آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

بایگانی

۳۲ مطلب با موضوع «همسرجان» ثبت شده است

خوب امروز بیست وهفت اسفند نود و هفته و من یه کمی دیگه تلاش کنم می‌تونم بگم که یه ساله اینجا ننوشتم!
اون روز که نوشتم خیلی غمگین بودم. حق داشتم. خیلی زیاد. توی زمان‌های زیادی از این سال هم خیلی غمگین بودم. حال و احوال و وقایعی که اتفاق افتاد در کنار افسردگی بعد از زایمان دست به دست هم دادند که حالم خیلی بد باشه. در زمان‌های متوالی فکر خودکشی توی سرم تکرار می‌شد. شدیدا تکراری و آزاردهنده. دوبار به قدری تمایلش شدید بود که خودم رو هم ترسوند. الان برگشتم سر کار. از اون بطالت و گرفتاری توی خونه راحت شدم و حالم خیلی بهتره. فعلا بابت سر کار اومدن به قدری شکرگزار و شادم که اصلا نمی‌فهمم قبلا چرا اینقدر غر می‌زدم که از اینجا متنفرم. البته که مطمئنم شش ماه دیگه دوباره به شکر خوردن می‌افتم و از کارم متنفر می‌شم! :)
شرمنده‌ام که از تولد پسرچه نازنینم اینجا چیزی ننوشتم. پسرچه شیرینه و عزیز. خدا حفظش کنه. بچه نسبتا آرومیه. باهوش‌تر از پسرک و سهل‌مزاج‌تر. خودش را با مشکل کم‌شیری من وفق داد و  با هر مرارتی که بود سینه گرفت و شیر خودم رو خورد. اتفاقی که سر پسرک من بابت اتفاق‌ نیفتادنش خون گریه کردم. البته با سر کار اومدنم خیلی مشکل ایجاد شده چون ایشون به هیچ عنوان علاقه‌ای به شیشه شیر ندارند و الان فقط فاصله شب تا صبح که پیشش هستم شیر می‌خوره و خوب این خیلی کمه و من عذاب وجدان دارم. هنوز هم بلد نیست با لیوان شیر بخوره و شیر خودم هم که اصلا اینقدر کمه که دوشیده نمی‌شه. در ضمن حضرت آقا از وقتی که دندون درآورده چنان گازهایی می‌گیره که جیغ من رو در میاره!
اما در کل نوزاد ساده‌تری بود از پسرک. روز اولی که آوردیمش خونه گذاشتمش روی تخت و کنارش خوابیدم و دو ساعت بعد با صدای دلنشین بارون و با تعجب تمام از خواب بیدار شدم که عه این هنوز خوابه! از بسکه پسرک نوزاد نیم ساعت به نیم ساعت بیدار بود و شیر می‌خواست و در فاصله‌ای هم که شیر نمی‌خواست من داشتم با رنج و مرارت شیر می‌دوشیدم. حیف که من خودم خیلی خوب نبودم که از وجودش لذت ببرم. یکی از دلایل شدید ناراحتی ام اون ماه‌های اول این بود که شدیدا عذاب وجدان داشتم بابت به دنیا آوردن پسرچه. می‌گفتم با این اوضاع مملکت اشتباه کردم. اما الان با خودم فکر می‌کنم اگه پسرچه به دنیا نیومده بود، یه چیزی توی وجودم کم بود. یعنی مادری‌ام کامل نشده بود. وجود پسرچه به من فرصت داد که چیزهایی که زمان پسرک، یا به خاطر شرایطی که براش پیش اومد، یا به خاطر بی‌تجربگی خودم، یا به خاطر اخلاقیات خاص پسرک فرصت تجربه کردنش رو پیدا نکردم، این بار تجربه کنم و خوب واقعا بابتش شکرگزارم .
سال سختی رو گذروندم (البته فکر کنم همه گذروندند توی این مملکت) متاسفانه چشم‌انداز مثبتی هم پیش رومون نیست. امیدوارم اوضاع درست بشه. درست که نمی‌شه اما امیدوارم قابل تحمل بشه.

راستی لاتاری ثبت نام کردم! خیلی احمقانه امیدوارم که ببرم. حالا اگه ببرم آیا ترامپ می‌ذاره بریم؟ آیا حالا که ارزش پولمون از پهن کمتر شده می‌شه ثابت کنم که قدرت یک سال زندگی در امریکا را دارم. اصلا می‌تونم برم اونجا؟ با دو تا بچه کوچیک؟ اصلا نمی‌دونم اما باز هم امیدوارم ببرم. داشتن یه امید اینجوری هر چند احمقانه و نشدنی این روزها خیلی لازمه!

زندگی‌مون خیلی تغییر کرده. حالا دیگه اومدیم مرکز استان زندگی می‌کنیم. مامان اینها هم همین‌جا نزدیکمون خونه خریدند. چیزی که سالیان سال دوست داشتم انجام بشه و خوب الان خیلی مطمئن نیستم که بهتر شده یا نه! چون از محل کارم که دورتر شدم و خوب شرایط سخت‌تر از اون موقع است که با مامان اینها یک طبقه فاصله داشتیم.
مامانم بالاخره قبول کرد که بازنشسته بشه و الان پسرچه رو نگه می‌داره. خیلی شرمنده‌اش هستم و می‌دونم که ته دلش راضی به این کار نبود. حالا که بعد از روزهای سخت افسردگی برگشتم سر کار و می‌بینم چقدر توی روحیه‌ام تأثیر مثبت داشته و از فکر و خیال دری‌وری کردن جلوگیری می‌کنه، بیشتر عذاب وجدان دارم بابت مامانم. امیدوارم زودتر شرایط یه جوری بشه که بتونم پسرچه رو بذارم مهد تا مامانم حداقل ساعاتی در روز رو آرامش داشته باشه.
اوضاع با همسر خیلی نوسان داره. خیلی دلم می‌خواد بتونم رابطه را باهاش ترمیم کنم و ببخشمش اما خیلی سخته. می‌دونم که ارتباط مثبت ما با هم چقققدر در روحیه و آینده پسرک تأثیر داره. اما خوب خیلی سخته. شاید امسال بزرگترین آرزو و دعام بعد از سلامتی برای همه‌مون این باشه که بتونم رابطه‌ام را با همسرم ترمیم کنم.
پدر و مادر همسر هم روزهای سختی را می‌گذرونند. پدرش علاوه بر مشکل کمر که داشت دچار فراموشی (آلزایمر؟) شده. راستش مطمئن نیستم آلزایمر باشه. البته یه سابقه فامیلی قوی دارند اما من بیشتر فکر می‌کنم که مشکل پدر همسر، افسردگی و فراموشی ناشی از اون هست. مشکل کمر و ایراد جدی در راه رفتن ایشون منجر شد به اینکه امکان فعالیت ازش گرفته بشه و خونه‌نشینی حسابی افسرده‌اش کرده. ضمن اینکه به طور متناوب سکسکه‌ی مزمن سراغش میاد که هیچ دلیلی براش پیدا نکردن و خلاصه حسابی کلافه و افسرده است. مادرشوهر هم که در حالت عادی حوصله‌ی هیچ کس و هیچ چیزی رو نداره این موضوع هم کلافه‌اش کرده و خلاصه که روزهای خوبی ندارند. امیدوارم هر چه زودتر آرامش و سلامتی سراغشون بیاد.
دلم می‌خواد خاطره‌ی تولد پسرچه رو بنویسم. یه کمی هم نوشتم اما باید یه موقعی باشه که خلوت باشم و ذهنم پراکنده نشه. این روزها سر کار خیلی شلوغیم که البته برای من یه جور تراپیه. اما فرصت هیچ کاری به آدم دست نمی‌ده. حالا که دارم می‌نویسم امروز هییییچ کس نیومده سر کار به جز من. مصداق کامل حسنی که جمعه‌ها می‌رفت مکتب! منم از خلوتی استفاده کردم و حالا دارم می‌نویسم.

راستی سر کار رئیسمون هم عوض شده و به جای اون رئیس مقرراتی سخت‌گیر قبلی که اجبارا بازنشست شد، یه رئیس جوان و خوش‌فکر داریم الان که فکر کنم حضور اون هم باعث شده یه کمی محیط دوست‌داشتنی‌تر بشه. فکر کن زوری می‌گفت نمی‌خواد دیگه امروز و فردا بیایید سرکار اما من که هم به مرخصی‌هام احتیاج دارم و هم اینکه اگه بمونم تو خونه دوباره اخلاقم خراب می‌شه چش سفیدی کردم اومدم!

امیدوارم دوباره زود بیام بنویسم. این مدت چند تا کامنت گرفتم از کسانی که منتظر بودن دوباره بنویسم. جدی خیلی خوشحال شدم که کسی اینجا رو می‌خونه. ماچ به لپتون خلاصه.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۷ ، ۱۲:۰۱
آذر دخت

