آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

بایگانی
از بچه‌دار شدن می‌ترسم. وحشت تمام قلبم را پر می‌کند. به این فکر می‌کنم که ما الان داریم یک زندگی معمولی را می‌گذرانیم. دو تا آدم معمولی با کار و بار و زندگی معمولی. اگر یک بچه به این جمع اضافه شود خوب خیلی چیزها عوض می‌شود. همه چیز از آنچه بوده پیچیده‌تر می‌شود. اما یک بچه معمولی، یک زندگی معمولی را خیلی تغییر نمی‌دهد. فوقش سخت‌ترش می‌کند و بعضاً شیرین‌تر. اما... تمام هراسم از این است که این زندگی معمولی غیر معمولی شود. می‌ترسم.... اگر خدای نکرده، خدای نکرده بچه‌ای ناقص باشد، کل زندگی یک خانواده را تحت تأثیر قرار می‌دهد. آن وقت است که تمام زندگی می‌رود حول محور آن بچه. شادی و زندگی عادی دیگر جایی در چنین خانواده‌ای ندارد. خدایا برای کسی نخواه. خدایا برای ما هم نخواه. ازت خواهش می‌کنم. به حق پنج تن اگر اولادی برای ما در نظر داری سالم باشد. همین.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۳:۵۵
آذر دخت
همیشه شروع‌های دوباره برای من سخت و ثقیل بوده. درست به اندازه اولین‌ها. نوشتن دوباره در اینجا هم همین‌طوره. علیرغم اینکه اینجا خواننده‌ای نداره ظاهراً اما خوب خود آدم به این فکر می‌کنه که اگه چند سال دیگه بخوای برگردی و بخونی چی نوشتی باید واضح بنویسی و درست بنویسی. دلم می‌خواد اینجا حس و حال روزهایی که درش می‌نویسم رو داشته باشه. اما خودسانسوری نمی‌زاره. می‌ترسم همه حقایق رو بنویسم و بعد اونها بشن خنجری برای روحم! شروع دوباره اینجا هم می‌شه بعد از نوروز 92. اینقدر طولش دادم نوشتن را که فروردین دیگه داره تموم می‌شه! برای اینکه بدونم از چی باید بنویسم مجبور شدم پست‌های قبلی را بخونم تا یادم بیاد چه انتظاری از تعطیلات داشتم! فکر می‌کردم امسال بیشتر خوش بگذره. سال پیش رفتم سر کار تعطیلات رو و چون سرویس نبود و اتوبوسرانی هم فکر می‌کنه فقط باید به مدارس سرویس بده پس اعیاد لازم نیست خیلی منظم باشه و تاکسی ها هم که صبح علی‌الطلوع خوابند، خیلی سختی کشیدم تا خودم را به سر کار رسوندم. فکر می‌کردم که امسال که نمی‌رس سر کار بهتره. در حالی که با کمال تعجب می‌بینم که از پارسال خاطرات خیلی بهتری دارم. مثلاً اون روزی که نهار نخوردم تا 3 و نیم و بعد همسر اومد دنبالم رفتیم جوجه خوردیم یا اتوبوس سواری توی هوای بهاری. اما امسال همش به مهمونی گذشت که خیلی کسل کننده بود با آدم‌های تکراری و غذاهای تکراری. چند روزش هم که با استرس مهمونی خودم به قوم شوهر گذشت و بلافاصله بعد از مهمونی هم که خواستم یه نفس راحت بکشم سرما خوردم سرما خوردنی! که یک 24 ساعت کامل تب و لرز می‌کردم. خلاصه که از اون همه برنامه که برای خودم ریخته بودم که الان اصلاً دلم نمی‌خواد برم دو تا پست پایین‌تر رو بخونم هیچ کدوم را انجام ندادم. شیرینی درست کردم البته که بد نشد. هفت‌سین هم درست کردم که بسیار زیبا شد اما به زیبایی هرچه تمام‌تر یادم رفت ازش عکس بگیرم. سبزه هم آخرش همون سبزه درازه را کوتاهش کردم و تبدیل به یک سری ساقه دراز شد که بد نبود. اون سبزه دومی هم اصلا سبز نشد! رژیم و ورزش و پیاده‌روی هم که به درک واصل شد و اندام بنده هم بسیار در طول عید زیبا بود! و بعد از عید وقتی شلوارهامو پوشیدم با تنگی عجیب و غریبی مواجه شدم! من واقعاً فکر می‌کنم یه بلایی سر سوخت و ساز بدنم اومده. چون به محض اینکه ورزش و پیاده‌روی را قطع می‌کنم به طرز عجیبی به سرعت وزنم می‌ره بالا. یعنی این بدن من اصلاً هیچی از انرژی که بهش می‌رسه را به خودی خود مصرف نمی‌کنه و حتماً من باید کلی ورزش کنم و پیاده‌روی تا این دو مثقال کالری بسوزونه. روز اول عید که رفته بودیم خونه مامان اینا بنده رفتم روی تردمیل. من وقتی ازدواج نکرده بودم هفته ای سه بار می‌رفتم تقریباً. نه اینکه بدوم اما با سرعت 5 یا 5ونیم روش راه می‌رم برای حدود نیم ساعت. چون مدت‌ها بود نرفته بودم تمام عضلات پام به طرز وحشتناکی گرفت. جالبه که من روزانه پیاده‌روی زیاد می‌کردم اما خیلی وقت بود که روی تردمیل نرفته بود. حالا یعنی اینقدر این دوتا با هم فرق می‌کنه و عضلاتی که درگیر می‌شه اینقدر متفاوته؟! خلاصه اینکه تمام عید من مثل چلاقا بودم و هر نشست و برخواستی برام به منزله عذاب الیم بود. مهمونی هم فقط به خاندان همسری دادم و مامان اینا نیومدن هنوز. برای اونا هم تارتلت پیتزا گوشت و قارچ پزوندم با مرغ مکزیکی و الویه و سوپ. با دوتا ژله آکواریوم و یه ژله آفتابگردون و سالاد کلم. همه چی خدا رو شکر خیلی خوب شده بود. از بس همه جا برنج و مرغ و خورش بود همه استقبال کردن از غذاها. برای من هم پختنش خیلی راحت‌تر بود. هنوز صاف کردن برنج برای 20 نفر برام کابوسه! اما توی اینجور غذاها تسلطم بیشتره و تازه خیلی از چیزاش رو می‌شه از روز قبل انجام داد. مثلا من مرغ‌ها و سبزیجات مرغ مکزیکی را از روز قبل پختم. نونهای تارتلت رو هم از روز قبل پختم. الویه و ژله‌ها و سالاد رو هم همین‌طور. روز مهمونی فقط سوپ را پختم، مواد پیتزا را آماده کردم و توی نون ها ریختم و مرغ مکزیکی را هم با هم قاطی کردم. خلاصه که استرسم خیلی پایین بود. فقط مامان و بابای همسری از صبح اومدند خونه ما که برای اونها هم آبگوشت ماهیچه پختم به سفارش همسری. بقیه شب اومدند. خدا رو شکر همه چی خوب برگزار شد. مامان و بابای همسری هم تا فردا صبح خونه ما بودند وبعدش هم رفتند شهرشون. 15 فروردین هم دوباره اومدند خونه ما صبحونه و نهار اونجا بودند و بعد همگی رفتیم یه ییلاقی اطراف شهرمون. اونم خوب بود و واسه نهار هم شویدباقالی با ماهیچه درست کردم که اونم خوب شد. خلاصه بابای همسری حسابی از کدبانوگری‌ام ذوق کرده بود و هی تعریفم رو می‌کرد که من نگرانم نکنه خصومت مادر همسری را برانگیزم! دیگه اینکه امسال بعد از سالها رفت و آمدهای خانواده مامان دوباره برقرار شده بود و همین هم عید ما رو حسابی شلوغ کرده بود. یعنی بعد از دو سال و 4 ماه تازه دو تا از خاله‌هام منو پاگشا کردن! اونم تو مهمونی عید! جل‌الخالق! همه جا هم غذاها تکراری. یعنی چند دفعه ما مرغ و پلوشویدباقالی و ماهی و الویه و سالاد ماکارونی خورده باشیم خوبه؟ همون رفت و آمد نبود بهتر بود! حداقل تناسب انداممون حفظ می‌شد! این خاندان مادر من هم برای خودشون داستانی‌اند که اگه حسش بود بعداً می‌گم. خلاصه عید گذشت و روی دست ما اضافه وزن فراوان به جا گذاشت و غصه از اینکه توی تعطیلات هیچ کاری نکردم! جدی چیکار کردم توی تعطیلات؟ دوشنبه 28 اسفند ادامه خونه تکونی شامل آشپزخونه سه شنبه 29 اسفند ادامه خونه تکونی به همراه همسرجان شامل جارو و گردگیری و سرویس‌ها و ساخت هفت‌سین چهارشنبه 30 اسفند حمام و تحویل سال و پیش به سوی خونه مامان اینا پنج‌شنبه1 فروردین خونه مادربزرگ پدری برای دیدن و خونه مادربزرگ مادری برای نهار شام خونه بودیم یه مدل شیرینی پختم که خوب نشد و سوخت و کلی غصه‌دار شدم. جمعه و شنبه 2 و 3 فروردین خونه مامان بابای همسری تا عصر 3 فروردین شام سه فروردین خونه بودیم دو مدل شیرینی پختم که بدک نشد و همسری شیفت داشت یکشنبه 4 فروردین همسری سر کار بود من یه مدل شیرینی پختم که خوب شد و شبش خونه برادر بزرگ همسری دوشنبه 5 فروردین همسری سر کار بود و شبش خونه خاله بزرگه که همسری کلی غرغر کرد بابت اومدن و بعدم گفت سال دیگه نمی‌یایم چون راهشون دوره و غذاشون بدمزه!!!! سه‌شنبه 6 فروردین همسری سر کار بود عصرش رفتیم با مادر همسری خونه دو تا از دخترخاله‌های مادر همسری که خیلی پیر و مریض بودن و اونجا مادر همسری اعلام کرد که اینا از این ماه دیگه جلو**گیری نمی‌کنن!!!!!!!! یعنی همسری در این حد اطلاعات ریز رو در اختیار مادرش می‌ذاره! و اونم وظیفه خودش می‌دونه که همه جا اعلام کنه!!!! همون شب معلوم شد که پنج‌شنبه خونه ماست چون دوتا برادر بزرگتر همسری هیچ رقمه زیربار مهمونی نمی‌رفتن و همسری من هم عاشق مهمونی دادن! راستش منم دلم برای شیرینی‌هایی که پخته بودم می‌سوخت اگر نه رسماً می‌تونستم از زیرش در برم! هرچند که مادر همسری روز دوم که خونشون بودیم می‌گفت که شما اول همه مهمونی بدین چون اون برادر همسری که تهرانه تا حالا خونه شما نیومده. خوب منم نرفتم تا حالا خونه اونا. منم چون هنوز شیرینی نپخته بودم گفتم اگه اجازه بدین ما یه کمی برنامه‌مون عقب‌تر باشه. که خوب اونا هم برگشتن تهران. چهارشنبه 7 فروردین در حال تدارک مهمانی عصرش خونه دایی وسطی پنج‌شنبه 8 فروردین از صبح مامان ‌و بابای همسری اومدن. وقتی اومدن  و منم در استرس مهمانی. که خدا رو شکر به سلامتی برگزار شد. جمعه 9 فروردین مهمونی مامانم بود به خانوادش. خیلی به مامان و بابای همسری اصرار کردیم (هم من و هم مامانم) که اونها هم بیان اما گفتن ما می‌ریم شهرمون. از شبش گلوم درد می‌کرد. صبح ساعت شیش بلند شدم صبحانه آماده کردم و اونا خوردن و رفتن و همسری هم رفت حموم و ما هم رفتیم خونه مامان اینا. اونجا هم هر چند مامان کلی کاراش رو کرده بود اما بازم کلی کار دیگه باید انجام می‌دادیم و خلاصه خیلی خسته شدم. مهمونا 30 نفر بودند. نهار به خوبی برگزار شد یه سفره بزرگ انداخته بودیم و فقط واسه اونهایی که پاشون درد می‌کنه میز رو آماده کرده بودیم که هیچ کدوم حاضر نشدن بیان پشت میز بشینند و ما خانواده میزبان مجبور شدیم بشینیم پشت میز و خلاصه نفهمیدیم سر سفره چی گذشت! می‌گم که این خانواده مامان من داستان دارند! از عصر همون روز حالم خیلی بد شد و در حین بودن مهمونا رفتم خوابیدم. بعد از شام رفتیم خونه خودمون. همسری شیفت شب بود شنبه 10 فروردین خونه بودم و در حال تب و لرز زیر پتو. همسری هم سر کار بود و سرماخوردگیش شروع شده بود. عصرش شیفت بود. شیفتش مال فردا بود که عوضش کرده بود برای شنبه چون قرار بود داداشش یکشنبه مهمونی بده. اما زد زیرش و مهمونی کنسل شد. فقط خستگی و مریضیش موند برای همسری و تنهایی 24 ساعته‌اش موند برای من. یکشنبه 11 فروردین خونه بودیم کامل. یادم نیست چیکار کردیم. فکر کنم کلاً کاری نکردیم. همسری رفت سر کار و بعدش اومد خونه و خیلی خسته بود و مریض. ظهر زنگ زد که دوستم زنگ زده واسه احوال‌پرسی و منم زوری دعوتش کردم واسه 4شنبه شب شام. منم کلی باش بداخلاقی کردم که من با خانم این دوستت ارتباط برقرار نمی‌کنم و حالم خوب نیست و حوصله مهمون ندارم و می‌خواستم یه روز واسه خودم باشم و اینا.... الان خیلی پشیمونم بابات غرغرام. اما خوب اون روز مریض بودم! دوشنبه 12 فروردین نهار مهمون بودیم خونه خاله سومی. یکی از اونایی که تازه پاگشا کرده بودمون. عصرش مامان اینا اومدن خونه ما که فردا سیزده به در پیش هم باشیم. سه شنبه 13 فروردین همسری از صبح شیفت بود تا 2 بعدازظهر. ساعت شش بلند شدیم و همسری رفت صبحونه آش گرفت و خوردیم و دیگه هم نخوابیدیم. مامان آش رشته پخت خونه ما با شامی. وسایل آش رشته را با خودش آورده بود. بابا اصرار داشت بریم بیرون اما از اونجایی که خودش خیلی خوش سفر و خوش پیک‌نیک نیست ما گفتیم نه. تا عصر کلی بداخلاقی کرد و بعدش گفت بدن‌درد گرفتم و نمی‌تونم بشینم و پاشم. خلاصه که خیلی نق نق کرد. ظهر همسری اومد و یه ذره خوابیدیم و عصر رفتیم پارک یه کمی و بستنی خوردیم. بابا تا عصر بداخلاق بود. شبش رفتیم دنبال خرید واسه فردا که دوست همسری میاد و بعد اومدیم خونه را جمع و جور کردیم. داشتم آماده می‌شدم کرم کارامل درست کنم واسه فردا که دوست همسری زنگ زد که فکر کنم خانمم پاش شکسته و شاید فردا نیایم! همسری گفت فکر کنم الکی می‌گه. اما من می‌گم اگه می‌خواست بهونه جور کنه چیزای بهتری بود! چهارشنبه 14 فروردین دوست همسری تا ظهر خبر نداد که میان یا نه. موبایلشم خاموش بود. خلاصه که حسابی دستمون را گذاشت توی پوست گردو. من فقط لوازم لازانیا را آماده کردم که اگه اومدنی