آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

بایگانی

۴۹ مطلب با موضوع «کارم» ثبت شده است

دوباره بعد از شش ماه برگشتم. indecision


از این مدل نوشتن واقعا دیگه خسته شدم. توی این روزهای قرنطینه دلم می‌خواست یه جایی داشته باشم که اتفاقات و افکارو فشارها را اونجا ثبت کنم اما وقتی به اینجا فکر می‌کردم و فکر می‌کردم که دوباره باید بیام کلی بنویسم انگار حسش نبود!
واقعا احساس می‌کنم که روزانه‌نویسی یه وقت‌هایی می‌تونه به دادم برسه و اینجوری سال و ماهی یک بار نوشتن واقعا مفید نیست. 


خوب اگر بخواهم برای ثبت در تاریخ بنویسم، از حدود دهم اسفند سال 98 که دیگه همه‌گیری کرونا توی کشور تأیید شد، من موندم خونه و تا همین دهم خرداد دورکار بودم. تجربه‌ی این دوره قرنطینه واقعا عجیب بود. اولش تا پایان تعطیلات عید خیلی هم خوب بود. من توی تمام مدت زندگی‌ متأهلی‌ام اینقدر احساس خانواده بودن را حس نکرده بودم . انقدر غذا نپخته بودم و بعد از مدت‌ها تونستم کلی کارهای شیرینی‌پزی هم که واقعا عاشقانه دوست دارم انجام بدهم. کلی با هم دیگه فیلم دیدیم و تازه من بافتنی هم شروع کردم! هر چند که نظر همسرجان با من یکی نبود و اون تمام مدت از بابت اینکه نمی‌تونه بره خونه‌ی پدر و مادرش غمگین و کلافه بود و دائم تلفن می‌زد و بعد از ناله و زاری‌های مادرش عصبی و افسرده می‌شد. اما من سعی کردم از این فرصتی که شاید دیگه هیچ وقت توی زندگی‌مون پیش نیاد با خوش‌بینی استفاده کنم. راستش یه جاهایی اینقدر احساس خوبی داشتم و داشت بهم خوش می‌گذشت که دچار عذاب وجدان شدم که بابا یک عده دارند عزیزانشان را طی این مدت از دست می‌دهند تو چرا داره بهت خوش می‌گذره. البته یه مدتی استرس بیماری هم حسابی گرفتارمون کرده بود و شب‌ها تا صبح خوابم نمی‌برد و به نوبت تنفس بچه‌ها و همسر را چک می‌کردم. من از اول خیلی نگران پدرم بودم چون چندین مشکل زمینه‌ای هم دارند. در همون هفته آخر اسفند پدرم علائم تب کنترل نشونده، سرفه، بدن‌درد و سردرد داشت که احتمالا از برادرم بهش منتقل شده بود. برادرم که الان در شهر دیگه‌ای زندگی می‌کنه و خانمش در عین اینکه علائم خفیف بیماری داشتند با بی‌احتیاطی حوالی بیستم اسفند چند روزی را منزل پدر و مادرم بودند. بعد از اون که برگشتند خونه‌ی خودشون برادرم تب و سرفه شدید و از دست دادن کامل حس بویایی داشت. همین شد که بیماری پدرم ما رو خیلی نگران کرد. همزمان خود من هم گلودرد، بدن‌درد، لرز، سردرد شدید داشتم و پسرک هم سرفه‌های شدید. همسرم هم بعد از ما سرفه‌های خشک داشت که با توجه به اینکه مجبور بود تا آخر اسفند با اون شرایط سخت و ترسناک تمام‌وقت بره سر کار واقعا عصبی و خسته‌اش کرده بود. خدا رو شکر تا آخر هفته اول فروردین پدرم و بقیه خوب شدند اما بعدش پسرچه سرفه‌های شدیدی را شروع کرد که خیلی دوباره نگرانم کرد اما خدا رو شکر اون هم طی شد. بقیه روزها هم که به قرنطینه و بشوربساب گذشت.
حالا بدی ماجرا اینه که مطمئن نیستیم که بالاخره کرونا گرفتیم یا نه؟


اما اوضاع بعد از اتمام تعطیلات نوروز خیلی تغییر کرد. محل کارم به صورت رسمی کار را با شتاب و فشار بالا به صورت دورکاری شروع کردند که برای من با حضور بچه‌ها خیلی سخت بود و من تمام طول روز استرس داشتم که به کارهایی که بهم محول کردند نمی‌رسم و تازه باید تا نیمه‌های شب بیدار می‌موندم تا اون کارها را انجام بدهم. همزمان درس‌های پیش‌دبستانی پسرک هم بود که چون قبل از عید هیچ کاری بابتش نکرده بودند فشرده شروع کرده بودند وخیلی انرژی‌بر بود. تازههمسر هم باید تمام وقت می‌رفت سر کار و در نگهداری بچه‌ها خیلی کمکی به من نمی‌کرد. بعدش هم که ماه رمضون شد قوز بالا قوز! یه روزهایی هم جلسه آنلاین داشتیم که باید عزا می‌گرفتم که بچه‌ها را چکار کنم! خلاصه که از لحاظ فرسایش کاری واقعا ترجیح می‌دادم برگردم سر کار اما بعدازظهرها دیگه موبایل چک نکنم و بتونم در اختیار بچه‌ها باشم. واقعا در این دوران در هر دو جبهه کار و خانه احساس ناکارآمدی می‌کردم. ماه رمضان را هم روزه نگرفتم. به دلایل گوناگون که مهمترینش تغییرات بنیادینی هست که ظرف این دو سه سال در عقاید مذهبیم ایجاد شده.


الان هم همش ته ذهنم نگران سال آینده و کلاس اولی بودن پسرک و احتمال بازنشدن مدارس و مجازی بودن تدریس‌ها و ... هستم اما تمام تلاشم رو می‌کنم که این نگرانی‌ها را به ته ذهنم برونم و بهشون فکر نکنم. واقعا این یک سال گذشته به هممون ثابت کرد که هیچ چیزی و شرایطی ثابت و پایدار نیست و روی هیچ داشته‌ای نمی‌توانیم حساب کنیم. شاید تا سه ماه دیگه هزارتا اتفاق دیگه افتاد. والله!


معضل دیگه این روزها هم اضافه وزنی بود که بابت خونه نشینی و پختن غذاهای دلخواه و خوردن بستنی‌های بسیار اضافه شد روی اضافه‌وزن‌های قبلی! ولی سعی می‌کردم خیلی بهش فکر نکنم. خداییش توی قرنطینه بودن و رژیم بودن هیچ رقمه با هم سازگار نیست! ورزش هم یه مدت سعی کردم انجام بدهم اما با اتمام تعطیلات و شروع استرس‌های کاری اون هم به ابدیت پیوست چون دیگه هر چی وقت خالی داشتم را باید فدای کار می‌کردم. اما به آینده امیدوارم. همین طور الکی.
توی این مدت سعی کردم پسرچه را از شیر ترک بدهم. بهترین اتفاق این بود که شیر شب را ترک کرد و خدا رو شکر الان از شب تا صبح می‌خوابه! اما هنوز کامل بی‌خیال شیر خوردن نشده و روزی دو تا سه بار می‌خوره. امیدوارم هر چه زودتر این برهه از زندگی هم بگذره و تمام بشه بدون گریه و اذیت شدن پسرچه.
فعلا همین‌قدر بسه چون خیلی خوابم میاد! :)


امیدوارم بتونم زود به زودتر بنویسم.
راستی اگر کسی هنوز اینجا رو می‌خونه برید یدونه کامنتی که برای پست پایین گذاشته شده را بخونید. من که خیلی شاد شدم. حتما شما هم شاد می‌شید یا اگر اهل این داستان‌های مثبت اندیشی و اینها هستید شاید تونستید قدتون را بلند کنید!‌ laugh

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۹ ، ۱۵:۰۵
آذر دخت

سلام مجدد پس از سه ماه!

باورتون می‌شه که کل این سه ماه که سر کار بودیم امروز اولین روز آرامش هست؟ یه دوره طوفانی داشتیم از سر شلوغی و امروز که اولین روز بدون بدوبدو هست اومدم که یه کمی بنویسم.

کی بود گفت رئیس جوون خوش‌فکر خیلی خوبه؟ حرفم رو پس می‌گیرم.:) بیچاره شدیم به خدا!

خوب اولین خبر اینکه لاتاری برنده نشدیم! نمی‌دونم چرا اینقدر بهش دل بسته بودم. اما خدا می‌دونه که توی اون گودال عمیقی که گرفتار بودم، همین دست‌آویز حتی محال چقدر حالم رو بهتر می‌کرد. فعلا که تموم شد. من هم خدا رو شکر حال و احوالم بهتره.

