آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

بایگانی
آخرین مطالب

۴۳ مطلب با موضوع «کارم» ثبت شده است

زندگی کم کم داره به روال نرمال برمی‌گرده. هر روز می‌آییم سر کار. دوباره فضای خونه فقط برای خواب استفاده می‌شه. دوباره همیشه خسته‌ام. دوباره بچه‌ها را کم می‌بینم. دوباره کمردردم شروع شده. دوباره ورزش نمی‌کنم. دوباره کیک و نون و شیرینی نمی‌پزم. هییییی
رفتم برای مصاحبه. همون طور که پیش‌بینی می‌کردم بهم گفتند که امیدوار نباش چون اون یکی نفر که نمره‌اش بالاتر شده شانسش خیلی بیشتره. هیییی

بارون‌ها این هفته عالی بود. فکر کنم نه ماهی بود که توی شهر ما یه قطره بارون هم نیامده بود. همه جا شسته و درخشانه. من عاشق بارونم. واقعا دلم می‌خواد برم یه جایی که بارندگی زیاد داشته باشه. 

رژیم کم‌کم به جاهای سختش رسیده. احساس ضعف و افت فشار و سرگیجه دارم که قبلا نداشتم اصلا. انگار ذخایر بدنم تموم شده. شروع کردم مکمل خوردن. اونها هم معده‌ام را اذیت می‌کنه. دلم نمی‌خواد ولش کنم. حالا می‌خوام بینش یک هفته‌ای استراحت کنم. 

رفتم موهام را کوتاه کردم. تغییر بعد از ده سال. حس خوبیه. کیف داره. 

همچنان دارم لباس می‌خرم. کاش یکی من رو از برق بکشه! با این قیمت‌های سرسام‌آور واقعا هیچی از حقوق آدم نمی مونه.

درخصوص پسرک عذاب وجدانی دارم که هیچ وقت آرام نمی‌گیره. اینکه با این روحیه‌ی حساس و آسیب‌پذیر از نه ماهگی به مهدکودک فرستادمش واقعا آزارم می‌ده. من نمی‌دونستم. بلد نبودم. اگر الان بود حتما در مورد ادامه‌ی کارم تجدید نظر می‌کردم. البته این دو سال تجربه‌ی توی خونه موندن و دیدن اینکه از توی خونه موندن نمی‌میرم هم در این دیدگاه موثر هست. البته که این دو سال حقوق هم داشتم. نمی‌دونم. کلام معادله‌ی چند مجهولی و پیچیده‌ایه.

 

فعلا!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۰۰ ، ۰۹:۲۶
آذر دخت

خوب پست قبلی زیادی خوش‌بینانه بود، گفتم یه کمی از حقایق پشت پرده‌اش هم بنویسم :)

بعد از تحقیقات گسترده فهمیدم که اون دو نفر دیگه که به همراه من برای این شغل به مصاحبه دعوت شدند هم همینجا کار می‌کنند و خوب یک نفرشان نمره‌اش از من بالاتر هست و توی رسته‌ی شغلی مرتبط هم کار می‌کنه که خوب در نتیجه شانس من خیلی پایینه. اعتراف می‌کنم که علیرغم اینکه هی شعار می‌دادم که برام مهم نیست و من به این موضوع دل نبستم و... اما خیلی پنچر شدم. 
پسرچه به پسر برادرم حسودی می‌کنه. وقتی اون میاد اصلا حال و احوالش بد می‌شه و پسرچه‌ی خوش‌اخلاقم به یک هیولای بهونه‌گیر خل و چل تبدیل می‌شه. اینکه دو سال از سه سال عمرش توی شرایط کرونا و قرنطینه و ارتباطات حداقلی گذشته در این موضوع بی‌تاثیر نیست. واقعا براش لازمه بره مهدکودک. یعنی کی می‌شه؟
نوبت دوم واکسن را زدم. این بار هییییچ علائمی نداشتم. یعنی بدنم دیگه خوب شناخته این ویروس را؟
همون طور که حدس می‌زدم فعالیتم به شدت کاهش پیدا کرده. اصلا انگیزه‌ام را هم با سرد شدن هوا از دست دادم. جالبه. توی چله‌ی تابستون با اون گرمای وحشتناک می‌رفتم بیرون پیاده‌روی حالا توی این هوای مطبوع حال بیرون رفتن ندارم. همه‌اش از استرس درس و مشق پسرکه. واقعا کی می‌تونیم از آموزش آنلاین نجات پیدا کنیم. امسال هم هیچ امیدی ندارم که مدرسه باز بشه.
حالا که لاغر شدم و در عین حال دیگه در حالت شیردهی هم نیستم، یه عالمه لباس‌هایی که ظرف سه-چهار سال اخیر برام بلااستفاده شده بودند را دوباره می‌تونم بپوشم. حس خوبیه. خوشحالم که ردشون نکردم برن. در عین حال امیدوارم که وزنم برنگرده. میزان فعالیتم که خیلی خیلی کم شده. خوردنم هم این هفته چند روز از کنترل خارج شد. باید بیشتر حواسم باشه.
مادربزرگم هنوز با مرگ دایی‌ام کنار نیومده. فرزند محبوبش را از دست داده و به هیچ نحوی دلش آروم نمی‌شه. هنوز بعد از یک سال حسابی عزاداره. چیه این حس مادری؟ یه نفرین مادام‌العمره.
دیدن پدرشوهرم دلم را به درد میاره. مثل یک نوزاد برای همه‌ی حوائج زندگی محتاج دیگرانه. دیگرانی که دوستش ندارند و از روی اکراه ازش مراقبت می‌کنند. من ده ساله که عروسش هستم و اون حداقل از سه سال پیش دیگه آدم قبلی نیست. اما همین مدت کوتاه هم کافیه که دلم به درد بیاد از سرنوشت و آخر عاقبت انسان. آدم این همه می‌دوه و تلاش می‌کنه فقط برای همین ۷۰ - ۸۰ سال که بعد تازه آخرش، همه بشینند در انتظار مرگش و از ته دل آرزو کنند که زودتر بمیره؟ خیلی دردناکه و غیرمنصفانه است. 
دلم می خواد دو سایز دیگه کم کنم. یعنی حدود ۷ کیلو دیگه. اما خوب از اینجا به بعدش خیلی سخته. من توی دوران سخت زندگی‌ام اون سایز بودم. و البته که زایمان کردن وشکم قلمبه‌ی به جا مونده از اون را نباید فراموش کرد.
مجبور شدیم برای کلاس‌های آنلاین پسرک موبایل قدیمی من و یک سیم‌کارت در اختیارش بگذاریم. حالا روزها توی گروه خانوادگی عین شوهر عمه‌ها سلام صبح بخیر و ظهر بخیر می‌گذاره و از من و باباش احوال‌پرسی می‌کنه. اکانت گوگل خودم روی موبایله و هیستوری سرچ گوگلش برام می‌یاد که چه موضوعات بی‌ربط و خنده‌داری را سرچ می‌کنه. کلا این بچه‌ها زود پرت شدن توی دنیای مجازی. خدا به خیر بگذرونه.
پسرک خیلی هم مصرف‌گراست. هر کسی توی خانواده که وسایل خانگی یا هر وسیله‌ی الکترونیکی جدیدی می‌خره تا یه مدت ما بدبختی داریم که به ما گیر می‌ده که ما هم بخریم. تلویزیون، یخچال، موبایل، مبل، لپ‌تاپ و حتی خود خونه‌مون تا حالا توی لیست تعویضش قرار گرفته. این اخلاقیه که من اصلا اصلا ندارم. من به وسایلم عادت می‌کنم و هیچ دوست ندارم عوضشون کنم. این را کاملا از باباش به ارث برده.
در اثر رژیم یا هر چیز دیگری (احتمالا نشستن موهام بعد از ورزش) این چند وقت موهام خیلی شدید ریخت. الان دم موهام کاملا در حد دم موش شده و شدیدا نیاز به کوتاه شدن داره. درصد موهای سفید هم بسیار زیاد شده و دلم می‌خواد یه هایلایت خوب بزنم اما خوب الان بیشتر از دوساله که پام به هیچ آرایشگاهی نرسیده. توی ابرو که خودکفا شدم و همین چهار تا شوید را هر چندوقت یه بار یه آب و جارویی می‌کنم. اما برای بقیه‌ی خدمات نمی‌دونم کجا برم اصلا. البته این حجم از بی‌توجهی من به اینگونه مسائل برای اکثریت خانم‌ها غیرقابل درک و عجیبه. حتما اونها حق دارند. من زیادی توی آینه نگاه نمی‌کنم. حتما اگر یه کم بیشتر نگاه می‌کردم بیشتر به خودم می‌رسیدم. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۰۰ ، ۰۹:۵۵
آذر دخت