دلم می‌خواد خاطره‌ی زایمانم رو بنویسم ثبت بشه اینجا. اما چون ذهنم آشفته است شاید متن یه کمی پراکنده بشه دیگه.
پسرچه دوم اردیبهشت به دنیا اومد. همین تاریخ نسبتا رند باعث شده بود بیمارستان به طرز وحشتناکی شلوغ باشه و کیفیت خدماتشون افتضاح.
صبح ساعت پنج قرار بود از خونه بریم به مرکز استان برای زایمان. قرار بود همسر و مامانم هم دنبال من بیان. پسرک هم با خواهرم و بابام برن خونه برادرم. خدا می‌دونه با چه حالی پسرک خواب رو گذاشت توی بغل خواهرم. خیلی استرس داشتم به خاطرش. اولین باری بود که قرار بود شب دور از من بخوابه. هر چند که خودش ذوق داشت که قراره بره خونه داییش.
زایمانم توی همون بیمارستانی بود که پسرک به دنیا اومد. با این تفاوت که پسرک اورژانسی به دنیا اومد و این یکی با برنامه‌ریزی. اما در کمال تعجب من اون بار تجربه خیلی بهتری از بیمارستان داشتم! انگار در شرایط اورژانسی بیمارستان‌ها آدم‌وارتر و حرفه‌ای‌تر رفتار می‌کنند. اون بار من از در اورژانس رفتم توی بلوک زایمان و ظرف بیست دقیقه توی همون زایشگاه آماده شدم و رفتم اتاق عمل و زایمان کردم اما این بار کلی دنگ و فنگ و آزمایش و ببر وبیار که خودش کلی استرس بهم وارد کرد و با اینکه دفعه اولم نبود اما باز هم توی زایشگاه زر زر گریه می‌کردم و خانم تخت بغلی که داشت زایمان طبیعی می‌کرد بهم روحیه می‌داد!‌
ساعت هشت صبح و به عنوان اولین نفر رفتم اتاق عمل. چقدر هم خوب شد که زود پروسه‌اش تموم شد. من دیگه طاقت اون همه استرس رو نداشتم.
این بار با اینکه دکترم گفته بود که باز هم بی‌حسی نخاعی خواهم داشت اما وقتی خوابیدم روی تخت اتاق عمل دیدم آقای دکتر بیهوشی بداخلاق ماسک رو گذاشت روی بینی‌ام و گفت نفس بکش. راستش اعتراضی هم نکردم چون اون دفعه اصلا تجربه دلپذیری نبود! این بار خود زایمان و روال بهبودش و میزان دردی که کشیدم خییییییلی کمتر از قبل بود. نمی‌دونم شاید این چیزی که در مورد سبک بودن دست دکتر می‌گن راست باشه! :) بیهوش شدم و بعد که توی ریکاوری به هوش اومدم دیدم دارن صدام می‌کنن که خانم نخواب این دستگاهه که بهت وصله بوق بوق می‌کنه! :) بعد پرسیدم بچه‌ام چطوره و گفتند خوبه. بعد هی خوابم میومد هی می‌گفتن نخواب.
درد داشتم یه کم ناله کردم اومدن مسکن زدن. بعد هی می‌پرسیدن درد داری؟ می‌خوای پمپ مرفین بذاریم؟ من که دکترم گفته بود خوب نیست گفتم نه. بعد شوهرم می‌گفت هی میومدن به همراه‌ها می‌گفتن فلانی خانمت از درد داره میمیره براش پمپ بزاریم می‌گفتن بزارید!
این بار دیگه خبری از اون لرز و سرمای عجیب و غریبی که سر پسرک حس می‌کردم نبود. شکمم رو هم حین بیهوشی فشار داده بودند و درد وحشتناک اون رو هم تحمل نکردم. خلاصه که در کل انگار بیهوشی عمومی برای من خیلی بهتر از بیحسی نخاعی بود. درد بخیه‌ها هم خیلی خیلی کمتر بود.
البته تا رفتم توی بخش هنوز پسرچه رو ندیده بودم و اون حس فوق‌العاده ای که گونه گرم و مرطوب پسرک رو وقتی تازه به دنیا اومده بود به گونه‌ام چسبوندن رو هم تجربه نکردم این بار.
وقتی رفتیم تو بخش پسرچه رو آوردن. این بار دیگه غافلگیر نشدم. پسرک که به دنیا اومد یه عالمه موی مشکی داشت و من که نوزادای فامیلمون همه بور و کچل بودن خیلی غافلگیر شدم از دیدنش. اما پسرچه همونی بود که من انتظارش رو داشتم. سفید و بور و کچل و چشم ریز! عین خودم! :)
هم اتاقی‌مون اول یه خانمی بود که تا بعد از ظهر هم دکترش نیومد که زایمان کنه و بعد هم که رفت اتاق عمل دیر آوردنش و گفتن که یه کمی فشارش افتاده. بعد اصلا جابه‌جاشون کردن و یه خانومی اومد که دوقلو باردار بود و هفته سی و چهار مسمومیت بارداری گرفته بود و زود سزارینش کرده بودن. بنده خدا خود مادر که به دلیل مسمومیت حالش بد بود تب داشت و هزار تا مشکل دیگه. نوزادها هم توی نیکیو بودن. چند ساعت بعد پسرش رو آوردن که شیر بده اما ظاهرا دختره مشکل تنفسی داشت و تا ما اونجا بودیم نیاوردنش. امیدوارم که هر دو تا خوب و سالم باشن. اما اینها هم‌اتاقی‌های خوبی نبودن. اولا که سه چهار نفر همراه داشت. بعد خودش هم سر حال نبود. توی اتاق کوچیک این همه آدم. گرمای بیمارستان! واقعا که خفه کننده بود. بعد اینها تا نوزادشون رو آوردن یه کوچولو مامانه تلاش کرد دید شیر نیومد شیرخشک را شروع کردن برای نوزاد. بعد پسرچه داشت تلاش می‌کرد شیر بخوره خوب شب اول سخته گریه می‌کرده هی گیر داده بودن به ما که چرا شیرخشک نمی‌دین. چرا بچه گریه می‌کنه ما نمی‌تونیم بخوابیم! انگار اومده بودن پیک نیک! هی مامانش به من می‌گفت شیشه شیر برو بخر. این داروخونه شیرخشک هم داره. بگو برن بخرن! گیر داده بودا! :) اما من خودم رو زدم به اون راه. البته مامانم هم هی دوباره داشت می‌گفت نمی‌شه و نداری و اینا. اما یه پرستار نوزادان بود خیلی خوب بهم روحیه داد. خدا رو شکر که پافشاری کردم و شد. مهمترین اصل همین اعتماد به نفس خود آدمه.
پسرک تا عصر خونه‌ی برادرم بود. بعد باباش رفته بود دنبالش و همه اومدند ملاقات. اولش پسرک را راه نداده بودند به خاطر آنفولانزای H1N1 و گفته بودند اصلا بچه‌ها نمی‌شه. بعد خلاصه همسر سرش رو گرم کرده و بود و پسرکم خوشحال و خندان اومد تو. از در که وارد شد از بدشانسی من داشتم به پسرچه شیر می‌دادم. اومد تو و خنده رو لبش خشک شد. یه کمی نگاه کرد و گفت اینه؟ چرا داره مامانم رو می‌خوره! بعد هی می‌خواست ببینتش و قدش به تخت نوزاد نمی‌رسید. دیگه داشت بداخلاق می‌شد که یه ماشین که قبلا خیلی دوست داشت و من براش خریده بودم را به مامان گفتم از تو کیف دربیاره و بهشت گفتم که پسرچه براش بیاره. خوشحال شد و حواسش پرت شد. بعد هم با باباش رفت بودند خونه‌ی مادر همسر. شب اول تولد پسرچه بعد از مدت ها خشکسالی یه بارون شدید اومد و من خیلی کیف کردم. بابام و خواهرم هم اومدند. خواهرم هم که کنکوری بود و سرمای سختی خورده بود و سرفه‌های جگرخراش می‌کرد اومد و از ذوق یا غصه یا هرچی زد زیر گریه :)) داداشم و خانمش و مادرهمسر هم اومدند ملاقات. همسر دیگه اون برنامه‌هایی که برای پسرک داشت و اینجا دیگه اجرا نکرد. شیرینی هم شد یه جعبه کیک که مامانش آورد :)))  هدیه هم که هوتوتو. البته وضعیت مالی هم مساعد نبود. 
صبح فرداش هم اومدند برای داستان‌های قرتی بازی که برای عکس نوزادی بچه را بیارید. من هم تمایلی نداشتم با توجه به اوضاع آنفولانزا و غیره عکس بگیرم از پسرچه که باید بره توی اتاق عمومی لختش کنند و غیره. بعد اینقدر خانمه برام پشت چشم نازک کرد بعد هم گفت اونهایی که عکس نمی‌خوان بگیرن نوبت شنوایی سنجی‌شون می‌افته آخر.
شب قبلش هم پرستار اتاق ما یک پرستار کمکی بود که جزو کادر ثابت نبود و اون شب اومده بود. خیلی وارد نبود. یادم نیست چه مشکلی برای آنژیوکتم پیش اومد که اومد یکی دیگه برام بذاره. اشتباه زد و سرم رفت زیر پوستم و روی دستم بااااد کرد و دردناک شد. صداش زدیم اومد دوباره زد اما به خاطر کندن و دوباره زدن و اینا چسب‌ها خیس شد و آنژیو درست فیکس نشد روی دستم. از اون طرف هم من می‌خواستم هر طوری شده به پسرچه شیر بدم و برام مهم نبود که وضعیت آنژیو چطوریه. یه بار اومد دارو بده گفت اینو مواظب باش کنده نشه، گفتم آخه چکار کنم می‌خوام شیر بدم چسبش شله. اومد یه دوتا چسب الکی زد روش و بدتر سنگینش کرد و یه پوزخند بدی هم زد و رفت. یه کمی بعد داشتم با پسرچه کشتی می‌گرفتم که یهو دیدم آویزون شده و چسبش کنده است. به مامان گفتم بگو بیاد درستش کنه. مامان رفت بهش گفت، گفته بود که من که گفتم مراقب باش. بعد هم نیومد. من هم لجم گرفت گرفتم کشیدم بیرون آنژیو را (همین قدر بی‌اعصابD:) بعد دیگه خون بود که می‌زد بیرون منم حرصم گرفته بود. حتما به همکاراش گفته بود این دختره زبون نفهمه بهش گفتم مراقب باش لجبازی کرده. اما خداییش آنژیو خراب بود. بعدش دیگه یکی از پرستارهای خوب بخش اومد و خیل عالی آنژیو را زد و تا وقتی که رفتیم هم مشکلی براش پیش نیومد دیگه. 
خلاصه که تمام مراحلی که دفعه‌ی قبل برای پسرک به سادگی انجام می‌شد حالا خیلی به دردسر خورد. مامانم هم از گرمای بیمارستان و بی‌خوابی کلافه شده بود و کلا چون از به دنیا اومدن پسرچه ناراضی بود خیلی بداخلاق شده بود. هی با پرستارها بحثش می‌شد و می‌خواست بره خونه کلا. جوری شده بود که من هی به مامانم دلداری می‌دادم و می‌گفتم آروم باش و از پرستارها عذرخواهی می‌کردم. 
بد نیست یه اشاره‌ای هم به برخورد مامانم نسبت به تولد پسرچه داشته باشم. مامانم کلا وقتی داداشم ازدواج کرد، معتقد بود که دیگه نوبت اونه و باید تمام توان مالی و جسمی و روحیش را متمرکز به اون بکنه و دیگه من به اندازه کافی از مزایای خانواده استفاده کردم :) البته یه عالمه دلخوری از همسرجان هم داشت که در این طرز فکر بی‌تأثیر نبود. اولین بار که بهش گفتم پسرچه داره می‌آد قبل از عروسی داداشم بود و با دلخوری گفت یا ابالفضل، حالا چه عجله‌ای بود. بعد توی کارهای ازدواج برادر هم حضور پسرک یه کم دست و پاگیرشون بود و همزمان با بیماری مادربزرگم بود بچه‌ام خیلی خیلی اذیت شد که تأثیر روحی اون دوران هنوز هم روش هست. بعد هم توی دوران بارداری با اینکه توی دو طبقه‌ی بالا و پایین بودیم، مامانم اصلا اینطوری نبود که بگه بیا برات این غذا رو درست کردم و تو آشپزی نکن و اینا. حتی توی دوران بارداریم یه آنفولانزای سختی گرفتم که سرفه‌های جگرررررخراش می‌کردم یه بار حتی به زبون آوردم که دلم شوربا می‌خواد مامانم دستور پختش را بهم داد :) بعدش هم یه بار نشاسته و گلاب و اینها را بردم بالا گفتم مامان می‌گن فرنی برای سرفه خوبه من پاهام درد می‌گیره سرپا وایستم می‌شه برام فرنی درست کنی، با بی‌میلی درست کرد. 
اینها را که می‌گم الان عصبانی نیستم. من مامانم را درک می‌کنم که مسائل چطوری توی ذهنش دسته‌بندی شده. اون موقع راستش خیلی از دستش ناراحت و عصبانی بودم. اما طی این دو سه سال، خیلی ماجراها برام کم‌رنگ شده و سعی می‌کنم درک کنم آدم‌ها را و اینکه خودم را عادت بدهم که از هیییچ کسی هیییچ انتظاری نداشته باشم. اما خوب یه وقت‌هایی فیلم یاد هندستون می‌کنه. اما الان واقعا از ته دلم از مامانم دلخور نیستم. واقعا اینو می‌گم.
خلاصه که آخرش با یه کمی دلخوری و دعوا با کادر بیمارستان از بیمارستان مرخص شدیم و با استرس رفتیم خونه. رسیدیم خونه من واقعا غصه‌ام بود که الان مثل پسرک باید نیم ساعت شیربدم، نیم ساعت بدوشم و خواب و اینا هیچی. خیلی هم خسته بودم. با غصه رفتم پسرچه را گذاشتم روتخت. پسرک با مامانم اینا رفت بالا و من هم رفتم کنار پسرچه گفتم تا خوابه یه چرتی بزنم. دو ساعت خوابیدم، تب و لرز شیر هم داشتم. وقتی بیدار شدم صدای بارون می‌اومد و من هاج و واج که واقعا دو ساعت خوابیدم و این بیدار نشد. پاشدم گرسنه بودم مثل فیل و یه کیک خوردم که هنوز که هنوزه خوشمزگی‌اش زیر دندونمه. خدا رو شکر شیرم هم خوب شد. البته از بس اشتهام زیاد شده بود به خاطر شیردهی، حسابی وزن اضافه کردم. دردم هم به نسبت زمان پسرک خیلی کمتر بود و کلا سر پا بودم تقریبا. پسرچه باز هم خوابید و بعدش بیدار شد. 
ادامه‌ی روزها هم مشکل اصلی‌مون چالش با پسرک بود که با شرایط جدید عادت کنه. شب‌ها وقتی که پسرچه گریه می‌کرد استرس می‌گرفت. یه دو شب مامانم اومد پایین پیش ما خوابید و پسرک را بر می‌داشت می‌رفت توی اتاق خواب و ما توی هال می‌خوابیدیم. بعدش دیگه بهش گفتم نیاد و خودم می‌تونم هندلش کنم. پسرک پیش باباش می‌خوابید و من و پسرچه روی کاناپه چون برای من راحت‌تر بود. خیلی تلاش کردم پسرک احساس طردشدگی نداشته باشه اما خوب آخرش نمی‌شد. دیگه اون امپراطوری‌اش به هم خورده بود. تا یه مدت واقعا چالش داشتیم. همش کارهای پسرچه را تقلید می‌کرد و می‌خواست مثل اون باشه. اما کم‌کم خیلی بهتر شد. از وقتی که رفت پیش‌دبستانی خیلی بهتر جایگاه خودش را پیدا کرد. البته هنوز هم که هنوزه با هم دیگه اصطکاک دارند اما هر کدوم توی جای خودشون. 
مشکل بعدی هم خواهرم بود که سرماخوردگی کار دستش داد و ریه‌اش عفونت کرده بود و در واقع پنومونی شده بود. تا یک ماهی دستمون بند بود. آنتی بیوتیک تزریقی و اسپری و .... مامانم می‌گه دچار بی‌توجهی شده بود بچه :) خلاصه که بهش گفتیم خدا بهت رحم کرد. 
دیگه در ادامه هم که ماجراهای اسباب‌کشی و اصطکاک‌هام با همسرجان که خودش مثنوی هفتاد منه و واقعا من را از لحاظ روحی فرسوده کرد و الان دارم تاوان اون روزها را پس می‌دهم. واقعا حس می‌کنم که این سه سال اندازه ۱۵ سال پیرتر شدم و تجربه پیدا کردم و اصلا یک احساس پیرفرزانه‌طوری به من دست داده که می‌دونم خیلی کاذبه و دوباره ۵ سال دیگه می‌گم چقدر اون روزها خر بودم! بیشتر از ۷۰ درصد موهام سفید شده و به خاطر دهن‌کجی با روزگار هم رنگش نکردم و فعلا هم قصدش را ندارم. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۷ ، ۱۲:۳۵
آذر دخت

