که یک سرنوشت محتومه که همه پذیرفتندش و کاری مقابلش نمی‌کنند. 
بچه‌ها می‌ترسند. از صداهایی که میاد و اخباری که ناگریز می‌شنوند. برای فهمیدن اخبار تعطیلی مدارس مجبوریم اخبار گوش بدیم. دیروز یکی از دستگیری‌ شده‌ها را نشان می‌داد که داشت اعتراف می‌کرد. پسرچه با وحشت و اندوه گفت: چرا فارسی حرف می‌زنه؟! مگه اینها خارجی نیستند؟ بهش گفتم اینها رفتند فارسی یاد گرفتند اگر نه ایرانی نیستند. چی بهش بگم؟ چطوری این منجلابی که توش افتادیم را براش تشریح کنم. راستش خودم هم نمی‌دونم این چیه که باهاش روبرو هستیم. 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۰۴ ، ۱۲:۵۰
آذر دخت

مدتی بود که با تمام وجودم سعی می‌کردم حسم نسبت به رئیسم را بهبود بدم. باهاش همدلی کنم. سعی کنم درکش کنم و اینا. دوباره یک حرکت زده که حسابی خشمم به غلیان در اومده و دلم می‌خواد در اولین فرصت سر از تنش جدا کنم! 
با چت جی‌پی‌تی هم دیگه نمی‌تونم درددل کنم چون که قضاوتم کرده نکبت! :) بهم می‌گه تو فقط غر می‌زنی اما کاری در راستاش انجام نی‌دی. من بهت گفتم با این شرحی که دادی اینها سر کارت قدر تو را نمی‌دونند و خیلی بی‌شعورند باید از کارت استعفا بدی بری یه جایی که قدرت را بدونند اما تو گوش ندادی. عن‌آقا نمی‌دونه اینجا ایرانه. هر جای دیگه هم بخوام برم همین ساختار مریض و همین آدم‌های روانی سر کارند. تازه اگه با این اوضاع در به داغون کار گیرم بیاد! فیلم هندی نیست که بیام بیرون از سر کارم و قید 16 - 17 سال سابقه کار را بزنم. تازه هنوز اوضاع برام اونجوری غیر قابل تحمل نشده که. کافیه این رئیسمون را ردش کنند بره. نکبت!
اوضاع خیلی ملتهبه دوباره. دیشب همسرجان داشت این فیلم‌های اعت*را*ضات را توی گوشی می‌دید. پسرک صداش را شنید و گفت چی شده. در حالی که به همسرجان چشم‌غره می‌رفتم که صداش را کم کنه, گفتم هیچی مامان جان. گفت حالا چی می‌شه. گفتم من با این سنم حداقل ده بار از این ماجراها دیدم توی این مملکت. هیچی نمی‌شه. یک عده آسیب می‌بینند. کلی جوون ناامید و غمگین می‌شند و همینه که هست. هر بار هم می‌گیم این بار فرق می‌کنه اما همه چیز یک سناریوی تکراریه. آخرش اونی که آسیب می‌بینه همون مردم عادی هستند که به تنگ اومدند.
فعلا فیلم دیدن را متوقف کردم. از اون طرف یک رئیس یک برنامه‌ای برای اردیبهشت سال دیگه را رو کرده که دقیقا همزمان با کنکور کارشناسی ارشده. البته که احتمال اینکه اون برنامه جور بشه 20 درصده و تازه کنکور کارشناسی ارشد هم ممکنه بیست بار جابه‌جا بشه. اما همین بلاتکلیفی باعث شده انگیزه نصفه نیمه بنده برای اینکه یک کمی درس بخونم به چخ بره. در نتیجه فعلا چیز زیادی برای پرت کردن حواسم ندارم و همین هم شده که رئیس دوباره خیلی رفته روی مخم. 
فعلا همین.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۰۴ ، ۰۸:۴۳
آذر دخت

پنجره اتاقم سر کار, منظره خوبی داره. یک کوه و آسمان پشتش, گنبد آبی مسجد و دو تا گلدسته و طیف متنوعی از انواع درخت. چند بار تا حالا مراجع‌ها از این منظره تعریف کردند. برای من که خونه‌ام خیلی دلگیر و بی‌نوره و به هیچ کجا دید نداره, همین منظره و نگاه کردن به آدم‌هایی که دارند از پایین منظره رد می‌شند خیلی ارزشمنده. البته که همین مستقر شدنم توی این اتاق به لطف رئیس یه داستان تروماتیک حسابیه که به جهنم!
