آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

بایگانی
1- این سه روزه هوای شهر ما هم حسابی آلوده است. محل کار ما یه ویو از بالا به شهر داره و الان سه روزه که هیچی از شهر پیدا نیست. انگار یه لحاف کلفت کشیدن روی شهر. این سه روز من هر صبح سردرد داشتم. اما خوب،‌ خون ما رنگین نیست متأسفانه! هر چند که این مدلی که تهران رو تعطیل می‌کنند هم فایده‌ای نداره. مادری که فرزند مهدکودکی یا دبستانی داره و بچه‌اش تعطیله باید چیکار کنه؟ مرخصی بگیره؟ خوب چرا اگه مشکلی هست همه رو تعطیل نمی‌کنند؟ 2- من فردا رو نمی‌یام سر کار. قراره از فردا بعدازظهر شرفیاب بشیم خدمت مادر شوهر! بله! همسرجان می‌خواد حداکثر استفاده رو از عزاداری‌های شهرشون ببره و خلاصه ما هم ان‌شاءالله از فردا بعدازظهر می‌ریم اونجا تا احتمالاً‌ جمعه بعدازظهر. می‌دونم که خیلی سختم می‌شه. اولاً‌ اینکه خوب مهمونیه و نمی‌تونم ولو بشم برای خودم و مجبورم تا حدود زیادی مودب بشینم و این یعنی ورم پاها. ثانیاً که جمعیت زیاده و 17-18 نفر توی خونه هستند و خوب این مشکلات زیادی من‌جمله صف طویل دستشویی ایجاد می‌کنه! ثالثاً‌ خوب مسئله محرم و نامحرم و ایناست که باید لباس مناسب پوشید و منم فعلاً گرمایی و خلاصه سخته. رابعاً من فقط روی تخت خودمون و با بالش خودم راحت هستم و احتمالاً شب‌ها باید حسابی به خودم بپیچم تا دو ساعت بخوابم. خامساً در راهروی منتهی به دستشویی خیلی صدا می‌ده و شب دستشویی رفتن مساویه با بیدار شدن کسایی که توی هال می‌خوابند من‌جمله مادر همسرجان که خیلی خیلی به بدخوابی حساسه و خوب من هم شبی یه بار دستشویی می‌رم! خلاصه که داریم می‌ریم صفاسیتی! اولش اومدم یه کمی ریپی بیام که امسال نریم و اینا که همسرجان گفت تو نیا من می‌رم. خوب من هم دوست نداشتم که این سه چهار روز از هم جدا باشیم. خلاصه که امید به خدا دارم می‌رم. امیدوارم خیلی سخت نگذره. تازه روزی نیم‌ساعت پیاده‌روی رو چیکار کنم که اگه نرم حسابی معده‌ام بهم می‌ریزه؟ توی شهر سنتی همسرجان که من نمی‌تونم با این شکم قلمبه راه بیفتم برم پیاده‌روی! هه هه هه! 3- دیشب داشتم خواب می‌دیدم که رئیس بزرگمون یه جلسه گذاشته و داره در مورد مشکلی که من الان توی محل کارم دارم حرف می‌زنه. بعدش من هم همه‌ی حرف‌هام رو زدم و خلاصه حسابی از رئیس کوچیک شکایت کردم و گفتم که چی داره اذیتم می‌کنه و بی‌انگیزگی‌ام مال چیه. بعدش رئیس بزرگ حسابی باهام همدردی کرد و قول داد که اوضاع رو درست می‌کنه و همه‌چی خوب می‌شه. از وسط شب که این خواب رو دیدم دیگه حسابی شاد بودم. تازه بعدش خواب دیدم که محل کارمون رفته همون جایی که قبول نشدم و خلاصه وسط شهریم و اینا. یعنی اوضاع محل کار حسابی توی خوابم گل و بلبل بود و من خیلی خوشحال بودم. صبح هم که ساعت زنگ زد و بیدار شدم اولش خیلی خوشحال بودم، بعدش فکر کردم چرا خوشحالم،‌ بعد یادم اومد که آخ‌جون با رئیس بزرگ حرف زدم و همه چی درست شد. بعدش یه کمی فکر کردم و فهمیدم که خواب دیدم و حسابی پکر شدم! هی هی! کاش راستکی بود. در دنیای واقعی هم اینقدر این رئیس بزرگ ما غیر قابل اعتماد و غیر قابل پیش‌بینیه که من نمی‌تونم برم و باهاش حرف بزنم و درددلم رو بگم. تازه‌شم اینقدری که توی خواب شجاعت داشتم رو خودم توی دنیای واقعی ندارم. 4- کم‌کم مدت زمانی که قراره بیام سر کار به کمتر از یک ماه می‌رسه. رییس بزرگ بزرگ (بله، ما اینجا سلسله مراتب بسیار پیچیده‌ای از روسا داریم!) هم که این رو احساس کرده هر روز با یه نامه یه کار جدید برام می‌تراشه. خدا به خیر بگذرونه که بتونم همه کارها رو تا موقعی که مرخصی‌ام شروع می‌شه همه کارها رو به موقع انجام بدم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۲ ، ۰۶:۱۶
آذر دخت
امشب تنهام و دارم از خونه می نویسم. این دو سه روز خیلی خوب نبودم. هم از لحاظ جسمی و هم از لحاظ روحی. از پنج شنبه معده درد داشتم. مثل همیشه نبود که می سوخت. درد می کرد این بار. برای پنج شنبه کلی برنامه داشتم که طبق معمول بهشون عمل نکردم. همسرجان خیلی دیر رفت سر کار و من فقط رسیدم یه کمی جمع و جور کنم و غذا بپزم. داشتم تند و تند کارهای غذا رو می کردم و به خیال خودم می خواستم تا همسرجان بیاد یه کمی استراحت کنم. اومدم سرخ کن رو از اونجایی که همیشه می گذارم بردارم که سیب زمینی برای نهار که خورش لوبیاسبز بود سرخ کنم که دکمه درش گیر کرد به شکم قلمبه ام و درش باز شد و خلاصه روغن ها ریخت! افتضاح! روی سیب زمینی و پیازها، روی سرامیک ها. به دیوار، روی زمین! خلاصه تا همسرجان بیاد فقط رسیدم روغن ها رو با روزنامه جمع کنم. اما کف آشپزخونه افتضاح بود. اون که اومد نهار خوردیم و بعد با سیف تمیزش کردیم و بخارشو هم کشیدیم اما خوب خوب نشد. همسرجان که هی می گفت به نظر من خوبه! حالا کف آشپزخونه هنوز از اثر جوهر روزنامه ها سیاهه، اون می گه خوبه! اما خوب دیگه قابل تحمل بود. همسرجان می گفت نی نی جان اولین خرابکاری اش رو کرد! دیگه وقت نشد بخوابم. برای شب هم رفتیم ولایت ما خونه مامان و بابا.تمام جمعه معده درد داشتم. شنبه هم همین طور. کلاً دیروز خیلی خسته بودم و اصلا سر حال نبودم. یهو سر نهار هم که داشتم تنهایی می خوردم یاد یه خاطره تلخ از آخرین تولد دوران تجردم افتادم و در حین نهار خوردن آبغوره هم گرفتم!!!عصر که دیدیم در اثر مذاکرات قیمت طلا یه کمی اومده پایین و احتمال توافق کمه، با همسرجان تصمیم گرفتیم بریم بازار برای خرید هدیه من! همسرجان حاضر نبود خودش تنها بره. هرچی بهش گفتم باید منو سورپرایز کنی، گوش نداد! منم مجبور شدم دیگه! خلاصه رفتیم خریدیم و اومدیم. 30 تومن هم جریمه شدیم چون ماشین رو توی ایستگاه تاکسی پارک کرده بودیم البته دیشب نفهمیدیم و امروز صبح همسرجان قبض رو دیده بود.اومدیم خونه و طبق معمول همسرجان خسته بود و هی گفت زودباش زودباش بریم بخوابیم. منم دیگه از بس که روحیه ام خسته بود نتونستم تحمل کنم یه کمی باهاش کل کل کردم و خلاصه بحثمون شد. یعنی یه شب خوب خراب شد. راستش حوصله اش رو ندارم کامل توضیح بدم. اما خوب بعدش پشیمون شدم. اما دیگه دیر بود!امروز داشتم فکر می کردم تجربه ای که من با نی نی جان دارم رو هیچ کس دیگه نمی تونه درک کنه. می دونم وقتی به دنیا بیاد دلم برای این روزها که توی شکمم وول می خوره تنگ می شه. اون از الان یه بخشی از وجود منه. من از الان می شناسمش و باهاش در ارتباطم. هیچ کس دیگه ای هنوز اونو نمی شناسه. اما من می شناسمش. اون از الان بچه منه. بچه همسرجان هم هست. اما اون الان تجربه ای باهاش نداره. من از الان دارم با خودم همه جا می برمش. اگه من جای اون بودم به خودم حسودی می کردم!!گاهی وقت ها فکر می کنم بعدها من چه جوری طاقت می یارم که دور از من باشه و توی شکمم نباشه؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۲ ، ۱۶:۳۶