خوب من سعی کردم زود بیام!
امروز به طرز عجیبی آروم هست سر کار و گفتم از فرصت استفاده کنم. راستش باورم نمی‌شد کسی دیگه اینجا رو بخونه و اگر هم می‌نوشتم بیشتر به هوای ثبت خاطرات بود اما وقتی می‌بینم کسانی هستند که می‌خونند و نظر هم می‌گذارند راستش خیل ذوق می‌کنم! :)
این هفته هم با یک دغدغه جدید گذشت. از جمعه سرگیجه داشتم و یه سری انقباض. راستش من این انقباض‌ها رو سر پسرک هم داشتم البته بسامدش یادم نیست مثلا چند تا در روز بود اما اون موقع فکر می‌کردم این احساسی که دل آدم رو از حال می‌بره جزء تکنون‌های بچه است و این قلمبگی که پیش میاد هم خود بچه است که می‌ره یه گوشه قلمبه می‌شه اما موقع زایمانم که از دو روز قبلش انقباض‌های بی درد شدید داشتم که شکمم مثل توپ بسکتبال می‌شد و بعدش هم کیسه آبم پاره شد فهمیدم که اینا انقباض بوده! خلاصه که شنبه به خاطر مریضی پسرک که سرما خورده بود و گوشدرد و قرمزی چشم و سرفه و اینها داشت موندم خونه و یکشنبه هم از ترس این انقباض‌ها. حالا هم کمتر شده اما به میزان کمتر هنوز انقباض دارم. امیدوارم طبیعی باشه.
به لطف خدا اگر خودم رو چشم نکنم یه کمی اوضاع احوال روحی‌ام بهتره و از اونجایی که پسرک هم آیینه تمام نمای روح خودمه اون هم آرومتره خدا رو شکر. هر چند که مربی مهد هنوز هم از دستش شاکیه. این موضوع ناسازگاریش خیلی نگرانم می‌کنه. امیدوارم وجود یه برادر کمک کنه تا یه کمی از این حالات تمامیت‌خواهی و تکروی‌اش کم بشه و بتونه با بچه‌ها بیشتر کنار بیاد و علی‌الخصوص دست از کتک زدن برداره. خیلی خیلی بابت این عادتش شرمنده‌ام و واقعا نمی‌دونم چکار کنم. توی خونه اصلا اصلا اهل کتک زدن نیستیم. خود من شاید تا الان دو تا نشگون ازش گرفته باشم و یه دفعه هم روی دستش زده باشم که به مدت‌ها قبل برمی‌گرده. همسرجان هم درسته که بازی‌های خشن انجام می‌ده باهاش و داد هم زیاد سرش می‌زنه اما اهل کتک زدن نیست. اما اون یه کتک‌زن حرفه‌ای شده متأسفانه و بچه‌ها را نشگون می‌گیره، خنج می‌زنه و هول می‌ده! واقعا خیلی شرمنده‌ام از این بابت و نمی‌دونم چکار کنم. راستش فرصت‌هایی هم که با حضور خود من با بچه‌ها همبازی باشه هم خیلی محدوده و من بیشتر گزارشات مهد رو دارم و خوب توی سالی یکی دوبار هم که خانواده همسر دور هم جمع می‌شن هم این موارد دیده شده و بچه‌های جاری‌هام رو زده! :( امیدوارم ورود بچه دوم و داشتن یه همبازی بهش مدارا کردن و گذشت داشتن رو یاد بده چون بخش عمده درگیریش با بچه‌ها به این برمی‌گرده که می‌خواهد همه چیز طبق میل و سلیقه خودش پیش بره و کوچکترین مخالفتی را طاقت نمی‌یاره.

ارتباطم با همسرجان هم خیلی معمولی پیش می‌ره. راستش حرف زیادی نداریم که با هم بزنیم. اگه حوصله داشته باشم، یه کمی از ماجراهای سرکار براش بگم و اون هم از دانشگاه و کارش. بقیه وقت توی خونه هم اون تلویزیون می‌بینه و من با پسرک بازی می‌کنم. یا سرمون توی موبایلهامونه! راستش اینقدر دلخوری‌هام ازش زیاد و تکراری شده که رنگ و روی دلخوری‌ها هم رفته!
همسرجان من هنوز از نقش پسر خانواده بودن ارضا نشده. هنوز هم بیشترین مسئولیتی که روی دوشش می‌بینه پسر خوب مامان بودنه. هنوز هرررر روز حداقل یک بار به مامانش زنگ می‌زنه و مثل یه دختر سنگ صبور درد و دل‌های مادرشه. همش نسبت بهشون عذاب وجدان داره و کافیه مادرش لب تر کنه که فلان چیز را احتیاج داره و اون از محال ترین راه ممکن سعی کنه که براش فراهم کنه. همش هم می‌گه که من از لحاظ خدایی وظیفه دارم و این به گردن منه. اما در مورد همسر و بچه کوچکترین قدمی که برداره از نظرش لطفه. البته این رو خانواده هم بهش القا می‌کنند. یعنی بارها شده که مادرش جلوی خود من کوچکترین هزینه‌ای که برای من و پسرک شده رو خیلی عجیب و گرون دونسته اما اگر همسرجان لاکچری‌ترین چیز رو برای خودش خریده باشه مامانش می‌گه که بله گرونیه دیگه! البته من خیلی آدم ولخرجی نیستم خداییش. به صورت ناخودآگاه هم اگر بخوام هزینه‌ای برای لباس و .... بکنم خودم برای خودم خرج می‌کنم معمولا. اصلا اینکه من اینقدر رنج سر کار رفتن رو تحمل می‌کنم به خاطر اینه که نخوام زیر بار اینجور منت‌ها برم و دستم توی جیب خودم باشه. اما خوب می‌خوام از جنبه فرهنگی‌اش بگم. مثلا بارها شده که همسرجان از اینکه برادرهاش همسرهاشون رو می‌برن تفریح یا مسافرت تعجب‌زده می‌شه! یعنی تصورش اینه که اونها همش کنج خونه نشستند و اگر ایشون لطف می‌کنند و هفته‌ای یک بار ما رو بابت خرید به فروشگاه‌های زنجیره‌ای می‌برن لطف بسیار بزرگی در حقمون کردند! به خدا قسم! البته برادرها هم به خاطر اینکه اخلاق مادرشون را می‌شناسند شرایط را اینجوری وانمود می‌کنند که کلا زن و بچه رو بیرون نمی‌برند و زن بچه بهتره که کنج خونه بپوسه! :)
فعلا هم که همسرجان چون یکی دو باری بابت افراطهاش گیر دادم بهش ما را از اطلاع‌رسانی اخبار هر روزه‌ی مادرشوهر جان بی‌نصیب نموده و هیچ خبری بهم نمی‌ده ازشون من هم هیچی نمی‌پرسم. والله به خدا. یادمه سر پسرک که باردار بودم مادرشوهر جان گیر داده بود همسرجان رو هم آنتریکت کرده بود که چرا مادربزرگت زنگ نمی‌زنه حالت رو بپرسه. شاید بالای بیست بار این جمله رو گفت و من هی یابو آب می‌دادم! آخه من خودم کی زنگ می‌زنم حال مادربزرگم رو بپرسم! از ما از این مدل ارتباطات نداریم با هم. انقدر گفتن و گفتن تا نمی‌دونم از کجا به گوش مادربزرگم رسید و دیدم یه روز زنگ زد حالم رو پرسید! :))) حالا مادرشوهر گرامی از شب یلدا تا حالا خبری از من نداره یه زنگ هم نزده حالم رو بپرسه. من هم زنگ نزدم! منتظرم ببینم همسرجان کی از رو می‌ره تا این موضوع را بر فرق سرش بکوبم! این هم از عوارض بارداری که این مزخرفات برای آدم مهم می‌شه.

سر کار یک نفر قرار شده بیاد کارهام رو تحویل بگیره. اینقدر که من از کارم متنفر بودم حالا که دارم یواش یواش بند و بساطم رو جمع می‌کنم که شاید برای یک سال سر کار نباشم و وقتی هم که برگردم معلوم نیست شرایط چه جوری باشه و اینجا باشم یا جای دیگه یا شاید اصلا برنگردم سرکار، غصه‌ام گرفته! البته که این غصه‌ها کاذبه.