یک هفته‌ای هست که دورکاری‌ها لغو شده و داریم کامل می‌آییم سر کار و قراره از هفته‌ی دیگه هم ساعت کاریمون مثل قبل بشه. فشار مضاعفی داره به همه‌ی جوارحم وارد می‌شه. 
هنوز دوز دوم واکسن را نزدم. یعنی هنوز دوازده هفته آسترازنکا نشده. یه جورهایی هم می ترسم برم بزنم بسکه دفعه‌ی قبل سنگین واکنش نشون دادم. باید این آخر هفته برم قال قضیه را بکنم.
اوضاع روحی پسرک خیلی بهتره. شادابتر و کم استرس‌تر شده. اما خوب به کمک دارو. بازی درمانی هم برقراره همچنان. اما من دیگه خیلی وقت کم میارم. اون هفته اصلا ورزش و پیاده روی نکردم. اینطوری خودم دوباره پنچر می‌شم. اگه ساعت‌های کارمون برگرده به روال معمول باید باز ورزش و پیاده‌روی را منتقل کنم به ساعت‌های نهار سرکار. 
پسرچه یه کمی بدقلقی می‌کنه. سه سالگی واقعا سخته. آدم واقعا دیوانه می‌شه از دست بچه. اما خوب, اخلاقیات خوبی هم داره. خوش‌زبونه و باهوش. خیلی وقت‌ها آدم را سر ذوق میاره.
پسرک اصرار داره با خودم بیارمش سر کار. باید یه روز بیارمش. پسرک امسال خیلی راحت‌تر برای درس و مشقش همکاری میکنه. البته که اول ساله. ولی واقعا کلاس اول هم یک چالش بزرگ هست برای بچه‌ها و والدین. من که پارسال داشتم از شدت استرس دیوانه می‌شدم. معلم امسال پسرک را خیلی دوست دارم. کارش رو بلده و مسلطه. 

دلم برای روزهای وبلاگ و گودر خیلی تنگ شده. از اینستاگرام متنفرم. زردی و ابتذال را به تمام ابعاد زندگیمون نشر داده. بعد یه جوری شیک و پیک هم بسته‌بندیش کرده که آدم کلی کیف می‌کنه از بابت تماشای این ابتذال.
روابط مامان بابام و خواهرم خیلی به چالش برخورده. خواهرم هنوز هم از همون سردرگمی که بچه‌گیاش گرفتارش بود درنیومده. بیست و یک ساله است و هنوز نمی‌دونه دقیقا چی می‌خواد از زندگی. خیلی دلم می‌خواد به آرامش برسه.
با همسرجان همچنان در حال تلاش برای زندگی مسالمت‌آمیز هستیم. جالب هم هست که به محض اینکه کمی احساس رضایت می‌کنم از زندگی مشترکم زودی یه جوری می‌شه که گند زده می‌شه به احساس رضایتم. من پذیرفتم که اون ایده‌آلی که توی ذهنم هست هیچ وقت برام دست‌یافتنی نیست. دائم باید به خودم یادآوری کنم. بعضی وقت‌ها خشم مثل یک آتشفشان می‌زنه بیرون از زیرخاکسترها. یه چیزهایی هست که هیچ جوری نمی‌تونم فراموش کنم و ببخشم. خیلی دلم می‌خواد می‌تونستم. اما نمی‌تونم.

رژیم همچنان ادامه داره. مدتیه وزن کم نکردم. اما از نظر تغییر عادات غذایی موفق بوده. من باورم نمی‌شد بدنم به گرسنگی شب عادت کنه. اما عادت کردم. حس خیلی خوبیه.

دچار بیماری خرید شدم. من همیشه کنترل مخارجم را داشتم و حساب و کتابم درست بوده. اما این هم از مضرات اینستاگرامه. یه عالمه پیج لباس فالو کردم و هی می‌خرم. باید جلوی خودم را بگیرم. البته این بی‌ارزشی پول و پس‌انداز هم خودش مزید بر علت شده. آدم هی احساس می‌کنه اگه امروز نخره فردا ضرر کرده. یعنی دوباره روی ثبات اقتصادی را می‌بینیم؟

نمی‌دونم گفتم یا نه که محل کارم یه آزمون تبدیل وضعیت برگزار کرد و مرحله‌ی  کتبی را قبول شدم و باید برم برای مرحله‌ی مصاحبه. البته که اصلا دل نبستم بهش. اما خوب بعد از مدت‌ها این قبول شدن توی امتحانه خیلی بهم چسبید. البته که اصلا چیز چندان قابل عرضی نیست اما مدت‌ها بود که موفقیتی کسب نکرده بودم. کیف داشت. اما خوب احساس عجیبیه. الان که از این سر کار اومدن متنفرم باید بابت سفت و سخت کردن شرایطم تلاش هم بکنم. این دو سال تجربه‌ی  خیلی خوبی بود. اصلا دلم نمی‌خواد دوباره به اون روزها برگردم که تاریک می‌رفتم بیرون و تاریک برمی‌گشتم و همه‌اش خسته و کوفته بودم. واقعا کاش یه کاری بود که آدم نمی‌رفت سر کار اما بهش پول می‌دادند.

خدایا چقدرم من از نون و کیک پختن کیف می‌کنم. یعنی وقتی یه ظرف کیک خونگی روی کانتر آشپزخونه است انگار همه چیز توی خونه درسته. نمی‌دونم این احساس از کجا میاد. مامانم اصلا و ابدا اشتیاقی برای این جور کارها نداره. در واقع متنفره ازش. اما من واقعا لذت می‌برم. هم از آشپزی و به میزان خیلی بیشتر از کیک و نون پختن. مادر شوهر مقادیر متنابهی آرد سپوسدار کامل بهمون داده و این روزها در حال جوریدن دستور پخت کیک و نون با آرد کاملم. خودم که خیلی مزه‌اش را دوست دارم اما پسرک که کلا خیلی ذائقه‌ی محافظه‌کاری داره نمی‌خوره و همسرجان هم با ترس و لرز ماجراجویی‌هام را امتحان می‌کنه. پسرچه اما تقریبا همه چیز می‌خوره. یکی از حسرتهای بازگشت ساعت کاریم هم اینه که وقت برای فعالیت‌های آشپزی قنادیم کم دارم. 

کتاب صوتی کشف بسیار دوست‌داشتنی اینروزهامه. مشوق راه رفتن‌های طولانی, نظافت خونه و ظرف شنستن و فرصتی برای کتاب خوندن/شنیدن. توی این مدت یه عالمه کتاب/پادکست شنیدم. البته که ترجیح می‌دم کتاب‌های خوب پیدا کنم و گوش کنم. حس می‌کنم شنیدن پادکست مثل مجله خوندن می‌مونه. سرگرمی صرف.
 

بعد از مدت‌ها این روزمره‌نویسی صرف چسبید واقعا...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۰۰ ، ۱۴:۲۵
آذر دخت