آذر دخت
1- دیروز رفتم سونوگرافی. همون جای قبلی رفتم اما متأسفانه اون همدوره مامانم که همیشه پیشش می‌رفتم و کارش خیلی خوب بود و آشنا رفته برای فرصت مطالعاتی کانادا و خودش نبود و همکارانش بودند. البته اونها هم کارشون خیلی خوبه اما خیلی خیلی بداخلاق بود خانم دکتر. اولاً که دو ساعت تمام معطل شدم. پنج و نیم نوبت داشتم. با سرویس رفتم و پنج و ربع اونجا بودم. ضمن اینکه طبق معمول یکی دو ایستگاه زود پیاده شده بودم و یه پیاده‌روی اجباری هم کردم که بد نبود. از پنج و ربع تا شش و ربع تنها منتظر نشستم. بعدش همسرجان اومد. تا یه ربع به هفت منتظر بودیم که من رو صدا زد. روی صندلی انتظار اتاق سونوگرافی نشستم. نفر قبلی ماموگرافی داشت. تمام شرح گرافی اون رو شنیدم که خانم دکتر برای تایپیست دیکته می‌کرد. تا اومد نوبت من بشه ساعت هفت بود. خانم دکتر به قول خودش می‌خواست بره برای رست که منشی گفت مورد بعدی پرگنانسی هستش و زیاد طول نمی‌کشه می‌خواهید این رو انجام بدید بعد. بعد هم به من گفت برو روی تخت. نفر قبلی بنده خدا هنوز لباس‌هاش رو نپوشیده بود که من رو فرستادند پشت پاراوان. من هم سریع خوابیدم روی تخت که هم خودم کمتر شرمنده بشم و هم اون بنده خدا. کل سونو شاید سه دقیقه هم طول نکشید. تا من بیام سوالی بپرسم یه دستمال کاغذی داد بهم و گفت رشدش خوبه و جنسیتش هم پسره. همین. بعدش هم سریع بلند شد و رفت برای رِست. خدا رو شکر. اما کاش می‌گذاشت یکی دوتا سوال هم بپرسم. یعنی این دکترها نگرانی یه مادر رو درک نمی‌کنند. نمی‌دونم. نمی‌تونم از بین کار خوب و خلوت بودن مطب یکی رو انتخاب کنم. خوب جایی که معروفه به اینکه کارش خوبه،‌ سرش هم شلوغه و وقت کمتر می‌ذاره. البته این طور که دستم اومده اینجا از لحاظ سونوی زنان و ماموگرافی خیلی معروفه. نمی‌دونم کار سونوهای بارداری‌شون هم به همون اندازه معروف هست یا نه. این دفعاتی که رفتم خانم باردار ندیدم. توی شهر ما یه جای دیگه خیلی معروفه برای سونوی بارداری که البته اونجا اکثراً همه برای سه‌بعدی می‌رن. خلاصه که طبق همون جمله کوتاه نی‌نی‌جان ما خدا رو شکر سالمه، رشدش خوب بوده و کماکان پسره! نکته دیگه اینکه تاریخ زایمان را یک هفته زودتر این بار برآورد کرد اما ظاهراً همون تخمینی که توی سونوی 20 هفتگی زده می‌شه دقیق‌تره. وزن تخمینی هم زده 2133 گرم. می‌دونم که این وزن هم خیلی خطا داره و اکثراً بیشتر از میزان واقعیه. 2- بعد از سونوگرافی رفتیم که برای همسرجان کت و شلوار بخریم. توی شهر همسرجان مراسم تاسوعا و عاشورا خیلی مفصل برگزار می‌شه. همه براشون خیلی مهمه و خلاصه از سرتاسر ایران جمع می‌شن توی شهر خودشون به نحوی که می‌گن جمعیت شهر توی این روزها دوسه برابر روزهای عادیه. کلاً‌ مادر همسرجان می‌گه که خیلی از مردم توی این ده روز اصلاً‌ آشپزی نمی‌کنند و صبح و ظهر و شب غذای نذری برای همه هست. البته خانواده همسرجان اعتقاد و علاقه‌ای به گرفتن غذای نذری ندارند و این سه سالی که من می‌رم اونجا غذای نذری اصلاً‌ نگرفتند. البته سال اول که من نمی‌دونستم اینجوریه و خوب طبق عادت خودمون به همسرجان می‌گفتم که کاش نذری گیرمون می‌اومد (من خیلی غذای نذری دوست دارم!) همسرجان یکی دوباری رفت و برای من گرفت اما دیگه تکرار نشد. خلاصه، همون‌طوری که گفتم مراسم تاسوعا و عاشورا خیلی مفصل توی شهرشون برگزار می‌شه و چون همه از شهرهای گوناگون هم جمع می‌شن،‌ به قول یکی از جاری‌ها شوی کت‌وشلوارها و ماشین‌ها هم حسابی به راهه! یعنی همسرجان من برای عید لباس نو نمی‌خره اما برای این مراسم هر سال کت و شلوار نو باید بپوشه. تازه باید چند دست لباس هم با خودمون ببریم که بسته به شرایط از بینشون انتخاب کنه! اکثر همشهری‌ها هم سعی می‌کنند تا قبل از این مراسم ماشینشون رو عوض کنند و ماشین بهتری از پارسال داشته باشند! راستش این چند وقت که همسرجان یه دفعه گیر داده بود به عوض کردن ماشین اصلاً حواسم به نزدیک شدن محرم نبود!!! در آخرین اقدام هم یکی از برادرشوهرها بالاخره بعد از مدت‌ها که از دست ماشینش شکار بود به مناسبت محرم ماشینش رو فروخته و حسابی دنبال خرید یه ماشین جدیده! خلاصه رفتیم برای همسرجان یه دست کت و شلوار خاکی رنگ خریدیم که خیلی بهش می‌یاد. بعد از خرید کت و شلوار هم توی راه یه نیمچه تصادف کوچیک کردیم. اول یه سمند سفید ترمز کرد،‌ بعدش یه سمند نقره‌ای زد پشتش و بعدش هم ما زدیم به سمند نقره‌ای! توی یه راه خیلی خیلی شلوغ و باریک. سمند سفید سریع پیاده شد و صندوق عقب و سپرش رو چک کرد و گفت که طوری نشده و رفت. همسرجان هم اول یه کمی گیج زد و بعدش پیاده شد. در کاپوت باز شده و فلاشرها می‌زد. همسرجان مشغول درست کردن در کاپوت شد و بعدش هم شروع کرد به چک کردن سپر خودمون و ماشین جلویی. توی این گیر و دار از زیر سمند نقره‌ای آب راه افتاد و معلوم شد رادیاتورش سوراخ شده. آقاهه هم اومد گیر داد به ما که تقصیر شماست! حالا من نمی‌دونم ما چطوری با این ماشین فسقلی‌مون زده بودیم به سمند هیکل‌گنده و اون را فرستاده بودیم که بره جلو بزنه به ماشین جلویی و رادیاتورش سوراخ بشه،‌ اما خودمون چیزیمون نشده بود و سپر عقب اون هم که ما بهش زده بودیم چیزیش نشده بود. همسرجان هم عصبانی شد و گفت که به من هیچ ربطی نداره و من دارم می‌رم تو اگه می‌خواستی خسارت بگیری نباید می‌گذاشتی اون سمند سفیده بره و صحنه تصادف بهم بخوره. حالا که صحنه بهم خورده هم نمی‌تونی ادعایی بکنی و من مطمئنم که این رادیاتور هم که سوراخ شده مال اینه که خودت اول زدی به اون سفیده. آقاهه گفت که باشه رادیاتور با خودمه اما سپرم با شماست. همسرجان هم هی رفت به همه جای سپر دست زد و بهش ثابت کرد که سپرش چیزیش نشده. آقاهه هم تا دید سپرش سالمه گفت نه‌خیر رادیاتور هم با شماست و شما مقصرید! خلاصه که همسرجان داغ کرد و سوار ماشین شد و راه افتاد. آقاهه هم موبایلش دستش بود که یعنی زنگ بزنه به پلیس. اما ما که رفتیم. بعد هم که دور زدیم دیدیم که داره ماشینش رو هل می‌ده که از سر راه برش داره. اونجا هم یه خیابون شلوغ که عمراً جای پارک گیر بیاد. نمی‌دونم آخرش چیکار کرد. نمی‌دونم کار درستی کردیم که اومدیم یا نه. قطعاً‌ ما مقصر نبودیم. غیر ممکنه که ما با چنین شدتی زده باشیم و بعد خودمون هیچیمون نشده باشه اونوقت در اثر ضربه ما از جلو رادیاتور اون سوراخ شده باشه. تازه فکر می‌کنم حتی اگر ضربه جلو هم به خاطر ما خورده باشه باز هم خود سمند به خاطر اینکه فاصله ایمنی را رعایت نکرده مقصره. نمی‌دونم. تازه‌شم نمی‌دونم حالا اگه آقاهه زنگ بزنه به پلیس و شماره مارو بده بگه از صحنه تصادف فرار کردند چه مشکلی برامون پیش می‌یاد. خدا به خیر بگذرونه. چیزی که جالب بود این بود که این چند روز که بارندگی بود همسرجان هر وقت از سرکار می‌اومد شوخی می‌کرد و الکی می‌گفت تصادف کردم و یه کمی که من رو می‌ترسوند می‌گفت الکی گفتم. دیروز صبح هم الکی گفت دیروز صدقه دادم بعد که پرسیدم چرا و چقدر گفت الکی گفتم. دیشب توی ماشین بهش گفتم که تا تو باشی دیگه از این شوخی‌های الکی نکنی! آخه آدم که با این چیزها شوخی نمی‌کنه. خلاصه انگار متنبه شده بود! دو سه روزی بود دلم گواهی بد می‌داد و پلک چشمم هم می‌پرید. یه جور خرافاتی من معتقدم وقتی پلک چشمم می‌پره یه اتفاق بد می‌افته. امیدوارم که همه چیز یه همین ختم شده باشه و دیگه دستمون بند نشه. ان‌شاالله. 