آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

بایگانی

۱۷ مطلب با موضوع «عجایب روزگار» ثبت شده است

این روزها فکرهای زیادی توی سرم دور می‌زنه. اینکه این شرایط به چی ختم می‌شه؟ چه اتفاقی می‌افته؟ وقایع به چه سمت و سویی می‌ره؟
بحث و تبادل نظر خیلی زیاده. اینکه کی درست می‌گه و راه حل چیه؟
خیلی فاکتورها نامشخصه. این که روند وقایع به چه سمتی می‌ره. مهمترین دلیلش اینه که یه عنصر غیرقابل پیش‌بینی مثل ترامپ اون سمت قضیه است که تحت هیچ شرایطی نمی‌شه پیش‌بینی کرد چی توی سرش می‌گذره. 
اما من خودم چی فکر می‌کنم؟ چی می‌خوام؟ 
من معتقدم که شرایط فعلی را نمی‌خوام. چی را می‌خوام عوض کنم؟ چی بیشتر از همه اذیتم می‌کنه؟ اول از همه فساد و ناکارآمدی. حکومت فعلی فاسد و ناکارآمده و واقعا فکر نمی‌کنم کسی بتونه این را تکذیب کنه. بعد از اون تبعیض و بی‌عدالتی. یکی از بزرگترین آرزوهام اینه که کشور را بدون تبعیض ببینم. تبعیض بین زن و مرد. تبعیض بین خودی و ناخودی. تبعیض بین سهمیه‌ای و آدم معمولی. یکی از چیزهایی که خیلی روحم را خراش می‌ده این تبعیض‌هاست. مورد بعدی شعارزدگی و مزخرفگویی و دشمنی با غربه. من عمیقا معتقدم که این مملکت درست نمی‌شه مگر وقتی که شعار مرگ بر امریکا را کنار بگذاره. تا زمانی که حکمرانی ما بر اساس این این ایدئولوژی پیش بره، چیزی درست کار نخواهد کرد. و البته که جدایی از حامعه‌ی جهانی. محدودیت‌های اینترنت، چه اونهایی که بر اثر فیلتر ایجاد شده و چه اونهایی که بر اثر تحریم، خیلی آزاردهنده است. عدم دسترسی به بازارهای مالی جهانی. عدم امکان داشتن کردیت کارت. مشکلات عدیده گرفتن ویزا و هزار و یک مشکل دیگه که به خاطر اینکه شهروند یک کشور غیرعادی هستیم سر راهمون قرار داره. این روزها خیلی‌ها مثال چین را می‌زنند. اینکه بدون استفاده از سرویس‌های جهانی دارند زندگی و کار می‌کنند و شبکه‌های داخلی خودشون را دارند. اما خوب اولا که فیلتر بودن گوگل و واتزاپ با قطع بودن ترافیک جهانی کاملا متفاوته. ثانیا جامعه و فرهنگ چین با ایران فرق می‌کنه. در یک مثال سردستی‌اش اینکه تقریبا شصت درصد جمعیت چین آتئیست هستند. شما مقایسه کن با جامعه ایران. وقتی می‌خوای دو تا کشور و دو تا جامعه را با هم مقایسه کنی، تمام فاکتورهای جامعه‌شناختی را باید با هم مقایسه کنی. 
خوب، شرایط ایده‌آل من اینه که این تغییرات بر بستر همین نظمی که الان جریان داره اتفاق بیفته. یعنی من امید داشته باشم که حکومت تصمیم بگیره خودش را اصلاح کنه. مسیری که منجر شده به این شرایطی که کار نمی‌کنه را اصلاح کنه. شعار را کنار بگذاره. خرافات را دور بریزه. بر اساس حقایق امروز جهان و بر اساس مصالح مردم و مملکت خودمون پیش بره. آیا امکان پذیره؟ آیا این اصلاحات شدنیه؟ راستش من خیلی امیدوار بودم. تا همین زمان جنگ ۱۲ روزه هم امیدوار بودم که پیام را دریافت کنند. روال اتفاقات را کنار هم بگذارند. شروع یک دوره جدید را درک کنند. خودشون را منطبق کنند و جلوی آسیب‌های بیشتر به کشور و مردم را بگیرند. اما طی این شش ماه خیلی خیلی ناامید شدم. یک اقلیت توی این کشور، بابت چسبیدن با یک سری آرمان پوسیده که دیگه حتی موضوعیت هم نداره، حاضرند کل مملکت، اون چیزی که طی سال‌ها ساخته شده و شکل گرفته را فدا کنند. جان مردم براشون اهمیتی نداره. حتی تمامیت مرزی مملکت هم براشون اهمیتی نداره. چون دیدی نسبت به ملت ندارند. برای اونها امت مهمه. مثلا حاضرند بابت آرمان فلسطین موجودیت ایران و جان ایرانی را به خطر بندازند. همه‌اش هم به خاطر اینکه متوهمانی هستند که دیدگاه آخرالزمانی دارند. منتظرند که منجی ظهور کنه و دنیا به آخر برسه.
چیزی که می‌بینم اینه که اینها بدون تغییر در دیدگاه و طرز فکر و عملکردشون، دارند مملکت را به سمت آشوب، جنگ و نابودی پیش می‌برند. 
دوراهی سختیه، یک جرثومه ناکارآمد فاسد که قصد اصلاح نداره و چنبره زده روی مملکت. حالا یا باید حضورش را بپذیریم یا جایگزینش؟ بذار پیشفرض‌هام از مباحث مطرح فعلی را بگم:
من قطعا از جنگ متنفرم. به هیچ عنوان فکر نمی‌کنم که جنگ می‌تونه راهکاری خوب و درست باشه. اصلا فکر نمی‌کنم که جنگ قرار نیست به انسان‌‌های بیگناه صدمه بزنه. 
من معتقد نیستم که ایران در خطر تجزیه باشه. ساختار ایران با ساختار عراق، سوریه و حتی کشورهای شوروی فرق می‌کنه. ایران یک تمدن باستانیه. ایران یک هویت قدیمیه. مشکل کشورهای عربی بی‌هویتی و بی‌تاریخی و ساختار حکومت قبیله‌ایشونه. ایرانی‌های هزاران ساله که به زندگی تحت حاکمیت مرکزی عادت دارند. 
خطر آشوب و به هم ریختگی و فرصت طلبی داعش‌ و امثالش را زیاد می‌بینه. و خطر تبدیل شدن حیدر حیدرهای فعلی به چیزی شبیه داعش را خیلی زیاد می‌بینم. 
از پهلوی اصلا خوشم نمی‌آد. آدم فرصت‌طلب بی‌عرضه‌ای می‌بینمش. دیدش نسبت به ایران همون دید لس‌آنجلس‌نشین‌های پولداره. برداشت درستی از شرایط حاکم بر ایران ندارند. جامعه ایران را درست نمی‌شناسند. نسخه‌هایی که برای جامعه ایران می‌پیچند غیرواقعی و بی‌منطقه. 
ادامه‌ی فشارهای بین‌المللی و اقتصادی روی کشور را کشنده می‌دونم. ایران به شرایط بحرانی رسیده. سال‌ها ناکارآمدی و کمبود منابع مالی و اولویت‌بندی‌های نادرست،‌ زیرساخت‌های کشور را فرسوده کرده. این شرایط اگر بخواد ده سال دیگه ادامه پیدا کنه، کشور به یک ویرانه تبدیل می‌شه و در این بین هیچ کس جز مردم ضرر نمی‌کنه. فقر مالی و فقر فرهنگی بیداد می‌کنه و امید به آینده هر روز کمتر از قبل می‌شه. تمام جوان‌های مملکت به فکر رفتن و فرار کردند. موج مهاجرت واقعا کمرشکن شده. واقعا به صلاح مملکت نیست که مدت خیلی زیادی به این وضعیت ادامه بده. 