وقتهایی که بعد از مدتی می‌رم سراغ وبلاگ‌هایی که دنبال می‌کنم و در حال و هوای نویسنده‌هاشون قرار می‌گیرم, دلم هوای نوشتن می‌کنه.
حس خیلی جالبیه. روزنگارهای ترانه از واشنگتن, پرژین از کردستان, فروغ و آشتی از تهران و... طوری من را باخودش همراه می‌کنه که برای یه مدتی انگار توی اون حال و هوا دارم زندگی می‌کنم. خصوصا الان که حال و هوا جاهای مختلف دنیا خیلی با هم دیگه فرق می‌کنه. آدم‌هایی که الان هنوز هم وبلاگ می‌نویسند و راهی اینستاگرام نشدند را خیلی دوست دارم. آدمهایی که نوشتنشون فقط برای نفس نوشتنه نه دیده شدن. 
زندگی من هم در جریانه. همچنان فلوکسیتین می‌خورم برای سرپا موندن. روی مودم تاثیر خوبی گذاشته, حوصله‌ام بیشتر شده و کمتر از کوره در می‌رم. یه هاله‌ی بی‌حسی هم دورم کشیده که علیرغم تمام مصیبت‌های جاری در این روزها, احساس بی‌حسی می‌کنم. اما آستانه‌ی اصطرابم رفته بالا. یعنی کوچکترین مسئله‌ای می‌تونه شدیدا مصطربم کنه و شب‌ها بی‌خواب بشم و تپش قلب بگیرم. 
البته الان مسائلی که باهاش دست به گریبان هستیم خیلی هم کوچیک نیست‌ها. از اوضاع افتضاح کرونا که این همه آدم را گرفتار خودش کرده و هیچ چشم‌انداز مثبتی هم به اتمامش نیست بگیر, تا اوضاع اقتصادی فلج که آدم را وادار می‌کنه فقط به گذروندن زندگی روزمره دلخوش باشه و هیچ چشم‌اندازی برای خودش متصور نباشه, تا اوضاع سیاسی کشور و جهان که هیچ بوی بهبودی ازش به مشام نمی‌رسه و آدم حس می‌کنه هر روز داریم 10 سال به عقب برمی‌گردیم بگیر تا مسائل سر کار. 
رئیسمون که خداییش توی این دوران کرونا خیلی با ما کنار اومد و همراه بود, استعفا داده و به زودی عوض می‌شه. ضمن اینکه مدیریت کلان محل کار هم حتما با تعویض دولت تغییر می‌کنه که نمی‌دونیم چطوری می‌شه. همکار ارشدمون که بیشترین سابقه را داره اینجا و روی خیلی از موارد مسلطه هم قهر کرده و می‌گه که می‌خواد استعفا بده. بعد از اون من بیشترین سابقه را دارم اینجا و اگر اون بره من سیبل همه‌ی کارها می‌شم که اصلا آمادگی روحی و روانی‌اش را ندارم. به خصوص که مدارس هم باز نخواهند شد و باز هم آنلاین خواهند بود و من نمی‌دونم با پسرک و پسرچه باید چکار کنم. البته تجربه‌ی پارسال را دارم که چقدر استرس پیش از موعد کشیدم و بعد به موقع که شد, کل سال تحصیلی را کج‌دار و مریز طی کردیم. اما خوب رفتن رئیس اصلا خوب نیست. نمی‌دونم. شاید هم بهتر شد.
این روزها بیشتر وقتم با پسرک و پسرچه طی می‌شه. دوتاشون به هم و به من خیلی وابسته شدند. تمام زحماتی که برای مستقل کردن اینها کشیدیم توی دوران کرونا به باد رفت. پسرک همچنان سطح بیش از اندازه بالایی از استرس داره که نتونستیم بهش فائق بیاییم. می‌دونم که نیاز به درمان دارویی داره اما همسرجان مخالفه و خود نفس مخالفت اون هم کار رو سخت تر می‌کنه. نگران آینده‌اش هستم و دائم فکرهای ناراحت کننده‌ای در مورد سرنوشتش به ذهنم می‌رسه. تمام تلاشم را می‌کنم که از هر راهی هست کمکش کنم. اما حقیقتش اینه که خودم هم حالم خوب نیست و بعضی وقت‌ها از دستم در می‌ره. اگر کرونای لعنتی نبود, یه کلاس ورزشی (که البته اصلا علاقه‌ای بهش نداره و باید به زور فرستادش) می‌تونست کمک‌کننده باشه که خوب نمی‌شه. هفته‌ای یک بار کلاس موسیقی و دوبار کلاس زبان داریم که اون هم با سختی دنبال می‌شه همچنان من باید هلش بدم. 
پسرچه هم که دوران اوج لجبازی را داره طی می‌کنه, از غذا خوردن و جیش کردن بگیر تا خوابیدن و بازی کردن. برای همه کاری باید باهاش چونه زد و صبر و حوصله به خرج داد. 
خودم تمرکزم را گذاشتم روی رژیم و ورزش. نتیجه نسبتا بد نبوده. از فروردین تا الان رژیمم و خوب یه کمی خسته شدم و ازش تخطی می‌کنم. اما سعی می‌کنم رعایت کنم. در عوض سعی می‌کنم پیاده‌روی و ورزش را منظم داشته باشم. برای اولین بار توی عمرم تغییرات بدنم در اثر ورزش را حس می‌کنم. پاهام ماهیچه‌ای شده و خیلی باهاش حال مِی‌کنم. 
از طرف محل کار برای واکسن معرفی شدیم و در آستانه‌ی لغو دورکاری و بازگشت ساعت کاری به روال معمول هستیم که خوب خبر خوبی برای من نیست اصلا. دارم سعی می‌کنم توی ذهنم برای حفظ تحرک و رژیم و همچنین بازگشت به دوران آموزش آنلاین آماده می‌شم. فعلا زمان ورزش‌های مقاومتی را آوردم پایین. دوره‌ی آنلاینی که گرفته بودم خیلی موثر بود اما اجراش برام خیلی طول می‌کشید چون حرکت‌ها را بدون تفکیک پیشرفته و مبتدی به صورت فیلم توی واتزاپ می‌فرستاد و باید یه دور قبلش می‌دیدم و نوشته‌ها و صوت‌ها رو گوش می‌دادم و بعد دوباره در حین اجرا هم هی چک می‌کردم که نتیجه‌اش می‌شد یک ساعت و نیم ورزش که خوب خیلی وقت‌گیر بود. حالا یه سری ورزش هیت از قبل داشتم که نیم ساعت طول می‌کشه. یه هفته‌ای هست اونها رو شروع کردم ببینم موثر هست یا نه. اوایل خیلی بدن‌درد داشتم و یک ماهی هم کمرم خشک شده بود و دولا دولا راه می‌رفتم. اما از رو نرفتم و الان خیلی بهترم. امیدوارم در طوفان‌های پاییز آینده هم بتونم ادامه بدم. واقعا لاغری برام درجه دوم اهمیته الان . ورزش باعث می‌شه اضطرابم کم بشه و حالم بهتر بشه. بعد از مدت‌ها از دیدن تصادفی خودم توی شیشه یا آینه بدم نمی‌یاد و تازه قربون صدقه خودم هم می‌رم. لذت گوش دادن به کتاب صوتی و پادکست در طول پیاده‌روی‌های بسیاااااار طولانی هم خیلی برام عمیقه. مدتی بود مطالعه که یکی از بزرگترین لذت‌هام بود به صورت کتابی و فیزیکی محدود شده بود. حالا با کتاب‌های صوتی یه در جدید به روم باز شده و خیلی خوبه. کتاب فیزیکی هم دارم با رنج و مشقت در جستجوی زمان از دست رفته را می‌خونم. چون محبورم. می‌فهمید؟ مجبوووور.
یه کمی احساس عذاب وجدان دارم از این وقتی که به خودم اختصاص می‌دم. دلم می‌خواد این وقتم هم با بچه‌ها یه طوری شیر می‌شد. به خصوص که پسرک هم از پارسال شروع کرده به چاق شدن و یه کمی هم نگران بلوغ زودرس درش هستم. یکی دو بار با خودم بردمش پیاده‌روی (هم پیاده و هم با دوچرخه) اما حضور اون باعث شد نتونم روی سرعت خودم تمرکز کنم و عملا پیاده‌روی من بی‌فایده بود خودش هم خسته می‌شد. پسرچه هم خوب باید با کالسکه بیاد و خیلی نق می‌زنه بین راه هی آب می‌خواد و خوراکی و...
شاید هم نباید عذاب وجدان بگیرم از اینکه روزی دو ساعت وقت برای خودم بذارم.
اما خوب از آون مادر ایده‌آل که توی ذهن خودم دارم خیلی دور شدم. خیلی وقته نه یه بازی درست و حسابی با بچه‌ها کردم, نه یک کتاب درست و حسابی براشون خوندم. نمی‌دونم شاید هم حق دارم.
 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۰۰ ، ۱۰:۳۸
آذر دخت

دوباره بعد از شش ماه برگشتم. indecision


از این مدل نوشتن واقعا دیگه خسته شدم. توی این روزهای قرنطینه دلم می‌خواست یه جایی داشته باشم که اتفاقات و افکارو فشارها را اونجا ثبت کنم اما وقتی به اینجا فکر می‌کردم و فکر می‌کردم که دوباره باید بیام کلی بنویسم انگار حسش نبود!
واقعا احساس می‌کنم که روزانه‌نویسی یه وقت‌هایی می‌تونه به دادم برسه و اینجوری سال و ماهی یک بار نوشتن واقعا مفید نیست. 


خوب اگر بخواهم برای ثبت در تاریخ بنویسم، از حدود دهم اسفند سال 98 که دیگه همه‌گیری کرونا توی کشور تأیید شد، من موندم خونه و تا همین دهم خرداد دورکار بودم. تجربه‌ی این دوره قرنطینه واقعا عجیب بود. اولش تا پایان تعطیلات عید خیلی هم خوب بود. من توی تمام مدت زندگی‌ متأهلی‌ام اینقدر احساس خانواده بودن را حس نکرده بودم . انقدر غذا نپخته بودم و بعد از مدت‌ها تونستم کلی کارهای شیرینی‌پزی هم که واقعا عاشقانه دوست دارم انجام بدهم. کلی با هم دیگه فیلم دیدیم و تازه من بافتنی هم شروع کردم! هر چند که نظر همسرجان با من یکی نبود و اون تمام مدت از بابت اینکه نمی‌تونه بره خونه‌ی پدر و مادرش غمگین و کلافه بود و دائم تلفن می‌زد و بعد از ناله و زاری‌های مادرش عصبی و افسرده می‌شد. اما من سعی کردم از این فرصتی که شاید دیگه هیچ وقت توی زندگی‌مون پیش نیاد با خوش‌بینی استفاده کنم. راستش یه جاهایی اینقدر احساس خوبی داشتم و داشت بهم خوش می‌گذشت که دچار عذاب وجدان شدم که بابا یک عده دارند عزیزانشان را طی این مدت از دست می‌دهند تو چرا داره بهت خوش می‌گذره. البته یه مدتی استرس بیماری هم حسابی گرفتارمون کرده بود و شب‌ها تا صبح خوابم نمی‌برد و به نوبت تنفس بچه‌ها و همسر را چک می‌کردم. من از اول خیلی نگران پدرم بودم چون چندین مشکل زمینه‌ای هم دارند. در همون هفته آخر اسفند پدرم علائم تب کنترل نشونده، سرفه، بدن‌درد و سردرد داشت که احتمالا از برادرم بهش منتقل شده بود. برادرم که الان در شهر دیگه‌ای زندگی می‌کنه و خانمش در عین اینکه علائم خفیف بیماری داشتند با بی‌احتیاطی حوالی بیستم اسفند چند روزی را منزل پدر و مادرم بودند. بعد از اون که برگشتند خونه‌ی خودشون برادرم تب و سرفه شدید و از دست دادن کامل حس بویایی داشت. همین شد که بیماری پدرم ما رو خیلی نگران کرد. همزمان خود من هم گلودرد، بدن‌درد، لرز، سردرد شدید داشتم و پسرک هم سرفه‌های شدید. همسرم هم بعد از ما سرفه‌های خشک داشت که با توجه به اینکه مجبور بود تا آخر اسفند با اون شرایط سخت و ترسناک تمام‌وقت بره سر کار واقعا عصبی و خسته‌اش کرده بود. خدا رو شکر تا آخر هفته اول فروردین پدرم و بقیه خوب شدند اما بعدش پسرچه سرفه‌های شدیدی را شروع کرد که خیلی دوباره نگرانم کرد اما خدا رو شکر اون هم طی شد. بقیه روزها هم که به قرنطینه و بشوربساب گذشت.
حالا بدی ماجرا اینه که مطمئن نیستیم که بالاخره کرونا گرفتیم یا نه؟