شدند لازانیا بپزم و کباب هم از بیرون بگیریم. خلاصه ظهر گفت نمی‌یایم و منم لازانیا را برای خودمون درست کردم. دیگه تو خونه بودیم. پنج‌شنبه 15 فروردین صبح ساعت 6 و نیم از زنگ تلفن مامان همسری 10 ضرب از جا پریدم که می‌گفت ما داریم می‌رسیم ترمینال! طوری پریدم که همسری تا دو ساعت هی می‌گفتم بمیرم الهی از جا بد پریدی (دور از جونش) مامان بابای همسری اومدن و صبحونه خوردن و همسری علیرغم خواهش من گفت باید برم سر کار و من و اونا توی خونه بودیم. نهار پلوشویدباقالی با ماهیچه پخته بودم و مامان همسری با خودش کوکوسبزی پخته بود و آورده بود. عصرش راه افتادیم به سمت ییلاقی که ویلا داشتیم توش. جمعه 16 فروردین تا عصر در ییلاق به سر بردیم و عصر راه افتادیم به سمت شهر خودمون و برای شام هم خونه خاله دومی مهمون بودیم. شب اومدیم خسته و کوفته بعد از 18 روز تعطیلی آماده بشیم برای رفتن سر کار! اینم از تعطیلات هی هی!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۲ ، ۰۵:۴۳
آذر دخت
امروز 27 اسفنده. من هم یک عدد خانم خونه‌دار که به زیبایی هر چه تمام‌تر نه هنوز خونه‌تکونی‌ام رو تموم کردم، نه هفت‌سینم را درست کردم. یکی از سبزه‌هام به درازی سبزه‌ی پسرعمه‌زا شده اندازه درخت و اون یکی هنوز سبز نشده! بعد تازه چون خیلی کدبانو و خفن هستم، می‌خوام شیرینی هم خودم بپزم دقت کنید: هنوز نپختم. می‌خوام بپزم! بعد فکر می‌کنید که پنج‌شنبه و جمعه و شنبه خود را چگونه گذراندم؟ پنج‌شنبه قرار بود همسرجان نره سرکار. از قبل بسیار قول داده بود و تعهد داده بود و پز داده بود بابت سرکار نرفتنش و موندن و کمک‌ کردنش به من. اما از روز چهارشنبه کار ما درآمد. اولش که همسری گفت که شنبه باید بره مأموریت تهران. بعد یه دفعه پیشنهاد داد که بیا با هم بریم. این یه روز مرخصی که داری را بگیر و بیا تا با هم بریم و بعد از کار هم می‌ریم می‌گردیم. هر چی من گفتم نه،‌ گفت چرا اینقدر تو محتاطی و بیا بریم خوش بگذرونیم و اینا. بعدش من گفتم باشه. خلاصه قرار شد جمعه شب با قطار بریم تهران. این از این. ماجرای توالت فرنگی هم بود:  بالاخره بعد از یک سال و هشت ماه اقامت در این منزل همسرجان تصمیم گرفتند که توالت فرنگی نصب کنند. اون هم مدیونید اگر فکر کنید که به خاطر من بود. بلکه به خاطر این بود که مادر و پدر همسرجان فقط می‌تونند از فرنگی استفاده کنند و امسال هم که بنده تعطیلم و انشاءالله قرار است که بنده را سرافراز نموده و در ایام نوروز رحل اقامت در منزل ما افکنند و همه اینها منجر به این شد که همسرجان فکر کنه که ما به توالت فرنگی نیاز مبرم داریم. اگر فکر می‌کنید که این اطلاعات را از همسرجان کسب کرده‌ام ها. نه اصلاً اینطور نیست. بلکه اینطور است که من همه‌ی اینها را خودم استنباط نموده‌ام. همسرجان مدعی هستند که توالت را به خاطر آینده پیش رو و اینکه ما قرار است زایمان کنیم و به فرنگی نیاز پیدا می‌کنیم و اینکه قرار است لوازم بهداشتی ساختمان چندین درصد رشد قیمت داشته باشند، نصب کرده‌اند. اما ما یک باز از زبان خود مادر همسری شنیدیم که فرمودند بچه‌ام تا دید من یه دفعه اومدم خونش و سختم بود زودی دوید رفت فرنگی خرید! ها ها. همان‌طور که قبلاً گفتم پدر و مادر همسری ما در یک شهرستان دورتر از مرکز استان زندگی می‌کنند و برای نوروز به شهر ما می‌آیند و هر بار در منزل یکی از 4 پسر ساکن این شهر رحل اقامت می‌افکنند. تا کنون که به دلیل سر کار رفتن ما قرعه فال به نام دیوانه ما نخورده بود. اما امسال متأسفانه به دلیل تعطیلات به احتمال زیاد در اینجا سکونت خواهد داشت. بله. برنامه هیجان‌انگیزی برای تعطیلات است. چون مادر همسر ما به غذا بسیار ایرادگیر و سخت‌گیر است و هر غذایی را نمی‌خورد. غذای بیرون هم که به مزاجش سازگار نیست. خلاصه که برنامه سختی خواهیم داشت. خدا به خیرکند. خلاصه توالت فرنگی از اوایل اسفند خریداری شده بود و به عنوان یک دکور جدید در کنار راهرو اقامت داشت. بالاخره چهارشنبه عصر همسرجان نصاب را آورد و اون هم تا تونست زد حموم ما رو منهدم کرد! بعد هم گفت تا 24 ساعت آب نریزید که چسب‌ها خشک بشه. شب اینقدر خسته و کوفته بودم که همون جا روی مبل خوابم برده بود.  همسرجان اعلام کرد که مدارک لازم برای مأموریتش را نیاورده و مجبوره صبح پنج‌شنبه بره سر کار. اما زود میاد. منم بهش گفتم که صبح زود صبحونه نخورده برو و ساعت 9 بیا که هم من از خوابم زده نشه و هم تو زود برگردی. می‌دونستم که اگه شکم سیر بره دیگه حالاحالا نمی‌یاد. بماند که 9 شد 10:30 و من هم که حسابی گشنه‌ام بود صبحونه‌ام رو خوردم. اون هم تا اومد و صبحونه خورد شد 11. من شروع کردم به کار که اون گفت زنگ بزنم به مامانم. مامان جانش هم بعد از اینکه گزارش روزانه را دریافت کرد دستور داد که امروز که پنج‌شنبه آخر ساله برید سر خاک پدرم و گل ببرید و عکسش را عوض کنید و اینا. بماند که ما تا حالا 2 تا پنج‌شنبه را صرف خریدهای ایشون کرده بودیم در حالی که خودمون هنوز هیچ کاری نکرده بودیم. منم دیگه جوش آوردم. گفتم حالا امروز با این ترافیک و شلوغی و این همه کار که داریم مامانت آدم بیکارتر از تو پیدا نکرده. تو که دو جا دوجا کار می‌کنی و زنت هم کارمنده باید بری دنبال این کارها. چرا به دایی‌هات نمی‌گه؟‌ چرا پسرهای بیکار و بیعار اونا نرن دنبال این کارها؟ چرا داداش بزرگه‌ات که هفته‌ای دوبار خواب آقاجون رو می‌بینه (خوابهای افسانه‌ای که از همش استفاده ابزاری می‌کنه برای خر کردن مادر همسرجان!) نمی‌ره؟ البته نصف این حرفها را توی دلم گفتم و فقط قسمت دایی‌ها را به زبون آوردم! همسرجان هم طبق معمول اینگونه مواقع هیچی نگفت و سکوت مطلق بود. بعدش گفتم پاشو پس نمی‌خوای کمک کنی؟ گفت چیکارکنم؟ گفتم پرده‌های اتاق‌خوابها. گفت وای اونا که سخته! گفتم پس چرا اون روز که به داداشی گفتم باز کنه گفتی نه بزار خودمون می‌کنیم؟ حالا هم اگه حالشو نداری برو زنگ بزن کارگر بیاد! قهر کرد و بلند شد رفت دنبال کار. بهترین راه حل برای اینکه همسر را به کار بگیرم اینه که روی قورت بندازمش. تا ساعت 2 یک نفس کار کرد. پرده‌ها را بازکرد و بست. شیشه‌ها را شست. اتاق خواب را تا حدودی گردگیری کرد. منم پذیرایی رو تموم کردم. اون داشت با شدت تمام کار می‌کرد که کارا زود تموم شه عصر بره برای پدربزگش. اما نهار که خورد پای سفره زهوارش در رفت! منم از خدا خواسته گذاشتم تا 6 خوابید! آخه شب شیفت بود. تا شب باهام سرسنگین بود. منم اصلاً به روی خودم نمی‌آوردم که چته. تا خودش گفت که تو به من توهین کردی! منو با کارگر مقایسه کردی! گفتم مگه توهینه؟ تازه‌شم عمراً بتونی مثل اونا حرفه‌ای کارکنی! خلاصه طبق معمول روزای تعطیلی که ما باهمیم در طول روز با هم سرسنگین بودیم و موقعی که می‌خواست بره خوش اخلاق شد. منم فرستادمش بره و خودم نشستم به اتو و بعدش رفتم حمام. 12 بود که خوابیدم. صبح آزمون داشتم. ساعت 6 بلند شدم و اونم اومد و صبحونه خوردیم و رفتیم برای آزمون تا 12:30 . نهار رفتیم خونه مامان اینا تا شب. شب برگشتیم خونه و جمع و جور کردیم و بعد رفتیم راه‌آهن. من فکر می‌کردم قطار خیلی راحت‌تر از اتوبوس باشه اما به این نتیجه رسیدم که اگر با همسفری‌هات آشنا نباشی خیلی معذبی چون هیچ حریم خصوصی نداری و حسابی باید رخ در رخ بشینی با بقیه! حالا اتوبوس هم اگه بغل‌دستی داشته باشی تقریباً همین‌طوره اما دیگه حداکثر با یه نفر باید معاشرت کنی! خلاصه که شب خوبی نبود توی قطار. کار همسر جان هم که تا 5 عصر طول کشید و تمام این مدت من آویزون ادارات بودم و خلاصه از خجالت مُردم! مثل این شلخته‌ها هی دنبال همسری از این ور به اون ور. اما خوب اون خوشحال بود که تنها نیست و منم از اینکه از در کنار من بودن لذت می‌بره خیلی کیف می‌کنم. 6 عصر هم بلیط اتوبوس گرفتیم و برگشتیم. تمام مدت توی اتوبوس خواب بودیم. خیلی خوب بود که تونستیم بخوابیم. من که خیلی کیف کردم! بله. بنده اینجا هستم. کلی کار نکرده دارم. اکثریت همکارها هم در مرخصی به سر می‌برند و همین یک روز مرخصی‌ هم که برای بنده مونده بود به این صورت به باد فنا رفت!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۱ ، ۱۲:۱۹
آذر دخت
هورا هورا! تعطیل شدیم. عید را می‌گم. تا 15 فروردین تعطیلمون کردن بدون کسر از مرخصی! بسیار عالی! خوب من الان پر از انرژی‌ام و مطابق همه کسانی که در آستانه یک همچین تعطیلاتی قرار می‌گیرند دارم مثل چی برنامه‌ریزی می‌کنم که چه کارهایی نکنم توی این دو هفته. می‌دونم هم که از این خبرها نیست. خوب همه ما تا به این سن که رسیدیم حسابی گرگ بارون‌دیده‌ایم و می‌دونیم برنامه‌ریزی‌هایی که برای عید و تعطیلات انجام می‌شه یه‌دونه‌اش هم اجرایی نمی‌شه و خلاصه هزار وعده خوبان یکی وفا نکند حافظا!! تا الآن برنامه‌هایی که ریختم عبارتند از 1- هر روز ورزش کنم! 2- غذاهایی که وقت‌گیره و دوست دارم که درستشون کنم اما تا حالا فرصت نکردم رو درست کنم. 3- مهمونی بدم. 4- استراحت کنم. کلی بخوابم. 5- برم بیرون و پیاده‌روی و جاهایی که دوست دارم برم پیاده و بگردم رو برم. 6- برم اون لوازم قنادی شیکه توی اون خیابون دوره و دو سه تا قالب خفن کیک بخرم! ..... بدیش اینکه که همسرجان تعطیل نیست و من هم عذاب وجدان می‌گیرم که تنهایی این همه خوش بگذرونم! البته بنده به این نکته توجه دارم که شاید 30 درصد این برنامه‌ها هم اجرا نشه اما از قدیم گفتن که وصف‌العیش، نصف‌العیش. یعنی الان هی دنبال یک فرصتی هستم که بشینم و به این تعطیلات فرخنده فقط فکر کنم! نکته دیگر اینکه بنده یک خبطی کردم و یک کلام به این همسرجان گفتم که هوس کردم شیرینی عید را خودم درست کنم. من بارها خودم را از درمیان گذاشتن برنامه‌های ذهنی خودم (که شاید خیلی‌هاش به مرحله عمل نرسند) با همسر جان پشیمان شدم و بعد دوباره این اشتباه رو تکرار کردم! آقا ما یک کلمه در اومدیم به این همسرجان گفتیم که جو پخت شیرینی‌جات کل وبلاگستان را گرفته و دوستان در حال پخت شیرینی عید هستند و منم دوست داشتم -دقت کنید: دوست داشتم نه اینکه دوست دارم- که این قدر وقت داشتم که می‌تونستم شیرینی عید را خودم بپزم که همسرجان هم گرفت و چسبوند که درست کن. من هم صددرصد بهت قول می‌دم که کمکت کنم و هر کاری داری برات می‌کنم. من هم گفتم باشه. خوب از اینجا نقش همسرجان در اطلاع‌رسانی به اقصانقاط آغاز گردید. هر جا رسیده و به هرکی تونسته زنگ بزنه اعلام کرده که همسر بنده می‌خواد امسال خودش شیرینی درست کنه. حالا من تا حالا چند بار شیرینی درست کردم؟ آفرین، هیچ بار! من می‌خواستم یه امتحانی بکنم که اگه شد که چه بهتر، اگرم نشد بریم شیرینی بخریم و صداشم در نیاریم. اما اینطوری که همسرجان عمل کردن دیگه پام نوشته شد. هر چی هم بهش می‌گم بابا من که هنوز خونه‌تکونی‌ام تموم نشده شیرینی پختنم کیلویی چنده می‌گه تموم می‌شه. تازه دیروز می‌گفت من این همه که می‌گم واسه اینه که بیفتی توی رودرواستی و مجبور شی درست کنی که منم پز زنم رو بدم!!! دیگر دلمشغولی این روزهای من سبزه نازنینم است که از هولم یه ده روزی زود دست به کارش شدم و در نتیجه سبزه من دیروز به حالتی افتاده بود که سبزه‌ها معمولاً سیزده‌به‌درها دچارش می‌شن! دراز و بیقواره و هاشول پاشول! خوب در نتیجه رفتم دوباره گندم گرفتم تازه دیروز ریختم توی آب! سبزه دوبار دوبار هم نوبره! دلمشغولی بعدی بند و بساط هفت‌سینه که اونم خریدم اما هنوز آماده نکردمش و نمی‌دونم کی وقت کنم. آخه از بدبختی فقط یه روز مرخصی و دارم و یک سر و هزاران سودا. همسرجان عزیز هم که پیرو خونه‌تکونی جمعه دچار کمردرد حاد شدند و حتی یه نشست و برخاست ساده را هم با هزاران آه و ناله انجام می‌دهند و گمان می‌کنم که دیگه نباید روی ایشون حساب کرد. خلاصه که بنده بسیار خوشحالم که اکنون در خدمت شما هستم. اما همه اینها را ولش کنید. تعطیلات عید را بچسبید.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۱ ، ۰۶:۱۱