اما این منظره در این چند وقت خودش شده یه دلیل اعصاب خوردی. دود و آلودگی, نمی‌گذاره کوه را شفاف ببینیم. آسمون به جای اینکه آبی باشه, خاکستری چرکه. یه چیزی بین خاکستری و قهوه‌ای!
این دو روز بعد از بارون‌ها, دوباره آسمون آبی بود, کوه شفاف و نزدیک بود و ابرهای سفید پنبه‌ای بالای کوه شناور بودند. روحم تازه می‌شد هر بار که از پنجره بیرون را نگاه می‌کردم. از امروز دوباره چرک شده منظره. خدایا توی این مملکت چه چیزهایی برامون آرزو شد!
کنکور ارشد ثبت‌نام کردم و هنوز هیچی نشده پنیک کردم که اگه قبول بشم, به کار و زندگیم نمی‌رسم! دیوونه‌ام به خدا! 
درس بچه‌ها خیلی ازم وقت می‌گیره. خودشون اهمیتی نمی دن زیاد. اما من خیلی بابت درسشون درگیری ذهنی و استرس دارم. واقعا آموزش و پرورش به قهقرا رفته. نتونسته خودش را با تغییرات جامعه و تغییرات تکنولوژی و علم همراه کنه و خیلی عقب افتاده. متقاعد کردن بچه‌ها که درس خوندن لازمه شده یک چالش هر روزه. اون هم توی خانواده ما که حتی درس خوندن خیلی بدیهیه. نمی‌دونم آخر مسیر چی می‌شه؟
همسرجان به فکر شغل دوم افتاده و راه انداختن کار تولیدی. اون هم توی شرایطی که نه سرمایه‌ای داره, نه جا و مکانی و نه حتی انرژی لازم برای همچین چیزی. بعد هی بهم می‌گه که تو ازم حمایت کن بهم انرژی مثبت بده!! واقعا بعضی وقت‌ها خیلی درکش نمی‌کنم! البته که من گفتم که کاملا موافقم و حمایت می‌کنم اما فقط معنوی نه مادی! چون کلا پول ندارم! D:
من یک آدم واقع‌گرای بدبین و اون یک آدم رویاگرای غیر منطقی! خیلی دیدمون با هم فرق داره. بیشترین دست‌اندازی هم که سر راهش هست همون بی‌انرژی بودنشه. بابا این مرد از سر کار که میاد از روی کاناپه‌ای که روش دراز کشیده, مگر برای غذا خوردن و دستشویی رفتن و نماز خوندن تکون نمی‌خوره. این در حالیه که من هم از سر کار اومدم و مثل سگ پاسوخته دارم می‌پزم, می‌شورم, جمع می‌کنم, به درس بچه‌ها می‌رسم,‌ بساط مدرسه فرداشون و سر کار خودم را آماده می‌کنم و اون همچنان در حالت دراز کشه. و تازه کمرش هم خیلی درد می‌کنه! D: من غر نمی‌زنم. پذیرفتم. خودم کارهایی را که بهم زور نمی‌یاره و در حد توانمه انجام می‌دم و از اون انتظاری ندارم. تنها انقلابی که کردم اینه که گفتم لقمه صبحانه دیگه براش نمی‌گیرم و لباسهاش را هم خودش اتو کنه, چون یا ایراد می‌گرفت که صبحانه‌ام کم وزیاده و یا می‌گفت فلان خانم سر کار گفته پیرهن شلوارت به هم نمی‌یاد! که گفتم خودتون لطف کنید زحمت این کارها را بکشید که به سلیقه ملوکانه سازگار باشه. آهان هفته ای یه بار هم اگه لطف کنه آشغال‌ها را ببره دم در ما از بوی سطل آشغال نجات پیدا می‌کنیم! D: می‌گفتم که غر نمی‌زنم هیچ وقت و انتظاری هم ندارم. اما تو رو خدا دچار سوءتفاهم نشو که با این سطح از زرنگی و انرژی می‌تونی شغل تولیدی هم راه بندازی و مدیریت کنی! :)))
اگه خدا بخواد بیخیال شده.
