آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

بایگانی

۱۴ مطلب با موضوع «اافسردگی» ثبت شده است

دایی خدا بیامرزم که آذر پارسال مرحوم شد، یه جمله‌ی معروف داشت می‌گفت هر کی تو پاییز نمیره، تا سال بعد نمی‌میره.
پدر شوهر بعد از حدود یک سال توی جا افتادن به رحمت خدا رفت. خدا رحمتش کنه. خیلی این یک سال آخر سختی کشید. من که هر بار می‌دیدمش دلم براش کباب می‌شد.
نگران این بودم که بچه‌ها برای فقدانش ناراحتی کنند اما خیلی راحت و سریع هر دوشون نبودنش را پذیرفتند. البته که خیلی با بچه‌ها ارتباط نزدیکی نداشت و این سه چهار سال اخیر به واسطه‌ی آلزایمر کاملا به حاشیه رفته بود حضورش اما خوب باز هم بچه‌ها حداقل هفته‌ای دو سه بار خونه‌شون می‌رفتند و میدیدنشون. اما خدا رو شکر بچه‌ها اصلا بی‌تابی نکردند. 
شرایط پدر شوهر را که می‌دیدم خیلی فکرهای فلسفی می‌کردم. چیستی و چرایی زندگی‌مون. اینکه چقدر این مدت کوتاه را می‌دویم و از اون لحظه‌ای که توش هستیم لذت نمی‌بریم. این که چقدر هفتاد هشتاد سال کوتاهه. یا در واقع ما چقدر ساده‌ایم که فکر می‌کنیم قراره عمر نوح کنیم و از همین عمر کوتاه هیچ لذتی نمی‌بریم. 
نتیچه‌گیری نهایی اینه برام که اگر بخوایم دنبال عدالت باشیم، توی نفس زندگی بشر اصلا عدالتی نیست. به یک نوزاد که نگاه می‌کنی که چه حرص و ولعی برای زنده بودن، زندگی کردن، خوردن و یاد گرفتن و کشف کردن و تجربه کردن داره و بعد پیش خودت فکر می‌کنی این همه حرص و تلاش و امید قراره صرف یه زندگی کوتاه بشه. جایی می‌خوندم که دلیل اینکه آدمی اینقدر به تولید مثل و بچه دار شدن متمایله، اینه که امیدواره بچه‌هاش مانع از زوالش بشن. یعنی بچه‌ها ادامه‌ی زندگی اون باشند و به جای اون زندگی کنند. مدتیه به مباحث زیست‌شناسی خیلی علاقه‌مند شدم. یعنی در نظر گرفتن نقش فیزیولوژی و طبیعت در رفتارهای بشر. به این نتیجه رسیدم که خیلی از رفتارهای ما علیرغم اینکه فکر می‌کنیم آگاهانه و از روی تمدن هست، عملا دست اون طبیعت حیوانی ما هست. 
هر چی سنم می‌ره بالاتر، به فلسفه هم بیشتر علاقه‌مند می‌شم. اخیرا یک دو تا کتاب هم در حیطه ی روانشناسی اگزیستانسیالیسم خوندم و حس می‌کنم اگر مطالعه‌ی عمیقی در این حیطه بکنم، جواب خیلی از سوالهام را که قبلا در قالب دین و مذهب دنبال جوابشون می‌گشتم پیدا می‌کنم. 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۰۰ ، ۱۲:۱۵
آذر دخت

وقتهایی که بعد از مدتی می‌رم سراغ وبلاگ‌هایی که دنبال می‌کنم و در حال و هوای نویسنده‌هاشون قرار می‌گیرم, دلم هوای نوشتن می‌کنه.
حس خیلی جالبیه. روزنگارهای ترانه از واشنگتن, پرژین از کردستان, فروغ و آشتی از تهران و... طوری من را باخودش همراه می‌کنه که برای یه مدتی انگار توی اون حال و هوا دارم زندگی می‌کنم. خصوصا الان که حال و هوا جاهای مختلف دنیا خیلی با هم دیگه فرق می‌کنه. آدم‌هایی که الان هنوز هم وبلاگ می‌نویسند و راهی اینستاگرام نشدند را خیلی دوست دارم. آدمهایی که نوشتنشون فقط برای نفس نوشتنه نه دیده شدن. 
