آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

بایگانی

۳۲ مطلب با موضوع «همسرجان» ثبت شده است

خوب خوب خوب. اینجانب یک عدد خواهر شوهر هستم که خواهر شوهری‌ام از حالت بالقوه به بالفعل دراومده! خیلی دلم می‌خواست هفته پیش بیام و در اسرع وقت شرح ماوقع بدم تا حال و هوام عوض نشده و به عنوان یادگاری اینجا بنویسم. اما اینقدر حالم بد بود و انرژی منفی داشتم و خسته بودم که نتونستم بنویسم.
همون‌طوری که حدس می‌زدم برگزاری مراسم راه دور اصلا ساده نبود و یه جنجال حسابی به پا شد. هنوز هم ابعادش برام مشخص نیست و اینکه چی شد که اینجوری شد و ماجرا اینقدر گسترده شد اما خوب حقیقتش اینه که اصلا خوب برگزار نشد.
این نکته رو بگم که ماجرا همش توی خانواده خودمون بود و به خانواده عروس ارتباطی نداشت خدا رو شکر از اون طرف ما اذیتی نشدیم و واقعا تا اینجای کار همه چیز خوب بوده و من که به شخصه خانواده عروسمون رو خیلی دوست داشتم و برای داداشم خیلی خوشحالم که با همچین خانواده‌ای وصلت کرده الحمدالله.

اولا از دو هفته قبل بگم که چه برنامه‌ای من داشتم! همکارم که از هفته قبلش رفت مسافرت و تا روز یکشنبه هم نمی‌اومد. بعد یه کار خیلی سنگینی هم بود که با وجود اینکه هیچ ارتباطی با قسمت ما نداشت اما چون این همکار من کلا خیلی توی همه کارها خودش را درگیر می‌کنه و کلا نگارشش و اطناب و درازنویسی‌اش خوبه و از یه جمله مطلب می‌تونه یه مقاله 12 صفحه‌ای دربیاره از قبل به اون گفته بودند که تو هم درگیری بعد اون هی رفت مرخصی و مسافرت و اینا در نتیجه اینا نتیجه گرفتند که من باید درگیر اون کار بشم. حالا یکی نیست به اینا بگه بابا اگه همکارم نگارشش خوبه دلیلی نداره من هم مثل اون بلد باشم شرح و بسط بدم مطالب رو. بعد یه بدبختی داریم. ما بنا به شکل کارمون و چون لزومی وجود نداشته دسترسی به سامانه‌های اطلاعاتی و بانک‌های اطلاعاتی محل کارمون نداریم. بعد توی اینجور جلسه‌ها دعوتمون می‌کنند. بعد می‌بینن اِ کاری به اینا ندادیم که، یه سری کار می‌اندازن به دوشمون که همش جمع‌آوری اطلاعاته. بعد ما هم دسترسی نداریم به سامانه‌ها. آقا هی باید ناز این و اون رو بکشیم برای اینکه بهمون اطلاعات بدن. یعنی برای دو تا دونه آمار خدا می‌دونه من چقدر التماس این و اون رو کردم. چیزی که اگه خودم دسترسی داشتم خدا شاهده کار نیم ساعت بود. بعد به همکارها و رئیسمون که می‌گه خوب اگه قراره هر سری ما اینقدر ناز دیگران رو بکشیم برای کسب اطلاعات خوب بگین یه اکانت به ما بدن می‌گن نه نه نه. اونوقت دردسر درست می‌شه ازمون هی اطلاعات می‌خوان! بابا خوب الان هم که همینه دیگه. چه فرقی داره!
خلاصه. همکارجان نبود. ما هم استند بای بودیم بابت اون کار بزرگه. من قرار بود شنبه یکشنبه بیام. دوشنبه تعطیل بود و قرار بود بریم برای بله‌برون و صیغه. بعد من سه‌شنبه-چهارشنبه مرخصی باشم. دوباره از پنج‌شنبه بریم برای جشن عقد که جمعه بود و شنبه هم مرخصی باشم و یکشنبه دیگه بیام سرکار.
شنبه صبح از طریق ایمیل فهمیدم که باید یکشنبه برای یه مأموریت برم تهران. کلی دل‌دل کردم که برم یا نرم اما یه چیزی هی می‌گفت برو. من هم گفتم باشه. خلاصه که یکشنبه صبح علی‌الطلوع راهی تهران شدم. برای تکمیل شدن کلیه‌ی مشکلات از شنبه عصر هم گلوم به شدت درد گرفت واز صبح شنبه هم آب دماغم آویزون شد! خلاصه شب ساعت 11:30 دقیقه شب با یه دنیا انرژی منفی که نمی‌دونم از کجا توی بدنم ذخیره شده بود برگشتم! به قدری حالم بد بود که حوصله هیچ کاری و هیچ کسی رو نداشتم. پسرک هم که گذاشته بود روی اون درجه و خلاصه حسابی همه رقمه حالم رو گرفت. عصبانی بودم. از چی و از کی نمی‌دونم. شروع کردم سریع جمع و جور کردن و اسباب و اثاثیه فردا رو فراهم کردن. فردا صبحش زود بیدار شدم. صبحانه خوردیم و رفتم حمام. پسرک رو هم حمام کردم. همچنان دوتامون سرماخورده بودیم. زودی موهام رو اتو کردم چون در کمال ناباوری جمعه در حالی که داشتم برای مامانم توضیح می‌دادم که برای مراسم بله‌برون می‌خوام فلان مانتوم رو بپوشم گفت که نه بله برون زنونه مردونه جدائه باید لباس مجلسی بپوشی! ای داد بیداد. از هیچ لحاظی آمادگی نداشتم. نه لباس مناسب. نه آماده‌سازی‌هایی که آدم باید انجام بده. خیلی حالم گرفته بود از این لحاظ. از دست مامانم هم یه کوچولو دلخور بودم که اصلا به من نگفته بود این چیزها رو.
خلاصه با کلی دلهره که الان بابام بداخلاقی می‌کنه آماده شدیم زود. آخه بابام هی همه جا رو می‌خواد زود بره. نمی‌دونم هم کجا می‌خواد برسه! مامان‌بزرگ و بابابزرگ مادری و خاله بابام و خاله بزرگه خودم هم همراهمون می‌اومدند. خاله بابام جایگزین مامان‌بزرگ پدری‌ام شده بود که فعلا پیش عموی خارجیه. بماند که کلی هم از دست مامان‌بزرگ و بابابزرگ مادری حرص خوردم که چقدر باید نازشون رو بکشیم تا واسه همچین مراسمی پاشن بیان. از اون طرف مامان‌بزرگ پدری قهر کرده که چرا صبر نکردین تا من بیام. از این طرف اینها رو باید هی هی  هی التماس بهشون بکنی که بیایید و هی ناز کنن و بگن نمی‌یایم میایم شب نمی‌یایم. روز می‌یایم و از این حرف‌ها.
خلاصه که همچنان با اخلاق بد و پاچه‌گیر راه افتادیم به سمت منزل پدر عروس. حدود سه ساعت و نیم توی راه بودیم. نهار خوردیم و رأس ساعت رسیدیم که ظاهرا زود بود. هنوز آماده نبودند. یه سفره عقد فوق‌العاده ساده انداختند. بزارید صادق باشم. راستش من همیشه شعار می‌دادم که این تجملات عقد و عروسی زائده ومسخره است آدم باید همه چیز رو ساده برگزار کنه. اما راستش اون روز یه کوچولو توی ذوقم خورد از شدت سادگی مراسم. خوب مراسم عقدکنون بود اما از یه مهمونی ما هم ساده‌تر برگزار شد. من توش ایرادی نمی‌بینم خدا شاهده الان هم که از دور نگاه می‌کنم می‌گم چه خوب و چه قشنگ. اما اون روز توی ذوقم خورد یه کم. شاید باید ذائقه‌هامون رو دوباره تربیت کنیم تا با شعارهامون هماهنگ باشه. خلاصه که مراسم به خوبی و خوشی الحمدلله برگزار شد. صیغه عقدشون خوانده شد و ما هم بار و بندیلمون رو جمع کردیم و اومدیم خونه. پسرک هم در طول مراسم کلی حرص داد و آبروریزی کرد. سه‌شنبه و چهارشنبه هم خونه بودیم. سه‌شنبه عصر وقت آرایشگاه داشتم. تصمیم گرفتم موهام رو روی پایه موی خودم هایلایت کنم. بعد چون از اوضاع و احوال اونجا بی‌اطلاع بودم می‌خواستم پنج‌شنبه صبح برم شهر خودمون آرایشگاه یه سشوار بکشم واسه ظهر جمعه! خداییش خل بودم‌ها!
خلاصه آرایشگره موهام رو مش کرد و بعد خودش گفت یه کمی نوک‌هاش رو کوتاه کنم و مرتب کنم که زد کلا موهام رو از بیخ و بن کوتاه کرد. خییییلی اعصابم از این کارش خورد شد. برای اینکه سشوار زدن 5شنبه براش راحت باشه برداشت به خوردترین حالت ممکنه موهام رو کوتاه کرد. الان موهام زیر مقتعه به هیچ صراطی مستقیم نیستند! خیلی عذابم می‌دن.
دیگه بعد از آرایشگاه با اعصاب داغون رفتم خونه. توی راه عروسمون زنگ زد و اصرار کرد که بیا همین‌جا آرایشگاه و من هماهنگ کردم و اینا که گفتم باشه.
فرداش هم گذشت و من همچنان حالم خوش نبود. پسرک هم این چندروزه اصلا باهام راه نمی‌اومد. سرماخوردگی مزخرف کوفتی هم مزید بر علت شده بود. روز سه‌شنبه سرظهر یهو گفت من برم بالا و هرچی من بهش گفتم نرو گوش نداد ادای گریه کردن در آوردم و به هیچ جاش حساب نکرد و رفت و ادای گریه کردن من تبدیل شد به 20 دقیقه مداوم گریه و ضجه و مویه کردن! کلا حالم بد بود.
تازه صبح چهارشنبه هم همسرجان زنگ زد و بابت این وام کوفتی که می‌خواد بگیره و پدر ما رو دو ماه آزگاره در آورده گفت که باید بیایی و به عنوان ضامن حتما همین‌جا امضا بدی که وسط اون واویلایی که ذهن من درگیرش بود خیلی اعصابم خورد شد و بهش گفتم نمی‌تونم. یعنی دو روز من مرخصی بودم بعد می‌دونه که واسه هفته بعد هم امکانش نیست که دیگه مرخصی بگیرم اون وقت می‌ذاره دقیقه نود می‌ره بانک بپرسه که بهش بگن باید ضامن حتما حضوری بیاد. عصر هم که اومد سر دو سه تا جمله که وجدانا الان یادم نیست چی بود با هم حرفمون شد و یه عالمه حرفهای تلنبار شده بعضا سنگین و سخت به همسرجان گفتم. البته اون هم یه سری حرف‌های تلنبار شده داشت من‌جمله اینکه چرا شما جریان آشنایی داداشت با خانمش رو زودتر به من نگفتید و چرا مبلغ تعیین شده مهریه رو جلوتر به من نگفتید و از این حرف‌ها. خوب من هم بهش گفتم برای اینکه تو بلافاصله زنگ می‌زنی و به مامانت همه چیز رو می‌گی و مامانت هم سریع تلفن به دست به همه خبر می‌ده و بحث مهریه یه چیزیه بین خانواده دختر و پسر و ربطی به بقیه نداره و این باعث حرف بردن و آوردن می‌شه و این اصلا به صلاح نیست. بعد هم بهش گفتم که تو فقط توی نقش پسر مامانت گیر کردی. تو فقط و فقط داری تلاش می‌کنی که رضایت اون رو به هر نحوی که هست کسب کنی و من و بچه‌ات و دیگران اصلا برات مهم نیستیم. اصلا ازدواج برای تو زود بوده و تو آمادگی به دوش کشیدن بار مسئولیت زندگی رو نداشتی. بعد هم براش فکت آوردم که ما الان یک ماهه که درگیر درست کردن جا و مکان برای مهمون‌ها هستیم تو یک دفعه هم از ما نپرسیدی که چکار دارید و تنها امکانی هم که وجود داشت رفتی دربست واسه خانواده خودت رزرو کردی (شوهر من توی همون اداره‌ای کار می‌کنه که بابام کار می‌کنه و این اداره تنها یک مکان اسکان توی شهر عروسمون داشت که اون رو هم شوهرم واسه خانواده خودش رزرو کرد).
خلاصه تمام این حرف‌ها زده شد و شب هم دوتایی از هم عذرخواهی کردیم و خوابیدیم اما ظاهرا واسه همسرم تموم نشده بود ماجرا!
خیلی طولانی شد ادامه‌اش را بعدا می‌گم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۵ ، ۱۴:۱۸
آذر دخت

