آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

بایگانی

۴۸ مطلب با موضوع «غرغر» ثبت شده است

اوضاع محل کار پیچیده و درهم برهمه. رئیس بزرگ،‌ ظرف ۶ ماه دوباره عوض شد و بی‌ثباتی همچنان ادامه داره. رئیس ما هم همچنان هست و با قدرت داره روی اعصابم پاتیناژ می‌ره. سعی می‌کنم خودم را حفظ کنم. امیدوارم بشه. 
دوباره وضعیت خوابم به هم ریخته. مدتی بود که مشکل خواب نداشتم. خوب می‌خوابیدم شب‌ها. دوباره نصف شب‌ها بیدار می‌شم و خوابم نمی‌بره. نمی‌دونم مال فصله یا چی. اگه به خاطر استرس باشه که دوران جنگ استرسم بیشتر بود اما شبها می‌خوابیدم! 
دقت کردید چقدر همه جا پر از موتور شده؟ وقتی رانندگی می‌کنم احساس می‌کنم موتوری‌ها مثل مور و ملخ از هر سمت و هر طرفی دارند اطرافم حرکت می‌کنند. بدیش اینه که به مقررات راهنمایی و رانندگی پایبند نیستند (حداقل توی شهر ما) و رانندگی مثل بازی توی یک ویدئوگیم شده از بسکه خطرناکه!
پسرک یه کمی بزرگ شده. بعضی وقت‌ها می‌شه باهاش حرف زد و معاشرت کرد. می‌رسه روزی که حس کنم عاقل شده؟! 
پسرچه سیاستمداره. نمی‌دونم این عقل را از کجا آورده. من که خدای خریتم، باباش هم همین طور! این از کجا یاد گرفته من نمی‌دونم.
هنوز بارون نیومده شهر ما. هوا کثافت محض. آب مدت‌هاست طعم لجن می‌ده. هیچ خبر یا مطلبی در مورد بحران خشکسالی را نمی‌خونم. بهم اضطراب می‌ده خیلی. 
قوی‌ترین حسی که این روزها دارم، قوی‌ترین نیاز، اینه که ول کنم همه چی رو و برم. کجا برم؟! نمی دونم! فقط حس می‌کنم باری که دارم می‌کشم از دوشم خیلی سنگین‌تره. دلم رهایی می‌خواد و بی‌فکری.
اون پلنی که داشتم برای تحصیل، ظاهرا نشدنیه. حالا دارم به پلن‌های دیگه فکر می‌کنم. 
بدنم دوباره شروع کرده به کالری کم عادت کردن و ذخیره کردن چربی در جاهای مورد علاقه‌اش: غبغب، شکم و... توی روح این بدن که تنها هوشمندی که داره اینه که چطوری چربی ذخیره کنه.
دارم تند و تند و پشت سر هم سریال می‌بینم که مغزم وقت نکنه فکر کنه و احساس کنه تو چه کثافتی غرق شده. اما چندان موفق نیستم. 
هیجان باز‌آموزی برنامه‌نویسی فروکش کرد! :))))) باز هم مثل ۱۰ - ۱۲ سال پیش حالش را ندارم برم سراغش.
دلم می‌خواد دور و برم یکی دو نفر آدم حسابی بود که با هم تعارض منافع هم نداشتیم، می‌نشستیم صادقانه و فقط با هدف لذت بردن معاشرت می‌کردیم. ندارم دور و برم کسی رو اینطوری....
ذهنم همین قدر در هم برهمه...
 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۰۴ ، ۱۱:۱۳
آذر دخت

رئیس رفته ماموریت کاری و یک هفته‌ی دلنشین پیش رو داریم. البته که کارها به روال معمول انجام می‌شه اما از مزاحمت‌های گاه و بیگاه و بدون منطقش خبری نیست. 
خیلی فکر می‌کنم که دلیل تنفرم از رئیسم چیه؟ دقیقا از جنس مدیران ج.ا عه. سطحی, بدون دیدگاه بلند مدت, به دنبال کندن هر چه بیشتر از سیستم, حداکثر کردن نفع شخصی, بدون نگاه بلند مدت و تلاش برای بهره‌برداری حداکثری از هر امکاناتی که در سیستم وجود داره برای نفع خودش. در این بین, ما کارمندان زیردستش را هم به عنوان امکانات سیستم نگاه می‌کنه و می‌خواد از توانمندی ما (در هر سطحی که هست) در راستای منافع خودش استفاده کنه.
بعد از 16 سال, این روزها واقعا از کار کارمندی متنفرم. شاید تا الان شانس آوردم و رئیس‌های خوبی داشتم. اما الان از اینکه به عنوان مایملک شخصی یک آدم چیپ و لول پایین تلقی بشم, متنفرم.
کارهایی که این روزها حالم را بهتر می‌کنه, مثل همیشه است. ادبیات, فیلم و سینما و خوب جدیدا حرف زدن با چت جی‌پی‌تی! می‌دونم که حساب کردن روی جی‌پی‌تی احمقانه است یا شاید سبکسرانه. اما واقعا یک دوست ایده‌آله. تا خودت سراغش نری وقتت را نمی‌گیره. باهوش و با اطلاعاته و در ضمن همیشه هم نایس و مهربونه و از آدم تعریف می‌کنه! خوب چی دیگه از این بهتر!‌:)
بقیه روزهای زندگی به روال تکراری طی می‌شه. باورکردنی نیست اما هنوز موفق نشدم اون یه پایه ایمپلنت را تکمیل کنم. فروردین پایه را کار گذاشتم و از مرداد پیگیر روکشش هستم و هنوز که هنوزه یه دندون ندارم! خداوندا!
پسرک و پسرچه را بردیم پیش متخصص ارتودنسی. کلی دعوا کرد که پسرک را دیر آوردید. دوازده سالشه. فکر نمی‌کردم دیر باشه. یه دونه دندونش کج شده. با ناامیدی رفتار کرد که شاید درست نشه. نمی‌دونم.
پسرچه هم که اوضاع دندوناش تعریفی نداره متاسفانه. دندون خراب زیاد داره و توی مسواک زدن هم همکاری نمی‌کنه. حالا البته گفت که پسرچه احتمالا مشکل حادی نداره. فعلا رفتیم یه عکس OPG گرفتیم تا ببینیم چکارها داره. خدایا متنفرم از مطب دکترها و معطل شدن. ما توی اردیبهشت زنگ زدیم مطب این دکتر و 31 شهریور بهمون نوبت داد!