بچه‌ها هم خوبند این روزها شکر خدا. پسرچه شیرین و بانمک شده حسابی. الان حدودا 14 ماهشه اما هنوز هیچی حرف نمی‌زنه. بع بع می‌کنه حسابی! عین گوسفند!‌:) اما هیچ کلمه‌ی معنی داری نمی‌گه. همون بع را با لحن‌ها و کشش‌های گوناگون به مقاصد مختلف به کار می‌بره. اما خوب درکش از حرف‌هایی که بهش می‌زنیم بالاست، دستورات را اجرا می‌کنه، بای‌بای و دست‌دست می‌کنه. کلاغ‌پر را جواب می‌ده (بله من می‌گم کلاغ، اون می‌گه بع!) و با اشاره حسابی دستور می‌ده و منظورش را می‌فهمونه اما حرف نمی‌زنه. فعلا که هنوز نگران نشدم! :) راه هم هنوز نمی‌ره. البته اگر بلندش کنیم و تشویقش کنیم چند قدمی می‌ره اما طبق تجربه من تا موقعی که از لحاظ فکری بچه به این نتیجه نرسه که راه رفتن براش به صرفه‌تر از چهاردست و پاست به راه رفتن نمی‌افته. فعلا هنوز فقط دوست داره که دستش را بگیریم و به مدت نامتناهی راه ببریمش!
روحیاتش صد و هشتاد درجه با پسرک متفاوته. به جای محافظه‌کاری و ترسویی اون، قلدر، شاد و نترسه. شیرینه، خوش‌اخلاقه اما اصلا صبور نیست. اگر مریض بشه همه را بیچاره مِی‌کنه. خیلی مهربونیش رو ابراز می‌کنه در مقابل خیلی انتظار داره که بهش ابراز کنی. فکر کنم بهترین تعریفش این می‌شه که پسرک درونگراست و پسرچه برون‌گرا. از لحاظ ظاهری، بسیار شبیه بابام شده، از ته دل امیدورام که اخلاقش به بابام نره! :) خوش‌خوراکه. به هیچ چیزی نه نمی‌گه و آسیابش همه چیزی خورد می‌کنه. خودش را توی دل همه جا می‌کنه. هنوز شیر می‌خوره و تصمیم نداره ترک کنه. وقتی که دارم آماده می‌شم که بهش شیر بدم به طرز بسیار خنده‌داری شیهه می‌کشه. بابتش داشتنش شکرگزارم. خدا بهم لطف کرد تا بتونم بعد از سختی‌هایی که سر پسرک کشیدم، یه کمی شیرینی مادر بودن را هم بچشم!

پسرک هم بدک نیست. داره تعطیلات تابستانه را می‌گذرونه و بسیار حوصله‌اش سر رفته. همچنان واضح‌ترین خصوصین شخصیتش لجبازیه. اما بعضی وقت‌ها با مغز کوچیکش چنان تحلیل‌هایی از رفتار و سکنات ما تحویلمون می‌ده که نمی‌تونم قهقهه نزنم. قراره از اول تیر بره کلاس ژیمناستیک (به قول خودش جیملاستیک!)
مربی پیش‌دبستانی‌اش معتقد بود که خیلی باهوشه و شاگرد اول کلاسش بوده. راستش من خیلی در این مورد مطمئن نیستم. شاید چون پسرک قبلا از نه ماهگی مهد رفته بود خیل از آموزش‌ها براش تکراری بوده و در مقایسه با سایرین زود گرفته. نمی‌خوام بگم که باهوش نیست. اما از نظر من از اونهایی که ستاره و شاگرد اول باشند هم نیست. بسیار حساسه. همچنان نشانه‌‌های اضطراب داره که از نوزادی همراهش بود و همچنان برای من بزرگترین راز و علامت سوال هست که چرا این بچه از اول تولدش ترسیده پا به این دنیا گذاشت. چرا اینقدر تحریک‌پذیر بود و هست. هنوز صدای بلند، کمترین بو، کمترین مزه‌ی عجیب و جدید براش آزاردهنده است. همچنان ترسو هست. گاهی اوقات نشونه‌های وسواس از خودش نشون می‌ده. گاهی افکار وسواسی پیدا می‌کنه. از تجربه‌های جدید، مکان‌های جدید می‌ترسه. خیلی وقت‌ها منفی‌کاری می‌کنه. اینرسی‌اش زیاده. یعنی شروع کردن کاری براش سخته، خاتمه دادنش هم سخته. حاضر نیست بره پارک، اما اگه رفت دیگه برگشتنش با کرام‌الکاتبینه. بیشتر از ده تا ماشین مشکی داره و باز هم اگر بخواد بخره مشکی می‌خره. از سر و کول خونه داره ماشین بالا می‌ره و اون همچنان ماااااشین می‌خواد. خلاصه که بچه‌ی سختیه. گاهی اوقات از تصور آینده‌اش به عنوان یک نوجوان وحشت می‌کنم. فقط امیدوارم که خدا کمکم کنه که باهاش خوب بتونم کنار بیام.

خودم هم بد نیستم. امسال عید رزولوشن اصلی سال را تعیین کردم کاهش وزن. فعلا که طی این سه ماه هیچ موفقیتی نداشتم. فرمولهای قبلیم اصلا جواب نمی‌ده. چون اصلا سالم غذا نمی‌خورم. وقت آشپزی اختصاصی برای خودم را ندارم. غذاهای فوری-فوتی با مدت زمان آماده سازی کمتر از یک ساعت معمولا سالم از کار در نمی‌آن. ضمن اینکه مجبورم مطابق ذائقه‌ی پسرک و همسر هم بپزم و نتیجه این شده که دستم حسابی به روغن باز شده، برنج زیاد می‌پزم و سبزیجات و سالاد تقریبا از رژیم غذایی‌مون حذف شده. ضمن اینکه کمخوابی و کمبود انرژی در بسیاری موارد شدیدا تشویقم می‌کنه به پرخوری و خوردن شیرینی. وقتی هم که شیرینی می‌خورم و می‌بینم که عه چقدر انرژی گرفتم و خواب از سرم پرید، انگار تشویق می‌شم حسابی! ضمن اینکه برنامه ورزش منظم هم نمی‌تونم داشته باشم. هر وقت که شلوغی سر کار اجازه می‌ده سعی می‌کنم که پیاده‌روی داشته باشم اما برای وضعیت الان من پیاده‌روی صرف جواب نمی‌ده. باید ورزش سیستماتیک بکنم اما وقتش را ندارم. تازه تابستون هم در پیشه که گرماش مانع از فعالیته و بستینیش چاق کننده! فعلا چشم امیدم به اول مهر هست که به خودم قول دادم می‌رم باشگاه. تا چقدر موفق باشم خدا عالمه.
اما در مورد تغذیه فکر میکنم نمی‌تونم به دانسته‌های اجرا نکردنی خودم اکتفا کنم و باید کمک بگیرم. شاید رفتم یکی از این رژیم دوزاری‌ها مثل کرمانی را گرفتم که یه راهنما و الگو برام باشه و خودم را مجبور کنم به رعایتش. هنوز مطمئن نیستم. اما چیزی که می‌دونم اینه که عادات غذایی‌ام دوباره نیاز به پالایش اساسی داره. حددداقل باید 10 کیلو کم کنم. باید.

روابط با همسر هم همچنان در همان حالت قبله. خیلی دوست ندارم بهش فکر کنم. فعلا مثل یه خواهر برادر نسبتا صمیمی داریم در کنار هم زندگی می‌کنیم. بببینیم چی می‌شه. ترجیح می‌دم خیلی این رابطه را دستکاری‌اش نکنم فعلا.

فکر توی ذهنم زیاده. اگر وقت داشته باشم سعی می‌کنم مرتب بنویسم. تا چه پیش آید. :)

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۸ ، ۱۶:۰۶
آذر دخت

خوب امروز بیست وهفت اسفند نود و هفته و من یه کمی دیگه تلاش کنم می‌تونم بگم که یه ساله اینجا ننوشتم!
اون روز که نوشتم خیلی غمگین بودم. حق داشتم. خیلی زیاد. توی زمان‌های زیادی از این سال هم خیلی غمگین بودم. حال و احوال و وقایعی که اتفاق افتاد در کنار افسردگی بعد از زایمان دست به دست هم دادند که حالم خیلی بد باشه. در زمان‌های متوالی فکر خودکشی توی سرم تکرار می‌شد. شدیدا تکراری و آزاردهنده. دوبار به قدری تمایلش شدید بود که خودم رو هم ترسوند. الان برگشتم سر کار. از اون بطالت و گرفتاری توی خونه راحت شدم و حالم خیلی بهتره. فعلا بابت سر کار اومدن به قدری شکرگزار و شادم که اصلا نمی‌فهمم قبلا چرا اینقدر غر می‌زدم که از اینجا متنفرم. البته که مطمئنم شش ماه دیگه دوباره به شکر خوردن می‌افتم و از کارم متنفر می‌شم! :)
شرمنده‌ام که از تولد پسرچه نازنینم اینجا چیزی ننوشتم. پسرچه شیرینه و عزیز. خدا حفظش کنه. بچه نسبتا آرومیه. باهوش‌تر از پسرک و سهل‌مزاج‌تر. خودش را با مشکل کم‌شیری من وفق داد و  با هر مرارتی که بود سینه گرفت و شیر خودم رو خورد. اتفاقی که سر پسرک من بابت اتفاق‌ نیفتادنش خون گریه کردم. البته با سر کار اومدنم خیلی مشکل ایجاد شده چون ایشون به هیچ عنوان علاقه‌ای به شیشه شیر ندارند و الان فقط فاصله شب تا صبح که پیشش هستم شیر می‌خوره و خوب این خیلی کمه و من عذاب وجدان دارم. هنوز هم بلد نیست با لیوان شیر بخوره و شیر خودم هم که اصلا اینقدر کمه که دوشیده نمی‌شه. در ضمن حضرت آقا از وقتی که دندون درآورده چنان گازهایی می‌گیره که جیغ من رو در میاره!
اما در کل نوزاد ساده‌تری بود از پسرک. روز اولی که آوردیمش خونه گذاشتمش روی تخت و کنارش خوابیدم و دو ساعت بعد با صدای دلنشین بارون و با تعجب تمام از خواب بیدار شدم که عه این هنوز خوابه! از بسکه پسرک نوزاد نیم ساعت به نیم ساعت بیدار بود و شیر می‌خواست و در فاصله‌ای هم که شیر نمی‌خواست من داشتم با رنج و مرارت شیر می‌دوشیدم. حیف که من خودم خیلی خوب نبودم که از وجودش لذت ببرم. یکی از دلایل شدید ناراحتی ام اون ماه‌های اول این بود که شدیدا عذاب وجدان داشتم بابت به دنیا آوردن پسرچه. می‌گفتم با این اوضاع مملکت اشتباه کردم. اما الان با خودم فکر می‌کنم اگه پسرچه به دنیا نیومده بود، یه چیزی توی وجودم کم بود. یعنی مادری‌ام کامل نشده بود. وجود پسرچه به من فرصت داد که چیزهایی که زمان پسرک، یا به خاطر شرایطی که براش پیش اومد، یا به خاطر بی‌تجربگی خودم، یا به خاطر اخلاقیات خاص پسرک فرصت تجربه کردنش رو پیدا نکردم، این بار تجربه کنم و خوب واقعا بابتش شکرگزارم .
سال سختی رو گذروندم (البته فکر کنم همه گذروندند توی این مملکت) متاسفانه چشم‌انداز مثبتی هم پیش رومون نیست. امیدوارم اوضاع درست بشه. درست که نمی‌شه اما امیدوارم قابل تحمل بشه.