امروز دوباره هی خارش مغزی گرفتم دلم می‌خواد بنویسم اما نمی‌دونم در باره چی؟
روزها داره برام سنگین می‌گذره. روابطم با همسرجان ظاهر خوبی داره اما توی دلم خیلی سرد شده. دلم می‌خواد دوباره گرم بشه اما نمی‌شه. نمی‌دونم باید چکار کنم. دلم می‌خواد دوباره خیلی دوستش داشته باشم. من زندگی‌ام با همسرجان رو با عشق شروع نکردم. قبول دارم. تصمیمم برای ازدواج با اون توی اون موقع از نظر خودم یه تصمیم عاقلانه بود. من ته دلم همیشه یه نفر دیگه رو به عنوان همسرم تصور کرده بودم. دوستش داشتم و از نشانه‌ها هم اینجوری برداشت می‌کردم که اون هم بهم فکر می‌کنه. اما اون هیچ وقت پاپیش نگذاشت و از این طرف من دائم زیرفشار خانواده‌ام بودم برای ازدواج که از هشت نه سالگی برام جهیزیه می‌خریدند و این اواخر خواستگارهای عجیبی مثل دیپلمه مغازه‌دار و نابینا و مطلقه برام پیدا می‌کردند و حتی وقتی می‌گفتم که نه می‌گفتند بیشتر فکر کن! یعنی از دید اونها برای من 27 ساله دیگه خیلی دیر شده بود و وقتش بود که به هر نحوی ازدواج کنم! من تصمیم گرفتم که به همسرجان بله بگم با اینکه فاصله بسیااااار زیاد فکری‌مون رو می‌دیدم و می‌دونستم. اما اون روزهای یه جورهایی با خودم لج کرده بودم. یادمه مامان و بابام با ذوق دنبال کارهای عقد بودند و هی این طرف و اون طرف واسه سفره عقد و سفارش چیزهای دیگه می‌رفتند و من حتی نا نداشتم که برم ببینم چی سفارش می‌دهند. شما بگون حتی یه کوچولو ذوق و شوق توی وجودم بود نبود. همش هم به خودم می‌گفتم اگه همه این کارها برای رسیدن به ف بود چقدر همه چیز عوض می‌شد.
اما بعد از همه اون اتفاق‌ها، بعد از اینکه با همسرجان عقد کردیم و یکی دو ماه گذشت من با تمام وجودم همسرجان رو دوست داشتم. قلب ساده من که توی تمام عمرم به صورت رسمی به کسی سپرده نشده بود و به جز اون دلبستگی ساده و یکطرفه به هیچ کس دیگری سپرده نشده بود، یکدفعه از شدت عشقی که نسبت به اون پیدا کرده بودم مملو شده بود و یادمه که از این شدت عشق ترسیده بودم و گیج بودم. اما نشد که از این عشق سرشار بشیم. عوامل خیلی خیلی مختلفی وجود داشت. اما من در رأس همه همسرجان رو مقصر می‌دونم. اون ذهن و تربیت سنتی‌اش که می‌گه محبت رو به زن نشون نده که پررو می‌شه. غافل از اینکه این فرمول اگر هم جواب می‌داده واسه همون زن سنتی بوده که مفری به جز شوهرش نداشته و جز اون کسی توی زندگی‌اش نبوده نه زن مستقل و متکی به خود امروزی. عشق من به همسرجان همون اندازه که عظیم و نو و غیر قابل مهار بود، به همون سرعت هم دود شد  و رفت هوا. الان حدود 5 سال و نیم از اون روزها می‌گذره و حس من به همسرجان خیلی کمرنگ شده. علت‌ها دیگه‌ای هم هست. اما اصل قضیه اینه که من این حال رو دوست ندارم. دلم می‌خواد بازهم گرم باشم نسبت بهش.
الان تمام عشق عالم توی قلبم نسبت به پسرک جمع شده. اما این خستگی روحی گاهی وقت‌ها اینقدر زیاد می‌شه که حوصله اون رو هم ندارم. این خیلی آزارم می‌ ده. فعلا همین.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۲۴
آذر دخت