به نظرتون اوضاع مملکت چه جوری پیش می‌ره؟ آیا این احساس رو به قهقرا بودن کاذبه و بدخواهان بهمون تلقین کردند یا واقعا داریم به قهقرا می‌ریم؟ یعنی اوضاع بهتر می‌شه؟ یعنی از خشکسالی بدبخت نمی‌شیم؟ یعنی مثل کشورهای افریقایی دست به دهن نمی‌شیم؟ یعنی اینجا جای زندگیه؟ آینده بچه‌هامون چی می‌شه؟ امیدی هست؟

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۵۰
آذر دخت

کی بود قرار بود زود به زود بیاد؟ حتما من نبودم!
نمی‌دونم از کجاش باید بنویسم و اینکه با این وضعیت نوشتن من آیا هنوز کسی اینجا رو می‌خونه یا نه و اینکه آیا اصلا کسی هنوز وبلاگ می‌خونه یا نه؟ امروز که بعد از نزدیک 5 ماه اومدم 5 تا کامنت داشتم که چهارتاش ابراز محبت دوستان ندیده بود که خیلی بهم چسبید و چند تایی هم خصوص در مورد اون پست diastasis Recti که هنوز دارم براش کامنت مشورت خواهانه می‌گیرم که باید به دوستان عرض کنم اگر من بیل‌زن بودم یه بیل به شیکم خودم می‌زدم و اینجوری یهویی وارد بارداری دوم نمی‌شد. بله من اون مشکل را اصلا حل نکردم و الان در ماه ششم بارداری یه شکم عظیم دارم که قطعا بعد از بارداری مشکلش تشدید خواهد شد.  حالا صبر کنید بیبینید اگر به امید خدا و به سلامتی زاییدم چه گلی به سر این شیکمم می‌گیرم اگر نتیجه‌ای داشت به شما هم می‌گم!‌:))
خوب، اینکه چرا این مدت ننوشتم دلایل زیادی داشت. یکی اینکه اون اوایل خیلی حالم بد بود. در کل ویارم مثل پسرک بود مدلش اما یا شدتش بیشتر بود یا اینکه چون امکان استراحت نداشتم بیشتر بهم فشار میومد. اصلا می‌خواستم بمیرم. اون همه هم که امیدوار بودم که نزدیکی به مامانم این دفعه به نفعمه خوب اصلا اینجوری نشد و به دلیل همون درگیری‌های عروسی و اینها مامانم اصلا وقت سر خاروندن نداشت و تو بگو یه وعده غذا توی اون دوران ویار من! تازه اینقدر درگیر بودند که پسرک رو هم کمتر از قبل هندل می‌کردند و خلاصه من خیلی بهم سخت گذشت و پسرک نازنینم بیشتر. من همش از ساعت نه شب روی مبل می‌خوابیدم و هی میومد منو صدا می‌زد که مثل قبل باهاش بازی کنم و من هر بار با حال تهوع و تپش قلب و خلاصه حال خراب بیدار می‌شدم و بعضا دعواش هم می‌کردم. از همسرجان هم اگر می‌خواستم کمک کنه یه جوری رفتار می‌کرد انگار دارم برده‌داری می‌کنم. کمکی هم که ازش می‌خواستم در حد این بود که مثلا بسته بندی صبحانه و نهار فردای خودش رو آماده کنه و دیگه حداکثرش مثلا دو تا لقمه نون و پنیر واسه صبحانه من و پسرک بگیره و یه جوری با عصبانیت این کار رو مِی‌کرد انگار می‌گفتم مثلا کل فامیل من رو مهمونی بده! و متأسفانه اگر ازش می‌خواستم توی کارهای پسرک یه کمی کمکم کنه هم تمام دق و دلی‌ها رو سر پسرک نازنینم در می‌آورد و هی هم بهش می‌گفت که مامان نی‌نی‌کوچولو توی دلشه نمی‌تونه فلان کار رو بکنه نتیجه‌اش شد یه غم بزرگ توی دل پسرکم و پیدا کردن علائم اضطرابی که این روزها بزرگترین دغدعه و غصه‌ی منه.
اوضاع کاریم هم طوری بود که خیلی نمی‌تونستم مرخصی بگیرم و خلاصه دو سه ماه اول اینجوری سخت گذشت. البته دوره‌ی ویارم از زمان پسرک کوتاهتر بود و سر دوازده هفته خدا رو شکر تموم شد و من از این رو به اون رو شدم و خدا رو شکر تونستم عنان یه سری کارها رو دستم بگیرم.
اما بعدش تازه ماجراهای بعدی شروع شد. عروسی داداشم که برای 23 آذر فیکس شده بود. از اوایل مهر حال مادربزرگ پدری‌ام که فکر کنم قبلا هم گفته بودم که حالش چندان مساعد نبود و به دلیل سرطان کبد دکترها یه ددلاین یکساله رو براش مشخص کرده بودند به وخامت گذاشت. اون که این حدودا نه ماه از زمانی که براش تشخیص گذاشته بودند را نسبتا خوب و بدون علامت شدیدی سپری کرده بود یکدفعه افتاد توی دوره شدید بیماری و ظرف یکی دو ماه شدیدا بیماری پیشرفت کرد.
شرایط جوری شد که برگزاری عروسی داداشم در هاله‌ای از ابهام بود. توی این شرایط سخت ما هم خانواده زن داداشم حاضر نشدند ذره‌ای از رسم و رسوماتشون کوتاه بیان و چند بار مامانم اینها رو کشوندند شهر زن داداشم. ضمن اینکه به نسبت رسومات ما هم کلی از کارهایی که اصولا باید خانواده دختر انجام بدهند و و تقبل کنند رو گفتند ما رسم نداریم و مثلا کلی مامان و بابای من باید عروس خانم رو برمی‌داشتند هی اینور و اونور می‌بردند تا ایشون لطف کنند و فرش و لوستر و غیره بپسندند و بخرند. چیزهایی که از نظر رسومات شهر ما کاملا با خانواده دختره. فقط کافی بود مثلا یکی مثل مادرشوهر من یه همچین چیزی رو خبردار می‌شد! یا اصلا مامان من یکی مثل مادرشوهرم بود. دیگه خوراک طعنه و کنایه سه سال این عروس جور بود! اما خوب وقتی آدم مثل این زن داداش من شانس داشته باشه و از اول به قول معروف گلیم بختش رو سفید بافته باشند، من به شخصه جرئت یک کلمه سخن گفتن نداشتم. اگر کوچکترین اعتراضی می‌کردم که مثلا مادر من شما که خودت راه به حالت نمی‌بری و شاغلی و یه مادرشوهر محتضر داری چرا باید کلی وقت و انرژی صرف کارهایی بکنی که بهت مربوط نیست یا اینکه چرا باید تا گوشت توی فریزر عروس خانم رو هم تو تأمین بکنی، مامانم زودی پخی می‌کرد توی دلم که حساب کار خودم رو بکنم. خلاصه که آی حرص خوردم من. آی حرص خوردم. واقعا خواهر شوهر بودن کار دوشواری است و آدم ناچارا خبیث می‌شود! یه وقتهایی واقعا از خودم می‌ترسیدم! خداییش یکی از ترسناک‌رین حس‌هایی که می‌تونه انسان رو درگیر خودش کنه حسادت! واقعا با تمام وجودم آرزو می‌کنم که بتونم این حس رو توی وجود خودم بکشم اما خوب سخته! :))
دیگه کلی با خوف و رجا و نگرانی گذشت که آیا این مراسم برگزار می‌شه یا نه. همزمان با این وخامت حال مادربزرگم متوجه شدیم که عمه‌ام هم دچار سرطان شده و مشغول شیمی‌درمانیه و همچنین پدربزرگ مادری‌ام هم توده‌ای توی حنجره‌اش داره که به دلیل محلش امکان نمونه‌برداری و جراحی‌اش نیست و باید رادیوتراپی بشه! یعنی آنچنان درگیری‌های ذهنی داشتیم که خدا می‌دونه. و اینجا بود که من دچار یکی از سخت‌ترین عوارض حاملگی این دفعه شدم. دچار حملات اضطرابی شدیدی می شدم که واقعا بعضا از خدا طلب مرگ می‌کردم. بیس کلی‌اش هم نگرانی بیمارگونه در مورد پسرکم بود. دائم افکار بد و منفی در مورد پسرک و سلامتی‌اش می‌کردم که خوب البته همچنان هم ادامه داره. در یک موردش، پسرک یکی دو روز توی اون اواسط پاییز که یه کمی سر شده بود دچار تکرر ادرار شده بود. من یک روز که سر کار بودم و یکی از حملات نگرانی بهم دست داده بود فکر کردم که نکنه علامت دیابت باشه. عصرش رفتم خونه و به مامان گفتم که خوبه با گلوکومتر بابا قندش رو اندازه بگیریم و گلوکومتر قندش رو 250 نشون داد در حالی که بقیه رو حدود 120 که نرمال بود نشون می‌داد. قرار شد فردا بریم آزمایش اما شبی که سپری کردم نگفتنی بود. هزار بار مردم و زنده شدم و الان همش امیدوارم که اون حال و احوالی که من توی اون نزدیک 24 ساعت داشتم به این یکی نی‌نی خیلی آسیبی نزده باشه. فردا صبح پسرک رو بردیم آزمایش خون و ادرار ازش گرفتیم و خوب خیلی بچم اذیت شدو هنوز هم ازش به عنوان یه خاطره بد یاد می‌کنه. عصرش مامانم رفت نتیجه قند ناشتاش رو گرفت که نرمال بود و از پشت تلفن بهم گفت و من همش گریه می‌کردم پشت تلفن. اما بعدش آزمایش خونش کم‌خونی نشون داد و تازه دور جدید اضطرابها برای اون شروع شد. اینقدر هم سرمون شلوغ بود که به هیچ نحوی فرصت نمی‌شد پسرک را ببریم دکتر اطفال. در این بین همسرجان هم حسابی درگیر بود البته اون که همیشه درگیره من یادم نمیاد چی بود. فکر کنم فکر و ذکرش پایان‌نامه فوق لیسانسش بود. قرار بود پایان‌نامه نده و آ»وزش محور طی کنه اما گفتند که نمی‌شه و اون هم دیگه حساب ذهنش درگیر این ماجرا بود و حتی فرصت نمی‌شد که یه تفریح کوچولو بریم که یه کمی حال و هوای من عوض بشه. دیگه برای روز تولدم قرار شد هر دو مرخصی بگیریم و بریم رستوران و بعدش هم پسرک رو ببریم دکتر. دکترش هم آزمایش رو دید و گفت با این فاکتورها مشکلش تالاسمی مینور هست و بعد هم از اونجایی که دکتر فوق‌العاده‌ایه مشکل اصلی رو زود تشخیص داد و گفت ایراد کار غذا نخوردن و ضعیفیش خود تو هستی و تو اضطراب داری و این اضطراب را به بچه‌ات منتقل کردی و تو اینجوری داری کودک‌آزاری می‌کنی و این رفتارت برای بچه طبعات بعدی داره و ... که واقعا همه رو راست می‌گه. خلاصه یه کمی از اون لحاظ خیالم راحت شد و وارد فازهای بعدی نگرانی شدم که سلامت نی‌نی جدید بود!
بمیرم برای این نی‌نی جدید. من کلی فکر کردم که حاملگی بعدیم شرایطش بهتر خواهد بود و آرامش خواهم داشت و اشتباهات و استرس هایی که سر پسرک داشتم رو نخواهم کشید و به بچه هم تحمیل نخواهم کرد اما متأسفانه کلی استرس نامربوط به این کوچولو وارد کردم و واقعا شرمنده‌اش هستم. توی همون روزها رفتیم سونوی آنومالی و معلوم شد که نی‌نی دوم هم یک پسرچه است. همسرجان خیلی غصه خورد اما من ذره‌ای برام اهمیت نداشت راستش که دختر باشه یا پسر. و همین که سونوگرافیست گفت که تا اینجای کار همه چیز خوب و نرمال هست یه دنیا برام ارزش داشت.
در ادامه عروسی داداشم خدا رو شکر برگزار شد. حدود 20 روز بعدش مادربزرگم فوت کرد. و در تمام این مدت بخش زیادی از استرس‌ها و اعصاب‌خوردی‌ها به پسرک نازنینم منتقل شد و ناگهان به خودمون اومدیم و دیدیم که پسرک توی مهد شدیدا ناسازگاری می‌کنه. بدترین چیز اینکه بچه‌ها رو می‌زنه و یه سری علائم اضطرابی نشون می‌ده.
در ادامه هم خودم دچار یه افسردگی شدید شدم که خوب با این اوضاع و احوال این روزها گریبانگیر همه است. حسابی از اینکه بچه دوم رو آوردم پشیمون شدم. به خودم گفتم با این اوضاع مملکت، با این وضع زیست محیطی و اقتصادی و امنیتی که هر لحظه آدم حس می‌کنه بیشتر داره به سمت قهقرا می‌ره من با چه عقلی یه انسان دیگه رو دارم میارم به این دنیا. بعد هی نگرانتر شدم و هی نگرانتر. بعد اصلا از به دنیا آوردن پسرک و بعدش ازدواج کردنم. بعد حسابی پشیمون شدم که چرا دنبال مهاجرت کردن رو نگرفتم و حالا با این شرایطی که دارم دیگه برام غیرممکنه اقدام برای مهاجرت. اوضاع و احوال هم که دیگه کم نگذاشت برای بدتر کردن حالم. از یک طرف ناامیدی همه‌گیر از عملکرد دولت. بعدش خشکسالی نباریدن یک قطره باران. بعدش آلودگی هوا که توی شهر ما واقعا به طرز ترسناکی زیاد بود و افرادی که از تهران برای مراسم مادربزرگم اومده بودند رو هم غافلگیر کرد. بعدش اوضاع اقتصادی و نبودن پول و زمزمه‌ها از ندادن حقوق‌ها و غیره. توی خانواده هم که اوضاع قاراشمیش. تازه خودمون هم از لحاظ مالی اوضاعمون خوب نیست و تا خرخره خودمون را انداختیم تو قرض و حداقل نمی‌شه برم یه کمی پول خرج کنم حال دلم خوب شه!
این روزها بالاترین دغدغه‌ام حال و احوال روحی پسرکمه. خیلی براش عذاب وجدان دارم. فکر می‌کنم خیلی بهش صدمه زدم. من از روی حماقت فکر می‌کردم که باید الان خودم کاری کنم که یه کمی وابستگی‌اش به من کم بشه تا در آینده که پسرچه میاد خیلی صدمه نخوره برای همین یک سری از کارهاش مثل حمام و بعضی از نوبت‌های دستشویی و اینها رو به باباش واگذار کردم. طی مدتی هم که به خاطر ویار یا اوضاع خراب روحی حالم خوب نبود یه کمی توجهم بهش کم شد. توی خونه مامانم اینها هم هیشکی حوصله بچه‌ام رو نداشت و همش بهش می‌گفتن حرف نزن و هی می‌ذاشتندش پای تلویزیون. همه اینها دست به دست هم داد که پسرچه احساس طردشدگی بهش دست بده. ضمن اینکه امسال خاله مهدکودک هم خیلی وارد به نظر نمی‌یاد و پسرک نتونسته باهاش ارتباط خوبی برقرار کنه و هر روز می‌گه که من نمی‌خوام برم مهدکودک. لجبازی فرساینده که اقتضای سنش هست رو هم اضافه کنید و همسرجان که همش باهاش اصطکاک داره سر هر چیزی. خلاصه که خیلی نگرانشم و نگران آینده نزدیک که با اومدن پسرچه بیشتر آسیب نبینه. خلاصه که برام آرزوهای خوب بکنید. در صدر همه سلامت پسرک و پسرچه و آرامش دل پسرک و توان و قدرت مضاعف برای خودم که بتونم از پس زندگیم بر بیام.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۱۰
آذر دخت