راستی لاتاری ثبت نام کردم! خیلی احمقانه امیدوارم که ببرم. حالا اگه ببرم آیا ترامپ می‌ذاره بریم؟ آیا حالا که ارزش پولمون از پهن کمتر شده می‌شه ثابت کنم که قدرت یک سال زندگی در امریکا را دارم. اصلا می‌تونم برم اونجا؟ با دو تا بچه کوچیک؟ اصلا نمی‌دونم اما باز هم امیدوارم ببرم. داشتن یه امید اینجوری هر چند احمقانه و نشدنی این روزها خیلی لازمه!

زندگی‌مون خیلی تغییر کرده. حالا دیگه اومدیم مرکز استان زندگی می‌کنیم. مامان اینها هم همین‌جا نزدیکمون خونه خریدند. چیزی که سالیان سال دوست داشتم انجام بشه و خوب الان خیلی مطمئن نیستم که بهتر شده یا نه! چون از محل کارم که دورتر شدم و خوب شرایط سخت‌تر از اون موقع است که با مامان اینها یک طبقه فاصله داشتیم.
مامانم بالاخره قبول کرد که بازنشسته بشه و الان پسرچه رو نگه می‌داره. خیلی شرمنده‌اش هستم و می‌دونم که ته دلش راضی به این کار نبود. حالا که بعد از روزهای سخت افسردگی برگشتم سر کار و می‌بینم چقدر توی روحیه‌ام تأثیر مثبت داشته و از فکر و خیال دری‌وری کردن جلوگیری می‌کنه، بیشتر عذاب وجدان دارم بابت مامانم. امیدوارم زودتر شرایط یه جوری بشه که بتونم پسرچه رو بذارم مهد تا مامانم حداقل ساعاتی در روز رو آرامش داشته باشه.
اوضاع با همسر خیلی نوسان داره. خیلی دلم می‌خواد بتونم رابطه را باهاش ترمیم کنم و ببخشمش اما خیلی سخته. می‌دونم که ارتباط مثبت ما با هم چقققدر در روحیه و آینده پسرک تأثیر داره. اما خوب خیلی سخته. شاید امسال بزرگترین آرزو و دعام بعد از سلامتی برای همه‌مون این باشه که بتونم رابطه‌ام را با همسرم ترمیم کنم.
پدر و مادر همسر هم روزهای سختی را می‌گذرونند. پدرش علاوه بر مشکل کمر که داشت دچار فراموشی (آلزایمر؟) شده. راستش مطمئن نیستم آلزایمر باشه. البته یه سابقه فامیلی قوی دارند اما من بیشتر فکر می‌کنم که مشکل پدر همسر، افسردگی و فراموشی ناشی از اون هست. مشکل کمر و ایراد جدی در راه رفتن ایشون منجر شد به اینکه امکان فعالیت ازش گرفته بشه و خونه‌نشینی حسابی افسرده‌اش کرده. ضمن اینکه به طور متناوب سکسکه‌ی مزمن سراغش میاد که هیچ دلیلی براش پیدا نکردن و خلاصه حسابی کلافه و افسرده است. مادرشوهر هم که در حالت عادی حوصله‌ی هیچ کس و هیچ چیزی رو نداره این موضوع هم کلافه‌اش کرده و خلاصه که روزهای خوبی ندارند. امیدوارم هر چه زودتر آرامش و سلامتی سراغشون بیاد.
دلم می‌خواد خاطره‌ی تولد پسرچه رو بنویسم. یه کمی هم نوشتم اما باید یه موقعی باشه که خلوت باشم و ذهنم پراکنده نشه. این روزها سر کار خیلی شلوغیم که البته برای من یه جور تراپیه. اما فرصت هیچ کاری به آدم دست نمی‌ده. حالا که دارم می‌نویسم امروز هییییچ کس نیومده سر کار به جز من. مصداق کامل حسنی که جمعه‌ها می‌رفت مکتب! منم از خلوتی استفاده کردم و حالا دارم می‌نویسم.

راستی سر کار رئیسمون هم عوض شده و به جای اون رئیس مقرراتی سخت‌گیر قبلی که اجبارا بازنشست شد، یه رئیس جوان و خوش‌فکر داریم الان که فکر کنم حضور اون هم باعث شده یه کمی محیط دوست‌داشتنی‌تر بشه. فکر کن زوری می‌گفت نمی‌خواد دیگه امروز و فردا بیایید سرکار اما من که هم به مرخصی‌هام احتیاج دارم و هم اینکه اگه بمونم تو خونه دوباره اخلاقم خراب می‌شه چش سفیدی کردم اومدم!

امیدوارم دوباره زود بیام بنویسم. این مدت چند تا کامنت گرفتم از کسانی که منتظر بودن دوباره بنویسم. جدی خیلی خوشحال شدم که کسی اینجا رو می‌خونه. ماچ به لپتون خلاصه.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۷ ، ۱۲:۰۱
آذر دخت

خوب من سعی کردم زود بیام!
امروز به طرز عجیبی آروم هست سر کار و گفتم از فرصت استفاده کنم. راستش باورم نمی‌شد کسی دیگه اینجا رو بخونه و اگر هم می‌نوشتم بیشتر به هوای ثبت خاطرات بود اما وقتی می‌بینم کسانی هستند که می‌خونند و نظر هم می‌گذارند راستش خیل ذوق می‌کنم! :)
این هفته هم با یک دغدغه جدید گذشت. از جمعه سرگیجه داشتم و یه سری انقباض. راستش من این انقباض‌ها رو سر پسرک هم داشتم البته بسامدش یادم نیست مثلا چند تا در روز بود اما اون موقع فکر می‌کردم این احساسی که دل آدم رو از حال می‌بره جزء تکنون‌های بچه است و این قلمبگی که پیش میاد هم خود بچه است که می‌ره یه گوشه قلمبه می‌شه اما موقع زایمانم که از دو روز قبلش انقباض‌های بی درد شدید داشتم که شکمم مثل توپ بسکتبال می‌شد و بعدش هم کیسه آبم پاره شد فهمیدم که اینا انقباض بوده! خلاصه که شنبه به خاطر مریضی پسرک که سرما خورده بود و گوشدرد و قرمزی چشم و سرفه و اینها داشت موندم خونه و یکشنبه هم از ترس این انقباض‌ها. حالا هم کمتر شده اما به میزان کمتر هنوز انقباض دارم. امیدوارم طبیعی باشه.
به لطف خدا اگر خودم رو چشم نکنم یه کمی اوضاع احوال روحی‌ام بهتره و از اونجایی که پسرک هم آیینه تمام نمای روح خودمه اون هم آرومتره خدا رو شکر. هر چند که مربی مهد هنوز هم از دستش شاکیه. این موضوع ناسازگاریش خیلی نگرانم می‌کنه. امیدوارم وجود یه برادر کمک کنه تا یه کمی از این حالات تمامیت‌خواهی و تکروی‌اش کم بشه و بتونه با بچه‌ها بیشتر کنار بیاد و علی‌الخصوص دست از کتک زدن برداره. خیلی خیلی بابت این عادتش شرمنده‌ام و واقعا نمی‌دونم چکار کنم. توی خونه اصلا اصلا اهل کتک زدن نیستیم. خود من شاید تا الان دو تا نشگون ازش گرفته باشم و یه دفعه هم روی دستش زده باشم که به مدت‌ها قبل برمی‌گرده. همسرجان هم درسته که بازی‌های خشن انجام می‌ده باهاش و داد هم زیاد سرش می‌زنه اما اهل کتک زدن نیست. اما اون یه کتک‌زن حرفه‌ای شده متأسفانه و بچه‌ها را نشگون می‌گیره، خنج می‌زنه و هول می‌ده! واقعا خیلی شرمنده‌ام از این بابت و نمی‌دونم چکار کنم. راستش فرصت‌هایی هم که با حضور خود من با بچه‌ها همبازی باشه هم خیلی محدوده و من بیشتر گزارشات مهد رو دارم و خوب توی سالی یکی دوبار هم که خانواده همسر دور هم جمع می‌شن هم این موارد دیده شده و بچه‌های جاری‌هام رو زده! :( امیدوارم ورود بچه دوم و داشتن یه همبازی بهش مدارا کردن و گذشت داشتن رو یاد بده چون بخش عمده درگیریش با بچه‌ها به این برمی‌گرده که می‌خواهد همه چیز طبق میل و سلیقه خودش پیش بره و کوچکترین مخالفتی را طاقت نمی‌یاره.