آذر دخت
از شنبه تا حالا اینترنت محل کار قطع بود. در نتیجه پست شنبه الان پابلیش می‌شه. حسابی عزا گرفته بودم برای کارهای خونه. مسخره‌اش هم اینه که وقتی به هر کی می‌گی می‌گه شما که تازه عروسی کردید خونه‌تون تمیزه! آیا یک سال و هشت ماه تازه می‌باشد؟ آیا گرد و خاک و کثیفی سرش می‌شود که وسایل تازه عروس‌ و داماد نفوذ نکند؟! البته باید ذکر کنم که این ماجرای عید و خونه تکونی برای من یه جورایی مسخره است و فکر می‌کنم که حالا کی گفته که باید حتماً تا آخر اسفند کارها را کرد و می‌شه بعداً هم کرد و اینا ولی تا آدم یه دِد لاین نداشته باشه که به کاراش نمی‌رسه. یه سری کارها هم هست که اگه به بهانه عید نباشه آدم انجام نمی‌ده. کارهای تک‌نفره را تا جایی که خودم می‌تونستم انجام دادم و موند کارهای دو نفره که واقعاً از پسش برنمی‌اومدم. هر چی به همسر جان که دائم شیفته. هر چی هم گفتم یه روز مرخصی بگیر می‌گفت اصلا مگه چیکار داری و اینا که چیزی نیست و همه را 29ام انجام می‌دیم!!! از اون طرف خونه مامانم و مامانش هم اجازه حتی یک جمعه توی خونه بودن را بهمون نمی‌داد. حسابی کلافه شده بودم.به همین دلیل بنده یک بار قاطی نمودم و مقادیر متنابهی اشک هم فشاندم که هیچ کی به فکر من نیست و من کارمندم و زورم نمی‌رسه و گیرم هم که کارگر بگیریم اون که نمی‌تونه تنهایی میز نهارخوری و بوفه و کاناپه جا به جا کنه و تازه منم که هر روز سر کارم و مرخصی هم ندارم و شما منو درک نمی‌کنید و یه روز جمعه هم مال خودم نیست. تازه این همه امتحان‌های گوناگون هم که همش انداختن جمعه‌ها.نتیجه این شد که قرار شد جمعه مامان اینا بیان خونه ما و خلاصه همسر را بندازیم توی رودرواسی و وایسیسم به کارکردن.صبح جمعه بنده بلند شدم و بالاخره بعد از این یک سال و هشت ماه همسر جان را وادار کردم که یخچال-فریزر را جابه‌جا کنه که بتونم همه کشوها را به راحتی در بیارم. فکرشو بکن، من جامیوه‌ای را تا به حال در نیاورده بودم چون در یخچال وقتی سر جاش باشه به کابینت گیر می‌کنه و کامل باز نمی‌شه و دو تا از کشوهای جامیوه‌ای اصلاً در نمی‌یاد و بقیه قفسه‌ها و کشوها به‌زور درمیان و من طی این دو سال با مرارت فراوان هی اینا رو در میاوردم چون همسرجان یا نبود و یا حالشو نداشت که یخچال-فریزر ساید بای ساید گنده رو جابه‌جا کنه. نتیجه اینکه بنده از توی جامیوه‌ای دمب گیلاس‌های عروس‌مون را درآوردم! هه هه!همسرجان را هم با سلام و صلوات راهی تمیزکردن حمام کردیم که با یک عالمه غرغر بالاخره حموم را تمیز شست و کفش رو هم جرمگیر ریخت و سابید. کاری که با قدرت دست اون سه سوته انجام شد اما اگه من می‌خواستم بکنم کلی طول می‌کشید. بعدش هم شروع کردیم به شستن دیوارهای آشپزخونه و... که مامان اینا اومدن. با کمک اونها هم پرده‌ها را بازکردیم ریختیم تو ماشین و مبل‌ها را جابه‌جا کردیم و فرش‌ها رو چرخوندیم و شیشه‌ها را شستیم و پرده‌ها رو نصب کردیم و کف آشپزخونه رو شستیم و لوستر رو پاک کردیم و یه سری خورده‌کاری دیگه. خلاصه اینکه تا حد زیادی کار انجام شد. خدا رو شکر.همسر جان هم حسابی در جو کار قرار گرفته بود و خداییش خیلی کمک کرد. دستش درد نکنه.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۱ ، ۰۷:۴۲
آذر دخت
هفته پیش تولد همسر جان بود. همسر جان من یک عادت خیلی بدی داره که وقتی که یک مناسبتی در پیشه از قبلش حسابی استرس می‌گیره که چی بخرم و چیکارکنم. بعد اگه بخواد هدیه‌ای هم بخره از دو ماه قبلش باید فکرش رو بکنه. مثلاً تولد امسال من که بود از دو ماه قبل هی می‌گفت بریم یه چیزی بخریم. بریم یه چیزی بخریم. یه روز هم منو زوری برداشت برد هدیه بخرم. بعد خودش هم پول نداشت پول هدیه را خودم دادم و بیست روز بعد ریخت به حسابم. آخه این شد هدیه؟! از این لوس‌تر می‌شه؟ تازه کیک رو هم به اصرار خودم خرید اگر نه می‌گفت خودت بپز! هر چقدر هم آدم گنده شده باشه خوب دوست داره که یه کوچولو سورپرایز بشه! الان من مطمئنم تعطیلات عید که تموم شد و ذهنش آزاد شد، میره به فکر کادوی روز مادر و پدر و دوباره ما داستان داریم. از اون طرف پارسال من واسه تولدش خودم برنامه‌ریزی کردم و یه روز که شیفت بود گفتم دارم با دوستم می‌رم بیرون که اون خرید کنه. در حالی که خودم تنها رفتم که براش هدیه بخرم. گذشته از اینکه چقدر بهونه‌گیری کرد که به تو چه که دوستت خرید داره و خودتو خسته می‌کنی و بی من رفتی بیرون و اینا ... تا یه مدتی هم سر پیرهن شلواری که براش خریده بودم بهونه‌گیری می‌کرد و بعد از گدشت یک سال حالا اینقدر دوستشون داره که همش اونا رو می‌پوشه. برای تولدش هم خودم کیک درست کردم و سورپرایزش کردم. اما خلاصه اون جوری که انتظارش رو داشتم استقبال نکرد. با نتیجه‌گیری از این دو مطلب من امسال تصمیم گرفتم که من هم سورپرایزش نکنم. عین خودش از یه ماه زودتر گفتم بیا بریم واسه تولدت یه جفت کفش بخریم. رفتیم و خریدیم و کارت من هم خراب شده بود و نصف پول کادو را خودش داد و بعد هم نگرفت! واسه خود شب تولد هم برنامه ریختم که به خرج من بریم یه رستوران به قول خارجی‌ها فنسی و حالشو ببریم. شب تولد که قرار بود  بریم رستوران من رسیدم خونه. اول یه زنگ زدم ببینم این همسرجان دل بزرگ از سر کار راه افتاده یا نه که یه وقت هوس نکنه تا 7 سر کار بمونه که  گفت تو راهم و من پرسیدم نزدیکی که گفت نه. سریع برنج برای غذای فرد ا گذاشتم. وضو گرفتم و نمازم رو خوندم و داشتم سالاد درست می‌کردم واسه غذای فردا که همسرجان رسید. خوب من هنوز به خودم نرسیده بودم و چیتان پیتان را گذاشته بودم بعد از نماز. همسر جان اومدن در حالی که یه جعبه کوچولو شیرینی تر خریده بودن به مناسبت تولد خودشون. من اول یه غر ملایمی زدم که ما رژیم هستیم و اگرنه من خودم برات