آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

بایگانی

۳۷ مطلب با موضوع «مادرانه» ثبت شده است

دندون‌های شیری پسرک با یک سرعت باورنکردنی ریختند و با همون سرعت هم دائمی‌ها دراومدند. توی ایام کرونا این روند سریع اتفاق افتاد و ما تا به خودمون اومدیم, یکی از دندون‌های جلو کج دراومده بود. بعدش هم که هی دست‌دست کردیم تا الان که رفتیم پیش دکتر ارتودنتیست و بعد از اینکه کلی دعوا کرد که چرا دیر اومدید, بررسی کرد و گفت که یک دندون اضافی نهفته داره اون بالا که باید جراحی بشه! جل‌الخالق, دندون اضافی دیگه چه صیغه‌ایه! 
دیروز رفتیم پیش جراح و گفت بین 15 تا 20 میلیون هزینه جراحی می‌شه. همین الان هم 10 میلیون پیش پرداخت به ارتودنتیست دادیم و نزدیک سه میلیون هم هزینه انواع اسکن و گرافی. البته که بحث مالی‌اش بحث اصلی نیست. پسرک خیلی استرس داره و نگرانه و من هم نگرانم. فردا نوبت جراحی داره. امیدوارم که کارش به سادگی انجام بشه. فردا را مرخصی  گرفتم.
پسرچه  هم دو تا دندون خراب داره که پنجشنبه نوبت گرفتیم که اولیش را درست کنیم. کلا عشق و حال به راهه!
این مدت کتاب friends که زندگی نامه متیو پری هست را گوش دادم از روی فیدیبو. کلی احساسات متناقض تجربه کردم با شنیدن کتاب. اولا که احساس می‌کنم که کتاب خیلی آشفته است. با اینکه سعی کرده یک مسیر منطقی را حفظ کنه اما خیلی از این شاخه به اون شاخه پریده. من سریال friends را خیلی دوست دارم. فکر کنم نزدیک 5 بار تا حالا دیدمش و باز هم دلم می‌خواد ببینمش. از شخصیت چندلر هم خوشم میاد. اما در مورد پری, تمام مشکلاتش  و شکست‌هاش, به نظر من بارزترین وجه شخصیتش, خودشیفتگیش بوده. این اطمینان به خود و از خودراضی بودن. درسته که شرایط سختی داشته, جدایی پدر و مادر و مادری که خیلی در دسترس نبوده و احتمالا زمینه‌ی ژنتیکی مشکلات روح و روان اما خوب, در عین حال یک شغل موفق و فوق‌العاده هم داشته. همین الان موقع تعریف کردن زندگیش, روی هیچ چیزی به اندازه پولی که خرج ترک اعتیادش کرده یا پولی که صرف خریدن ماشین‌ها و خونه های لوکس کرده تاکید نمی‌کنه. این طرز فکر مسمومه و محکوم به شکست. دید از بالا به پایین به همه داره. اینکه همه من را درک نمی‌کنند یا همه من را نمی‌فهمند. در مورد ارتباطاتش با زن‌ها خیلی بد حرف می‌زنه. انتظار داشته که چون متیو پری هست, زن‌ها دیگه هیچ انتظاری ازش نداشته باشه. البته که یک سری چیزها می‌گه در مورد اینکه مشکل ترس از دلبستگی داشته و به همین دلیل زن‌ها را قال می‌گذاشته. اما به نظر من از ته دل به این مسئله اعتقاد نداره. روی اینکه جولیا رابرتز دوست دخترش بوده خیلی تاکید می‌کنه و از اینکه زن‌های خوب و با اعتماد به نفس ترکش کردند متعجبه. انتظار داشته که هر موقع که خواست به زندگی زنی برگرده حتی بعد از انواع تحقیرها, اونها با خوشحالی بپذیرند و هر جا کسی مایل نبوده, شوکه شده!
در کل, به نظرم باز هم خیلی شانس آورده بود که تا این سنی که مرد عمر کرده بود, با این مدل لایف‌استایل واقعا شانس زیادی نداشته. حتی نسبت به همکارهاش توی فرندز و تهیه‌کننده‌ها و عوامل هم طلبکار بود. من حس می‌کنم که دیگر عوامل سریال تمایل چندانی نداشتند که اون اسم سریال را برای کتاب خودش اینجوری مصادره کنه اما پذیرفتند. فقط لیزا کودرو قبول کرده بود که براش یادداشت مقدمه بنویسه. احساس من می‌گه که بقیه از دستش دلخور بودند. خلاصه که چندان شخصیت جالبی نداشته از نظر من.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۰۴ ، ۱۰:۱۲
آذر دخت

به اینجا به عنوان جایی برای ثبت احساسات و افکارم نگاه می‌کنم و خاطرات. 
پس باید امروز می‌نوشتم که بارندگی آخر هفته بعد از سال‌ها توی شهر ما اتفاق افتاد و واقعا خاطره‌انگیز بود. دو تا بچه‌ها را بردیم برف بازی و هر دوشون گفتند امروز یکی از بهترین روزهای زندگیمون بود! قلبم آب شد از این حرفشون!
لباس گرم‌هایی که پارسال اصلا استفاده نشد را دیشب گشتم از توی کمد پیدا کردم. اما الان باز هم سر کار سردمه. فردا شاید یک ژاکت با خودم بیارم سر کار.
پدرم مشغول رادیوتراپیه. یک مجموعه‌ای از انواع اسکن و آزمایش انجام داده. بر اساس یکی از اسکن‌ها غدد لنفاوی هم درگیر شدند و بر اساس یک اسکن دیگه درگیری نداشتند. آزمایش ژنتیک هم منفی بود و بر این اساس امیدوار بودیم که دکتر نیازی به رادیوتراپی نبینه اما گفت لازمه. این روزها دائم در حال رفت و آمد هستند. البته که خدا رو شکر خودش و مامانم با هم دنبال کار می‌روند و ما واقعا کاری از دستمون بر نمی‌یاد. اما خوب ذهنی درگیری داریم. ضمن اینکه مامانم هم دائم دردهای عصبی ناشی از استرس داره، کمر و گردن و دست و... دائم هم توی خونه‌شون مشکلاتی پیش میاد. سازنده خونه واقعا بساز و بنداز بوده و هر روز یک قسمت خونه به مشکل برمی‌خوره که علاوه بر هزینه‌های سرسام‌آور که توی این گرونی‌ها روی دستشون می‌گذاره، کلی درگیری ذهنی و خستگی روحی و جسمی براشون داره. اخیرا هم یک مشکل اساسی برای سیستم گرمایش خونه پیش اومده که بعد از کلی هزینه و زحمت، هنوز هم مشکل هست. فکرم درگیرشونه و آرزو می‌کنم که مشکل زودتر حل بشه. مسئله اصلی اینه که بابای من ظرفیت روانی بسیار پایینی داره و کوچکترین مشکلی براش تبدیل به یک فاجعه می‌شه و نه تنها خودش طاقت تحمل این مشکلات را نداره که با حجم بالای استرسی که دچارش می‌شه و به دیگران هم منتقل می‌کنه، مسئله اصلی دلداری دادن به بابامه نه حل خود مشکل اصلی. الان هم که با بیماری درگیر شده، ظرفیت روحی روانیش خیلی پایین‌تر اومده و مثل بچه‌ها باید مراقبش باشیم که رنجیده نشه.