تابستون شده و مهد پسرک خلوت. بعد از مدت‌ها امروز دوباره از رفتن امتناع می‌کرد. دلم دوباره هزار تیکه می‌شه. از فکر اینکه بچه‌ام می‌ره اونجا و تنهاست. رفیق فابریکش اسمش سبحانه. رفیق فابریک که چه عرض کنم: امسال دوبار زخمی اومد خونه با زخم‌هایی که جاش مونده روی دستش و صورتش و قبلش زنگ زدند از مهد که با سبحان دعواش شده و سبحان گاز گرفته. اما سبحان سبحان از زبونش نمی‌افته و عاشقشه. حالا دیروز ازش می‌پرسم سبحان اومده بود؟ (مامان سبحان معلمه) می‌گه نه، سبحان رفته دَدَر! بمیرم برای دلش. فکر می‌کنه هر کی نره مهد رفته دَدَر!
ماه رمضون هم که در گذره. من هفته اول رو گرفتم و فعلا مرخصی دارم. تا اینجاش که گذشته. انشالله تا بعدش هم خوب بگذره. همسرجان که دو روزه حسابی بداخلاق شده و اعصاب نداره.
البته یه بخشی از بی‌اعصابی‌اش مال این بود که مامانش زنگ زده بود بهش که حالم خوش نیست زیاد.
مادر همسرجان چند وقتی بود که از شهر خودشون نمی‌اومد خونه پسرها توی مرکز استان و از رفتار تمامی عروس‌ها شاکی بود که به حد کافی به ما احترام نمی‌گذارند وقتی می‌ریم خونه‌اشون. بعد هم حسابی شاکی بود که من خونه‌ای که توی مرکز استان داشتم رو زدم توی قباله عروس‌ها (سه تا عروس اول البته به ما دو تا آخری‌ها نرسید!) و حالا خودم خونه توی مرکز استان ندارم که اگر خواستم برم دکتر یا هر چی بیام توش مستقر بشم. بعد از کش و قوس‌های فراوان برادر دکتر همسرجان یه خونه خیلی نقلی خریده توی مرکز استان و قرار شده که این خونه در اختیار پدر و مادر همسرجان باشه که هر وقت که اومدند مرکز استان اونجا ساکن باشند.
حالا خونه در اختیارشونه و یه بار برای 10 روز اومدند که هم پدر همسرجان عمل آب مروارید رو انجام بده و هم قصد نمازشون هم درست باشه. توی مدتی که اونجا بودند (که همزمان با امتحانات بچه‌ها بود) پیش می‌‌اومد که یکی دو شب تنها باشند و بچه‌ها بهشون سر نزنند. ما هم که خوب راهمون دوره و همسرجان هم بعضی روزها ماشین نمی‌بره. خلاصه توی اون مدت مادر همسرجان صحیح و سالم بود و هی زنگ می‌زد که من حوصله‌ام سر رفته می‌خوام برم سر خونه خودم و درختهامون خشکید و اینا. حالا که رفتند شهر خودشون از فرق سر تا نوک پاش درد می‌کنه و می‌گه حالم بده.
می‌دونم که اینها همش روحیه و اون بنده خدا واقعا همه اینها رو حس می‌کنه. اما همسرجان من وقتی حس کنه که پدر و مادرش ناخوشند خیلی به هم می‌ریزه. حتی اگه بدونه که این ناخوشی الکیه. من واقعا نگرانشم. با توجه به اینکه سن پدرش هم بالا هست اگر خدای نکرده اتفاقی براشون بیفته همسرجان من از اونهاست که به هم می‌ریزه. به خصوص که به وضوح زمینه افسردگی رو داره. انشالله که خدا سایه‌اشون رو روی سر ما نگه داره.
فشار کاری فعلا یه کمی سبک شده. تا ببینیم کی دوباره موج کار ما رو با خودش می‌بره؟!

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۵۴
آذر دخت

توی تعطیلات اخیر یه نشد بزرگ رو شدنی کردیم با همسرجان و رفتیم مسافرت. وقتی توی دوران بارداری رفتم مشهد با اما‌م‌رضا عهد کرده بودم که دفعه دیگه که می‌یام بچه‌ام رو با پای خودش می‌گذارم توی صحن راه بره و توی اون مشکلاتی که برای پسرک پیش اومده بود من پیش امام‌رضا واسش نذر کرده بودم و توی این مدت نشده بود بریم نذرمون رو ادا کنیم. این بار خدا رو شکر که بالاخره جور شد و رفتیم. من دلم می‌خواست اولین سفر پسرک مشهد باشه که خدا رو شکر جور شد.
مسافرت ساده‌ای نبود. پسرک که تا به حال سفر نرفته بود مثل ندید بدیدها بود و می‌خواست دائم بیرون باشه و به گشت و گذار. هر بار که آسانسور توقف می‌کرد اگه دم لابی بود می‌گفت هورا و اگه توی طبقه که اتاقمون بود گریه و داد و فریاد داشتیم.
علیرغم اصرار من کالسکه رو نبردیم چون همه می‌گفتند که دست و پاگیره اما اگر برده بودیم واقعا خیلی تأثیر داشت. پسرک دائم می‌خواست بغل بشه و حتی ده قدم هم حاضر نبود پیاده بیاد.
توی هواپیما رفتنه خییییلی ترسید. من فکر می‌کردم که درکی از پرواز و بالا رفتن هواپیما نداره و از صدا می‌ترسه اما به محض اینکه هواپیما نشست دست زد و هورا کشید! یعنی فهمیده بود که ما بالاییم و هواپیما که نشست احساس امنیت کرد. تمام مدت پرواز روی صندلی‌اش ننشست و همش می‌خواست بیاد بغل. توی پرواز برگشت اما وقتی هواپیما بلند شد اومد نشست بغل من و به سه سوت خوابید تا وقتی که هواپیما نشست. اما قبلش چنان اعصاب من و باباش رو مورد عنایت قرار داده بود که فکر کنم اندازه دو سال پیر شدیم دو تامون!
روز اول موقع نماز مغرب پیش من موند و تا مکبر داشت اقامه رو می‌خوند چنان گریه‌ای سر داد و باباجونش رو طلب کرد که من قید نماز جماعت رو زدم. روز دوم باباش گفت تو بلد نیستی باهاش تا کنی و من نگهش می‌دارم که نتیجه‌اش باز شدن اون از نماز جماعت بود! روز سوم اما اجازه داده بود که باباش نماز رو بخونه.
کلا فوبیا داشت که ما رو گم کنه و می‌خواست که همه پیش هم باشیم و اون هم بغل باشه.
موقع نهار و شام هم که کلا بساطی داشتیم. هر بار باید با کلی شرمندگی عذرخواهی می‌کردیم بابت دوغ، نوشابه یا شربتی که پسرک روی زمین ریخته و وقت رفتن یه عالمه قاشق و چنگال و دستمال کاغذی رو از رو زمین جمع می‌کردیم. غذا هم که نمی‌خورد مثل آدم. اونجا هم بساط بغل کردن و غذا دادن توسط پدر به راه بود! ضمن اینکه روز قبل از رفتن ظاهرا یه ویروسی گرفته بود که کل سقف دهنش پر از آفت بود و خلاصه هر چی می‌خورد گریه زاری می‌کرد.
اما خوب خیلی هم خوش گذشت به من. اگر غرغرهای همسرجان ناله‌هاش بابت گرما و عرق کردن و خستگی از بغل کردن پسرک را فاکتور بگیریم به نظر من خیلی خوب بود.
همینکه پسرکم کلی تجربه جدید داشت خیلی جذاب بود. تجربیاتی که آرزوش را داشت شامل سوار اتوبوس و تاکسی شدن و آبشوری کردن! این آخری یعنی اینکه بره توی حوض‌های توی پارک‌ها که خوب خاطره تلخی هم ازش براش موند چون توی یک لحظه (واقعا یک لحظه یه اندازه 3 ثانیه) ازش غافل شدیم و افتاد توی یک حوض عمیق توی کوه‌سنگی. خیلی ترسناک بود. من یک لحظه سرم رو برگردوندم و وقتی جلوم رو نگاه کردم پسرک نبود! با کلی جیغ جیغ کردن دویدم سمت حوض و اونرو که داشت توی آب غوطه می‌خورد درش آوردن. بگذریم که یکی دو بار هم از دستم در رفت. حالا این وسط هم همسرجان وایساده و داد می‌زنه درش بیار دیگه!! بعد هم که درش آوردم سر پسرک داد می‌زنه که چرا رفتی افتادی توی حوض و دعواش می‌کنه. واقعا واکنش‌هاش توی این جور مواقع آدم رو ناامید می‌کنه!
خلاصه که درش آوردیم و لباس‌های خیس آبش رو عوض کردیم. از اون به بعد هم هرجا حوض می‌بینه می‌گه آبشوری بده!
همسرجان می‌گه که دیگه تا وقتی پسرک عاقل نشده نمی‌ره مسافرت. اما من که علیرغم همه دردسرها خیلی بهم مزه داده و احساس یه انرژی مضاعف می‌کنم توی خودم. مگه آدم انتظارش از یه مسافرت چیه؟
حالا دارم هی به خودم می‌قبولونم که امشب باید بلند شم واسه سحری! ای بابا اصلا آمادگی ماه رمضون رو ندارم. اصلا.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۵۲
آذر دخت