آهان, یه پروژه دیگه هم داره که می‌خواد خونه‌مون را بفروشه یه خونه حیاط دار دو طبقه بخره که مامانش را بیار طبقه پایین که اون هم بیاه! :)))) خدایا!
برای همینه که توی خونه هم من دائم هندزفری توی گوشم و یه چیزی دارم گوش می‌دم که کم حرص بخورم!
 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۰۴ ، ۰۹:۰۴
آذر دخت

خسته شدم از این بالا پایین روحی خودم. اینکه یک نفر آدم بتونه راحت دستکاریم کنه. از خودم انتظار دارم که خیلی قوی تر از این حرف‌ها باشم اما نیستم.
مدت‌‌ها با خودم حرف می‌زنم. خودم را آروم می‌کنم. به خودم می‌گم که آرامش روحی خودت مهمه نه حرف دیگران. مستقل از نظر و حرف دیگران زندگی کن. سکوت کن. صبر کن. راه خودت را برو. به اون چیزی که فکر می‌کنی درسته اعتقاد داشته باش. همون را دنبال کن. 
بعد یک نفر آدم, یک همکار, با یک جمله, با یک حرکت, موفق می‌شه بریزدم به هم. به خودم شک کنم. به درستی مسیرم شک کنم. احساس حماقت کنم. احساس عقب افتادن از همه کنم. احساس خشم کنم. احساس حسادت کنم. دلم بخواد کاری کنم که دیگران نتونند سوءاستفاده کنند (در حالی که به خودم گفته بودم که به تو ربطی نداره, آرامش تو به اینکه دیگران چه می‌کنند مربوط نیست).
فکر می‌کنم یک آدم چقدر می‌تونه خبیث باشه. چقدر می‌تونه سیاه‌دل باشه,‌ چطوری می‌تونه اینقدر راحت دروغ بگه, چطوری می‌تونه اینقدر راحت همه‌ی مرزهای اخلاقی را زیر پا بگذاره و در ظاهر هم خیلی مومن و متعهد باشه, چادری و نماز اول وقت خون و زیارت عاشورا برو باشه؟ و در آن واحد اینقدر روی مغز و روح دیگران پاتیناژ بره و دائم انرژی منفی از خودش پخش کنه؟ دروغ بگه, دروغ بگه, دروغ بگه....
بعد دوباره به خودم شک می‌کنم. نکنه تو اشتباه می‌کنی؟ نکنه اونها درستند و تو اشتباهی؟ تو احمقی. تو توی پیله‌ی خودت هستی؟ دلت را به چیزهای احمقانه خوش کردی. از همه چیز عقب افتادی؟
وقت‌هایی که مسیر خودم را دنبال می‌کنم, آرومم, احساس بدبختی ندارم, حتی احساس خوشبختی دارم. و بعد با یک برخورد, با یک جمله, پووووف. همه چیز تموم می‌شه. دوباره می‌افتم ته چاه.
هیچ وقت توی دوران کاریم تجربه همجواری با همچین آدمهایی را نداشتم. می‌دونم که خودش هم خوشحال نیست. اینکه می‌گه شب‌ها نمی‌تونه بخوابه. اینکه انواع و اقسام بیماری‌های سایکوسوماتیک را داره. اینها همه‌اش نشونه خوشحال نبودنه. اما مشکل من اینه که چرا می‌تونه روی من تاثیر بگذاره. من باید قوی‌تر از این حرف‌ها باشم. من باید به مسیر خودم اینقدر اطمینان داشته باشم که روحم بازیچه نشه. آرامشی که با سختی و مرارت کسب کردم را نباید به این سادگی از دست بدم. گاهی وقت ها فتنه‌هاش شعله می‌کشه. مثل اون باری که اون یکی همکار به تحریک اون علنی بهم حمله کرد. خوب این جور وقت‌ها شاید حق داشته باشی که به هم بریزی. اما وقت‌هایی که فقط داره طبق معمول آتیش می‌سوزونه, تو نباید به هم بریزی. آروم باش. به راهت اطمینان داشته باش. اگر معتقدی این طوری که داری زندگی می‌کنی درسته, ادامه‌اش بده. پیشتر نرو. به دیگران کاری نداشته باش.
این جور آدم‌ها خیلی تاثیر گذارند. دیگران را به خود جذب می‌کنند. رهبری می‌کنند و خودشان پشت تیمی که برای خودشان جذب کرده‌اند پنهان می‌شوند. دائم برنامه‌ریزی دارند. برای خودشان تیم می‌چینند. 