اما اوضاع بعد از اتمام تعطیلات نوروز خیلی تغییر کرد. محل کارم به صورت رسمی کار را با شتاب و فشار بالا به صورت دورکاری شروع کردند که برای من با حضور بچه‌ها خیلی سخت بود و من تمام طول روز استرس داشتم که به کارهایی که بهم محول کردند نمی‌رسم و تازه باید تا نیمه‌های شب بیدار می‌موندم تا اون کارها را انجام بدهم. همزمان درس‌های پیش‌دبستانی پسرک هم بود که چون قبل از عید هیچ کاری بابتش نکرده بودند فشرده شروع کرده بودند وخیلی انرژی‌بر بود. تازههمسر هم باید تمام وقت می‌رفت سر کار و در نگهداری بچه‌ها خیلی کمکی به من نمی‌کرد. بعدش هم که ماه رمضون شد قوز بالا قوز! یه روزهایی هم جلسه آنلاین داشتیم که باید عزا می‌گرفتم که بچه‌ها را چکار کنم! خلاصه که از لحاظ فرسایش کاری واقعا ترجیح می‌دادم برگردم سر کار اما بعدازظهرها دیگه موبایل چک نکنم و بتونم در اختیار بچه‌ها باشم. واقعا در این دوران در هر دو جبهه کار و خانه احساس ناکارآمدی می‌کردم. ماه رمضان را هم روزه نگرفتم. به دلایل گوناگون که مهمترینش تغییرات بنیادینی هست که ظرف این دو سه سال در عقاید مذهبیم ایجاد شده.


الان هم همش ته ذهنم نگران سال آینده و کلاس اولی بودن پسرک و احتمال بازنشدن مدارس و مجازی بودن تدریس‌ها و ... هستم اما تمام تلاشم رو می‌کنم که این نگرانی‌ها را به ته ذهنم برونم و بهشون فکر نکنم. واقعا این یک سال گذشته به هممون ثابت کرد که هیچ چیزی و شرایطی ثابت و پایدار نیست و روی هیچ داشته‌ای نمی‌توانیم حساب کنیم. شاید تا سه ماه دیگه هزارتا اتفاق دیگه افتاد. والله!


معضل دیگه این روزها هم اضافه وزنی بود که بابت خونه نشینی و پختن غذاهای دلخواه و خوردن بستنی‌های بسیار اضافه شد روی اضافه‌وزن‌های قبلی! ولی سعی می‌کردم خیلی بهش فکر نکنم. خداییش توی قرنطینه بودن و رژیم بودن هیچ رقمه با هم سازگار نیست! ورزش هم یه مدت سعی کردم انجام بدهم اما با اتمام تعطیلات و شروع استرس‌های کاری اون هم به ابدیت پیوست چون دیگه هر چی وقت خالی داشتم را باید فدای کار می‌کردم. اما به آینده امیدوارم. همین طور الکی.
توی این مدت سعی کردم پسرچه را از شیر ترک بدهم. بهترین اتفاق این بود که شیر شب را ترک کرد و خدا رو شکر الان از شب تا صبح می‌خوابه! اما هنوز کامل بی‌خیال شیر خوردن نشده و روزی دو تا سه بار می‌خوره. امیدوارم هر چه زودتر این برهه از زندگی هم بگذره و تمام بشه بدون گریه و اذیت شدن پسرچه.
فعلا همین‌قدر بسه چون خیلی خوابم میاد! :)


امیدوارم بتونم زود به زودتر بنویسم.
راستی اگر کسی هنوز اینجا رو می‌خونه برید یدونه کامنتی که برای پست پایین گذاشته شده را بخونید. من که خیلی شاد شدم. حتما شما هم شاد می‌شید یا اگر اهل این داستان‌های مثبت اندیشی و اینها هستید شاید تونستید قدتون را بلند کنید!‌ laugh

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۹ ، ۱۵:۰۵
آذر دخت

سلام مجدد پس از سه ماه!

باورتون می‌شه که کل این سه ماه که سر کار بودیم امروز اولین روز آرامش هست؟ یه دوره طوفانی داشتیم از سر شلوغی و امروز که اولین روز بدون بدوبدو هست اومدم که یه کمی بنویسم.

کی بود گفت رئیس جوون خوش‌فکر خیلی خوبه؟ حرفم رو پس می‌گیرم.:) بیچاره شدیم به خدا!

خوب اولین خبر اینکه لاتاری برنده نشدیم! نمی‌دونم چرا اینقدر بهش دل بسته بودم. اما خدا می‌دونه که توی اون گودال عمیقی که گرفتار بودم، همین دست‌آویز حتی محال چقدر حالم رو بهتر می‌کرد. فعلا که تموم شد. من هم خدا رو شکر حال و احوالم بهتره.

بچه‌ها هم خوبند این روزها شکر خدا. پسرچه شیرین و بانمک شده حسابی. الان حدودا 14 ماهشه اما هنوز هیچی حرف نمی‌زنه. بع بع می‌کنه حسابی! عین گوسفند!‌:) اما هیچ کلمه‌ی معنی داری نمی‌گه. همون بع را با لحن‌ها و کشش‌های گوناگون به مقاصد مختلف به کار می‌بره. اما خوب درکش از حرف‌هایی که بهش می‌زنیم بالاست، دستورات را اجرا می‌کنه، بای‌بای و دست‌دست می‌کنه. کلاغ‌پر را جواب می‌ده (بله من می‌گم کلاغ، اون می‌گه بع!) و با اشاره حسابی دستور می‌ده و منظورش را می‌فهمونه اما حرف نمی‌زنه. فعلا که هنوز نگران نشدم! :) راه هم هنوز نمی‌ره. البته اگر بلندش کنیم و تشویقش کنیم چند قدمی می‌ره اما طبق تجربه من تا موقعی که از لحاظ فکری بچه به این نتیجه نرسه که راه رفتن براش به صرفه‌تر از چهاردست و پاست به راه رفتن نمی‌افته. فعلا هنوز فقط دوست داره که دستش را بگیریم و به مدت نامتناهی راه ببریمش!
روحیاتش صد و هشتاد درجه با پسرک متفاوته. به جای محافظه‌کاری و ترسویی اون، قلدر، شاد و نترسه. شیرینه، خوش‌اخلاقه اما اصلا صبور نیست. اگر مریض بشه همه را بیچاره مِی‌کنه. خیلی مهربونیش رو ابراز می‌کنه در مقابل خیلی انتظار داره که بهش ابراز کنی. فکر کنم بهترین تعریفش این می‌شه که پسرک درونگراست و پسرچه برون‌گرا. از لحاظ ظاهری، بسیار شبیه بابام شده، از ته دل امیدورام که اخلاقش به بابام نره! :) خوش‌خوراکه. به هیچ چیزی نه نمی‌گه و آسیابش همه چیزی خورد می‌کنه. خودش را توی دل همه جا می‌کنه. هنوز شیر می‌خوره و تصمیم نداره ترک کنه. وقتی که دارم آماده می‌شم که بهش شیر بدم به طرز بسیار خنده‌داری شیهه می‌کشه. بابتش داشتنش شکرگزارم. خدا بهم لطف کرد تا بتونم بعد از سختی‌هایی که سر پسرک کشیدم، یه کمی شیرینی مادر بودن را هم بچشم!

