آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

بایگانی

۵۳ مطلب با موضوع «غرغر» ثبت شده است

امسال این ساعت کاری واقعا با شرایط من سازگار نبود. درسته که بعدازظهر زودتر می‌ریم خونه اما من از صبح فرسوده‌ام تا شب. اصلا هیچ کارآیی ندارم. از صبح مثل زامبی طی می‌کنم. شب هم ۱۰- ۱۰:۳۰ می‌خوابیم اما فایده‌ای نداره. خلاصه که حس می‌کنم کل تابستون به فنا رفت با این مصوبه احمقانه.
اول مرداد با مامان اینا یه مسافرت یک هفته‌ای رفتیم مشهد. اولین مسافرت واقعی بعد از کرونا بود عملا. این مدت جاهای دیگه کوتاه کوتاه رفتیم اما این اولین مسافرت طولانی واقعی بود که حس مسافرت داد. خوب بود. جاتون خالی. 
پسرک کلاس فوتبال می‌ره و از این که رونالدو و مسی نیست ناراضیه. کمال‌طلبی غوغا می‌کنه توی وجودش. خیلی فرز نیست و خوب با توجه به ترکیب ژن من و همسر نباید هم خیلی ورزشکار از کار دربیاد اما خودش انتظار دیگه ای داره که باعث سرخوردگیش میشه.
کلاس زبان را هم کژدار و مریز دنبال می‌کنه با هل دادن‌های من. در مورد موسیقی وقتی دیدم خودش خیلی پیگیر نیست ادامه ندادیم اما زبان را دوست دارم ادامه بده. فقط به خاطر اینکه در معرضش باشه.
پسرچه می‌ره مهدکودک و از اونجایی که توی تابستون نباید لباس فرم بپوشند و قرتی خان می‌تونه به سلیقه خودش لباس انتخاب کنه خیلی راضی‌تر و خوشحال‌تر می‌ره. از لباس فرم پوشیدن متنفره و یه بند جلوی آینه داره موهاش را درست می‌کنه :)
کلی پول‌هام را جمع کردم و یه وام سنگین هم گرفتم که ماشین بخرم. پولم به یه مشت ابوقراضه می‌رسه. واقعا ناراحتم. یعنی بعد از این همه سال کار کردن، نباید حق انتخاب داشته باشم و بتونم یه ماشین درست و حسابی بخرم؟ تف به این اوضاع و مملکت.
اصلا ورزش نمی‌کنم. رژیم هم که هیچی. دوباره خپلو شدم. کی دوباره انگیزه پیدا کنم، نمی‌دونم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۰۲ ، ۰۷:۲۹
آذر دخت

بیشتر از یک ماه از تغییر ساعت کاری به 6:30 برای ما و 6:00 برای همسرجان گذشته و من هنوز نتونستم به این ساعت عادت کنم. هر روز کسر خواب دارم و به زمین و زمان فحش می‌دهم. واقعا حجم حماقت این‌ها غیرقابل باوره. خوب وقتی نمی‌تونید منابع را تامین کنید بیخود می‌کنید ساعت را تغییر نمی‌دهید. مگر کارمندها آدم نیستند که هر طرح احمقانه‌ای که به ذهنتون می‌رسه روی ما پیاده می‌کنید؟ خداوندا! بچه‌های طفلکی هم که مثلا الان تابستونشون هست و باید بخوابند, روزها ساعت 5:30 باید بیدار بشند چون گرفتار ما هستند. تف به روح پدرتون از بالا تا پایین!
به طبع کمبود خواب, اخلاقم هم حسابی شخمی هست هر روز. طی این مدت چند تا اصطکاک اساسی با همکارها پیدا کردم که اگر خود عادیم بودم زیرسبیلی در می‌کردم. کلا حفظ انگیزه و کیفیت کار توی این روزها خیلی سخت شده. گرمای غیر قابل تحمل سر کار هم مزید بر علته.
چیزی که این روزها در همه‌ی سطوح مدیریتی احساس می‌شه, اینه که خود مسئولین هم نمی‌دونند چه خاکی می‌خوان به سرشون بریزن. از یک طرف یه عده بی‌سواد فسیل راس امورند, بعد برای سطوح میانی هم یک عده جوون پرادعای بی‌سواد (نخبه‌های عر*زشی) را آوردن سر کار که اونها بدتر دارن گند می‌زنند به همه چی (نمونه اش عبد*الما*لکی و بذ*رپاش). خلاصه که اوضاع آنچنان بلبشویی هست که خدا می‌دونه. مملکت هم که روی هوا, هر روز یه تز و تئوری شخمی جدید از خودشون در می‌کنند و زندگی همه را به فنا می‌دهند. 
خلاصه که این روزها اعصاب درست و درمون ندارم و به زور قهوه خودم را می‌کشم در طول روز. کسی اگه خودش را دوست داشته باشه نباید دم دست من پیداش بشه :)
 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۰۲ ، ۰۹:۵۷
آذر دخت

