آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

بایگانی
این روزها خوب نیستم. دلم نمی‌خواست از این روزها چیزی اینجا بنویسم اما مگه نه اینکه من اینجا را برای نوشتن همین روزمره‌ها و همین احساسات باز کردم. پس می‌نویسم. پنج‌شنبه همسرجان جواب آزمایش غربالگری رو گرفت. راستش من که خیلی ازش سر در نمی‌آوردم اما ریسک سندرم داون را توش یک به 820 ذکر کرده که من توی اینترنت سرچ کردم و دیدم ظاهراً عددهاش بعضاً خیلی بزرگتر از اینه. یعنی تو مایه‌های یک به 11هزار و 13هزار و اینا. البته الان هم توی محدوده خطر نیست و یک جمله هم داره که نوشته screen result negative که فکر می‌کنم به این معنی باشه که مورد مثبتی ندیده اما من خیلی خیلی نگرانم. شبها بیدار می‌شم و خوابم نمی‌بره. هنوز وقت نشده آزمایش را پیش دکتر ببرم. امروز عصر تصمیم دارم ببرم. خیلی ناراحتم. خیلی. خدایا خودت کمکم کن. خدایا نی‌نی رو به تو می‌سپارم. خدایا من طاقتش رو ندارم. واقعاً ندارم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۲ ، ۰۴:۳۵
آذر دخت
خوب به سلامتی و میمنت ماه رمضان امسال هم شروع شد. من همیشه ماه رمضان را خیلی دوست دارم. درست یادم نیست از کلاس اول دبیرستان یا سوم راهنمایی هم همه روزه‌هام رو کامل گرفتم و سالهای قبل هم بالای بیست تاشو می‌گرفتم و خدا رو شکر خیلی روزه قضا ندارم. اما واقعاً این دو سه سال واقعاً روزه گرفتن طاقت‌فرسا شده. یعنی یه جورایی شکنجه شده. اینکه از ساعت چهار و نیم تا ساعت بیست و سی یعنی شانزده ساعت و بلکه بیشتر آدم آب هم نخوره اون هم توی این هوا واقعاً به نظر من برای بدن مفید نیست. توی زمستون که روزه گرفتن کاری نداره تازه کیف هم داره. از شش صبح تا پنج عصر کمتر از 11 ساعت و اونم توی هوای خنک تازه یه نظمی هم به برنامه آدم می‌ده اما الان توی تابستون واقعاً سخته. من یادمه پارسال آخرهای ماه رمضون هرکی رو می‌دیدی رنگ و روش زرد بود و زار و نزار. به خصوص افراد مسن. من که از دیدن پدرشوهرم آخرهای ماه رمضون وحشت کردم. یادمه همسرجان هم کلی واسه باباش غصه خورد که چقدر پیر و نحیف شده که البته نصفش مال روزه‌ها بود و بعد از ماه رمضون خیلی سرحال‌تر شدند. شما هم که این افراد مسن (به خصوص از قوم همسر جان من!) رو می‌شناسید که چقدر یکدنده و لجباز هستند و برای ثابت کردن توانایی‌شون به دیگران حتی حاضرند به بدن خودشون هم صدمه بزنند مبادا که یک نفر بهشون بگه پیر شدی. امسال من روزه نمی‌گیرم. متأسفانه دو تا روزه قضا از پارسال هم موند که من بی‌همتی کردم و نگرفتم و حالا موند به گردنم. همسر جان اما می‌گیره. من امشب را پابه‌پاش بیدار شدم. غذا براش گرم کردم و چایی دم کردم و میوه گذاشتم و بعد هم صبر کردم اذان شد و نمازم رو خوندم و خوابیدم. خدا رو شکر امشبش سخت نبودم. دلم می‌خواد همراهش بیدار بشم تا احساس تنهایی نکنه. ضمن اینکه این آقایون اگه به خودشون باشه رعایت نمی‌کنند و آب و میوه به اندازه کافی نمی‌خورند و بعد به بدنشون صدمه می‌رسونند. کاشکی همسرجان زیاد اذیت نشه چون خیلی گرمایی و عرقیه و بی‌آبی اذیتش می‌کنه. تازه از پنج تا برادر تا حالا متأسفانه چهارتاشون سنگ کلیه داشتن و همسرجان هم شدیداً در معرض ابتلاست و باید خیلی مراقب باشه. امروز خیلی بدشانسی آوردم. تا حالا دوتا. تا خدا بقیه را ختم به خیر کنه! اول اینکه رفته بودم یه قمقمه برای ماه رمضون خریده بودم که توش آب بریزم بیارم سر کار که هنرنمایی کردم و دیروز آبش کردم گذاشتم فریزر و ظاهراً خیلی زیاده‌روی کردم و خیلی پرش کردم و صبح که رفتم سراغش با یک قمقمه ترکیده مواجه شدم!‌ خیلی ضد حال بهم خورد چون حتی یک بار هم ازش استفاده نکرده بودم! دوم اینکه همسرجان گفت چون ساعت کارش دیرتر شده و در ضمن تصمیم داره که هر روز ماشین ببره منو می‌رسونه تا دم سرویس که اینقدر دیر کرد که سرویس رفت و من جا موندم!‌ البته همسرجان طی یک اقدام انتحاری من رو رسوند تا دم در محل کار اما خوب کلی از بنزین‌های عزیزش از دست رفت! اما دستش درد نکنه. خیلی فاز داد! اما یه سوتی دادیم و اون این که دم در که نگهبان اومد بپرسه کی هستی و چی هستی،‌ صدای ضبط بلند بود و از شانس گند ما یک خانم هم داشت می‌خوند و نگهبان مثل برق گرفته‌ها دو سه قدمی رفت عقب و راهمون داد. یکی نیست بگه آخه مسلمونا روز اول ماه رمضون. همسرجان هم که کلاً با خواننده زن زیاد موافق نیست و به خاطر من چیزی نمی‌گه با لج ضبط را خاموش کرد و گفت خاموش کن این صاب مرده رو!!! خخخخخ. این هفته کلاً هفته مزخرفی بود. وسط هفته یه اتفاقی سر کار افتاد که دلم نمی‌خواد خیلی بهش فکر کنم که دوباره یادم بیفته و من یه روز تموم داشتم به خاطر بی‌عدالتی که در حقم شده بود (مسئله مالی بود) گریه می‌کردم. البته الان که بهش فکر می‌کنم می‌بینم که یه کمی کولی بازی درآورده بودم! و فکر کنم که دوباره همه چی تقصیر هورمون‌هاست. البته نه اینکه حق نداشته باشم اما دیگه اینقدر هم ارزشش رو نداشت. بعد هم اون روز نی‌نی‌جان کلی توی دل من تکون خورد و بمیرم الهی فکر کنم بچه‌ام را خیلی اذیت کردم و الان خیلی پشیمونم. گوربابای هرچی کار و پوله! والله... امیدوارم سختی‌های این هفته تموم بشه و هفته بعد هفته خوبی باشه و ماه رمضون هم به خوبی و راحتی طی بشه.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۲ ، ۰۴:۳۵
آذر دخت