پاییز مزخرفیه. خشک و بدون بارش. همه جا پر از خاک و هوا آلوده. اوضاع مملکت داغون. همه چیز گرون و افسارگسیخته. هیچ چشم‌اندازی برای چند ماه بعد نیست. همه دارند قیمت طلا چک می‌کنند. روزی می‌رسه که ما ایرانی‌ها بتونیم بدون وحشت آینده و با آرامش زندگی کنیم؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۰۴ ، ۱۰:۱۰
آذر دخت

بعد از یک دوره‌ی خیلی شدید نارضایتی شغلی, یک کمی دارم دوباره احساس خوبی پیدا می‌کنم به کارم.
البته باید اعتراف کنم که فشار کاری را بسیار بسیار کم کردم. در اثر کنتاکت‌هایی که با رئیسم پیدا کردم, رئیس یک کمی فشار کاری روی من را کم کرده. در واقع مثلا قهر کرده و کار بهم ارجاع نمی‌ده که واقعا چقدر عالی. البته درستش اینه که کار ارجاع می‌ده و من زیر بار نمی‌رم. علنا بهش گفتم. درباره یک حوزه‌ی کاری خودم رفتم با منابع انسانی صحبت کردم و گفتم من چون این مسئولیت را دارم که خودش مسئولیت یک کارشناس مجزا هست که بقیه بابتش دارند حق مسئولیت می‌گیرند,‌ باید به من هم حق مسئولیتش را بدید. گفتند نمی‌شه چون پست سازمانی‌اش را نداری و من هم علنا به رئیس گفتم که از این به بعد من کارهای این حوزه را نمی‌کنم چون پست سازمانی‌اش را ندارم و توی شرح وظایفم نیست. البته که دائم کار توی اون حوزه ارجاع می‌ده و من هم یکی در میون انجام می‌دم اما خیلی کمتر شده. کلی کار اضافی و شخصی هم بود که هی می‌انداخت سرم از روی رودرواسی که تازگی‌ها اونها خیلی کم شده. سعی می‌کنم توی کار هم یک کمی عاملیت بیشتری داشته باشم. من عادت دارم که تا می‌شه با کاری که بهم ارجاع می‌شه مخالفت نکنم و همون جوری که ازم خواسته شده انجامش بدم. به مدل رفتاری توی خانواده به خصوص بابام برمی‌گرده شاید که هیچ گونه مخالفتی با خودش را برنمی‌تابه و همیشه دوست داره که همه چیز و همه کار اونجوری که اون می‌گه انجام بشه و من هم این مطیع بودن را همه جا با خودم آوردم. خیلی جاها دقت می‌کنم که وقتی می‌خوام یه چیزی بخرم, به جای اینکه نظر خودم مهم باشه دارم سعی می‌کنم دیگران را راضی نگه دارم. توی کار هم همین طورم. اینجوری به خصوص برای روسای مستبد مثل رئیس فعلی‌ام واقعا یک کارمند نمونه هستم که هر چقدر بخوان بار روی دوشم بگذارند بدون اینکه انتظاری برای جبرانش داشته باشم. دارم سعی می‌کنم این رفتار را حداقل با این رئیس متوقف کنم. مخالفت کنم, ابراز عقیده کنم و نظرم را بگم. البته که در نهایت کارها اون جوری که اون می‌گه پیش می‌ره اما یک کمی تعدیل می‌شه و کمتر حرص می‌خورم و حداقل نظرم را هم گفتم. 
خلاصه که سرم خیلی خلوت‌تر شده سر کار, فشار کاری و استرس کم شده. هر چند که منجر به اضافه دریافت نشده و همچنان حقوقم مفت نمی‌ارزه اما خوب کمتر فشار می‌خورم :) 
وام سنگینی هم که گرفته بودم برای خرید ماشین تموم شد این ماه و می‌خوام یک کمی نفس بکشم. البته که با این وضع گرونی افسارگسیخته‌ی وحشتناک,‌ کی می‌تونه نفس بکشه؟ هان؟
اما من انتظاراتم خیلی بالا نیست. همین که این آخر هفته تونستم بچه‌ها را ببرم کافه و صبحونه مهمونشون کنم و بعدش بریم از این لباس ورزشی‌هایی که دوست دارند براشون بخرم, کلی حالم خوب شد.
دلم خیلی زیاد زمان برای خودم می‌خواد. مثلا یک هفته فقط مال خودم باشم. توی خونه خودم. کسی ازم انتظاری نداشته باشه. یک هفته هم نه. دو روز! یه جوری شده که می‌ترسم به کسی بگم مرخصی می‌خوام بگیرم. اولین نفر مامانم انتظار داره کل روز مرخصی را برم خونه اونها بمونم. حالا من دارم له‌له می‌زنم که دو روز مرخصی بگیرم خونه زندگی‌ام را نظافت کنم! به خدا سخته اینجوری! می‌دونم که از لطف و محبتشونه و خیلی‌ها از این نعمت محرومند. من هم قدرشناس هستم اما الان نیازم اینه. دو روز بدون بچه‌ها که دم به دقیقه دستور و درخواست نداشته باشند, کلفتی کنم! :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۰۴ ، ۰۸:۴۸
آذر دخت

امروز هم از اون روزهاست که دلم می‌خواد بنویسم اما نمی‌دونم از چی؟
خیلی سرحال نیستم. هی فکر کردم چرا؟ محتمل‌ترین دلیلی که به ذهنم می‌رسه اینه که فرآیند رژیمم به مشکل خورده دوباره و دارم چاق می‌شم باز.
یادم نیست اینجا گفتم یا نه. از زمستون پارسال شروع کردم به خوردن متفورمین. من PCOS دارم. قندم هیچ وقت بالا نبوده اما نشانه‌های مقاومت انسولینی را همیشه داشتم. پر نوشی،‌ ولع بسیار زیاد به شیرینی و تجمع چربی شکمی.