نمی‌دونم این چیزی که این روزها شاهدش هستیم اسمش چیه؟ تداوم حماقت؟ احمق‌ها چقدر دوام می‌آورند؟ مقدمات یک سقوط؟ پله‌های رو به ویرانی؟ یا چی؟
چیزی که من دارم می‌بینم اینه که یک سری حرف را مردم دارند می‌زنند, یک سری از مسئولین توی همه‌ی رده‌ها دارند می‌زنند. پیرها می‌زنند, جوون‌ها, درس خونده‌ها و نخونده‌ها, همه دارند این حرف‌ها را می‌زنند اما هیچ کس اجراش نمی‌کنه. یعنی اونهایی که راس امور هستند از یک سیاره‌ی دیگر اومدند؟ این حرف‌ها را نمی‌شنوند و نمی‌فهمند؟ خیلی خیلی بعیده. اگر نه بچه‌های همشون از دراز و کوتاه خارج از کشور سرشون بند نبود. اگر خیلی به آینده‌ی این ویرانه‌سرایی که درست کردند امیدوار بودند, اقلا محض نمونه یه دو سه تاشون بچه‌هاشون را اینجا نگه می‌داشتند. 
بعضی وقت‌ها به خودم می‌گم شاید من دایره‌ی اطرافیانم را بسته نگاه می‌کنم نظرات و افکار اونوری‌ها را نمی‌بینم. بعد باز می‌بینم آخه از صبح تا شب با هر کی حرف می‌زنم که کم و زیاد, بالا و پایین همین حرف‌ها را می‌زنه. پس اونها کجان؟ 
محض آزار دادن خودم رفتم یه سه چهار تایی از اون طرفی‌ها را فالو می‌کنم روی پلتفرم‌های مختلف ببینم حرفشون چیه؟ اصلا حرف حساب از توش در میاد یا نه؟ می‌بینم خوب اینا هم که مخاطبینشون از 200 - 300 تا تجاوز نمی‌کنه که خوب لابد یه درصدشون هم مثل منند که محض کنجکاوی و مطالعه‌ی این گونه‌های انشالله در حال انقراض اینجا هستند. پس چطوریه؟ بعد باز به خودم می‌گم این باز جامعه‌ایه که تو توش داری می‌گردی. خوب لابد اینها اعتقادی به فضای مجازی ندارند.
اما خوب, این همه شکاف هم خوب خیلی ترسناکه. بعد خوب به عادت فرهنگی‌مون هم خوب هر دو دسته معتقدند که حقیقت نزد اونها است و بس و به منشا حقیقت دست یافتند و هیچ کس دیگری نمی‌فهمه. که خوب این اوضاع را خراب می‌کنه.
آقا یک درگیری ذهنی دیگه هم پیدا کردم. دیدید که این جماعت ارزشی که خوب دوست دارند به همه‌ی ارزش‌های دیرینه هم برگردند الان همه‌شون فشار را گذاشتند روی طب سنتی؟ آقا ما یک چایی راحت از دست اینها از گلومون پایین نمی‌ره. بعد در راستای همون پاراگراف بالا, همشون هی می‌خوان همه را هم به راه راست هدایت کنند. تا حالا چند تا تجربه داشتم که می‌خواستند اثبات کنند که همه چیزی که ما می‌خوریم اشتباهه و اصلا همون چیزهایی که زمان ابن سینا می‌خوردند درسته. بابا خوبه ما خلاف سنگینمون تو این مملکت فقط همین روزی دو تا لیوان چایی عه. اگر عرق مرق می‌خوردیم دیگه چه به سرمون میآوردن. فقط من سوالم اینه که پس چرا الان خدا حفظ کنه همه پیرمرد پیرزنهامون دارند هشتاد سال را پر می‌کنند و خود مرحوم ابن سینا به 60 سال نرسیده قولنج کرد مرد؟ یا اون سفره اطعمه از آشپز ناصرالدین شاه که شده بایبل آشپزیشون بابا چه گلی به سر همون قاجارها گرفت. بابا خود ناصر جان که بیست مدل مرض داشت تو 60 سالگی. یادمه توی روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه نوشته بود شبی یک زیرشلواری ازش دور می‌انداختند به خاطر خونریزی بواسیر! تازه مظفرالدین شاه هم که فقط مریض بودنش معروفه و به 60 نرسید باز. تازه اینها شاه و دربار بودند.
من صد درصد قبول دارم که ابن سینا در زمان خودش حکیم و عارف و شاعر و نویسنده‌‌ی بزرگی بوده. اما در زمان خودش. اون موقع فکر نکنم متوسط سن ایرانیان از 40 سال تجاوز می‌کرده. این دستورالعمل‌ها هم مال همون متوسط سنیه. به خدا که بعید نیست مرحوم از بسکه آبگوشت نخودآب (که تجویز دائمی این دکتر علفی‌های الانه) با خاکشیر و سنبل‌الطیب خورد یهو روده‌هاش پیچ خورد قولنج کرد افتاد مرد.
مادرهمسرجان خیلی به این مباحث طب علفی علاقه‌مند و معتقده. بعد هر روز هر ساعت می‌گه من یه سیب خوردن انگار بلای آسمانی بود خوابم نبرد تا صبح پریشون بودم. بعد این سیب هی تغییر ماهیت می‌ده یه روز می‌شه نارنگی, یه روز می‌شه پرتقال, یه روز می‌شه موز, یه روز می‌شه ماست, یه روز می‌شه عدس پلو, و بگیر برو تا آخر. پسرک هم کم‌کم داشت الگوبرداری می‌کرد می‌گفت من یه خیار خوردم فلان جور شدم, دیگه مفصل نشستم باهاش صحبت کردم که بابا بدن آدم اینقدر پیچیده است و این قدر فرآیند حضم و جذب غذا پر پیچ و خمه که اصلا این توهین به خلقت خداست هی بگی با یه غوره سردی‌ام شد و با یه مویز گرمیم. 
نقطه‌ی اوج این واپس‌‌گرایی هم گزارش‌های چپ و راست اخباره که فلان داروی گیاهی و فلان علفی‌جات برای درمان سرماخوردگی بهتر از آنتی بیوتیکه.
خلاصه که پناه بر خدا!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۰۱ ، ۱۵:۰۱
آذر دخت