دیروز رفتم آزمایشگاه برای آزمایش‌های غربالگری. قرار بود تا یه جایی را خودم برم و بعدش با همسرجان. تابستون‌ها ساعت کار ما دو ساعت کم می‌شه. من ساعت سه و ده دقیقه هلاک و گرما زده رسیدم خونه. اتوبوسی که از سرویس ماست کولر نداره. از این بنزهای قراضه قدیمیه که باید حدود 40 دقیقه توی اوج گرمای ساعت دو و نیم بعدازظهر بشنینم توش تا مارو برسونه. حالا سوزشش اونجاست که تمام مسیرهای دیگه اتوبوس کولر داره اما چون مسیر ما از اتوبان می‌ره این افتخار نصیبمون شده که این اتوبوس را برامون بزارن! هی هی هی! اونم امسال که من این شرایط را دارم و دمای بدنم فوق‌العاده بالا رفتم و همش احساس می‌کنم از کف دست‌ها و پاهام گلوله‌های آتشین خارج می‌شه! خلاصه اتوبوس ساعت سه من رو پیاده کرد سر خیابون و بعدش من یک پیاده‌روی مطبوع ده دقیقه‌ای را در در اوج گرما انجام دادم. توی مسیر،‌ ناخودآگاه شروع کردم به حرف زدن با نی‌نی. ازش معذرت‌خواهی کردم که دارم اذیتش می‌کنم و می‌دونم که گرما اصلاً براش خوب نیست و گرما رو دوست نداره. بعد بهش گفتم که ما قوی هستیم و می‌تونیم با هم این شرایط را تحمل کنیم. بعد هم بهش قول دادم که تا برسم لباس‌هام را در میارم و کولر را می‌زنم و یه چیز خنک می‌خورم تا که خوشحال بشه! برام جالب بود و یه حس جدید. ایشالا نی‌نیه من سالم و سرحال بیاد توی بغلم و بعد واقعاً‌ واقعاً‌ باهاش حرف بزنم. راستش چند روزیه اون حسی که از حرکتش داشتم را کمتر دارم و یه کم نگرانم. اما سعی می‌کنم بهش فکر نکنم تا استرس بیخودی تحمل نکنم. دیگه وقتی رسیدم خونه به قول‌هایی که به نی‌نی داده بودم عمل کردم و نهار خوردم و چهار بود که خوابیدم به قصد اینکه 5 بیدار شم. اما نتونستم زودتر از یه ربع به شیش بیدار شم. دیگه تا اومدم آماده بشم و راه بیفتم شد شیش و ربع و مسیر هم که گرم. خلاصه هلاک هلاک ساعت 7 و پنج دقیقه رسیدم به قرار با همسری. بعد هم من کلی به همسری سپرده بودم که آدرس این آزمایشگاه را از همکارات بپرس و یاد بگیر و اونم گفته بود که یاد گرفته و می‌دونه کجاست اما ما نیم ساعت توی اون گرما از آخر یه خیابون دراز رفتیم اولش و دوباره برگشتیم و کلی هم پیاده راه رفتیم. هی هم می‌گفت من می‌دونم کجاست و تابلوش را دیدم و می‌دونم و اینا تا آخرش خودم با دو کلمه آدرس که از همکارم پرسیده بودم پیداش کردم در حالی که آقا داشت می‌رفت برای خودش. خیلی از دستش عصبانی شدم! خلاصه آزمایش دادیم و برگشتیم. حالا ماشین را هم جلوی یه پل و در حریم ایستگاه اتوبوس پارک کرده بود و من دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید که حالا که می‌ریم ماشین را جرثقیل برده اما خدا رو سر جاش بود. از قبل تصمیم داشتیم که بریم برای همسر دو تا شلوار بخریم اما ساعت شده بود هشت و نیم و من واقعاٌ حالش رو نداشتم اما به خاطر همسر جان رفتیم. تا یه بستنی بخوریم و شلوار بخریم ساعت شد ده. من واقعاً دلم می‌خواست همسرجان خودش درک کنه و غذا یه چیزی از بیرون بخره حتی اشاره هم کردم اما اون یا نگرفت یا نخواست بگیره و ما هم دست از پا درازتر ساعت و ده و نیم رسیدیم خونه. توی راه هم اشک‌ها اومده بودند تا پشت پلک‌ها و با زور و زحمت نگهشون داشتم اون پشت که همسرجان نفهمه و ناراحت نشه. تازه تخم‌مرغ خریده بود و اومد یعنی کمک کنه تخم‌مرغ‌ها را بچینه تو یخچال که زد دوتاش رو شکست و افتضاحی به بار اومد که بیا و ببین. من با اون حال گرمازده اگه یه شات‌گانی چیزی دم دستم بود می‌زدم ناقصش می‌کردم!! سریع با اون دو تا تخم‌مرغ شکسته یه نیمرو برای اون درست کردم و خودم هم به نشانه اعتراض خاموش شام نخوردم. البته وقتی که داشتم صبحونه امروز را آماده می‌کردم چند تا لقمه نون و پنیر و گوجه خوردم. بعضی وقتها دلم می‌خواد یکی به فکرم باشه. بدون اینکه من نگران غذا باشم یکی دیگه این نگرانی‌ها را به عهده بگیره. منو غافلگیر کنه. خودش ایده داشته باشه. طرح بده. نه اینکه من بگم برو فلان چیز رو بخر و اون بره بخره. یا بگم بریم فلان‌جا و اون بگه باشه. خیلی توقعم زیاده؟ یا اینا اثرات هورمونه؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۲ ، ۰۴:۲۳
آذر دخت
این آخر هفته را با همسرجان و پدر و مادر و خواهر برادر من رفتیم یکی از ییلاق‌های اطراف شهرمون. خیلی وقت بود که همچین برنامه‌ای نداشتیم. به خصوص مامان و بابام و واقعاً براشون لازم بود. هر چند که هوا در حد کشنده‌ای گرم بود و من به خصوص توی راه رفتن خیلی خیلی اذیت شدم. رفتنمون افتاده بود ساعت 4 بعدازظهر و در تمام مسیر آفتاب روی من بود و هر چی هم به زبون بی‌زبونی به همسرجان گفتم من برم عقب بشینم اصلاً‌ استقبال نکرد و منم دلم براش سوخت بخواد تنها بشینه. بعد تازه همسرجان لطف کرده بودند و بنزین نزده بودند و توی اون جاده هم به قدرتی خدا یه پمپ بنزین نبود و ما علاوه بر اینکه نمی‌تونستیم به دلیل کمبود بنزین کولر ماشین را بزنیم کلی هم حرص خوردیم. خدا شاهده که کل مسئولیتی که در این مسافرت به عهده همسرجان بوده همین بنزین زدن بوده و همه چیز دیگه را من خودم فکر کردم، آماده کردم و بستم. واقعاً‌ نمی‌دونم چرا اینقدر این همسرجان من بیخیاله. یعنی کوچکترین جزئیات را هم من باید بهش یادآوری کنم. بگذریم. اونجا هوا خیلی خنک‌تر از شهر خودمون بود. اما امان از بی‌فرهنگی مردم. یعنی زباله بود که بیداد می‌کرد. اگر از عدم رعایت نظافت شخصی بگذریم و صحنه‌های ک...و...ن لختی گشتن بچه‌ها و لباس‌های پهن شده روی درخت‌ها و چش...م چر///ونی آقایان در جوار همسر و خواهر و مادر خودشون رو بیخیال بشیم،‌ از حجم عظیم زباله‌ای که همه جا رو پوشونده بود نمی‌شه چشم‌پوشی کرد. این در حالی بود که ده قدم به ده قدم سطل زباله تعبیه شده بود اما می‌دیدی که دو قدمی سطل زباله انواع پوست هندونه و طالبی و ذرت و پفک و ظروف یک بار مصرف و پوشک بچه! و هر زباله‌ای که فکرش رو بکنی رها کرده بودند یا توی آب چشمه ریخته بودند. واقعاً تا موقعی که اکثریت جمعیت ما فرهنگشون در این حد باشه و این رفتارهای زشت رو بدون هیچ ابایی جلوی چشم بچه‌هاشون انجام بدن،‌ امیدی به اصلاح اوضاع این مملکت هست؟ من که فکر نمی‌کنم. این مردم،‌ ا.. ن.. هم از سرشون زیاده. من که از هر چی تفریح اینطوری بود زده شدم. این دو سه روز حالم خیلی بهتر بود به نحوی که فکر کردم دوران سخت سه ماهه اول تموم شده و دیگه حالت‌های بدی نخواهم داشت اما دوباره از دیشب تا حالا حالم خیلی بده و رسماً حالت تهوع دارم و از اینکه امروز اومدم سر کار خیلی پشیمونم. دیگه اینکه همسرجان با نقل مکانمون به شهر مامان بابای من موافقت کرده و این خیلی مایه آرامشه. مامان بابای من یه خونه سه طبقه دارند که طبقه اولش راست کار ماست. از اولش هم پدر مادرم اصرار داشتند که ما بریم اونجا بشینیم که نه من و نه همسرم موافق نبودیم. من به دلیل اینکه دوست داشتم توی مرکز استانمون زندگی کنم و از زندگی توی شهرستان خسته شده بودم و همسرجان به دلایل متعدد که حالا حالشو ندارم توضیح بدم. اما از وقتی که نی‌نی جان اومد من دائم نگران این بودم که با توجه به اینکه من کسی را اینجا ندارم که بشه روش حساب کرد (شما باید از دو مادربزرگ و 3 تا خاله و دو تا دایی و سه تا برادر همسر جان چشم‌پوشی کنید) و ساعت کاری‌ام هم از هفت صبح تا 5 و نیم عصر و خارج از شهره باید نی‌نی‌جان را چیکارش کنم که حالا همسرجان رضایت داده که بریم همون خونه مامان اینا بشینیم. البته اجاره اون خونه این ماه سر می‌یاد و ما دو انتخاب داریم. یک اینکه از همین حالا بریم اونجا که نه همسر جان راضیه و نه من و دو اینکه صبر کنیم و سال دیگه این موقع بریم که خیلی ریسک داره. چون ممکنه با مرخصی زایمان 9 ماهه من موافقت نشه و من چند ماه را آلاخون والاخون بشم یا ممکنه مستأجر سال دیگه دبه در بیاره و برای بیرون رفتن اذیت کنه که از مستأجر جماعت بعید نیست و تا حالا صابون این طور آدم‌ها به تن ما خورده و دیگر اینکه ممکنه اصلاً این کار جدیدی که براش آزمون دادم توی دوران مرخصی جور بشه و من مجبور بشم مثلاً‌ از دو ماهگی بچه برم سر کار که دیگه اون نورعلی نوره! اما دلیل اینکه ما نمی‌خواهیم الان بریم اونجا اینه که همسرجان از کارش دور می‌شه و می‌خواد این سختی را تا می‌شه به تأخیر بندازه. من هم که می‌دونم اومدن نی‌نی زندگی همسرجان را خیل تحت تأثیر قرار می‌ده، نمی‌خوام این احساس با یک جابجایی به این عظمت تا این حد اذیتش کنه و تا می‌شه این رو به تأخیر بندازم. دوم اینکه یه ترس خیلی احمقانه هم توی دل من هست که اگر خدای نکرده زبونم لال،‌ یه وقت نی‌نی جان دلش نخواست پیش ما بمونه و خدای نکرده از دستش دادیم،‌ اون وقت بودن ما اونجا هیچ توجیهی نداره و این خیلی اذیتمون خواهد کرد و من نمی‌خوام یه همچین چشم‌اندازی را تصور کنم. به هر حال توکل می‌کنم به خدا. اون خودش همه کارها را درست می‌کنه. من می‌دونم که من رو تنها نمی‌ذاره. قرار بود خلاصه بنویسم!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۲ ، ۰۵:۱۳
آذر دخت
امروز گوگل ریدر بسته شد. من از هیج برنامه تحت وبی اندازه گوگل ریدر استفاده نمی کردم. استفاده من از ریدر هم از سال هشتاد و .. هشت بود. بعد از اتفاقات انت....خا...بات. اون موقع که یکدفعه و بدون هیچ گونه پیش آگهی همه درها و سایت ها بسته شد و بعد از یه مدتی در کمال تعجب تمام دامنه بلاگ اسپات و وردپرس رفت روی هوا. اولش گوگل ریدر که اونوقتها گودر بود یه راه بود برای دسترسی به وبلاگها. اما اون موقع گودر یه سری امکانات اجتماعی هم داشت که توی اون برهه زمانی روشنفکرترین جامعه مجازی ایران بود. یه محیط کاملا متفاوت با مثلاً فیس بوک. که می تونستی کلی بحث جدی و مطالب جالب و خواندنی بخونی. و مهمتر از همه اینکه فی**لتر نبود. هنوز هم نمی دونم چرا فیل**ترش نکردند. چون بعدا خیلی راحت این بلا را سر گوگل پلاس آوردند. بعدا گودر فارسی یه دوران فوق العاده طلایی داشت که من با شجاعت تمام اعتراف می کنم که بخش عمده ای ازعقایدی که دارم، تفکراتم و چیزهایی که می دونم و بلدم را به اون مدیونم. من خیلی ها را فالو می کردم اونجا و ازشون خیلی چیز یاد می گرفتم. کلی فیلم های خوب شناختم. با کلی موزیک خوب آشنا شدم. یک عالمه کتاب خوب و وبلاگ خوب و اطلاعات خوب و.... خلاصه اینکه خیلی محیط خوبی بود. اما یه دفعه، یه موقعی که گودر فارسی توی اوج بود، روسای احمق گوگل تصمیم گرفتن که امکانات اجتماعی را از گوگل ریدر حذف کنند و تبدیلش کنند به یک فیدخوان ساده. دلیل؟ می خواستن برای محصول جدید احمقانه و مزخرفشون، گوگل پلاس مشتری جمع کنند. و چه مشتری بهتر از مشتری های فرهیخته گودر؟ اون موقع خیلی اعتراض شد اما فایده ای نداشت. ظاهرا مشتری ها و نظرشون برای گوگل جاه طلب کوچکترین اهمیتی نداره و اون موقع زدن پوز فیس بوک مهمترین کاره! بعد از یکی دو ماه اصلاً گوگل ریدر که حالا یه فیدخوان ساده (اما بسیار کارآ) بود را از لیست محصولات گوگل خارج کردن و یه دفعه هم گفتن که قراره بسته بشه. بعد هم برای گرفتن یه خروجی از فیدهات باید بری سراغ یه محصول مزخرف دیگه به اسم Take out که یه فایل سنگین بهت می ده که وقتی آی پی ایران را می بینه اجازه دانلود نمی ده و باید با فیل کش بری سراغش که سرعتش کمه و بعدش هر ده دقیقه یه بار هم می اندازتت بیرون که باید دوباره یوزر پس بزنی که فایلت خراب می شه و خلاصه اعصابت به فنا می ره! من دستی تمام فیدهام رو منتقل کردم به netvibes که بد نیست اما فارسی را چپکی نشون می ده و اگه متن مخلوط فارسی وانگلیسی باشه به هم میریزه. جایگزین های دیگه ای هم مثل feedly هست که چون کاملا جاوایی بود کند بود و به درد سر کار من نمی خورد. امروز گوگل ریدر برای همیشه بسته شد. من دلم براش تنگ می شه. می دونید احساسی که دارم اینه که گروه گوگل ریدر از طرف یکی از بزرگان گوگل (لری پیج احتمالاً) مورد غضب واقع شدند و حالا دارند مشتری ها را اینطوری تنبیه می کنند. گوگل خیلی احمقه! من دلم برای گودر تنگ می شه. حتی اگر مثل قبلاًها نباشه. حتی اگه نشه شر کرد، نشه کسی را فالو کرد. نشه چیزی را لایک کرد. نشه خیلی کارهای دیگه کرد! در پایان ذکر می کنم که گوگل خر است!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۲ ، ۱۰:۲۵