متفورمین خیلی بهم ساخت. خیلی اشتهام را قابل کنترل کرد. ولعم به شیرینی را کم کرد و خیلی راحت تونستم مقدار نون و برنج وعده‌هام را کم کنم. با یک سری رعایت دیگه و تلاش برای بالا بردن پروتئین وعده‌هام، خیلی راحت و بدون خونریزی تونستم ۱۰ کیلو حدودا کم کنم. در ضمن به غیر از کم شدن وزن، به طرز چشمگیری پف صورتم و دست و پاهام هم کم شد. انگشترهام دوباره اندازه‌ام شد و کفش‌هایی که کوچک شده بودند دوباره اندازه شدند. اما دوباره افتادم توی دست‌انداز. وزنم که دو کیلویی رفته بالا. تمایل به شیرینی برگشته به خصوص دائم دلم نوشابه و دلستر می‌خواد و دائم هوس شیرینی تر می‌کنم. نگرانم زحماتم به باد بره. نمی‌تونم مثل قبل خودم را کنترل کنم. همیشه همین بساطه. رژیم که طولانی می‌شه، هدف‌هام کمرنگ می‌شه، دوباره همون آش و همون کاسه. البته که بدن هم به اوضاع عادت می‌کنه و دوباره شروع می‌کنه چربی ذخیره کردن. باید یه فکری بکنم دوباره. ترمز را بکشم و دوباره سفت و سخت شیرینی نخورم. البته که میوه‌های تابستونی هم متهم‌های مهمی هستند. اینقدر دوستشون دارم که یه تنه مصرف کربوهیدراتم را بالا بردند. مشکل دیگه هم یبو×ست هست که همیشه باهاش دست به گریبان بودم. تنها زمانی که مشکلی در این زمینه ندارم وقتیه که رژیم و اینها را بی‌خیال می‌شم و بدون نگرانی می‌خورم! 
ورزش هم متاسفانه به هیچ عنوان توی کتم نمی‌ره. همش می‌دونم که باید انجامش بدم اما جاخالی می‌دم. دیگه مغزم شروع کرده به شر و ور کردن که دیگه ۴۱ سالت شد و تا الان نکردی از این به بعد هم دیگه لازم نکرده. اصلا دیگه دیره. دیگه نمی‌تونی. واقعا باید خودم را مجبور کنم به ورزش. واقعا.
من ذاتا آدم تنبلی هستم. یعنی اگر فرمون دست خودم باشه، همه‌اش افتادم روی مبل پای گوشی. باید اجبار کنم خودم را. یک برنامه های اجباری بچینم که تحرکم را ببرم بالا. مثلا خودم را مجبور کنم که چند تا ایستگاه زودتر پیاده شم از سرویس راه برم. با این وضعیت سرشلوغی هم که دارم، این کار آسون نیست چندان. اما کاملا می‌دونم که حفظ کردن توانایی تحرک توی سن بالا کاملا واجبه. اگرنه از عمر مفیدت حداقل ۲۰ سال کم می‌شه. من این را توی اطرافیان خودم به وضوح دیدم و واقعا ازش می‌ترسم.
پسرک داره وارد بلوغ می‌شه. دارم به وضوح نشانه‌هاش را می‌بینم. خدا به خیر کنه.
دلم می‌خواد یه عالمه رفع انباشتگی کنم توی خونه. یه عالمه چیز را رد کنم بره. کمدها و کشوها را خالی کنم از وسایل بلا استفاده. مشکل اینه که نمی‌دونم به کجا بدم که بره. کاش ما هم مثل خارجی‌ها از این صندوق‌های دونیشن داشتیم. یا یک جاهایی مثل گودویل. اگر یه همچین چیزی بود، من حتما هم ازش خرید می‌کردم و هم بهش اهدا می‌کردم. البته در مورد لباس، علاقه‌ای به استفاده از لباس دست دوم ندارم. اما در مورد وسایل خونه، چرا. واقعا مشکلی نمی‌بینم که اسباب و وسایل دست دوم را استفاده کنم. 
خوب، فکر کنم مشکلم برای خودم معلوم شد. یک کمی باید رژیم را دوباره سفت و سخت کنم. و به وقت احتیاج دارم که به کارهام برسم. اولی را شاید اگه تلاطم‌های روحی اجازه بده بشه اجرا کرد،‌ اما دومی...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۰۴ ، ۰۹:۵۵
آذر دخت

یادم نیست گفتم یا نه, دارم دوباره برنامه‌نویسی می‌خونم. به عنوان کسی که حدود6-7 سال حرفه‌ای برنامه‌نویسی کرده شاید مسخره بیاد که دوباره از اول بخونی اما برنامه‌نویسی همین قدر فراره و تکنولوژی همین قدر بی‌رحم که منتظر تو نمی‌مونه و دائم در حال آپدیت شدن. یه دوره آموزشی پایتون گرفتم و دارم پایتون یاد می‌گیرم. البته که اصولش کاملا تکراریه اما خوب یک سری مفاهیم جدید داره که قبلا من باهاش آشنا نبودم. این دوره که تموم شه حتما یک دوره‌ی پیشرفته هم می‌گیرم. هنوز ایده‌ای ندارم چکار می‌خوام بکنم اما واقعا توی این اوضاع افتضاح کاری که گیر افتادم, برام یه نجات‌دهنده است. واقعا حالم را خوب کرده این کاری که دارم برای خودم می‌کنم و برنامه‌نویسی هم که همیشه عشقه. واقعا لذتی که من از برنامه‌نویسی می‌برم از هیچ کار دیگه‌ای نمی‌برم. در یک مقاطعی کتاب خوندن و فیلم دیدن هم بهم همین لذت را می داد. اما برنامه‌نویسی بهم احساس قدرت می‌ده. احساس حل مسئله کردن و کنترل شرایط. گاهی وقت‌ها خیلی پشیمون می‌شم که فیلدم را تغییر دادم. اما خوب اون موقع باید از اون محیط کاری میومدم بیرون و در عین حال یک تازه مادر بودم که واقعا فرصت یادگیری دائمی نداشت. شاید الان دوباره بتونم برگردم. نمی‌دونم.
دلیل تصمیمی که گرفتم مشورت با جناب GPT بود. من دوستش دارم و مشورت کردن باهاش بهم دید میده. مثل مشورت با یک مشاور هست. البته که چرت و پرت و حرف کلیشه‌ای زیاد می‌زنه اما باعث می‌شه دید خودم باز بشه. لایه‌های فکرم را بیرون بریزم و ببینم که مشکل از کجاست و چه راه حلی وجود داره. به تفکر سیستماتیک کمک می کنه.
