کسالت
خوب برای اینکه پکیج بدبیاریهای این چند وقتم تکمیل بشه, سرما خوردم و بعد از چند روز تعطیلی با نهایت بیحالی و بدندرد اومدم سرکار. همسرجان و پسرچه این آخر هفته مریض بودند و به من هم سرایت کرد. بسیار بدخلقم و با هیچ کسم میل سخن نیست. امیدوارم رئیس امروز نیاد. متاسفانه باهام آشتی کرده و دوباره روز از نو و روزی از نو و تلفن زدنهای بیمعنی و خستهکننده و سوهان روحش دوباره شروع شده.
همسرجان عادت داره که شبها قبل از خواب به طور مفصل از سر کارش و رئیس و همکارهاش گله کنه. بعدش اون آرام و با قدرت به خواب میره و من که یاد کارهای رئیسم افتادم, فشار خونم بالا رفته و تپش قلب گرفتم باید دو ساعت پهلو به پهلو بشم و به خودم بپیچم تا خوابم ببره. تصمیم گرفتم ازش بخوام این صحبتها را به زمان دیگهای موکول کنه. قبل از خواب بدترین زمان برای مرور کردن خاطرات خشمآگین هست. کلا هیچ خیری توی مرور خاطرات بد و دلایل خشم نیست. هر چی بیشتر مرورشون کنی, بیشتر و بزرگتر میشن و احتمال اینکه نسبت بهشون واکنش نشون بدی و یک خاطره خشمآگین دیگه برای خودت بسازی بیشتر میشه.
خوب برای بار هزارم وارد فاز موش گربهبازی مذاکرات شدیم. خدایا من از این شرایط متنفرم. ولی خوب شرایط غیر از این هم خیلی دلچسب نیست. کلا از این زندگی که برامون ساختند متنفرم!
وزنم دوباره سریع داره میره بالا. توان گرسنگی کشیدن ندارم و خیلی از محدودیتها را ول کردم متاسفانه. باید ورزش کنممممممم.
روزهایی که میام سر کار کلافهام و دلم میخواد تعطیل بودم و روزهایی که تعطیل هستیم از اینکه همهاش به بطالت میگذره کلافهام و دلم میخواد زودتر تموم بشه. این آخر هفته هیچ کار جذاب هیجانانگیزی انجام ندادیم. هیچ چی. همهاش توی خونه گذشت. خیلی خستهکننده و حوصلهسر بر. همهاش در حال درگیری با بچهها که کمتر گوشی بردارند و درس بخونند و مشقهاشون را بنویسند و با هم دعوا نکنند و توی خونه فوتبال بازی نکنند و اینها. واقعا کلافه کننده است. امیدوارم یک روزنهای باز بشه.