هفته گذشته تولدم بود. سی و هشت ساله شدم. یک مشکلی پیدا کردم که توی ذهنم سنم از سی و چهار بالاتر نمی‌ره. هر کسی ازم سنم را بپرسه اگر بی هوا جواب بدهم می‌گم سی و چهار. برای عدد درست باید حساب کتاب کنم.
گوشی موبایلم به عنوان هدیه تولد خراب شده و شارژ نمی شه. دفعه سومه که این مشکل را پیدا می کنه. امروز گوشی ندارم. قشنگ حس می‌کنم یک دستم نیست. بدجوری به گوشی وابسته شدم. هر کاری بخوام بکنم به گوشی گیره. تازه مشکلات فیلترینگ هم اضافه شده و مثلا الان به واتزاپ روی کامپیوتر دسترسی نداریم که لااقل یه بخش از کارهامون انجام بشه.
هر بار یک مشکلی برای یکی از وسایل پیش میاد و دچار استرس تعمیر و جایگزینی اش می‌شم, حسابی اعصابم خورد می‌شه. بابت اینکه من, به عنوان یک نفر که 15 ساله داره تمام‌وقت کار می‌کنه, چرا باید بابت تعویض گوشیم دچار نگرانی بشم؟ یا چرا بعد از اینکه اولین حقوقم را دادم لپ‌تاپ خریدم, هنوز برام خیلی ساده نباشه که بخوام لپ‌تاپم را عوض کنم؟ واقعا این احساس عدم امنیت روحیه ما رو داغون می‌کنه. انگار همش روی یک تردمیل داری می‌دوی که نه تنها به جایی نمی‌رسی, تازه هی عقب عقب هم حرکت می‌کنی. یادمه ده سال پیش, داشتم برای خودم برنامه‌ریزی می کردم که به عنوان گوشی بعدی یک سری نوت سامسونگ بخرم. اون موقع کاملا در دسترس و منطقی به نظر میومد و هنوز اوضاع اینطوری نبود. الان هر چقدر هم با خودم صحبت می‌کنم و می‌گم تو ارزشت بیشتر از این حرفهاست, نمی تونم خودم را راضی کنم که 50 میلیون بابت گوشی خرج کنم. 
این غیرعادی زندگی کردن در دنیای عادی تا کی می‌خواد برای ما ادامه داشته باشه؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۰۱ ، ۰۹:۰۶
آذر دخت

امروز باز هر کاری می‌کنم نمی تونم سر کار تمرکز کنم. ذهنم شدیدا پرش داره. حس می‌کنم توی پوست خودم راحت نیستم و کلافه‌ام.
از این حالت متنفرم. اینجور وقت‌ها آرزو می‌کنم یک کار روتین دفتری تکراری داشتم که خود کار نیازی به تمرکز نداشته باشه و تازه حواسم را هم پرت کنه. 
خسته‌ام. نیاز به استراحت و تفریح دارم. اما هفته‌هاست که حتی آخر هفته‌ها هم پر فشار و خسته‌کننده بوده. 
پسرچه دائم مریض می‌شه. خیلی ضعیف شده و برای غذا خوردن هم همش ادا درمیاره.
پسرک هر روز توی مدرسه بحران جدید داره. بیشتر با دوست‌ها و هم‌کلاسی‌ها. البته مسائل اساسی نیست اما خوب انرژی می‌بره از آدم. درک روحیه‌اش برام سخته و برای همین سخته راه حل پیدا کردن. البته خودم هم که مدرسه می‌رفتم توی همین سن دائم با هم‌کلاسی‌هام دعوام می‌شد و خیلی احساس تنهایی می‌کردم. اما فکر می‌کردم این ایراد از من بوده و امیدوار بودم برای بچه‌هام پیش نیاد.
در مورد اتفاقات جاری احساساتم بسیار در هم ریخته و متناقضه. نمی‌دونم موضعم چی باید باشه. چکار باید بکنم. کار درست چیه؟ آیا این به نظاره نشستن کار درستیه؟ من هیچ وقت توی هیچ نقطه‌ای از زندگی‌ام آدم عصیان‌گری نبود. همیشه کنار اومدم و ساختم و کوتاه اومدم. یکی دو تا عصیان خیلی ریز داشتم توی زندگی‌‌ام که از نتیجه‌اش خیلی راضی‌ام. اما آدم‌های عصیان‌گر برام عجیبند. شجاعت جوون‌ها غافلگیرم می‌کنه. نمی‌دونم باید تحسینشون کرد یا باید گذاشت به پای حماقتشون. 
ناپایداری شرایط و بلاتکلیفی اذیتم می‌کنه. 
رژیم هم دوباره به فنا رفته و شدیدا احساس چاقی دارم. احمقانه است وسط این شرایط اما خوب غصه‌دارم.
می‌خوام پولهام را جمع کنم ماشین بخرم. میزان پس‌انداز ماهیانه‌ام در مقابل قیمت ماشین‌ها اینقدر احمقانه است که هر سری اعصابم خورد می‌شه می‌رم پولهام را می‌زنم به شاخ گاو چرت و پرت می‌خرم.
دلم می‌خواست یه چیز معنی‌دار بنویسم اما همون اول گفتم که ذهنم پرش داره و نمی تونم تمرکز کنم.
 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۰۱ ، ۱۱:۱۴
آذر دخت