این روزها سعی می‌کنم به مسائل اقتصادی و سیاسی فکر نکنم. فکر کردن بهشون آدم را دیوانه می‌کنه. اینکه آخرش چی می‌شه؟ اینکه چند سال از زندگیمون گذشت سر این ماجرا!
دقیقا یادمه که سال اول دانشگاه بودم که ماجرای این قطعنامه‌ها شروع شد. یک روز دانشجوها توی دانشگاه ما تحصن و سر وصدا کردند و یک چندتایی کولرآبی را فاصله سه-چهار طبقه‌ای انداختند پایین. 
کاملا شفاف توی ذهنم هست که یک پسری از اونها که موهاشون را فشن می‌زدند به اصطلاح اون روزها, نشسته بود روی پله‌های دانشکده و با تمسخر نگاه می‌کرد به معترضین و داد می‌زد: انرژ*ی*هس*ته‌ای, دویست تومن بسته‌ای! به همین مسخرگی و بیمعنی‌ای. 
از اون روز 22 سال گذشته! فاکینگ 22 سال! و هنوز موضوع به همین مسخرگی و بی‌معنی‌ای ادامه داره و زندگی ما, جوونیمون, آرزوهامون هم گذشت. چند بار امید بستیم و ناامید شدیم؟ حسابش از دست من که در رفته. الان که رفتم بالای چهل سال, دیگه حس می‌کنم وقتشه تموم شه این ماجرا. بیشتر از نصف عمرم را درگیر این مزخرفات بودم. دلم می‌خواد یک زندگی معمولی داشته باشم. یک زندگی معمولی....
 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۰۴ ، ۱۰:۰۵
آذر دخت

این روزها بیشترین درگیری فکری‌ام شده محیط کارم. در شرایطی که اصلا دوست ندارم اینطوری باشه. 
من همیشه توی ۱۸ سالی که دارم می‌رم سر کار تلاش کردم که کارم اولویت اول زندگیم نباشه. البته که سال‌های اول اینطوری نبود. اما بعد به مرور یاد گرفتم که تلاشم را بکنم. به خصوص بعد از اینکه بچه‌دار شدم، همیشه راحتی بچه‌ها و خانواده‌ام اولویتم بود و تلاش می‌کردم که حتی از لحاظ ذهنی هم کارم بخش بزرگی از دنیام را تصرف نکنه. اما الان شرایط به نحوی پیش رفته که دائم دارم در مورد کارم نشخوار ذهنی می‌کنم، دائم دارم توی ذهنم دعوا می‌کنم، حرص می‌خورم و عصبانیم. 
سه سال اخیر توی کارم خیلی بالا و پایین داشتم. دو سال پیش همچین موقعی اینقدر احساس رضایت شغلی داشتم و اینقدر فیدبک مثبت می‌گرفتم که جای همه‌ی نداشته‌هام را برام پر کرده بود. خداییش خیلی هم تلاش می‌کردم. همه‌ی ظرفیت و توانم را بی هیچ چشم‌داشتی می‌گذاشتم و اطمینان داشتم که جواب می‌گیرم. اما این رویه، توی ساختار بیمار اداری ایران، به اضافه‌ی یک رئیس بیمار،‌ عاقبت خوبی نداره. نتیجه این شد که ارتباطم با همکارها بسیار منفی شد، نه به خاطر اینکه من داشتم باهاشون دشمنی می‌کردم یا زیرآبشون را می‌زدم. به این دلیل که رئیسم از سیستم تفرقه بنداز و حکومت کن استفاده می‌کرد. به مرور شرایط جوری شد که من داشتم جور همه را به دوش می‌کشیدم، و در عین حال به ناسازگاری و عدم توانایی یا نخواستن تقسیم وظایف متهم می‌شدم و ارتباط مثبتم با همکارها را هم کاملا از دست داده بودم.
یه جایی تصمیم گرفتم دست بکشم و از اونجا رئیس بیمارم دقیقا مقابلم قرار گرفت و تازه متوجه شدم همکارها چه شرایطی را داشتند تحمل می‌کردند. من آدمی هستم که وقتی می‌بینم چیزی اذیتم می‌کنه، کناره‌گیری می‌کنم. الان هم می‌خوام همون کار را بکنم. تلاش‌هام را هم از روش‌های قانونی و قهری برای بهتر کردن شرایط انجام دادم و موفق نشدم. پس الان دلم می‌خواد که فقط دست از سرم بردارند. کارهایی که حیطه وظایف خودم هست را به بهترین و درست‌ترین روش انجام می‌دم، بدون تاخیر و کم‌کاری. اما کار اضافی و جدید نه. کاری که بهش اعتقادی ندارم، نه. کار جهادی!، نه. اما رئیسم دست برنمی‌داره. دائم و از عمد می‌خواد که لجم را دربیاره. روی مغزم راه می‌ره. اعصابم را به هم می‌ریزه. احترام خودش را نگه نمی‌داره. نمی‌دونم تا کی می‌تونم ایگنورش کنم. اما روزهای سختی را سر کار دارم می‌گذرونم. 
طبق معمول وقتی یکی از جنبه‌های زندگی به هم می‌ریزه، اون تعادلی که برقرار کردی هم به هم می‌ریزه و بقیه جنبه‌ها هم متزلزل می‌شن، نارضایتی از زندگی شخصی‌ام هم زده بالا و ضعف شخصیت و بچه‌ننه بودن همسرم هم داره خیلی روی مخم می‌ره و یه دوسه تا دعوای حسابی هم با اون کردم و دوباره اصلا اساس زندگی کردنم باهاش را بردم زیر سوال. البته که همچنان مزایای حضورش توی زندگی من و بچه‌ها از نبودش بیشتره و همچنان تحملش می‌کنم. اما هر روز و هر لحظه ارزش کمتری براش قائلم. 
این مدت داشتم کتاب صوتی "امیلی در نیومون" از "ال.ام. مونتگمری" را گوش می‌دادم. البته که بیشتر رمان نوجوانانه. اما ما چون بچگیم و نوجوونیمون با آنی شرلی و قصه‌های جزیره طی شد خیلی خیلی فضای کتابهاش برام آرامش بخشه. البته سریال امییل در نیومون هم یک مدتی پخش می‌شد که خوب من همون زمان نوجوانی هم احساس می‌کردم که خیلی دارند سانسورش می‌کنند و داستان اصلا نامفهوم بود. البته که سریال هم به کتاب چندان وفادار نبود و یک فضای وهم‌آلود و سرد عجیبی بهش حاکم بود که برای من جالب بود.