پسرک هم بدک نیست. داره تعطیلات تابستانه را می‌گذرونه و بسیار حوصله‌اش سر رفته. همچنان واضح‌ترین خصوصین شخصیتش لجبازیه. اما بعضی وقت‌ها با مغز کوچیکش چنان تحلیل‌هایی از رفتار و سکنات ما تحویلمون می‌ده که نمی‌تونم قهقهه نزنم. قراره از اول تیر بره کلاس ژیمناستیک (به قول خودش جیملاستیک!)
مربی پیش‌دبستانی‌اش معتقد بود که خیلی باهوشه و شاگرد اول کلاسش بوده. راستش من خیلی در این مورد مطمئن نیستم. شاید چون پسرک قبلا از نه ماهگی مهد رفته بود خیل از آموزش‌ها براش تکراری بوده و در مقایسه با سایرین زود گرفته. نمی‌خوام بگم که باهوش نیست. اما از نظر من از اونهایی که ستاره و شاگرد اول باشند هم نیست. بسیار حساسه. همچنان نشانه‌‌های اضطراب داره که از نوزادی همراهش بود و همچنان برای من بزرگترین راز و علامت سوال هست که چرا این بچه از اول تولدش ترسیده پا به این دنیا گذاشت. چرا اینقدر تحریک‌پذیر بود و هست. هنوز صدای بلند، کمترین بو، کمترین مزه‌ی عجیب و جدید براش آزاردهنده است. همچنان ترسو هست. گاهی اوقات نشونه‌های وسواس از خودش نشون می‌ده. گاهی افکار وسواسی پیدا می‌کنه. از تجربه‌های جدید، مکان‌های جدید می‌ترسه. خیلی وقت‌ها منفی‌کاری می‌کنه. اینرسی‌اش زیاده. یعنی شروع کردن کاری براش سخته، خاتمه دادنش هم سخته. حاضر نیست بره پارک، اما اگه رفت دیگه برگشتنش با کرام‌الکاتبینه. بیشتر از ده تا ماشین مشکی داره و باز هم اگر بخواد بخره مشکی می‌خره. از سر و کول خونه داره ماشین بالا می‌ره و اون همچنان ماااااشین می‌خواد. خلاصه که بچه‌ی سختیه. گاهی اوقات از تصور آینده‌اش به عنوان یک نوجوان وحشت می‌کنم. فقط امیدوارم که خدا کمکم کنه که باهاش خوب بتونم کنار بیام.

خودم هم بد نیستم. امسال عید رزولوشن اصلی سال را تعیین کردم کاهش وزن. فعلا که طی این سه ماه هیچ موفقیتی نداشتم. فرمولهای قبلیم اصلا جواب نمی‌ده. چون اصلا سالم غذا نمی‌خورم. وقت آشپزی اختصاصی برای خودم را ندارم. غذاهای فوری-فوتی با مدت زمان آماده سازی کمتر از یک ساعت معمولا سالم از کار در نمی‌آن. ضمن اینکه مجبورم مطابق ذائقه‌ی پسرک و همسر هم بپزم و نتیجه این شده که دستم حسابی به روغن باز شده، برنج زیاد می‌پزم و سبزیجات و سالاد تقریبا از رژیم غذایی‌مون حذف شده. ضمن اینکه کمخوابی و کمبود انرژی در بسیاری موارد شدیدا تشویقم می‌کنه به پرخوری و خوردن شیرینی. وقتی هم که شیرینی می‌خورم و می‌بینم که عه چقدر انرژی گرفتم و خواب از سرم پرید، انگار تشویق می‌شم حسابی! ضمن اینکه برنامه ورزش منظم هم نمی‌تونم داشته باشم. هر وقت که شلوغی سر کار اجازه می‌ده سعی می‌کنم که پیاده‌روی داشته باشم اما برای وضعیت الان من پیاده‌روی صرف جواب نمی‌ده. باید ورزش سیستماتیک بکنم اما وقتش را ندارم. تازه تابستون هم در پیشه که گرماش مانع از فعالیته و بستینیش چاق کننده! فعلا چشم امیدم به اول مهر هست که به خودم قول دادم می‌رم باشگاه. تا چقدر موفق باشم خدا عالمه.
اما در مورد تغذیه فکر میکنم نمی‌تونم به دانسته‌های اجرا نکردنی خودم اکتفا کنم و باید کمک بگیرم. شاید رفتم یکی از این رژیم دوزاری‌ها مثل کرمانی را گرفتم که یه راهنما و الگو برام باشه و خودم را مجبور کنم به رعایتش. هنوز مطمئن نیستم. اما چیزی که می‌دونم اینه که عادات غذایی‌ام دوباره نیاز به پالایش اساسی داره. حددداقل باید 10 کیلو کم کنم. باید.

روابط با همسر هم همچنان در همان حالت قبله. خیلی دوست ندارم بهش فکر کنم. فعلا مثل یه خواهر برادر نسبتا صمیمی داریم در کنار هم زندگی می‌کنیم. بببینیم چی می‌شه. ترجیح می‌دم خیلی این رابطه را دستکاری‌اش نکنم فعلا.

فکر توی ذهنم زیاده. اگر وقت داشته باشم سعی می‌کنم مرتب بنویسم. تا چه پیش آید. :)

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۸ ، ۱۶:۰۶
آذر دخت

خوب امروز بیست وهفت اسفند نود و هفته و من یه کمی دیگه تلاش کنم می‌تونم بگم که یه ساله اینجا ننوشتم!
اون روز که نوشتم خیلی غمگین بودم. حق داشتم. خیلی زیاد. توی زمان‌های زیادی از این سال هم خیلی غمگین بودم. حال و احوال و وقایعی که اتفاق افتاد در کنار افسردگی بعد از زایمان دست به دست هم دادند که حالم خیلی بد باشه. در زمان‌های متوالی فکر خودکشی توی سرم تکرار می‌شد. شدیدا تکراری و آزاردهنده. دوبار به قدری تمایلش شدید بود که خودم رو هم ترسوند. الان برگشتم سر کار. از اون بطالت و گرفتاری توی خونه راحت شدم و حالم خیلی بهتره. فعلا بابت سر کار اومدن به قدری شکرگزار و شادم که اصلا نمی‌فهمم قبلا چرا اینقدر غر می‌زدم که از اینجا متنفرم. البته که مطمئنم شش ماه دیگه دوباره به شکر خوردن می‌افتم و از کارم متنفر می‌شم! :)
شرمنده‌ام که از تولد پسرچه نازنینم اینجا چیزی ننوشتم. پسرچه شیرینه و عزیز. خدا حفظش کنه. بچه نسبتا آرومیه. باهوش‌تر از پسرک و سهل‌مزاج‌تر. خودش را با مشکل کم‌شیری من وفق داد و  با هر مرارتی که بود سینه گرفت و شیر خودم رو خورد. اتفاقی که سر پسرک من بابت اتفاق‌ نیفتادنش خون گریه کردم. البته با سر کار اومدنم خیلی مشکل ایجاد شده چون ایشون به هیچ عنوان علاقه‌ای به شیشه شیر ندارند و الان فقط فاصله شب تا صبح که پیشش هستم شیر می‌خوره و خوب این خیلی کمه و من عذاب وجدان دارم. هنوز هم بلد نیست با لیوان شیر بخوره و شیر خودم هم که اصلا اینقدر کمه که دوشیده نمی‌شه. در ضمن حضرت آقا از وقتی که دندون درآورده چنان گازهایی می‌گیره که جیغ من رو در میاره!
اما در کل نوزاد ساده‌تری بود از پسرک. روز اولی که آوردیمش خونه گذاشتمش روی تخت و کنارش خوابیدم و دو ساعت بعد با صدای دلنشین بارون و با تعجب تمام از خواب بیدار شدم که عه این هنوز خوابه! از بسکه پسرک نوزاد نیم ساعت به نیم ساعت بیدار بود و شیر می‌خواست و در فاصله‌ای هم که شیر نمی‌خواست من داشتم با رنج و مرارت شیر می‌دوشیدم. حیف که من خودم خیلی خوب نبودم که از وجودش لذت ببرم. یکی از دلایل شدید ناراحتی ام اون ماه‌های اول این بود که شدیدا عذاب وجدان داشتم بابت به دنیا آوردن پسرچه. می‌گفتم با این اوضاع مملکت اشتباه کردم. اما الان با خودم فکر می‌کنم اگه پسرچه به دنیا نیومده بود، یه چیزی توی وجودم کم بود. یعنی مادری‌ام کامل نشده بود. وجود پسرچه به من فرصت داد که چیزهایی که زمان پسرک، یا به خاطر شرایطی که براش پیش اومد، یا به خاطر بی‌تجربگی خودم، یا به خاطر اخلاقیات خاص پسرک فرصت تجربه کردنش رو پیدا نکردم، این بار تجربه کنم و خوب واقعا بابتش شکرگزارم .
سال سختی رو گذروندم (البته فکر کنم همه گذروندند توی این مملکت) متاسفانه چشم‌انداز مثبتی هم پیش رومون نیست. امیدوارم اوضاع درست بشه. درست که نمی‌شه اما امیدوارم قابل تحمل بشه.

راستی لاتاری ثبت نام کردم! خیلی احمقانه امیدوارم که ببرم. حالا اگه ببرم آیا ترامپ می‌ذاره بریم؟ آیا حالا که ارزش پولمون از پهن کمتر شده می‌شه ثابت کنم که قدرت یک سال زندگی در امریکا را دارم. اصلا می‌تونم برم اونجا؟ با دو تا بچه کوچیک؟ اصلا نمی‌دونم اما باز هم امیدوارم ببرم. داشتن یه امید اینجوری هر چند احمقانه و نشدنی این روزها خیلی لازمه!