دیشب همسرجان باید می‌رفت مأموریت. ساعت 12:30 شب بلیط داشت. پاشو که از در گذاشت بیرون، پسرک به مدت 20 دقیقه یک نفس گریه کرد که اواخرش هستیریک شده بود. هیچ رقمه هم کوتاه نمی‌اومد.
من داشتم از خستگی می‌مردم. در حالت عادی من ساعت 11 دیگه باتری‌ام تمومه. حالا دیروز از صبح با کلی وعده و وعید و ناز خودم رو کشیدن از تخت اومدم بیرون. بعدش هم یه روز کاری پر از اعصاب خوردی با رئیس و همکارهایی که هرررررر کاری که انجام می‌دی و تحویل می‌دی، توش دنبال عیوب می‌گردن و پنج دقیقه نگذشته یه لیست بلند و بالا شامل کش اومدن عکس و بزرگ بودن فونت و جابه‌جا بودن کاما تحویلت می‌دن. بدون اینکه بگن دستت درد نکنه شیش ماه پدر صاحابت دراومده!
وقتی اومدم خونه از بس خسته بودم گفتم دو تا کنسرو لوبیا باز می‌کنیم می‌خوریم دیگه غذا نپختم. بعد همسرجان زنگ زد که می‌خوام مرغ بخرم. من هم یه آشپزخونه ترکیده داشتم. پاشدم آشپزخونه رو سر و سامون دادم. ماشین ظرف‌شویی رو خالی کردم. یه سری ظرف چیدم تو ماشین و یه سری قابلمه و فیلان شستم. بعد همسرجان اومد با مرغ‌ها. دیدم مرغ تازه است گفتم بزار شب خوراک مرغ بپزم.
دیگه تا مرغ‌ها رو شستم پسرک اومد پایین و بعدش هم باباش گفت که ببریمش اصلاح. چند وقتی بود که موهاش افتضاح بود. تا من مرغ‌ها رو بزارم بپزه و چهارتا هویج روش خورد کنم کلی نق زد که ددر.
بردیمش اصلاح و تمام مسیر من کالسکه رو هل دادم. توی سلمونی هم با اینکه بار سومش بود و دفعات قبلی خیلی خوب و بدون اعتراض نشسته بود این بار تا نشست زد زیر گریه و یه گریه جانسوزی کرد که بیا و ببین. نگو مرتیکه دفعات قبل هم می‌ترسیده اما جیکش در نمی‌اومده. دیگه آرومش کردیم و با لب و لوچه آویزون نشست و راحت اصلاح کرد. شکل آدمیزاد شد دوباره!
بعد دوباره برگشتیم و خونه و از یه جایی به بعد اومد بغل و خوب خسته شدم خیلی. تا رسیدیم رفتم سیب‌زمینی و رب ریختم توی مرغ‌ها و بعد دیدم نون نداریم. دوباره همسرجان بدبخت رو فرستادم بره نون بخره. تا من مرغ‌ها رو بسته‌بندی کنم همسرجان با نون اومد و برای صبحونه فردامون هم خاگینه درست کردم. دیگه شام خوردیم و کلی پسرک حرص داد. بعدش جمع کردم و بساط غذای فردا رو درست کردم و دیگه کمرم راست نمی‌شد و چشم‌هام باز.
خلاصه با همچین وضعیتی همسرجان ساعت 11:30 رفت و پسرک یه بند گریه و داد و بیداد و کتک‌کاری کرد که بابای عزیزش رو می‌خواد. هرچی هم می‌خواستم باهاش حرف بزنم بدتر می‌کرد.
دیگه تا ساکتش کردم شد 12 بعد هم گفت تلویزیون روشن کنیم و بشینیم خندوانه ببینیم. یه کمی خندوانه دیدیم و هرکاریش کردم نیومد بخوابیم. گفتم خودم برم توی اتاق که اون هم بیاد. دراز کشیدن همان و ساعت 2 با صدای بلند تلویزیون بیدار شدن همان! خوابم برده بود و پسرک هم روی مبل تنهایی خوابیده بود!
گذاشتمش سرجاش و خوابیدم. صبح هم دوباره با اشک و خون خودم رو از تخت کشیدم بیرون.

پی‌نوشت: این مامان‌هایی که همیشه از شادی و خوشی بچه‌داری می‌نویسن یا خیلی خوش‌شانسند که بچه به اون سادگی گیرشون اومده و هیچ سختی ندارند یا اینکه دروغ می‌گن! ما که هر تغییر بسیار کوچک توی روال زندگی هم کلی مکافات داره برامون!

پی‌نوشت 2: هیچ دوست ندارم که همیشه اینقدر خسته‌ام. خیلی بیشتر از توانم دارم از خودم کار می‌کشم. شاید برای بعضی این کار اینقدر سخت نباشه که همزمان شاغل تمام‌وقت باشند و خانه‌دار و بچه‌دار. اما برای من خیلی سخته. خارج از توانمه اکثر اوقات. اینهایی که می‌گن شاغلند و خونه‌اشون برق می‌زنه و رنگ‌به‌رنگ غذا و دسر و فیلان درست می‌کنند و همش هم شاد و خوشحالند و خوش‌اخلاق، یا سوخت جت دارند و توان هرکول یا اینکه دروغ می‌گن!

پی‌نوشت 3: شدیدا و اورژانسی به یه انقلاب توی روابط عاطفی‌ام با همسرجان احتیاج دارم. یه جایی وایسادم که دوست ندارم بگم کجاست.

پی‌نوشت 4: دلم یه خونه می‌خواد که اینقدر دوستش داشته باشم و اینقدر خوب باشه که حس کنم می‌خوام تا آخر خونه‌ام باشه. یه خونه دائمی و همیشگی. من تا حالا توی همچین خونه‌ای زندگی نکردم. تا 9 سالگی توی مأموریت بودیم و خونه نداشتیم. از 9 تا 17 سالگی توی خونه‌ای بودیم که بسیار بدمسیر بود و همش دلمون می‌خواست عوضش کنیم. از 17 تا 22 سالگی توی خونه‌ای بودیم که پدرم اصرار داشت خراب کنه و بسازه. از 22 تا 24 سالگی توی خونه‌ای مستأجر بودیم تا اون خونه ساخته بشه. از 24 تا 27 سالگی توی خونه تازه ساخته شده بودیم. اما من دوستش نداشتم. دلم می‌خواست برم مرکز استان زندگی کنم و به فکر ازدواج بودم. ازدواج که کردم فکر می‌کردم که آشیونه‌ام رو پیدا کردم برای زندگی بلندمدت توش برنامه می‌ریختم اما وقتی پسرک اومد به خاطر ترس از تنهایی و نیاز به کمک خانواده تصمیم گرفتم بیام نزدیک مامان اینا. تازه اتفاقاتی که برای پسرک توی اون خونه افتاد باعث شد اصلا ازش دلزده بشم. حالا هم که همسرجان می‌گه اینقدر اینجا (پیش مامان اینا) بمونیم تا بتونیم یه خونه بزرگتر بخریم و از اون خونه بریم. دلم یه خونه می‌خواد که هم بزرگتر باشه. هم جاش بهتر باشه. هم ارتفاع داشته باشه. در عین حال امکان اقامت برای سال‌ها رو برام فراهم کنه. اما هنوز نمی‌تونم خونه آرزوهام رو تصور کنم.