خوب بعد از پروژه‌ی پوشک تعطیلات عید بود. امسال به خودم قول داده بودم که از تعطیلات خیلی استفاده ببرم. کلی برنامه ریختم که خدا رو شکر به همش رسیدم. کلی با پسرک کیف کردیم. کلی رفتیم گشتیم و خیلی خوب بود. مسافرت نرفتیم اصلا و حتی شهر مادر همسرجان هم نرفتیم چون نمی‌دونم گفتم یا نه که خونه‌اشون یه حادثه‌ای براش پیش اومده بود و فعلا ساکن شهر میانی بودن توی خونه‌ای که برادر همسرجان خریده. خلاصه که توی همون شهر خودمون و شهر میانی کلی خوش گذروندیم. فقط بدیش این بود که شروع کار بعد از این خوشگذرونی خییییلللللی سخت بود!
من برام خیلی مهمه که خاطرات پررنگ از بچگی پسرک براش بسازم. خودم از دوران کودکی وقتی که همسن پسرک بودم خاطرات پررنگی دارم. دلم می‌خواد روتین‌های دلچسبی براش بسازم که توی ذهنش بمونه. حالا ذهن اون رو نمی‌دونم اما توی ذهن خودم خاطرات خیلی خوبی مونده! مثلا یه روز با هم رفتیم پارک و رفتیم بستی اسکوپی خریدیم. بعد یه بارون بهاری ملویی هم می‌اومد و خیلی خیلی هوا متبوع و قشنگ بود. بعدش پسرک همبرگر خواست و براش خریدم. دو دفعه هم سوار اتوبوس شدیم با هم که اون هم آرزوی بزرگش بود! دفعه‌ی اول اینقدر یک بند توی اتوبوس حرف زد و سوال پرسید که همه‌ی کسایی که اطرافمون نشسته بودند هم کلافه شده بودند و هم خنده‌شون گرفته بود. کلی هم پارک پردمش که دیگه آخرهای کار خودش از پارک خسته شده بود! با هم نون و شیرینی پختیم و علاوه بر اینکه اعصاب من رو له کرد خودش کلی کیف کرد!
کلا دارم سعی می‌کنم خودم با پسرک وقت‌های با کیفیت بگذرونم (البته بگذریم از ماه رمضون که متأسفانه خیلی بی‌حوصله بودم و کلی از خط قرمزهای تربیتی که تعیین کرده بودم رو زدم شکستم و خیلی بابتش عذاب وجدان دارم) چون از همسرجان نمی‌تونم همچین انتظاری داشته باشم. عقب بودن طرز تفکر اون نسبت به بچه‌داری از حد یه نسل و دو نسل گذشته و واقعا خیلی عقب مونده فکر می‌کنه. معتقده نباید به بچه هیچ محبتی کرد چون بچه لوس می‌شه و می‌خواد روش بابا و مامان خودش که هنرشون فقط بچه درست کردن و بعد هم تا 18 سالگی به زور کتک و داد و بیداد بزرگ کردنش و بعد یه تیپایی زدن و بیرون کردن از خونه بوده را پیاده کرد! به خدا که هر پنج تا پسر همین جوری بزرگ شدن و بعد همه‌ی کارشون به عهده خودشون و خانواده زنشون بوده! اینقدر این روزها خسته و ناامید از اصلاح ارتباطمون هستم که خدا می‌دونه. خلاصه اینکه باید خودم هم مسئولیت وظایف خودم رو به عهده بگیرم و در عین حال آسیب‌هایی که رفتارهای اون به پسرک می‌زنه رو هم جبران کنم و این بار سنگینیه برای من که بخش عمده‌ای از وقتم رو شغلم پر کرده.
فقط این وسط هر کی به برنامه‌ریزی‌هام به پیدا کردن بچه‌ی دوم بخنده خیلی خیلی حق داره!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۶ ، ۱۲:۴۷
آذر دخت

سلام.
زمستون امسال هم شورش رو درآورده. یه روز گرم می‌شه که دیگه کاپشن نمی‌خواد. یه روز انقدر سرد می‌شه که دماغ آدم خشک می‌شه می‌افته!
روزهای کسالت‌بار همچنان ادامه داره. همکار هنوز از سفر برنگشته چون ظاهرا ترکیه توفان و کولاکه و خلاصه گیر افتاده اونجا. فقط این مسافرت امسالش با پارسال یه فرقی داشت. پارسال رئیس یه جورایی داشت انگار انتقام مسافرت رفتن اون رو هم از من می‌گرفت. پدر صاحاب من دراومد یا شاید هم به خاطر این بود که خودم هنوز به کار اینجا وارد نبودم و خیلی بهم سخت گذشت. اما امسال رئیس گیر نداده هنوز. حتی یکی دو مورد از کارها رو هم گفت بزارید همکار بیاد خودش پیگیری کنه که این در قاموس رئیس خیلی خیلی عجیبه!
اما مطمئنم که این آرامش قبل از طوفانه. کلا تو این دفتر همیشه اگر یک آرامشی برقرار بشه بعدش آدم زیر فشار له می‌شه.
درسته فضای کار آرومه اما من خیلی خسته‌ام. روحم خسته‌است. به یه استراحت درست و درمون احتیاج دارم. یه مسافرت. یه تعطیلات طولانی. چییز که چندان محتمل به نظر نمی‌یاد. من هر وقت خیلی خسته می‌شم بلافاصله کمرم بهم آلارم می‌ده. یه جایی خونده بودم که کمردرد صدای اعتراض بدنه که داری زیاد ازم کار می‌کشی و واقعا هم انگار همین‌طوره. دو سه روزیه که کمردرد بدی دارم. مثل درد دیسکه. توی نشستن و خوابیدن درد می‌کنه اما توی راه رفتن و ایستادن خوبه. خدا به خیر کنه. فعلا هم که رئیس امر کردند تا همکار نیومده مرخصی ممنوع.
چند روز پیش داشتم به همسر می‌گفتم که خوب همکار نیست کارهای اون را که باید بکنم. منشی‌مون هم که از اول مهر عزای مرخصی‌های نرفته‌اش رو می‌گیره و روزی شیش بار می‌گه من 15 روز مرخصی دارم که نمی‌دونم چرا از تعداد کم هم نمی‌شه هر چی می‌ره! خخخخ
خلاصه منشی‌مون هم هی مرخصی می‌گیره و من باید برم جای اون منشی باشم. بعد آبدارچی‌مون هم عمل فتخ کرده در نتیجه اون هفته دو سه تا چک بردم بانک نقد کردم و چایی و نسکافه برای رئیس بردم. خلاصه که همسرجان کلی بهم خندید و گفت گند زدی با این شغل عوض کردنت! راست می‌گه به خدا.
نکته مثبت این روزها پسرکمه. با زبون تازه باز شده‌اش که یه عالمه حرف‌های خنده‌دار می‌زنه. کلی تعارفات یاد گرفته. بفرمایید و خواهش می‌کنم و قابل نداره. یه جوری کله‌اش رو کج می‌کنه می‌گه مامان خواهش می‌کنم بیا تو کمد رختخواب‌ها پیش من که ممکن نیست بتونی بگی نه! البته دیروز به مامانم گفت برو پی کارت! که تکیه کلام مامانم رو به خودش برگردوند! چندتا هم فحش از مهد یاد گرفته به سلامتی که بدترینش کثافته! دیروز دیدم داره ماشین‌هاش رو به هم می‌کوبه و از زبون یکی به اون یکی می‌گه کفافت! امیدوارم یادش بره. بی‌ادب رو هم قبلا می‌گفت البته می‌گفت مامان تو ابدی هستی خخخ. تازگی هم لباش رو یه وری می‌کنه می‌گه بی تلبیت. حالا اینا زیاد بد نیست اما کفافت بده. همچنان ماشین‌ خیییییلی دوست داره و یه جور عجیبی ما داریم زیر ماشین‌ها غرق می‌شیم. یه عادت بد که به مدد دیگران پیدا کرده هم تماشای سی‌دی کارتونه. می‌یاد سی‌دی رو می‌ذاره تو لپ‌تاپ و می‌ره دنبال بازی‌اش.
البته در مورد اون هم خیلی عذاب وجدان دارم. مطمئن نیستم که داره به اندازه کافی از زندگی‌اش لذت می‌بره یا نه. هر روز صبح که خواب خواب از رختخواب می‌کشمش بالا خیلی غصه می‌خورم. البته خیلی با مهد رفتن مشکلی نداره. اما یکی دو روز که خونه می‌مونه دوباره دبه می‌کنه می‌گه نمی‌خواب برم مهدکودک. واقعا خیلی جدی دلم می‌خواد بمونم پیشش. اما تا دو روز کامل پیش هم سر می‌کنیم با هم دعوامون می‌شه. فکر می‌کنم این حساسیت من به توی خونه موندن به خاطر اینه که تفریح کافی ندارم. بعد می‌خوام همه‌ی استراحت‌ها و تفریح‌های عالم رو توی یه پنج‌شنبه و جمعه بکنم در عین اینکه توی همین دو روز خونه منفجر شده در طول هفته رو هم جمع و جور کنم که خوب اینها جمع اضداده و نمی‌شه. خلاصه که دوباره اونجوری شدم که شیرازه‌ی زندگی از دستم در رفته حسابی. این آخر هفته سعی کردم فقط استراحت کنم که با وجود پسرک چندان موفق نشدم. خونه رو هم هر چقدر که جمع می‌کنم ظرف نیم ساعت دوباره به حالت اول برمی‌گرده. من هم دیگه نه اشتیاقش رو دارم و نه حوصله‌اش رو.
همسرجان هم که مشغول درس و مشقه. فکر کنم حسابی هم از ارشد خوندن پشیمون شده! واقعا شرایطش سخته. یه کار تمام وقت سخت، حضور پسرک که واقعا در این زمینه‌ها همکاری نمی‌کنه و خودش که می‌خواد حتما تا آخرین میزان اضافه‌کاری رو پر کنه و در عین حال این نکته که خیلی آدم زبر و زرنگی نیست و دست‌آوردهاش به دلیل مداومت بوده نه زرنگی.
این هم از حال و هوای این روزهای ما.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۸
آذر دخت