اینقدر این روزها حس‌های قوی متفاوت و مختلفی را دارم تجربه می‌کنم که احساس می‌کنم از شش جهت دارم متلاشی می‌شم.
شرایط این روزهای جامعه که دوباره بازگشت شرایط دردناک سال 88 را برام تداعی می‌کنه تحملش خیلی سخته. از 88 به بعد مکانیسم دفاعی من اجتناب و ناامیدی هست. الان هم با تمام وجودم دارم سعی می‌کنم که به این مکانیسم چنگ بزنم و این خیلی سخته. هر بار صدای محزون ش.روین را می‌شنوم بغض می‌کنم. برای تک تک بچه‌هایی که توی خیابون هستند نگرانم. به زندگی‌هایی فکر می‌کنم که سال 88 از هم پاشید, استعدادهایی که به باد رفت. آدم‌هایی که نخواسته آواره شدند. غم و خشم و افسردگی و استیصال اون سالها. نه دلم می‌خواد خودم دوباره تکرارش کنم و نه دلم می‌خواد هیچ کسی دچار اون احساس ها بشه. اما چاره‌ای نیست. انگار سرنوشت ما همینه. دیدن عکس بچه‌هایی که از دست رفتند قلبم را مچاله می‌کنه. این را نمی‌فهمم که چطور برای یک سری گفتن اینکه این بچه‌ها فرضا خودک.شی کردند باعث آرامش می‌شه! یعنی زندگی توی کشوری که کودکانش اینقدر به استیصال برسند که در فاصله یک هفته چند نفرشون خود.کشی کنند آسونه؟ یعنی صرف اینکه فکر کنید این بچه‌ها کشته نشدند و خودشون را کشتند آرومتون می‌کنه؟!
من برام مسلمه که خارج از ایران هم کسی دلسوزانه به سرنوشت ما فکر نمی‌کنه. شرایط تمام کشورهایی که دخالت خارجی داشتند, خصوصا همین شرایط اخیر افغانستان واضح و مشخصه. من عمیقا معتقدم که ما نیاز به تغییر و اصلاح داریم و با این شرایط نمی‌شه سالم و درست زندگی کرد اما باید خرد و درایتی باشه که این تغییرات را در داخل مدیریت کنه که خوب نیست. این همه خشک‌مغزی و پوسیدگی, همه‌ی ما را به قهقرا می‌کشونه.
حدود یک ماه پیش یکدفعه و کاملا ناگهانی دخترخاله‌ی جوونم که یک پسر هشت ساله داشت, یکدفعه تشنج کرد, به کما رفت و مرگ مغزی شد. مشخص شد که یک تومور مغزی پیشرفته داشته که در این مدت به جز یک سری فراموشی مختصر که همه یه حساب استرس و افسردگی گذاشته بودنش هیچ علامتی نداشته و یک دختر پر انرژی, فعال و پرتلاش که یک جورهایی ستون اتکای مادرش و خانواده بود پر کشید و یک پسربچه‌ی بی‌مادر از خودش به جا گذاشت. من و این دخترخاله‌ام خیلی با هم خاطره‌ی مشترک داشتیم و از دست رفتنش واقعا اذیتم کرد. خیلی غصه خوردم و حس کردم واقعا مظلومانه از بین رفت و یک جورهایی در حقش بی‌توجهی شد. همه‌اش به آینده‌ی پسرش فکر می‌کنم و غصه می‌خورم. 

سرکار شدیدا تحت فشارم. همکار ارشدمون بدون هماهنگی قبلی رفته یک سال مرخصی بدون حقوق و یکدفعه همه‌ی کارها و مسئولیت‌هاش آوار شده روی سر من. با این بی‌انگیزگی شدیدی که با شرایط این روزها برام ایجاد شده باید همه‌ی تلاشم را بکنم که تمرکز کنم, کلی کار جدید یاد بگیرم, در حین یادگیری هم کورانی از کارهای خودم و اون همکار را هم همزمان هندل کنم. حالا وسط این شرایط رئیسمون هم عوض شد و یک جوان بسیاااااار پرشور رئیسمون شده که ایده‌های خلاقانه و پرسر و صداش پدر همه را درآورده! هی هی!