کیک می‌خریدم بعد هم رفتم چایی گذاشتم که با کیک بخوریم. در این حین همسر جان هم هی غر زدن و بهونه گرفتن که چرا دم خر درازه و چرا در گنجه بازه و اینا. من اولش نفهمیدم چی شده و چرا غر می‌زنه که یه دفعه در جواب من که گفتم نمی‌دونستم شیرینی می‌خری اگر نه چایی را زودتر می‌گذاشتم، گفت : تو که هیچ کاری نکردی. ناسلامتی تولد منه امشب و چون زنگ زدی و گفتی که کجایی من فکر کردم برام سورپرایز تدارک دیدی. دوزاری کج بنده افتاد که همسرجان مثل پارسال انتظار سورپرایز شدن داشته و می‌خواسته امشب کادوی مضاعف و برنامه و جشتی به راه باشه که خوب نبوده. یه کمی بهش مهربونی کردم و بعد هم آماده شدیم و رفتیم رستوران و یه 50 - 60 تومنی پیاده شدیم و خوشحال و خندان برگشتیم خونه. بعدش هم همسرجان فرمودن که چرا برای رستوران خوشجلانس کردی و برای من نکرده بودی که فکر کردم حق داشت اما خوب کار داشتم دیگه! فردا شبش یهویی بهش شیفت دادن. عصر زنگ زد گفت من می‌رم شیفت و شب ساعت 10 میام. من هم به ذهنم زد که براش یه سورپرایزی جور کنم. گفتم خودم کیک می‌پزم و براش شمع می‌زارم چون امسال هم 30امین سال تولدش بود گفتم شمعش خوشگل می‌شه. از سر کار که اومدم با یه مکافاتی دور و بر خونه رو گشتم تا شمع پیدا کردم. آرد هم کم داشتم که اونم رفتم خریدم و خسته و کوفته رسیدم خونه. زود بساط این کیک شف طیبه را علم کردم و تو یه قالب آفتابگردون پختمش. برای فردا هم باید نهار درست می‌کردم که دست به کار اون هم شدم و تا ساعت 10 کاملاً یه لنگه پا وایساده بودم. کیکه هم نزدیک بود بچسبه و از توی قالب برنمی‌گشت که آه از نهادم بلند شد اما یه کمی که خنک‌تر شد با کمک یه چاقو سالم برگشت خدا رو شکر. ساعت 10 کیک آماده بود. نهار فردا هم آماده و توی ظرفها بود. خونه جمع و جور شده و ظرفها هم شسته شده بود. چای سبز هم دم شده بود. من هم چراغ‌ها را خاموش کردم و فندک را گذاشتم دم دستم. به سختی با خواب مبارزه کردم. تا همسر جان در پارکینگ را باز کرد و ماشین را گذاشت تو و در رو بست من هم شمع‌ها رو روشن کردم و نشستم منتظر. دیگه اومد تو و سورپرایز شد و البته گفت که نکنه به خاطر حرف دیشب من این کارو کردی و من منظوری نداشتم که من هم تکذیب کردم اما در واقع به همون دلیل بود و فهمیدم که همسر جان درسته که علاقه‌ای به سورپرایز کردن نداره اما علاقه وافری به سورپرایز شدن داره! کیک هم خوب شده بود خدا رو شکر. فقط به نظر من شیرینیش زیاد بود که همون طور که توی دستورش هم گفته اگه خواستم دفعه دیگه بپزم 50 گرم شکرش را کم می‌کنم اما بافتش خیلی خوب و عالی از کار دراومد. همسر جان هم که عاشق شیرینی زیاده می‌گفت خیلی عالی شده اما من هر دفعه یه تیکه‌اش را می‌خوردم شکرک می‌زدم! همه‌اش را خودش خورد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۱ ، ۱۱:۲۰
آذر دخت
سلام یک ماه و نیم از زمانی که رژیم و پیاده‌روی رو شروع کردم می‌گذره. بذارید صادق باشم. رژیم را آنچنان رعایت نکردم. خوب من کلاً سعی می‌کنم کنترل شده غذا بخورم. یعنی اون هشت قاشق برنجی که برام نوشت واسه نهار یا دو تا کف دست نون صبحانه و شام بهم فشاری نمی‌یاره چون تقریباً همشه همین قدر می‌خورم. البته این اواخر یه مقدار صبحانه و شام را زیاده‌روی می‌کردم که سعی کردم برگردم به روال قبل. اما در مورد شیرینی اصلاً نخوردن یا پیتزا و فست‌فود ماهی یه بار خوردن و حذف کامل شکلات و بستنی و نوشابه، خوب عمل نکردم دیگه. یعنی نمی‌شه. اونم با این همسر خوش‌خوراکی که من دارم. همسر جان رژیم را هم آنچنان رعایت نمی‌کنه. یعنی من دو تا کفگیر برنج را براش می‌ریزم،‌ و جذبه هم می‌یام که دیگه این سهمته. بعد اینقده از دستپختم تعریف می‌کنه و به به و چه چه می‌کنه و که وقتی می‌گه من  خیلی دوست داشتم بازم می‌خوام با روی گشاده و خندان می‌گم بیا عزیزیم نوش جونت! فقط بدیش اینه که کم‌کم دارم به صداقت تعریفاش شک می‌کنم! پیاده‌روی را تقریباً منظم انجام می‌دهم. 5 روز در هفته بین 40 دقیقه تا یک ساعت پیاده‌روی می‌کنم. ورزش را جسته و گریخته. تقریباً هفته‌ای دوبار که می‌دونم اشتباه می‌کنم و باید جدی‌تر انجامش بدم. خوب نتیجه؟ سایزم حسابی کم شده. یعنی دیگه این اواخر داشتم به مرز 44 نزدیک می‌شدم اما الان حوالی 40 هستم. اما وزنم؟ نه خیر. حداکثر 2 کیلو که اونم هی می‌ره و می‌یاد، کم شده. نمی‌دونم چرا؟ پس اینایی که جمع و جور شده کجا رفته؟ وقتی می‌رم روی ترازو خیلی غصه‌ناک می‌شم. از اینکه می‌بینم کم نشده. اما خوب چشمم کور. کم اون کیک و شیرینی و نون‌خامه‌ای و سمبوسه و پیتزا و کرانچی و سوهان‌ و مسقطی‌هایی که خوردم. آخه رفتم کمدها و کشوها را خونه تکونی کردم و از عید پارسال سوهان و مسقطی پیدا کردم! و خوب با این قیمت‌های این روزها کی دلش می‌یاد اینا را بریزه دور؟! گفتم به جای قند چایی می‌خورم اما زهی خیال باطل! آخه اون سوهان چرب و چیلی کار قند را می‌کنه؟ خلاصه که ناراحتم اما خودم کردم که.... تازه با این قیمت پسته تازگی‌ها پسته هم به تنقلات میان وعده‌ام اضافه شده! حالا من آجیل‌های پارسالمون را کمپلت گذاشتم توی فریزر و امسال عید هم می‌خوام آجیل فریزری پارسالی به خورد مهمان‌ها بدم که کلی هم ارزش افزوده داره! چون به قیمت پارسال خریداری شده و امسال داره مصرف می‌شه! اما خودم نشستم پسته تازه زعفرونی می‌خورم! البته پسته خوردن دلیل دیگه‌ای هم داره که شاید بعداً نوشتم. یعنی برنامه‌ریزی‌ها بابت ماهی سه کیلو کم کردن و تا آخر اردیبهشت به وزن نرمال رسیدن کشک. تازه عید هم در پیشه. فکر کن! من هر سال عید یه دو سه کیلویی افزایش داشتم که در این صورت به مبارکی و میمنت می‌رم بالای 70! چشمم روشن! تازه اداره هم تعطیل و پیاده‌روی و ورزش هم که عمه‌ام انجام می‌ده حتماً! اما همین که سایزم داره اصلاح می‌شه و حداقل می‌تونم مانتوهای سوغاتی مامان را بپوشم خودش خیلی خوبه. راستی