3- دیشب مامان اینا توی مراسم ولیمه مکه یکی از همکارهای مامان دعوت بودند. ما با خواهر این همکار مامان رفت و آمد خانوادگی داشتیم و من دخترش هم‌سن و همکلاسی بودیم. دورادور شنیده بودیم که عقد کرده و چندسالی بود که دیگه خبری ازشون نداشتیم. دیروز مامان دیده بودشون و عقد رو تبریک گفته بود و بعد متأسفانه بهش گفته بودند که به‌هم خورده. خیلی برای دوستم ناراحت شدم. دختر خیلی خوبیه. امیدوارم زودتر یه مورد خوب براش پیدا بشه. 4- این هفته کامل اومدم سرکار. احساس می‌کنم کوه کندم!!!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۲ ، ۰۶:۵۱
آذر دخت
1- امروز قراره برم سونوگرافی. دعا کنید لطفاً که همه چیز خوب باشه. خیلی استرس دارم این روزها. خیلی... هر چقدر هم تلاش می‌کنم که فکرهای بد نکنم نمی‌تونم. سخته. همش بدترین افکار ممکن به سرم می‌زنه. امیدوارم خدا خودش دلم رو آروم کنه. 2- گاهی از اوضاع مملکت گریه‌ام می‌گیره. رفتارها و دل‌نگرانی‌ها و حرف و حدیث‌ها در حدی بچه‌گانه است که آدم نمی‌دونه چی باید بگه. مثل امسال که برای یک ماه تمام فکر و ذکر و حرف و حدیث دوستان شده بود اینکه فلان شعار رو بدهند یا ندهند. حالا دیروز که رفتند و با تمام زور و قدرت عربده کشیدند امیدوارم خیالشون راحت شده باشه. اما فایده‌ای نداره. دو روز دیگه یه چیز دیگه رو می‌کنند پیراهن عثمان. تازه یه مدتی بود که داشتم به زندگی توی این مملکت دوباره امیدوار می‌شدم اما دیروز که دوباره رفتارها و حماقت‌ها رو دیدم و اینکه چقدر این مردم نمی‌فهمند و چه‌قدر درک پایینی از شرایط دارند و چقدر فراموشکار یا نادانند و نمی‌دانند که لب چه پرتگاهی ایستادند،‌ باز هم این حس بهم دست داد که این مملکت جای زندگی نیست. که هیچ چیز درست نمی‌شه چون آدم‌ها درست نمی‌شند. چون مردم درست نمی‌شند. چون نمی‌فهمند. چون با دوکلمه شعار زود خر می‌شند. هی هی... 3- قبلاً هم گفتم که امیدی به بهتر شدن اوضاع ندارم. خوب اوضاع هیچ فرقی نکرده. دولت تمام تلاشش رو گذاشته روی دیپلماسی که نتیجه‌اش می‌شه این و هر کاری هم بکنه نمی‌تونه غضنفرهای داخلی رو مهار کنه. تازه انگار از خواب بیدارشون کرده و اونها هم دارند نهایت تلاش خودشون رو در راستای گل به خودی زدند می‌کنند. عرصه داخلی رو هم که یا ول کرده یا کاری از دستش بر نمی‌یاد. کالاهای اساسی که روز به روز داره گرون‌تر می‌شه. هارت و پورت‌های اولیه که ارز مرجع رو برمی‌گردونیم و نمی‌گذاریم کالاهای اساسی مردم گرون بشه و فلان و بیسار همه کشک بود و همه‌ی اون کارها رو انجام دادند و همه چیز روز به روز در حال گرون شدنه. من نمی‌گم تقصیر اینهاست. می‌دونم که گندی که اون عزیز دلمون زده به این زودی‌ها جمع شدنی نیست اما کاش اون هارت و پورت‌ها رو هم اول کار نمی‌کردند. تازه تا یه تحولی توی بازار می‌خواد اتفاق بیفته هم جلوشو می‌گیرند. نمونه‌اش جلوگیری از سقوط قیمت دلار و تلاش برای داغ کردن بازار خودرو. باز هم این توهم به آدم دست می‌ده که اینا حتماً خودشون ذینفع‌اند که نمی‌گذارند هیچ چیزی روند نزولی داشته باشه. 4- چند روزه که احساس می‌کنم سنگینی نی‌نی‌جان داره فشار می‌یاره بهم. دردهای تیرکشنده‌ای توی کشاله رانم احساس می‌کنم. خیلی خیلی زود به زود هم نیاز به دستشویی پیدا می‌کنم.  5- با همکارها سر دمای محیط تفاهم ندارم. این سالنی که توش کار می‌کنیم زمستان‌های گرمی داره. آفتابگیره و حسابی گرم می‌شه به نحوی که ما زمستون‌ها کولر گازی روشن می‌کنیم! بعد آدم نمی‌دونه چطوری لباس بپوشه. خوب توی راه هوا سرده و توی سالن ما هوا گرم. هر چقدر هم که سعی کنی لایه لایه بپوشی مثلاً‌ برای شلوار کاری از دستت برنمی‌یاد. من هم که خودم امسال دمای بدنم خیلی بالاست. حالا از شانس من امسال همکارها هم سرمایی شدند. یه همکار آقایی داریم که چون پنجره رو باز می‌کنیم با کاپشن می‌شینه پشت میزش! اما من واقعاً دیگه نمی‌تونم گذشت کنم و فداکار باشم! تصمیم گرفتم یه کمی خودخواه باشم . معنی نداره که همش من بادبزن بگیرم دستم. حداقل باید بتونم پنجره نزدیک به خودم رو باز کنم! اونها یه ماه نیم دیگه من رو تحمل کنند بعد اگه خواستند کرسی بزارن! والله! آیکون یه آذردخت خودخواه و بدجنس! 6- دیشب خیلی دلم می‌خواست یه نفر بود که می‌تونستم باهاش درد و دل کنم. همسرجان که همش شیفته. مامانم هم که دوره و روزی نیم‌ساعت تلفن هم دردی ازم دوا نمی‌کنه. هیچ دوستی آنچنان نزدیکی هم ندارم که شرایط الانم رو درک کنه. دلم می‌خواست یه نفر باشه که به راحتی جلوش گریه کنم و از نگرانی‌هام بگم و اون هم دلداریم بده و بهم بگه دیوونه این نگرانی‌هات همش کشکه! هیچی نمی‌شه. همه چیز خوب پیش می‌ره. نی‌نی‌جانت هم صحیح و سالم می‌یاد بدون هیچ مشکلی. دیشب خیلی احساس تنهایی می‌کردم. خیلی.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۲ ، ۰۶:۲۷
آذر دخت
امروز دوباره دارم اول صبح می‌نویسم بعد تا عصر دوباره دلم می‌خواد بنویسم. اما طوری نیست! دیروز نوبت دکتر داشتم. همسرجان شیفت بود که از یکشنبه هفته قبل کلی هماهنگ کرده بود و قرار بود یه نفر بره به جاش که طبق معمول صبح دیروز زنگ زده بود که من نمی‌تونم برم و خودت برو! خیلی همکارهای گلی داره همسرجان! خلاصه دیگه هماهنگ کرده بود که دیر بره. قرار بود سرویس‌کار پکیج هم بیاد برای راه‌اندازی که اون رو هم کنسل کرد و انداخت به امروز. پارسال پکیجمون دو سه بار خود به خود فشارش می‌افتاد و بعد روشن نمی‌شد یا اینکه آب از زیرش می‌داد. گفتیم امسال که نی‌نی‌جان هم می‌یاد ان‌شاالله ریسک نکنیم و بیاد یه سرویسش بکنه. رفتیم دکتر و خدا رو شکر همه چیز خوب بود. البته تا اونجایی که چک کرد. نمی‌دونم چرا این دکتر من خودش سونوگرافی نمی‌کنه. این طور که شنیدم اکثر متخصص‌های زنان هم هر جلسه سونو می‌کنند اما دکتر من فقط جلسه اول برای تأیید بارداری و جلسه دوم برای دیدن قلب سونو کرد و بعدش دیگه سونوها رو می‌فرسته بیرون. اما خوب قلب نی‌نی‌جان را گوش دادیم که یه کمی صداش فرق کرده بود به نسبت قبل و قوی‌تر شده بود اما از بسکه وول می‌خورد هی گم می‌شد صداش و بعدش هم فشار که خوب بود و بعدش هم وزن که این دفعه هم دو کیلو اضافه شده بود. دیگه برام فلش رو به بالا نزد! خوشحال شدم. اما خوب قبلاً‌ هم گفتم که وزنم شده یه عدد نجومی! دلم نمی‌خواد بنویسمش! از اولی که برام کارت پر کرده خانم دکتر تا حالا 11.6 کیلو اضافه کردم. امیدوارم این دو ماه آخر هم دیگه خیلی زیاد نره بالا تا ان‌شاالله بعد از زایمان یه گلی به سرش بگیرم! این دفعه بهم گفت که سه هفته دیگه بیا. ازش پرسیدم سونو نمی‌خواد که اولش گفت نه. بعدش یه کمی فکر کرد و گفت حالا خواستی هم یه سونو برو تا دفعه دیگه که می‌آیی. همسرجان خیلی اصرار داره که بریم. اون مشکلش تعیین مجدد جنسیته! اما من فقط نگران سلامتی نی‌نی‌جانم! هی فکرهای احمقانه و دیوانه‌وار به سرم خطور می‌کنه و هی استرس می‌گیرم در حد تیم‌ملی! خدایا نی‌نی‌جانم سالم باشه. خواهش می‌کنم. به خانم دکتر گفتم که برم سونو سه‌بعدی که گفت نه لازم نیست. گفتم نگرانم. گفت چه فایده؟ حالا اگه خدا نکرده چیزی هم توی سونو مشخص شد چیکار می‌خوای بکنی؟ بزار بیاد خودش. بعدش هم گفت الان روزی نیم‌ساعت پیاده‌روی داشته باش و از سه هفته دیگه که وارد ماه نهم می‌شی روزی یک ساعت. امیدوارم بتونم برنامه رو جور کنم. دیگه اینکه گفت اگر طی این سه هفته علائم زایمان داشتی برو فلان بیمارستان که امکانات نوزادانش بهتره. اما اگر بعداً‌ شد هر بیمارستانی که خواستی (از بین اون دوتایی که خودش می‌ره) می‌تونی انتخاب کنی. البته من کلاً تصمیم دارم برم همین بیمارستانی که الان گفت. دیگه بعدش اومدیم بیرون با همسرجان. اونم که عجله داشت و حسابی تند رانندگی کرد. راستی دیروز بالاخره یه بارون حسابی اومد توی شهرمون و حسابی هوا تمیز و محشر شده بود. خیلی خیلی هوا عالی بود. یه کمی خنک شده اما خوب من همچنان دمای بدنم بالاست و این خنک شدن‌ها بهم کارگر نیست. خلاصه همسرجان من رو رسوند خونه و خودش با حدود 3 ساعت تأخیر رفت سر کار. من که نمی‌دونم اصلاً‌ با این تأخیر چیزی دستش رو می‌گیره یا نه. اومدم خونه مادر همسرجان زنگ زد. در مورد دکتر پرسید و اینه همه چیز خوب بود یا نه. پرسید سونوگرافی نکرد که گفتم نه! فکر کنم همسرجان پیش اونها هم ابراز نگرانی کرده از عدم اطمینان از جنسیت نی‌نی‌جان! ها ها! از دیروز تا حالا نی‌نی‌جان دوبار سکسکه کرده،‌ یعنی یه سری حرکات ریز متناوب احساس می‌کنم که فاصله‌شون یکسانه. مثل لگد زدن خیلی خفیف با بسامد ثابت که فکر کنم سکسکه کردن باشه. فسقلی عزیزم! دیشب خیلی ناراحت بود. خودم حس می‌کردم. من دیروز خیلی خیلی نفخ داشتم و معده‌ام ناراحت بود. بعد آخر شب در حالت نشسته و ایستاده دیگه نی‌نی‌جان تکون‌های خیلی محکمی می‌خورد و یه جوری با خشم جابه‌جا می‌شد. تا دراز کشیدم بهتر شد و بعد ناخودآگاه خوابم برد. ساعت نه بود که خوابیدم و یازده و ربع همون‌جا روی مبل بیدار شدم. حسابی هم سردم شده بود. دیگه بلند شدم و مسواک نزده رفتم خوابیدم. شب هم که همسرجان اومده بود من اصلا اصلاً نفهمیده بودم. توی شب بیدار شدم دیدم خوابیده کنارم! حالا باید نوبت بگیرم برای سونو. احتمالاً‌ هفته دیگه می‌گیرم. خدا کنه همه چی خوب باشه. خدا کنه. توی مطب دکتر یه خانمی بود که سر حرف رو باهام باز کرد. گفت من بارداری قبلی‌ام دو قلو بود هر دو تا پسر. از وسط بارداری بهم گفتندکه یکیشون درست تغذیه نمی‌شه و رشد نمی‌کنه. هفته سی و چهار هم بودم که حرکتشون کم شد و اورژانسی سزارینم کردند. همون که درست رشد نکرده بود بعد چهار روز نموند. اما قل دوم سالم بود و الان سه سالش بود. حالا دوباره باردار بود. سه ماهش بود و باز هم دو قلو! خیل سخته که آدم همچین تجربه‌ای داشته باشه و باز هم نگران تکرارش باشه! اما خانمه روحیه‌اش خیلی خوب بود. خوش به حالش. امیدوارم این بار همه چیز خوب پیش بره و هر دوتاشون به موقع و سالم به دنیا بیان.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۲ ، ۰۵:۱۶
آذر دخت
امروز خونه ام. نتیجه اینکه توی پست امروز نیم فاصله ندارم! نمی دونم چرا حوصله ام نمی شه درست کنم کیبورد خونه رو. دیروز سه تا برخورد متفاوت داشتم که برای یه روز آدم یه ذره دوزش زیاد بود: اولش یکی از همکارها که تازه زایمان کرده از مرخصی زایمان برگشته بود و اومده بود سر کار. نتیجه اینکه مرخصی زایمان 9 ماهه هنوز اجرا نمی شه و همون شش ماهه. واقعاً که! بعدش این همکار عزیز من رو که دید برگشت به یکی دیگه از همکارها گفت آخی بنده خدا چه وضعی داره بیچاره!!! منم همین طور داشتم نگاه می کردم و با خودم می گفتم که آخه مگه من چمه یا چه ریختی شدم که اینجوری می گه؟! حالا درسته توی پست دیروز یه کمی نک و نال کردم اما خوب اوضاع و احوالم اونجوری هم نیست که کسی بخواد اینجوری دلش به حالم بسوزه! بعدازظهر هم که داشتم آماده می شدم بیام خونه یکی دیگه از همکارها دیدم و گفت امروز داشتیم غیبتت رو می کردیم و گفتیم بنده خدا آذردخت خیلی سنگین شده و خیلی سختشه و خیلی گناه داری که با این وضع باید بیایی سرکار و.... خلاصه که اونم حسابی بهم روحیه داد! گفت چقدر اضافه کردی گفتم راستش نوبت دکترم شنبه است و یه ماهیه که وزن نشدم اما فکر کنم حدود 12 کیلو. بعد گفت بیشتر به نظر می یاد. منم گفتم خوب شاید یه کمیش هم مال ورمه. بعد اون گفت ورم هم خیلی خطرناکه ها . مواظب باش. خلاصه هر چی من گفتم که اون بی خیال بشه و دست از سر من ورداره اونم کوتاه نمی اومد! بعد چون خودش از اونهایی بود که توی دوران بارداری اش  هفته ای دو روز می اومد سر کار هی هر دفعه من رو می بینه می گه چرا تو اینقدر می ایی سر کار؟ اینقدر نیا استراحت کن. بگو دکترت برات مرخصی بنویسه. دیروز بهش گفتم سر کار اومدن برام مفیده. اگه خسته نشم که دیگه شب ها خوابم نمی بره. بعدش توی راه که داشتیم می اومدیم یه دختری هست که با هم از سرویس پیاده می شیم و با هم می آییم تا سر کوچه ما. بعد این دختره هم برگشته می گه بارداری حسابی روت تأثیر گذاشته ها. خیلی یواش راه می ری! چقدر وزن اضافه کردی؟ می دونم هیچ کدومشون حرف بدی نزدند. اما خوب یه کمی دوزش برای یه روز زیاد بود. وقتی اومدم خونه خیلی انرژی منفی جمع شده بود توی سرم. رسیدم خونه نشستم به آبغوره گیری! خداییش آخه توی این شرایط از دست من کاری بر نمی یاد. می دونم که اضافه وزنم زیاده اما واقعاً  کاری نمی تونم بکنم. می دونم به خاطر کم شدن تحرکمه اما خوب کاریش نمی تونم بکنم. قبل از بارداری هم که رفتم پیش متخصص تغذیه بهم هشدار داد که تو حجم عضله بدنت کمه و اگه باردار شی اضافه وزنت زیاد می شه اما خوب نشد که بشه. حالا اینجوری شده. به نظر من به یه زن باردار نباید موج منفی داد. خودش به اندازه کافی آسیب پذیر و حساس هست. تنها چیزی که نیاز داره یه کمی روحیه است و دو کلمه تجربه.  