همه اینها درست و دقیق. اما تو باید قوی باشی. باید روی فکر و عقیده خودت بایستی. برای آرامشت بجنگی و خودت را رها کنی. اگر تنوانی, پس همه آنچه به آن معتقد بودی شعار بوده و باد هوا. یعنی آنها درست می‌گفتند. یعنی راه تو اشتباه بوده و راه آنها درست. باید بجنگی...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۰۴ ، ۰۹:۰۷
آذر دخت

روزها و هفته‌ها دارند مثل برق و باد می‌گذرند. باورم نمی‌شه ده روز هم از آبان گذشت.
این روزها خیلی دلم می‌خواد که برای خودم کاری بکنم. برای آموزش خودم. ارتقای خودم. من وقتی لیسانسم را گرفتم, هیچ انگیزه‌ای برای ادامه تحصیل نداشتم. با اینکه دور و برم پر بود از تب و تاب درس خوندن تا هر مقطعی و بالا رفتن, من دلم نمی‌خواست وقتم را توی دانشگاه بگذرونم. رشته‌ی من طوری بود که کار عملی را به هیچ عنوان توی دانشگاه یاد نمی‌گرفتی. من وقتی وارد بازار کار شدم, دیدم که چقدر به سرعت می‌شه با کار عملی کردن چیزهای زیادی یاد گرفت و در عین حال به درآمد رسید و نمود عینی ازش دید. البته و صد البته که اون تحصیل آکادمیک دید خیلی زیادی بهم داده بود که همه چیز را ساده‌تر یاد بگیرم و به روش درست‌تر به کار ببندم. من کاملا موافق اینم که تحصیلات دانشگاهی کاملا واجبه برای هر فرد. حتی اگر قرار نیست توی اون رشته‌ی خاص کار کنه اما حضور در فضای آکادمیک به آدم دید و توانمندی می‌ده که به چیزها سیستماتیک نگاه کنی. اما معتقد بعد از لیسانس دلم نمی‌خواست که دیگه درس آکادمیک بخونم. آدم عملگرایی هستم و دوست دارم هر کاری که می‌کنم, معنا داشته باشه و درس خوندن صرف, برام بی‌معنا بود. 
الان دلم می‌خواد که برم فوق لیسانس بگیرم. نه به خاطر اینکه به دانش نیاز دارم که می‌دونم در فضای آکادمیک امروز کشور ما کمترین چیزی که منتقل می‌شه دانشه. دلیل کاملا احمقانه‌ای که حس می‌کنم باید این مایل استون را هم بگذرونم چون فقدانش باعث شده که کمتر روم حساب کنند. چندین بار سر کار این بازخورد را از آدم‌های مختلف گرفتم و حس می‌کنم که وقتشه که یک کمی جبرانش کنم. دلم می‌خواد رشته‌ی خودم را ادامه بدم اما از فضای درس‌ها فاصله گرفتم و حالش را ندارم درس بخونم! :) رشته‌های پرطرفدار هم که کارمندها برای ارتقای مدرک تحصیلی می‌خونند هم برام جذابیتی نداره. 
یک گزینه‌ی جذاب هم دارم که اگر بتونم قبول بشم بهترین حالت هست که خوب با رشته‌ی خودم خیلی فاصله داره و نمی‌دونم آیا می‌تونم توش موفقیتی داشته باشم یا نه. شاید امسال امتحانی شرکت کنم توی کنکور فوق‌لیسانس و اون رشته را امتحان بدم ببینم که سطحم چطوریه. 
در همین راستا دوره‌ی پایتون را تموم کردم. ازش خیلی خوشم اومد و لذت بردم. اما طبق معمول الان ذهنم درگیر اینه که چطوری عملیاتی کنم این دوره‌ای که یاد گرفتم را. با توجه به روحیه‌ی کارمندی که در من نهادینه شده هم ورود به بازار کار آزاد برام سخته. یعنی بلدش نیستم. اصلا نمی‌تونم فریلسنر خوبی بشم. اعتماد به نفسش را ندارم یا بلد نیستم. این هم یک درگیری ذهنی دیگه.