ارتباطم با همسرجان هم خیلی معمولی پیش می‌ره. راستش حرف زیادی نداریم که با هم بزنیم. اگه حوصله داشته باشم، یه کمی از ماجراهای سرکار براش بگم و اون هم از دانشگاه و کارش. بقیه وقت توی خونه هم اون تلویزیون می‌بینه و من با پسرک بازی می‌کنم. یا سرمون توی موبایلهامونه! راستش اینقدر دلخوری‌هام ازش زیاد و تکراری شده که رنگ و روی دلخوری‌ها هم رفته!
همسرجان من هنوز از نقش پسر خانواده بودن ارضا نشده. هنوز هم بیشترین مسئولیتی که روی دوشش می‌بینه پسر خوب مامان بودنه. هنوز هرررر روز حداقل یک بار به مامانش زنگ می‌زنه و مثل یه دختر سنگ صبور درد و دل‌های مادرشه. همش نسبت بهشون عذاب وجدان داره و کافیه مادرش لب تر کنه که فلان چیز را احتیاج داره و اون از محال ترین راه ممکن سعی کنه که براش فراهم کنه. همش هم می‌گه که من از لحاظ خدایی وظیفه دارم و این به گردن منه. اما در مورد همسر و بچه کوچکترین قدمی که برداره از نظرش لطفه. البته این رو خانواده هم بهش القا می‌کنند. یعنی بارها شده که مادرش جلوی خود من کوچکترین هزینه‌ای که برای من و پسرک شده رو خیلی عجیب و گرون دونسته اما اگر همسرجان لاکچری‌ترین چیز رو برای خودش خریده باشه مامانش می‌گه که بله گرونیه دیگه! البته من خیلی آدم ولخرجی نیستم خداییش. به صورت ناخودآگاه هم اگر بخوام هزینه‌ای برای لباس و .... بکنم خودم برای خودم خرج می‌کنم معمولا. اصلا اینکه من اینقدر رنج سر کار رفتن رو تحمل می‌کنم به خاطر اینه که نخوام زیر بار اینجور منت‌ها برم و دستم توی جیب خودم باشه. اما خوب می‌خوام از جنبه فرهنگی‌اش بگم. مثلا بارها شده که همسرجان از اینکه برادرهاش همسرهاشون رو می‌برن تفریح یا مسافرت تعجب‌زده می‌شه! یعنی تصورش اینه که اونها همش کنج خونه نشستند و اگر ایشون لطف می‌کنند و هفته‌ای یک بار ما رو بابت خرید به فروشگاه‌های زنجیره‌ای می‌برن لطف بسیار بزرگی در حقمون کردند! به خدا قسم! البته برادرها هم به خاطر اینکه اخلاق مادرشون را می‌شناسند شرایط را اینجوری وانمود می‌کنند که کلا زن و بچه رو بیرون نمی‌برند و زن بچه بهتره که کنج خونه بپوسه! :)
فعلا هم که همسرجان چون یکی دو باری بابت افراطهاش گیر دادم بهش ما را از اطلاع‌رسانی اخبار هر روزه‌ی مادرشوهر جان بی‌نصیب نموده و هیچ خبری بهم نمی‌ده ازشون من هم هیچی نمی‌پرسم. والله به خدا. یادمه سر پسرک که باردار بودم مادرشوهر جان گیر داده بود همسرجان رو هم آنتریکت کرده بود که چرا مادربزرگت زنگ نمی‌زنه حالت رو بپرسه. شاید بالای بیست بار این جمله رو گفت و من هی یابو آب می‌دادم! آخه من خودم کی زنگ می‌زنم حال مادربزرگم رو بپرسم! از ما از این مدل ارتباطات نداریم با هم. انقدر گفتن و گفتن تا نمی‌دونم از کجا به گوش مادربزرگم رسید و دیدم یه روز زنگ زد حالم رو پرسید! :))) حالا مادرشوهر گرامی از شب یلدا تا حالا خبری از من نداره یه زنگ هم نزده حالم رو بپرسه. من هم زنگ نزدم! منتظرم ببینم همسرجان کی از رو می‌ره تا این موضوع را بر فرق سرش بکوبم! این هم از عوارض بارداری که این مزخرفات برای آدم مهم می‌شه.

سر کار یک نفر قرار شده بیاد کارهام رو تحویل بگیره. اینقدر که من از کارم متنفر بودم حالا که دارم یواش یواش بند و بساطم رو جمع می‌کنم که شاید برای یک سال سر کار نباشم و وقتی هم که برگردم معلوم نیست شرایط چه جوری باشه و اینجا باشم یا جای دیگه یا شاید اصلا برنگردم سرکار، غصه‌ام گرفته! البته که این غصه‌ها کاذبه.

به نظرتون اوضاع مملکت چه جوری پیش می‌ره؟ آیا این احساس رو به قهقرا بودن کاذبه و بدخواهان بهمون تلقین کردند یا واقعا داریم به قهقرا می‌ریم؟ یعنی اوضاع بهتر می‌شه؟ یعنی از خشکسالی بدبخت نمی‌شیم؟ یعنی مثل کشورهای افریقایی دست به دهن نمی‌شیم؟ یعنی اینجا جای زندگیه؟ آینده بچه‌هامون چی می‌شه؟ امیدی هست؟

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۵۰
آذر دخت

خوب قرار بود دیگه بیام منظم بنویسم اما متأسفانه باز هم دچار طوفان کاری شدم و نشد.
مرداد خیلی سختی گذشت! اولش که خودم رفتم مسافرت جاتون خالی. رفتیم مشهد. خوب بود اما به اندازه اون مسافرت پارسال کیف نداد. یعنی خستگی‌ام در نرفت نمی‌دونم چرا. یک روزش خیلی خیلی خسته شدیم به خاطر اینکه از هتل رفته بودیم بیرون و وقتی برگشتیم دیدیم هتل بالاسر هتلمون که نیمه‌ساز بود و بسیار عظیم آتیش گرفته و در نتیجه هتل ما رو تخلیه کردند. نتیجه این شد که موندیم توی خیابون و بعد تصمیم گرفتیم بریم یه جایی بگردیم و خلاصه تا عصر که برگشتیم هتل خیلی خسته شدیم. بقیه‌اش هم خوب بالاخره سر و کله زدن با پسرک انرژی می‌بره هر چند که امسال خیلی خیلی بهتر از پارسال بود و خیلی بیشتر زبون آدمیزاد حالیش می‌شد. قشنگ گذاشت نماز جماعت بخونم و خودش هم وایساد توی صف و خیلی بامزه نماز خوند. تازه خودمون هم با کسب تجربه از پارسال کالسکه برده بودیم و خیلی خوب بود. غذا هم نسبتا می‌خورد. فقط هم کباب. :)) هر روز نهار و شام چلو کباب. تازه سر میز صبحانه هم شاکی بود که چرا پلو ندارن! خوب بود خدا رو شکر اما خستگی ام در نرفت.
بعد از برگشت از مسافرت هم زود رفتم سر کار که جناب رئیس شاکی نشن. به فاصله دو سه روز هم عقد دخترخاله‌ام بود که وسط هفته بود و خیییللی انرژی ازم گرفت. نمی‌دونم چرا اینقدر سخت و ثقیله عقد و عروسی رفتن برای من.
هفته بعدش هم مامان اینا برای یک هفته کامل رفتن مسافرت و خوب حسابی خودم درگیر شدم دیگه. در حالت عادی مامانم صبح‌ها پسرک رو می‌بره و ظهرها بابام میارتش. من اگه بخوام صبح‌ها ببرمش مهد از سرویس اداره جا می‌مونم. برگشتم هم توی تابستون ساعت 3 بود در حالی که پسرک ماکسیمم ماکسیمم تا 1 می‌مونه مهد. دلم نمی‌خواست خیلی اذیت بشه ضمن اینکه یه جورایی برای خودم چالش بود که ببرم و بیارمش. از 5 روز 4 روزش رو ماشین بردم سر کار. صبح بردشم و ظهر ساعت 12:30 مرخصی ساعتی گرفتم برش گردوندم. بله. می‌تونم بگم رانندگی‌ام دیگه به حد قابل قبولی رسیده و جرئت می‌کنم تنها و توی این جاده منتهی به محل کار پشت‌کوهی ما پشت فرمون بشینم. خدا رو صد هزار بار شکر که به یکی از آرزوهام که همانا رانندگی کردن بود رسیدم! توی این یک هفته خیلی با رئیس داستان داشتیم. دوباره به صورت یهویی (به خاطر اون 4 تا 1.5 ساعت مرخصی ساعتی که گرفتم) به این نتیجه رسیده بود که من کار نمی‌کنم و هی یا به همکارها پیغام می‌داد که بهم اعلام کنن و یا خودش می‌گفت. خلاصه که پدرم در اومد تا اون یک هفته گذشت و تبعاتش تا همین حالاها هم ادامه داره. بعدش هم که هر کدوم از همکارها یه هفته رفتند مرخصی و چون هرکی می‌ره مرخصی من باید کارهاشون رو بکنم و جاشون باشم یه روزهایی جای سه نفر کار کردم خلاصه.
اما اول تابستون رئیس یک ماهی رفت سفر پیش بچه‌هاش و خوب خیلی خوب بود. نه اینکه کار نکنیم ها. خدا شاهده وقتی نیستش چون هی به آدم استرس نمی‌ده همه کارها خیلی بهتر و روتین‌تر پیش می‌ره.
برادرم تاریخ عروسش را برای 23 آذر فیکس کرده و خوب به آذر شلوغ و دیوانه‌ی هر سال این ماجرا هم  اضافه شده.
و مهمترین ماجرای این روزها هم اینه که برای بچه‌ی دوم اقدام کردیم و نتیجه‌ی آزمایش مثبت شده به فضل خدا. تصمیم سختی بود که گرفتم و متأسفانه تأیید خانواده‌ام را هم ندارم. مامان و بابا یه جوری رفتار می‌کنن انگار کار زشتی کردم و خیلی احمقم. دلم خیلی زیاد از دستشون و به خصوص مامانم شکسته. از دست خودم خیلی ناراحت و عصبانی‌ام که زمان تولد پسرک به ندای همیشگی‌شون که هی گفتند تو نمی‌تونی و باید بیایی نزدیک ما و ما برات نگه می‌داریم گوش دادم و زار و زندگی رو کشیدم اومدم نزدیکشون و حالا همین شده چماقی که به خاطر اون تک تک خصوصی‌تری تصمیمات زندگی‌ام را قضاوت کنن. مامان علنا بهم گفت که تو خیلی پرتوقع شدی. البته ماجرا یه چیز دیگه بود اما من مامانم رو می‌شناسم که جمله‌ای که می‌گه از فکرهای روزهای اخیرش سرچشمه می‌گیره و وقتی دو سه روز بعد از اینکه من خبر مثبت شدن بیبی چک را بهش گفتم و ری‌اکشن اون "یا ابالفضل توی این اوضاع همین یکی رو کم داشتیم!" بود بهم می‌گه اخیرا خیلی پرتوقع شدی حتما منظورش به همون ماجرا بوده. خلاصه اینکه مامانم احتمالا معتقده من نباید الان انتظار هیچ همراهی داشته باشم و الان باید همه توجهات به برادرم و همسرش جلب باشه. متأسفانه همین رفتارهای مامان و خواهرم توی توجه افراطی به عروسمون (که اون هم خودش از نوع خود شیرین‌عسل کن هستش!) یه کمی من رو روی عروسمون حساس کرده. واقعا مهمترین نقش رو توی ایجاد صمیمیت بین یه عضو جدید خانواده با دیگران بزرگترها ایفا می‌کنن. من واقعا احساس می‌کنم که از توی خانواده طرد شدم و جایگاهی که به عنوان دختر بزرگتر خانواده و همراه و مورد مشورت مامانم داشتم از دست دادم. مامانم تا حالا چند تا تیکه‌ی ناجور بهم گفته که بدجوری بهم برخورده خلاصه.
حالا از این دلخوری‌ها بگذریم. فعلا مهمترین موضوع اینه که احتمالا یه نی‌نی جدید توی دلم لونه کرده دوباره. تا دو هفته دیگه که دکتر بهم نوبت داده برای شنیدن صدای قلبش، هنوز آفیشیال نیست خلاصه. اگر خدا بخواد و به حول و قوه‌ی الهی صدای قلبش رو بشنویم دیگه رسمی می‌شه.
حالم بدک نیست اما طول 10 روز گذشته رو با ویروسی درگیر بودم که علائم گوارشی داشت و معده‌درد و گلاب به روتون اسهال و بی‌اشتهایی. بعد شکمم هم همش درد می‌کنه که خانم دکتری که پیشش رفتم گفت که توی حاملگی دوم این درگیری‌های شکمی خیلی بیشتره و احتمالا تا آخر کار دلدرد رو خواهی داشت. دو سه روزی هم  هست که ضعف دارم که یادمه سر پسرک هم دقیقا همین جور بودم. همش انگار یه نخ رو از توی پاهام می‌کشن بیرون که تموم جونم باهاش می‌ره بیرون. عن‌قریبه که دیگه نتونم دو قدم راه برم بسکه پاهام ضعف می‌ره.
امید به خدا. انشالله که اگر لایق بودیم و خدا یه نی‌نی دیگه بهمون بخشید، سالم و سلامت باشه. جز این و حفظ سلامت پسرک عزیزتر از جونم ازش هیچی نمی‌خوام.
فعلا برم. سعی می‌کنم زود به زود بیام.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۳۲
آذر دخت