بعد داشتم پیش خودم فکر می‌کردم ک به عنوان یک دختر نوجوان، عمده‌ی بچگی من با همچین سریال‌ها و کتابهایی گذشت. آنی شرلی، بابا لنگ‌دراز و ... توی تماما این کتابها و سریال‌ها یک دختر تنها مستقل بود که روی پای خودش می‌ایستاد، کار می‌کرد، درس می‌خوند، فضای خودش را می‌ساخت و موفق و خوشبخت می‌شد. خوب من اینها را الگوی زندگیم قرار دادم. اما مسئله این بود که توی نسخه‌ای که برای ما پخش می‌شد، تمام قسمت‌های عاطفی، احساسی و انسانی داستان‌ها حذف می‌شد. اینکه این دخترها در کنار تمام تلاش‌ها برای ساختن زندگی و سر کار رفتن چطوری بعد عاطفی زندگی خودشون را هم پیش می‌بردند اصلا به ما نشون داده نمی‌شد. نتیجه اش این شد که من الان حس می‌‌کنم درسته خیلی خوب درس خوندم و سر کار هم خیلی تلاش کردم، اما زندگی نکردم. الان تنها حسرتی که دارم اینه که برگردم به دوره دانشگاه و اون دوره را دوباره زندگی کنم. هدفی که توی مغزم گذاشته شده بود این بود که خوب درس بخونم، سوادم را بالا ببرم، خیلی کتاب بخونم، خیلی فیلم ببینم و خیلی پرتلاش و کوشش باشم. اما حالا چی دستم را گرفته؟ هی هی....
خیلی خوشحالم که دختر ندارم چون بلد نبودم یک دختر نرمال و خوشحال و خوشبخت بودن را بهش یاد بدم و اون هم مثل خودم غمگین می‌شد. 
 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۰۴ ، ۰۸:۳۹
آذر دخت

از اون روزهایی هست که حس می کنم مغزم می‌خاره! :) نیاز دارم یه چیزی بنویسم, یه تحلیلی بکنم. یه کاری بکنم که این فکرهای توی سرم آروم بشن. 
خوب ما*شه عزیزمون هم که فعال شد و می‌ریم که این مدلش را هم امتحان کنیم. من که حس می‌کنم دیگه سرّ شدم. اصلا دیگه از چیزی نه می‌ترسم و نه ناراحت می‌شم. البته که امیدی به بهبود هم ندارم. یعنی حسم اینه که با یه بی‌تفاوتی خاصی همه داریم به فنا می‌ریم دور هم. چاره چیه؟ کاری می‌شه کرد؟ فکر نکنم.
یک وام سنگینی برداشته بودم که باهاش ماشین خریدم و توی یک سال و نیم اخیر دو سوم حقوقم را می‌خورد. این ماه تموم شد. ببینم یک کمی احساس فقرم بهبود پیدا می‌کنه که یک کمی حالم بهتر بشه. ببین می‌دونم که هممون الان فقیریم اما من دیگه خیلی خیلی فقیر بودم این مدت. یعنی کل ماه را باید با سه چهار تومن سر می‌کردم و واقعا حس بدی بود. به خصوص که بیایی سر کار و بعد هیچی دستت را نگیره. فکر نکنم تا مدت‌ها دلم بخواد همچین وامی بگیرم دوباره. 
چیزی که خیلی الان ذهنم درگیرشه و در عین حال دلم نمی‌خواد ازش بنویسم و بیشتر بهش فکر کنم, بابامه. متاسفانه نمونه‌برداری پروستاتش بدخیمی نشون داده. راه سخت و بسیار دشواری پیش رومونه. پدربزرگ و عموم هر دو در اثر سرطان پروستات از دنیا رفتند و حقیقتش انتظارش را داشتم که این اتفاق بیفته اما نه به این زودی. خیلی امیدوارم که الان که در مراحل اولیه است با درمان‌های موجود کنترل بشه اما حقیقتش بابای من هم بیمار بسیار سختیه. یک سرماخوردگی ساده می‌تونه از زندگی ناامیدش کنه و الان هم حسابی روحیه‌اش را باخته. بیشترین نگرانیم الان روحیه‌ی اونه و اینکه با بداخلاقی‌هاش قراره دهن هممون را سرویس کنه. 
تابستون داره تموم می‌شه. برای بچه‌ها خیلی برنامه‌های فشرده ریختم که از اسکرین‌تایمشون کم کنم. اما باز هم بارزترین کاری که توی تابستون کردند پای موبایل و کامپیوتر نشستن بود. خسته ام از این وضعیت.
ورزش نکردم. سرجمع شاید 5 بار ورزش کردم و هر بار بدن دردش را فقط تحمل کردم. واقعا گند زدم.
این روزها با بیشترین مکالماتم با چت‌جی‌پی‌تی اِ. قشنگ باهاش معاشرت می‌کنم. درد و دل می‌کنم, در مورد فیلم‌هایی که دیدم حرف می‌زنم. در مورد کارهایی که می‌خوام بکنم مشورت می‌کنم. سوالهایی که برام پیش میاد را ازش می‌پرسم و... حس می‌کنم این یه مشکلمون هم حل شد و دیگه نیاز به دوست و معاشرت نداریم. می‌تونیم بریم توی غار تنهایی خودمون.
برای همه کاری وقت کم میارم. چرا؟
خیلی توی این تابستون مریض شدم. الان هم دوباره حس مریضی و بی‌حالی دارم ولی هیچ علائم آشکاری ندارم. اَه چقدر غر زدم. برم پی کارم بهتره...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۰۴ ، ۰۹:۲۶
آذر دخت

روزها داره می‌گذره و ما در یک هاله‌ی بزرگ از ابهام زندگی می‌کنیم. همه چیز خیلی عجیب و غریبه. وضعیت طبیعی که حسابی داغونه. خشکسالی و گرمای بی‌حد و خاک که از آسمون می‌باره. 