واقعا نمی‌دونم چرا این همه وقت ننوشتم. این همه اتفاقات مهم و من هیچی ننوشتم.
اصلا به یه نتیجه‌ای رسیدم که ظرف 3 سال اخیر این آذرماه عوض اینکه ماه شادی و شور شعف باشه (به مناسبت سالگرد ازدواج و تولد و بچه‌دار شدنم!) ماه سخت و طاقت‌فرسایی شده! از سال 92 تا حالا.
امسال هم که اصلا نفهمیدم آذر کی اومد و کی رفت!
توی هفته دومش که تعطیلات رحلت پیامبر و امام رضا بود، به تمیزکاری اساسی خونه و بعدش دعوت کردن از داداش و زن داداشم گذشت. در واقع یه پاگشای کوچولو و جمع‌ و جور. همون شب هم تولدم رو با دو سه روز تأخیر گرفتیم چون تولدم بین دو تا رحلت و شهادت بود.
هفته بعدش مامانم خانواده زن داداشم رو پاگشا کرد. من تهیه دسرها رو به عهده گرفتم. سه مدل ژله درست کردم و کرم کارامل شکلاتی. پدر اعصابم در اومد از دست پسرک. واقعا سخته از این کارها کردن با بچه. نشدنی نیست اما سخته. فرداش هم خواهر زن داداشم ما رو دعوت کرد. من خانواده اون رو دعوت نکرده بودم. دلم نمی‌خواست برم اما یه جورایی تو معذوریت افتادیم و رفتیم. کلا این روزها همه چیزمون توی معذوریته.
هفته بعدش که عید ولادت پیامبر بود رفتیم شهر زن داداشم که شب چله‌ای ببریم. باز هم من نمی‌خواستم برم اصلا حال و حوصله‌اش رو نداشتم اما توی معذوریت اینکه باید مامان بزرگم رو می‌بردیم و بعدش زن داداشم می‌خواست بیاد و جا کم بود و اینها رفتیم و باز هم اعصابمون حسااااابی توسط پسرک و بابام مورد عنایت قرار گرفت. قسم خوردم به جون خود پسرک که دیگه با بابام جایی نرم. هیچ جا. سر حرفم هم هستم. وقتی هم برگشتیم با یه روز تأخیر تولد پسرک رو گرفتیم. یه کیک باب اسفنجی سفارش دادیم براش از بسکه دوستش داره. لباسش هم عکس باب اسفنجی داشت یه پوستر باب اسفنجی هم زدیم پشت سرش. الکی مثلا تم باب اسفنجیه!
خودمون بودیم. شلوغ نبود تولدش اما فکر کنم کیف کرد! اما از اون روز هم داره با کادوهاش دهنمون رو صاف می‌کنه. یه سه‌چرخه مامان همسرجان براش خریده هی می‌گه هولم بدین. من می‌خواستم براش دوچرخه کوچیک بخرم. بچه‌ام یه دونه دیده دم یه مغازه که هی مسیرمون بهش می‌افته. رنگش نارنجیه. هی می‌گه دوچرخه نارنجی. می‌خواستم اونو بخرم همسرجان طبق معمول دهن لقی کرد رفت به مامانش گفت. اونها هم پیش دستی کردن از این سه‌چرخه‌ها که دسته داره خریدند. سنگینه و بزرگ، بچه خودش نمی‌‌تونه راهش ببره. بعد هنوزم می‌گه دوچرخه نارنجی می‌خوام! خودم هم یه قطار براش خریدم از صداش روانی شدیم. همین جور روشنش می‌کنه و می‌ره. واقعا چرا واسه این اسباب‌بازی‌ها که صدا دارن دکمه خاموش کردن صدا نمی‌ذارن؟ چینی‌های بی‌شعور! از اون طرف هم توی لپ‌تاپ سی‌دی باب اسفنجی می‌ذاره و بدون اینکه نگاه کنه می‌ره پی کارش. یعنی آلودگی صوتی در حد لالیگا! لپ‌تاپم رو هم یه بلایی سرش آورده دکمه‌های ردیف پایین کی‌بورد از کار افتادن. این هم از این.
جمعه گذشته هم برادر شوهرم از کربلا اومده بود و سالگرد شوهرخاله‌ی مرحومم هم بود. این هفته هم استراحت نکردم. حسابی هم همسرجان رو تکوندم بابت اینکه هیچی گردش و تفریح نداریم و همش نوکر این و اونیم که برامون برنامه بریزن. اون هم که درگیر درس و دانشگاه و تلگرامه. تازه تلگرام‌دار شده و داره نهایت بی‌جنبگی رو به نمایش می‌گذاره. به هر چی همکلاسی دختر و همکار خانم داره هی پیام می‌ده و اونا هم تحویلش نمی‌گیرن! خخخخ. البته نه به این شوری که من می‌گم‌ها. اما تا یه حدودی اینجوریه. من که دیگه ازش قطع امید کردم. کسی هم می‌خواد بیاد ورش داره ببردش مفت چنگش. همچین چیز دندون‌گیری عایدش نمی‌شه! به خودش هم گفتم. ههههه
سر کار هم که طبق معمول دهنم داره صاف می‌شه. همکارها در حال رقابت با هم برای مرخصی گرفتن هستند و من در حال مردن! خیلی خسته‌ام بیشتر از دو ماهه که مرخصی نگرفتم مگر برای کار و کوزتینگ. شرح پنج‌شنبه جمعه‌هام رو هم که گفتم. دارم می‌میرم دیگه! برا همین می‌گم این آذر خیلی خسته کننده است. واقعا حس می‌کنم که دارم روی یه نخ باریک راه می‌رم و تعادل زندگی‌ام به یه مو بنده. کوچکترین بی‌برنامگی همه چیز رو (من‌جمله اوضاع روحی‌ام رو) به هم می‌زنه. افسرده شدم این روزها و بی‌حوصله. واقعا به استراحت و تفریح احتیاج دارم. یه مسافرت مثلا. اما با این اوضاع فعلی چشمم آب نمی‌خوره.
این روزها خیلی به پوچی رسیدم. می‌گم اگه قراره روزهای زندگی‌مون اینجوری پودر بشه بره به هوا چه فایده‌ای داره؟ دارم جون می‌کنم و خودم رو می‌کشم واسه چی؟ پول در می‌یارم که چی بشه؟ بچه زندگی بهتری داشته باشه؟ پس الانش چی؟ الان که یه مادر نصفه هم نیستم براش چه برسه به کامل؟ که خودم زندگی بهتری داشته باشم؟ پس کی و چه موقع؟ الان که جوونم می‌تونم زندگی کنم. وقت بازنشستگی که موقع زندگی نیست. اون موقع مثلا برم دنیا رو بگردم (که می‌دونم اون موقع هم نمی‌رم!) به چه دردم می‌خوره. نمی‌گم کار مانع زندگی کردن منه. اما خوب دم دستی‌ترین چیزی که می‌تونم بهش فکر کنم همینه. زندگی‌ام از خیلی چیزها خالیه. شاید در صدر همه عشق. چند شب پیش‌ها حالم خیلی بد بود. شدیدا احساس استیصال و خستگی می‌کردم. توی رختخواب یه لحظه چشم‌هام رو گذاشتم روی هم و تصور کردم یه نفر هست که خیلی دوستش دارم و خیلی دوستم داره. یه نفر که معلوم نبود کی هست. اما حس عشق بود و دوست داشتن. اینقدر آروم شدم و اینقدر اون حس آرامش‌بخش بود که با آرامش به یه خواب عمیق فرو رفتم. یعنی من قراره اینجوری بمیرم؟ اینقدر حسرت به دل؟ یعنی هیچ وقت قرار نیست طعم عشق رو بچشم؟ خیلی تلخه این حقیقت. خیلی تلخ.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۵ ، ۱۳:۴۸
آذر دخت