زندگی من هم در جریانه. همچنان فلوکسیتین می‌خورم برای سرپا موندن. روی مودم تاثیر خوبی گذاشته, حوصله‌ام بیشتر شده و کمتر از کوره در می‌رم. یه هاله‌ی بی‌حسی هم دورم کشیده که علیرغم تمام مصیبت‌های جاری در این روزها, احساس بی‌حسی می‌کنم. اما آستانه‌ی اصطرابم رفته بالا. یعنی کوچکترین مسئله‌ای می‌تونه شدیدا مصطربم کنه و شب‌ها بی‌خواب بشم و تپش قلب بگیرم. 
البته الان مسائلی که باهاش دست به گریبان هستیم خیلی هم کوچیک نیست‌ها. از اوضاع افتضاح کرونا که این همه آدم را گرفتار خودش کرده و هیچ چشم‌انداز مثبتی هم به اتمامش نیست بگیر, تا اوضاع اقتصادی فلج که آدم را وادار می‌کنه فقط به گذروندن زندگی روزمره دلخوش باشه و هیچ چشم‌اندازی برای خودش متصور نباشه, تا اوضاع سیاسی کشور و جهان که هیچ بوی بهبودی ازش به مشام نمی‌رسه و آدم حس می‌کنه هر روز داریم 10 سال به عقب برمی‌گردیم بگیر تا مسائل سر کار. 
رئیسمون که خداییش توی این دوران کرونا خیلی با ما کنار اومد و همراه بود, استعفا داده و به زودی عوض می‌شه. ضمن اینکه مدیریت کلان محل کار هم حتما با تعویض دولت تغییر می‌کنه که نمی‌دونیم چطوری می‌شه. همکار ارشدمون که بیشترین سابقه را داره اینجا و روی خیلی از موارد مسلطه هم قهر کرده و می‌گه که می‌خواد استعفا بده. بعد از اون من بیشترین سابقه را دارم اینجا و اگر اون بره من سیبل همه‌ی کارها می‌شم که اصلا آمادگی روحی و روانی‌اش را ندارم. به خصوص که مدارس هم باز نخواهند شد و باز هم آنلاین خواهند بود و من نمی‌دونم با پسرک و پسرچه باید چکار کنم. البته تجربه‌ی پارسال را دارم که چقدر استرس پیش از موعد کشیدم و بعد به موقع که شد, کل سال تحصیلی را کج‌دار و مریز طی کردیم. اما خوب رفتن رئیس اصلا خوب نیست. نمی‌دونم. شاید هم بهتر شد.
این روزها بیشتر وقتم با پسرک و پسرچه طی می‌شه. دوتاشون به هم و به من خیلی وابسته شدند. تمام زحماتی که برای مستقل کردن اینها کشیدیم توی دوران کرونا به باد رفت. پسرک همچنان سطح بیش از اندازه بالایی از استرس داره که نتونستیم بهش فائق بیاییم. می‌دونم که نیاز به درمان دارویی داره اما همسرجان مخالفه و خود نفس مخالفت اون هم کار رو سخت تر می‌کنه. نگران آینده‌اش هستم و دائم فکرهای ناراحت کننده‌ای در مورد سرنوشتش به ذهنم می‌رسه. تمام تلاشم را می‌کنم که از هر راهی هست کمکش کنم. اما حقیقتش اینه که خودم هم حالم خوب نیست و بعضی وقت‌ها از دستم در می‌ره. اگر کرونای لعنتی نبود, یه کلاس ورزشی (که البته اصلا علاقه‌ای بهش نداره و باید به زور فرستادش) می‌تونست کمک‌کننده باشه که خوب نمی‌شه. هفته‌ای یک بار کلاس موسیقی و دوبار کلاس زبان داریم که اون هم با سختی دنبال می‌شه همچنان من باید هلش بدم. 