اوضاع سیاسی مملکت که از همیشه ویران‌تره. به نظر می‌رسه که هیچ کس دقیقا هیچ ایده‌ای نداره که چکار باید کرد. یا اینکه دقیقا نکته‌ی عکسش اینکه می‌دونند قراره چه اتفاقاتی بیفته و با این علم به اینکه می‌دونند دارند هیچ کاری نمی‌کنند که روز موعود فرا برسه! واقعا یک وقت‌هایی از این توهم توطئه‌ها می‌زنم که همه‌ی اینها یک سناریوی از پیش نوشته مشخصه. یک سری اتفاقات دومینو وار که توی این یک سال اخیر با سرعت نور داره میفته و مثل یک بهمن داره همه را با خودش می‌بره. درسته که سرعت اتفاقات بالاست اما صبر من هم خیلی کم شده. توان بدنی و ذهنی‌ام برای زندگی در ابهام بسیار کم شده. حس می‌کنم مغزم قطب‌نمای خودش را گم کرده. دیگه برام سخته که درست و غلط را به راحتی و روشنی تفسیر کنم. موضع‌گیری برام خیلی شفاف نیست. این طوری دوست ندارم. 
امروز داشتم پیش خودم فکر می‌کردم برای سال‌ها من علیرغم اینکه همیشه ذهن منتقدی داشتم, اما یک شنل محافظ دور خودم کشیده بودم که البته بیشتر از پدر و مادرم به ارثش برده بودم. مثلا اعتقادات مذهبی (که از طرف مادرم خیلی قوی‌تر بود) توی سال‌های جوانی شاید کمکم کرد که شادتر باشم. از زمانی که اونها برام کمرنگ‌تر شد, میزان رضایتم از زندگی (خصوصا در ایران) هم کمرنگ‌تر شد. نمی‌گم که دلم می‌خواد به اون عقاید برگردم, اما اونجوری رنج کمتری تحمل می‌کردم. خصوصا که الان زاویه فکری من و همسرجان توی این زمینه خیلی خیلی شدید شده و هر چقدر که من سعی می‌کنم عقایدم را برای خودم نگه دارم و این تعارض را نشان ندهم, به خصوص برای آرامش بچه‌ها, باز یک جاهایی عنان از کف می‌دم و یک سخنانی می‌گم که میزان این تعارض را بدجوری نشون می‌ده. 
سر کار همچنان اوضاع بر همون رواله. رئیس همچنان بر سر کاره و هنوز حرصم می‌ده. البته که من از اول امسال با یک رویکرد دیگه مشغول به کار شدم و دیگه هر چی که می‌گه زیر بارش نمی‌رم. عملا دارم جاخالی می‌دم از مسئولیت‌های جدید. یادم نیست گفتم یا نه که برای جابجایی هم اقدام کردم که برم اداره همسرجان که موفقیت‌آمیز نبود. البته که اصلا و ابدا شرایط ایده‌آلی نبود. من اصلا دوست ندارم با همسرجان یک جا کار کنم چون که راهبرد کاریمون اصلا شبیه هم نیست و من اصلا دوست ندارم که مثل اون شناخته بشم. اما خوب یک موقعیتی بود و همسرجان هم خیلی اصرار داشت و گفتم اقدام کنم که فعلا امکانش نیست. بعدش رفتم منابع انسانی خودمون و اونجا هم مراتب اعتراضم را به مدیر منابع انسانی اعلام کردم که یک قول‌های زپرتی بهم داده که هنوز خبری ازش نیست. مسئله اینه که اگر همین الان, حقوق من دوبرابر اینی باشه که الان دارم بهم می‌دن, باز هم برام راضی‌کننده نیست. این میزان از انرژی که دارم صرف می‌کنم, با این رقمی که به عنوان حقوق دریافت می‌کنم واقعا احمقانه است. 
در راستای همین احساسات منفی سر کار, یک دوره‌ی آنلاین برنامه‌نویسی برداشتم و می‌خوام دوباره این مهارتم را به روز کنم. هنوز ایده‌ای ندارم که دقیقا چه برنامه‌ای براش دارم یا چطوری می‌خوام ازش استفاده کنم اما هنوز عاشق برنامه‌نویسی هستم و از لحظه‌لحظه‌اش لذت می‌برم. 
توی این 15-16 سالی که دارم کار می‌کنم, هیچ وقت کاری که دوست نداشتم را انجام ندادم. چه زمانی که برنامه‌نویس بودم کیف می‌کردم از کارم و چه الان. اما خوب, خیلی وقت‌ها آدم‌هایی که باهاشون کار می‌کردم را دوست نداشتم یا شرایطی که کار می‌کردم دوست‌نداشتنی بودند. الان هم از اون موقع‌هاست. من نفس کاری که الان دارم را خیلی دوست دارم. خیلی هم توش خوبم و راحت می‌تونم هندل کنم و تحلیل‌هام هم خیلی درسته از چشم‌انداز پیش روی کارم. اما شرایطی که توش هستم, رئیسم و همکارهام واقعا نامناسب‌اند. الان از یک دهم توانمندی من هم توی این پوزیشن استفاده نمی‌شه. 
هفته‌ی گذشته به شدت مریض شدم. کرونا بود فکر کنم. چنان بدن‌درد و تب و لرزی گرفتم که چند سال بود گرفتارش نشده بودم. من وقتی مریضم و ناتوانی دوران مریضی را می‌گذرونم, فکر می‌کنم که دیگه هیچ وقت خوب نمی‌شم و دوباره نمی‌تونم سرپا بشم! خیلی جو گیرم، می‌دونم! همش فکر می‌کنم که چون الان در توانم نیست که پاشم یک غذا درست کنم، دیگه نمی‌تونم این کار را بکنم! دیروز که دوباره سر پا بودم و با انرژی، تعجب کردم! :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۰۴ ، ۰۹:۲۰
آذر دخت

اون چیزی که این روزها به عنوان یک ایرانی داریم تحمل می‌کنیم, به معنای واقعی کلمه خارج از توان و ظرفیت روحی یک انسان نرماله. من نمی‌خوام فکر کنم که این شرایط موندگاره. دلم نمی‌خواد حتی یک درصد هم به این موضوع فکر کنم. دلم می‌خواد امیدوار باشم که این قله‌ی مصیبت‌های ماست و بعدش, قراره عقل و تدبیر و دانش جایگزین این هرج و مرج و بی‌عملی و بی‌عقلی و خرافات بشه. 