زندگی‌مون خیلی تغییر کرده. حالا دیگه اومدیم مرکز استان زندگی می‌کنیم. مامان اینها هم همین‌جا نزدیکمون خونه خریدند. چیزی که سالیان سال دوست داشتم انجام بشه و خوب الان خیلی مطمئن نیستم که بهتر شده یا نه! چون از محل کارم که دورتر شدم و خوب شرایط سخت‌تر از اون موقع است که با مامان اینها یک طبقه فاصله داشتیم.
مامانم بالاخره قبول کرد که بازنشسته بشه و الان پسرچه رو نگه می‌داره. خیلی شرمنده‌اش هستم و می‌دونم که ته دلش راضی به این کار نبود. حالا که بعد از روزهای سخت افسردگی برگشتم سر کار و می‌بینم چقدر توی روحیه‌ام تأثیر مثبت داشته و از فکر و خیال دری‌وری کردن جلوگیری می‌کنه، بیشتر عذاب وجدان دارم بابت مامانم. امیدوارم زودتر شرایط یه جوری بشه که بتونم پسرچه رو بذارم مهد تا مامانم حداقل ساعاتی در روز رو آرامش داشته باشه.
اوضاع با همسر خیلی نوسان داره. خیلی دلم می‌خواد بتونم رابطه را باهاش ترمیم کنم و ببخشمش اما خیلی سخته. می‌دونم که ارتباط مثبت ما با هم چقققدر در روحیه و آینده پسرک تأثیر داره. اما خوب خیلی سخته. شاید امسال بزرگترین آرزو و دعام بعد از سلامتی برای همه‌مون این باشه که بتونم رابطه‌ام را با همسرم ترمیم کنم.
پدر و مادر همسر هم روزهای سختی را می‌گذرونند. پدرش علاوه بر مشکل کمر که داشت دچار فراموشی (آلزایمر؟) شده. راستش مطمئن نیستم آلزایمر باشه. البته یه سابقه فامیلی قوی دارند اما من بیشتر فکر می‌کنم که مشکل پدر همسر، افسردگی و فراموشی ناشی از اون هست. مشکل کمر و ایراد جدی در راه رفتن ایشون منجر شد به اینکه امکان فعالیت ازش گرفته بشه و خونه‌نشینی حسابی افسرده‌اش کرده. ضمن اینکه به طور متناوب سکسکه‌ی مزمن سراغش میاد که هیچ دلیلی براش پیدا نکردن و خلاصه حسابی کلافه و افسرده است. مادرشوهر هم که در حالت عادی حوصله‌ی هیچ کس و هیچ چیزی رو نداره این موضوع هم کلافه‌اش کرده و خلاصه که روزهای خوبی ندارند. امیدوارم هر چه زودتر آرامش و سلامتی سراغشون بیاد.
دلم می‌خواد خاطره‌ی تولد پسرچه رو بنویسم. یه کمی هم نوشتم اما باید یه موقعی باشه که خلوت باشم و ذهنم پراکنده نشه. این روزها سر کار خیلی شلوغیم که البته برای من یه جور تراپیه. اما فرصت هیچ کاری به آدم دست نمی‌ده. حالا که دارم می‌نویسم امروز هییییچ کس نیومده سر کار به جز من. مصداق کامل حسنی که جمعه‌ها می‌رفت مکتب! منم از خلوتی استفاده کردم و حالا دارم می‌نویسم.

راستی سر کار رئیسمون هم عوض شده و به جای اون رئیس مقرراتی سخت‌گیر قبلی که اجبارا بازنشست شد، یه رئیس جوان و خوش‌فکر داریم الان که فکر کنم حضور اون هم باعث شده یه کمی محیط دوست‌داشتنی‌تر بشه. فکر کن زوری می‌گفت نمی‌خواد دیگه امروز و فردا بیایید سرکار اما من که هم به مرخصی‌هام احتیاج دارم و هم اینکه اگه بمونم تو خونه دوباره اخلاقم خراب می‌شه چش سفیدی کردم اومدم!

امیدوارم دوباره زود بیام بنویسم. این مدت چند تا کامنت گرفتم از کسانی که منتظر بودن دوباره بنویسم. جدی خیلی خوشحال شدم که کسی اینجا رو می‌خونه. ماچ به لپتون خلاصه.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۷ ، ۱۲:۰۱
آذر دخت

خوب من سعی کردم زود بیام!
امروز به طرز عجیبی آروم هست سر کار و گفتم از فرصت استفاده کنم. راستش باورم نمی‌شد کسی دیگه اینجا رو بخونه و اگر هم می‌نوشتم بیشتر به هوای ثبت خاطرات بود اما وقتی می‌بینم کسانی هستند که می‌خونند و نظر هم می‌گذارند راستش خیل ذوق می‌کنم! :)
این هفته هم با یک دغدغه جدید گذشت. از جمعه سرگیجه داشتم و یه سری انقباض. راستش من این انقباض‌ها رو سر پسرک هم داشتم البته بسامدش یادم نیست مثلا چند تا در روز بود اما اون موقع فکر می‌کردم این احساسی که دل آدم رو از حال می‌بره جزء تکنون‌های بچه است و این قلمبگی که پیش میاد هم خود بچه است که می‌ره یه گوشه قلمبه می‌شه اما موقع زایمانم که از دو روز قبلش انقباض‌های بی درد شدید داشتم که شکمم مثل توپ بسکتبال می‌شد و بعدش هم کیسه آبم پاره شد فهمیدم که اینا انقباض بوده! خلاصه که شنبه به خاطر مریضی پسرک که سرما خورده بود و گوشدرد و قرمزی چشم و سرفه و اینها داشت موندم خونه و یکشنبه هم از ترس این انقباض‌ها. حالا هم کمتر شده اما به میزان کمتر هنوز انقباض دارم. امیدوارم طبیعی باشه.
به لطف خدا اگر خودم رو چشم نکنم یه کمی اوضاع احوال روحی‌ام بهتره و از اونجایی که پسرک هم آیینه تمام نمای روح خودمه اون هم آرومتره خدا رو شکر. هر چند که مربی مهد هنوز هم از دستش شاکیه. این موضوع ناسازگاریش خیلی نگرانم می‌کنه. امیدوارم وجود یه برادر کمک کنه تا یه کمی از این حالات تمامیت‌خواهی و تکروی‌اش کم بشه و بتونه با بچه‌ها بیشتر کنار بیاد و علی‌الخصوص دست از کتک زدن برداره. خیلی خیلی بابت این عادتش شرمنده‌ام و واقعا نمی‌دونم چکار کنم. توی خونه اصلا اصلا اهل کتک زدن نیستیم. خود من شاید تا الان دو تا نشگون ازش گرفته باشم و یه دفعه هم روی دستش زده باشم که به مدت‌ها قبل برمی‌گرده. همسرجان هم درسته که بازی‌های خشن انجام می‌ده باهاش و داد هم زیاد سرش می‌زنه اما اهل کتک زدن نیست. اما اون یه کتک‌زن حرفه‌ای شده متأسفانه و بچه‌ها را نشگون می‌گیره، خنج می‌زنه و هول می‌ده! واقعا خیلی شرمنده‌ام از این بابت و نمی‌دونم چکار کنم. راستش فرصت‌هایی هم که با حضور خود من با بچه‌ها همبازی باشه هم خیلی محدوده و من بیشتر گزارشات مهد رو دارم و خوب توی سالی یکی دوبار هم که خانواده همسر دور هم جمع می‌شن هم این موارد دیده شده و بچه‌های جاری‌هام رو زده! :( امیدوارم ورود بچه دوم و داشتن یه همبازی بهش مدارا کردن و گذشت داشتن رو یاد بده چون بخش عمده درگیریش با بچه‌ها به این برمی‌گرده که می‌خواهد همه چیز طبق میل و سلیقه خودش پیش بره و کوچکترین مخالفتی را طاقت نمی‌یاره.