سلام.
زمستون امسال هم شورش رو درآورده. یه روز گرم می‌شه که دیگه کاپشن نمی‌خواد. یه روز انقدر سرد می‌شه که دماغ آدم خشک می‌شه می‌افته!
روزهای کسالت‌بار همچنان ادامه داره. همکار هنوز از سفر برنگشته چون ظاهرا ترکیه توفان و کولاکه و خلاصه گیر افتاده اونجا. فقط این مسافرت امسالش با پارسال یه فرقی داشت. پارسال رئیس یه جورایی داشت انگار انتقام مسافرت رفتن اون رو هم از من می‌گرفت. پدر صاحاب من دراومد یا شاید هم به خاطر این بود که خودم هنوز به کار اینجا وارد نبودم و خیلی بهم سخت گذشت. اما امسال رئیس گیر نداده هنوز. حتی یکی دو مورد از کارها رو هم گفت بزارید همکار بیاد خودش پیگیری کنه که این در قاموس رئیس خیلی خیلی عجیبه!
اما مطمئنم که این آرامش قبل از طوفانه. کلا تو این دفتر همیشه اگر یک آرامشی برقرار بشه بعدش آدم زیر فشار له می‌شه.
درسته فضای کار آرومه اما من خیلی خسته‌ام. روحم خسته‌است. به یه استراحت درست و درمون احتیاج دارم. یه مسافرت. یه تعطیلات طولانی. چییز که چندان محتمل به نظر نمی‌یاد. من هر وقت خیلی خسته می‌شم بلافاصله کمرم بهم آلارم می‌ده. یه جایی خونده بودم که کمردرد صدای اعتراض بدنه که داری زیاد ازم کار می‌کشی و واقعا هم انگار همین‌طوره. دو سه روزیه که کمردرد بدی دارم. مثل درد دیسکه. توی نشستن و خوابیدن درد می‌کنه اما توی راه رفتن و ایستادن خوبه. خدا به خیر کنه. فعلا هم که رئیس امر کردند تا همکار نیومده مرخصی ممنوع.
چند روز پیش داشتم به همسر می‌گفتم که خوب همکار نیست کارهای اون را که باید بکنم. منشی‌مون هم که از اول مهر عزای مرخصی‌های نرفته‌اش رو می‌گیره و روزی شیش بار می‌گه من 15 روز مرخصی دارم که نمی‌دونم چرا از تعداد کم هم نمی‌شه هر چی می‌ره! خخخخ
خلاصه منشی‌مون هم هی مرخصی می‌گیره و من باید برم جای اون منشی باشم. بعد آبدارچی‌مون هم عمل فتخ کرده در نتیجه اون هفته دو سه تا چک بردم بانک نقد کردم و چایی و نسکافه برای رئیس بردم. خلاصه که همسرجان کلی بهم خندید و گفت گند زدی با این شغل عوض کردنت! راست می‌گه به خدا.
نکته مثبت این روزها پسرکمه. با زبون تازه باز شده‌اش که یه عالمه حرف‌های خنده‌دار می‌زنه. کلی تعارفات یاد گرفته. بفرمایید و خواهش می‌کنم و قابل نداره. یه جوری کله‌اش رو کج می‌کنه می‌گه مامان خواهش می‌کنم بیا تو کمد رختخواب‌ها پیش من که ممکن نیست بتونی بگی نه! البته دیروز به مامانم گفت برو پی کارت! که تکیه کلام مامانم رو به خودش برگردوند! چندتا هم فحش از مهد یاد گرفته به سلامتی که بدترینش کثافته! دیروز دیدم داره ماشین‌هاش رو به هم می‌کوبه و از زبون یکی به اون یکی می‌گه کفافت! امیدوارم یادش بره. بی‌ادب رو هم قبلا می‌گفت البته می‌گفت مامان تو ابدی هستی خخخ. تازگی هم لباش رو یه وری می‌کنه می‌گه بی تلبیت. حالا اینا زیاد بد نیست اما کفافت بده. همچنان ماشین‌ خیییییلی دوست داره و یه جور عجیبی ما داریم زیر ماشین‌ها غرق می‌شیم. یه عادت بد که به مدد دیگران پیدا کرده هم تماشای سی‌دی کارتونه. می‌یاد سی‌دی رو می‌ذاره تو لپ‌تاپ و می‌ره دنبال بازی‌اش.
البته در مورد اون هم خیلی عذاب وجدان دارم. مطمئن نیستم که داره به اندازه کافی از زندگی‌اش لذت می‌بره یا نه. هر روز صبح که خواب خواب از رختخواب می‌کشمش بالا خیلی غصه می‌خورم. البته خیلی با مهد رفتن مشکلی نداره. اما یکی دو روز که خونه می‌مونه دوباره دبه می‌کنه می‌گه نمی‌خواب برم مهدکودک. واقعا خیلی جدی دلم می‌خواد بمونم پیشش. اما تا دو روز کامل پیش هم سر می‌کنیم با هم دعوامون می‌شه. فکر می‌کنم این حساسیت من به توی خونه موندن به خاطر اینه که تفریح کافی ندارم. بعد می‌خوام همه‌ی استراحت‌ها و تفریح‌های عالم رو توی یه پنج‌شنبه و جمعه بکنم در عین اینکه توی همین دو روز خونه منفجر شده در طول هفته رو هم جمع و جور کنم که خوب اینها جمع اضداده و نمی‌شه. خلاصه که دوباره اونجوری شدم که شیرازه‌ی زندگی از دستم در رفته حسابی. این آخر هفته سعی کردم فقط استراحت کنم که با وجود پسرک چندان موفق نشدم. خونه رو هم هر چقدر که جمع می‌کنم ظرف نیم ساعت دوباره به حالت اول برمی‌گرده. من هم دیگه نه اشتیاقش رو دارم و نه حوصله‌اش رو.
همسرجان هم که مشغول درس و مشقه. فکر کنم حسابی هم از ارشد خوندن پشیمون شده! واقعا شرایطش سخته. یه کار تمام وقت سخت، حضور پسرک که واقعا در این زمینه‌ها همکاری نمی‌کنه و خودش که می‌خواد حتما تا آخرین میزان اضافه‌کاری رو پر کنه و در عین حال این نکته که خیلی آدم زبر و زرنگی نیست و دست‌آوردهاش به دلیل مداومت بوده نه زرنگی.
این هم از حال و هوای این روزهای ما.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۸
آذر دخت