آذر دخت
امروز که وبلاگ را نگاه می‌کردم دیدم چه پست‌های طولانی می‌نویسم. من خودم عاشق اونهایی هستم که پست‌های طولانی می‌نویسند اما خودم انگار دیگه شورش را درآوردم. البته من ذاتاً روده‌درازم. حرف کم می‌زنم اما اگر افتادم به حرف زدن دیگه باید یکی ترمزم را بکشه. می‌خوام سعی کنم امروز خلاصه‌تر بنویسم. ببینم چقدر موفق می‌شم! چهارشنبه هفته پیش رفتم دکتر. از صبحش نی‌نی جان رفته بود یه جایی توی دل من که نمی‌دونم چرا دردم گرفته بود. نی‌نی جان فعلاً معمولاً سمت راست لالا می‌کنه اما اون روز رفته بود سمت چپ. البته من نمی‌دونستم که این نی‌نیه و فقط درد را حس می‌کردم و نمی‌دونستم چیه. تا اینکه رفتم دکتر و خانم ماما هر چی گشت نی‌نی جان را سمت راست پیدا نکرد که صدای قلبش را بشنوه و بعد یهو رفت همون جایی که یه کمی درد می‌کرد و من فهمیدم که نی‌نی جان رفته اونجا که درد گرفته. دکتر برام آزمایش‌های غربالگری نوشت واسه هفته دیگه و گفت یک ماه دیگه بیا که ببینمت. امیدوارم این بار هم همه چیز خوب باشه. ظاهراً تعیین جنسیت را هم برای هفته نوزدهم برنامه ریزی می‌کنه. امروز اول هفته چهاردهمه. پس می‌شه چهار تا پنج هفته دیگه. من قبل از بارداری همیشه پسربچه‌ها را بیشتر دوست داشتم. راه رفتنشون و شیطنت‌هاشون برام خیلی شیرین و دوست‌داشتنی بود و دختربچه‌ها از نظرم همه لوس بودند. اما از بعد از بارداری واقعاً برام فرقی نمی‌کنه. حتی بیشتر دلم دختر می‌خواد. چون همین‌طور که همه می‌دونند پسرها موجودات بیوفایی هستند و زن که گرفتند مامان براشون کم‌رنگ‌تر می‌شه و در واقع مال زنشون می‌شوند. اما من حالا اینقدر نسبت این موجودی که توی دل منه حس تملک دارم که دلم نمی‌خواد مال هیچ‌کس دیگه‌ای‌ باشه! در کل برام فرقی نداره. چه پسر و چه دختر. فقط می‌خوام سالم باشه و سلامت. همین. اما همسر جان مدعیه که پسر می‌خواد. اما من نمی‌دونم چرا هر چی دختر بچه می‌بینه ذوق می‌کنه و هرچی لباس دخترونه می‌بینه غش و ضعف می‌کن. لباسه هر چی چین‌چینی و تورتوری باشه بهتر! البته همسرجان تحت تأثیر خانوادشه. همسرجان یه مادربزرگ داشته (مامان باباش) که معتقد بوده فرزند باید پسر باشه. یه جمله معروف هم داره که سر سفره می‌گفته: چه معنی دارد دختر سر سفره با پسر نان بخورد. باید صبر کند بعد از پس نان بخورد! خلاصه این سخنان گهربار این بانوی گرامی که بنده بسیار مشعوفم که سعادت ملاقات ایشان نصیبم نشد، در روح جان اعضای خانواده نفوذ کرده. همسرجان من غیر از خودش چهار تا برادر دارد و خواهر ندارد. پدرشوهر من هم بابت این شاهکار عظیم پنج‌گانه بسیار به خودش می‌بالد. همه‌ی جاری‌های من هم به غیر از یکی حداقل یک پس دارند. اما یکی از آنها دو دختر دارد و بسیار به حالش دلسوزی‌ها می‌شود! اینه که همسرجان من علی‌رغم میل باطنی‌اش فکر می‌کنه که دلش پسر می‌خواد!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۲ ، ۰۶:۵۱
آذر دخت
این روزها زندگی‌ام خیلی عوض شده. با اونی که بودم یا سعی می‌کردم باشم خیلی فاصله گرفتم. همیشه دلم می‌خواست که این شرایط برام پیش نیاد. یه جورایی فکر می‌کردم که عوارض بارداری یه جور سوسول بازی هست. یعنی البته این تصوری بود که از مامان به من منتقل شده بود. مامان من سه تا بارداری در شرایط دشوار داشت. من را  وقتی که دانشجو بود و در جوار یک مادرشوهر بسییییییار خوش قلق و خوش‌اخلاق زندگی می‌کرد (یعنی توی یک خونه با هم زندگی می‌کردند نه اینکه همسایه باشند) باردار بود. برادرم را وقتی که تک و تنها بدون حتی یک فامیل توی یه شهر کوچیک زندگی می‌کرد و دو شیفت در روز کار می‌کرد. و خواهرم را وقتی چهل ساله بود و به صورت ناخواسته باردار شده بود و تمام برنامه‌های زندگی‌اش بهم ریخته بود و بنا به دلایلی که خارج از بحث اینجا است سخت‌ترین شرایط روحی دوران زندگی‌اش را هم طی می‌کرد. اما توی هیچ کدوم از بارداری‌هاش به گفته خودش ویار نداشت، شرایطش فرقی نکرده بود و همه چیز روال عادی خودش را طی می‌کرد. من به عنوان نمونه فقط خاطرات روشنی از دوران بارداری‌اش سر خواهرم دارم. یادم نمی‌یاد غذا درست نکرده باشه یا خونه شلخته بوده باشه یا سر کار نرفته باشه و مرخصی گرفته باشه. چون همیشه هم دست تنها بود و حتی برای یک روز هم نمی‌توانست روی کمک مادر، خواهر یا مادرشوهر و حتی بعضاً شوهرش حساب کنه. بعد همیشه می‌گفت که ویار و عوارض بارداری یک واکنش روحیه. یعنی کسایی که ویار شدید دارند اونهایی هستند که به خودشون تلقین می‌کنند که باید ویار داشته باشند. روی این حساب، من همیشه فکر می‌کردم که من هم مثل مادرم قوی خواهم بود و بارداری اذیتم نخواهد کرد. اما خوب،‌ این طور نشد. یعنی من حالم بد می‌شه. البته باز هم تک و توک رد پای تلقین و حالات روحی را توی خوب و بد بودن حالم می‌بینم. یعنی شده وقت‌هایی که حالم خیلی بد بوده و زمین و زمان داشته دور سرم می‌چرخیده و بعد یهو یه چیزی حواسم را پرت کرده و چند دقیقه بعدش که به خودم اومدم دیدم که اِ چقدر خوب شدم! نمونه‌اش روزی که تلویزیون اعلام کرد که رف...سن ..