ح.راس.ت محل کارم بغل دفتر ماست و این مدت یه عالمه آدم را اح.ضار می‌کنند و ازشون تع.هد می‌گیرند و تهدیدشون می‌‌کنند و... دیدن این آدم‌ها خیلی اذیتم می‌کنه. از اون ور می‌بینم کسانی که یا ایران نیستند یا حتی در ایران هستند اما درکی از شرایط واقعی ندارند, دم از اعت.صاب می‌زنند یا بچه‌ها را تشویق می‌کنند که برن توی خیابون یا چی. واقعا اگر خود من به شخصه بخواهم اع.تصاب کنم, صرف نظر از تبعات شخصی که برای خودم داره (هم مالی و هم جانی) کار یک عالمه جوون لنگ می‌مونه که به نظر من این خیانته بهشون. همین جاست که آدم احساس می‌کنه اینقدر از لحاظ روانی فشار روش هست که می‌خواد سر به بیابون بذاره. حفظ انگیزه و تمرکز الان سخت‌ترین کاره برام. 
محافظت از بچه‌ها در مقابل این شرایط و اینکه نگذارم این شرایط تابسامان روشون تاثیر بگذاره هم یک چالش بزرگ دیگه است. دو سه شبه که توی کوچه‌ی ما هم ش.عار می‌دهند و خوب خیلیاش مناسب بچه‌ها نیست و ترس من اینه که پسرک ساده‌ی من بره توی مدرسه تکرارش کنه و خودش را به دردسر بندازه. 
جنگیدن با این ویروس‌های وحشی این روزها و مریضی‌های متناوب بچه‌ها هم شدیدا فرساینده شده و واقعا سخته تاب آوردنش.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۰۱ ، ۱۴:۵۰
آذر دخت

درست قبل از شروع کرونا قرار بود بریم کیش که گرفتار کمال‌طلبی همسرجان شدیم و نشد بریم. بعدش هم که کرونا و خونه‌نشینی دو ساله بود. پسرک همه‌اش غر می‌زد که ما قرار بود بریم کیش و نرفتیم. البته ذهن رویایی هم که داره و از هر چیزی برای خودش یه اسطوره تموم نشدنی می‌سازه بی‌تاثیر نبود. حالا فکر می کرد کیش چه خبره :)

دیگه اوایل خرداد بود که همسرجان بالاخره بلیط را اوکی کرد و رفتیم. گررررررم بودها. گرمممممممم. و گراااااان. هزینه‌ها از بودجه‌بندی که کرده بودیم تقریبا دوبرابر بیشتر شد. ما قبلش گفته بودیم نمی‌خوایم بریم خرید زیاد و می‌خواهیم تفریح کنیم. اما گرما اجازه نمی‌داد آدم روزها بیرون باشه و مجبور بودیم بریم مرکز خرید.
اما بچه ها کیف کردند. هر کاری خواستند کردند و خلاصه بهشون خوش گذشت. البته دلشون می خواست موتورسواری هم بکنند که نشد.
من ده سال پیش کیش رفته بودم تا حالا. تفاوتی که خیلی به نظر می اومد افت شدید کیفیت اجناس بود و حالت بنداز بندازی که به وجود می اومد. چپ می‌رفتی راست میومدی می‌خواستند ازت عکس بگیرن به قیمت میلیونی بهت بفروشن. آدم اصلا احساس آرامش بهش دست نمیداد. 

گرونی‌ها و شرایط اقتصادی و وضعیت سیاسی و مذاکرات هم که دیگه گفتن نداره. سعی می‌کنم تا بشه ازشون اجتناب کنم. کاری از دستمون برنمی‌یاد. اگه چند سال قبل تونسته بودیم از این مملکت بکنیم و بریم شاید الان روی آرامش را می‌دیدیم. اما برای امثال ما که امکانش نبود. الان تنها کاری که از دستمون برمیاد اینه که در لحظه زندگی کنیم و به آینده خیلی فکر نکنیم چون فکرهای خوبی توی سرمون نمیاد :(


بچه‌ها در حال گذروندن تابستون هستند. پسرک به آرزوی چندین ساله‌اش رسیده و رفته کلاس فوتبال. به زور یه کلاس زبان نوشتیمش و هر چی بهش گفتیم حاضر نشد بره کلاس‌های درسی که مدرسه براش گذاشته. البته که من هم علاقه‌ای نداشتم که بره. چیه بابا. یه تابستون را هم نمی‌ذارن ما نفس بکشیم. می‌خوان هزینه‌های خودشون جبران بشه حقوقی که تابستون به معلم می دهند را از جیب پدر مادرها تامین کنند.

پسرچه هم همچنان در حال غبطه خوردن به پسرک هست و می‌خواد همه‌‌ی کارهایی که اون می‌کنه، این هم انجام بده. اما امکانش برامون نبود که کلاس بنویسیمش. مدیریت رفت و آمد سخت بود. فعلا ساعات مخصوص پسرچه داریم که من دربست در اختیارشم که هر بازی دوست داره بکنیم و نسبتا راضی می‌شه. 

محل کارمون در تلاش برای کاهش مصرف انرژی عملا سیستم‌های خنک‌کننده را از مدار خارج کرده و ما سر کار می میریم از گرما. خیلی سخته تحمل کردن این گرمای امسال. واقعا انرژی‌ام تحلیل می ره و دیگه بقیه‌ی روز به هیچ کاری نمی‌تونم برسم. 
رژیم و ورزش تقریبا تعطیل شده و وزن‌های کم شده داره به سرعت نووووور برمی‌گرده. :) بعد از چهار سال رفتم دکتر زنان و آزمایش برام نوشت و آنزیم‌های کبدیم مشکلات داره. نمی‌دونم چرا. باید برسم بهش.