واقعا نمی‌دونم چرا این همه وقت ننوشتم. این همه اتفاقات مهم و من هیچی ننوشتم.
اصلا به یه نتیجه‌ای رسیدم که ظرف 3 سال اخیر این آذرماه عوض اینکه ماه شادی و شور شعف باشه (به مناسبت سالگرد ازدواج و تولد و بچه‌دار شدنم!) ماه سخت و طاقت‌فرسایی شده! از سال 92 تا حالا.
امسال هم که اصلا نفهمیدم آذر کی اومد و کی رفت!
توی هفته دومش که تعطیلات رحلت پیامبر و امام رضا بود، به تمیزکاری اساسی خونه و بعدش دعوت کردن از داداش و زن داداشم گذشت. در واقع یه پاگشای کوچولو و جمع‌ و جور. همون شب هم تولدم رو با دو سه روز تأخیر گرفتیم چون تولدم بین دو تا رحلت و شهادت بود.
هفته بعدش مامانم خانواده زن داداشم رو پاگشا کرد. من تهیه دسرها رو به عهده گرفتم. سه مدل ژله درست کردم و کرم کارامل شکلاتی. پدر اعصابم در اومد از دست پسرک. واقعا سخته از این کارها کردن با بچه. نشدنی نیست اما سخته. فرداش هم خواهر زن داداشم ما رو دعوت کرد. من خانواده اون رو دعوت نکرده بودم. دلم نمی‌خواست برم اما یه جورایی تو معذوریت افتادیم و رفتیم. کلا این روزها همه چیزمون توی معذوریته.
هفته بعدش که عید ولادت پیامبر بود رفتیم شهر زن داداشم که شب چله‌ای ببریم. باز هم من نمی‌خواستم برم اصلا حال و حوصله‌اش رو نداشتم اما توی معذوریت اینکه باید مامان بزرگم رو می‌بردیم و بعدش زن داداشم می‌خواست بیاد و جا کم بود و اینها رفتیم و باز هم اعصابمون حسااااابی توسط پسرک و بابام مورد عنایت قرار گرفت. قسم خوردم به جون خود پسرک که دیگه با بابام جایی نرم. هیچ جا. سر حرفم هم هستم. وقتی هم برگشتیم با یه روز تأخیر تولد پسرک رو گرفتیم. یه کیک باب اسفنجی سفارش دادیم براش از بسکه دوستش داره. لباسش هم عکس باب اسفنجی داشت یه پوستر باب اسفنجی هم زدیم پشت سرش. الکی مثلا تم باب اسفنجیه!
خودمون بودیم. شلوغ نبود تولدش اما فکر کنم کیف کرد! اما از اون روز هم داره با کادوهاش دهنمون رو صاف می‌کنه. یه سه‌چرخه مامان همسرجان براش خریده هی می‌گه هولم بدین. من می‌خواستم براش دوچرخه کوچیک بخرم. بچه‌ام یه دونه دیده دم یه مغازه که هی مسیرمون بهش می‌افته. رنگش نارنجیه. هی می‌گه دوچرخه نارنجی. می‌خواستم اونو بخرم همسرجان طبق معمول دهن لقی کرد رفت به مامانش گفت. اونها هم پیش دستی کردن از این سه‌چرخه‌ها که دسته داره خریدند. سنگینه و بزرگ، بچه خودش نمی‌‌تونه راهش ببره. بعد هنوزم می‌گه دوچرخه نارنجی می‌خوام! خودم هم یه قطار براش خریدم از صداش روانی شدیم. همین جور روشنش می‌کنه و می‌ره. واقعا چرا واسه این اسباب‌بازی‌ها که صدا دارن دکمه خاموش کردن صدا نمی‌ذارن؟ چینی‌های بی‌شعور! از اون طرف هم توی لپ‌تاپ سی‌دی باب اسفنجی می‌ذاره و بدون اینکه نگاه کنه می‌ره پی کارش. یعنی آلودگی صوتی در حد لالیگا! لپ‌تاپم رو هم یه بلایی سرش آورده دکمه‌های ردیف پایین کی‌بورد از کار افتادن. این هم از این.
جمعه گذشته هم برادر شوهرم از کربلا اومده بود و سالگرد شوهرخاله‌ی مرحومم هم بود. این هفته هم استراحت نکردم. حسابی هم همسرجان رو تکوندم بابت اینکه هیچی گردش و تفریح نداریم و همش نوکر این و اونیم که برامون برنامه بریزن. اون هم که درگیر درس و دانشگاه و تلگرامه. تازه تلگرام‌دار شده و داره نهایت بی‌جنبگی رو به نمایش می‌گذاره. به هر چی همکلاسی دختر و همکار خانم داره هی پیام می‌ده و اونا هم تحویلش نمی‌گیرن! خخخخ. البته نه به این شوری که من می‌گم‌ها. اما تا یه حدودی اینجوریه. من که دیگه ازش قطع امید کردم. کسی هم می‌خواد بیاد ورش داره ببردش مفت چنگش. همچین چیز دندون‌گیری عایدش نمی‌شه! به خودش هم گفتم. ههههه
سر کار هم که طبق معمول دهنم داره صاف می‌شه. همکارها در حال رقابت با هم برای مرخصی گرفتن هستند و من در حال مردن! خیلی خسته‌ام بیشتر از دو ماهه که مرخصی نگرفتم مگر برای کار و کوزتینگ. شرح پنج‌شنبه جمعه‌هام رو هم که گفتم. دارم می‌میرم دیگه! برا همین می‌گم این آذر خیلی خسته کننده است. واقعا حس می‌کنم که دارم روی یه نخ باریک راه می‌رم و تعادل زندگی‌ام به یه مو بنده. کوچکترین بی‌برنامگی همه چیز رو (من‌جمله اوضاع روحی‌ام رو) به هم می‌زنه. افسرده شدم این روزها و بی‌حوصله. واقعا به استراحت و تفریح احتیاج دارم. یه مسافرت مثلا. اما با این اوضاع فعلی چشمم آب نمی‌خوره.
این روزها خیلی به پوچی رسیدم. می‌گم اگه قراره روزهای زندگی‌مون اینجوری پودر بشه بره به هوا چه فایده‌ای داره؟ دارم جون می‌کنم و خودم رو می‌کشم واسه چی؟ پول در می‌یارم که چی بشه؟ بچه زندگی بهتری داشته باشه؟ پس الانش چی؟ الان که یه مادر نصفه هم نیستم براش چه برسه به کامل؟ که خودم زندگی بهتری داشته باشم؟ پس کی و چه موقع؟ الان که جوونم می‌تونم زندگی کنم. وقت بازنشستگی که موقع زندگی نیست. اون موقع مثلا برم دنیا رو بگردم (که می‌دونم اون موقع هم نمی‌رم!) به چه دردم می‌خوره. نمی‌گم کار مانع زندگی کردن منه. اما خوب دم دستی‌ترین چیزی که می‌تونم بهش فکر کنم همینه. زندگی‌ام از خیلی چیزها خالیه. شاید در صدر همه عشق. چند شب پیش‌ها حالم خیلی بد بود. شدیدا احساس استیصال و خستگی می‌کردم. توی رختخواب یه لحظه چشم‌هام رو گذاشتم روی هم و تصور کردم یه نفر هست که خیلی دوستش دارم و خیلی دوستم داره. یه نفر که معلوم نبود کی هست. اما حس عشق بود و دوست داشتن. اینقدر آروم شدم و اینقدر اون حس آرامش‌بخش بود که با آرامش به یه خواب عمیق فرو رفتم. یعنی من قراره اینجوری بمیرم؟ اینقدر حسرت به دل؟ یعنی هیچ وقت قرار نیست طعم عشق رو بچشم؟ خیلی تلخه این حقیقت. خیلی تلخ.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۵ ، ۱۳:۴۸
آذر دخت

خوب خوب خوب. اینجانب یک عدد خواهر شوهر هستم که خواهر شوهری‌ام از حالت بالقوه به بالفعل دراومده! خیلی دلم می‌خواست هفته پیش بیام و در اسرع وقت شرح ماوقع بدم تا حال و هوام عوض نشده و به عنوان یادگاری اینجا بنویسم. اما اینقدر حالم بد بود و انرژی منفی داشتم و خسته بودم که نتونستم بنویسم.
همون‌طوری که حدس می‌زدم برگزاری مراسم راه دور اصلا ساده نبود و یه جنجال حسابی به پا شد. هنوز هم ابعادش برام مشخص نیست و اینکه چی شد که اینجوری شد و ماجرا اینقدر گسترده شد اما خوب حقیقتش اینه که اصلا خوب برگزار نشد.
این نکته رو بگم که ماجرا همش توی خانواده خودمون بود و به خانواده عروس ارتباطی نداشت خدا رو شکر از اون طرف ما اذیتی نشدیم و واقعا تا اینجای کار همه چیز خوب بوده و من که به شخصه خانواده عروسمون رو خیلی دوست داشتم و برای داداشم خیلی خوشحالم که با همچین خانواده‌ای وصلت کرده الحمدالله.