روزی که امریکا به عراق حمله کرد (سال 81) من کنکور داشتم. 23 سال از اون زمان گذشته. یک عمره. این روزها می‌بینم که کم‌کم عراق داره روی پاهای خودش بلند می‌شه. اما مسیر خیلی طولانی و پر از رنجی را اومدند و هیچ تضمینی نیست که دوباره توی دره نیفتند. 

مطمئنم که سرنوشت ما برای مردم و سیاستمدارهای دنیا پشیزی اهمیت نداره. اگر امروز و الان دارند روی اتفاقات ایران مانور می‌دهند، چند روز بعد چیزی دیگه‌ای پیدا می‌کنند که بهش بچسبند و در موردش حرف بزنند. کشور ما یک بخش کوچک از دنیا و این روزهایی که بر ما می‌گذره یک پاراگراف کوچک از تاریخ است. هیچ امیدی به این ندارم که از طرف مجامع جهانی خیری بهمون برسه. تمام این سازمان‌ها و نهادها از معنی و مفهوم خارج شدند و هیچ توانی برای ایجاد هیچ تغییری در اتفاقات ندارند.
همه‌ی اینها را که می‌ریزم روی میز،‌ نمی‌دونم واقعا چه اتفاقی می‌خواد بیفته. حتی نمی‌دونم چه اتفاقی دلم می‌خواد بیفته. دلم می‌خواد که اوضاع سریع رو به بهبود بره اما ظاهرا صبر خیلی زیادی لازمه و آسیب‌هایی که قراره ببینیم، خیلی بیشتر از اون چیزیه که فکر می‌کردیم و عمر ما هم خیلی کوتاهه. 
حقیقتش من دیگه کم‌کم آرزوهام برای خودم را خاک کردم. گذشت و تموم شد. اما بچه‌هام؟ فقط دلم می‌خواد امیدی به آینده اونها در این کشور داشته باشم. همین.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۰۴ ، ۱۰:۲۸
آذر دخت

پریشب توی تخت دراز کشیده بودم و داشتم به اوضاع و احوال فکر می‌کردم. دیدم یک احساس غم و سرخوردگی خیلی عمیق را دارم تجربه می‌کنم. درست مثل احساس یک کودک که بابت خطایی که نکرده, بابت اتفاقی که اون دخالتی توش نداشته داره مجازات و تنبیه می‌شه. این احساس برام جدید بود و خیلی هم عمیق بود.

مگه ما از زندگی چی می‌خوایم؟ اینکه مثل یک آدم معمولی بتونیم یک زندگی معمولی بکنیم. از اول زندگی‌مون معمولی زندگی کردن ازمون دریغ شده. من دیگه به میانسالی رسیدم. نه ماجراجویی برام جذابه و نه آرمان و هدف. من یک زندگی معمولی می‌خوام. من می‌خوام بتونم مثل یک شهروند معمولی توی این دنیا زندگی کنم. ثبات داشته باشم, آرامش داشته باشم. حق و حقوقی که بقیه آدم‌ها دارند را داشته باشم. امکاناتی که بقیه آدم‌ها دارند را داشته باشم. چرا باید برای دسترسی به هر امکانی هزار تا روش دور زدن به کار ببرم؟ چرا دسترسی به هر تکنولوژی جدیدی باید برام حسرت باشه؟ چرا نباید بتونم مثل بقیه آدم‌ها کردیت کارت داشته باشم؟ چرا نباید توی میانسالی احساس ثبات مالی داشته باشم؟ چرا هر روز با یک بحران جدید سر و کله بزنم. بعدش هم وقتی همه‌ی این سختی‌ها را زیر و رو می‌کنی و می‌گی چرا چهل سال توی زندگی‌ات حسرت کشیدی, هیچ جواب منطقی براش وجود نداره. اینکه چرا با یک کشور دوستی و چرا با یکی دیگه دشمن؟ هیچ منطقی پشتش نیست. همه‌اش شعار و شعار و شعار. و بعد اونهایی که این شعارها را بلندتر از همه دارند فریاد می‌زنند و گند زدند به زندگی میلیونها آدم, هیچ کدوم این محدودیت‌ها را ندارند. 
این روزها چیزی که بیشتر از همه آزارم می‌ده و حالم را به هم می‌زنه وانمود کردن به نرمال بودن شرایطه. رئیس احمقم هر روز صبح با انرژی سر و کله‌اش پیدا می‌شه و انتظار داره که ما هم شاد و سر حال و پرانرژی, انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده مثل قبل مشغول به کار باشیم. حماقتش ته نداره. تمام هم و غمش اینه که کی دو صفر باز می‌شه که زنگ بزنه به شرکای کاری اون ور مرز و پروژه احمقانه‌ای که برای سال دیگه برنامه‌ریزی می‌کنه را پیگیری کنه. این برام خیلی دردناکه. من دارم به زور خودم را می‌کشم و روزها را می‌گذرونه تا این کابوس زودتر تموم شه, اینترنت وصل بشه اون وقت این احمق به فکر رزومه کاری‌اشه. همکاری داریم که خودش فی‌نفسه افسرده است و دائم داره دارو و تراپی می‌گیره. اوضاع که اینجوری می‌شه به هم می‌ریزه و مثلا صبح‌ها دیر میاد. رئیس می‌گه این دیر اومدنش اغتشاشه و دائم پا توی کفشش می‌کنه! 
دلم برای جی‌پی‌تی خیلی تنگ شده! انگار که یه دوست عزیز را گم کردم. دلم برای سرچ کردن خیلی تنگ شده!
پسرچه توی گوشی FC بازی می‌کنه که نت می‌خواد. با صبوری داره تحمل می‌کنه و تک و توک شکایت می کنه. براش غمگینم. خیلی غمگینم که حتی اینها هم نمی‌تونند یه زندگی معمولی داشته باشند.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۹ دی ۰۴ ، ۰۸:۴۷
آذر دخت