مامانم این روزها دغدغه‌ی خواهرم را داره. مشکل شایع نسل جوان امروز که بی‌هدفی و بی‌انگیزگی هست. مامانم براش قابل قبول نیست شرایطش. خیلی دارن هر دوشون اذیت می‌شن. امیدوارم به یه تعادلی برسند هر دوشون.  
خیلی از روحیات و اخلاق خواهرم شبیه پسرک هست. همه‌اش آینده‌ی پسرک را توی وجود خواهرم می‌بینم. برای همین برام مهمه بدونم کار درست چیه؟
همچنان روزهام رو با گوش کردن به پادکست و کتاب صوتی می‌گذرونم. فعلا خیلی برام جوابه :)
این هفته زدن ماسک را گذاشتم کنار. می‌دونم که آمار ابتلا بالا رفته اما تحمل کردن ماسک با این گرما برام غیرممکن بود. ضمن اینکه تقریبا یک ماه پیش سرماخوردگی، گلودرد، بیحالی و سرفه داشتم که احتمالا همین ورژن آخر کرونا بود و فعلا ایمنم. به خدا خسته شدم از رعایت. امیدوارم سال تحصیلی جدید دیگه مشکل نداشته باشیم با کرونا. پسرچه جونم هم قراره بره پیش‌دبستانی و امیدوارم هی تعطیل نشوند. 

خیلی توی فکرم که یه ماشین برای خودم بخرم. مدیریت رفت و آمد بچه‌ها با یه ماشین که همیشه دست همسره خیلی سخته. فعلا که اصلا پول ندارم. باید ببینم می‌تونم وام بگیرم.
 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۰۱ ، ۱۰:۴۹
آذر دخت

مدرسه‌ی پسرک یه نظرسنجی گذاشته که با توجه به احتمال بازگشایی مدارس از اول آذرماه، آیا بچه را می‌فرستید مدرسه یا نه. دوباره بحث و دعوای مامان‌ها شروع شده که ما که نمی‌فرستیم بچه رو و اونهایی که می‌فرستند چه بی‌فکرند و اگه یه سال هم عقب بیفتند اشکالی نداره و ....
من فکر می‌کنم افراط و تفریط ما رو همه جا بیچاره کرده. اول که کرونا اومده بود چقدر باید به همه التماس می‌کردند که مراعات کنید، حالا که باید با واکسیناسیون گسترده به زندگی نرمال برگردیم دوباره باید التماس کنیم به همه که بابا تو رو خدا بهداشتی تر از WHO نباشید کوتاه بیایید. دوباره هی باید مردم را هل داد که معمولی زندگی کنند. البته در مورد هم‌کلاسی‌های پسرک اکثریت‌ اونهایی که خیلی مخالفت می‌کنند با باز شدن مدرسه اونهایی هستند که به خاطر مسائل جانبی ترجیح می‌دهند بچه نره مدرسه. یا بچه یه مشکلی داره مثل اضطراب و لکنت و ضعف تحصیلی یا اینکه خیلی بچه ضعیف و ریزه میزه است و تا یه باد بهش بخوره مریض می‌شه یا اینکه اصلا خودشون حالش را ندارند صبح بچه را راهی مدرسه کنند. 
الان برای من خیلی فرقی نمی‌کنه. به غیر از اینکه پسرک به طرز شدیدی دلش می‌خواد بره مدرسه، من برام راحت‌تره که همین شرایط فعلی ادامه پیدا کنه. چون اگر قرار باشه سرویس نباشه و بخوان دو ساعت در روز برند مدرسه و بیان و... مدیریت رفت و آمد بچه‌ها خیلی سخت می‌شه و ترجیح من اینه که همین طور آنلاین پیش بره. راستش من از کرونا خیلی نمی‌ترسم. به نظرم باید به داده‌های جامعه‌ی نرمال اعتماد کرد و اینکه مثلا یک بچه نوع شدید را گرفته دلیل نمی‌شه که تعمیم بدیم مسئله را. راستش اصلا خوش‌بین نیستم که امسال مدرسه‌های ابتدایی باز بشه. و اینجوری یه بام و دو هوا کردن بچه‌ها بیشتر آسیب‌زا هست به نظرم. 

طی یک سال اخیر یک عالمه کتاب برای پسرک و پسرچه خریدم که هیچ کدوم را نخوندیم. پسرک که خودش حاضر نیست بخونه اما یه تعداد محدودی را دوست داره من براش بخونم. پسرچه هم اصلا نمی‌دونم چرا کتاب دوست نداره. خیلی غصه‌ام می‌گیره. من خودم عاشق کتاب خوندنم و حتی خوندن کتاب‌های بچه‌ها هم برام لذت‌بخشه. خیلی خیلی دلم می‌خواد پسرچه هم با کتاب میونه‌اش خوب بشه. به خودم قول دادم که دیگه براشون کتاب نخرم. همه‌اش هم دارم با خودم مبارزه می‌کنم که کتاب‌های جالب و جدیدی که می‌بینم را نخرم براشون. وقتی نمی‌خونند. 

فعلا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۰۰ ، ۱۰:۱۱
آذر دخت

زندگی کم کم داره به روال نرمال برمی‌گرده. هر روز می‌آییم سر کار. دوباره فضای خونه فقط برای خواب استفاده می‌شه. دوباره همیشه خسته‌ام. دوباره بچه‌ها را کم می‌بینم. دوباره کمردردم شروع شده. دوباره ورزش نمی‌کنم. دوباره کیک و نون و شیرینی نمی‌پزم. هییییی
رفتم برای مصاحبه. همون طور که پیش‌بینی می‌کردم بهم گفتند که امیدوار نباش چون اون یکی نفر که نمره‌اش بالاتر شده شانسش خیلی بیشتره. هیییی

بارون‌ها این هفته عالی بود. فکر کنم نه ماهی بود که توی شهر ما یه قطره بارون هم نیامده بود. همه جا شسته و درخشانه. من عاشق بارونم. واقعا دلم می‌خواد برم یه جایی که بارندگی زیاد داشته باشه. 