امشب یلداست. من خودم ذاتا آدم مینیمالی هستم. ذهنم حوصله درگیری و پایبندی به هیچ آیین و رسم و رسومی را نداره. یعنی دوست دارم همه مناسبت‌ها (ملی، مذهبی، سنتی، مدرن، شخصی و جمعی) به مختصرترین حالت ممکن برگزار بشه. اما بچه‌هام نه.
دیشب پسرچه با یک لحن التماس‌آمیزی گفت که برای فردا شب میز بچینیم و عکس بگیریم! رد کردن درخواستش غیرممکن بود. حالا باید امشب برم ببینم چه کاری از دستم بر میاد! پسرچه، خیلی اهل آداب و ترتیبه. از تجملات خوشش میاد. من از هر چی زرق و برقه بیزارم و در مقابل، اون همش دم جینگول فروشی‌ها و ظرف و ظروف فروشی‌ها وایمیسته و تجملات طلایی و نقره‌ای پسند می‌کنه! :))) خیلی بامزه‌است.
اگه شما هم مثل پسرچه من خیلی اهل گرامیداشت مناسبت‌ها هستید، یلداتون مبارک!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۰۴ ، ۱۳:۲۹
آذر دخت

پنجره اتاقم سر کار, منظره خوبی داره. یک کوه و آسمان پشتش, گنبد آبی مسجد و دو تا گلدسته و طیف متنوعی از انواع درخت. چند بار تا حالا مراجع‌ها از این منظره تعریف کردند. برای من که خونه‌ام خیلی دلگیر و بی‌نوره و به هیچ کجا دید نداره, همین منظره و نگاه کردن به آدم‌هایی که دارند از پایین منظره رد می‌شند خیلی ارزشمنده. البته که همین مستقر شدنم توی این اتاق به لطف رئیس یه داستان تروماتیک حسابیه که به جهنم!
اما این منظره در این چند وقت خودش شده یه دلیل اعصاب خوردی. دود و آلودگی, نمی‌گذاره کوه را شفاف ببینیم. آسمون به جای اینکه آبی باشه, خاکستری چرکه. یه چیزی بین خاکستری و قهوه‌ای!
این دو روز بعد از بارون‌ها, دوباره آسمون آبی بود, کوه شفاف و نزدیک بود و ابرهای سفید پنبه‌ای بالای کوه شناور بودند. روحم تازه می‌شد هر بار که از پنجره بیرون را نگاه می‌کردم. از امروز دوباره چرک شده منظره. خدایا توی این مملکت چه چیزهایی برامون آرزو شد!
کنکور ارشد ثبت‌نام کردم و هنوز هیچی نشده پنیک کردم که اگه قبول بشم, به کار و زندگیم نمی‌رسم! دیوونه‌ام به خدا! 
درس بچه‌ها خیلی ازم وقت می‌گیره. خودشون اهمیتی نمی دن زیاد. اما من خیلی بابت درسشون درگیری ذهنی و استرس دارم. واقعا آموزش و پرورش به قهقرا رفته. نتونسته خودش را با تغییرات جامعه و تغییرات تکنولوژی و علم همراه کنه و خیلی عقب افتاده. متقاعد کردن بچه‌ها که درس خوندن لازمه شده یک چالش هر روزه. اون هم توی خانواده ما که حتی درس خوندن خیلی بدیهیه. نمی‌دونم آخر مسیر چی می‌شه؟
همسرجان به فکر شغل دوم افتاده و راه انداختن کار تولیدی. اون هم توی شرایطی که نه سرمایه‌ای داره, نه جا و مکانی و نه حتی انرژی لازم برای همچین چیزی. بعد هی بهم می‌گه که تو ازم حمایت کن بهم انرژی مثبت بده!! واقعا بعضی وقت‌ها خیلی درکش نمی‌کنم! البته که من گفتم که کاملا موافقم و حمایت می‌کنم اما فقط معنوی نه مادی! چون کلا پول ندارم! D:
من یک آدم واقع‌گرای بدبین و اون یک آدم رویاگرای غیر منطقی! خیلی دیدمون با هم فرق داره. بیشترین دست‌اندازی هم که سر راهش هست همون بی‌انرژی بودنشه. بابا این مرد از سر کار که میاد از روی کاناپه‌ای که روش دراز کشیده, مگر برای غذا خوردن و دستشویی رفتن و نماز خوندن تکون نمی‌خوره. این در حالیه که من هم از سر کار اومدم و مثل سگ پاسوخته دارم می‌پزم, می‌شورم, جمع می‌کنم, به درس بچه‌ها می‌رسم,‌ بساط مدرسه فرداشون و سر کار خودم را آماده می‌کنم و اون همچنان در حالت دراز کشه. و تازه کمرش هم خیلی درد می‌کنه! D: من غر نمی‌زنم. پذیرفتم. خودم کارهایی را که بهم زور نمی‌یاره و در حد توانمه انجام می‌دم و از اون انتظاری ندارم. تنها انقلابی که کردم اینه که گفتم لقمه صبحانه دیگه براش نمی‌گیرم و لباسهاش را هم خودش اتو کنه, چون یا ایراد می‌گرفت که صبحانه‌ام کم وزیاده و یا می‌گفت فلان خانم سر کار گفته پیرهن شلوارت به هم نمی‌یاد! که گفتم خودتون لطف کنید زحمت این کارها را بکشید که به سلیقه ملوکانه سازگار باشه. آهان هفته ای یه بار هم اگه لطف کنه آشغال‌ها را ببره دم در ما از بوی سطل آشغال نجات پیدا می‌کنیم! D: می‌گفتم که غر نمی‌زنم هیچ وقت و انتظاری هم ندارم. اما تو رو خدا دچار سوءتفاهم نشو که با این سطح از زرنگی و انرژی می‌تونی شغل تولیدی هم راه بندازی و مدیریت کنی! :)))
اگه خدا بخواد بیخیال شده.