ارتباطم با همسرجان هم خیلی معمولی پیش می‌ره. راستش حرف زیادی نداریم که با هم بزنیم. اگه حوصله داشته باشم، یه کمی از ماجراهای سرکار براش بگم و اون هم از دانشگاه و کارش. بقیه وقت توی خونه هم اون تلویزیون می‌بینه و من با پسرک بازی می‌کنم. یا سرمون توی موبایلهامونه! راستش اینقدر دلخوری‌هام ازش زیاد و تکراری شده که رنگ و روی دلخوری‌ها هم رفته!
همسرجان من هنوز از نقش پسر خانواده بودن ارضا نشده. هنوز هم بیشترین مسئولیتی که روی دوشش می‌بینه پسر خوب مامان بودنه. هنوز هرررر روز حداقل یک بار به مامانش زنگ می‌زنه و مثل یه دختر سنگ صبور درد و دل‌های مادرشه. همش نسبت بهشون عذاب وجدان داره و کافیه مادرش لب تر کنه که فلان چیز را احتیاج داره و اون از محال ترین راه ممکن سعی کنه که براش فراهم کنه. همش هم می‌گه که من از لحاظ خدایی وظیفه دارم و این به گردن منه. اما در مورد همسر و بچه کوچکترین قدمی که برداره از نظرش لطفه. البته این رو خانواده هم بهش القا می‌کنند. یعنی بارها شده که مادرش جلوی خود من کوچکترین هزینه‌ای که برای من و پسرک شده رو خیلی عجیب و گرون دونسته اما اگر همسرجان لاکچری‌ترین چیز رو برای خودش خریده باشه مامانش می‌گه که بله گرونیه دیگه! البته من خیلی آدم ولخرجی نیستم خداییش. به صورت ناخودآگاه هم اگر بخوام هزینه‌ای برای لباس و .... بکنم خودم برای خودم خرج می‌کنم معمولا. اصلا اینکه من اینقدر رنج سر کار رفتن رو تحمل می‌کنم به خاطر اینه که نخوام زیر بار اینجور منت‌ها برم و دستم توی جیب خودم باشه. اما خوب می‌خوام از جنبه فرهنگی‌اش بگم. مثلا بارها شده که همسرجان از اینکه برادرهاش همسرهاشون رو می‌برن تفریح یا مسافرت تعجب‌زده می‌شه! یعنی تصورش اینه که اونها همش کنج خونه نشستند و اگر ایشون لطف می‌کنند و هفته‌ای یک بار ما رو بابت خرید به فروشگاه‌های زنجیره‌ای می‌برن لطف بسیار بزرگی در حقمون کردند! به خدا قسم! البته برادرها هم به خاطر اینکه اخلاق مادرشون را می‌شناسند شرایط را اینجوری وانمود می‌کنند که کلا زن و بچه رو بیرون نمی‌برند و زن بچه بهتره که کنج خونه بپوسه! :)
فعلا هم که همسرجان چون یکی دو باری بابت افراطهاش گیر دادم بهش ما را از اطلاع‌رسانی اخبار هر روزه‌ی مادرشوهر جان بی‌نصیب نموده و هیچ خبری بهم نمی‌ده ازشون من هم هیچی نمی‌پرسم. والله به خدا. یادمه سر پسرک که باردار بودم مادرشوهر جان گیر داده بود همسرجان رو هم آنتریکت کرده بود که چرا مادربزرگت زنگ نمی‌زنه حالت رو بپرسه. شاید بالای بیست بار این جمله رو گفت و من هی یابو آب می‌دادم! آخه من خودم کی زنگ می‌زنم حال مادربزرگم رو بپرسم! از ما از این مدل ارتباطات نداریم با هم. انقدر گفتن و گفتن تا نمی‌دونم از کجا به گوش مادربزرگم رسید و دیدم یه روز زنگ زد حالم رو پرسید! :))) حالا مادرشوهر گرامی از شب یلدا تا حالا خبری از من نداره یه زنگ هم نزده حالم رو بپرسه. من هم زنگ نزدم! منتظرم ببینم همسرجان کی از رو می‌ره تا این موضوع را بر فرق سرش بکوبم! این هم از عوارض بارداری که این مزخرفات برای آدم مهم می‌شه.

سر کار یک نفر قرار شده بیاد کارهام رو تحویل بگیره. اینقدر که من از کارم متنفر بودم حالا که دارم یواش یواش بند و بساطم رو جمع می‌کنم که شاید برای یک سال سر کار نباشم و وقتی هم که برگردم معلوم نیست شرایط چه جوری باشه و اینجا باشم یا جای دیگه یا شاید اصلا برنگردم سرکار، غصه‌ام گرفته! البته که این غصه‌ها کاذبه.

به نظرتون اوضاع مملکت چه جوری پیش می‌ره؟ آیا این احساس رو به قهقرا بودن کاذبه و بدخواهان بهمون تلقین کردند یا واقعا داریم به قهقرا می‌ریم؟ یعنی اوضاع بهتر می‌شه؟ یعنی از خشکسالی بدبخت نمی‌شیم؟ یعنی مثل کشورهای افریقایی دست به دهن نمی‌شیم؟ یعنی اینجا جای زندگیه؟ آینده بچه‌هامون چی می‌شه؟ امیدی هست؟

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۵۰
آذر دخت

خوب قرار بود دیگه بیام منظم بنویسم اما متأسفانه باز هم دچار طوفان کاری شدم و نشد.
مرداد خیلی سختی گذشت! اولش که خودم رفتم مسافرت جاتون خالی. رفتیم مشهد. خوب بود اما به اندازه اون مسافرت پارسال کیف نداد. یعنی خستگی‌ام در نرفت نمی‌دونم چرا. یک روزش خیلی خیلی خسته شدیم به خاطر اینکه از هتل رفته بودیم بیرون و وقتی برگشتیم دیدیم هتل بالاسر هتلمون که نیمه‌ساز بود و بسیار عظیم آتیش گرفته و در نتیجه هتل ما رو تخلیه کردند. نتیجه این شد که موندیم توی خیابون و بعد تصمیم گرفتیم بریم یه جایی بگردیم و خلاصه تا عصر که برگشتیم هتل خیلی خسته شدیم. بقیه‌اش هم خوب بالاخره سر و کله زدن با پسرک انرژی می‌بره هر چند که امسال خیلی خیلی بهتر از پارسال بود و خیلی بیشتر زبون آدمیزاد حالیش می‌شد. قشنگ گذاشت نماز جماعت بخونم و خودش هم وایساد توی صف و خیلی بامزه نماز خوند. تازه خودمون هم با کسب تجربه از پارسال کالسکه برده بودیم و خیلی خوب بود. غذا هم نسبتا می‌خورد. فقط هم کباب. :)) هر روز نهار و شام چلو کباب. تازه سر میز صبحانه هم شاکی بود که چرا پلو ندارن! خوب بود خدا رو شکر اما خستگی ام در نرفت.
بعد از برگشت از مسافرت هم زود رفتم سر کار که جناب رئیس شاکی نشن. به فاصله دو سه روز هم عقد دخترخاله‌ام بود که وسط هفته بود و خیییللی انرژی ازم گرفت. نمی‌دونم چرا اینقدر سخت و ثقیله عقد و عروسی رفتن برای من.
هفته بعدش هم مامان اینا برای یک هفته کامل رفتن مسافرت و خوب حسابی خودم درگیر شدم دیگه. در حالت عادی مامانم صبح‌ها پسرک رو می‌بره و ظهرها بابام میارتش. من اگه بخوام صبح‌ها ببرمش مهد از سرویس اداره جا می‌مونم. برگشتم هم توی تابستون ساعت 3 بود در حالی که پسرک ماکسیمم ماکسیمم تا 1 می‌مونه مهد. دلم نمی‌خواست خیلی اذیت بشه ضمن اینکه یه جورایی برای خودم چالش بود که ببرم و بیارمش. از 5 روز 4 روزش رو ماشین بردم سر کار. صبح بردشم و ظهر ساعت 12:30 مرخصی ساعتی گرفتم برش گردوندم. بله. می‌تونم بگم رانندگی‌ام دیگه به حد قابل قبولی رسیده و جرئت می‌کنم تنها و توی این جاده منتهی به محل کار پشت‌کوهی ما پشت فرمون بشینم. خدا رو صد هزار بار شکر که به یکی از آرزوهام که همانا رانندگی کردن بود رسیدم! توی این یک هفته خیلی با رئیس داستان داشتیم. دوباره به صورت یهویی (به خاطر اون 4 تا 1.5 ساعت مرخصی ساعتی که گرفتم) به این نتیجه رسیده بود که من کار نمی‌کنم و هی یا به همکارها پیغام می‌داد که بهم اعلام کنن و یا خودش می‌گفت. خلاصه که پدرم در اومد تا اون یک هفته گذشت و تبعاتش تا همین حالاها هم ادامه داره. بعدش هم که هر کدوم از همکارها یه هفته رفتند مرخصی و چون هرکی می‌ره مرخصی من باید کارهاشون رو بکنم و جاشون باشم یه روزهایی جای سه نفر کار کردم خلاصه.
اما اول تابستون رئیس یک ماهی رفت سفر پیش بچه‌هاش و خوب خیلی خوب بود. نه اینکه کار نکنیم ها. خدا شاهده وقتی نیستش چون هی به آدم استرس نمی‌ده همه کارها خیلی بهتر و روتین‌تر پیش می‌ره.
برادرم تاریخ عروسش را برای 23 آذر فیکس کرده و خوب به آذر شلوغ و دیوانه‌ی هر سال این ماجرا هم  اضافه شده.
و مهمترین ماجرای این روزها هم اینه که برای بچه‌ی دوم اقدام کردیم و نتیجه‌ی آزمایش مثبت شده به فضل خدا. تصمیم سختی بود که گرفتم و متأسفانه تأیید خانواده‌ام را هم ندارم. مامان و بابا یه جوری رفتار می‌کنن انگار کار زشتی کردم و خیلی احمقم. دلم خیلی زیاد از دستشون و به خصوص مامانم شکسته. از دست خودم خیلی ناراحت و عصبانی‌ام که زمان تولد پسرک به ندای همیشگی‌شون که هی گفتند تو نمی‌تونی و باید بیایی نزدیک ما و ما برات نگه می‌داریم گوش دادم و زار و زندگی رو کشیدم اومدم نزدیکشون و حالا همین شده چماقی که به خاطر اون تک تک خصوصی‌تری تصمیمات زندگی‌ام را قضاوت کنن. مامان علنا بهم گفت که تو خیلی پرتوقع شدی. البته ماجرا یه چیز دیگه بود اما من مامانم رو می‌شناسم که جمله‌ای که می‌گه از فکرهای روزهای اخیرش سرچشمه می‌گیره و وقتی دو سه روز بعد از اینکه من خبر مثبت شدن بیبی چک را بهش گفتم و ری‌اکشن اون "یا ابالفضل توی این اوضاع همین یکی رو کم داشتیم!" بود بهم می‌گه اخیرا خیلی پرتوقع شدی حتما منظورش به همون ماجرا بوده. خلاصه اینکه مامانم احتمالا معتقده من نباید الان انتظار هیچ همراهی داشته باشم و الان باید همه توجهات به برادرم و همسرش جلب باشه. متأسفانه همین رفتارهای مامان و خواهرم توی توجه افراطی به عروسمون (که اون هم خودش از نوع خود شیرین‌عسل کن هستش!) یه کمی من رو روی عروسمون حساس کرده. واقعا مهمترین نقش رو توی ایجاد صمیمیت بین یه عضو جدید خانواده با دیگران بزرگترها ایفا می‌کنن. من واقعا احساس می‌کنم که از توی خانواده طرد شدم و جایگاهی که به عنوان دختر بزرگتر خانواده و همراه و مورد مشورت مامانم داشتم از دست دادم. مامانم تا حالا چند تا تیکه‌ی ناجور بهم گفته که بدجوری بهم برخورده خلاصه.
حالا از این دلخوری‌ها بگذریم. فعلا مهمترین موضوع اینه که احتمالا یه نی‌نی جدید توی دلم لونه کرده دوباره. تا دو هفته دیگه که دکتر بهم نوبت داده برای شنیدن صدای قلبش، هنوز آفیشیال نیست خلاصه. اگر خدا بخواد و به حول و قوه‌ی الهی صدای قلبش رو بشنویم دیگه رسمی می‌شه.
حالم بدک نیست اما طول 10 روز گذشته رو با ویروسی درگیر بودم که علائم گوارشی داشت و معده‌درد و گلاب به روتون اسهال و بی‌اشتهایی. بعد شکمم هم همش درد می‌کنه که خانم دکتری که پیشش رفتم گفت که توی حاملگی دوم این درگیری‌های شکمی خیلی بیشتره و احتمالا تا آخر کار دلدرد رو خواهی داشت. دو سه روزی هم  هست که ضعف دارم که یادمه سر پسرک هم دقیقا همین جور بودم. همش انگار یه نخ رو از توی پاهام می‌کشن بیرون که تموم جونم باهاش می‌ره بیرون. عن‌قریبه که دیگه نتونم دو قدم راه برم بسکه پاهام ضعف می‌ره.
امید به خدا. انشالله که اگر لایق بودیم و خدا یه نی‌نی دیگه بهمون بخشید، سالم و سلامت باشه. جز این و حفظ سلامت پسرک عزیزتر از جونم ازش هیچی نمی‌خوام.
فعلا برم. سعی می‌کنم زود به زود بیام.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۳۲
آذر دخت