بعد همسرجان هم شیفت بود. اما یه سر اومد خونه. تا اون اومد من یه کمی بهتر بودم اما اون که اومد حواسش یه جای دیگه بود. همسرجان من هر چند وقت یه بار تصمیم ناگهانی می گیره که ماشین عوض کنه. اونم توی شرایطی که پول نداره! خوب ما تازه یه ساله که از زیر بار یه قسط کمرشکن خلاص شدیم. یه سال هم نیست 10 ماهه. خوب یه مقداری تونستیم پس انداز کنیم اما نه زیاد. ماشینمون هم کمتر از دو ساله که خریدیم. ماشین رو صفر خریدیم و خدا رو شکر هنوز سالمه و مشکلی برامون ایجاد نکرده. اما همسرجان هر چند وقت یه بار یهو تصمیم می گیره ماشین عوض کنه. به خصوص مواقعی که بحث گرون شدن ماشین داغ می شه. دیروز دوباره برنامه ریخته بود که کل ته حساب ها رو جارو کنه و خلاصه حسابی ما رو مفلس کنه تا بتونه یه ماشین ثبت نام کنه. برام جالبه که من به چه چیزهایی فکر می کنم و ذهنم درگیر چه چیزهاییه و اون چه مشغولیت هایی داره! حالا هر چی هم من بهش می گم که بزار نی نی جان بیاد بعد گوشش بدهکار نیست. تئوریش هم اینه که اگه بره اونور سال ما دیگه تا آخر عمرمون توی همین پراید می مونیم و نمی تونیم ماشین عوض کنیم! یه کمی که گذشت حس کرد من سر حال نیستم و هی گیر داد که چته و چی شده و خلاصه یه کمی هم برای اون آبغوره گیری کردم. دستش درد نکنه. یه عالمه بهم دلداری داد و کلی روحیه. گفت اگر به کسی مربوط باشه، منم و من هم برام اصلا مهم نیست. تازه تو هم اراده اش رو داری و می تونی و دوباره خوب می شی و اینا. خلاصه که خیلی بهم روحیه داد و خیلی بهتر شدم. بعدش هم رفت. اما خوب انرژی زیادی از دست داده بودم. برای امروز نهار نداشتیم. باید غذا درست می کردم که همسرجان گفت قصد داره امروز رو روزه بگیره چون امروز روز مباهله است. از غذا درست کردن هم معاف شدم. شام خوردم و نشستم پای تلویزیون. وسطای سریال پژمان بود که خوابم برده بود. ساعت یازده بیدار شدم و پا شدم رفتم سر جام خوابیدم. همون موقع هم تصمیم گرفتم که امروز نیام سرِکار. خلاصه که امروز خونه ام. نی نی جان ماشاالله هزار ماشاالله بزرگ شده. یعنی وقتی کش و قوس می آد محدوده ی بزرگتری توی شکمم رو جا به جا می کنه. حس عجیبیه. یه آدم دیگه داره توی بطن من زندگی می کنه. یه آدم واقعی!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۲ ، ۰۷:۳۱
آذر دخت
دلم می‌خواد بنویسم اما مطلب خاصی ندارم که ازش بنویسم. با همسرجان هم همین مشکل را دارم. اون هر روز که می‌یاد خونه یه عالمه حرف داره که بزنه اما من نمی‌دونم چرا هر چی فکر می‌کنم چیزی به ذهنم نمی‌رسه که بگم!‌ حس می‌کنم خیلی کسل‌کننده هستم! اما واقعاً اتفاقی نمی‌افته توی روزهام که بخوام بنویسم. یه موقعی کلاس زبان می‌رفتم و هر بار که می‌رسیدیم توی کلاس مربی اصرار داشت اتفاقاتی که اون روز برامون افتاده رو به انگلیسی تعریف کنیم و خوب من هیچی به ذهنم نمی‌رسید که تعریف کنم! هیچ اتفاقی نیفتاده بود خوب. حالا هم همین‌طوره. روزهای عادی که نه بیرون رفتیم و نه کار خاصی کردیم، حرفی برای گفتن نیست. خوبه یه کمی از حال و هوای بارداری بگم. خوب، سنگین شدم، از روی زمین بلند شدن برام سخته. عصرها پاهام حسابی ورم می‌کنه و راه رفتن روشون دردناکه، معدم اکثر شب‌ها سوزش داره،‌ بسته به غذایی که می‌خورم گاهی اوقات کمتر و گاهی اوقات بیشتر (غذاهای تند و پرادویه دشمن معده‌مه)، همچنان از چایی خوشم نمی‌یاد و خیار حالم رو بد می‌کنه. داشتم فکر می‌کردم نکنه این حالات بعد از اتمام بارداری باقی بمونه؟ شب‌ها یک بار باید بیدار شم برم دستشویی! تقریباً هر یک ساعت یک بار بیدار می‌شم و دنده به دنده می‌شم. اما اگر زود نخوابیده باشیم خیلی مشکل بیخوابی ندارم اما کلاَ‌ خوابم خوب نیست. یعنی حین خواب بدنم کوفته می‌شه و نفسم تنگ و صبح‌ها که بیدار می‌شم خوشحالم که شب تموم شده. دیشب اولین بارون پاییزی امسال توی شهرمون اومد. خیلی اوضاع بارندگی اینجا خرابه. خدا بهمون رحم کنه. حسابی خشکسالیه امسال. امروز هوا خیلی لطیف شده بود. نی‌نی‌جان هم خوبه. مدل تکون خوردنش عوض شده و دیگه کمتر پیش می‌یاد لگد بزنه. بیشتر جابه‌جا می‌شه و می‌چرخه. دلم ‌می‌خواد ببینمش. دلم می‌خواد برم سونوی سه‌بعدی. شاید رفتم. یکشنبه رفتیم و یه کمی خورده ریز دیگه واسه سیسمونی خریدیم. بالاخره صندلی ماشین هم خریدم. یه مدل نسبتاً‌ خوب و ایمن. 300 هزار تومن فقط برای صندلی ماشین! البته در مقایسه با همکارم که یه کالسکه چیکو خریده 2میلیون و 600 خیلی هم خرج عجیبی نکردم. خیل هزینه لوازم بچه بالاست. تازه آدم مطمئن هم نیست که استفاده می‌شن یا نه. متأسفانه ‌آشپزخونه‌مون سوسک پیدا کرده! فکرش خیلی خیلی عصبی‌ام می‌کنه. شب‌ها پیداشون می‌شه و روزها نیستند. دلم نمی‌خواد شب‌ها برم توی آشپزخونه و ببینمشون. فکر می‌کنم از فاضلاب می‌یان چون یکی دوبار توی دستشویی هم از همون سوسک‌ها دیدم. عذاب وجدان هم رهام نمی‌کنه فکر می‌کنم به خاطر اینکه این مدت به اندازه قبل به نظافت خونه نرسیدم این‌جوری شده. نمی‌دونم چیکار کنم. فعلاً‌ رفتم از این خمیرهای سوسک‌کش امحا خریدم. نمی‌دونم مؤثره یا نه. خیلی خیلی ناراحتم. به خاطر شرایطم هم نمی‌تونم از حشره‌کش استفاده کنم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۲ ، ۰۶:۱۱
آذر دخت
عید غدیر هم طی شد. خوب بود. بعد از یک هفته سخت، تعطیلی دلچسبی بود. تمام پنج‌شنبه به مهمونی گذشت. صبحش خونه پدربزرگ مادری‌ام مهمون بودیم برای نهار. پدربزرگ مادری من سید هستند و هر سال یه مهمونی پرجمعیت دارند. ما که ظهر رفتیم به لطف همسرجان و مادرش. پدربزرگ من خیلی حساسه به اینکه توی مهمونی‌ها به موقع بری و اصرار داره که نهار هم همیشه رأس ساعت 12 خورده بشه. و خوب ما 30 نفر آدم را کاشتیم چون مادر همسرجان اصرار داشت که بره سر مزار پدر خدابیامرزش و همسرجان هم اصرار داشت که بره. از چند روز قبل هم شروع کرد به بدقلقی که من نمی‌یام و اصلاً چرا زنگ نزدند ما رو دعوت نکردند و به مامانت اینا گفتن. بهش می‌گفتم بابا روز عید غدیر همه دنبال یه سید می‌گرددندکه برند دیدنی‌اش و مهمونی روز غدیر بابابزرگ اصلاً دعوتی نیست و تو محفلی که 20 تا سید توش هست رو می‌خوای ول کنی بری کجا. بعدش گیر داد که چرا مامان‌بزرگت به تو زنگ نمی‌زنه حالت رو بپرسه. خوب مامان‌بزرگ من رسم نداره به نوه‌ها زنگ بزنه. اولاً که خیلی مسنه و یه عالمه مریضی داره. ثانیاً‌ 14-15 تا نوه و نتیجه داره و دیگه یادش نمی‌مونه. تازه من هم زنگ نمی‌زنم حال مادربزرگم رو بپرسم! البته من هیچ حساسیتی نشون ندادم. بهش گفتم اگر هم نمی‌خوای نمی‌ریم، من اصراری ندارم. از قبل هم می‌دونستم که داستان داریم. راستش شنیده بودم که این پدربزرگ خدابیامرز همسر جان (قبل از ازدواج ما فوت کردند) هر سال روز عید غدیر یه مهمونی برپا می‌کرده و با اینکه سید نبوده اما اصرار داشته که همه باید مهمونی خونه من بیان حتی اگر خونه اقوام سید مهمون باشند و عیدی