پسرچه هم که دوران اوج لجبازی را داره طی می‌کنه, از غذا خوردن و جیش کردن بگیر تا خوابیدن و بازی کردن. برای همه کاری باید باهاش چونه زد و صبر و حوصله به خرج داد. 
خودم تمرکزم را گذاشتم روی رژیم و ورزش. نتیجه نسبتا بد نبوده. از فروردین تا الان رژیمم و خوب یه کمی خسته شدم و ازش تخطی می‌کنم. اما سعی می‌کنم رعایت کنم. در عوض سعی می‌کنم پیاده‌روی و ورزش را منظم داشته باشم. برای اولین بار توی عمرم تغییرات بدنم در اثر ورزش را حس می‌کنم. پاهام ماهیچه‌ای شده و خیلی باهاش حال مِی‌کنم. 
از طرف محل کار برای واکسن معرفی شدیم و در آستانه‌ی لغو دورکاری و بازگشت ساعت کاری به روال معمول هستیم که خوب خبر خوبی برای من نیست اصلا. دارم سعی می‌کنم توی ذهنم برای حفظ تحرک و رژیم و همچنین بازگشت به دوران آموزش آنلاین آماده می‌شم. فعلا زمان ورزش‌های مقاومتی را آوردم پایین. دوره‌ی آنلاینی که گرفته بودم خیلی موثر بود اما اجراش برام خیلی طول می‌کشید چون حرکت‌ها را بدون تفکیک پیشرفته و مبتدی به صورت فیلم توی واتزاپ می‌فرستاد و باید یه دور قبلش می‌دیدم و نوشته‌ها و صوت‌ها رو گوش می‌دادم و بعد دوباره در حین اجرا هم هی چک می‌کردم که نتیجه‌اش می‌شد یک ساعت و نیم ورزش که خوب خیلی وقت‌گیر بود. حالا یه سری ورزش هیت از قبل داشتم که نیم ساعت طول می‌کشه. یه هفته‌ای هست اونها رو شروع کردم ببینم موثر هست یا نه. اوایل خیلی بدن‌درد داشتم و یک ماهی هم کمرم خشک شده بود و دولا دولا راه می‌رفتم. اما از رو نرفتم و الان خیلی بهترم. امیدوارم در طوفان‌های پاییز آینده هم بتونم ادامه بدم. واقعا لاغری برام درجه دوم اهمیته الان . ورزش باعث می‌شه اضطرابم کم بشه و حالم بهتر بشه. بعد از مدت‌ها از دیدن تصادفی خودم توی شیشه یا آینه بدم نمی‌یاد و تازه قربون صدقه خودم هم می‌رم. لذت گوش دادن به کتاب صوتی و پادکست در طول پیاده‌روی‌های بسیاااااار طولانی هم خیلی برام عمیقه. مدتی بود مطالعه که یکی از بزرگترین لذت‌هام بود به صورت کتابی و فیزیکی محدود شده بود. حالا با کتاب‌های صوتی یه در جدید به روم باز شده و خیلی خوبه. کتاب فیزیکی هم دارم با رنج و مشقت در جستجوی زمان از دست رفته را می‌خونم. چون محبورم. می‌فهمید؟ مجبوووور.
یه کمی احساس عذاب وجدان دارم از این وقتی که به خودم اختصاص می‌دم. دلم می‌خواد این وقتم هم با بچه‌ها یه طوری شیر می‌شد. به خصوص که پسرک هم از پارسال شروع کرده به چاق شدن و یه کمی هم نگران بلوغ زودرس درش هستم. یکی دو بار با خودم بردمش پیاده‌روی (هم پیاده و هم با دوچرخه) اما حضور اون باعث شد نتونم روی سرعت خودم تمرکز کنم و عملا پیاده‌روی من بی‌فایده بود خودش هم خسته می‌شد. پسرچه هم خوب باید با کالسکه بیاد و خیلی نق می‌زنه بین راه هی آب می‌خواد و خوراکی و...
شاید هم نباید عذاب وجدان بگیرم از اینکه روزی دو ساعت وقت برای خودم بذارم.