از بین همه‌ی بحران‌ها, بحران آب بیشترین وحشت را برای من ایجاد می‌کنه. سال‌هاست که من با این وحشت درگیرم. سعی کردم زندگی‌ام را با شرایط بی‌آبی تطبیق بدم. سال‌هاست که از ظرف شستن متنفرم چون مصرف آب آزارم می‌ده. سال‌هاست که سعی می‌کنم موقع حمام کردن حداقل آب را مصرف کنم. ماشین‌لباسشویی و ظرفشویی را قبل از اینکه تا حداکثر گنجایشش لود نشده روشن نکنم. دائم حواسم به مصرف پنهان آب باشه. ظرف بی‌دلیل چرک نکنم. لباسی که تمیزه را بی‌دلیل نشویم. وسواسی بازی در نیارم. روی نجس و پاکی حساس نباشم. الان شاید انطباق من با این شرایط ساده‌تر باشه اما باز هم من و فرزندانم داریم از این شرایط رنج می‌بریم و وحشت بزرگ اینه که این شرایط تا کجا می‌خواد بدتر بشه؟
قطع آب, قطع برق, وضعیت ورشکسته‌ی مملکت که احساس می‌کنی همه جا کفگیر به ته دیگ خورده و همه چیز کلنگی شده. فشار اقتصادی وحشتناک که به هیچ کس اجازه کمر راست کردن نمی‌ده. تحمل کردن همه‌ی اینها واقعا خارج از توان یک انسان عادیه.
این روزها مسئله‌ی غ*زه هم روح و روانم را به شدت آزار می‌ده. دلم نمی‌خواد هیچ بحث اعتقادی, سیاسی یا مذهبی را دنبال کنم. هر چیزی که بوده, هر مسیری که طی شده, هر اتفاقی که طی این سال‌ها افتاده, الان منجر به شرایطی شده که قابل قبول نیست. این حجم از بی‌رحمی, این وضعیت غیرانسانی واقعا خارج از توان روحی منه. می‌دونم که گرسنگی و جنگ و آوارگی سال‌ها در افریقا هم وجود داشته. اون همیشه از دید من ناشی از جهل بشر بوده و هیچ وقت کسی را ندیدم که از گرسنگی و مرگ کودکان افریقایی دفاع کنه و اون را اخلاقی بدونه. ولی این شرایط فعلی من را خیلی آزار می‌ده. اینکه در بطن کار, نیروهای سیاسی و دولت‌ها, این حق را برای اسرا*ئیل قائلند که این وضعیت را به وجود بیاره. افرادی هستند که به جد از این وضعیت دفاع می‌کنند. و نیروهای داخلی فلس*طین را عاملش می‌دونند. از نظر هر کسی من به هر نحوی عامل این وضعیت هست مهم نیست, بچه‌ها نباید از سوءتغذیه بمیرند. وضعیت عجیبیه. دیروز توی اینستاگرام, داشتم استوری‌هایی را می‌دیدم که در اون‌ها دختربچه‌ی یازده‌ساله‌ای که از شدت سوءتغذیه چهره‌اش تغییر کرده بود و نای حرف زدن نداشت برای غذا التماس می‌کرد یا کودک دوساله‌ای بشقاب را دستش گرفته بود و با گریه‌ی ناامیدانه‌ و التماس‌آمیز به پدرش برای غذا التماس می‌کرد و پدر می‌گفت که به خدا قسم چیزی در خانه نداریم و بعد استوری بعدی یک نفر برای تولد گربه‌اش یک کیک با غذاهای مورد علاقه‌اش درست کرده بود. کار اون آدم را تقبیح نمی‌کنم. این حق مسلمشه که شاد و رها زندگی کنه. اما بی‌شرفی و بی‌عدالتی دنیا را تقبیح می‌کنم. که در یک سو کودکی اینجور زجر بکشه و در یک طرف گربه‌ای اینقدر خوشبخت باشه.
با خودم خیلی درگیرم. خیلی غمگین و بدانرژی‌ام. این انرژی بد توی بقیه حوزه‌ها هم داره پدرم را درمیاره. هی بد میارم! 
واقعا دلم می‌خواد بخوابم و 5 سال بعد بیدار بشم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۰۴ ، ۰۹:۳۹
آذر دخت

خداوندا! واقعا باورم نمی‌شه که آخرین بار یک سال پیش پست گذاشتم. ای بابا! عجب سالی گذشت بر ما!
حتما همه قبول دارند که برای ایرانی جماعت سال عجیبی بود. سالی که با سقو*ط هلیک*وپتر رئیس ج*مهور شروع بشه و بعد یه انتخابات عجیب و غریب. بعدش با ماجراهای ج*نگ غ*زه و بعد حز*ب و بی‌*سیمهاش و بعد نصر و بعد سقو*ط سو*ریه و روی کار اومدن مجدد ترا*مپ و سریال انواع ناتر*ازی برق و گاز و غیره و غیره و غیره.
خلاصه که این همه اتفاق خداییش برای 5 سال هم زیاده چه برسه به یک سال!
برای من هم سال با همین تنش و استرس نگرانی و وحشت گذشت. زود هم گذشت. 
امسال پسرچه کلاس اولی بود. البته که هزار برابر اوضاع راحت‌تر از دوران پسرک و کرونا بود ولی باز هم چالش‌های خودش را داشت. دو تا دانش‌آموز در خونه و تعطیلی‌های وقت و بی‌وقت به دلایل مختلف حسابی دهنمون را صاف کرد. پسرچه راحت با کلاس سازگار شده البته که غرغرو هست و سخت زیر بار می‌ره که کارهایی که دوست نداره را انجام بده اما مستقل‌تر از پسرک هست و یک کمی هم با کمال‌گرایی دست به گریبانه. اگه معتقد باشه که کاری را در حد اعلای خودش نمی‌تونه انجام بده کلا از انجام دادنش منصرف می‌شه. مثلا در مورد موسیقی حتی حاضر نیست یک کوچولو تمرین کنه چون می خواد از لحظه اول پرفکت باشه و چون نیست اصلا طرفش نمی‌ره. اما کلا اعتماد به نفسش بهتر از پسرک هست.