هم می‌داده و خلاصه یه عالمه دلخوری و مشکلات ایجاد می‌کرده و حالا مادر همسرجان هم اصرار داره که سنت حسنه پدر خدابیامرزش رو ادامه بده. راستش من یاد اونروز می‌افتم که احمدی**نژاد شال سبز انداخت گردنش گفت منم سیدم! خلاصه بالاخره همسرجان خودش رضایت داد که روز عید بریم مهمونی اما پاشد با مامانش و داداشش رفت سر مزار پدربزرگش و تازه ساعت دوازده اومد خونه. تا اومدیم بریم خونه بابابزرگ ساعت شد 12 و نیم. راستش من اسم این رفتار رو غیر از لجبازی چیز دیگه‌ای نمی‌تونم بزارم اما خوب کاری‌اش نمی‌شه کرد. خلاصه ما رفتیم و همون‌طور که گفتم نزدیک 30 نفر آدم منتظر ما بودند و کلی هم متلک شنیدیم که شما اگر بچه‌دار بودید چه ساعتی می‌خواستید بیایید و... که من زیرسبیلی در کردم. همسرجان هم که تا عصر کلی قیافه گرفت که زیاد توجهی بهش نکردم! اما خوش گذشت. پدربزرگ یه گوسفند نذر کرده بود واسه چند تا اتفاق بدی که اخیر افتاده بود. واسه عمل آب‌مروارید مادربزرگ و واسه لکه مشکوک به سرطانی که روی صورت خودش ایجاد شده بود و واسه عمل کوچک پسردایی کوچیکه و... گوسفند رو آبگوشت کرده بودند و جاتون سبز خیلی چسبید. تا عصر اونجا بودیم و شب پیش به سوی خونه مادربزرگ پدری. اونجا هم بد نبود. فقط برعکس خونه پدربزرگ مادری خیلی ساکت و سوت و کور بود. چون تمام خواهر برادرهای پدرم (یه خواهر و دو برادر) خارج از کشور زندگی می‌کنند و کلاً‌ مهمونی‌ها کوچیک و جمع و جوره. اونجا هم برای شام بودیم و دیگه ساعت 12 رفتیم خونه‌ی خودمون. دیگه اینقدر پاهام از نشستن زیاد ورم کرده بود که توی کفش‌هام نمی‌رفت. خیلی خیلی هم خسته بودم. عوضش مثل خرس خوابیدم. توی شب هر بار که بیدار می‌شدم واسه دنده به دنده شدن حس می‌کردم که دارم از خستگی می‌میرم و دوباره تپ می‌خوابیدم. خیلیییی خوابش چسبید. اما متأسفانه نمازمون هم قضا شد! جمعه یه عقد دعوت داشتیم از اقوام دور همسرجان. پسرِ پسرخاله مادر همسرجان! البته شب عید هم عقد پسردایی همسرجان بود که خیلی مختصر گرفته بودند و فقط مادر همسرجان دعوت بود اما این یکی مفصل بود و چون کار و بار پدر عروس و دوماد حسابی کوکه و توی کار طلا هستند عقد بزرگی هم بود. اما من اصلاً‌ حالش رو نداشتم که برم. لباس داشتم که اندازه باشه و بتونم بپوشم اما خوب هیچ کدوم از انگشترهام اندازه‌ام نبود (چه بهانه مهمی!) و همین‌طور کفش‌هام و در ضمن حال آرایشگاه رفتن هم نداشتم و تازه عقد هم از ساعت دو بود که خیلی بدموقع بود. مادر همسرجان اصرار داشت که بریم اما خدا رو شکر همسرجان خودش هم خیلی حالش رو نداشت و خلاصه ما نرفتیم. عصرش هم رفتیم دیدن مادر همسرجان خونه جاری بزرگه و ماجراهای دو تا عقد رو شنیدیم و شب اومدیم خونه. تعطیلات به همین سرعت تموم شد. اما خوب بود. خدا رو شکر. نی‌نی جان هم خوبه اما تازگی‌ها شب‌ها موقع خواب با عصبانیت به مثا*نه من لگد می‌زنه که یه کمی دردناکه. ولی در کل نی‌نی خوبیه. یه کمی هم تقصیر منه که زیاد می‌شینم در طول روز و حتماً اون رو اذیت می‌کنم. امیدوارم صحیح و سالم باشه و اون تو حسابی رشد کنه و قوی بشه. خودم هم خوبم. به غیر از ورم که عصرها از نشستن زیاد سراغم می‌یاد و راه رفتن رو سخت می‌کنه مشکل دیگه‌ای ندارم. تک و توک هم عضله پام توی خواب می‌گیره که اونم باید سعی کنم خودم رو نکِشم. بعضی وقت‌ها ناخودآگاه پاهام رو می‌کشم و بعدش مثل چی پشیمون می‌شم! وقتی بیدار می‌شم هی به خودم یادآوری می‌کنم که نکِش نکِش! فعلاً خوبم. خدا رو شکر.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۲ ، ۰۵:۳۷
آذر دخت
دیشب همسرجان شیفت بود بعد از مدت‌ها. گاهی وقت‌ها از یه‌کمی تنها بودن بدم نمی‌یاد. یعن اگر برنامه‌اش منظم بود مثلاً دو روز در هفته و همش به روزهای تعطیل نمی‌خورد که برنامه‌ریزی رو سخت کنه من بدم نمی‌اومد که بره شیفت. اما این مدل نامنظم و غیرمنطقی و شل‌کن سفت‌کنی که براش شیفت می‌گذارند خیل من رو عصبی می‌کنه. ضمن اینکه اگر بهشون رو بدی تمام پنج‌شنبه، جمعه‌ها و تمام تعطیلات و مناسبت‌ها رو می‌دن به همسرجان. چون بیکار بودم یه سر رفتم توی فیث‌بو*ک. چند تا مورد دیدم از دوستان و اطرفیان که من رو یاد قدیم‌های خودم انداخت. من بعد از ازدواج یه سری از لایه‌های شخصیتی‌ام رو فراموش کردم. یه سری از سرگرمی‌ها و علایق که برام در صدر بودند یا فراموش شدند یا رفتند پایین. کلاً توی روزمره زندگی‌ام خیلی غرق شدم. البته صددرصد از تغییراتی که بعد از ازدواج کردم ناراضی نیستم. من از اینکه ازدواج کردم راضیم. ازدواج به زندگی‌ام هدف داد و من رو از اون سردرگمی که این اواخر تجردم دچارش شده بودم نجات داد. می‌دونید، توی جامعه خانواده‌محوری مثل جامعه ما که همه چیز حول محور خانواده است و برای یک زن مجرد خیلی نقش تعریف‌شده‌ای وجود نداره یا حداقل هنوز تعریف‌هاش خیلی جدیده و جا نیفتاده، یه دختر مجرد که یه کمی سنش می‌ره بالا سختش می‌شه. در مورد من که اینطوری بود. من بعد از اینکه لیسانسم رو گرفتم و سرِ کار رفتم و یکی دو سالی کار کردم و یه کمی پول جمع کردم،‌ یه دفعه به احساس پوچی رسیدم. تا اون موقع من همه چیز زندگی‌ام رو مطابق نظر جامعه پیش برده بودم. درس خونده بودم. فارغ‌التحصیل شده بودم و سرکار رفته بودم. حالا انتظار جامعه از من این بود که ازدواج کنم و برم سر خونه و زندگی‌ام. چیزی که مطلقاً دست من نبود. شرایطش فراهم نبود. آدم درستش سر راهم نبود. خوب احساسی که به من دست داد این بود که هدف زندگی‌ام رو گم کردم. منتظر موندن و تلاش کردن برای چیزی که دست تو نیست احمقانه است. حالا که از نظر جامعه هدف زندگی من ازدواجه اما من نمی‌تونم برای رسیدن بهش کاری بکنم، باید برای زندگی خودم هدف بسازم. انواع و اقسام کلاس‌ها و برنامه‌ها از اینجا شروع می‌شه. الان معمولاً اولین تصمیم ادامه تحصیله. یعنی اولین و سهل‌الوصول‌ترین و موجه‌ترین هدف ادامه تحصیله. اما راستش من هییییچ انگیزه‌ای واسه ادامه تحصیلی نداشتم. وقتی میزان چیزهایی رو که توی 4 سال دانشگاه یادگرفته بودم با چیزهایی که فقط ظرف شش ماه توی کار عملی یاد گرفتم، اون وقت انگیزه‌ام برای ادامه تحصیل به سمت صفر میل می‌کرد. اما خوب میل به ادامه تحصیلی همیشه مثل یه درد کهنه توی قلب آدم می‌مونه. به خصوص هر سال بعد از اعلام نتایج ارشد،‌ آدم دوباره انگیزه‌اش برای ادامه تحصیل زنده می‌شه. توی محل کار من معمولاً‌بعد از ادامه تحصیل انتخاب بعدی مهاجرت بود. خوب من به دام این یکی افتادم. شروع کردم به جمع‌آوری اطلاعات و کلی انرژی و وقت سرش گذاشتم (که آخرش هم به این نتیجه رسیدم که من آدم تنها به غربت رفتن نیستم). در کنارش زبان و ورزش و... خودم حس می‌کردم که فقط دارم وقتم رو پر می‌کنم و خودم رو خسته و آخرش هم آنچنان نتیجه‌ای به دستم نمی‌رسه. اما خوب چاره‌ای هم