اما خوب از آون مادر ایده‌آل که توی ذهن خودم دارم خیلی دور شدم. خیلی وقته نه یه بازی درست و حسابی با بچه‌ها کردم, نه یک کتاب درست و حسابی براشون خوندم. نمی‌دونم شاید هم حق دارم.
 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۰۰ ، ۱۰:۳۸
آذر دخت

چرا مطمئن بودم که بعد از عید یه پست اینجا گذاشتم؟
خوب، همان‌طور که گفتم من یا وقتی حالم خیلی خوبه اینجا می‌نویسم و وقتی که حالم خیلی بده. خوشبختانه امروز روز خوبم هست.
خوب، بذار فکر کنم ببینم توی این چهار ماه چی گذشت؟
مهمترین و بهترین اتفاق این بود که کلاس اول پسرک تمام شد. خدایا شکرت واقعا. خیلی سخت بود مدیریت کلاس اولی و پسرچه و کار و دورکاری و همه‌ی این ماجراها. خدا رو شکر پسرک باسواد شد. یه کمی توی ریاضی مشکل داره که انشالله حل می‌شه.
پسرچه هم سه ساله شده و در اوج دوران لجبازی و یکدندگی هست و واقعا مدارا کردن باهاش سخته. اما خوب شیرین و پرحرف و باهوشه.
پسرک هم که بزرگ شده. من واقعا نمی‌دونستم اما توی هفت سالگی واقعا یک مرحله از بلوغ عقلی و جسمی انگار اتفاق می‌افته. خیلی تغییر کرده و واقعا باید مراقب رفتار و گفتارمون باهاش باشیم.

من همچنان داروی ضدافسردگی می‌خورم و مدتی هست که بهترم خدا رو شکر.
از فروردین دیگه از شدت چاقی خودم به خشم اومدم و تصمیم گرفتم یه اقدام اساسی بکنم. رژیم لیمومی را گرفتم. خوب همون طور که در موردش می‌گفتند نکات غیرعلمی زیادی داره و واقعا حجم پروتئنینی که می‌ده کم هست. اما خوب، من چاره‌ای نداشتم و واقعا نیاز داشتم که یک نفر بهم بگه که چی بخورم و چقدر بخورم و خودم توان برنامه‌ریزی و رعایت کردن نداشتم. 
سعی می‌کنم روزی یک ساعت پیاده‌روی برم که با گرمای هوا چالش‌انگیز شده برام. یه دوره‌ی آنلاین بدنسازی هم برداشتم که نسبتا خوبه. فقط این کمردرد که دیگه تقریبا همیشگی شده آزارم می‌ده.
دیگر ماجراهای این مدت هم گرما و بی‌آبی و انتخابات بود که واقعا حرفی در موردشون ندارم. 
خوب که فکر می‌کنم می‌بینم امروز هم روز نوشتن نبود. حسش نیست. خوابم میاد.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۰۰ ، ۱۱:۰۰
آذر دخت

خوب نمی دونم کار عاقلانه‌ای هست که دوباره بنویسم یا نه.
اصولا من در دو حالت یاد اینجا می‌افتم. یا حالم خیلی خوب باشه یا خیلی بد. خوب الان در یکی از پایین‌ترین حال و احوال از نظر روحی هستم و اصلا حال خوبی ندارم. واسه همین یاد اینجا افتادم.
خوب، از آخرین بار که نوشتم خیلی اتفاقات افتاده، از توی فامیل ۴ نفر را از دست دادیم که عزیزترین و جوان‌ترینشون دایی نازنینم بود که به خاطر کرونا از دست رفت. دوران بیماری و بستری شدنش و بعد درگذشتش سخت‌ترین دورانمون بود. 