امروز یه کمی سر کار خلوته بیام یه ذره بنویسم.
از قبل از تعطیلات تاسوعا عاشورا تصمیم داشتم امسال نرم خونه مادرشوهر. با توجه به اینکه سال پیش هم یه کمی دلخوری پیش اومد و مادرشوهر گفته بود اصلا دیگه لازم نکرده واسه تاسوعا عاشورا بیایید. پیش خودم هم فکر کرده بودم فرصت خوبیه که برای گرفتن پوشک پسرک یه کمی تمرین کنیم باهاش به خصوص در نبود باباش. زن داداشم هم قرار بود از دو روز قبل تاسوعا بیاد و مامان دو‌شنبه رو هم مرخصی گرفته بود و پیش خودم فکر کردم خوب دو‌شنبه تا جمعه 5 روزه و بهترین فرصته. اما خوب یکشنبه شب که به دعوت مامان واسه شام رفتیم بالا دیدم اوضاع خیلی قمر در عقربه. پسرک بدخواب شده بود و بداخلاق. بابام هم دوباه گذاشته بود روی اون درجه از بداخلاقی. زن‌داداشم هم کلا خیلی پسرک رو لوس می‌کنه و به خاطر رودرواسی یا مهربونی بیش از حد هر چی این می‌گه رو انجام می‌ده. مثلا پسرک خودش عادت داره غذا بخوره. زن‌داداشم هی می‌گه بیا من بهت غذا بدم. این هم خودش رو لوس می‌کنه براش. خلاصه بابام دو سه تا داد حسابی سر پسرک زد و هی با اخم بهش نگاه کرد و هی چشم‌غره رفت و پسرک هم هی رفت و اومد و اخم بابام رو دید جیغ زد. بابا هم اسباب‌بازی که داشت باهاش حرص می‌داد را از دستش کشید و اون هم سر گذاشت به گریه و مثل وقت‌هایی هم که عصبانی می‌شه شروع زد بابام رو کتک زدن. بابام هم بلند شد رفت تو اتاق و در رو محکم زد به هم. سعی کردم پسرک رو آروم کنم و بعد بهش گفتم بیا بریم پایین شهرزاد ببینیم (داریم تازه شهرزاد رو می‌بینیم و پسرک هم حسابی عاشق فرهاد شده! تا میاد می‌گه اِ اومد. بگو بغلم کنه!) اون هم بلافاصله گفت بریم که کاملا بی‌سابقه است و معمولا باید به زور از خونه مامان اینا ببریمش به خصوص وقتی که زن‌دایی‌اش هم باشه. اما اینقدر خودش حس منفی بابام نسبت به خودش رو حس کرده بود که زودتر از ما رفت بیرون و کفش پوشید و رفت پایین. دیگه من هم اینقدر زور زدم که گریه نکنم اما خیلی موفق نبودم و اشکام میومد دیگه. مامانم گفت نه بمونید که گفتم نه و خداحافظی کردیم و داشتیم می‌رفتیم از در بیرون که بابام از اتاق اومد بیرون و بی‌حرف نشست رو مبل. من هم همین‌طور بی‌صدا اشک ریختم و قابلمه و بند و بساط پسرک و ظرف‌های غذای خودمون رو که مثلا آورده بودم غذا بکشم رو برداشتم و اومدیم پایین. البته مامانم بعد یه دیس غذا برامون فرستاد پایین. خیلی دلم شکسته بود، خیلی. همسرجان هم که طبق معمول با استفاده از فرصت در حالی که تا حالا کوچکترین حرفی از رفتن به خونه مامانش نزده بود پرسید امسال کی بریم و من هم که نمی‌تونستم با این برخورد بگم که من و پسرک می‌مونیم تو برو گفتم باشه می‌ریم. پروژه پوشک هم مجددا به بعد موکول شد.
دیگه این شد که تاسوعا و عاشورا رفتیم اونجا و روال معمول طی شد البته جاری-خاله و برادرشوهر نبودند که پیرو ماجراهای قبل بود اما من هیچ چیزی نگفتم و کسی هم چیزی به من نگفت. نسبتا هم بد نگذشت به غیر از بعضی شیطنت‌ها و لجبازی‌های بی‌حد پسرک و بعضی وقت‌ها که پسرعموی بسیار پروانه‌ای‌اش رو کتک می‌زد.
عصر سه‌شنبه برگشتیم و پسرک که خسته بود از شیطنت‌های اونجا از شش عصر توی ماشین دم خونه مادرشوهر خوابید تااااا 8 و نیم صبح فردا که برای ایشون یک رکورد محسوب می‌شه. من اصلا دلم نمی‌خواست برم بالا خونه مامان اینا. اگه خونمون نزدیک نبود می‌رفتم و تا دو سه ماه پیدام نمی‌شد. اما مجبورم. احساس می‌کنم با نزدیک مامانم اینا زندگی کردن اشتباه خیلی بزرگی مرتکب شدم. هم خودم و بچه‌ام رو به دلیل نزدیکی بیش از حد از چشمشون انداختم و هم رابطه خودم و همسرجان رو قربانی کردم و پسرک هم خوب تربیت نمی‌شه. من فقط دلم به این خوش بود که توی خونه مامانم اینا عشق می‌گیره اما چیزی که این روزها از رفتارشون با اون می‌بینم فقط بی‌حوصلگیه و از سر باز کردن. این در حالیه که اگه دور بودیم و هر روز توی دست و پاشون نبود همون هفته‌ای یک بار دیدن یه عالمه عشق نثارش می‌کرد. خلاصه که حس می‌کنم عروس نو اومده به بازار و ما کهنه‌ها شدیم دل‌آزار. حسود هم خودتونید!
جمعه هم داداشم و خانمش ماشین بابا اینها را برداشتند برن گردش که یه تصادف ناجور کردند که الحمدلله خودشون دو تا سالمند اما ماشین داغون شد.
یه دلخوری دیگه هم که این روزها از بابا دارم اینه که ما بنا به دلایلی که الان می‌گم می‌خواستیم ماشینمون رو بفروشیم و توی تابستون قصد داشتیم بعد از سفر شمال ردش کنیم بره که بابا گفت ما ماشینتون رو برمی‌داریم و ما صب کردیم و نفروختیم و یه دفعه جمعه قبل از تاسوعا عاشورا گفت من پشیمون شدم ماشینتون را نمی‌خوام اخبار گفته قراره ماشین‌های جدید بیاد تو بازار صبر می‌کنم اونا اومد می‌خریم!  خوب الان هم فصل تابستون سپری شده و بازار ماشین کساده و همین الان حداقلش 1/5 میلیون ضرر کردیم به نسبت قیمتی که قبلا بهمون داده بودند البته همسرجان هیچی در این باره نگفت که اگه من بودم دنیای نق رو بهش می‌زدم.
دلیل تصمیممون به فروش ماشین اینه که تعاونی مسکن اداره همسرجان یه پروژه آپارتمانی شروع کرده که با توکل به خدا توش ثبت‌نام کردیم اما اقساطش خیلی سنگینه و باید حسابی دور و بر خودمون رو جمع و جور کنیم و با توجه به اینکه ماشین من هم الان هست می‌خوایم اون ماشین همسرجان رو بفروشیم (البته تمام مراحل تصمیم خرید و بعد فروش و بعد نفروختن و حالا فروش همش توسط همسرجان و اگه بخوام بدبین باشم مادر همسرجان گرفته شده). اقساطش خیلی سنگین هست و حسابی مقروض می‌شیم. اما خوب با این وضعی که داشتیم ولخرجی می‌کردیم این بهترین راه حل بود برای جلوگیری از ولخرجی‌هامون و انشالله که خدا هم خودش بهمون کمک می‌کنه و از پسش برمی‌آییم. نشد هم حداقل پول‌هامون یه مدتی یه جایی گیرافتاده دیگه اقوام همسرجان واسش نقشه نمی‌کشن. والله.

پی‌نوشت: من به این اتفاقات ک منجر شد به رفتنم به خونه مادرشوهر به دید مثبت نگاه می‌کنم. واقعا بعد از ماجراهای عقد برادرم نرفتنم صورت خوشی نداشت. خدا رو شکر که رفتم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۵ ، ۱۵:۵۳
آذر دخت

همش که نمی‌شه غر زد. خوب این روزها سرکار خیلی سرم خلوت‌تره. می‌دونم که آرامش قبل از طوفانه و احتمالا به زودی قراره حسابی دمار از روزگارم دربیاد اما خوب رخوت این خلوتی دلچسبه.


*****************************

این روزها خیلی دارم دوباره به بچه دوم فکر می‌کنم. دلم می‌خواد زودتر دست به کارش بشم. اگر به عقل رجوع کنی نباید این کار را بکنم اما دلم می‌خواد. اگر سختی‌ها و دشواری‌ها نبود دلم می‌خواست کلی بچه داشته باشم. به خصوص الان که پسرک یه کمی بزرگ شده و یه کمی (تأکید می‌کنم یه کمی) عقل توی سرش اومده و سر و کله زدن باهاش بیشتر از قبل کیف داره. اما بعضی وقت‌ها که دوباره دچار حمله‌های اضطرابی می‌شم و به طرز بیمارگونه‌ای نگران سلامت پسرک و دچار وحشت از دست دادنش می‌شم می‌گم سخته که آدم بخواد این حس رو در مورد چند نفر داشته باشه. از طرف دیگه فکر می‌کنم اگه بچه(ها)ی دیگه‌ای داشتم شاید شدت این وحشتم کمتر می‌شد. پسرک الان میوه‌ی زندگی منه و ثمره‌ی عمرم. فکر می‌کنم اگه نباشه من هیچ دلیلی واسه زنده بودن ندارم.
خلاصه که دلم می‌خواد واسه بچه بعدی اقدام کنم اما یه سری موانع دارم: اول اینکه مامانم که من واسه موضوع بچه حسابی روش حساب می‌کنم مخالفه و چند باری مستقیم و غیرمستقیم تأکید کرده که فکر بچه دوم نباشید فعلا که طبعا این کارش حسابی دلم رو شکسته چون من ذاتا از اینکه به کسی وابسته باشم متنفرم و اون با این حرف دائم داره بهم یادآوری می‌کنه که تو به من وابسته‌ای.
دوم اینکه هنوز پسرک رو از پوشک نگرفتم و این استرس بزرگ هنوز همراهمه و دلم نمی‌خواد تا این مسئله حل نشده کار دیگه‌ای بکنم.
سوم اینکه دلم می‌خواد بچه بعدی توی بهار به دنیا بیاد که مشکلاتی که سر زمستونی بودن پسرک در بدو تولدش کشیدم کمتر بشه پس باید فعلا دست نگه دارم.
چهارم اینکه اگر قرار باشه برای بهار دو سال آینده به دنیا بیاد زمان تولدش همزمان با کنکور خواهرم می‌شه که اون به خودی خودش درس نخونه و می‌ترسم این ماجرا بهش صدمه بزنه.
پنجم اینکه هنوز تکلیف خیلی چیزهامون معلوم نیست و معلوم نیست. احتمالا ظرف یکی دو سال آینده تحولات عمده‌ای شامل تغییر محل زندگی و خونه و ... واسه ما و مامانم اینها پیش بیاد که پیش‌بینی‌ها رو سخت کرده.
ولی خوب با وجود همه اینها من همچنان بهش فکر می‌کنم. دلم می‌خواد که تا قبل از 35 سالگی بچه بعدی رو پیدا کنم و این یعنی خیلی وقت ندارم. گوشتون رو بیارید جلو: یه شیطون کوچولو هم توی مغزم هست که می‌خنده و یواشکی آرزو می‌کنه که بارداری بعدی دو قلو باشه! خخخخخ


***********************************

تلاش برای بهبود لایف استایلم تا حدودی موثر بوده. احساس شادابی بیشتری می‌کنم. سیاهی زیرچشمم که یک سال گذشته خیلی بد شده بود کمتر شده و کلا حال و هوام بهتره. تنها کاری که کردم این بوده که قند و شکر مصنوعی رو تا حدود 95 درصد از زندگی‌ام حذف کردم. عادت میوه خوردن رو هم که تقریبا از سرم افتاده بود دارم دوباره وارد زندگی‌ام می‌کنم. توی تابستون بر خلاف هر سال که کلی چاق می‌شدم کمی لاغرتر شدم (حدود سه کیلو) و الان اضافه‌وزن بارداری‌ام رو بعد از حدود 3 سال کامل کم کردم. خسته نباشم! حالا باید به جنگ 10 کیلو (و به روایتی 5 کیلو) اضافه‌وزن قبل از بارداری برم که ظرف 2 سال زندگی متأهلی دچارش شدم. سخته چون نیاز به ورزش و تحرک داره و من وقت کم دارم اما تلاش خودم رو می‌کنم. حس خوبی بود وقتی یه مانتویی که قبل از بارداری هنوز قابل پوشیدن بود و بعدش نه، دوباره اندازه‌ام شد. الان می‌خوام تلاشم رو بزارم واسه اینکه لباس عقدم دوباره اندازه‌ام بشه یا حلقه‌ام! چون نمی‌دونم چرا با اینکه الان وزنم اندازه قبل از بارداری‌امه اما حلقه‌ام که اون موقع اندازه‌ام بوده الان هنوز اندازه‌ام نیست. احتمالا اردیبهشت عروسی دختر داییم هست. فکر می‌کنید بتونم تا اون موقع اونقدری کم کنم که بتونم لباس عقدم رو بپوشم؟ خودم که خیلی دلم می‌خواد. باید یه کمی بیشتر به خودم سخت بگیرم.


**************************

اینقدر این مدت که توی کارهای عقد داداشم بودیم سرمون شلوغ بود و غذاهای بیرونی خوردیم که حالم حتی از فکر کردن به غذای بیرون هم بد می‌شه. با اینکه دو هفته است که دارم خودم آشپزی می‌کنم اما هنوز هوس غذای بیرونی نکردم. جالبه.


*****************************

زن داداشم حسابی و سفت و سخت به فکر دکترا خوندنه. اون وقت داداشم هنوز که هنوزه داره غر می‌زنه که شما من رو مجبور کردین برم ارشد خودم نمی‌خواستم! نمی‌دونم چه تفاهمیه این دو تا با هم دارن!


****************************

همسرجان دانشگاه ثبت‌نام کرد. شنبه‌ها از صبح تا شب پشت سر هم کلاس داره. اینجوری که رتبه‌های امسال نشون می‌ده هر کی آزمون داده بوده قبول شده. من هم دلم می‌خواد ارشد بخونم اما توی رشته خودم نه. دلم می‌خواد زبان بخونم یا حتی یه رشته‌های بیربطی مثل سینما! فعلا که اصلا وقتش رو ندارم. اما یه روزی شاید این کار رو کردم. یه روززززی.