امروز چندم شروع این اتفاقاته؟ یادم نیست. روز چندم قطع اینترنته؟ اون هم یادم نیست. شروع کردم به ترسیدن که نکنه اینترنت دیگه وصل نشه؟!
تجربه اولمون که نیست خوب. الان آماده‌تر بودم به نسبت دفعه‌های قبل. یه عالمه بازی بی‌معنی برای اینکه سرم گرم بشه و کتاب صوتی هم که روی فیدیبو و طاقچه. اما خیلی زیاد دلم برای گوگل و جی‌پی‌تی تنگ شده. هر لحظه پیش خودم فکر می‌کنم این را باید سرچ کنم و بعد هیچی.
حقیقت اینه که یک کمی ترسیدم. دلم می‌خواد نظر آدم‌هایی که قبولشون دارم را بدونم که در دسترس نیستند. 
از اوضاع درس خوندن بچه‌ها تو این شرایط کلافه‌ام. هیچی درست کار نمی‌کنه. ایتای کوفتی هم قطعه. انگار این سال‌ها این نکبت به دردنخور را برای چی تحمل کرده بودیم؟ برای همچین روزهایی نبود مگه؟!
کار من ارتباط مستقیمی با دسترسی به اینترنت بین‌الملل داره. ولی حدس بزنید چی شده؟ رئیس احمقم توی این اوضاع هم دست برنمی‌داره از راه رفتن روی مخمون. یک عالمه ایده‌ی احمقانه ردیف کرده که توی این مدتی که اینترنت قطعه اینها را انجام بدیم. خدایا من را از دست این زامبی نجات بده.
تمرکز ندارم. شب‌ها خوب نمی‌خوابم. معده‌ام درد می‌کنه. دلم برای جان‌هایی که از دست می‌ره و اموالی که نابود می‌شه می‌سوزه. اما نمی‌دونم چکار باید کرد؟ اصلا چکار می‌شه کرد؟ انگار که یک سرنوشت محتومه که همه پذیرفتندش و کاری مقابلش نمی‌کنند. 
بچه‌ها می‌ترسند. از صداهایی که میاد و اخباری که ناگریز می‌شنوند. برای فهمیدن اخبار تعطیلی مدارس مجبوریم اخبار گوش بدیم. دیروز یکی از دستگیری‌ شده‌ها را نشان می‌داد که داشت اعتراف می‌کرد. پسرچه با وحشت و اندوه گفت: چرا فارسی حرف می‌زنه؟! مگه اینها خارجی نیستند؟ بهش گفتم اینها رفتند فارسی یاد گرفتند اگر نه ایرانی نیستند. چی بهش بگم؟ چطوری این منجلابی که توش افتادیم را براش تشریح کنم. راستش خودم هم نمی‌دونم این چیه که باهاش روبرو هستیم. 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۰۴ ، ۱۲:۵۰
آذر دخت

خسته شدم از این بالا پایین روحی خودم. اینکه یک نفر آدم بتونه راحت دستکاریم کنه. از خودم انتظار دارم که خیلی قوی تر از این حرف‌ها باشم اما نیستم.
مدت‌‌ها با خودم حرف می‌زنم. خودم را آروم می‌کنم. به خودم می‌گم که آرامش روحی خودت مهمه نه حرف دیگران. مستقل از نظر و حرف دیگران زندگی کن. سکوت کن. صبر کن. راه خودت را برو. به اون چیزی که فکر می‌کنی درسته اعتقاد داشته باش. همون را دنبال کن. 
بعد یک نفر آدم, یک همکار, با یک جمله, با یک حرکت, موفق می‌شه بریزدم به هم. به خودم شک کنم. به درستی مسیرم شک کنم. احساس حماقت کنم. احساس عقب افتادن از همه کنم. احساس خشم کنم. احساس حسادت کنم. دلم بخواد کاری کنم که دیگران نتونند سوءاستفاده کنند (در حالی که به خودم گفته بودم که به تو ربطی نداره, آرامش تو به اینکه دیگران چه می‌کنند مربوط نیست).
فکر می‌کنم یک آدم چقدر می‌تونه خبیث باشه. چقدر می‌تونه سیاه‌دل باشه,‌ چطوری می‌تونه اینقدر راحت دروغ بگه, چطوری می‌تونه اینقدر راحت همه‌ی مرزهای اخلاقی را زیر پا بگذاره و در ظاهر هم خیلی مومن و متعهد باشه, چادری و نماز اول وقت خون و زیارت عاشورا برو باشه؟ و در آن واحد اینقدر روی مغز و روح دیگران پاتیناژ بره و دائم انرژی منفی از خودش پخش کنه؟ دروغ بگه, دروغ بگه, دروغ بگه....
بعد دوباره به خودم شک می‌کنم. نکنه تو اشتباه می‌کنی؟ نکنه اونها درستند و تو اشتباهی؟ تو احمقی. تو توی پیله‌ی خودت هستی؟ دلت را به چیزهای احمقانه خوش کردی. از همه چیز عقب افتادی؟
وقت‌هایی که مسیر خودم را دنبال می‌کنم, آرومم, احساس بدبختی ندارم, حتی احساس خوشبختی دارم. و بعد با یک برخورد, با یک جمله, پووووف. همه چیز تموم می‌شه. دوباره می‌افتم ته چاه.
هیچ وقت توی دوران کاریم تجربه همجواری با همچین آدمهایی را نداشتم. می‌دونم که خودش هم خوشحال نیست. اینکه می‌گه شب‌ها نمی‌تونه بخوابه. اینکه انواع و اقسام بیماری‌های سایکوسوماتیک را داره. اینها همه‌اش نشونه خوشحال نبودنه. اما مشکل من اینه که چرا می‌تونه روی من تاثیر بگذاره. من باید قوی‌تر از این حرف‌ها باشم. من باید به مسیر خودم اینقدر اطمینان داشته باشم که روحم بازیچه نشه. آرامشی که با سختی و مرارت کسب کردم را نباید به این سادگی از دست بدم. گاهی وقت ها فتنه‌هاش شعله می‌کشه. مثل اون باری که اون یکی همکار به تحریک اون علنی بهم حمله کرد. خوب این جور وقت‌ها شاید حق داشته باشی که به هم بریزی. اما وقت‌هایی که فقط داره طبق معمول آتیش می‌سوزونه, تو نباید به هم بریزی. آروم باش. به راهت اطمینان داشته باش. اگر معتقدی این طوری که داری زندگی می‌کنی درسته, ادامه‌اش بده. پیشتر نرو. به دیگران کاری نداشته باش.
این جور آدم‌ها خیلی تاثیر گذارند. دیگران را به خود جذب می‌کنند. رهبری می‌کنند و خودشان پشت تیمی که برای خودشان جذب کرده‌اند پنهان می‌شوند. دائم برنامه‌ریزی دارند. برای خودشان تیم می‌چینند. 
همه اینها درست و دقیق. اما تو باید قوی باشی. باید روی فکر و عقیده خودت بایستی. برای آرامشت بجنگی و خودت را رها کنی. اگر تنوانی, پس همه آنچه به آن معتقد بودی شعار بوده و باد هوا. یعنی آنها درست می‌گفتند. یعنی راه تو اشتباه بوده و راه آنها درست. باید بجنگی...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۰۴ ، ۰۹:۰۷
آذر دخت