جانی رد صلاحیت شد! من خیلی حالم بد بود و نشسته بودم جلوی تلویزیون و نزدیک بود از شدت حالت تهوع و ضعف گریه کنم. بعد اخبار اسامی افراد تأ..یید ...صلا..حیت شده را اعلام کرد و بنده شاخ درآوردم از لیست اعلامی و بعد چند دقیقه که هیجان فروکش کرد، دیدم که اِ چه خوب شدم و اصلاً حالم بد نیست! اما خوب این در مورد صددرصد موارد نیست. یعنی در مورد ضعف و سستی که وجودم رو گرفته نمی‌تونم اینو بگم. واقعاً قدرتش رو ندارم که یه سری کارها را بکنم. منی که همیشه دیگرانی را که از پیاده‌روی فراری بودند مسخره می‌کردم و برام عجیب بود که چرا کسی مثلاً برای یه مسیر پیاده‌روی نیم‌ساعته نک و ناله می‌کنه و مثلاً یه مسیر کوتاه را با تاکسی می‌ره،‌ حالا دائم با همسر شرط می‌کنم که اگه می‌خوای بریم بیرون من فقط با ماشین حاضرم بیام. اصلاً حوصله کار خونه ندارم. آشپزی که دیگه هیچی. اگر یه روز خودم غذا بپزم اصلاً دلم نمی‌خواد بخورمش. تازه اشتهام هم کم شده. یعنی خودم اینطوری حس می‌کنم. تمایلم به هله هوله بیشتر شده اما غذا؟ نه. شام که به زور می‌خورم. اما نمی‌دونم چرا به صورت هیولاواری دارم چاق می‌شم! یه مورد دیگه همین اضافه‌وزنه. توی هیچ تاریخی در زندگی‌ام اینقدری نبودم!‌ من طی ده سال اخیر همیشه مواظب وزنم بودم. همیشه نگران خوردنم بودم و همیشه سعی می‌کردم که ورزش کنم. اما حالا؟ سعی می‌کنم زیاد خودمو توی آینه نگاه نکنم. فقط صبح‌ها از زوایای مختلف شکمم رو توی آینه نگاه می‌کنم ببینم جقدر تابلو شده و آیا دیگه امروز همکارها می‌پرسند که بارداری یا نه. البته بیشتر از شکم نواحی دیگه مثل با...سن و پهلوها و سی.....نه‌ها رفتند توی آفساید! دوست ندارم خودم به دیگران بگم که باردارم. اما دوست دارم که دیگران بپرسند و من تأیید کنم!‌ اونها هم اینقدر نامردها نپرسیدند که مجبور شدم خودم بگم! به سه نفر از همکارها گفتم که البته اونها هم از اون خبرگزاری‌هایی هستند که عن‌قریب دیگران را هم خبردار می‌کنند. از بحث دور شدم. داشتم می‌گفتم که بدنم من را ناامید کرد. یا شاید هم روحم. دلم می‌خواست از اون مادرهایی باشم که بارداری براشون روزهای شاد و راحتیه و اصلاً اذیت نمی‌شن. اما نشد. بیشتر از همه همسرجان اذیت می‌شه. می‌دونم که این روزها باید حسابی بهش برسم چون چند ماه دیگه نمی‌تونم و نباید حسادتی نسبت به بچه در دلش بکارم. اما واقعاً نمی‌تونم. نه از نظر کدبانوگری قدرتش رو دارم و نه از نظر زناشویی. دلم براش می‌سوزه. می‌دونید، ما هر دو نفر آدم‌های درون‌گرایی هستیم که دوستان زیادی نداریم. در واقع می‌شه گفت که دوستی نداریم. سر کارمون هم توی لاک خودمون هستیم. خوانواده‌هامون از ما دورند و اونهایی هم که نزدیکند زیاد اهل رفت و آمد نیستند. پس توی این دو سال زندگی مشترک همه برنامه‌ها و تفریح‌هامون با هم بوده. اما حالا یه بال این تفریح‌ها از کار افتاده. من واقعاً نمی‌تونم به اون پیاده‌روی‌های طولانی که بهترین تفریح ما بود برم و حالا که هوا گرمه اصلاً دلم نمی‌خواد از خونه بیرون برم و این باعث می‌شه که همسر جان واقعاً کسل بشه. دوست داشتم می‌تونستم در کنارش باشم و بتونیم از این آخرین روزهای دو نفری بودنمون نهایت لذت را ببریم. اما نمی‌تونم و این من را غمگین می‌کنه. از لحاظ روحی هم خیلی ضعیف شدم.  توی این چند وقت چند بار زده باشم زیر گریه خوبه؟ پای سریال اوشین، اونجایی که نوزادش مرده به دنیا اومد، گریه می‌کنم! با کمترین ناملایمتی سر کار،‌ گریه می‌کنم. به خاطر خستگی و ضعفی که دارم گریه می‌کنم. و در آخرین شاهکارم،‌ پای سکانس زایمان کارول (همسر سابق راس) توی فرندز،‌ اونجایی که راس داره به دنیا اومدن بچه را تماشا می‌کنه و می‌گه که وای دارم می‌بینم،‌ یه سر،‌ شونه‌ها، بازوها،‌ سینه،‌ شکم، و... اوناهاش،‌ همونجاست، این قطعاً یه پسره،‌ پاها و.... این یه آدم واقعیه! بله،‌ در این صحنه هم بنده با تمام وجود گریه نمودم! ها ها. البته این دفعه سومه که بنده دارم دوباره فرندز رو از اول می‌بینم! کلاً طاقتم کم شده. رفتارهایی که قبلاً به راحتی از روش می‌گذشتم و به آرنجم حواله‌اش می‌کردم حالا برام خیلی مهم شدند و غیر قابل تحمل. کلاً حس می‌کنم آسیب‌پذیر شدم و این من را خیلی آزار می‌ده. دلم می‌خواد یه مامان قوی باشم. برای این نی‌نی که توی دل منه. دلم می‌خواد تا می‌تونم حمایتش کنم. خدایا. من اینقدر ضعیفم که از پس خودم هم برنمی‌یام. خودت حافظ نی‌نی و من باش. و یه نی‌نی سالم بهم عطا کن. لطفاً.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۲ ، ۰۵:۰۷
آذر دخت
روزهای گرمیه. خیلی گرم. می‌شه گفت داغ! گرما خیلی اذیتم می‌کنه. توی گرما حالت تهوع می‌گیرم و خیلی سختمه. امیدوارم هوا کمی خنک بشه. دمای بدنم حسابی رفته بالا. قبلاً همیشه دست و پاهام یخ کرده بود و وقتی می‌چسبوندمش به بدن داغ همسرجان حسابی کیف داشت. اما حالا من از اون داغ‌ترم و هورمون‌ها کاری کردن که وقتی بهش دست می‌زنم با تعجب می‌گه چرا اینقدر داغی. راستی نگفته بودم که یکی از اولین نشانه‌های بارداری را همسر جان کشف کرد. وقتی که هنوز نمی‌دونستم، یعنی شک داشتم اما هنوز مطمئن نبودم، یه بار که موقع خواب بغلم کرده بود، با تعجب گفت چرا اینقدر قلبت تند می‌زنه؟! و خوب این از نشانه‌های بارداری بود که من نمی‌دونستم! چهارشنبه گذشته رفتم سونو NT. خدا رو شکر همه چیز نرمال بود. هم عدد NT و هم رویت شدن تیغه بینی. از روی قد نی‌نی که 62 میلیمتر بود، تاریخ زایمان را 8 دی درآورد که مطابق سونو متخصص زنان بود. خدا رو شکر. بار اول نتونست مماخ نی‌نی را ببینه. گفت که باید بچرخه. بهم گفت که برم یه چیز شیرین بخورم و راه برم. منم قبلش هم شیرینی خورده بودم و هم آبمیوه. بازهم رفتم گز و شیرینی