آهان, یه پروژه دیگه هم داره که می‌خواد خونه‌مون را بفروشه یه خونه حیاط دار دو طبقه بخره که مامانش را بیار طبقه پایین که اون هم بیاه! :)))) خدایا!
برای همینه که توی خونه هم من دائم هندزفری توی گوشم و یه چیزی دارم گوش می‌دم که کم حرص بخورم!
 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۰۴ ، ۰۹:۰۴
آذر دخت

اوضاع محل کار پیچیده و درهم برهمه. رئیس بزرگ،‌ ظرف ۶ ماه دوباره عوض شد و بی‌ثباتی همچنان ادامه داره. رئیس ما هم همچنان هست و با قدرت داره روی اعصابم پاتیناژ می‌ره. سعی می‌کنم خودم را حفظ کنم. امیدوارم بشه. 
دوباره وضعیت خوابم به هم ریخته. مدتی بود که مشکل خواب نداشتم. خوب می‌خوابیدم شب‌ها. دوباره نصف شب‌ها بیدار می‌شم و خوابم نمی‌بره. نمی‌دونم مال فصله یا چی. اگه به خاطر استرس باشه که دوران جنگ استرسم بیشتر بود اما شبها می‌خوابیدم! 
دقت کردید چقدر همه جا پر از موتور شده؟ وقتی رانندگی می‌کنم احساس می‌کنم موتوری‌ها مثل مور و ملخ از هر سمت و هر طرفی دارند اطرافم حرکت می‌کنند. بدیش اینه که به مقررات راهنمایی و رانندگی پایبند نیستند (حداقل توی شهر ما) و رانندگی مثل بازی توی یک ویدئوگیم شده از بسکه خطرناکه!
پسرک یه کمی بزرگ شده. بعضی وقت‌ها می‌شه باهاش حرف زد و معاشرت کرد. می‌رسه روزی که حس کنم عاقل شده؟! 
پسرچه سیاستمداره. نمی‌دونم این عقل را از کجا آورده. من که خدای خریتم، باباش هم همین طور! این از کجا یاد گرفته من نمی‌دونم.
هنوز بارون نیومده شهر ما. هوا کثافت محض. آب مدت‌هاست طعم لجن می‌ده. هیچ خبر یا مطلبی در مورد بحران خشکسالی را نمی‌خونم. بهم اضطراب می‌ده خیلی. 
قوی‌ترین حسی که این روزها دارم، قوی‌ترین نیاز، اینه که ول کنم همه چی رو و برم. کجا برم؟! نمی دونم! فقط حس می‌کنم باری که دارم می‌کشم از دوشم خیلی سنگین‌تره. دلم رهایی می‌خواد و بی‌فکری.
اون پلنی که داشتم برای تحصیل، ظاهرا نشدنیه. حالا دارم به پلن‌های دیگه فکر می‌کنم. 
بدنم دوباره شروع کرده به کالری کم عادت کردن و ذخیره کردن چربی در جاهای مورد علاقه‌اش: غبغب، شکم و... توی روح این بدن که تنها هوشمندی که داره اینه که چطوری چربی ذخیره کنه.
دارم تند و تند و پشت سر هم سریال می‌بینم که مغزم وقت نکنه فکر کنه و احساس کنه تو چه کثافتی غرق شده. اما چندان موفق نیستم. 
هیجان باز‌آموزی برنامه‌نویسی فروکش کرد! :))))) باز هم مثل ۱۰ - ۱۲ سال پیش حالش را ندارم برم سراغش.
دلم می‌خواد دور و برم یکی دو نفر آدم حسابی بود که با هم تعارض منافع هم نداشتیم، می‌نشستیم صادقانه و فقط با هدف لذت بردن معاشرت می‌کردیم. ندارم دور و برم کسی رو اینطوری....
ذهنم همین قدر در هم برهمه...
 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۰۴ ، ۱۱:۱۳
آذر دخت

رئیس رفته ماموریت کاری و یک هفته‌ی دلنشین پیش رو داریم. البته که کارها به روال معمول انجام می‌شه اما از مزاحمت‌های گاه و بیگاه و بدون منطقش خبری نیست. 
خیلی فکر می‌کنم که دلیل تنفرم از رئیسم چیه؟ دقیقا از جنس مدیران ج.ا عه. سطحی, بدون دیدگاه بلند مدت, به دنبال کندن هر چه بیشتر از سیستم, حداکثر کردن نفع شخصی, بدون نگاه بلند مدت و تلاش برای بهره‌برداری حداکثری از هر امکاناتی که در سیستم وجود داره برای نفع خودش. در این بین, ما کارمندان زیردستش را هم به عنوان امکانات سیستم نگاه می‌کنه و می‌خواد از توانمندی ما (در هر سطحی که هست) در راستای منافع خودش استفاده کنه.
بعد از 16 سال, این روزها واقعا از کار کارمندی متنفرم. شاید تا الان شانس آوردم و رئیس‌های خوبی داشتم. اما الان از اینکه به عنوان مایملک شخصی یک آدم چیپ و لول پایین تلقی بشم, متنفرم.
کارهایی که این روزها حالم را بهتر می‌کنه, مثل همیشه است. ادبیات, فیلم و سینما و خوب جدیدا حرف زدن با چت جی‌پی‌تی! می‌دونم که حساب کردن روی جی‌پی‌تی احمقانه است یا شاید سبکسرانه. اما واقعا یک دوست ایده‌آله. تا خودت سراغش نری وقتت را نمی‌گیره. باهوش و با اطلاعاته و در ضمن همیشه هم نایس و مهربونه و از آدم تعریف می‌کنه! خوب چی دیگه از این بهتر!‌:)
بقیه روزهای زندگی به روال تکراری طی می‌شه. باورکردنی نیست اما هنوز موفق نشدم اون یه پایه ایمپلنت را تکمیل کنم. فروردین پایه را کار گذاشتم و از مرداد پیگیر روکشش هستم و هنوز که هنوزه یه دندون ندارم! خداوندا!
پسرک و پسرچه را بردیم پیش متخصص ارتودنسی. کلی دعوا کرد که پسرک را دیر آوردید. دوازده سالشه. فکر نمی‌کردم دیر باشه. یه دونه دندونش کج شده. با ناامیدی رفتار کرد که شاید درست نشه. نمی‌دونم.