*********************************************

اوضاع با همسرجان متعادله. این روزها داره سعی می‌کنه مهربون باشه. نمی‌دونم یا داره دلجویی می‌کنه و خودش بابت رفتار بدش پشیمونه یا فقط داره تظاهر می‌کنه به مهربونی. امیدوارم که پشیمون باشه. امیدوارم. ضمن اینکه یه ده روزی چنان ناغافل دچار دندون‌درد شد که نگو و نپرس و اگه از من می‌پرسید مصداق چوب خدا بود که صدا نداره.
راستش خیلی ازش ناامید شدم. من همیشه فکر می‌کردم هر ایرادی که داره اما آدم خوش‌قلبیه اما با این رفتارش نشون داد که خیلی قدرنشناس و غیرقابل اعتماد و نامحرمه. خیلی. احساس مامانم هم نسبت بهش همینه. و متأسفانه حس می‌کنم که این حس مامان نسبت به همسرجان یه جورایی توی میزان حوصله‌اش در سر و کله زدن با پسرک هم تأثیر گذاشته. دیروز هم می‌گفت من که همه کار برای شوهرت کردم. از نگهداری بچه و... دلم گرفت از این حرفش. همیشه فکر می‌کردم رابطه مامانم و ما یه چیزیه فراتر از این بده بستون‌های همیشگی مادر و دختر و داماد و مادرزن. اما انگاری اینجوری نیست. غمگینم. همین.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۵ ، ۱۵:۳۹
آذر دخت

خوب رسیدیم به صبح پنج‌شنبه. صبح بلند شدیم و صبحانه خوردیم. چون یک بخشی از بحران طی شده بود یه کمی حالم بهتر بود. پاشدیم رفتیم بانک شهر خودمون ببینیم که  آیا قبول می‌کنه من در حضور رئیس شعبه امضا کنم که قبول نکرد و گفت باید نامه بزنه اون شعبه که ما این کار رو انجام بدیم و رئیس اون‌یکی شعبه هم گفتم نه من نامه نمی‌زنم! واقعا خیلی بعضی‌ها بی‌شعورند! خلاصه که نهایتا تصمیم گرفتیم بریم همون بانک بغل اداره همسرجان که قال قضیه کنده بشه! رفتیم و برگشتنه برادرم رو هم برگردوندیم.
اومدیم خونه سریع نهار خوردیم و دوباره رفتیم حمام چون این پسر من کلا تخصص عجیبی داره که ظرف یک روز خودش رو مثل سیابرزنگی‌ها خودش رو سیاه و کثیف کنه.  خلاصه باز هم از ترس بابام که بداخلاق نشه سریع کارهامون رو کردیم و کلی بار و بنه و اسباب و اثاثیه‌مون رو برداشتیم و راه افتادیم. رفتیم و رسیدیم شهر عروسمون. بقیه هم توی راه بودند و داشتند می‌اومدن. پدر عروسمون که فرهنگیه دو تا سوئیت برامون از خانه×معلم رزرو کرده بود. ما یک ماه بود که می‌دانستیم قراره بریم و دائم از طریق تلفن و حضوری از دیگران پرسیده‌بودیم که برنامه‌تون چیه و کی می‌آیید. از بین مدعوین یکی از دایی‌هام (همون که تازه‌دوماد داره) از همون اول گفت که ما از همون شب می‌آییم. خاله و دخترخاله بابام که تنها مدعوین از طرف خانواده بابام بودند هم شب قبل گفتند که شاید آخر شب بیان شاید صبح روز جمعه. خاله بزرگم هم با ما بود. پدربزرگ و مادربزرگ مادری هم قرار بود با دو تا از خاله‌ها بیان که گفته بودند خودشون از محل کار یکی از شوهر خاله‌ها که برادر همسرجان هم هست جا رزرو کرده‌اند بیان و شب بیان پیش ما. در مجموع 18 نفر. توی دو تا سوئیت. دم در بابام رو صدا زدن و گفتند اسامی رو بگین که کیا قراره اینجا باشند. شماره پلاک ماشین‌ها و اسامی تک‌تک افراد را یادداشت کرده بودن و به بابام هم گفتند که ماشالله چقدر زیادید!
خلاصه مامان‌بزرگ و بابابزرگ مادری را دو تا از خاله‌ها آوردند و اومدند داخل و نشستند. اون دایی و اون خاله و دخترخاله بابام که قرار بود شب بمونند هنوز نیامده بودند. یهو معلوم شد که دو تا خاله‌ها هم بدشون نمی‌یاد که بمونند همین‌جا. کار از همین جا خراب شد. بابای من یه عادتی داره که همه چیز باید توی ذهنش برنامه‌ریزی شده باشه و بعد همه چیز هم دقیقا باید طبق همین برنامه‌ریزی پیش بره. کوچکترین عدم برنامه‌ریزی حسابی از همه نظر به هم می‌ریزدش. یه دفعه آشفته شد و شروع کرد به غرغر کردن و با صدای نسبتا بلند گفت که نه نمی‌شه اینجا بمونند و اونها توی راهند و دارن می‌یان و دم در از من اسم و شماره پلاک ماشین گرفتند و خلاصه جو بد شد. هر چی هم مامان بهش چشم و ابرو اومدیم محل نگذاشت و بدتر از کوره در رفت. پدربزرگ مادری هم می‌گفت که نه اینها نرند و بمونند و شب می‌خواهیم دور هم باشیم. خلاصه که اوضاع بد شد و اونها بلند شدند رفتند به همون محلی که خودشون داشتند. خانواده شوهر من هم توی راه بودند و رفتند همون محلی که همسرجان براشون رزرو کرده بود. پسرک هم که از رفتن مهمان‌ها خیلی دلخور شده بود تا آخر شب چنان پوستی از من کند که خدا می‌دونه. بابا هم که همچنان در بداخلاق بودن در صدر بود و هی پسرک رو دعوا می‌کرد و هی اخماش تو هم بود. بعد هم زنگ زد به خاله و دخترخاله خودش و گفت حالا که دارید دیر می‌آیید دیگه در رو باز نمی‌کنن روی شما و نیایید همون صبح بیایید. به داییم هم زنگ زدیم گفتیم اینجا دیگه شام نیست خودتون شام بخورید بیایید! البته راست گفتیما. خخخ خداییش عجب میزبان‌هایی بودیم.
فرداش پاشدیم رفتیم آرایشگاه دنبال عروس. بعد از اون همه تنش، شب هم که خوب نخوابیدیم و صبح علی‌الطلوع هم که دخترخاله‌ام رسید و همه رو بیدار کرد پسرک هم که با اخلاق بسیار درخشانی از خواب بیدار شده بود و دنبال ما اومد آرایشگاه. اونجا هم کلی حرص خوردیم. اما در کمال تعجب آرایش و موهام خیلی خوب از کار دراومد! در ضمن رژیم‌های این چند وقت هم ظاهرا اثر کرده بود و یه کم لاغر شده بودم که لباسم هم خیلی بهتر بود توی تنم. خلاصه که اگر داشتم از درون از شدت حرص منفجر می‌شدم (تا اینجای کار از دست بابام) اما ظاهرم خوب شده بود انگار. رسیدیم خونه و دیدیم همه خیلی گرفته هستند. اول فکر کردیم مال اینه که خاله و دخترخاله‌ی بابام که اومده بودند رفتند توی اتاق خواب سوئیت که لباس‌ها و وسایل همه اونجا بود و در رو بستند. ما تا رسیدیم رفتیم در زدیم و یالله گویان رفتیم داخل و خلاصه مردها رو بیرون کردیم و شروع کردیم به لباس پوشیدن . حالا کلا دو تا آیینه بود که این دخترخاله بابام و دختر 13 ساله‌اش ایستاده بودن جلوی این دوتا آیینه و حدودا 2 دوساعتی که ما اونجا بودیم اینا داشتند آرایش می‌کردند! به هیچ کس دیگه‌ای هم اجازه ندادند که از آینه استفاده کنه. یه دفعه دیدیم که مامان‌بزرگم می‌گه من لباس عوض نمی‌کنم (یه پیرهن مشکی گلدار پوشیده بود) گفتیم چرا و لباس عوض کنید دیدیم انگار لب و لوچه‌اش آویزونه. از خاله‌ام پرسیدیم خبریه گفت آره اون دوتا خاله‌ها زنگ زدند گریه و زاری که به ما توهین شده و ما برای نهار نمی‌آییم و بعد می‌آییم!
خلاصه از اینجا به بعد مامانم حسابی اعصابش ریخت بهم و هی اشک می‌اومد توی چشماش و هی حرص می‌خورد. حالا ما جا کم داشتیم برای اینکه مامان‌بزرگ و بابابزرگم رو ببریم و اینا خاله‌ها هم می‌گفتند که نمی‌آییم که با هم بریم. راه رو هم که خوب بلد نبودیم همیشه هم راهنمای ما داداشمه که اون رفته بود دنبال عروس. یه شیر تو شیری بود که بیا و ببین. بابابزرگم تازه بلند شد رفت حمام. دخترخاله بابام کوتاه نمی‌یومد که اتاق رو خالی کنه آقایون برن لباسشون رو عوض کنند. پسرک یه بند بدقلقی و گریه می‌کرد. بابام اخم کرده بود و بالای اتاق نشسته بود. ای خدا. الان هم که یادم می‌افته دارم حرص می‌خورم. خلاصه با هر بساطی بود رفتیم تالار. پسرک به محض ورود به تالار چنان قشقرقی راه انداخت که اون سرش ناپیدا! با تمام وجود و توانش عربده می‌کشید و گریه می‌کرد. به هیچ نحوی ساکت نمی‌شد و من رو کتک می‌زدن. دیگه تحویلش دادم به باباش و اون هم بردش و براش شیرکاکائو خرید. این مدت هم برنامه خوابش به هم ریخته بود و هم غذا نمی‌خورد.
مهمان‌ها اومدند. نهار سرو شد و عروس و داماد آمدند و بزن و برقص و شاباش پراکنی‌ها انجام شد. دو تا خاله‌ها آمدند و برنامه تمام شد.
اما چیزی که این وسط خیلی دردناک بود این بود که همسرجان این وسط به مامانش زنگ زده بود و همه ماجرا را براش تعریف کرده بود. مامانش هم زنگ زده بود به اون برادر شوهری که شوهر خاله هم هست و گفته بود چون به شما توهین شده برای نهار نرید و بعدش برید (که از نظر من این فقط یه معنی داره و اون اینه که من می‌خوام آبروی شما رو ببرم. چون اگر کسی بهش بر بخوره که در مجلس شرکت نمی‌کنه و دیر اومدن یعنی اینکه می‌خوان جلب توجه بکنند). بعدش هم طبق معمول تلفن بازی‌های مادر شوهر من شروع شد. در حالی که نه ته پیاز بود و نه سر پیاز به همه زنگ می‌زد و سعی در بزرگ کردن ماجرا داشت. از طرفی اون یکی خاله هم زنگ زد به مامانم که ما می‌خواستیم بیاییم و شوهرخاله‌-برادرشوهر چون مامانش دستور داده بود نیامد. خلاصه کشش ندهم که ماجرا گسترش پیدا کرد و آخرش خاله-جاری توپیده بود به مادرشوهر که به شما چه ربطی داره و به برادرشوهر بزرگتر که خودش رو انداخته بود این وسط چه ربطی داره و نتیجه این شد که مادرشوهر قهر کرده و برادرشوهر بزرگتر و زنش گروه تلگرامی خانواده رو ترک کردند! این وسط من و همسرجان هم چند سری دعوای مفصل کردیم و حسابی از خجالت هم دراومدیم.
من فقط امیدوارم این وقایع باعث بشه همسرجان دست از این خاله‌زنک بازی‌هاش برداره و یه کمی عاقل بشه.
خبر دیگه هم اینکه وسط این هیری‌ویری همسرجان ارشد دانشگاه آزاد هم قبول شده و می‌خواد بره. خدا این یکی رو به خیر بگذرونه چون مطمئنم من باید به جاش همه کارهاش رو انجام بدم. فعلا همین.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۵ ، ۱۳:۳۱
آذر دخت