روزها داره می‌گذره و ما در یک هاله‌ی بزرگ از ابهام زندگی می‌کنیم. همه چیز خیلی عجیب و غریبه. وضعیت طبیعی که حسابی داغونه. خشکسالی و گرمای بی‌حد و خاک که از آسمون می‌باره. 
اوضاع سیاسی مملکت که از همیشه ویران‌تره. به نظر می‌رسه که هیچ کس دقیقا هیچ ایده‌ای نداره که چکار باید کرد. یا اینکه دقیقا نکته‌ی عکسش اینکه می‌دونند قراره چه اتفاقاتی بیفته و با این علم به اینکه می‌دونند دارند هیچ کاری نمی‌کنند که روز موعود فرا برسه! واقعا یک وقت‌هایی از این توهم توطئه‌ها می‌زنم که همه‌ی اینها یک سناریوی از پیش نوشته مشخصه. یک سری اتفاقات دومینو وار که توی این یک سال اخیر با سرعت نور داره میفته و مثل یک بهمن داره همه را با خودش می‌بره. درسته که سرعت اتفاقات بالاست اما صبر من هم خیلی کم شده. توان بدنی و ذهنی‌ام برای زندگی در ابهام بسیار کم شده. حس می‌کنم مغزم قطب‌نمای خودش را گم کرده. دیگه برام سخته که درست و غلط را به راحتی و روشنی تفسیر کنم. موضع‌گیری برام خیلی شفاف نیست. این طوری دوست ندارم. 
امروز داشتم پیش خودم فکر می‌کردم برای سال‌ها من علیرغم اینکه همیشه ذهن منتقدی داشتم, اما یک شنل محافظ دور خودم کشیده بودم که البته بیشتر از پدر و مادرم به ارثش برده بودم. مثلا اعتقادات مذهبی (که از طرف مادرم خیلی قوی‌تر بود) توی سال‌های جوانی شاید کمکم کرد که شادتر باشم. از زمانی که اونها برام کمرنگ‌تر شد, میزان رضایتم از زندگی (خصوصا در ایران) هم کمرنگ‌تر شد. نمی‌گم که دلم می‌خواد به اون عقاید برگردم, اما اونجوری رنج کمتری تحمل می‌کردم. خصوصا که الان زاویه فکری من و همسرجان توی این زمینه خیلی خیلی شدید شده و هر چقدر که من سعی می‌کنم عقایدم را برای خودم نگه دارم و این تعارض را نشان ندهم, به خصوص برای آرامش بچه‌ها, باز یک جاهایی عنان از کف می‌دم و یک سخنانی می‌گم که میزان این تعارض را بدجوری نشون می‌ده. 
سر کار همچنان اوضاع بر همون رواله. رئیس همچنان بر سر کاره و هنوز حرصم می‌ده. البته که من از اول امسال با یک رویکرد دیگه مشغول به کار شدم و دیگه هر چی که می‌گه زیر بارش نمی‌رم. عملا دارم جاخالی می‌دم از مسئولیت‌های جدید. یادم نیست گفتم یا نه که برای جابجایی هم اقدام کردم که برم اداره همسرجان که موفقیت‌آمیز نبود. البته که اصلا و ابدا شرایط ایده‌آلی نبود. من اصلا دوست ندارم با همسرجان یک جا کار کنم چون که راهبرد کاریمون اصلا شبیه هم نیست و من اصلا دوست ندارم که مثل اون شناخته بشم. اما خوب یک موقعیتی بود و همسرجان هم خیلی اصرار داشت و گفتم اقدام کنم که فعلا امکانش نیست. بعدش رفتم منابع انسانی خودمون و اونجا هم مراتب اعتراضم را به مدیر منابع انسانی اعلام کردم که یک قول‌های زپرتی بهم داده که هنوز خبری ازش نیست. مسئله اینه که اگر همین الان, حقوق من دوبرابر اینی باشه که الان دارم بهم می‌دن, باز هم برام راضی‌کننده نیست. این میزان از انرژی که دارم صرف می‌کنم, با این رقمی که به عنوان حقوق دریافت می‌کنم واقعا احمقانه است. 
در راستای همین احساسات منفی سر کار, یک دوره‌ی آنلاین برنامه‌نویسی برداشتم و می‌خوام دوباره این مهارتم را به روز کنم. هنوز ایده‌ای ندارم که دقیقا چه برنامه‌ای براش دارم یا چطوری می‌خوام ازش استفاده کنم اما هنوز عاشق برنامه‌نویسی هستم و از لحظه‌لحظه‌اش لذت می‌برم. 
توی این 15-16 سالی که دارم کار می‌کنم, هیچ وقت کاری که دوست نداشتم را انجام ندادم. چه زمانی که برنامه‌نویس بودم کیف می‌کردم از کارم و چه الان. اما خوب, خیلی وقت‌ها آدم‌هایی که باهاشون کار می‌کردم را دوست نداشتم یا شرایطی که کار می‌کردم دوست‌نداشتنی بودند. الان هم از اون موقع‌هاست. من نفس کاری که الان دارم را خیلی دوست دارم. خیلی هم توش خوبم و راحت می‌تونم هندل کنم و تحلیل‌هام هم خیلی درسته از چشم‌انداز پیش روی کارم. اما شرایطی که توش هستم, رئیسم و همکارهام واقعا نامناسب‌اند. الان از یک دهم توانمندی من هم توی این پوزیشن استفاده نمی‌شه. 
هفته‌ی گذشته به شدت مریض شدم. کرونا بود فکر کنم. چنان بدن‌درد و تب و لرزی گرفتم که چند سال بود گرفتارش نشده بودم. من وقتی مریضم و ناتوانی دوران مریضی را می‌گذرونم, فکر می‌کنم که دیگه هیچ وقت خوب نمی‌شم و دوباره نمی‌تونم سرپا بشم! خیلی جو گیرم، می‌دونم! همش فکر می‌کنم که چون الان در توانم نیست که پاشم یک غذا درست کنم، دیگه نمی‌تونم این کار را بکنم! دیروز که دوباره سر پا بودم و با انرژی، تعجب کردم! :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۰۴ ، ۰۹:۲۰
آذر دخت