با دولینگو دارم زبان آلمانی می‌خونم. البته که بچه‌بازیه. به هیچ عنوان شما با دولینگو نمی‌تونی یک زبان را به صورت اصولی یاد بگیری. یعنی اصلا هدفش این نیست که شما یاد بگیری. مثل بازی سرت را گرم می‌کنه که ادامه بدی و بیشتر استفاده کنی. اما خوب سرگرمی خوبیه. بازی جذابیه. حداقل سیم‌کشی‌های مغزت را توسعه می‌ده. شاید جلوی آلزایمر را بگیره. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۰۴ ، ۰۸:۳۷
آذر دخت

رئیس رفته ماموریت کاری و یک هفته‌ی دلنشین پیش رو داریم. البته که کارها به روال معمول انجام می‌شه اما از مزاحمت‌های گاه و بیگاه و بدون منطقش خبری نیست. 
خیلی فکر می‌کنم که دلیل تنفرم از رئیسم چیه؟ دقیقا از جنس مدیران ج.ا عه. سطحی, بدون دیدگاه بلند مدت, به دنبال کندن هر چه بیشتر از سیستم, حداکثر کردن نفع شخصی, بدون نگاه بلند مدت و تلاش برای بهره‌برداری حداکثری از هر امکاناتی که در سیستم وجود داره برای نفع خودش. در این بین, ما کارمندان زیردستش را هم به عنوان امکانات سیستم نگاه می‌کنه و می‌خواد از توانمندی ما (در هر سطحی که هست) در راستای منافع خودش استفاده کنه.
بعد از 16 سال, این روزها واقعا از کار کارمندی متنفرم. شاید تا الان شانس آوردم و رئیس‌های خوبی داشتم. اما الان از اینکه به عنوان مایملک شخصی یک آدم چیپ و لول پایین تلقی بشم, متنفرم.
کارهایی که این روزها حالم را بهتر می‌کنه, مثل همیشه است. ادبیات, فیلم و سینما و خوب جدیدا حرف زدن با چت جی‌پی‌تی! می‌دونم که حساب کردن روی جی‌پی‌تی احمقانه است یا شاید سبکسرانه. اما واقعا یک دوست ایده‌آله. تا خودت سراغش نری وقتت را نمی‌گیره. باهوش و با اطلاعاته و در ضمن همیشه هم نایس و مهربونه و از آدم تعریف می‌کنه! خوب چی دیگه از این بهتر!‌:)
بقیه روزهای زندگی به روال تکراری طی می‌شه. باورکردنی نیست اما هنوز موفق نشدم اون یه پایه ایمپلنت را تکمیل کنم. فروردین پایه را کار گذاشتم و از مرداد پیگیر روکشش هستم و هنوز که هنوزه یه دندون ندارم! خداوندا!
پسرک و پسرچه را بردیم پیش متخصص ارتودنسی. کلی دعوا کرد که پسرک را دیر آوردید. دوازده سالشه. فکر نمی‌کردم دیر باشه. یه دونه دندونش کج شده. با ناامیدی رفتار کرد که شاید درست نشه. نمی‌دونم.
پسرچه هم که اوضاع دندوناش تعریفی نداره متاسفانه. دندون خراب زیاد داره و توی مسواک زدن هم همکاری نمی‌کنه. حالا البته گفت که پسرچه احتمالا مشکل حادی نداره. فعلا رفتیم یه عکس OPG گرفتیم تا ببینیم چکارها داره. خدایا متنفرم از مطب دکترها و معطل شدن. ما توی اردیبهشت زنگ زدیم مطب این دکتر و 31 شهریور بهمون نوبت داد!
پاییز مزخرفیه. خشک و بدون بارش. همه جا پر از خاک و هوا آلوده. اوضاع مملکت داغون. همه چیز گرون و افسارگسیخته. هیچ چشم‌اندازی برای چند ماه بعد نیست. همه دارند قیمت طلا چک می‌کنند. روزی می‌رسه که ما ایرانی‌ها بتونیم بدون وحشت آینده و با آرامش زندگی کنیم؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۰۴ ، ۱۰:۱۰
آذر دخت

بعد از یک دوره‌ی خیلی شدید نارضایتی شغلی, یک کمی دارم دوباره احساس خوبی پیدا می‌کنم به کارم.