پی‌نوشت 5: می‌خوام ماشین بخرم! :)


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۴۰
آذر دخت

وای که چقدر من این روزها سرم شلوغه! اصلا وقت سر خاروندن که ندارم. بعد تازه بدیش اینه که هر چقدر هم کار می‌کنی باز هم کار هست و از حجمش کم نمی‌شه. برای ذهن من که عادتش به کارهای پروژه‌ای مهندسی در قالب فعالیت‌های کوچک شکسته شده است و عادت داره که یه فعالیت رو انجام بده، به اتمام برسونه و بره سراغ کار بعدی، عادت کردن به این کارهای روتین دفتری خیلی سخته. کارهایی که هیچ وقت تمومی ندارند و تازه هی زاد و ولد هم می‌کنند!

×××××××××××××××××××××

چند روز پیش یکی از دوستهای صمیمیم من رو توی گروه بچه‌های زمان دانشگاه اد کرد. راستش من بچه‌های زمان دانشگاه‌مون رو خیلی دوست نداشتم. به نظرم خیلی سطحی و بی‌مزه بودند (هم دخترها منظورم هست و هم پسرها). البته یه چندتایی‌شون بودند که ازشون بدم نمی‌اومد اما خوب اونها توی این گروهه نیستند اصلا و عنان اختیار این گروه هم به دست همون سردمداران بی‌مزگی و ابتذال هست. چیزی که ذهنم رو مشغول کرده اینه که اینها هنوز از اون دوران عبور نکردند! هنوز هم به همون شیوه‌های خودشون ادامه می‌دهند. هنوز فکر و ذکرشون نخ دادن به همدیگه است و پز دادن و قپی اومدن و کلاس گذاشتن! با وجود اینکه اکثرشون الان متأهلند و بعضا بچه هم دارند! دوران دانشگاه برای من خیلی دوره. انگار سال‌ها پیش بوده! بعد رفتارها و کارهایی که اون موقع به نظر من مبتذل و سطحی بوده الان ببین چه جوریه به نظرم! اما اونها چرا عبور نکردند از اون دوران؟ یعنی توی تموم این 8 - 9 سالی که از فارغ‌التحصیلی ما گذشته اونها کسای دیگری رو توی زندگی‌شون پیدا نکردند که براش کلاس بزارن؟! یه جورهایی دلم براشون سوخت. راستش چند سال پیش من به این نتیجه رسیده بودم که من زیادی خشک رفتار کردم توی دوران دانشگاه و اگر من هم مثلا توی اکیپ‌های اونها بودم بیشتر جوونی کرده بودم و بهم خوش گذشته بود. یعنی پیش خودم فکر می‌کردم اگر به اون دوران برمی‌گشتم جور دیگه‌ای رفتار می‌کردم. اما الان که اونها رو می‌بینم، از همینی که الان خودم هستم خیلی راضی‌ترم. من برام قابل درک نیست که یه آدم 31-32 ساله هنوز راه خودش رو پیدا نکرده باشه و هنوز گیج بزنه. اگر خودم در جایگاه اونها بودم قطعا آدم خوشحالی نبودم. البته که روحیات آدم‌ها با هم فرق می‌کنه و این نظر منه و شاید اونها خیلی هم از شرایط فعلی‌شون راضی باشند. به نظر من این خیلی مهمه که آدم‌ها بتونند به موقع خودش از یک برهه خاص از زندگی‌شون عبور کنند و توش نمونند.

××××××××××××××××××××××

پسرک این روزها بدقلقی‌های عجیب و غریبی می‌کنه. فکر می‌کنم به سنش ربط داشته باشه و در عین حال به اینکه من فرصت و توانش رو ندارم که وقت کافی صرفش کنم. همسرجان هم متأسفانه تمام کارهای اشتباهی که توی صفحات روانشناسی کودکی که دنبال می‌کنم والدین ازشون منع شدند رو تکرار می‌کنه. کاملا واضح و مشخص لج به لج پسرک می‌ذاره و راه به راه تهدید به کتک زدن. پسرک هم دیگه یه جورهایی قبولش نداره و این بیشتر همسرجان رو اذیت می‌کنه. و نکته دردناک ماجرا اینه که اون ذره‌ای هم در رفتار خودش ایراد نمی‌بینه و وقتی واکنش‌های پسرک رو می‌بینه بلافاصله من رو متهم می‌کنه که پسرک رو لوس کردم.
حقیقت اینه که تفاوت فرهنگی و تفاوت توی دیدگاه‌ها وقتی بحث فقط بین زن و شوهره قابل چشم‌پوشی و نادیده گرفته اما وقتی بحث به تربیت بچه و نحوه رفتار با بچه می‌رسه می‌تونه خیلی طاقت‌فرسا و آسیب‌زننده باشه.
نوع تربیت خانواده همسر خیلی از دید من ایراد داره. برادر بزرگ همسرجان، از روش سلبی استفاده می‌کنه. توی خونه‌شون نه کامپیوتر دارند، نه بچه‌هاش (که یکیشون امسال کنکوریه) موبایل دارند و نه هیچ ابزار تفریحی. واقعا من موندم که این بچه چجوری در کنار هم سن و سالاش می‌گذرونه. امسال هم که کنکور داره دائما جلوی اقوام و فامیل داره از درس‌نخون بودنش حرف می‌زنه و اینکه می‌خواد ببردش توی اداره خودشون به عنوان آبدارچی استخدامش کنه. اینقدر هم باهاش یکی به دو کرده که بچه ول کرده و رفته خونه پدربزرگ مادریش و گفته نمی‌یام خونه.
برادر بعدیش که دکتر هم هست و ماشالله درآمد ماهیانه‌اش خدا تومنه، عید امسال جلوی همه می‌گه که من دلم نمی‌یاد فرش گرون قیمتی که دارم رو پهن کنم چون بچه‌هام آدم نیستند و فرش رو خراب می‌کنند! حالا پسر بزرگش سال دیگه دیپلم می‌گیره! آیا این رفتار کار درستی است؟! آخه آدم اگه یه وسیله‌ای می‌خره اول باید واسه آسایش بچه‌اش باشه. مگه آدم از دنیا چی می‌خواد جز آرامش و راحتی بچه‌اش؟!
برادر بعدی دو تا دختر داره که یکی از یکی خجالتی‌ترند و کوچیکه با اینکه 6 سالشه هنوز به محض ورود به یه محیط شلوغ (محیط خانوادگی که همه رو می‌شناسه فقط شلوغه) دامن مامانش رو می‌چسبه و از ته دل زار می‌زنه.
برادر بعدی انقدر مثل همسرجان لج به لج پسر بزرگش گذاشته که پسرش دیو شده! یعنی هر کاری که بخوای انجام بده رو باید برعکسش رو بهش بگی. شدیدا لج‌باز و یک دنده و با اینکه امسال کلاس چهارمه هنوز هم لج‌بازی شدید داره.
همه‌ی جاری‌های من هم از دست رفتار همسرهاشون با بچه‌ها کلافه‌اند.

×××××××××××××××××××××××××

این مدت پست‌های صفحه Humans of New York خیلی دلخراش و ناراحت‌کننده بود. پست‌ها از یک بیمارستان تخصصی سرطان کودکان توی امریکا بود. با اینکه والدین بچه‌های مبتلا به سرطان اونجا خیلی از دردهایی که والدین ایرانی باهاش دست به گریبان هستند مثل فقر و نبود دارو به دلیل تحریم و در دسترس نبودن آخرین ابزار و تکنیک‌ها را تجربه نمی‌کنند ولی باز دنیا دنیا غم و اضطراب بود که توی چشم‌هاشون موج می‌زد. خیلی ناراحت‌کننده بود و من دائم به خودم می‌گفتم که نباید اینها رو بخونم اما دست خودم نبود. دلم می‌خواد یه دعای محال بکنم. اینکه هیچ بچه‌ای مریض نشه. کاش می‌شد.