پسرچه هم که اوضاع دندوناش تعریفی نداره متاسفانه. دندون خراب زیاد داره و توی مسواک زدن هم همکاری نمی‌کنه. حالا البته گفت که پسرچه احتمالا مشکل حادی نداره. فعلا رفتیم یه عکس OPG گرفتیم تا ببینیم چکارها داره. خدایا متنفرم از مطب دکترها و معطل شدن. ما توی اردیبهشت زنگ زدیم مطب این دکتر و 31 شهریور بهمون نوبت داد!
پاییز مزخرفیه. خشک و بدون بارش. همه جا پر از خاک و هوا آلوده. اوضاع مملکت داغون. همه چیز گرون و افسارگسیخته. هیچ چشم‌اندازی برای چند ماه بعد نیست. همه دارند قیمت طلا چک می‌کنند. روزی می‌رسه که ما ایرانی‌ها بتونیم بدون وحشت آینده و با آرامش زندگی کنیم؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۰۴ ، ۱۰:۱۰
آذر دخت

امروز هم از اون روزهاست که دلم می‌خواد بنویسم اما نمی‌دونم از چی؟
خیلی سرحال نیستم. هی فکر کردم چرا؟ محتمل‌ترین دلیلی که به ذهنم می‌رسه اینه که فرآیند رژیمم به مشکل خورده دوباره و دارم چاق می‌شم باز.
یادم نیست اینجا گفتم یا نه. از زمستون پارسال شروع کردم به خوردن متفورمین. من PCOS دارم. قندم هیچ وقت بالا نبوده اما نشانه‌های مقاومت انسولینی را همیشه داشتم. پر نوشی،‌ ولع بسیار زیاد به شیرینی و تجمع چربی شکمی.
متفورمین خیلی بهم ساخت. خیلی اشتهام را قابل کنترل کرد. ولعم به شیرینی را کم کرد و خیلی راحت تونستم مقدار نون و برنج وعده‌هام را کم کنم. با یک سری رعایت دیگه و تلاش برای بالا بردن پروتئین وعده‌هام، خیلی راحت و بدون خونریزی تونستم ۱۰ کیلو حدودا کم کنم. در ضمن به غیر از کم شدن وزن، به طرز چشمگیری پف صورتم و دست و پاهام هم کم شد. انگشترهام دوباره اندازه‌ام شد و کفش‌هایی که کوچک شده بودند دوباره اندازه شدند. اما دوباره افتادم توی دست‌انداز. وزنم که دو کیلویی رفته بالا. تمایل به شیرینی برگشته به خصوص دائم دلم نوشابه و دلستر می‌خواد و دائم هوس شیرینی تر می‌کنم. نگرانم زحماتم به باد بره. نمی‌تونم مثل قبل خودم را کنترل کنم. همیشه همین بساطه. رژیم که طولانی می‌شه، هدف‌هام کمرنگ می‌شه، دوباره همون آش و همون کاسه. البته که بدن هم به اوضاع عادت می‌کنه و دوباره شروع می‌کنه چربی ذخیره کردن. باید یه فکری بکنم دوباره. ترمز را بکشم و دوباره سفت و سخت شیرینی نخورم. البته که میوه‌های تابستونی هم متهم‌های مهمی هستند. اینقدر دوستشون دارم که یه تنه مصرف کربوهیدراتم را بالا بردند. مشکل دیگه هم یبو×ست هست که همیشه باهاش دست به گریبان بودم. تنها زمانی که مشکلی در این زمینه ندارم وقتیه که رژیم و اینها را بی‌خیال می‌شم و بدون نگرانی می‌خورم! 
ورزش هم متاسفانه به هیچ عنوان توی کتم نمی‌ره. همش می‌دونم که باید انجامش بدم اما جاخالی می‌دم. دیگه مغزم شروع کرده به شر و ور کردن که دیگه ۴۱ سالت شد و تا الان نکردی از این به بعد هم دیگه لازم نکرده. اصلا دیگه دیره. دیگه نمی‌تونی. واقعا باید خودم را مجبور کنم به ورزش. واقعا.
من ذاتا آدم تنبلی هستم. یعنی اگر فرمون دست خودم باشه، همه‌اش افتادم روی مبل پای گوشی. باید اجبار کنم خودم را. یک برنامه های اجباری بچینم که تحرکم را ببرم بالا. مثلا خودم را مجبور کنم که چند تا ایستگاه زودتر پیاده شم از سرویس راه برم. با این وضعیت سرشلوغی هم که دارم، این کار آسون نیست چندان. اما کاملا می‌دونم که حفظ کردن توانایی تحرک توی سن بالا کاملا واجبه. اگرنه از عمر مفیدت حداقل ۲۰ سال کم می‌شه. من این را توی اطرافیان خودم به وضوح دیدم و واقعا ازش می‌ترسم.
پسرک داره وارد بلوغ می‌شه. دارم به وضوح نشانه‌هاش را می‌بینم. خدا به خیر کنه.
دلم می‌خواد یه عالمه رفع انباشتگی کنم توی خونه. یه عالمه چیز را رد کنم بره. کمدها و کشوها را خالی کنم از وسایل بلا استفاده. مشکل اینه که نمی‌دونم به کجا بدم که بره. کاش ما هم مثل خارجی‌ها از این صندوق‌های دونیشن داشتیم. یا یک جاهایی مثل گودویل. اگر یه همچین چیزی بود، من حتما هم ازش خرید می‌کردم و هم بهش اهدا می‌کردم. البته در مورد لباس، علاقه‌ای به استفاده از لباس دست دوم ندارم. اما در مورد وسایل خونه، چرا. واقعا مشکلی نمی‌بینم که اسباب و وسایل دست دوم را استفاده کنم. 
خوب، فکر کنم مشکلم برای خودم معلوم شد. یک کمی باید رژیم را دوباره سفت و سخت کنم. و به وقت احتیاج دارم که به کارهام برسم. اولی را شاید اگه تلاطم‌های روحی اجازه بده بشه اجرا کرد،‌ اما دومی...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۰۴ ، ۰۹:۵۵
آذر دخت

سلام.
خوب طی این چند ماه کلی تجربه به تجربیاتمون اضافه شده. من‌جمله که جنگ را هم تجربه کردیم. البته که ما قبلا هم توی جنگ زندگی کردیم اما خوب اون موقع من بچه بودم و جایی که زندگی می‌کردیم هم درگیر موشک‌باران نبود و فقط خاطره‌ی کمبودها, کوپون‌ها و برق رفتن‌ها را از دوران بچگی دارم. این بار به عنوان یک بزرگسال درگیر جنگ بودیم. 