خودمون توی آبان خانوادگی کرونا گرفتیم و این دفعه دیگه مطمئن هستیم که گرفتیم و هندل کردن چهار تفر بیمار بدون کمک خیلی سخت بود. تجربه‌ی عجیبی بود. من به ترتیب بدن درد خفیف، سردرد شدید، خارش پوستی و از دست رفتن بویایی داشتم. پسرچه تب کرد و تا یه مدتی هی می گفت این بوی چیه؟! پسرک یه کمی لرز کرد و کمی سرفه. و همسر همون علایم من را به همراه درگیری خفیف ریه. خانواده همسر هم همه مبتلا شدند و خدا رو شکر به سلامت گذروندند. اما پدر شوهر بعد از درگیری دچار یک شیب تند در آلزایمرش شد و الان خیلی اوضاعش خوب نیست. 
از توی شهریور هم که درگیر مدرسه‌ی پسرک بودیم. با توجه به شرایط کاری من و عشق خودش به مدرسه رفتن، اولش اصرار داشتیم که اگر کلاس‌ها حضوری برگزار شد بره که خوب اصرار اشتباهی بود. البته خوب من نمی‌دونستم که توی پاییز دوباره شرایط قرنطینه‌ای می شه و دورکاری برقرار می شه و خوب همین استرس که با سرکار رفتن تمام وقت من درس خوندن اون قراره چطوری باشه خیلی برام نگران کننده بود. استرسی که اون دوران ما و پسرک تحمل کردیم غیرقابل وصف بود و عملا باعث داغون شدن روحیه‌ی خودمون و اون شد و یه مدتی دچار حملات اضطرابی شده بود و مجبور شدیم براش دارو شروع کنیم. دوران سختی بود که تقریبا گذشت. به آنلاین درس خوندن هم عادت کرد و عادت کردیم. الان دوستهاش مثل همکلاسی‌های خودم هستند و خیلی بامزه است طی کردن این مسیر همراه اونها. البته محل کارم هم خیلی باهام همراهی کرد و هم سر جریان دورکاری و هم سر جریان کرونا گرفتنمون خیلی باهام کنار اومدند. اما راستش الان از نظر روحی برای سر کار اومدن بی‌انگیزه‌ترینم. واقعا بعد از این اوضاع یه ریکاوری روحی مفصل نیاز دارم. 
پسرچه را هم کامل از شیر گرفتم. هر چند که هنوز هر چند وقت یک بار فیلش یاد هندوستان می‌کنه اما خوب تموم شد دیگه. حالا فاز بعدی از پوشک گرفتن هست که خوب نیاز به یک اوضاع روحی استیبل داره که شاید عید برم تو کارش.
اتفاق مهم دیگه اینکه عمه شدم و داداشم صاحب یک پسر کوچولو بامزه شد که خیلی دوستش دارم. 
دیگه اینکه ماشینم را فروختم، ماشین همسر را عوض کردیم و کلی ضرر کردیم در فرآیند تعویض که مهم نیست. 
دیگه اینکه در اثر الکل کاری گوشیم عید خراب شده بود که عوضش کردم و هفته پیش پسرچه زدش زمین تاچش شکست و رفته تعمیر و گفتند اگر تعمیر بشه ۳ میلیون خرجشه.
برای فراهم کردن مقدمات تحصیل در منزل آقای پسرک هم حدود ۱۰ میلیون هزینه کامپیوتر و میز و صندلی شد که فدای سرش اما خوب چقدر همه چیز گرون و اافسرده کننده است و چقدر حقوق های ما پیش مخارجمون مسخره است. 
خلاصه که همه چیز دست به دست هم دادند که من داون باشم و برای اولین بار در عمرم شروع کردم به خوردن داروی ضد افسردگی. اوایل خیلی خوب اثر کرد و واقعا حالم خیلی بهتر شده بود اما جدیدا دوباره ریختم به هم و فکر کنم باید قرصم را عوض کنم. 
یه مدت هم که سرگرم انتخابات امریکا و حواشی‌اش بودیم که اونم گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد برای ما. سرگرمی بعدی هم انتخابات خودمونه که ببینیم دوباره چه معجزه‌ای می‌خوان برامون رو کنند.
باز هم شکر که جسممون تا حدودی سلامته. زنده موندیم لااقل. انشالله که این روزهای سخت می‌گذره. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۹ ، ۰۹:۱۴
آذر دخت