اون چیزی که این روزها به عنوان یک ایرانی داریم تحمل می‌کنیم, به معنای واقعی کلمه خارج از توان و ظرفیت روحی یک انسان نرماله. من نمی‌خوام فکر کنم که این شرایط موندگاره. دلم نمی‌خواد حتی یک درصد هم به این موضوع فکر کنم. دلم می‌خواد امیدوار باشم که این قله‌ی مصیبت‌های ماست و بعدش, قراره عقل و تدبیر و دانش جایگزین این هرج و مرج و بی‌عملی و بی‌عقلی و خرافات بشه. 
از بین همه‌ی بحران‌ها, بحران آب بیشترین وحشت را برای من ایجاد می‌کنه. سال‌هاست که من با این وحشت درگیرم. سعی کردم زندگی‌ام را با شرایط بی‌آبی تطبیق بدم. سال‌هاست که از ظرف شستن متنفرم چون مصرف آب آزارم می‌ده. سال‌هاست که سعی می‌کنم موقع حمام کردن حداقل آب را مصرف کنم. ماشین‌لباسشویی و ظرفشویی را قبل از اینکه تا حداکثر گنجایشش لود نشده روشن نکنم. دائم حواسم به مصرف پنهان آب باشه. ظرف بی‌دلیل چرک نکنم. لباسی که تمیزه را بی‌دلیل نشویم. وسواسی بازی در نیارم. روی نجس و پاکی حساس نباشم. الان شاید انطباق من با این شرایط ساده‌تر باشه اما باز هم من و فرزندانم داریم از این شرایط رنج می‌بریم و وحشت بزرگ اینه که این شرایط تا کجا می‌خواد بدتر بشه؟
قطع آب, قطع برق, وضعیت ورشکسته‌ی مملکت که احساس می‌کنی همه جا کفگیر به ته دیگ خورده و همه چیز کلنگی شده. فشار اقتصادی وحشتناک که به هیچ کس اجازه کمر راست کردن نمی‌ده. تحمل کردن همه‌ی اینها واقعا خارج از توان یک انسان عادیه.
این روزها مسئله‌ی غ*زه هم روح و روانم را به شدت آزار می‌ده. دلم نمی‌خواد هیچ بحث اعتقادی, سیاسی یا مذهبی را دنبال کنم. هر چیزی که بوده, هر مسیری که طی شده, هر اتفاقی که طی این سال‌ها افتاده, الان منجر به شرایطی شده که قابل قبول نیست. این حجم از بی‌رحمی, این وضعیت غیرانسانی واقعا خارج از توان روحی منه. می‌دونم که گرسنگی و جنگ و آوارگی سال‌ها در افریقا هم وجود داشته. اون همیشه از دید من ناشی از جهل بشر بوده و هیچ وقت کسی را ندیدم که از گرسنگی و مرگ کودکان افریقایی دفاع کنه و اون را اخلاقی بدونه. ولی این شرایط فعلی من را خیلی آزار می‌ده. اینکه در بطن کار, نیروهای سیاسی و دولت‌ها, این حق را برای اسرا*ئیل قائلند که این وضعیت را به وجود بیاره. افرادی هستند که به جد از این وضعیت دفاع می‌کنند. و نیروهای داخلی فلس*طین را عاملش می‌دونند. از نظر هر کسی من به هر نحوی عامل این وضعیت هست مهم نیست, بچه‌ها نباید از سوءتغذیه بمیرند. وضعیت عجیبیه. دیروز توی اینستاگرام, داشتم استوری‌هایی را می‌دیدم که در اون‌ها دختربچه‌ی یازده‌ساله‌ای که از شدت سوءتغذیه چهره‌اش تغییر کرده بود و نای حرف زدن نداشت برای غذا التماس می‌کرد یا کودک دوساله‌ای بشقاب را دستش گرفته بود و با گریه‌ی ناامیدانه‌ و التماس‌آمیز به پدرش برای غذا التماس می‌کرد و پدر می‌گفت که به خدا قسم چیزی در خانه نداریم و بعد استوری بعدی یک نفر برای تولد گربه‌اش یک کیک با غذاهای مورد علاقه‌اش درست کرده بود. کار اون آدم را تقبیح نمی‌کنم. این حق مسلمشه که شاد و رها زندگی کنه. اما بی‌شرفی و بی‌عدالتی دنیا را تقبیح می‌کنم. که در یک سو کودکی اینجور زجر بکشه و در یک طرف گربه‌ای اینقدر خوشبخت باشه.
با خودم خیلی درگیرم. خیلی غمگین و بدانرژی‌ام. این انرژی بد توی بقیه حوزه‌ها هم داره پدرم را درمیاره. هی بد میارم! 
واقعا دلم می‌خواد بخوابم و 5 سال بعد بیدار بشم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۰۴ ، ۰۹:۳۹
آذر دخت