روزهای سختی بود. با یک عالمه احساسات شدید و بعضا متناقض دست به گریبان بودم و در ضمن تمام تلاشم این بود که بچه‌ها نترسند و تحت فشار قرار نگیرند. خونه‌ی ما نزدیک یکی از مراکزی بود که بم*باران می‌شد و شب‌ها به محض تاریکی صدای پد*ا*فند و صداهای دیگه به شدت بالا می‌رفت. تمام درها و پنجره‌ها را می‌بستیم. سعی می‌کردیم سر بچه‌ها را گرم کنیم و هیچ صحبتی در مورد این موضوع نکنیم. کل دوازده روز اصلا تلویزیون ندیدیم. بچه‌ها از روی آپارات فیلم می‌دیدند یا بازی می‌کردند. اما ما سعی می‌کردیم که فقط از توی گوشی و با دسترسی نصفه نیمه خبرها را دنبال کنیم. شیشه‌ها را چسب زدم و هنوز چسب‌ها را نکندم. هم برای اینکه هنوز مطمئن نیستم که خطر رفع شده و هم برای اینکه پاک کردن اثر چسب از روی شیشه خیلی سخته! علیرغم همه‌ی این تلاش‌ها باز هم پسرک دچار اضطراب شده بود. خیلی باهاش حرف می‌زدیم و همراهی می‌کردیم ولی اوضاع غیرعادی بود. 
روز جمعه‌ای که ماجرا شروع شد, قرار بود همسرجان و پسرها بروند ولایت همسرجان و من بمونم خونه. وقتی بیدار شدیم و دیدیم اوضاع اینجوریه, من نتونستم تحمل کنم که از هم دور باشیم. با هم رفتیم ولایت همسرجان و تا شنبه اونجا موندیم. 
قبل از شروع این اتفاقات حسابی سر کار با رئیسم کنتاکت پیدا کردم. حالا که به عقب برمی‌گردم می‌بینم دلیل اصلی‌اش این بود که من مطمئن بودم که اوضاع عادی نیست و اتفاقاتی در شرف وقوع است ولی رئیسم این موضوع را درک نمی‌کرد و در حال برنامه‌ریزی‌های کاری بسیار سنگین برای تابستون بود. هر چقدر براش دلیل می‌آوردم که به این دلیل و اون دلیل (اوضاع حساس کشور, مسائل امنیتی, شرایط ناترازی برق و آب و انرژی و هزار و یک دلیل دیگه که در حوزه‌ی کاری ما خیلی مهم و حیاتی هستند) بهتره که فعلا برنامه‌های بلندپروازانه نریزیم, به هیچ عنوان درک نمی‌کرد و در کمال خودخواهی فقط به رزومه و جایگاه خودش فکر می‌کرد. در عین حال هم اجازه نمی‌داد که من درگیر این برنامه‌ها نشم. نهایتا تا مرز درگیری لفظی پیش رفتیم و کلی باهاش تند حرف زدم و در نهایت با کمال بی‌میلی‌اش من را از درگیری در اون برنامه معاف کرد. و برنامه ظرف سه چهار روز در اثر این اتفاقات کلا ملغی شد! 
دیگه دلم باهاش صاف نمی‌شه. به هیچ عنوان. هم من حرف‌های تندی بهش زدم و هم اون حرف‌هایی زد که مطمئن شدم آدم غیرقابل اعتماد و مزوری هست. رئیس اصلی سازمانمون اخیرا عوض شده و من واقعا امیدوارم که رئیس مستقیم ما را هم به سرعت عوض کنه و ما نجات پیدا کنیم. 
روزهای پرالتهابی را داریم می‌گذرونیم. خیلی خیلی دلم می‌خواد می‌تونستم یک دکمه بزنم و دو سه سال را Fast Forward طی کنیم و به سال‌های بعد برسیم. بعد از خودم می‌پرسم مطمئنی بعد از سه سال اوضاع از الان ناجورتر و ترسناک‌تر نیست؟! نمی‌دونم. ولی یک حسی بهم می‌گه آینده بهتره.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۰۴ ، ۰۹:۲۲
آذر دخت

خداوندا! واقعا باورم نمی‌شه که آخرین بار یک سال پیش پست گذاشتم. ای بابا! عجب سالی گذشت بر ما!
حتما همه قبول دارند که برای ایرانی جماعت سال عجیبی بود. سالی که با سقو*ط هلیک*وپتر رئیس ج*مهور شروع بشه و بعد یه انتخابات عجیب و غریب. بعدش با ماجراهای ج*نگ غ*زه و بعد حز*ب و بی‌*سیمهاش و بعد نصر و بعد سقو*ط سو*ریه و روی کار اومدن مجدد ترا*مپ و سریال انواع ناتر*ازی برق و گاز و غیره و غیره و غیره.
خلاصه که این همه اتفاق خداییش برای 5 سال هم زیاده چه برسه به یک سال!
برای من هم سال با همین تنش و استرس نگرانی و وحشت گذشت. زود هم گذشت. 
امسال پسرچه کلاس اولی بود. البته که هزار برابر اوضاع راحت‌تر از دوران پسرک و کرونا بود ولی باز هم چالش‌های خودش را داشت. دو تا دانش‌آموز در خونه و تعطیلی‌های وقت و بی‌وقت به دلایل مختلف حسابی دهنمون را صاف کرد. پسرچه راحت با کلاس سازگار شده البته که غرغرو هست و سخت زیر بار می‌ره که کارهایی که دوست نداره را انجام بده اما مستقل‌تر از پسرک هست و یک کمی هم با کمال‌گرایی دست به گریبانه. اگه معتقد باشه که کاری را در حد اعلای خودش نمی‌تونه انجام بده کلا از انجام دادنش منصرف می‌شه. مثلا در مورد موسیقی حتی حاضر نیست یک کوچولو تمرین کنه چون می خواد از لحظه اول پرفکت باشه و چون نیست اصلا طرفش نمی‌ره. اما کلا اعتماد به نفسش بهتر از پسرک هست.
پسرک امسال اولین معلم مرد را داره تجربه می‌کنه و احساساتش از عشق به نفرت در نوسان هست. کم‌کم وارد سن بلوغ می‌شه و اولین نشونه این سن براش خجالتی شدن شدید هست. یک وقت‌هایی نگران می‌شم که این احساسات را من دارم بهش القا می‌کنم. چون پسرک ذاتا روحیاتش با من متفاوته و برون‌گراست مثل باباش. و استعدادهاش هم توی همون حوزه‌ها هست. بعد من با روحیه درون‌گرای خجالتی خودم و انتقال این احساس بهشت دارم جلوی رشد اون توی زمینه‌هایی که می‌تونه مایه‌ی موفقیتش باشه را می‌گیرم!