×××××××××××××××××××××××××××

خیلی دلم می‌خواد یه کار ملموس و خوب بکنم. یه کاری که بازخوردش برام آنی باشه. یه کاری که بهم انرژی مثبت بده. کار الانم از این نظر ارضام نمی‌کنه. چون مراجعینم یه مشت آدم شکم‌سیر هستند با ماهی بالای 5- 6 میلیون درآمد که همه‌ی نگرانیشون دیر شدن نامه‌شون به فلان سفارت و صادر نشدن ویزای فلان کشور خارجی یا دیرفرستادن پول برای بچه‌های مفت‌خور خارج‌نشین‌شونه! همش هم خدا رو شکر دو قورت و نیمشون باقیه! چقدر من مراجعینم رو دوست دارم! به‌به! کارمند نمونه‌ام اصلا!

×××××××××××××××××××××××××××

چقدر هوا گرمه ای خدا. توی اردیبهشت رسیدیم به 35 درجه! خدا تیر و مرداد رو به خیر کنه!

×××××××××××××××××××××××××××××

کانال VahidOnline توی تلگرام رو پیدا کردم. چه حس خوبی داشت مثل برگشتن به دوران خوش گودر بود. یادش به خیر!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۲۸
آذر دخت

دیروز نمی‌دونم چم بود که هی می‌خواستم تریپ غمناک بردارم! دوره طوفان هورمونی این ماه هم رد شده بود و خیلی ربطی به اون نداشت.
بعد داشتم آرشیو یه وبلاگی رو می‌خوندم که داشت با یه افسردگی شدید دست و پنجه نرم می‌کرد و خوب من به انرژی لابه‌لای سطرهای وبلاگ‌ها معتقدم. یعنی یه عالمه انرژی منفی از وبلاگه بهم منتقل شد.
بعدش هم دارم یه کتابی می‌خونم از فریبا کلهر به اسم «شوهر عزیز من». کتابه اولش اصلا جذاب به نظر نمی‌اومد. یعنی از این مدل‌های جریان سیال ذهن و پیچیده نویسی و رفت و برگشت زمانی هست که یه کمی سخته ارتباط برقرار کردن باهاش. اما از وسطهاش خیلی جذاب شد. یعنی کلا حس می‌کنم قلم اول و وسطش یک کمی با هم فرق می‌‌کنه و اون قسمت‌های وسطش که شروع می‌کنه به قصه‌گویی خیلی جذابتره.
ماجراهای این کتاب‌ هم یه کمی من رو یاد خودم می‌اندازه. یعنی یاد اوایل ازدواج خودم و حسی که نسبت به اون موقع‌ها دارم. حس اینکه یه زمان‌هایی هست که اگه از دست برن دیگه نمی‌شه جبرانشون کرد و یه خاطره‌هایی که دیگه هیچ وقت از ذهن آدم پاک نمی‌شن.
خلاصه که خوندن کتابه هم مزید بر علت شد که بنده حسابی گریه لازم بشم.
دیروز به مناسبت روز زن گذشته یه جشن گذاشته بودند توی محل کار مخصوص خانم‌ها که بنده نرفتم چون حسش رو نداشتم. بعدش هم وقتی از سرویس پیاده شدم رفتم یه پیاده‌روی طولانی که خوب مطابق معمول که آدم حالش خوش نیست هی هم بلاهای عجیب و غریب سرش می‌یاد دو سه تا آدم بیخودی سر راهم پیدا شدند و یکی از این بچه‌های کار بهم کنه شد که بدتر حالم رو گرفت.
اومدم خونه و غذا رو آماده کردم و نشستم چند تا فصل از کتابه رو خوندم و بعد نشستم یه شکم سیر گریه کردم. به حدی که چشمام باد کرد اندازه گلابی!
بعدش حالم بهتر بود که همسرجان اومد با یه عالمه خیار و گوجه و اینکه رئیسمون فردا نوبتش بود که صبحانه بیاره. بعد گفتم من ماشین ندارم من هم گفتم که من میارم. اونوقت همیشه اینها آش و هلیم از این چیزها می‌گیرن واسه صبحانه این دفعه همسرجان خواستند تنوع بدند. خلاصه که شستن و خشک کردن و خیار و گوجه‌ها دست من رو بوسید و من هم راستش خیییللللی زورم گرفت که بابت نوبت یه نفر دیگه من باید وایستم بشورم و خشک کنم. حالا خواستی پاچه‌خواری بکنی دیگه تنوع دادنت چی بود! من همین شام درست کردن و بعد صبحانه و نهار سه نفر رو آماده کردن هر روزه کلی انرژی ازم می‌بره دیگه می‌خوام همکارهای همسر کوفت بخورن که من براشون خیار و گوجه بشورم!!!
خلاصه که دلگرفتگی عصر و یادآوری خاطرات بسیار شاد!! اوایل ازدواج دست به دست هم داد که حسابی خوش اخلاق بشم یه کمی همسرجان رو شستشو بدم! بعدش هم خوب شدم!

پی‌نوشت: فریبا کلهر نویسنده خوبیه. من در دوران نوجوانی کتاب‌های کودک و نوجوانش رو خونده بودم و اونها رو دوست داشتم (هوشمندان سیاره اوراک و مرد سبز شش هزار ساله و سالومه و خرگوشش و ....) اما این اولین کتاب ژانر بزرگسالش بود که خوندم. البته من هنوز به آخر کتاب نرسیدم اما همین که توی این برهوت داستان ایرانی خوب و استخون‌دار بتونی 20 صفحه داستان پرجاذبه بخونی خودش خیلیه.

پی‌نوشت 2: قدر ماه‌های اول ازدواج رو بدونید. خاطرات و حرف‌های اون موقع هییییچ وقت از ذهن آدم پاک نمی‌شه. هیییییچ وقت. چه خوبها و چه بدها. فرصت‌های اون موقع هم هیچ وقت تکرار نمی‌شه.

پی‌نوشت 3: خوش به حال اونهایی که عشق رو تجربه کردند. خوش به حال اونهایی که عاشق شدند و عاشقی کردند و با عشقشون ازدواج کردند و عاشق موندند سالیان سال در کنارش زندگی کردند. خیلی غمگینم که چنین تجربه‌ای تو زندگی‌ام نداشتم. خیلی. اما اصلا چند نفر چنین شانسی داشتند؟

پی‌نوشت 4: بعد از اون حال بد عصر، چلوندن پسرک توی بغلم خیلی حالم رو خوب کرد (هر چند که سی ثانیه هم نشد مدتی که بهم اجازه این کار رو داد).  خدا همه بچه‌ها رو برای پدر و مادرهاشون حفظ کنه و دامن همه منتظران رو هم سبز کنه و پسرک من رو هم در پناه خودش حفظ کنه. اگه نداشتمش زندگی برام خیلی سخت بود.

پی‌نوشت 5: دلم برای بچه‌های کار خیلی می‌سوزه و در عین حال دلم هم نمی‌خواد هیچی پول بهشون بدم. دیروزیه وقتی دید ازش چیزی نمی‌خرم چون دم یه قنادی بودیم گفت برام شیرینی بخر اما اعصاب توی قنادی رفتن و خریدن رو هم نداشتم. در ضمن یه کمی هم پررو بود به نظرم. من فقط نگران میزان خشمی هستم که این بچه‌ها توی دلشون ذخیره می‌کنند از رفتار امثال ماها. کاش کمتر از این برخوردها داشتیم باهاشون. من همیشه سعی می‌کنم که خیلی مهربون باشم باهاشون و اگه خوراکی چیزی داشته باشم همراهم بهشون می‌دم اما خوب همیشه که آدم سرحال نیست. خیلی وقت‌ها آدم حوصله بچه خودش رو هم نداره. خیلی‌هاشون هم بی‌ادبند و اگه چیزی ازشون نخری فحش می‌دن! تازگی‌ها توی شهر ما خیلی زیاد شدند. من دلم برای اون بچه‌هایی که با داروی خواب‌آور می‌خوابونشون و اونها هم یه جوری با صورت‌های رنگ‌پریده می‌خوابن انگار که مردند خیلی کبابه. همش ذهنم می‌ره پیش اینکه این بچه‌ها چه سرنوشتی دارند. زمانی که باید مشغول بازی و شیطنت و یادگیری باشند رو توی خواب مصنوعی طی می‌کنند. خیلی‌هاشون هم بچه‌های دزدیده شده هستند. چقدر سرنوشت‌ آدم‌ها با هم فرق می‌کنه.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۵ ، ۱۱:۰۳
آذر دخت