خوردم و از شدت شیرینک زدن داشتم می‌مردم! اما خدا رو شکر این دفعه نی‌نی‌ جان چرخیده بود و مماخش دیده شد. عکسش رو هم گرفت و بهم داد. قربونش برم الهی! یه آدم کوچولو واقعیه! باورم نمی‌شه که یه انسان واقعی با این ابعاد داره درون من رشد می‌کنه. بعضی وقتها ضرباتش رو توی دلم حس می‌کنم. دیروز حس می‌کردم که قلقلکم می‌شه! خنده‌ام گرفته بود. نمی‌دونم وقتی بزرگ بشه و حرکاتش تبدیل به لگد زدن بشه چه حسی خواهم داشت. خوب حداقل اون موقع بیشتر متوجه می‌شم که اون تو چه اتفاقاتی داره می‌افته! هسمرجان هم برای اولین بار تونست بیاد و نی‌نی را توی سونوگرافی ببینه. براش خیلی جالب بود. نمی‌دونم همه جا همین‌جوره یا نه. اما این دو تا متخصص زنانی که من تا حالا پیششون رفتن آقایون را توی مطبشون راه نمی‌دن. و این خیلی بده چون پدر هم حق داره که صدای قلب جنین را بشنوه یا توی سونو ببیندش. تازه بودنش در کنار مادر هم یه قوت قلبه. امیدوارم همه چیز به سلامتی پیش بره. هفته پیش که همسر جان بیمارستان بوده یه زوج اومدن و وقت کورتاژ گرفتن واسه جنین 7 ماهه‌شون که مرده بوده. می‌گفت هر دو گریه می‌کردن. امیدوارم خدا بهشون صبر بده. خیلی سخته که این همه سختی بکشی و بعد هم اینطوری از دستش بدی. خدا برای هیچ کسی نخواد. برای من هم همین‌طور. با اینکه سه ماه تموم شده اما هنوز عوارض و ویار کم نشده. هنوز دائماً خسته‌ام و بعضا حالت تهوع دارم. امیدوارم هر چه زودتر تموم بشه. تا بتونم تا حدودی به زندگی نرمال برگردم. تازه به همه اینها باید خواب نه چندان راحت شبانه را هم اضافه کرد. شب‌ها کمرم درد می‌گیره و تازه یه عالمه رویا هم می‌بینم. من معمولاً خواب عمیقی داشتم. البته نه سنگین. اما عمیق. اما حالا تموم شب را دارم رویا می‌بینم. که چیز زیادی هم ازشون یادم نمی‌مونه. تا اونجایی که یادمه از نی‌نی چیزی نمی‌بینم. یعنی توی خواب‌هام حامله نیستم و ذهنم درگیر چیزهای دیگه است.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۲ ، ۰۵:۱۷
آذر دخت
خدا می‌دونه که چقدر این روزها دلم می‌خواست اینجا بنویسم. هم برای خودم و هم برای نی‌نی. برای اینکه این روزها را ثبت کنم که یادم بمونه. اما همت نمی‌کردم. علاوه بر اینکه این روزها هم سرم خیلی شلوغ بود و هم اینکه حال خوشی نداشتم. روزهای سختی بود. به نظر من بارداری واقعاً کار طاقت‌فرسایی اِ. به خصوص برای زن کارمندی که 7 صبح می‌ره بیرون و 5/5 عصر برمی‌گرده. اگه توی خونه بودم هیچ مشکلی نبود اما بیرون از خونه بودن خیلی سخته. من ویار ندارم خدا رو شکر به اون شکلی که بخوام گلاب به روتون شکوفه بزنم. اما خیلی ضعف دارم. حالت تهوع هم دارم و خسته‌ام. این روزها یه قابلیتی پیدا کردم که در طول روز در هر موقعیتی که اراده کنم می‌تونم بخوابم! اما شب‌ها خیلی خوب نمی‌خوابم. چون باید به پهلو بخوابم و من بیشتر عادت دارم که طاقباز بخوابم. اصلاً قدرت آشپزی ندارم. یا یه چیز ساده و حاضری سر هم می‌کنم یا از ذخایر مامان عزیزم استفاده می‌کنم! ظرف‌ها را نه حالشو دارم که بشورم و نه حالشو دارم که بزارم توی ماشین. در نتیجه ظرف‌ها جمع می‌شه یه هفته یه بار 5 شنبه‌ها می‌ذارم توی ماشین! بله حق دارید الان حالتون ازم بهم بخوره اما خدا شاهده توانش رو ندارم. و همسر جان هم توی این مسائل همراه نیست. البته خداییش همین که غر نمی‌زنه سر اینکه غذای درست و حسابی تحویلش نمی‌دم و خونه دائم بهم ریخته و کثیفه خودش خوبه. بله من سعی می‌کنم مثبت‌اندیش باشم! اما کم‌کم دارم بهتر می‌شم. همین که این هفته دو وعده غذا پزوندم خودش خیلی توانایی بالاییه. این هفته سه ماه اول تموم می‌شه و ومن امروز نوبت سونو NT دارم و حسابی هم واسش استرس دارم. امیدوارم همه چی خیلی خوب باشه و نی‌نی سالم. من خیلی استرس دارم. همش سناریو‌های بد می‌یاد توی ذهنم و خیلی نگرانم اما خوب. خدا بزرگه. من می‌سپارم به خدا. دلیل اینکه امروز نوشتم این بود که خیلی غمگین و خشمگین بودم. اینقدر که نتونستم روی کارم تمرکز کنم. این روزها احساساتم خیلی تشدید شده هستند. می‌شینم اوشین می‌بینم و اگه تنها باشم یه فصل گریه حسابی می‌کنم! یا خیلی شدید عصبانی می‌شم. مثلاً از اینکه همسر جان یه هفته است آشغال‌ها را نبرده بیرون. به حدی که دلم می‌خواد کتکش بزنم. دلیل ناراحتی امروزم هم این بود که من مدتهاست آرزو دارم که یه اتاق خلوت داشته باشم برای کار. اتاقی که حداکثر سه یا چهار تا همکار داشته باشم توش نه دوازده سیزده تا. اما امروز دیدم که بغل‌دستی‌ام که تازه یه ساله اومده اینجا را بردن توی یه اتاق اختصاصی برای خودش و من هنوز همین جام و تازه فایلی که کشو من توش بوده رو هم دادن برده و من کشو هم دیگه ندارم. خیلی خیلی از محل کارم ناراضیم. با تک‌تک سلول‌هام دلم می‌خواد از اینجا برم و یه کار بهتر پیدا کنم. اما به شرطی که بهتر باشه. اینجا نیمه‌دولتیه و یه سری مزایا داره. برای همین دلم می‌خواد که یه کاری حداقل با همین شرایط پیدا کنم. نمی‌خوام جای خصوصی کار کنم. اگه کسی اینجا رو می‌خونه تو رو خدا دعا کنید که درست بشه. از آزمون‌هایی که اسفند دادم دو تاش دعوت به مصاحبه شدم. اگه جور بشه خیلی خوبه. خیلی. از اینجا متنفرم. اینجا هر چی رده پرسنل پایین‌تر باشه بیشتر بهش آوانس می‌دن و با نیروهای فنی مثل گوسفند رفتار می‌کنند. منشی‌ها و پرسنل دفتری و تایپیست‌ها هر جور امکاناتی بخوان دارن که نوش جونشون. اما ما که نیروی فنی هستیم حتی یه میز هم برای خودمون نداریم و یه میز را بین دونفر تقسیم کردن. خیلی رفتارشون زشت و توهین‌آمیزه. کامپیوتر من که خیر سرم 10 تا نرم‌افزار فنی و سنگین باید اجرا کنم از یه تایپیست ضعیف‌تره. اما بازم اگه