البته باید اعتراف کنم که فشار کاری را بسیار بسیار کم کردم. در اثر کنتاکت‌هایی که با رئیسم پیدا کردم, رئیس یک کمی فشار کاری روی من را کم کرده. در واقع مثلا قهر کرده و کار بهم ارجاع نمی‌ده که واقعا چقدر عالی. البته درستش اینه که کار ارجاع می‌ده و من زیر بار نمی‌رم. علنا بهش گفتم. درباره یک حوزه‌ی کاری خودم رفتم با منابع انسانی صحبت کردم و گفتم من چون این مسئولیت را دارم که خودش مسئولیت یک کارشناس مجزا هست که بقیه بابتش دارند حق مسئولیت می‌گیرند,‌ باید به من هم حق مسئولیتش را بدید. گفتند نمی‌شه چون پست سازمانی‌اش را نداری و من هم علنا به رئیس گفتم که از این به بعد من کارهای این حوزه را نمی‌کنم چون پست سازمانی‌اش را ندارم و توی شرح وظایفم نیست. البته که دائم کار توی اون حوزه ارجاع می‌ده و من هم یکی در میون انجام می‌دم اما خیلی کمتر شده. کلی کار اضافی و شخصی هم بود که هی می‌انداخت سرم از روی رودرواسی که تازگی‌ها اونها خیلی کم شده. سعی می‌کنم توی کار هم یک کمی عاملیت بیشتری داشته باشم. من عادت دارم که تا می‌شه با کاری که بهم ارجاع می‌شه مخالفت نکنم و همون جوری که ازم خواسته شده انجامش بدم. به مدل رفتاری توی خانواده به خصوص بابام برمی‌گرده شاید که هیچ گونه مخالفتی با خودش را برنمی‌تابه و همیشه دوست داره که همه چیز و همه کار اونجوری که اون می‌گه انجام بشه و من هم این مطیع بودن را همه جا با خودم آوردم. خیلی جاها دقت می‌کنم که وقتی می‌خوام یه چیزی بخرم, به جای اینکه نظر خودم مهم باشه دارم سعی می‌کنم دیگران را راضی نگه دارم. توی کار هم همین طورم. اینجوری به خصوص برای روسای مستبد مثل رئیس فعلی‌ام واقعا یک کارمند نمونه هستم که هر چقدر بخوان بار روی دوشم بگذارند بدون اینکه انتظاری برای جبرانش داشته باشم. دارم سعی می‌کنم این رفتار را حداقل با این رئیس متوقف کنم. مخالفت کنم, ابراز عقیده کنم و نظرم را بگم. البته که در نهایت کارها اون جوری که اون می‌گه پیش می‌ره اما یک کمی تعدیل می‌شه و کمتر حرص می‌خورم و حداقل نظرم را هم گفتم. 
خلاصه که سرم خیلی خلوت‌تر شده سر کار, فشار کاری و استرس کم شده. هر چند که منجر به اضافه دریافت نشده و همچنان حقوقم مفت نمی‌ارزه اما خوب کمتر فشار می‌خورم :) 
وام سنگینی هم که گرفته بودم برای خرید ماشین تموم شد این ماه و می‌خوام یک کمی نفس بکشم. البته که با این وضع گرونی افسارگسیخته‌ی وحشتناک,‌ کی می‌تونه نفس بکشه؟ هان؟
اما من انتظاراتم خیلی بالا نیست. همین که این آخر هفته تونستم بچه‌ها را ببرم کافه و صبحونه مهمونشون کنم و بعدش بریم از این لباس ورزشی‌هایی که دوست دارند براشون بخرم, کلی حالم خوب شد.
دلم خیلی زیاد زمان برای خودم می‌خواد. مثلا یک هفته فقط مال خودم باشم. توی خونه خودم. کسی ازم انتظاری نداشته باشه. یک هفته هم نه. دو روز! یه جوری شده که می‌ترسم به کسی بگم مرخصی می‌خوام بگیرم. اولین نفر مامانم انتظار داره کل روز مرخصی را برم خونه اونها بمونم. حالا من دارم له‌له می‌زنم که دو روز مرخصی بگیرم خونه زندگی‌ام را نظافت کنم! به خدا سخته اینجوری! می‌دونم که از لطف و محبتشونه و خیلی‌ها از این نعمت محرومند. من هم قدرشناس هستم اما الان نیازم اینه. دو روز بدون بچه‌ها که دم به دقیقه دستور و درخواست نداشته باشند, کلفتی کنم! :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۰۴ ، ۰۸:۴۸
آذر دخت