نبود. بعدش مسئله ازدواجم با همسرجان پیش اومد. قبلاً هم گفتم که همسرجان گزینه ایده‌آل من نبود. حتی می‌شه گفت با ایده‌آل من خیلی فاصله داشت. همسرجان و خانواده‌اش خیلی خیلی سنتی‌تر از خانواده ما بودند و یه سری تفاوت‌های فرهنگی هم بود. اما خوب،‌ مزیت‌های چشم‌گیری نسبت به سایر خواستگارهای بالفعل داشت و در ضمن آشنایی خانوادگی هم که با هم داشتیم از خیلی نظرها خیالمون رو راحت می‌کرد. باز هم فکر کنم قبلاً گفتم که من در مورد ازدواج با همسرجان کاملاً با عقلم تصمیم گرفتم نه با احساسم. احساسم اون موقع با یک نفر دیگه بود که هیچ وقت پا پیش نگذاشت و من هنوز هم نمی‌دونم که آیا احساس من در مورد علاقه اون کاملاً اشتباه بود یا نه. به هر حال حالا که به اون روزها نگاه می‌کنم (دقیقاً سه سال پیش) می‌بینم که چقدر همه کار رو با بی‌میلی انجام دادم. چقدر پدر و مادر برای همه چیز اشتیاق داشتند و من فقط می‌خواستم همه چیز تموم بشه. اصلاً ‌هیچ اشتیاقی برای انتخاب سفره عقد و بقیه ملزومات نداشتم و خیلی وقت‌ها زدم توی ذوقشون حتی. یادمه همون وقت مادرم ازم گله کرد که چرا تو اینجوری هستی. اما من که نمی‌تونستم دردم رو به کسی بگم. حتی مادرم. من دیگه از اون وضعیت خسته شده بودم. دوست داشتم ازدواج کنم. ترجیح می‌دادم این اتفاق با کس دیگه‌ای بیفته که نشد. یادمه پیش خودم می‌گفتم اگه همه این‌ها به خاطر ازدواج با اون بود چقدر لذت‌بخش بود اما حالا هرچی می‌خواد بشه بذار بشه. در اون شرایط همسرجان هم بهترین انتخاب بود. همین. دلم می‌خواست زودتر همه چیز تموم شه. از اون روزها جز اضطراب هیچ چیز یادم نیست. همش یک هفته از نامزدی و مبادله انگشتر نگذشته بود که حرف و نقل‌ها از طرف خانواده همسرجان شروع شد. یادمه اون شب که مادر همسرجان به مامانم تلفن زده بود، روی صندلی نشستم و با صدای بلند گریه کردم و زار زدم که اشتباه کردم. اون موقع تازه نامزد کرده بودیم و من از روی بی‌تجربگی فقط به یک نفر از همکارها گفتم و بهش هم تأکید کرده بودم که هنوز علنی نیست و دلم نمی‌خواد کسی بدونه اما اون بنده خدا همه محل کارم رو باخبر کرده بود. اگر این اتفاق نیفتاده بود شاید همون‌جا می‌خواستم که تمومش کنم. من تمام زندگی‌ام از این حرف و نقل‌ها متنفر بودم و می‌دیدم که حالا با سر دارم می‌افتم وسطشون. اما این کار رو نکردم. جرأتش رو نداشتم. بعد از عقد یواش‌یواش تفاوت‌هایی که با همسرجان داشتم رو می‌دیدم. اکثرش برمی‌گشت به جنبه سنتی اونها. پدر من یک بار هم توی نحوه پوشش مادرم یا ما دخترها دخالتی نکرده. اگر هم دخالتی کرده همواره در این سمت بوده که ازمون بخواد شیک‌تر بپوشیم، اما توی خانواده همسرجان روتینه که مرد دائم به همسرش تذکر بده که روسری‌تو بکش جلو یا گردنت پیدا نباشه. همسرجان دوست داشت که من چادر سرم کنم اما من سختم بود. از اول توافق کردیم که وقتی می‌ریم شهر اون‌ها (که یه شهر فوق العاده سنتی هست) من با چادر بیام. من قبول کردم اما بعد از ازدواج همسرجان به مدل‌های مختلف می‌گفت که ازم می‌خواد که همه جا چادر سرم کنم. راستش اون اول نزدیک بود قبول هم بکنم. اما همسرجان یه اشتباه تاکتیکی کرد و خواسته‌اش رو به شیوه بدی مطرح کرد و من هم دیدم چنین امتیازی که دارم بهش می‌دم خیلی خیلی زیادیه (من با چادر مشکلی ندارم. کما اینکه توی خانواده همسرجان چادر سرم می‌کنم اما با روحیه من در تضاده. من باهاش بزرگ نشدم پس نمی‌تونم خودم رو توی چادر ببینم. اما دوست چادری زیاد دارم.) من توی زبان انگلیسی مسلط بودم و اکثر آهنگ‌های آیپادم انگلیسی بود اما همسرجان زبانش خیلی خیلی ضعیفه و حتی یه بار هم آهنگ‌های انگلیسی گوش نداده. اون موقع تفریح اصلی من تماشای فیلم و سریال‌های زبان اصلی بود. هارد اکسترنالم گنجینه بی‌نظیری از بهترین فیلم‌های دنیا است که تک‌تکشون رو خودم با وسواس انتخاب و دانلود کردم اما همسرجان اصلاً اهل سینما و به خصوص فیلم خارجی نبود. من خیلی خیلی مطالعه می‌کردم. یه کتابخونه بزرگ داشتم توی اتاقم و هر کتابخونه عمومی هم که دستم می‌رسید عضو می‌شدم اما همسرجان فقط چندتایی از کتاب‌های استاد مط*هری رو خونده بود. و... اگر بخوام این لیست رو ادامه بدم خیلی طولانی می‌شه. موقع خرید رفتن چیزهایی که می‌پسندید خیلی خیلی از ذهنیت من دور بود. همه رنگ‌های سنگین و مناسب خانم‌های مسن. من خوره‌ی کامپیوتر و تکنولوژی بودم و همسرجان در حد ابتدایی و فقط برای سر کارش کامپیوتر بلد بود. تعارض بینمون خیلی زیاد بود. تا زمان عقد یه جور (من از دوران عقدم متنفرم،‌ بعد از عروسی اوضاع بهتر بود) و بعد از عروسی هم یه جور. یادمه یه بار ناخودآگاه داشتم یه آهنگ انگلیسی رو زیرلب زمزمه می‌کردم. همسرجان برگشت بهم گفت عوض این چرت و پرت‌ها قرآن بخون! خوب از نظر اون اینجوری بود دیگه. اوایل ازدواجم خیلی سخت بود. افسرده شده بودم. توی یه برهه‌ای هر روز گریه می‌کردم. زنگ می‌زدم به مامانم و گریه می‌کردم. تازه یه سری مسائلی هم پیش اومد که شاید یه روزی گفتمشون مربوط به کار دوم همسرجان که دیگه اون داشت من رو می‌کشت. پیغام و پسغام‌های خانواده‌اش هم که بعد از عروسی حسابی شدت گرفته بود و مایه اعصاب‌خوردی بود. شاید بیشتر از ده بار پیش مامانم گریه کردم و بهش گفتم که حق من این نبود. لیاقت من این نبود. من شایسته خیلی بهتر از این بودم. اما خوب نمی‌خواستم زندگی‌ام رو از دست بدم. نتیجه‌اش این شد که من سعی کردم روی نکات مشترک تأکید کنم و نکات نامشترک را کمرنگ. اما در کنار همه اینها، همسرجان پسر خوبی بود و دوست‌داشتنی. ممکن بود که ما خیلی علایق مشترکی نداشته باشیم اما خوب در کنار هم بهمون بد هم نمی‌گذشت. همسرجان مهربون بود،‌ رمانتیک بود، پسر خوبی بود و خوب هر دومون به پیاده‌روی خیلی علاقه داشتیم. نتیجه این شد که من علایقم رو کمرنگ کردم. دیگه جلوش آهنگ انگلیسی زمزمه نکردم! برای توی ماشین سلکشن موسیقی رو با سلیقه اون انتخاب می‌کردم (افتخا**ری و مع*ین و ...) فیلم دیدن رو محدود کردم به زمان‌هایی که اون نیست و خیلی کمتر از قبل. سعی کردم اگه بهم گفت روسریتو بکش جلو اعصابم بهم نریزه و بکشمش جلو! سعی کردم جوری لباس بپوشم که اون دوست داره. رفتم از این گیره میره‌ها که به روسری می‌زنن که سفت وایسته خریدم و از این روسری‌هایی که مثل مقنعه است که همسرجان حرص نخوره. با هم رفتیم پیاده‌روی و... خوب نمی‌گم فقط من تعدیل شدم. اون هم خیلی تعدیل شد. هم من سر یه چیزهایی کوتاه اومدم و هم اون. یواش یواش قلق هم رو یاد گرفتیم. یه سری مسائل هم پیش اومد که همسرجان خیلی شرمنده شد و احساس کرد که در حق من جفا کرده و سعی کرد جبران کنه. همه اینا باعث شد تقریباً بعد یک سال که از عروسی‌مون می‌گذشت با همدیگه مچ بشیم. کامل نه ولی تا حدود زیادی. الان من ناراضی نیستم. اما بعضی وقت‌ها