یه روز حین پیاده‌روی داشتم فکر می‌کردم و به یه نتیجه رسیدم که بهترین درمان برای اضافه‌وزن من استرس داشتنه! چون من توی سه برهه حساس از زندگی‌ام در وزن ایده‌آلم قرار داشتم و مشخصه اون سه برهه هم استرس بالاش بود. بدی‌اش هم این بود که به دلیل استرس بالا من وقت نمی‌کردم از این تناسب اندام لذت ببرم! 1- وقتی که تازه رفته بودم سرکار. توی فاصله 4 ماه من نزدیک 10 کیلو وزن کم کردم. اون موقع به دلیل تابستان و خانه نشینی و کار بر روی پروژه فارغ‌التحصیلی من حسابی چاق شده بودم. اما استرس محیط کار و خجالتی بودن من و کم شدن اشتها و عملاً نهار نخوردن در اکثر روزها و همچنین یه سری ناملایمات و شرایط نامساعدی که همزمان توی خونه داشتم باعث لاغری شدیدم شده بود و من روی وزن ایده‌آل 58 بودم. یادمه وقتی چند ماه بعد رخت و لباس دانشجویی پوشیدم که برم مدرکم رو از دانشگاه بگیرم حسابی برام گشاد شده بود. محیط کار که برام عادی شد و شرایط خونه هم استیبل، همش برگشت سر جاش!2- بعد از عمل دماغم (بله من دماغمو عمل کردم! آیکون فیس یا آیکون خز شدگی مفرط؟) بعد از عمل به خاطر بلایی که ساکشن سر گلوی بیچاره‌ام آورده بود من تا ده روز متوالی هیچ چیزی رو بدون زجر و درد نمی‌تونستم فرو بدم. سوزش گلوم، تورمش و از طرف دیگه بسته بودن راه تنفسم غذا خوردن را به یه کار زجرآور و دردناک تبدیل کرده بود. یادمه روزها هفتم هشتم گریه می‌کردم برای غذا خوردن! ضمن اینکه استرس اینکه آیا خوب شده یا نه و خود عمل و چسب زدن و نمود اجتماعی اش و اینا حسابی روم تأثیر گذاشته بود و حسابی لاغر شدم. هر چند که خانه‌نشینی‌های بعدش که به دلیل چسب روی دماغ بود، باعث شد همه‌اش برگرده سر جاش!3- دوران باشکوه عقد! من توی دوران عقدم هم کمترین وزنم را تجربه کردم. بنده اول کار که همسرجان اومده بود کلاً اشتهابند شده بود. بعدش در جوار اون اشتهام تعطیل بود. نمی‌دونم چه مرگم بود که دفعه اولی که باهم رفتیم بیرون من فقط تونستم نصف یه مینی پیتزا رو بخورم (بله ما دفعه اول که با هم رفتیم بیرون مینی پیتزا خوردیم!)این روال تا دو سه ماهی ادامه داشت. در جوار خانواده همسر هم اوضاع به همین منوال بود. بعدش هم یه سری مسائل و دلخوری و ناراحتی و غصه و اینها اشتهای بنده را می‌کشت و در ضمن یکی از تفریحات سالم من و همسر جان هم پیاده‌روی‌های چندین کیلومتری بود. خوب توی اون دوران هم من روی وزن ایده‌آل ثابت موندم  به مدت هفت ماه و این برای خودش یه رکورد محسوب می‌شه. هر چند که شاید ایروبیک که اوایل این دوران می‌رفتم هم توی بالا بردن سوخت و ساز بدنم بی‌تأثیر نبوده. این کاهش وزن هم با به اتمام رسیدن دوران باشکوه عقد و شروع زندگی مشترک و رسیدن به آرامش به اتمام رسید و اکنون بنده با 12 کیلو افزایش وزن در خدمت شما هستم!حالا یعنی من برای اینکه به وزن ایده‌آل برسم باید برای خودم استرس ایجاد کنم؟!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۱ ، ۰۹:۵۴
آذر دخت
برادرم عاشق شده. البته بیایید به این نکته توجه نکنیم که در طی سه سالی که رفته دانشگاه این دومین باریه که عاشق شده! البته من یعنی از هیچ کدوم این دوتا مورد خبر ندارم و فقط مامانم می‌دونه. اما مگه می‌شه مامانم چیزی رو بدونه و من ندونم؟! اما این بار بیشتر طول کشیده. یعنی جدی‌تره. گذشته از اینکه دختر مورد نظر گزینه مناسبی هست یا نه و اینکه آیا سرانجامی داشته باشه یا نه (که با توجه به جوونی و کم‌تجربه‌گیش من احتمال می‌دم نداشته باشه) من به  حالش غبطه می‌خورم. من هیچ وقت فرصت اینطوری عاشق شدن و عاشقی کردن را نداشتم. یعنی راستشو بگم جرئتش رو نداشتم. نسل من و خانواده من به من یاد داده بود که دختر باید سنگین و رنگین باشه. باید اخم کنه و بداخلاق باشه و کسی را به حریم خودش راه نده. توی جامعه سرشو بندازه زیر و سنگین بره سنگین بیاد و منتظر باشه تا با این اخلاق خوبش! یه نفر با مامانش بیاد خواستگاری و خلاصه ازدواج کنه. خوب من هم این راهکار درخشان را از زمان دبیرستان، تا دانشگاه و بعد محل کار اجرا فرمودم. خب قیافه آنچنان محشری هم که ندارم دیگه (قراره اینجا صادق باشم!) نتیجه اینکه نه خواستگاران سنتی چندان قابل اعتنایی داشتم و نه اینکه با توجه به اخلاق مذکور اجازه بروز و ظهور چندانی به علاقه‌مندان معدود در سطح دانشگاه و محل کار دادم! خدا منو ببخشه بابت اون چندباری که توی ذوق پسرای مردم زدم. مثلاً یه آقایی بود توی دانشگاه که به وضوح ابراز تمایل می‌کرد جهت آشنایی بیشتر و بنده آنچنان سرد و بد باهاش برخورد کردم که الان خیلی احساس بدی دارم. مثلاً یه بار که من کنفرانس داده بودم و این بنده خدا یه دلیلی پیدا کرده بود برای بازکردن سر صحبت و بعد اومده بود در خصوص مطلب کنفرانس (که خداییش چیز چرتی بود!) سوال می‌کرد، من تمام منابعی را که پرینت گرفته بودم بهش دادم گفتم برید اینا رو بخونید. بعدش بهم گفت من اینا را کجا بهتون برگردونم گفتم : نمی‌خوام مال خودتون من خودم دارم ازشون! بعدم که خواست دوباره سر صحبتو باز کنه محلش نذاشتم! یه بارم تو اتوبوس بودیم،‌ من از جام بلند شدم دوستم بشینه اونم بلافاصله از جاش بلند شد که دوستش بشینه و اومد صاف بغل دست من وایساد با یه لبخند ژکوند، منم تمام مدت بیابان‌های روبرو را از پنجره نگاه کردم و اصلاً محلش نذاشتم. بیچاره پسر محجوبی هم بود دیگه بیخیال شد. البته یه اعترافی بکنم اون موقع من فکر نمی‌کردم این داره ابراز علاقه می‌کنه. الان که دارم فکرشو می‌کنم می‌گم شاید داشته ابراز علاقه می‌کرده!یه مورد هم بود که بیایید اسمشو بزاری "ف" که من خودم واقعاً دوستش داشتم از نوجوانی اما این غرور و این تربیت نسل سومی من اجازه نمی‌داد کوچکترین نخی بدم بهش. اون بعضی وقتها یه نخ‌هایی می‌داد که بنده فکر می‌کردم اگه لوده‌بازی دربیارم و بکشونم به شوخی کار فوق‌العاده کول و باحالی کردم!