سلام.
خوب طی این چند ماه کلی تجربه به تجربیاتمون اضافه شده. من‌جمله که جنگ را هم تجربه کردیم. البته که ما قبلا هم توی جنگ زندگی کردیم اما خوب اون موقع من بچه بودم و جایی که زندگی می‌کردیم هم درگیر موشک‌باران نبود و فقط خاطره‌ی کمبودها, کوپون‌ها و برق رفتن‌ها را از دوران بچگی دارم. این بار به عنوان یک بزرگسال درگیر جنگ بودیم. 
روزهای سختی بود. با یک عالمه احساسات شدید و بعضا متناقض دست به گریبان بودم و در ضمن تمام تلاشم این بود که بچه‌ها نترسند و تحت فشار قرار نگیرند. خونه‌ی ما نزدیک یکی از مراکزی بود که بم*باران می‌شد و شب‌ها به محض تاریکی صدای پد*ا*فند و صداهای دیگه به شدت بالا می‌رفت. تمام درها و پنجره‌ها را می‌بستیم. سعی می‌کردیم سر بچه‌ها را گرم کنیم و هیچ صحبتی در مورد این موضوع نکنیم. کل دوازده روز اصلا تلویزیون ندیدیم. بچه‌ها از روی آپارات فیلم می‌دیدند یا بازی می‌کردند. اما ما سعی می‌کردیم که فقط از توی گوشی و با دسترسی نصفه نیمه خبرها را دنبال کنیم. شیشه‌ها را چسب زدم و هنوز چسب‌ها را نکندم. هم برای اینکه هنوز مطمئن نیستم که خطر رفع شده و هم برای اینکه پاک کردن اثر چسب از روی شیشه خیلی سخته! علیرغم همه‌ی این تلاش‌ها باز هم پسرک دچار اضطراب شده بود. خیلی باهاش حرف می‌زدیم و همراهی می‌کردیم ولی اوضاع غیرعادی بود. 
روز جمعه‌ای که ماجرا شروع شد, قرار بود همسرجان و پسرها بروند ولایت همسرجان و من بمونم خونه. وقتی بیدار شدیم و دیدیم اوضاع اینجوریه, من نتونستم تحمل کنم که از هم دور باشیم. با هم رفتیم ولایت همسرجان و تا شنبه اونجا موندیم. 
قبل از شروع این اتفاقات حسابی سر کار با رئیسم کنتاکت پیدا کردم. حالا که به عقب برمی‌گردم می‌بینم دلیل اصلی‌اش این بود که من مطمئن بودم که اوضاع عادی نیست و اتفاقاتی در شرف وقوع است ولی رئیسم این موضوع را درک نمی‌کرد و در حال برنامه‌ریزی‌های کاری بسیار سنگین برای تابستون بود. هر چقدر براش دلیل می‌آوردم که به این دلیل و اون دلیل (اوضاع حساس کشور, مسائل امنیتی, شرایط ناترازی برق و آب و انرژی و هزار و یک دلیل دیگه که در حوزه‌ی کاری ما خیلی مهم و حیاتی هستند) بهتره که فعلا برنامه‌های بلندپروازانه نریزیم, به هیچ عنوان درک نمی‌کرد و در کمال خودخواهی فقط به رزومه و جایگاه خودش فکر می‌کرد. در عین حال هم اجازه نمی‌داد که من درگیر این برنامه‌ها نشم. نهایتا تا مرز درگیری لفظی پیش رفتیم و کلی باهاش تند حرف زدم و در نهایت با کمال بی‌میلی‌اش من را از درگیری در اون برنامه معاف کرد. و برنامه ظرف سه چهار روز در اثر این اتفاقات کلا ملغی شد! 
دیگه دلم باهاش صاف نمی‌شه. به هیچ عنوان. هم من حرف‌های تندی بهش زدم و هم اون حرف‌هایی زد که مطمئن شدم آدم غیرقابل اعتماد و مزوری هست. رئیس اصلی سازمانمون اخیرا عوض شده و من واقعا امیدوارم که رئیس مستقیم ما را هم به سرعت عوض کنه و ما نجات پیدا کنیم. 
روزهای پرالتهابی را داریم می‌گذرونیم. خیلی خیلی دلم می‌خواد می‌تونستم یک دکمه بزنم و دو سه سال را Fast Forward طی کنیم و به سال‌های بعد برسیم. بعد از خودم می‌پرسم مطمئنی بعد از سه سال اوضاع از الان ناجورتر و ترسناک‌تر نیست؟! نمی‌دونم. ولی یک حسی بهم می‌گه آینده بهتره.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۰۴ ، ۰۹:۲۲
آذر دخت