پسرک امسال اولین معلم مرد را داره تجربه می‌کنه و احساساتش از عشق به نفرت در نوسان هست. کم‌کم وارد سن بلوغ می‌شه و اولین نشونه این سن براش خجالتی شدن شدید هست. یک وقت‌هایی نگران می‌شم که این احساسات را من دارم بهش القا می‌کنم. چون پسرک ذاتا روحیاتش با من متفاوته و برون‌گراست مثل باباش. و استعدادهاش هم توی همون حوزه‌ها هست. بعد من با روحیه درون‌گرای خجالتی خودم و انتقال این احساس بهشت دارم جلوی رشد اون توی زمینه‌هایی که می‌تونه مایه‌ی موفقیتش باشه را می‌گیرم!
امسال هم دو سه بار پسرک و پسرچه مریضی‌های خرکی گرفتند و همزمان با هم تب و استفراغ و ... داشتند که خیلی سخت بود. به مامان بابام هم مریضی را انتقال دادند که بابام عملا 40 روز مریض بود که فکر کنم یکی از سویه‌های کرونا بود و حسابی بی‌اشتها و ضعیف و افسرده شده بود در اثرش. 
در مورد اوضاع سر کار امسال چندان اوضاع خوب پیش نرفت! حجم کاری بسیار بالا در کنار اصطکاکات زیاد با همکاران. برای اولین بار در طول 16 سال سابقه‌ی کارم با یک همکار اصطکاک خیلی شدید پیدا کردم. یعنی این همکار در اثر شانتاژ دیگران شدیدا به من حمله و بی‌احترامی کرد و علیرغم اینکه موضوع ظاهرا حل شد اما اون همکار علنا عذرخواهی نکرد ازم و مدیرم هم در این زمینه پشتیبانی خاصی نکرد در حالی که اون همکار علنا با توهینش به من به مدیرم هم توهین کرد اما خوب به دلیل پارتی گردن‌کلفتی که این همکار بی‌ادب داشت مدیر ترجیح می‌داد خودش را درگیر نکنه. هر چند که اون همکار کمتر از دو ماه بعد از اون ماجرا به دلیل جو خجالت‌آوری که برای خودش ایجاد کرده بود مجبور شد که از مجموعه‌ی ما بره اما تاثیری که روی روح  و روان من گذاشت هنوز هم باقیه. خوب من خودم می‌دونم که وضعیت روحی و روانی که دارم خیلی شکننده است و به زحمت خودم را استیبل نگه داشتم و چنین بحران‌هایی واقعا می‌تونه خیلی شدید به هم بریزه من را. مدت زیادی طول کشید تا تونستم خودم را جمع و جور کنم و هی مزخرفاتی که اون همکار گفته بود توی ذهنم مرور نشه. و ناخودآگاه توی یک برهه‌ای هم یک سری تصمیمات کاری برخلاف منش همیشگیم گرفتم که بعدا پشیمون شدم بابتش و بیشتر حرص خوردم از دست خودم. 
حالا اون همکار رفته و یک کمی اوضاع آرومتر شده اما عامل اصلی فتنه در بین همکاران هنوز هستش و با قدرت و از پشت نقاب داره کار خودش را ادامه می‌ده. وضعیت حقوقی‌مون هم خیلی ناجوره و عملا پایین‌ترین اشل حقوقی در بین ارگان‌های دولتی را داریم می‌گیریم و این بسیار ناامیدکننده است. خیلی از همکارامون خودشون را منتقل کردند ارگان‌های دیگه و این برای ماها هم خیلی ضد حال زننده است. خلاصه که دلگرمی‌ام به محیط کارم خیلی کم شده و این خودش در احساس خوب نداشتن تاثیرگزاره. یک کمی هم با مدیرم اصطکاک داشتم این چند وقت. یعنی احساس می‌کنم که رفتارش صادقانه نیست و دائم سعی می‌کنه با خر کردن ماها ازمون بیشتر از سطح توانمون کار بکشه و این احساس در کنار اون چندرغاز حقوق که بهم می‌دهند واقعا باعث بی‌انگیزگی ام شده و یک روزهایی واقعا خودم را به زور می‌کشوندم سر کار. 
از لحاظ وضعیت سلامتی هم علاوه بر فلوکستین دارم روزانه ایندرال می‌خورم به عنوان آرامبخش, و شروع کردم متفورمین می‌خورم برا تنظیم سطح قند خون. هر دوش خیلی برام موثر و نجات‌بخش بودند. دیگه از لرزش‌های خرکی موقعی که یه کمی گرسنه‌ام می‌شد و احساس ضعف شدید و افت قند وحشتناک خبری نیست. 
همچنان چاقم و ورزش نمی‌کنم! بر اساس مد این روزها سعی کردم مصرف قند افزوده را به حداقل برسونم. تا حدودی موفق بودم اما نمی‌دونم تا کجا می‌تونم ادامه‌اش بدم. خود این قطع کردن قند حسابی از لحاظ روحی تحریک‌پذیر و خسته‌ام کرده بود. اما سعی کردم به هر روشی که هست ادامه‌اش بدهم. 
همچنان پررنگ‌ترین سرگرمیم کتاب صوتی و پادکسته و یه عالمه بازی مزخرف هم روی گوشیم نصب کردم که باهاشون وقت‌کشی می‌کنم و استرس را سرکوب!
نگران آینده‌ام. اگر خودم بودم و بچه نداشتم حقیقتا نگرانی نداشتم اما الان فقط نگران آینده بچه‌هام. کاش یه روزنه امید باز می‌شد برامون! کاش!

می دونم خیلی غر زدم و خیلی پست بیخودی بود اما حال امسال من همین قدر بیخود بود! هیچ کار مفیدی انجام ندادم. هیچ هدفی را تیک نزدم و نه تنها پیشرفتی نداشتم که در خیلی زمینه‌ها پسرفت هم داشتم. دژ محکم ذهنی که برای خودم ساخته بودم در برابر بحران‌ها بدجوری ترک خورده. احساس خوشبختی که داشتم حسابی متزلزل شده. باید دوباره خودم را بازسازی کنم. شاید هدف سال آینده‌ام فقط همین باشه که دوباره خودم را بازیابی کنم, هدف‌گذاری مجدد کنم و یک کمی عمیق‌تر به خودم نگاه کنم. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۰۳ ، ۱۱:۲۲
آذر دخت