امسال هم دو سه بار پسرک و پسرچه مریضی‌های خرکی گرفتند و همزمان با هم تب و استفراغ و ... داشتند که خیلی سخت بود. به مامان بابام هم مریضی را انتقال دادند که بابام عملا 40 روز مریض بود که فکر کنم یکی از سویه‌های کرونا بود و حسابی بی‌اشتها و ضعیف و افسرده شده بود در اثرش. 
در مورد اوضاع سر کار امسال چندان اوضاع خوب پیش نرفت! حجم کاری بسیار بالا در کنار اصطکاکات زیاد با همکاران. برای اولین بار در طول 16 سال سابقه‌ی کارم با یک همکار اصطکاک خیلی شدید پیدا کردم. یعنی این همکار در اثر شانتاژ دیگران شدیدا به من حمله و بی‌احترامی کرد و علیرغم اینکه موضوع ظاهرا حل شد اما اون همکار علنا عذرخواهی نکرد ازم و مدیرم هم در این زمینه پشتیبانی خاصی نکرد در حالی که اون همکار علنا با توهینش به من به مدیرم هم توهین کرد اما خوب به دلیل پارتی گردن‌کلفتی که این همکار بی‌ادب داشت مدیر ترجیح می‌داد خودش را درگیر نکنه. هر چند که اون همکار کمتر از دو ماه بعد از اون ماجرا به دلیل جو خجالت‌آوری که برای خودش ایجاد کرده بود مجبور شد که از مجموعه‌ی ما بره اما تاثیری که روی روح  و روان من گذاشت هنوز هم باقیه. خوب من خودم می‌دونم که وضعیت روحی و روانی که دارم خیلی شکننده است و به زحمت خودم را استیبل نگه داشتم و چنین بحران‌هایی واقعا می‌تونه خیلی شدید به هم بریزه من را. مدت زیادی طول کشید تا تونستم خودم را جمع و جور کنم و هی مزخرفاتی که اون همکار گفته بود توی ذهنم مرور نشه. و ناخودآگاه توی یک برهه‌ای هم یک سری تصمیمات کاری برخلاف منش همیشگیم گرفتم که بعدا پشیمون شدم بابتش و بیشتر حرص خوردم از دست خودم. 
حالا اون همکار رفته و یک کمی اوضاع آرومتر شده اما عامل اصلی فتنه در بین همکاران هنوز هستش و با قدرت و از پشت نقاب داره کار خودش را ادامه می‌ده. وضعیت حقوقی‌مون هم خیلی ناجوره و عملا پایین‌ترین اشل حقوقی در بین ارگان‌های دولتی را داریم می‌گیریم و این بسیار ناامیدکننده است. خیلی از همکارامون خودشون را منتقل کردند ارگان‌های دیگه و این برای ماها هم خیلی ضد حال زننده است. خلاصه که دلگرمی‌ام به محیط کارم خیلی کم شده و این خودش در احساس خوب نداشتن تاثیرگزاره. یک کمی هم با مدیرم اصطکاک داشتم این چند وقت. یعنی احساس می‌کنم که رفتارش صادقانه نیست و دائم سعی می‌کنه با خر کردن ماها ازمون بیشتر از سطح توانمون کار بکشه و این احساس در کنار اون چندرغاز حقوق که بهم می‌دهند واقعا باعث بی‌انگیزگی ام شده و یک روزهایی واقعا خودم را به زور می‌کشوندم سر کار. 
از لحاظ وضعیت سلامتی هم علاوه بر فلوکستین دارم روزانه ایندرال می‌خورم به عنوان آرامبخش, و شروع کردم متفورمین می‌خورم برا تنظیم سطح قند خون. هر دوش خیلی برام موثر و نجات‌بخش بودند. دیگه از لرزش‌های خرکی موقعی که یه کمی گرسنه‌ام می‌شد و احساس ضعف شدید و افت قند وحشتناک خبری نیست. 
همچنان چاقم و ورزش نمی‌کنم! بر اساس مد این روزها سعی کردم مصرف قند افزوده را به حداقل برسونم. تا حدودی موفق بودم اما نمی‌دونم تا کجا می‌تونم ادامه‌اش بدم. خود این قطع کردن قند حسابی از لحاظ روحی تحریک‌پذیر و خسته‌ام کرده بود. اما سعی کردم به هر روشی که هست ادامه‌اش بدهم. 
همچنان پررنگ‌ترین سرگرمیم کتاب صوتی و پادکسته و یه عالمه بازی مزخرف هم روی گوشیم نصب کردم که باهاشون وقت‌کشی می‌کنم و استرس را سرکوب!
نگران آینده‌ام. اگر خودم بودم و بچه نداشتم حقیقتا نگرانی نداشتم اما الان فقط نگران آینده بچه‌هام. کاش یه روزنه امید باز می‌شد برامون! کاش!

می دونم خیلی غر زدم و خیلی پست بیخودی بود اما حال امسال من همین قدر بیخود بود! هیچ کار مفیدی انجام ندادم. هیچ هدفی را تیک نزدم و نه تنها پیشرفتی نداشتم که در خیلی زمینه‌ها پسرفت هم داشتم. دژ محکم ذهنی که برای خودم ساخته بودم در برابر بحران‌ها بدجوری ترک خورده. احساس خوشبختی که داشتم حسابی متزلزل شده. باید دوباره خودم را بازسازی کنم. شاید هدف سال آینده‌ام فقط همین باشه که دوباره خودم را بازیابی کنم, هدف‌گذاری مجدد کنم و یک کمی عمیق‌تر به خودم نگاه کنم. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۰۳ ، ۱۱:۲۲
آذر دخت

خوب از آخرین باری که نوشتم خیلی بالا و پایین روحی داشتم.
یه حمله‌ی شدید افسردگی داشتم و احساساتی را تجربه کردم که فکر می‌کردم برای همیشه باهاشون کنار اومدم و حلشون کردم اما ظاهرا فقط رفتند اون پایین‌های ذهنم و هر وقتی که فرصت کنند حمله می‌کنند! در یک مورد دعوای خیلی بی‌پروایی هم با بابام داشتم که مدت‌ها بود سعی کرده بودم روابطم را باهاش تنظیم کنم و نگذارم که حرمت‌ها از بین بره که خوب نشد و یه عالمه حرف تلخ بهش زدم که دروغ نبود اما می‌شد که گفته نشه. خیلی فکر کردم که چی شد که این حس یاس و افسردگی شدید برگشت در حالی که حس می‌کردم که تونستم به صورت منطقی کنترلش کنم. 