سلام.
زمستون امسال هم شورش رو درآورده. یه روز گرم می‌شه که دیگه کاپشن نمی‌خواد. یه روز انقدر سرد می‌شه که دماغ آدم خشک می‌شه می‌افته!
روزهای کسالت‌بار همچنان ادامه داره. همکار هنوز از سفر برنگشته چون ظاهرا ترکیه توفان و کولاکه و خلاصه گیر افتاده اونجا. فقط این مسافرت امسالش با پارسال یه فرقی داشت. پارسال رئیس یه جورایی داشت انگار انتقام مسافرت رفتن اون رو هم از من می‌گرفت. پدر صاحاب من دراومد یا شاید هم به خاطر این بود که خودم هنوز به کار اینجا وارد نبودم و خیلی بهم سخت گذشت. اما امسال رئیس گیر نداده هنوز. حتی یکی دو مورد از کارها رو هم گفت بزارید همکار بیاد خودش پیگیری کنه که این در قاموس رئیس خیلی خیلی عجیبه!
اما مطمئنم که این آرامش قبل از طوفانه. کلا تو این دفتر همیشه اگر یک آرامشی برقرار بشه بعدش آدم زیر فشار له می‌شه.
درسته فضای کار آرومه اما من خیلی خسته‌ام. روحم خسته‌است. به یه استراحت درست و درمون احتیاج دارم. یه مسافرت. یه تعطیلات طولانی. چییز که چندان محتمل به نظر نمی‌یاد. من هر وقت خیلی خسته می‌شم بلافاصله کمرم بهم آلارم می‌ده. یه جایی خونده بودم که کمردرد صدای اعتراض بدنه که داری زیاد ازم کار می‌کشی و واقعا هم انگار همین‌طوره. دو سه روزیه که کمردرد بدی دارم. مثل درد دیسکه. توی نشستن و خوابیدن درد می‌کنه اما توی راه رفتن و ایستادن خوبه. خدا به خیر کنه. فعلا هم که رئیس امر کردند تا همکار نیومده مرخصی ممنوع.
چند روز پیش داشتم به همسر می‌گفتم که خوب همکار نیست کارهای اون را که باید بکنم. منشی‌مون هم که از اول مهر عزای مرخصی‌های نرفته‌اش رو می‌گیره و روزی شیش بار می‌گه من 15 روز مرخصی دارم که نمی‌دونم چرا از تعداد کم هم نمی‌شه هر چی می‌ره! خخخخ
خلاصه منشی‌مون هم هی مرخصی می‌گیره و من باید برم جای اون منشی باشم. بعد آبدارچی‌مون هم عمل فتخ کرده در نتیجه اون هفته دو سه تا چک بردم بانک نقد کردم و چایی و نسکافه برای رئیس بردم. خلاصه که همسرجان کلی بهم خندید و گفت گند زدی با این شغل عوض کردنت! راست می‌گه به خدا.
نکته مثبت این روزها پسرکمه. با زبون تازه باز شده‌اش که یه عالمه حرف‌های خنده‌دار می‌زنه. کلی تعارفات یاد گرفته. بفرمایید و خواهش می‌کنم و قابل نداره. یه جوری کله‌اش رو کج می‌کنه می‌گه مامان خواهش می‌کنم بیا تو کمد رختخواب‌ها پیش من که ممکن نیست بتونی بگی نه! البته دیروز به مامانم گفت برو پی کارت! که تکیه کلام مامانم رو به خودش برگردوند! چندتا هم فحش از مهد یاد گرفته به سلامتی که بدترینش کثافته! دیروز دیدم داره ماشین‌هاش رو به هم می‌کوبه و از زبون یکی به اون یکی می‌گه کفافت! امیدوارم یادش بره. بی‌ادب رو هم قبلا می‌گفت البته می‌گفت مامان تو ابدی هستی خخخ. تازگی هم لباش رو یه وری می‌کنه می‌گه بی تلبیت. حالا اینا زیاد بد نیست اما کفافت بده. همچنان ماشین‌ خیییییلی دوست داره و یه جور عجیبی ما داریم زیر ماشین‌ها غرق می‌شیم. یه عادت بد که به مدد دیگران پیدا کرده هم تماشای سی‌دی کارتونه. می‌یاد سی‌دی رو می‌ذاره تو لپ‌تاپ و می‌ره دنبال بازی‌اش.
البته در مورد اون هم خیلی عذاب وجدان دارم. مطمئن نیستم که داره به اندازه کافی از زندگی‌اش لذت می‌بره یا نه. هر روز صبح که خواب خواب از رختخواب می‌کشمش بالا خیلی غصه می‌خورم. البته خیلی با مهد رفتن مشکلی نداره. اما یکی دو روز که خونه می‌مونه دوباره دبه می‌کنه می‌گه نمی‌خواب برم مهدکودک. واقعا خیلی جدی دلم می‌خواد بمونم پیشش. اما تا دو روز کامل پیش هم سر می‌کنیم با هم دعوامون می‌شه. فکر می‌کنم این حساسیت من به توی خونه موندن به خاطر اینه که تفریح کافی ندارم. بعد می‌خوام همه‌ی استراحت‌ها و تفریح‌های عالم رو توی یه پنج‌شنبه و جمعه بکنم در عین اینکه توی همین دو روز خونه منفجر شده در طول هفته رو هم جمع و جور کنم که خوب اینها جمع اضداده و نمی‌شه. خلاصه که دوباره اونجوری شدم که شیرازه‌ی زندگی از دستم در رفته حسابی. این آخر هفته سعی کردم فقط استراحت کنم که با وجود پسرک چندان موفق نشدم. خونه رو هم هر چقدر که جمع می‌کنم ظرف نیم ساعت دوباره به حالت اول برمی‌گرده. من هم دیگه نه اشتیاقش رو دارم و نه حوصله‌اش رو.
همسرجان هم که مشغول درس و مشقه. فکر کنم حسابی هم از ارشد خوندن پشیمون شده! واقعا شرایطش سخته. یه کار تمام وقت سخت، حضور پسرک که واقعا در این زمینه‌ها همکاری نمی‌کنه و خودش که می‌خواد حتما تا آخرین میزان اضافه‌کاری رو پر کنه و در عین حال این نکته که خیلی آدم زبر و زرنگی نیست و دست‌آوردهاش به دلیل مداومت بوده نه زرنگی.
این هم از حال و هوای این روزهای ما.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۸
آذر دخت