یعنی مثلاً طرف یه کار رمانتیک می‌کرد عکس‌های دوران کودکی مشترکمون را می‌فرستاد برام،‌ بعد من چیکار می‌کردم؟ یک ایمیل حاوی لوده بازی و مسخره کردن قیافه خودم و خودش براش می‌فرستادم! این می‌شد که طرف کلاً فسش می‌خوابید می‌رفت تا سال دیگه که یه ایمیلی چیزی بده! منم که مغرور! حالا این وسط بعضی وقتها مامانم هم دعوام می‌کرد می‌گفت خوب تو هم یه حرکتی بکن می‌گفتم: نه! اون باید بیاد جلو!‌بعدم که خوب طرف گاوگیجه می‌گرفت، بنده خدا نمی‌دونست من چه مرگمه فکر می‌کرد دوستش ندارم بی‌خیال می‌شد. بعدش من شاکی می‌شدم که چرا تولدمو تبریک نگفته!خلاصه. بالاخره این سنگین و رنگین بودگی ما نتیجه داد و همسرجان به روش کاملاً سنتی به همراه مادر و پدرش اومد خواستگاری و مارا گرفت. خدا رو شکر. ناراضی نیستم. همسرم رو هم دوست دارم. البته بزارین صادق باشم: اولش دوستش نداشتم و کاملاً عاقلانه تصمیم گرفتم. اما حالا واقعاً از ته دلم دوستش دارم و خدا را هم شاکرم. اما حرفم اینه که من عاشقی نکردم. من عاشقانه ازدواج نکردم. من حتی برای مراسم ازدواجم کوچکترین شوق و ذوقی نداشتم. می‌خواستم زودتر تموم شه قضیه و به سرانجام برسه. در کمال ناجوانمردی فکر می‌کردم اگه این مراسم با "ف" بود جای ذوق داشت نه حالا! البته یه دلیل دیگه‌اش هم این بود که کلاً مراسم ازدواج به نظر من چیز مسخره‌ایه و اگه همسرجان با من همراه بود من صددرصد حاضر بودم که این چند میلیونی که خرج عروسی شد را می‌دادیم یه مسافرت اروپایی آفریقایی جایی می‌رفتیم  و من هم صددرصد و با کمال میل از خیر پوشیدن لباس سفید می‌گذشتم. که البته همسرجان راضی نشد که با توجه به خانواده صددرصد سنتی که داره طبیعیه. یا اینکه من دلهره‌های رسیدن یا نرسیدن به عشقم را تجربه نکردم. الان بزرگترین ترس برادرم اینه که دختره از دستش بره. می‌دونم ممکنه این رابطه به هیچ جا نرسه و دوسال دیگه خودش به این حال و هوای امروزش بخنده اما به نظر من ارزششو داره. این تجربه‌های عاشقانه ممکنه دیگه هیچ‌وقت تو زندگی آدم تکرار نشه. به نظر من اینکه حتی شش ماه عاشقی را تجربه کنی می‌ارزه به همه سختی‌ها و مشکلاتش. می‌دونم که این تجربه‌ها همش هم تهش خوب نیست. ممکنه اثر بدی توی آینده آدم بزاره. ممکنه یه دل‌شکستگی تا آخر عمر با آدم باشه. ممکنه تا آخر عمر مقایسه کنی و زجر بکشی اما من می‌گم ارزشش رو داره. خلاصه که به حال و هوای الان برادرم غبطه می‌خورم. حتی به وقتهایی که مجبوره ناز بکشه و اعصابش له شده. چون من نه مجبور شده ناز کسی را بکشم و نه کسی نازم را کشید!خوش به حالش که فرصت کرده عاشقی کنه.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۱ ، ۰۶:۵۸
آذر دخت
سلام. این اولین پست واقعی این وبلاگه! اگر اولین باره که اومدین اینجا لطفاً برین سمت راست روی لینک نوشته های وبلاگ قبلی کلیک کنید و اونا را هم بخونید! امروز خونه ام. از بسکه این هفته خسته شدم. خوب در راستای تلاش برای لاغری روزی حداقل 40 مین پیاده روی دارم. (اه این کامپیوتر خونه نیم فاصله نداره اعصابم خورد می شه یادم باشه امروز درستش کنم) آره داشتم می گفتم. تازه در راستای بهبود کاردیو بدنم تونستم مدت پیاده روی را زیاد کنم و 40 مین را دیگه خیلی راحت می رم و بعضا به راحتی تا 55 مین هم رفتم. اما خوب اینکه راحت بری باعث نمی شه خسته نشی. تازه اگه حسش و وقتش هم باشه توی خونه هم با یه دی وی دی که مدت ها پیش گرفته بودم از این سایتهای فروش فیلم و همت استفاده اش را نداشتم نیم ساعت ورزش قدرتی می کنم که خیلی عالیه. اسمش Power Half Hour هست که به نظر من خیلی عالیه. یعنی خیلی اصولی و درست کار می کنه و همه عضلات را درگیر می کنه. اما راستش چون سنگینه یه دفعه که باش ورزش می کنم تا یه هفته عضلات اون ناحیه مرخص می شن! اما نتیجه این تلاش و پشتکار؟ به زحمت 2 کیلو کم کردم! یعنی همین دو کیلو هم هی نوسان داره یعنی هی کم شده و هی کم نشده ! اما روی سایزم واقعاً تأثیر مثبت داشته. یعهی دیگه هر دفعه که خودم رو اتفاقی تو یه شیشه یا آینه می بینم نمی خوام بشینم گریه کنم. اما هنوز تا ایده آل خیلی فاصله دارم. تازه وقت زیادی هم ندارم. اما اثر این ورزش ها و ممارست و سختی ها می شه اینکه آخر هفته بنده مرخصم. پنج شنبه و جمعه باید خواب ذخیره کنم تا هفته دیگه بکشم و زنده بمونم! اما این هفته پنج شنبه صبح زود پا شدم که با همسر بریم پست که یه بسته پستی که برام اومده بود را بگیریم. بعدشم که اومدم خونه به کار و آشپزی و اینا. ظهرشم هر کاری کردم خوابم نبرد. شب هم همسرجان شیفت بود و من طبق وقتایی که اون نیست خوابم نبرد و بیدار بودم تا 12. فردا صبحش هم که آزمون اداره مالیات بودم و 6 صبح بیدار شدم و رفتم برای آزمون. از اون ور هم رفتیم خونه مامان اینا تا 10 شب و ظهر هم نخوابیدم و تا برگشتیم شد 11 و خلاصه امروز صبح که بیدار شدم گردنم خشک شده بود که احتمالا مال سر جلسه نشستن بود. هفته دیگه هم که آزمون وزارت نیرو است. این آزمون ها رو هم که هی بیخودی می دم و هیچی به هیچی. فقط پولم زیادی کرده! در مورد بچه هم که هنوز همسرجان آمادگی اش رو نداره. یعنی هنوز دل دل می کنه. پس هنوز اقدامی صورت نگرفته. من که واقعا حس می کنم وقتشه و آمادگی اش رو دارم. اما همسرجان هی ایرادات بنی اسرائیلی و عجیب و غریب می گیره! بگذریم. نمی خوام خیلی به این مسئله فکر کنم. یعنی اصلا نمی خوام برای خودم مسئله بکنمش که مشکل تر بشه. هر وقت خدا بخواد همون وقت می شه.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۱ ، ۰۸:۰۹
آذر دخت
خیلی بده که امکان Import کردن مطالب از یه وبلاگ دیگه وجود نداره یا حداقل من پیداش نکردم. نوشته‌های قبلی‌ام رو گذاشتم توی یه صفحه جداگانه به این آدرس http://azardokhtar.blogfa.com/page/oldblog که توی پیوندها هم لینکش هست.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۱ ، ۰۶:۳۹
آذر دخت