اولا از دو هفته قبل بگم که چه برنامه‌ای من داشتم! همکارم که از هفته قبلش رفت مسافرت و تا روز یکشنبه هم نمی‌اومد. بعد یه کار خیلی سنگینی هم بود که با وجود اینکه هیچ ارتباطی با قسمت ما نداشت اما چون این همکار من کلا خیلی توی همه کارها خودش را درگیر می‌کنه و کلا نگارشش و اطناب و درازنویسی‌اش خوبه و از یه جمله مطلب می‌تونه یه مقاله 12 صفحه‌ای دربیاره از قبل به اون گفته بودند که تو هم درگیری بعد اون هی رفت مرخصی و مسافرت و اینا در نتیجه اینا نتیجه گرفتند که من باید درگیر اون کار بشم. حالا یکی نیست به اینا بگه بابا اگه همکارم نگارشش خوبه دلیلی نداره من هم مثل اون بلد باشم شرح و بسط بدم مطالب رو. بعد یه بدبختی داریم. ما بنا به شکل کارمون و چون لزومی وجود نداشته دسترسی به سامانه‌های اطلاعاتی و بانک‌های اطلاعاتی محل کارمون نداریم. بعد توی اینجور جلسه‌ها دعوتمون می‌کنند. بعد می‌بینن اِ کاری به اینا ندادیم که، یه سری کار می‌اندازن به دوشمون که همش جمع‌آوری اطلاعاته. بعد ما هم دسترسی نداریم به سامانه‌ها. آقا هی باید ناز این و اون رو بکشیم برای اینکه بهمون اطلاعات بدن. یعنی برای دو تا دونه آمار خدا می‌دونه من چقدر التماس این و اون رو کردم. چیزی که اگه خودم دسترسی داشتم خدا شاهده کار نیم ساعت بود. بعد به همکارها و رئیسمون که می‌گه خوب اگه قراره هر سری ما اینقدر ناز دیگران رو بکشیم برای کسب اطلاعات خوب بگین یه اکانت به ما بدن می‌گن نه نه نه. اونوقت دردسر درست می‌شه ازمون هی اطلاعات می‌خوان! بابا خوب الان هم که همینه دیگه. چه فرقی داره!
خلاصه. همکارجان نبود. ما هم استند بای بودیم بابت اون کار بزرگه. من قرار بود شنبه یکشنبه بیام. دوشنبه تعطیل بود و قرار بود بریم برای بله‌برون و صیغه. بعد من سه‌شنبه-چهارشنبه مرخصی باشم. دوباره از پنج‌شنبه بریم برای جشن عقد که جمعه بود و شنبه هم مرخصی باشم و یکشنبه دیگه بیام سرکار.
شنبه صبح از طریق ایمیل فهمیدم که باید یکشنبه برای یه مأموریت برم تهران. کلی دل‌دل کردم که برم یا نرم اما یه چیزی هی می‌گفت برو. من هم گفتم باشه. خلاصه که یکشنبه صبح علی‌الطلوع راهی تهران شدم. برای تکمیل شدن کلیه‌ی مشکلات از شنبه عصر هم گلوم به شدت درد گرفت واز صبح شنبه هم آب دماغم آویزون شد! خلاصه شب ساعت 11:30 دقیقه شب با یه دنیا انرژی منفی که نمی‌دونم از کجا توی بدنم ذخیره شده بود برگشتم! به قدری حالم بد بود که حوصله هیچ کاری و هیچ کسی رو نداشتم. پسرک هم که گذاشته بود روی اون درجه و خلاصه حسابی همه رقمه حالم رو گرفت. عصبانی بودم. از چی و از کی نمی‌دونم. شروع کردم سریع جمع و جور کردن و اسباب و اثاثیه فردا رو فراهم کردن. فردا صبحش زود بیدار شدم. صبحانه خوردیم و رفتم حمام. پسرک رو هم حمام کردم. همچنان دوتامون سرماخورده بودیم. زودی موهام رو اتو کردم چون در کمال ناباوری جمعه در حالی که داشتم برای مامانم توضیح می‌دادم که برای مراسم بله‌برون می‌خوام فلان مانتوم رو بپوشم گفت که نه بله برون زنونه مردونه جدائه باید لباس مجلسی بپوشی! ای داد بیداد. از هیچ لحاظی آمادگی نداشتم. نه لباس مناسب. نه آماده‌سازی‌هایی که آدم باید انجام بده. خیلی حالم گرفته بود از این لحاظ. از دست مامانم هم یه کوچولو دلخور بودم که اصلا به من نگفته بود این چیزها رو.
خلاصه با کلی دلهره که الان بابام بداخلاقی می‌کنه آماده شدیم زود. آخه بابام هی همه جا رو می‌خواد زود بره. نمی‌دونم هم کجا می‌خواد برسه! مامان‌بزرگ و بابابزرگ مادری و خاله بابام و خاله بزرگه خودم هم همراهمون می‌اومدند. خاله بابام جایگزین مامان‌بزرگ پدری‌ام شده بود که فعلا پیش عموی خارجیه. بماند که کلی هم از دست مامان‌بزرگ و بابابزرگ مادری حرص خوردم که چقدر باید نازشون رو بکشیم تا واسه همچین مراسمی پاشن بیان. از اون طرف مامان‌بزرگ پدری قهر کرده که چرا صبر نکردین تا من بیام. از این طرف اینها رو باید هی هی  هی التماس بهشون بکنی که بیایید و هی ناز کنن و بگن نمی‌یایم میایم شب نمی‌یایم. روز می‌یایم و از این حرف‌ها.
خلاصه که همچنان با اخلاق بد و پاچه‌گیر راه افتادیم به سمت منزل پدر عروس. حدود سه ساعت و نیم توی راه بودیم. نهار خوردیم و رأس ساعت رسیدیم که ظاهرا زود بود. هنوز آماده نبودند. یه سفره عقد فوق‌العاده ساده انداختند. بزارید صادق باشم. راستش من همیشه شعار می‌دادم که این تجملات عقد و عروسی زائده ومسخره است آدم باید همه چیز رو ساده برگزار کنه. اما راستش اون روز یه کوچولو توی ذوقم خورد از شدت سادگی مراسم. خوب مراسم عقدکنون بود اما از یه مهمونی ما هم ساده‌تر برگزار شد. من توش ایرادی نمی‌بینم خدا شاهده الان هم که از دور نگاه می‌کنم می‌گم چه خوب و چه قشنگ. اما اون روز توی ذوقم خورد یه کم. شاید باید ذائقه‌هامون رو دوباره تربیت کنیم تا با شعارهامون هماهنگ باشه. خلاصه که مراسم به خوبی و خوشی الحمدلله برگزار شد. صیغه عقدشون خوانده شد و ما هم بار و بندیلمون رو جمع کردیم و اومدیم خونه. پسرک هم در طول مراسم کلی حرص داد و آبروریزی کرد. سه‌شنبه و چهارشنبه هم خونه بودیم. سه‌شنبه عصر وقت آرایشگاه داشتم. تصمیم گرفتم موهام رو روی پایه موی خودم هایلایت کنم. بعد چون از اوضاع و احوال اونجا بی‌اطلاع بودم می‌خواستم پنج‌شنبه صبح برم شهر خودمون آرایشگاه یه سشوار بکشم واسه ظهر جمعه! خداییش خل بودم‌ها!
خلاصه آرایشگره موهام رو مش کرد و بعد خودش گفت یه کمی نوک‌هاش رو کوتاه کنم و مرتب کنم که زد کلا موهام رو از بیخ و بن کوتاه کرد. خییییلی اعصابم از این کارش خورد شد. برای اینکه سشوار زدن 5شنبه براش راحت باشه برداشت به خوردترین حالت ممکنه موهام رو کوتاه کرد. الان موهام زیر مقتعه به هیچ صراطی مستقیم نیستند! خیلی عذابم می‌دن.
دیگه بعد از آرایشگاه با اعصاب داغون رفتم خونه. توی راه عروسمون زنگ زد و اصرار کرد که بیا همین‌جا آرایشگاه و من هماهنگ کردم و اینا که گفتم باشه.
فرداش هم گذشت و من همچنان حالم خوش نبود. پسرک هم این چندروزه اصلا باهام راه نمی‌اومد. سرماخوردگی مزخرف کوفتی هم مزید بر علت شده بود. روز سه‌شنبه سرظهر یهو گفت من برم بالا و هرچی من بهش گفتم نرو گوش نداد ادای گریه کردن در آوردم و به هیچ جاش حساب نکرد و رفت و ادای گریه کردن من تبدیل شد به 20 دقیقه مداوم گریه و ضجه و مویه کردن! کلا حالم بد بود.
تازه صبح چهارشنبه هم همسرجان زنگ زد و بابت این وام کوفتی که می‌خواد بگیره و پدر ما رو دو ماه آزگاره در آورده گفت که باید بیایی و به عنوان ضامن حتما همین‌جا امضا بدی که وسط اون واویلایی که ذهن من درگیرش بود خیلی اعصابم خورد شد و بهش گفتم نمی‌تونم. یعنی دو روز من مرخصی بودم بعد می‌دونه که واسه هفته بعد هم امکانش نیست که دیگه مرخصی بگیرم اون وقت می‌ذاره دقیقه نود می‌ره بانک بپرسه که بهش بگن باید ضامن حتما حضوری بیاد. عصر هم که اومد سر دو سه تا جمله که وجدانا الان یادم نیست چی بود با هم حرفمون شد و یه عالمه حرفهای تلنبار شده بعضا سنگین و سخت به همسرجان گفتم. البته اون هم یه سری حرف‌های تلنبار شده داشت من‌جمله اینکه چرا شما جریان آشنایی داداشت با خانمش رو زودتر به من نگفتید و چرا مبلغ تعیین شده مهریه رو جلوتر به من نگفتید و از این حرف‌ها. خوب من هم بهش گفتم برای اینکه تو بلافاصله زنگ می‌زنی و به مامانت همه چیز رو می‌گی و مامانت هم سریع تلفن به دست به همه خبر می‌ده و بحث مهریه یه چیزیه بین خانواده دختر و پسر و ربطی به بقیه نداره و این باعث حرف بردن و آوردن می‌شه و این اصلا به صلاح نیست. بعد هم بهش گفتم که تو فقط توی نقش پسر مامانت گیر کردی. تو فقط و فقط داری تلاش می‌کنی که رضایت اون رو به هر نحوی که هست کسب کنی و من و بچه‌ات و دیگران اصلا برات مهم نیستیم. اصلا ازدواج برای تو زود بوده و تو آمادگی به دوش کشیدن بار مسئولیت زندگی رو نداشتی. بعد هم براش فکت آوردم که ما الان یک ماهه که درگیر درست کردن جا و مکان برای مهمون‌ها هستیم تو یک دفعه هم از ما نپرسیدی که چکار دارید و تنها امکانی هم که وجود داشت رفتی دربست واسه خانواده خودت رزرو کردی (شوهر من توی همون اداره‌ای کار می‌کنه که بابام کار می‌کنه و این اداره تنها یک مکان اسکان توی شهر عروسمون داشت که اون رو هم شوهرم واسه خانواده خودش رزرو کرد).
خلاصه تمام این حرف‌ها زده شد و شب هم دوتایی از هم عذرخواهی کردیم و خوابیدیم اما ظاهرا واسه همسرم تموم نشده بود ماجرا!
خیلی طولانی شد ادامه‌اش را بعدا می‌گم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۵ ، ۱۴:۱۸
آذر دخت