دلم برای خودم تنگ می‌شه. مثل دیشب. نمی‌دونم می‌ارزه یا نه. اینکه آدم روی اصول خودش صددرصد پافشاری کنه عاقلانه است یا اینکه سعی کنه خودش رو با طرفش تعدیل کنه. من دوستایی دارم که تمام خواستگارهایی که خصوصیاتی شبیه همسرجان دارند رو چشم‌بسته رد می‌کنند. اما من، خوب بعضی وقت‌ها (بیشتر وقت‌ها) فکر می‌کنم که می‌ارزه آدم کوتاه بیاد. من تنها زندگی کردن رو دوست ندارم. شاید اگر کنار یه نفر که افکار و عقایدش بیشتر شبیه خودم بود خوشبخت‌تر می‌شدم اما خوب نشد، پیش نیومد. هنوز هم بعضی وقت‌ها می‌ر‌م پروفایل فیث‌بو*ک همون فرد مربوطه رو نگاه می‌کنم. به جاهایی که با همسرش می‌ره،‌ به کارهایی که می‌کنه نگاه می‌کنم. دلم می‌گیره. اما خوب قسمت من این بوده. از شرایط الانم نسبتاً راضیم. اما دلم نمی‌خواد این همه از خودِخودم دور بشم. تازه بارداری هم این روزها بخش اعظم ذهن من رو درگیر کرده. دیشب خیلی دلم خواست برگردم به خودم. یه کمی از اون کارهایی که دوست دارم انجام بدم. نمی دونم دیگه می‌شه به اون روزها برگشت یا نه. مسیر زندگی‌ام عوض شده. نی‌نی‌جان هم که بیاد همه چیز دوباره عوض می‌شه. اما علایق من هنوز بعضی وقت‌ها قلقلک می‌شه. خلاصه که دلم برای خودم تنگ شده. خیلی.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۲ ، ۱۱:۴۲
آذر دخت
از چهارشنبه صبح رفتیم خانه پدر و مادر همسرجان. می‌خواستند هم به مناسبت عید دور هم جمع شوند و هم یک قربانی داشته باشند. من فکر می‌کردم که صبح زود برویم اما چون مادر همسرجان سفارش یه مقدار خرید داده بود و شب قبلش هم همسرجان تا دیروقت سرکار بود و چندتا از خریدها مونده بود، صبح با یه کمی تأخیر رفتیم. قرار بود یکی از جاری‌ها و بچه‌هایش هم با ما بیایند. این جاری و برادر شوهر من هر دو دکترند و انسان‌های جالبی هستند در نوع خودشان که من خیلی دلم نمی‌خواد باهاشون دم‌خور باشم. فقط در همین حد که این جاری‌جان ما گمان می‌کند که یک‌جای آسمان سوراخ شده و ایشان نزول اجلال فرمودند و در نتیجه همه باید با تمام وجودشان به ایشون عرض ادب و احترام کنند و چون ایشان سرکار تشریف می‌برند (البته به صورت پاره‌وقت سه روز در هفته) باید تمام عالم و آدم باید دست به دست هم بدهند و در خدمت ایشان باشند و حالا که دیگران این کار را نمی‌کنند خیلی نامرد و بیفکر و فلان بیسارند. خلاصه که همراه شدن با این عزیز دل یه کمی سخت بود اما خوب دیگه چاره‌ای نبود چون همسر خودشون شیفت داشت و نمی‌تونستند با هم بیایند. خلاصه. ساعت نه مادر همسرجان زنگ زد که پس کجایید که باباتون طاقت از دست داده و حالاست که بره خودش گوسفنده رو بغل کنه از تو کوچه بیاره توی خونه. که با توجه به اخلاقیات پدر همسرجان اصلاً هم ازشون بعید نبود. همسرجان ما هم هول کرد و سریع آماده شدیم و زنگ زدیم به جاری جان که ما داریم می‌آییم دنبال شما. که ایشان گفتند وا! چرا اینقدر زود و ما برای ظهر فکر می‌کردیم می‌خواهیم بریم و حالا یه کمی دیرتر بیایید. خلاصه ما یه کمی معطل کردیم و بعد رفتیم یه کمی خرید کردیم و بعد رفتیم در خونه اونها و باز یه کمی صبر کردیم و بعد در زدیم و اونا یه کمی معطل کردند و خلاصه اومدند. راه افتادیم. حدود ده و نیم بود که رسیدیم و خوشبختانه پدر همسرجان صبر کرده بودند تا همه بیایند. مراسم قربانی انجام شد و بقیه وقت به تقسیم گوشت نذری و پخت و پز و ... گذشت. سرماخوردگی من هم نسبتاً خوب بود. اما بعدازظهر یک دفعه دوباره شدت گرفت و با توجه به بی‌حالی و کلافگی که داشتم فکر کنم یه مقداری تب هم داشتم. تازه شب همسرجان هم گفت که یه کمی گلودرد داره. فردا صبح هم که بیدار شد حسابی مریض شده بود متأسفانه. فردا صبح برگشتیم شهر خودمان. همسرجان من رو گذاشت خونه و خودش رفت سرکار. بعد یه اتفاق عجیب افتاد: شیر دستشویی ما یه مدتیه مشکل داره و ازش آب می‌ره. بعد همسرجان به جای اینکه یه فکر اساسی بکنه برای این شیر هر بار که می‌خواهیم از خونه بریم بیرون والف آب رو می‌بنده و بعد خودش باز می‌کنه. پنج‌شنبه یادش رفت آب رو باز کنه و رفت و بنده رفتم دستشویی و با آب قطع شده مواجه شدم. با هر مکافاتی بود کارم رو با همون یه مقدار آب مونده توی شیرها راه انداختم و رفتم سراغ باز کردن والف. که سفت بود و نتونستم. و بعد یه دفعه دچار یه گریه شدید و غیر قابل کنترل شدم! فکر کن! به خاطر باز نشدن شیر آب! 5 دقیقه تمام داشتم آبغوره می‌گرفتم! تازه وسطش همسرجان هم زنگ زد که بگه رسیده و من با همون حال تلفن رو جواب دادم و بنده خدا رو سکته دادم! بعدش واقعاً‌ از خودم خجالت کشیدم. بیچاره اینقدر هول کرد که گفت من الان می‌آم و برمی‌گردم که بهش گفتم نه لازم نیست. بعدش بهم گفت که برم وشیر رو به طرف داخل فشار بدم و خلاصه با زحمت بازش کردم. اما این واکنش عصبی خیلی عجیب بود. هر چند که مادر همسرجان شب قبلش چند تا چشمه مادرشوهری اومده بود و حسابی روی اعصابم پاتیناژ رفته بود و خودم هم مریض بودم و حال خوشی نداشتم، اما یه چنین واکنشی هم از من بعید بود واقعاً. همسرجان ظهر اومد با حال خراب. نهار خوردیم و خوابیدیم و عصر رفتیم به سمت ولایت ما. من دلم خیلی برای همسرجان سوخت که مجبور بود با اون حال رانندگی کنه اما به هر حال رسیدیم. جمعه هم خونه مامان بابای من بودیم و در کل خوش گذشت. از دیشب هم حالش نسبتاً بهتر شده و امیدوارم دیگه اوج بیماری‌اش گذشته باشه. مال من که هیچی دارو نخوردم یه هفته طول کشید تا خوب شد. اولش که اومدم می‌خواستم در مورد مادرشوهرم و رفتارش بنویسم. اما الان می‌بینم اصلاً ارزش مرور کردن نداره. پس بی‌خیال. این روزها خوابیدن خیلی سخت شده. اصلاً شب‌ها رو دوست ندارم. چشمم که به تختخواب می‌افته عزا می‌گیرم! بعضی وقت‌ها فاصله زمانی بین بیدار شدن‌ها بیشتر از نیم ساعت نیست. به خصوص شب‌هایی که توی خونه خودمون نیستیم. واقعاً کلافه می‌شم. تازه هنوز خیلی مونده تا ماه نه که همه می‌گن اوج سختی‌هاست. من تازه هفته 29 هستم. امیدوارم این دو ماه هم به سلامت بگذره. استرس‌ها دوباره برگشته و خیلی نگران نی‌نی‌جان و سلامتی‌اش هستم. بعضی وقت‌ها که داریم با همسرجان می‌گیم و می‌خندیم یه دفعه یه فکر احمقانه به ذهنم خطور می‌کنه که اگه یه وقت خدای نکرده نی‌نی‌جان سالم نباشه دیگه تمام این خوشی‌ها به باد می‌ره. بعد دیگه به‌هم می‌ریزم و حسابی اخلاقم بد می‌شه. خدایا خودت نی‌نی ما رو در پناه خودت حفظ کنه و به ما رحم کن. ازت خواهش می‌کنم. محل کار همسرجان هم جابه‌جا شد. یه کمی این جابجایی براش سخته. ضمن اینکه می‌بینه آدم‌هایی که هیچ لیاقتی نداشتند صرف آشنا و پارتی و... حسابی پیشرفت کردند و یه کمی دلخوره. من سعی می‌کنم بهش روحیه بدم. امیدوارم زود توی کار جدیدش جا بیفته.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۲ ، ۰۶:۰۴
آذر دخت