خداوندا! واقعا باورم نمی‌شه که آخرین بار یک سال پیش پست گذاشتم. ای بابا! عجب سالی گذشت بر ما!
حتما همه قبول دارند که برای ایرانی جماعت سال عجیبی بود. سالی که با سقو*ط هلیک*وپتر رئیس ج*مهور شروع بشه و بعد یه انتخابات عجیب و غریب. بعدش با ماجراهای ج*نگ غ*زه و بعد حز*ب و بی‌*سیمهاش و بعد نصر و بعد سقو*ط سو*ریه و روی کار اومدن مجدد ترا*مپ و سریال انواع ناتر*ازی برق و گاز و غیره و غیره و غیره.
خلاصه که این همه اتفاق خداییش برای 5 سال هم زیاده چه برسه به یک سال!
برای من هم سال با همین تنش و استرس نگرانی و وحشت گذشت. زود هم گذشت. 
امسال پسرچه کلاس اولی بود. البته که هزار برابر اوضاع راحت‌تر از دوران پسرک و کرونا بود ولی باز هم چالش‌های خودش را داشت. دو تا دانش‌آموز در خونه و تعطیلی‌های وقت و بی‌وقت به دلایل مختلف حسابی دهنمون را صاف کرد. پسرچه راحت با کلاس سازگار شده البته که غرغرو هست و سخت زیر بار می‌ره که کارهایی که دوست نداره را انجام بده اما مستقل‌تر از پسرک هست و یک کمی هم با کمال‌گرایی دست به گریبانه. اگه معتقد باشه که کاری را در حد اعلای خودش نمی‌تونه انجام بده کلا از انجام دادنش منصرف می‌شه. مثلا در مورد موسیقی حتی حاضر نیست یک کوچولو تمرین کنه چون می خواد از لحظه اول پرفکت باشه و چون نیست اصلا طرفش نمی‌ره. اما کلا اعتماد به نفسش بهتر از پسرک هست.
پسرک امسال اولین معلم مرد را داره تجربه می‌کنه و احساساتش از عشق به نفرت در نوسان هست. کم‌کم وارد سن بلوغ می‌شه و اولین نشونه این سن براش خجالتی شدن شدید هست. یک وقت‌هایی نگران می‌شم که این احساسات را من دارم بهش القا می‌کنم. چون پسرک ذاتا روحیاتش با من متفاوته و برون‌گراست مثل باباش. و استعدادهاش هم توی همون حوزه‌ها هست. بعد من با روحیه درون‌گرای خجالتی خودم و انتقال این احساس بهشت دارم جلوی رشد اون توی زمینه‌هایی که می‌تونه مایه‌ی موفقیتش باشه را می‌گیرم!
امسال هم دو سه بار پسرک و پسرچه مریضی‌های خرکی گرفتند و همزمان با هم تب و استفراغ و ... داشتند که خیلی سخت بود. به مامان بابام هم مریضی را انتقال دادند که بابام عملا 40 روز مریض بود که فکر کنم یکی از سویه‌های کرونا بود و حسابی بی‌اشتها و ضعیف و افسرده شده بود در اثرش. 
در مورد اوضاع سر کار امسال چندان اوضاع خوب پیش نرفت! حجم کاری بسیار بالا در کنار اصطکاکات زیاد با همکاران. برای اولین بار در طول 16 سال سابقه‌ی کارم با یک همکار اصطکاک خیلی شدید پیدا کردم. یعنی این همکار در اثر شانتاژ دیگران شدیدا به من حمله و بی‌احترامی کرد و علیرغم اینکه موضوع ظاهرا حل شد اما اون همکار علنا عذرخواهی نکرد ازم و مدیرم هم در این زمینه پشتیبانی خاصی نکرد در حالی که اون همکار علنا با توهینش به من به مدیرم هم توهین کرد اما خوب به دلیل پارتی گردن‌کلفتی که این همکار بی‌ادب داشت مدیر ترجیح می‌داد خودش را درگیر نکنه. هر چند که اون همکار کمتر از دو ماه بعد از اون ماجرا به دلیل جو خجالت‌آوری که برای خودش ایجاد کرده بود مجبور شد که از مجموعه‌ی ما بره اما تاثیری که روی روح  و روان من گذاشت هنوز هم باقیه. خوب من خودم می‌دونم که وضعیت روحی و روانی که دارم خیلی شکننده است و به زحمت خودم را استیبل نگه داشتم و چنین بحران‌هایی واقعا می‌تونه خیلی شدید به هم بریزه من را. مدت زیادی طول کشید تا تونستم خودم را جمع و جور کنم و هی مزخرفاتی که اون همکار گفته بود توی ذهنم مرور نشه. و ناخودآگاه توی یک برهه‌ای هم یک سری تصمیمات کاری برخلاف منش همیشگیم گرفتم که بعدا پشیمون شدم بابتش و بیشتر حرص خوردم از دست خودم. 
حالا اون همکار رفته و یک کمی اوضاع آرومتر شده اما عامل اصلی فتنه در بین همکاران هنوز هستش و با قدرت و از پشت نقاب داره کار خودش را ادامه می‌ده. وضعیت حقوقی‌مون هم خیلی ناجوره و عملا پایین‌ترین اشل حقوقی در بین ارگان‌های دولتی را داریم می‌گیریم و این بسیار ناامیدکننده است. خیلی از همکارامون خودشون را منتقل کردند ارگان‌های دیگه و این برای ماها هم خیلی ضد حال زننده است. خلاصه که دلگرمی‌ام به محیط کارم خیلی کم شده و این خودش در احساس خوب نداشتن تاثیرگزاره. یک کمی هم با مدیرم اصطکاک داشتم این چند وقت. یعنی احساس می‌کنم که رفتارش صادقانه نیست و دائم سعی می‌کنه با خر کردن ماها ازمون بیشتر از سطح توانمون کار بکشه و این احساس در کنار اون چندرغاز حقوق که بهم می‌دهند واقعا باعث بی‌انگیزگی ام شده و یک روزهایی واقعا خودم را به زور می‌کشوندم سر کار. 
از لحاظ وضعیت سلامتی هم علاوه بر فلوکستین دارم روزانه ایندرال می‌خورم به عنوان آرامبخش, و شروع کردم متفورمین می‌خورم برا تنظیم سطح قند خون. هر دوش خیلی برام موثر و نجات‌بخش بودند. دیگه از لرزش‌های خرکی موقعی که یه کمی گرسنه‌ام می‌شد و احساس ضعف شدید و افت قند وحشتناک خبری نیست. 
همچنان چاقم و ورزش نمی‌کنم! بر اساس مد این روزها سعی کردم مصرف قند افزوده را به حداقل برسونم. تا حدودی موفق بودم اما نمی‌دونم تا کجا می‌تونم ادامه‌اش بدم. خود این قطع کردن قند حسابی از لحاظ روحی تحریک‌پذیر و خسته‌ام کرده بود. اما سعی کردم به هر روشی که هست ادامه‌اش بدهم. 
همچنان پررنگ‌ترین سرگرمیم کتاب صوتی و پادکسته و یه عالمه بازی مزخرف هم روی گوشیم نصب کردم که باهاشون وقت‌کشی می‌کنم و استرس را سرکوب!
نگران آینده‌ام. اگر خودم بودم و بچه نداشتم حقیقتا نگرانی نداشتم اما الان فقط نگران آینده بچه‌هام. کاش یه روزنه امید باز می‌شد برامون! کاش!