اونا درخواست مانیتور بهتر بدن بدون تردید براشون می‌خرن. اما ایده‌شون اینه که نیروی فنی را نباید پررو کرد چون توقعش می‌ره بالا. نتیجه اینکه تعداد توهین‌هایی که من از منشی رئیس دیدم 100 برابر خود رئیسه. با تمام وجودم دلم ‌می‌خواد از اینجا برم. آخ،‌ اشکم سرازیر شد! بگذریم. نی‌نی فسقلی فعلاً توی دل منه. یه چیزهایی توی دلم حس می‌کنم که نمی‌دونم واقعاً تکون خوردن‌های اونه یا دارم اشتباه می‌کنم مثلاً پرش عضله است. با تمام وجودم دوستش دارم و با تمام وجودم می‌خوام ازش حفاظت کنم. درسته که از وقتی که اومده توی دل من تمام سیستم بدنم بهم ریخته و از کار و زندگی‌ام افتادم اما تقصیر اون که نیست. تقصیر این بدن بی‌خودی منه که این قدر بی‌طاقته. خیلی دوستش دارم. دلم می‌خواد که سالم باشه. فقط همین. هیچ آرزوی دیگه‌ای جز سلامتی و باهوشی براش ندارم. نه جنسیتش الان برام مهمه نه زیباییش. خدایا. یه بچه سالم و باهوش بهم بده. آمین یه چیز جالب. همین همکار خوش‌شانس بغل‌دستی که الان رفته اون اتاق هم بارداره و شاید یک یا دو هفته با من تفاوت داره! خوش به حالش. حالا ماه رمضون می‌تونه حسابی بخوره و بیاشامه و حتی اصراف هم بکنه! یه مایه ناراحتی دیگه اینکه سرویس ما رو که تا حالا اتوبوس‌های واحد کولر دار بود عوض کردن و حالا که تابستون شده یه سرویس داغون بدون کولر گذاشتن که عصرها توش مثل جهنم می‌مونه و من روزها که می‌رم خونه حالت میت دارم! ): به گرما خیلی حساسم. حسابی سیستمم با گرما به هم می‌ریزه. خدا ماه رمضون را به خیر بگذرونه. درسته که من روزه نمی‌گیرم. اما دیگه نمی‌شه آب خورد جلوی همه و تازه ساعت کاری هم تغییر می‌کنه و ما توی اوج گرما باید بریم خونه. خدایا من را زنده نگهدار و حداقل به نی‌نی رحم کن. خدایا این دوسه روزه حسابی از همه طرف داری می‌ذاری توی کاسه من! شکرت اما تو رو خدا یه کمی مراعات من رو بکن. خودت که می‌دونی چه بنده کم‌طاقتی داری! این روزها اتفاقات زیادی داره توی کشور می‌افته. انتخابات برگزار شد و آقای روحانی انتخاب شد. چهار سال پیش خیلی روی روحیه من تأثیر بدی گذاشت. من تا مدتها افسرده بودم و یکی دو سالی طول کشید تا تونستم عادت کنم که امیدی به بهبود اوضاع نداشته باشم و برام عادی باشه که وضع مملکت هر روز بدتر از دیروز باشه. حالا نمی‌خوام دوباره به بهبود اوضاع دل ببندم تا بعد ناامید بشم. برای همین درسته که از این تغییر خوشحالم و هر دفعه که روحانی حرف می‌زنه از اینکه دیگه قرار نیست اون مردک دلقک کشور من رو نمایندگی کنه ته دلم غنج می‌زنه. اما نمی‌تونم مثل کسایی باشم که حس می‌کنن همه چی درست شده و رأیمون رو پس گرفتیم و باید از ته دل شاد باشیم. پس تکلیف چهار سال از زندگی‌مون. تکلیف اون همه امید و شور و نشاطی که پرپر شد چی می‌شه؟ تکلیف این همه فرصت که از دست رفت. تکلیف این همه آسیب و صدمه که به مملکت خورد که فکر نمی‌کنم تا سال‌ها قابل جبران باشه. چه تضمینی هست که هر چی که این چهار سال ساخته بشه دوباره با روی کار اومدن یک دیوانه متکبر به باد فنا نره. نه من نمی‌خوام و نمی‌تونم خیلی امیدوار باشم. چون دیگه طاقت ناامیدی رو ندارم. دیگری هم اینکه دیروز تیم ملی رفت جام جهانی. کره را در کمال ناباوری 1-0 بردن و رفتن جام جهانی. من یه موقعی خیلی طرفدار فوتبال بودم. یادمه روز صعود به فرانسه که توی استرالیا بود گریه می‌کردم از شادی. اما الان خیلی وقته که دیگه علاقه‌ام را از دست دادم. الان هم که توی این اوضاع مملکت معتقدم یک ریال خرج این فوتبال و این بازیکنای فلان گشاد کردن حرام اندر حرام است. چه برسه به این پولای میلیاردی که توی جیب گشاد این مزخرفها ریخته می‌شه. اما خوب مردم شاد بودن دیگه. یعنی من این مردمی که برای همچین چیزی این‌طوری شادی می‌کنند رو هم نمی‌فهمم. یعنی اینا چشم ندارن؟ اوضاع مملکت را نمی‌بینند. نمی‌دونن که دور جدید تحریم‌ها نقت در برابر غذا است و عن‌قریبه که دولت دیگه پول نداشته باشه حقوق شندرغاز کارمنداشم بده؟ اون وقت چرخ اقتصاد مملکت چه‌جوری می‌خواد بگرده؟ اون وقت چطوری اینطوری شاد می‌شن؟ هر چند که دیروز 70 درصد مردم با قیافه‌های عبوس به این اسکول‌هایی که توی خیابون بودن نگاه عاقل اندر سفیه می‌انداختن. البته ما خودمون هم به درخواست همسر رفتیم بیرون که ببینیم چه خبره. من هم فقط به خاطر اون رفتم چون حالم خیلی بد بود و گرمم بود و معده‌ام هم از درد داشت می‌ترکید اما دلم برای همسرجان می‌سوزه. چون ما قبلاً هفته‌ای دوسه روز برنامه پیاده‌روی‌های طولانی 2-3 ساعته داشتیم و بزرگترین تفریحمون همین بود ولی الان با این حال و روز من دیگه نمی‌تونم همراهیش کنم و بچه‌ام افسردگی گرفته. برای همین دیروز با اینکه خیلی کار داشتم و حسش هم نبود اما باهاش رفتم و سعی کردم تا می‌تونم خوش‌اخلاق باشم و به روش نیارم. نمی‌دونم تا چه حد موفق بودم. اووف. چه پستی شد! سعی می‌کنم بنویسم بازم. سعی می‌کنم!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۲ ، ۰۵:۵۶
آذر دخت