رژیم کم‌کم به جاهای سختش رسیده. احساس ضعف و افت فشار و سرگیجه دارم که قبلا نداشتم اصلا. انگار ذخایر بدنم تموم شده. شروع کردم مکمل خوردن. اونها هم معده‌ام را اذیت می‌کنه. دلم نمی‌خواد ولش کنم. حالا می‌خوام بینش یک هفته‌ای استراحت کنم. 

رفتم موهام را کوتاه کردم. تغییر بعد از ده سال. حس خوبیه. کیف داره. 

همچنان دارم لباس می‌خرم. کاش یکی من رو از برق بکشه! با این قیمت‌های سرسام‌آور واقعا هیچی از حقوق آدم نمی مونه.

درخصوص پسرک عذاب وجدانی دارم که هیچ وقت آرام نمی‌گیره. اینکه با این روحیه‌ی حساس و آسیب‌پذیر از نه ماهگی به مهدکودک فرستادمش واقعا آزارم می‌ده. من نمی‌دونستم. بلد نبودم. اگر الان بود حتما در مورد ادامه‌ی کارم تجدید نظر می‌کردم. البته این دو سال تجربه‌ی توی خونه موندن و دیدن اینکه از توی خونه موندن نمی‌میرم هم در این دیدگاه موثر هست. البته که این دو سال حقوق هم داشتم. نمی‌دونم. کلام معادله‌ی چند مجهولی و پیچیده‌ایه.

 