هفته پیش یه بحران روحی حسابی رو پشت سر گذاشتم. از اون حالتهایی که انگار همه بدبختی های دنیا روی سرت خراب شده. پسرک از بسکه بهم گیر داد اعصابم رو خورد کرده بود. سر کار هم که به قدری سرم شلوغه که روزها له و لورده میام خونه. انگار به خاطر این دو هفته تعطیلی دنیا می خواد زیر و رو بشه! هر کسی می رسه یه کاری برای ما جور می کنه! همسرجان هم که... هیچی ولش کن. اصلا یادم رفته چی شد که اینقدر حالم بد شد. بخوام دوباره فکر کنم اعصابم به هم می ریزه. کلا اگه این همسرجان پنج شنبه ها هم بره سر کار برای من بهتره. تحمل این پدر و پسر با هم دیگه خیلی سخته! چون دوتاشون عین هم هستند و با هم نمی سازند. در آن واحد یکیشون رو می شه تحمل کرد اما دو تاشون با هم خیلی سخت می شند!
بحران که طی شد شروع کردم به ملامت کردن خودم. حقیقت اینه که من خیلی ناشکرم. هر بار که ناشکری می کنم کافیه یادم به دو سال پیش این موقع ها بیاد. حتی کوچکترین یادآوری اون روزها هم تنم رو می لرزونه. چه روزهای سختی بود. چه روزهای سختی. خدا نصیب هیچ کسی نکنه.
این روزها دوباره خیلی ذهنم درگیر این موضوع شده که آیا بچه دار شدن کار درستی هست یا نه. منظورم واسه کسی مثل من با روحیات منه. من می دونم که خیلی ها زندگی و آینده خودشون رو بدون وجود بچه ها نمی تونند تصور کنند. اما برای آدمی با روحیات من شاید راه های دیگری وجود داشته باشه. من خیلی زیاد به قبول کردن سرپرستی بچه های بی سرپرست فکر می کنم. اگر همسرم و خانواده اش در این زمینه باهام همراهی می کردند، حتما در مورد بچه ی بعدی یک بچه رو به سرپرستی می گرفتم. اما متأسفانه این هم جزو مواردیه که مطمئنم نمی تونم حتی بهش فکر کنم.
الان که قانون به نحوی تغییر کرده که به دخترهای مجرد هم اجازه می دهند سرپرستی یه بچه رو قبول کنند اگر مجرد بودم هم حتما یه بچه رو به سرپرستی قبول می کردم.
کاش حوصله و وقتش رو داشتم تا ماجراهای بسیار جالبی که سر کار می افته رو یه جوری تغییر می دادم که شناخته نشم و بعد می نوشتم! آخه همکاری دارم که مثل خودم خوره اینترنته و امکان کشف کردن اینجا براش وجود داره. در نتیجه دوست ندارم که جوری بنویسم که واضح باشه. کار فعلی خیلی استرس داره اما خیلی هم سرگرم کننده است و هر روز یه ماجرای جدید پیش میاد! یه جورهایی خوش می گذره. اگر رئیسمون یه کمی منطقی تر بود خیلی بیشتر خوش می گذشت. امییدم به آینده است و تغییر و تحولات.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۰۴
آذر دخت

قراره یه متن تخصصی رو ترجمه کنم اما هرچی می‌شینم سرش نمی‌تونم تمرکز کنم. این جور وقتها یه جور خارش مغزی می‌گیرم انگار که به هیچ نحوی آروم نمی‌شه. تنها راهش اینه که یا یه متنی بخونم که خیلی خوب باشه و ذهنم رو درگیر کنه که خارشم از بین بره یا اینکه باید بنویسم درباره اون چیزی که ذهنم رو به خارش انداخته.
از اونجایی که این روزها مطلب قابل خوندن خوبی توی وبلاگ ها پیدا نمی شه و وبلاگ ها خیلی دیر به دیر یا هرگز آپ می‌شن باید بنویسم دیگه!
از این جور نوشتن خوشم نمیاد. اینکه ندونی از چی میخوای بنویسی. وقتی بی حوصله ای. اینقدر بی حوصله که حس استفاده از نیم فاصله رو هم نداشته باشی! در ضمن می دونم که دوباره کار به غرغر کردن ختم می شه. دقت کردی چقدر وقته که این وبلاگ فقط با غرغر آپ میشه. حق دارید اگه از خوندنش حالتون بد بشه!
می دونم چرا ذهنم درگیر شده. آخر هفته مزخرفی داشتم. همش تقصیر بهم ریختگی های هورمونیه. از خود هورمونیم خوشم نمی یاد یه ذره بیش از حد واقع بین می‌شه. می شینه گذشته ها رو شخم می‌زنه. لیست بدبختی‌ها رو می‌کشه بیرون. و بعد به جبران بدبختی‌ها به تنها خوشبختی موجود اخم می‌کنه و باهاش بداخلاقی می‌کنه. دلم خیلی گرفته که پنج‌شنبه پشت کردم به پسرک و خوابیدم و اون دستم رو گرفت کشید و من داد زدم سرش که باید بخوابی و اون خوابید! از خودم متنفر می‌شم این جور وقت‌ها.
نمی‌ونم ماجرا چیه. مشکل از کجاست. بعضی وقت‌ها واقعا خودم هم نمی‌فهمم چه مرگمه و بعد انتظار دارم که همسرجان بدونه. این قدر عصبانیم که این جان دنبال همسر هم به سختی تایپ می‌شه!
فکر می‌کنم اینکه نمی‌دونه باید چکار بکنه از اینجا ناشی می‌شه که من رو به اندازه کافی دوست نداره. حس می‌کنم اصلا حاضر نیست وقت و احساس صرفم کنه. فکر می‌کنم با خودش می‌گه اگه زنم همسر خوبیه که داره درست و سر موقع کار می‌کنه که فبها. اگر نه اگه بی‌حوصله است و یه جای قضیه می‌لنگه زیاد انرژی صرفش نکنم پس!
من کلا آدم مغروریم. برای هیچ چیزی حاضر نیستم منت کسی رو بکشم. باید بمیرم تا از کسی بخوام که کاری برام انجام بده یا کمکی بهم بکنه. اما انتظار دارم در مورد همسرم اینجوری نباشه. بعضی وقت‌ها دلم می خواد ناز کنم براش. دلم می‌خواد که اون هم نازم رو بکشه. مثلا اگه رفتیم بیرون و حرفمون شده بعد اون بگه بستنی می‌خوای و من می‌گم نه. بعد اون بلافاصله سر خر رو کج نکنه طرف خونه. بگه نه باید بخوای. بره اصلا خودش بخره. باید خودش بدونه!
یا مثلا اگه یه تغییری توی ظاهر خودم می‌دم یا ظاهر خونه بفهمه. ای داد که اصلا انگار نه انگار. اوایل می‌گفتم خوب نمی فهمه! همون ایراد دید تونلی مردانه و اینها. ولی بعد دیدم که انگار می فهمه. چطور در مورد همکار زنش می فهمه که رفت دستشویی و برگشت رنگ روژ لبش فلان شد و سایه چشمش بیسار!
حالا منظورم فقط به خودم هم نیست ها. مثلا یه تغییر عمده توی خونه می‌دم. مثلا چند وقت پیش یه تخته یادداشت خریده بودم برای روی یخچال کلی هم چیز روش نوشته بودم. مثلا یه ماه بود اصلا نگفت این چیه. بعد داداشم اومد دو تا شکلک کشید روش همین طور بی مقدمه می پرسه اینا چیه! پس اگه تا حالا دیده بودی چرا صدات در نمی‌یومد!
یا پنج‌شنبه اعتصاب کردم واسه شام غذا نپختم. بعد ذهن احمقم کلی هم راه حل آماده کرد که وقتی گفت شام یا می‌گم زنگ بزنیم پیتزا بیارن یا همبرگر یا اصلا می‌گم خودم ذرت مکزیکی درست می‌کنم! بعد تا ساعت 10 شب به روی مبارک نیاورد. بعدش هم رفته یه تیکه نون خشکه آورده سق می‌زنه به من هم می‌گه می‌خوای! آی دلم می‌خواست لهش کنم که اینجور وقت‌ها بی‌محلی می‌کنه. ازش پرسیدم الان که به روت نمی‌یاری که من فکر غذا نکردم نمی‌فهمی یا خودت رو می‌زنی به نفهمی؟ می‌گه هیچ کدوم. فکر کردم دیر غذا خوردیم می‌خوای شام نخوریم! اگه من رو بشناسید که چقده شکمو ام و چقده این شام های بی‌دغدغه چهارشنبه و پنج‌شنبه برام مهمه می‌فهمید که چقدر حرفش جفنگ بود. همین که من رو نمی‌شناسه و این بزرگترین دلخوشی‌های هفته من رو نمی‌شناسه خودش جای اما و اگر داره!
پنج شنبه دلخور بودم کلا. بعد کجاش زدم زیر گریه؟ اونجایی که فکر کردم ما نمی‌تونیم بشینیم با هم یه فیلم ببینیم بعد توی صحنه‌های فلانش فلان کنیم! معضل بزرگی بود نه؟ اما از کجا رسیدم به اینجا؟ از اونجا که فکر کردم رکوردمون خیلی افتضاحه. ماهی حداکثر یک بار! بعد فکر کردم دیگران چکار می‌کنند؟ بعد یادم اومد به یه دوستی که راهکارش با شوهر گیگش، دیدن فیلم بود. بعد روضه خوندم برای خودم که حتی فیلم هم نمی‌تونیم با هم ببینیم! بعد گریه کردم و دل پسرک کوچولوم رو ناآروم کردم. لعنت به من!
بعد هم زدم به صحرای محشر دوباره و نشستم توی اینستا ف رو سرچ کردم و پیداش کردم کلی هم عکس داشت. اما پیجش پرایوت بود و من عمرا برای کسی درخواست دوستی بدم. اونم هیچی. اما از این حرفها گذشته خیلی وقته ف هم برام کمرنگ شده. خیلی گذشته از اون روزها. خیلی.
بعد الان کلا حسم چیه؟ حس می‌کنم از یه دنیای بی‌محبت می‌یام. له شدم انگار. دلم می‌خواد یکی دوستم داشته باشه. همین.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۴ ، ۱۳:۱۵
آذر دخت