امسال روز مادر برام خیلی عجیب و غریب برگزار شده. دیروز جواب آزمایش تست بارداریم رو گرفتم که مثبت بود. دیروز عصر، ساعت شش و نیم. با اینکه قبلش دو تا دونه بیبی چک مثبت شده بود اما صددرصد مطمئن نبودم. با همسرجان رفتیم و آزمایش دادیم. گفت سه ربع ساعت دیگه آماده است. ما هم رفتیم دو تا بستنی از رضا بستنی روبروی اداره شون خریدیم و خوردیم. بعدم رفتیم یه دوری زدیم و برگشتیم آزمایشگاه. نتیجه را که دیدم دوباره حالت خل خلی‌ام زد بالا! من نمی‌دونم این چه مرضیه من دارم! توی مواقع هیجانی یا استرس شدید حسابی گیج می‌شم. نمی‌دونم چیکار باید بکنم. اصلاً نمی‌تونم احساساتم رو بروز بدم. نتیجه اینکه بغ می‌کنم و می‌رم تو خودم. بعد کلی طول می‌کشه تا افکارم منظم بشه و اخلاقم برگرده سر جاش. دیروز هم همین‌طور شدم. همسر جان شاد و شنگول بود و من بغ کرده. اینقده بداخلاق بودم که اونم خورد توی ذوقش و خلاصه ذوقش کور شد! از دست خودم خیلی ناراحتم. هر چند که الان درگیر طوفان‌های هورمونی هم هستم و دلم برای عالم و آدم می‌سوزه. یه پیرمرد تو خیابون می‌بینم دلم می‌خواد زار زار گریه کنم! زودی زنگ زدیم یه متخصص زنان و برای امروز وقت گرفتیم. توی ذهنم یه لیست از تمام مشکلاتی که می‌تونه بارداری را با شکست مواجه کنه تهیه کردم و هی به خودم نسبت می‌دم (اینم یه مرض دیگه‌امه!) که در صدر همه کیست تخمدانه. از دو ماه پیش پهلوی چپم درد می‌گیره. توی یه زمان خاص از سیکل ماهیانه شروع می‌شه و تا اوایل پریود طول می‌کشید. این ماه هم سر همون موقع درد گرفت. دو ماه پیش رفتیم سونوگرافی که همه چیز رو توش بررسی کرده بود و نوشته بود سالم به جز تخمدان و رحم که هیچ اشاره‌ای بهشون نکرده بود با اینکه سونوگرافی کامل شکم بود. و اکنون بنده احساس می‌کنم که کیست تخمدان دارم که خود اون باعث عقب افتادن پریود و مثبت شدن آزمایش شده! مورد دوم هم بارداری پوچ یا موله که بغل دستیم سر کار دچارش بوده و منم نگرانم که اون باشه. سومی‌اش عدم تشکیل قلب جنینه. چهارمی‌اش سقط توی ماه چهارمه که یکی از همکارام  دو دفعه  و خاله خودم یک دفعه تا حالا براشون پیش اومده. خوب دیروز عوض اینکه مثل آدمیزاد خوشحال باشم داشتم تموم این احتمالات رو توی ذهنم بررسی می‌کردم و به قول همسرجان قیافه‌ام شده بود عین بدبختها. امیدوارم خدا خودش کمکم کنه که هیچ کدوم از اینا برام پیش نیاد و یه بارداری سالم و بی‌دغدغه داشته باشم. خدایا خودت کمک کن! خواهش می‌کنم. خدایا تو خودت منو می‌شناسی. من بنده کم‌طاقتی هستم و تاب تحمل اینا یا بالاتر از اون یه بچه مشکل‌دار را ندارم. خدایا بهم رحم کن. خواهش می‌کنم... گرفتن این خبر روز قبل از روز مادر برام خیلی عجیبه. هر چند که هنوز سعی می‌کنم بهش دل نبندم و همه تلاشم رو می‌کنم که حداقل برای دل بستن تا ماه سوم و تشکیل قلب جنین صبر کنم اما از دیروز تا حالا دنیا یه جور دیگه‌است.                 *********************** امسال نگاهم به مامانم یه جور دیگه‌است. مامانم خیلی برای من و خواهر و برادرم زحمت کشیده و فداکاری کرده. همه وجودش رو وقف ما کرده. یعنی موجودیتش با ما که بچه‌اشیم تعریف می‌شه. عاشق ماست و دیوانه‌وار دوستمون داره. هیچ تفریحی،‌ هیچ غذایی و هیچ خوراکی بدون ما بهش مزه نمی‌ده. دوساله که من ازدواج کردم و زودتر از هفته‌ای یه بار همدیگه رو نمی‌بینیم. اما تا یه غذای خاصی می‌پزه ازش برام کنار می‌ذاره. اگر بخوان جای خاصی برن یا غذا از بیرون بگیرن صبر می‌کنن وقتی باشه که من و همسرجان هم باشیم. از خیلی از موقعیت‌هایی که داشته به خاطر ما گذشته. نمونه‌اش این که به خاطر من که کوچیک بودم تخصص نگرفت در حالی که می‌تونست خیلی راحت مثل خیلی از همدوره‌ایهاش بره و بدون کنکور تخصص بگیره. به خاطر داداشم که کوچیک بود قبول نکرد که به عنوان پزشک کاروان بره حج واجب و خیلی فداکاریهای دیگه. به جاش من براش بچه چندان خوبی نبودم. من خیلی خودخواهم و این خودخواهی در قبال مادرم هم بوده. یه تصویری که هیچ وقت از پیش چشمم نمی‌ره مال 3 یا 4 سال پیشه. من سر کار می‌رفتم و به دلیل یه سری مسائل روحیه‌ام زیاد خوب نبود. با خودم شرط کرده بودم که پنج‌شنبه‌ها مال خودمه و حسابی باید خوش بگذرونم. حتماً یه فیلم ببینم و یه ساعت برم پیاده‌روی. اون موقع آنفولانزای H1N1 اومده بود و مامان من هم توی بیمارستان با مریضا برخورد کرده بود و گرفته بود، البته اون موقع نمی‌دونستیم اونه بعداً فهمیدیم. حالش خیلی بد بود. مامان من خیلی دیر تسلیم مریضی می‌شه اما واقعاً از پا افتاده بود. بعد من احمق نکردم یه سوپ براش بپزم. خیلی احمقم. خیلی. می‌خواستم به برنامه از قبل تعیین شده‌ام برسم و در نتیجه فیلمم رو دیدم و بعد حاضر شدم که برم پیاده‌روی. مامانم که دور از جونش مثل جنازه افتاده بود وسط اتاق بهم گفت سر راهت سبزی سوپ بخر. من توی دلم دلخور بودم که برنامه‌ام بهم می‌خوره و اگه من امروز را ریکاوری نکنم توی هفته کم می‌یارم و وضع روحی‌ام میریزه به هم! خاک بر سرم! البته من وقتی مجرد بودم اصلاً اصلاً آشپزی نمی‌کردم و چیزی هم بلد نبودم. مثلاً اصلاً ایده‌ای نداشتم که سوپ رو چه جوری باید پخت. اونم به خاطر مامانم بود که می‌گفت حالاحالاها برای پای گاز وایسادن وقت داری و تا مجردی کیفتو بکن! خلاصه که من سبزی را خریدم. یادم نیست خودم پاک کردم یا گذاشتم مامانم پاک کنه که با توجه به روحیات مشعشع اون روزها بعید نیست ازم که گذاشته باشم مامانم پاکش کنه. و مامان بیمارم را رها کردم به حال خودش. هنوز که هنوز حال و روز اون روزش جلوی چشممه. حالا که خودم تنهام و از مامانم دور می‌فهمم که چه بده توی مریضی آدم نتونه رو کسی حساب کنه که یه سوپ براش بپزه. چند وقت بعد مامانم توی حرفهاش گفت که من فقط و فقط دستم روی زانون خودمه و به غیر خدا روی هیچ کس حساب نمی‌کنم. خوب فکر کنم ناامیدش کرده بودم. فهمیده بود موقع بیماری روی من هم نمی‌تونه حساب کنه. حتی به اندازه یه بشقاب سوپ! کاش خدا بهم فرصت بده که بتونم براش جبران کنم. کاش بتونم بهش بگم که چقدر دوستش دارم. چقدر وجودش برام مهمه و چقدر برام عزیزه. وقتی که فداکاریهاش رو با بقیه مادرها مقایسه می‌کنم چقدر قلبم فشرده می‌شه. مامان عزیزم. روزت مبارک. ایشالا که صد ساله بشی. دوست دارم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۸:۳۸
آذر دخت