فعلا!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۰۰ ، ۰۹:۲۶
آذر دخت

وقتهایی که بعد از مدتی می‌رم سراغ وبلاگ‌هایی که دنبال می‌کنم و در حال و هوای نویسنده‌هاشون قرار می‌گیرم, دلم هوای نوشتن می‌کنه.
حس خیلی جالبیه. روزنگارهای ترانه از واشنگتن, پرژین از کردستان, فروغ و آشتی از تهران و... طوری من را باخودش همراه می‌کنه که برای یه مدتی انگار توی اون حال و هوا دارم زندگی می‌کنم. خصوصا الان که حال و هوا جاهای مختلف دنیا خیلی با هم دیگه فرق می‌کنه. آدم‌هایی که الان هنوز هم وبلاگ می‌نویسند و راهی اینستاگرام نشدند را خیلی دوست دارم. آدمهایی که نوشتنشون فقط برای نفس نوشتنه نه دیده شدن. 
زندگی من هم در جریانه. همچنان فلوکسیتین می‌خورم برای سرپا موندن. روی مودم تاثیر خوبی گذاشته, حوصله‌ام بیشتر شده و کمتر از کوره در می‌رم. یه هاله‌ی بی‌حسی هم دورم کشیده که علیرغم تمام مصیبت‌های جاری در این روزها, احساس بی‌حسی می‌کنم. اما آستانه‌ی اصطرابم رفته بالا. یعنی کوچکترین مسئله‌ای می‌تونه شدیدا مصطربم کنه و شب‌ها بی‌خواب بشم و تپش قلب بگیرم. 
البته الان مسائلی که باهاش دست به گریبان هستیم خیلی هم کوچیک نیست‌ها. از اوضاع افتضاح کرونا که این همه آدم را گرفتار خودش کرده و هیچ چشم‌انداز مثبتی هم به اتمامش نیست بگیر, تا اوضاع اقتصادی فلج که آدم را وادار می‌کنه فقط به گذروندن زندگی روزمره دلخوش باشه و هیچ چشم‌اندازی برای خودش متصور نباشه, تا اوضاع سیاسی کشور و جهان که هیچ بوی بهبودی ازش به مشام نمی‌رسه و آدم حس می‌کنه هر روز داریم 10 سال به عقب برمی‌گردیم بگیر تا مسائل سر کار. 
رئیسمون که خداییش توی این دوران کرونا خیلی با ما کنار اومد و همراه بود, استعفا داده و به زودی عوض می‌شه. ضمن اینکه مدیریت کلان محل کار هم حتما با تعویض دولت تغییر می‌کنه که نمی‌دونیم چطوری می‌شه. همکار ارشدمون که بیشترین سابقه را داره اینجا و روی خیلی از موارد مسلطه هم قهر کرده و می‌گه که می‌خواد استعفا بده. بعد از اون من بیشترین سابقه را دارم اینجا و اگر اون بره من سیبل همه‌ی کارها می‌شم که اصلا آمادگی روحی و روانی‌اش را ندارم. به خصوص که مدارس هم باز نخواهند شد و باز هم آنلاین خواهند بود و من نمی‌دونم با پسرک و پسرچه باید چکار کنم. البته تجربه‌ی پارسال را دارم که چقدر استرس پیش از موعد کشیدم و بعد به موقع که شد, کل سال تحصیلی را کج‌دار و مریز طی کردیم. اما خوب رفتن رئیس اصلا خوب نیست. نمی‌دونم. شاید هم بهتر شد.
این روزها بیشتر وقتم با پسرک و پسرچه طی می‌شه. دوتاشون به هم و به من خیلی وابسته شدند. تمام زحماتی که برای مستقل کردن اینها کشیدیم توی دوران کرونا به باد رفت. پسرک همچنان سطح بیش از اندازه بالایی از استرس داره که نتونستیم بهش فائق بیاییم. می‌دونم که نیاز به درمان دارویی داره اما همسرجان مخالفه و خود نفس مخالفت اون هم کار رو سخت تر می‌کنه. نگران آینده‌اش هستم و دائم فکرهای ناراحت کننده‌ای در مورد سرنوشتش به ذهنم می‌رسه. تمام تلاشم را می‌کنم که از هر راهی هست کمکش کنم. اما حقیقتش اینه که خودم هم حالم خوب نیست و بعضی وقت‌ها از دستم در می‌ره. اگر کرونای لعنتی نبود, یه کلاس ورزشی (که البته اصلا علاقه‌ای بهش نداره و باید به زور فرستادش) می‌تونست کمک‌کننده باشه که خوب نمی‌شه. هفته‌ای یک بار کلاس موسیقی و دوبار کلاس زبان داریم که اون هم با سختی دنبال می‌شه همچنان من باید هلش بدم. 
پسرچه هم که دوران اوج لجبازی را داره طی می‌کنه, از غذا خوردن و جیش کردن بگیر تا خوابیدن و بازی کردن. برای همه کاری باید باهاش چونه زد و صبر و حوصله به خرج داد. 
خودم تمرکزم را گذاشتم روی رژیم و ورزش. نتیجه نسبتا بد نبوده. از فروردین تا الان رژیمم و خوب یه کمی خسته شدم و ازش تخطی می‌کنم. اما سعی می‌کنم رعایت کنم. در عوض سعی می‌کنم پیاده‌روی و ورزش را منظم داشته باشم. برای اولین بار توی عمرم تغییرات بدنم در اثر ورزش را حس می‌کنم. پاهام ماهیچه‌ای شده و خیلی باهاش حال مِی‌کنم. 
از طرف محل کار برای واکسن معرفی شدیم و در آستانه‌ی لغو دورکاری و بازگشت ساعت کاری به روال معمول هستیم که خوب خبر خوبی برای من نیست اصلا. دارم سعی می‌کنم توی ذهنم برای حفظ تحرک و رژیم و همچنین بازگشت به دوران آموزش آنلاین آماده می‌شم. فعلا زمان ورزش‌های مقاومتی را آوردم پایین. دوره‌ی آنلاینی که گرفته بودم خیلی موثر بود اما اجراش برام خیلی طول می‌کشید چون حرکت‌ها را بدون تفکیک پیشرفته و مبتدی به صورت فیلم توی واتزاپ می‌فرستاد و باید یه دور قبلش می‌دیدم و نوشته‌ها و صوت‌ها رو گوش می‌دادم و بعد دوباره در حین اجرا هم هی چک می‌کردم که نتیجه‌اش می‌شد یک ساعت و نیم ورزش که خوب خیلی وقت‌گیر بود. حالا یه سری ورزش هیت از قبل داشتم که نیم ساعت طول می‌کشه. یه هفته‌ای هست اونها رو شروع کردم ببینم موثر هست یا نه. اوایل خیلی بدن‌درد داشتم و یک ماهی هم کمرم خشک شده بود و دولا دولا راه می‌رفتم. اما از رو نرفتم و الان خیلی بهترم. امیدوارم در طوفان‌های پاییز آینده هم بتونم ادامه بدم. واقعا لاغری برام درجه دوم اهمیته الان . ورزش باعث می‌شه اضطرابم کم بشه و حالم بهتر بشه. بعد از مدت‌ها از دیدن تصادفی خودم توی شیشه یا آینه بدم نمی‌یاد و تازه قربون صدقه خودم هم می‌رم. لذت گوش دادن به کتاب صوتی و پادکست در طول پیاده‌روی‌های بسیاااااار طولانی هم خیلی برام عمیقه. مدتی بود مطالعه که یکی از بزرگترین لذت‌هام بود به صورت کتابی و فیزیکی محدود شده بود. حالا با کتاب‌های صوتی یه در جدید به روم باز شده و خیلی خوبه. کتاب فیزیکی هم دارم با رنج و مشقت در جستجوی زمان از دست رفته را می‌خونم. چون محبورم. می‌فهمید؟ مجبوووور.
یه کمی احساس عذاب وجدان دارم از این وقتی که به خودم اختصاص می‌دم. دلم می‌خواد این وقتم هم با بچه‌ها یه طوری شیر می‌شد. به خصوص که پسرک هم از پارسال شروع کرده به چاق شدن و یه کمی هم نگران بلوغ زودرس درش هستم. یکی دو بار با خودم بردمش پیاده‌روی (هم پیاده و هم با دوچرخه) اما حضور اون باعث شد نتونم روی سرعت خودم تمرکز کنم و عملا پیاده‌روی من بی‌فایده بود خودش هم خسته می‌شد. پسرچه هم خوب باید با کالسکه بیاد و خیلی نق می‌زنه بین راه هی آب می‌خواد و خوراکی و...
شاید هم نباید عذاب وجدان بگیرم از اینکه روزی دو ساعت وقت برای خودم بذارم.
اما خوب از آون مادر ایده‌آل که توی ذهن خودم دارم خیلی دور شدم. خیلی وقته نه یه بازی درست و حسابی با بچه‌ها کردم, نه یک کتاب درست و حسابی براشون خوندم. نمی‌دونم شاید هم حق دارم.
 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۰۰ ، ۱۰:۳۸
آذر دخت