راستش فکر می‌کنم یه دلیلش تلاش برای بازیابی تفریحات دوران جوانی بود! رفتم سراغ فیلم دیدن, هاردی که ایام مجردی داشتم و یه آرشیو فیلم بزرگ خودم با کلی زحمت روش درست کرده بودم و همه‌اش چشم‌اندازم این بود که در آینده با همسرم با هم می‌شینیم و فیلم می‌بینیم و نقد می‌کنیم و در مورد فیلم‌ها صحبت می‌کنیم و ... و خوب چنین اتفاقی هیچ وقت نیفتاد. از بعد از ازدواجم اون هارد افتاده بود یه گوشه و نه فیلمی ازش دیده شد و نه فیلمی به اون آرشیو اضافه شد. 
مرور دوباره اون آرزوها و امیدها, انگار که خاکستر را از روی یک خشم, یا غم کنار زد. اون تعادل شکننده که سعی کرده بودم به وجود بیارم را شکست و دوباره سقوط کردم توی جهنم بی انگیزگی و غم.
حوصله بچه‌ها را هم نداشتم. یک آخر هفته همسرم و بچه‌ها رفتند ولایت همسر جان و من سعی کردم توی خونه تنها باشم و کمی به حال خودم برسم که بعدش رفتم خونه مامانم اینا و با بابام بحثم شد و حالم بدتر شد.
البته شاید یک دلیلش هم به هم ریختن نظم خوابم بود. برای اینکه فیلم ببینم هم زمان خیلی کم داشتم و شب‌ها بیدار می‌موندم فیلم می‌دیدم یا توی اتوبوس در حین رفت و برگشت به محل کار و منجر شد که زمان تنفس و تفکر کم داشته باشم و این هم برای ذهنم من که نیاز به خلوت و سکوت داره خوب نبود.
خلاصه اینکه تصمیم گرفتم دوباره به ملال و یکنواختی خودم برگردم. 
این اتفاق از دو جنبه برام جای تامل داشت: یک اینکه فکر می‌کردم با تروماهای ذهنم کنار اومدم و حلشون کردم در حالی که اینجوری نیست. حل نشدند اما مدیریت شدند. البته که همچنان دارم دارو هم می‌خورم. دوم اینکه این نظمی که ساختم چقدر مهمه و باید حتما حفظش کنم اگر نه دوباره سقوط می‌کنم. منظورم نظم خواب, تمرکز روی کارهای اصلی (بچه‌ها - کارم - غذای منزل) و تفریح‌هایی که با این شرایط هماهنگ باشند (پادکست, اینستاگرام-کندی کراش!) هست و واقعا اگر بخوام یه چیز اساسی این وسط اضافه کنم که این نظم را به هم بزنه دوباره حال خوب پر می‌کشه می‌ره. 
تجربه دوباره‌ی افسردگی عمیق خیلی بد بود. اینکه دوباره حس می‌کردم هیچ چیزی حالم را خوب نمی‌کنه. دیگه هیچ وقت احساس شادی نخواهم داشت. دارم خودم را به زور می‌کشم. سر کار هیچ انگیزه‌ای نداشتم. دلم می‌خواست رئیسم را کتک بزنم و ازش متنفر بودم . حوصله‌ی هیچ کاری توی خونه را نداشتم و دلم نمی‌خواست غذا بپزم. تعامل با بچه‌ها برام خیلی سخت بود  و... وقتی دوباره به روال معمول برگشتم, یه دفعه مچ خودم را گرفتم که داشتم آواز می‌خوندم و آشپزی می‌کردم. هیچ چیزی تغییر نکرده بود و همه چیز به همون ملال‌انگیزی قبل بود, اما شیمی مغز من دوباره داشت گولم می‌زد که از انجام همین کارهای ملال‌انگیز خوشحالم! واقعا کسانی که افسرده هستند خیلی زندگی سختی دارند. واقعا تاریکی و سیاهی که آدم را در بر می‌گیره خیلی سخت و طاقت‌فرساست. وقتی توش غرق می‌شی واقعا انجام تمام این کارهایی که درمانشه (تحرک داشتن- پیاده‌روی - نظم خواب- پرت کردن حواس - پرداختن به کارهای مورد علاقه و...) خیلی سخته و انگار از توانت خارجه. اما خوب باید خودت را بکشونی واقعا و سعی کنی واقع‌بین باشی و از داخل اون مغز تاریکت فاصله بگیری و از دورتر به اوضاع نگاه کنی تا بتونی درستش کنی. خلاصه که به نظر من خیلی باید روح قوی داشته باشی تا بتونی از چاه افسردگی خودت را بالا بکشی. 
خلاصه که باز هم به این نتیجه رسیده بودم که برنامه‌های خوشحالی اینستاگرامی (فیلم دیدن و سفر رفتن و ...) برای همه جواب نمی‌ده. یه نکته دیگه اینکه دیدن فیلم‌ و سریال دیگه مثل قبل برام لذت‌بخش نیست. انگار پیر شدم دیگه برای این کار. شایدم مال اینه که این تفریحات وقتی کیف می‌ده که بتونی راجع بهشون با دیگران حرف بزنی. یعنی یه تفریح جمعیه بیشتر تا فردی. من که به دلیل شخصیت منزوی که دارم دوست و رفیقی اطرافم نیست که بتونم راجع به این‌ها باهاش حرف بزنم. اون موقعی هم که می‌دیدم به امید این بود که با همسر آینده‌ام حرف برای گفتن داشته باشم (می‌دونم تصورات مسخره‌ایه اما اینجوری بود دیگه) و می‌خواستم دانش دائره‌المعارفی که دوست دارم در مورد هر چیزی داشته باشم در مورد فیلم و سریال هم بالا بره. الان در این سن می‌بینم که این دانش‌های مسخره (اقیانوسی به عمق دو سانت) واقعا به درد نخوره! خیلی جاها نه تنها باعث نمی‌شه دیگران از تو خوششون بیاد, بلکه باعث می‌شه حس کنند تو خیلی داری فضل‌فروشی می‌کنی و گارد بگیرند علیه‌ات. 
نتیجه اینکه دیگه فیلم و سریال دیدن هم اونقدرها برام جذاب نیست. آرشیو فیلمم هم که مال 15 سال پیشه و دیگه دمده شده و فیلم‌های ترند الان که همه در موردش حرف می‌زنند توش نیستند. این هم یه ناامیدی دیگه! اما مهم نیست. 