به طرز عجیبی همه چیز خیلی شلوغه این روزها. همکار مستقیمم به خاطر اینکه بچه هاش از فرنگ اومدند تق و لق و یکی در میون می‌یاد. بدبختی داریما. یا خودش میره فرنگ یا بچه‌هاش می‌یان! می‌دونم خیلی چیپ و خاله‌زنکم اما خداییش خیلی اذیت شدم این یک ساله. هفته پیش من سه روز نبودم. وقتی اومدم با یک کوه کار تلنبار شده مواجه شدم که خوب کارهای خودم بودن و چشمم کور باید انجام بدم. اما بدیش این بود که همکار نازنین درست همون روز اومدن من جیم زده بود و همون روز یه جلسه بسیار سنگین بود که بنده اصلا در جریان جزئیات مسئله نبودم و باید همه چیزش رو هندل می‌کردم! می‌دونم که نباید زورم بگیره اما چه کنم که می‌گیره. توی دفتر ما اگر ما 10 تا خدمت مختلف به مراجعه کننده ارائه می‌دیم 6 تاش کاملا به من تفویض شده. راستش من اون اولی که اومده بودم اصلا احساس نمی‌کردم که اینها کامل به من تفویض شده و حس می‌کردم فقط دارم یاد می‌گیرم چون رئیسمون هم توی روز اول خیلی تأکید کرد که ما تیم‌ورک برامون خیلی مهمه و می‌خوایم که همه از کار هم سر دربیارن و اگه یکی نبود بقیه جورش رو بکشن و اینا. من هم خر! هی خودم سعی کردم همه کار رو یاد بگیرم. اما متأسفانه کار به جایی رسید که من همه کار رو یاد گرفته بودم پس همه‌اش وظیفه من بود! ای داد بیداد! یه سری کار جدید هم که با ورود به دفتر برای من تعریف شده بود که اونها لزومی نداره بقیه ازش سر در بیارن. در اون مورد تیم‌ورک نداریم و کلا اعتقادی بهش نداریم. اصولا ما به روح اعتقاد نداریم ظاهرا.
آره داشتم می‌گفتم که من مسئول 60 درصد خدمات دفتر شدم و از 40 درصد باقیمانده 20 درصدش مال همکار مستقیم و 20 درصد بقیه هم بین دو تا همکار دیگه که از نوع نخودی هستند تقسیم شده. حالا این همکار مستقیم این 20 درصد خودش رو هم به بهانه بچه‌های خارج‌نشینش هی می‌پیچونه! ای بدبختی! مثلا شب عید بود و من خودم خیییییلی سرم شلوغ بود. بعد همکار گرامی کاری که خودش 1 ماه تمام همه کارهاش رو تعطیل کرده بود بابتش نصفه کاره ول کرد و رفت خارج. بعد ظرف یه ربع یه سری توضیحات به من داد در حد اینکه یه ورق کاغذ داد دست من گفت این عددها رو بخون من بزنم تو اکسل. بعد به رئیس گفت که این خانم آذردخت در جریان همه چیز هست من همه چیز رو براش توضیح دادم فردا روز که قراره برین برای رئیس بسیار بزرگ توضیح بدین این میاد توضیح می‌ده! ای داد بیداد! من به ریش بابام خندیدم که در جریان مسائلم. بعد قرار بود ما اطلاعات رو توی یه سایتی وارد کنیم و نهایتا کانفیرم کنیم. این همکار گفت که من اطلاعات رو وارد کردم (از روی همون اکسل که من عددهاش رو خونده بودم و اون چک کرده بود که همونها توی اکسل خورده) منم خودم سرم شلللللوغ اما روی تجربه قبلی که هر چی گنده‌کاری می‌شد می‌افتاد گردن من بدبخت، رفتم نگاه کردم دیدم عددها با اون چیزی که توی اکسل هست (و روی کاغذها) متفاوته. از اونجایی هم که دوره آموزشی! خیلی کامل نبود مطمئن نبودم که حالا اینا اشتباهه واقعا یا اینکه از عمد اینجوری زده عددها رو. به همکار ایمیل زدم جواب نداد. توی تلگرام نوشتم اصلا نگاه نکرد. شب عید هم بود و من می‌خواستم از فرداش خیر سرم مرخصی باشم که مرخصی‌های بیصاحابم نسوزه! خلاصه فرداش هم پا شدیم اومدیم دیدیم همکار اصلا تلگرامش رو هم نگاه نکرده. دیگه ناچاری رفتم پیش رئیس و گفتم آره اینجوریه. اجازه می‌دین من درستش کنم؟ رئیس نگاه کرده و گفت آره عوضشون کن. خلاصه من عوض کردم ولی کانفرم نکردم و ایمیل زدم به همکار که ببین من اینا رو عوض کردم حواست باشه. آقا یکی دو روز بعد که دیگه من رفتم مرخصی دیدم ایمیل زده به من و سی‌سی کرده واسه رئیس که آره تو این عددها رو خوندی من زدم تو اکسل پس چرا این ایرادا هست؟ بعدم شیش تا علامت تعجب! ای بابا دوباره من بدهکار شدم!
منم جوابش رو دادم و سی‌سی کردم به رئیس که عزیزم من خوندم تو چک کردی که تو اکسل همین هست یا نه. اما الان عددهای اکسل که ایراد نداره. عددهایی که تو سایت زدی ایراد داره و اون قسمت سایت رو بنده روحم هم خبر نداره.
خلاصه کشش ندیم. تازه خودش هم یه ایراد دیگه پیدا کرد و عددها کانفرم شد. اما بعد از عید که اومد دوستمون با توپ پر اومد و طلبکار! حالا حرف من کلا اینه که حالا 60 درصد کار رو دادین به من (اون هم کارهایی که پیگیری داره و استرس و بدبختی) چشمم کور انجام می‌دم می‌خواستم اون کار بی‌استرس قبلی رو به بهانه‌های واهی ول نکنم. اما خدا وکیلی اون 20 درصد خودت رو خودت انجام بده. چرا فقط به من که می‌رسه یاد تیم‌ورک می‌افتین؟ الان هم من دو روز رفتم مسافرت دوباره تا برگشتم یه خروار کار ریخت سر من و خودش نیومد که چی؟ من مریضم. بعد صبح زنگ زده با صدای شارژ و خوشحال که کوچکترین نشانه‌ای از مریضی نداره یه لیست کار جور کرده که این اینجاست و اون اونجا. ایش بهش.
خلاصه که این روزها هم من دارم به جای دو الی سه نفر کار می‌کنم و سر کار سرم بسیار بسیار شلوغه.
توی خونه هم به همچنین. راستش الان دیگه وقتش نیست بگم چرا. انشالله به زودی در اون باره هم می‌نویسم. فعلا.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۰۳
آذر دخت

ماه رمضان هم تمام شد. روز یکی به آخر مونده دیگه من گریه‌ام گرفته بود خداییش. تعطیلات بی‌موقعی بود. من تشنه و گشنه و هلاک با یه معده به هم ریخته و پسرک هم حاضر نبود یه ذره بخوابه. دائم می‌گفت بیا بازی. اون هم چه بازی: گاگام بازی یعنی چهار دست و پا روی زمین ماشین راه ببری! پدر صاحاب ما رو درآورد خلاصه!
عید هم که شد همه‌اش به مهمونی بازی گذشت. مادر همسرجان یه جور بیماری عجیب گرفته که فقط خدا می‌دونه چیه. یه قسمت‌هایی از بدنش درد می‌کنه و می‌سوزه. شک همه به زونا رفته اما یه آزمایش داده که احتمال زونا را رد کرده. از اون طرف در اثر ماه رمضون دچار مشکلات گوارشی عمده شده و خلاصه که فعلا همه درگیر این ماجرا هستند. باباش هم قراره این هفته اون یکی چشمش رو عمل آب مروارید کنه. این خاندان رو هم که می‌دونید چقدر بدمریضی هستند. دیگه خلاصه پدر ما در اومده دیگه.
تقریبا یک سال و نیم پیش بود فکر کنم که من دچار خستگی مزمن بودم. تصویر ذهنی و تنها آرزوم این بود که یه رختخواب بندازم تو آفتاب و بی‌دغدغه کلی بخوابم. اون موقع بود که پسرک در طول شب شیش بار بلند می‌شد شیر می‌خورد. الان خیلی وقته که این تصویر ذهنی برطرف شده. الان جاش رو به آرزوی سر کار نرفتن داده! می‌دونم دارم ناشکری می‌کنم و کارم اشتباهه. می‌دونم که آدم توی خونه موندن نیستم. می‌دونم که یه هفته بشه دوهفته دیوونه می‌شم. اما چه کنم که تصویر ذهنی از آدم اجازه نمی‌گیره! اصلا درستش اینه که خانم‌ها نرند سرکار که به سرکار رفتن عادت نکنند. مگه آدم چند سال زنده است که تمام دوران جوانی و سلامتی رو به آرزوی زمانی طی کنه که یه وقتی داشته باشه برای اینکه به کارهای عقب‌افتاده‌اش برسه؟! الان واقعا دلم می‌خواد یه کار با ساعت کاری کم پیدا کنم. یه کاری که از صبح کله سحر تا بوق سگ رو نگیره. یه کاری مثل آموزش و پرورش.
تمرین رانندگی همچنان ادامه داره. یه کمی بهتر شدم اما هنوز خیلی کار داره.
اومدم راجع به یه چیزی بنویسم، گفتم بذار اول جریان ماه رمضان و عید رو بگم بعد، الان یادم رفته اون اصلیه چی بود!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۵ ، ۱۰:۰۶
آذر دخت