امروز خونه ام. دوباره فصل هجوم ویروس ها شد و پسرک ما هم مبتلا. مامان و داداش هم گرفتند ایضا همکارم سر کار. طبق اطلاعات پزشکی که پس از مدت ها برنامه های پزشکی تلویزیون نگاه کردن کسب کردم، توی این فصل از سال فقط ویروس آنفولانزای فصل هست که فعال می شه و در نتیجه این یکی رو میشد با واکسن آنفولانزا جلوش رو گرفت. این رو می نویسم که انشالله سال دیگه یادم باشه و واکسن رو حداقل به پسرک بزنم و از سرماخوردگی خفیفی که با زدن واکسن می گیره نترسم.

************************

حالم خوش نیست زیاد. دوباره حس می کنم یه چیزی به خودم بدهکارم. برای تولدم هیچ کار جالبی برای خودم نکردم. همسرجان که طبق معمول با بی برنامه ترین حالت ممکن عمل کرد و عصر روز نهم با یه ماساژور و یه بلوز توی کیسه پلاستیکی اومد خونه. بلوزش خوب بود اما ماساژور اصلا به کارم نمی یاد چون خودش خیلی سنگینه و دست هرکول می خواد که بلندش کنه و در ضمن با این فضولی که من فعلا توی خونه دارم و حتی دستشویی رو هم می خواد خودش به جای من بره من نمی دونم کی ممکنه بتونم با ماساژور کار کنم بدون اینکه سردرد عصبی بگیرم. اگر همچین فرصتی دست بده هم من ترجیح می دهم وقتم رو صرف کارهای بسیار مهمتر موجود توی لیست دور و درازم بکنم!

حالا دلم می خواد یه هدیه خوب و حسابی برای خودم بخرم. دارم هنوز بهش فکر می کنم. دوباره توی پول خرج کردن خسیس شدم. باید یادم بیفته که برای چی دارم پول در میارم. باید یادم به خودم بیفته.

********************

خیلی دلم می خواد دوباره یه رژیم سفت و سخت بگیرم. خیلی. اما رژیم گرفتن و گرسنگی کشیدن اعصاب و انرژی می خواد که فعلا ندارم.

**********************

عموم داره بعد از 7 سال از کانادا می یاد ایران و 20 روز هم می مونه. فعلا هم بابای ما سر از پا نمی شناسه و کل برنامه ریزی خانواده را به فنا داده من جمله بعدازظهرها که پسرک من رو از مهد میاره. چهارشنبه باهاش حسابی بحثم شد. من اصلا درک نمی کنم چرا آدم باید برنامه نزدیکان خودش رو فدای کسانی بکنه که سالی یه تلفن هم برای حال و احوال به آدم نمی زنند. دارند میان قدمشون به چشم. اما اینکه ما کار و بار زندگی رو قربانی گردش و تفریح اونها بکنیم خیلی زور داره. بابا هم طبق معمول جبهه گرفته که شما اصلا با خانواده من لجید! انگار مثلا ما برای خانواده مامان تخم دوزرده می کنیم! گور بابای همشون! والله! کدومشون دو گرم بار از روی دوش ما برداشتند که حالا ما براشون کاری بکنیم. خدا شاهده هیچ کدوم تا حالا نه مالا و نه جانا و نه احساسا هیییییچ کاری واسه ما نکرده اند. حالا هم تنها انتظار ما ازشون اینه که شر بهمون نرسونند! والله!

***************************

دلم می خواد writing و speakingام رو توی انگلیسی تقویت کنم. سرکار خیلی بهشون نیاز دارم. فعلا از سطح reading و listening ام راضی ام. اما از اون دو تا نه. نمی دونم راهکار درستش چیه. یه مدتی یه کلاس می رفتم که کتاب 504 رو درس می داد اما در کنار اون یه روش خیلی جالبی داشت که وادارمون می کرد با کلمه های هر درس جمله بسازیم و یه متن خلاق بنویسیم با استفاده از همون کلمات. خیلی مفید بود. اما می دونم که دیگه برگزار نمی شه به اون شکل و من هم وقتش رو ندارم. اون موقع مجرد بودم که اون کلاس رو می رفتم. حالا یه سرم و هزار سودا. دارم دنبال راه حل خوب می گردم.

**************************

دلم می خواد اینقدر ذهنم تخلیه بشه و افکارم منظم باشه که اینجا پست های موضوع دار بنویسم نه مثل این پست تخلیه افکار. اما فعلا که امکانش نیست.

****************************

عمرم داره از دستم میره. دلم می خواد از این نیروی جوانی که دارم حداکثر استفاده رو ببرم. توی این کلاس آلمانی که می رم قشنگ حس می کنم که چقدر توان یادگیری و تمرکزم به نسبت چند سال قبل تحلیل رفته. مطمئنم که چند سال بعد از الان هم اوضاع خرابتر میشه. باید تا می تونم از فرصت استفاده کنم.

*************************

چهارشنبه که اربعین بود همسرجان تنها رفت ولایتشون برای پخت شله زرد. از آخرین باری که رفتیم ولایت همسرجان، یعنی واسه تاسوعا و عاشورا، ظاهرا عروسها یک سری اعمال ناشایست انجام دادند که مادر همسرجان فعلا ویزای ولایت را برامون باطل کرده و گفته که هیچ کدوم از عروسها حق ندارند پاشون را اینجا بگذارند. ای داد و بیداد. چه سعادتی از ما دریغ شد! خلاصه که برای اربعین فقط همسرجان من و برادر شماره یک، دو تا قندعسل مامان، رفتند بدون همسرهاشون. این هم یه دوره ای هست و دوباره روادیدمون با شکوه و جلال صادر می شه، نگران نیستم!

**************************

آخیش. جدی یه نفس راحت کشیدم یه کمی این فکرها تخلیه شد!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۴ ، ۱۳:۵۸
آذر دخت