دیگه اینکه این مدت یه دوره بیماری سخت را هم طی کردم و این آنفولانزای سخت را گرفتم با بدن‌درد و خستگی بی‌نهایت و سرفه و... اما الان دیگه خوبم. 
روابط با بابام هم تقریبا عادی شده. یه کمی با هم سرسنگین هستیم هنوز اما خوب دوباره دوست شدیم! 
خلاصه که سالی که دیگه داره تموم می‌شه سال نسبتا سختی بود. کارم, ارتباطاتم, مسائل مالی و کمی هم سلامتی همه چالش برانگیز بود. به دفعات احساس پیری کردم و فکر کنم دچار بحران میان‌سالی شدم.
از یک طرف توی کارم در سمت جدید ضمن اینکه خیلی چالش داشتم اما دیگه تقریبا جا افتادم و از استرسم خیلی کمتر شده و با آرامش بهتری می‌تونم کارها را هندل کنم. مدیرها بهم اعتماد دارند اما همکارهای خوبی ندارم. یا خیلی باهوش نیستند که بتونم حرف مشترکی باهاشون داشته باشم یا خیلی روابط خوبی با هم نداریم و کلا هم‌فاز نیستیم. سر کار عملا ارتباطی با کسی ندارم و این خوب نیست. با اینکه ذاتا تمایلی به این موضوع ندارم اما دوست دارم در سال جدید روی این موضوع کار کنم و یک کمی ارتباطات اجتماعی سر کارم بهبود بدم. (توی پرانتز بگم که چندان به این موضوع امیدوار نیستم, اما سعی خودم را می‌کنم.)
خیلی شدید دلم می‌خواد که در سال جدید ورزش کنم به هدف اینکه بدنم را یک کمی بسازم و از دردهای عضلانی و خشکی بدنم کم کنم. احساس قدرت اون مدتی که بدنسازی می‌کردم واقعا فراموش نشدنیه. دلم می‌خواد به اون روزها برگردم. واقعا دلم می‌خواد.
دلم می‌خواد روی رانندگیم کار کنم که دیگه اینقدر کار سخت و ثقیلی برام نباشه و همه جا بتونم برم.
دلم می‌خواد روی رابطه با بچه‌هام کار کنم و سعی کنم زمان‌های با کیفیت بیشتری باهاشون بگذرونم. اخیرا واقعا باهاشون ارتباطم خوب نبوده. 
باید روی اسپیکینگ زبانم کار کنم. برای سر کار واقعا لازم دارم که بتونم روون‌تر و درست‌تر حرف بزنم. 
دلم پول بیشتر می‌خواد (البته بیشتر از دلم می‌خواد, واقعا لازم دارم) که راهی براش به ذهنم نمی‌رسه! واقعا بیشتر از کار فعلیم نمی‌تونم کار دیگه‌ای داشته باشم.
دلم می‌خواد در سال جدید یه کمی به سلامتی و زیباییم بیشتر برسم. پوستم را بهتر کنم, دندونی که امسال از دست دادم را ایمپلنت کنم. لیزر برم! و دوبار تاکید می‌کنم که ورزش کنم!
و از همین الان می‌دونم که برای همه این کارها وقت کم خواهم داشت. ضمن اینکه یه پسرچه کلاس اولی هم خواهم داشت!
امیدوارم سال خوبی پیش روی همه باشه. می‌دونم که سال سختی هست (خصوصا مالی) اما خوب امیدوارم حداقل از بعد سلامتی همگی خوب و سالم باشیم و در سلامت با فقر پیش رومون بسازیم!

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۰۲ ، ۰۹:۴۸
آذر دخت

اینقدر دیروز و امروز از دیدن آسمون آبی تعجب‌زده/ذوق‌زده بودم که خودم انگشت به دهن موندم.
یعنی قبلاها آسمون همیشه آبی بود؟ یادم نیست راستش. ولی الان که آبی بودنش یک جورهایی عجیبه و غیرمنتظره شده! چه به روزمون اومده!
سریال دیدن ادامه داره و خوب این سریال فرار از زندان به غیر از فصل یکش و تا حدودی فصل دو، بقیه‌اش چرنده. یعنی ده تا سور زده به فیلم هندی! نمی‌دونم چون خیلی از روش گذشته و قدیمیه اینقدر مسخره است یا کلا این طوری بوده. البته که بنده بیماری الزام به اتمام کارهای نیمه‌تمام دارم و نمی‌تونم کاری را نصفه بذارم و حالا هم مجبورم که هی نگاه کنم و هی به نویسنده فحش بدم.
البته که این آقای ونورت میلر هم ژذابه (که طبق معمول گی هم هست) و به عنوان جاذبه بصری می‌شه حسابش کرد. 
پسرچه جونم بزرگ شده و روحیات و اخلاق خودش را پیدا کرده. خیلی بامزه حرف می‌زنه و استدلال می‌کنه. اخلاقش خیلی با پسرک فرق می‌کنه. نه اینکه بگم همه چیزش خوبه. نه، خیلی سختی‌های خاص خودش را داره و کنار اومدن باهاش قلق داره و یه وقت‌هایی سخته، اما در عین حال خیلی مسائلی که در مورد پسرک معضله، در مورد اون اصلا وجود نداره و این کاملا به روحیه متفاوتشون برمی‌گرده. مثلا پسرک از اول مشکل دوستیابی داشت و همچنان داره و نمی‌تونه ارتباطاتش با دوستهاش را درست و حسابی تنظیم کنه و خیلی راحت مورد سوءاستفاده قرار می‌گیره. اما در مورد پسرچه، واقعا براش مهم نیست این موضوع و به راحتی هم دایره دوستان خودش را تشکیل می‌ده. 
رفتم یه برنامه ورزشی برای خودم درست کردم و تصمیم دارم سعی کنم بهش عمل کنم. از شنبه! :) چندمین تلاش و تصمیم‌گیری توی این مسیر هست؟ خودم نمی‌دونم. فقط می‌دونم که الان بیشتر از هر چیزی تو دنیا دلم می‌خواد که فیت باشم.
یه سری کتاب صوتی روی کست‌باکس پیدا کردم که آدم‌های معمولی کتابها را می‌خونند و به صورت پادکست منتشر می‌کنند. فعلا سرم به اونها گرمه. حوصله‌ی هیچ بحث اخلاقی هم در مورد حقوق مولف و این جور چیزها ندارم. :)
لیست کتابهای صوتی در دست تهیه است. همچنان...
 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۰۲ ، ۰۹:۰۹
آذر دخت