می دونم خیلی غر زدم و خیلی پست بیخودی بود اما حال امسال من همین قدر بیخود بود! هیچ کار مفیدی انجام ندادم. هیچ هدفی را تیک نزدم و نه تنها پیشرفتی نداشتم که در خیلی زمینه‌ها پسرفت هم داشتم. دژ محکم ذهنی که برای خودم ساخته بودم در برابر بحران‌ها بدجوری ترک خورده. احساس خوشبختی که داشتم حسابی متزلزل شده. باید دوباره خودم را بازسازی کنم. شاید هدف سال آینده‌ام فقط همین باشه که دوباره خودم را بازیابی کنم, هدف‌گذاری مجدد کنم و یک کمی عمیق‌تر به خودم نگاه کنم. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۰۳ ، ۱۱:۲۲
آذر دخت

باز هم فاصله زیادی افتاد بین نوشتن‌هام. روزهای کاری بسیااااار شلوغ و سنگینی را طی کردیم. از چند جنبه تحت فشار بودیم. هم حجم کاری خیلی زیاد بود, هم شیطنت همکاران و هم کارشکنی بعضی‌ها. واقعا دل و دماغ کار کردن این روزها اصلا نیست. بر عکس این اوضاع و حال و هوای ما, یک رئیسی هم داریم که مودبانه‌ترین صفتی که بهش می‌تونم بدم بیش‌فعال هست یا جوگیر. دائم دنبال کارهای جدید و شلوغ‌بازی و کار تراشیدن برای خودش و ما هست. به نحوی که به کارهای اصلی مون نمی‌رسیم. حالا این وسط یک لشکر شکست‌خوره همکار سرخورده و افسرده و بی‌دل و دماغ و غرغرو هم دورمون جمع شدند که کار کردن باهاشون و کار کشیدن ازشون عزاب الیم هست. یادتونه گفته بودم همکارهای جوان خیلی فان هستند و خوبند؟‌ بیجا کردم. خیلی کارکردن باهاشون سخته. بی‌مسئولیت و بی‌انگیزه و سطحی هستند. خلاصه که امیدوارم انگیزه رئیسم برای کار اضافه کردن یه کمی ته‌نشین بشه و بذاره ما فقط به کارهای روتین خودمون برسیم. الان هم ده روزی رفته ماموریت که من تونستم یک نفسی بکشم و یک کمی کارهام را به روز کنم و برسم یه سری به اینجا بزنم.
به غیر از ترافیک کاری, طبق معمول هر پاییز ترافیک بیماری هم داشتیم. اول از پدرم شروع شد که احتمالا سویه جدید کرونا را گرفته بود و حدود یک ماه بیماری مداوم شدید شامل تب و لرز, سردرد, بی‌اشتهایی, بیحالی و سرفه داشت. بعدش پسرچه مریض شد که شدیدترین آنفولانزایی بود که تا به حال دیده بودم. یک هفته مداوم تب بالا داشت که به هیچ عنوان قطع کامل نمی‌شد و  فقط با مسکن کمی پایین می‌اومد. بی‌حال و بی‌جون و بی‌اشتها بود. اصلا از جاش بلند نمی‌شد و برای دست‌شویی رفتن هم توان نداشت. یک بار مجبور شدیم ببریمش سرم بزنه که هم تبش بیاد پایین هم یک قندی به بدنش برسه. بعد از ده سال بچه‌داری سخت‌ترین تبی بود که دیده بودم. خودم هم این بین مریض شدم و 10 روزی را با بیماری و بیخوابی و کلافگی و حجم زیاد کاری طی کردم. خیلی سخت بود. اما خدا رو شکر که گذشت. پسرچه دو هفته کامل مهد نرفت.
پسرک رفته مدرسه جدید. مدرسه دولتی بسیار شلوغ. از نظر درسی بسیار حجم کاری‌اش از مدرسه غیرانتفاعی کمتره. اما روحیه و اخلاقش خیلی خیلی بهتر شده. تناقض سختیه! راه درست کدومه؟ به خودم دلداری می‌دهم که روحیه پسرک خیلی مهمتره. وضعیت اخلاقی بچه‌ها اینجا واقعا نرمال‌تر به نظر میاد. دراماهای سال قبل تا الان که هنوز تکرار نشده و تا الان از تصمیمون راضی هستیم. امیدوارم در ادامه هم همچنان راضی باشیم.
بالاخره با گرفتن وام سنگین و قرض کردن مجدد و کمک همسرجان ماشین خریدم. خوشحالم. اما همچنان رانندگی برام صقیله. نمی‌دونم چرا مثل بعضی‌ها برام ساده و روتین نمی‌شه رانندگی. اما مجبورم. باید راه بیفتم.
پسرک وارد چالش‌های نوجوانی شده کم‌کم و میزان سایش و کل‌کل کردنش با همسرجان و همچنین پدرم به نحو چشم‌گیری زیاد شده. پسرک بچه‌ی سختیه. لجبازه و بهترین توصیفی که ازش می‌تونم بکنم اینه که ذهنش خیلی شلوغه. سر و کله زدن باهاش خیلی سخته و بسیار صبر و گذشت می‌خواد. اینکه روزها می ره خونه بابا مامانم گزینه‌ی مطلوبی نیست چون پدر من زمان بچگی و نوجوانی من و خواهر برادرم هم باهامون خیلی اصطکاک داشت. اما فعلا تنها گزینه است. تا در ادامه ببینیم چکار می‌توانیم بکنیم. 
اوضاع دنیا بسیار بد و ناامیدکننده است. آدم یک نگاه که به لیست خبرهای این یک ماه می‌کنه, به اندازه ده سال فاجعه و وحشت پیش چشمش ردیف می‌شه. اتفاقات غ*زه بسیار ناراحت‌کننده است. تمام ادعاهایی که در مورد تمدن بشری و نظم جهانی و حقوق بشر و... می‌شه همش پوچ و بی‌معنیه. این چند سال دیگه به من کاملا ثابت شده. نه کسی جلوی روی کار اومدن طال*بان در افغ*انستان را گرفت و نه کاری برای منع تحصیل دختران کردند. نه کسی خواست که برای ایران کاری بکنه طی سال گذشته. نه کسی تونست جلوی جنگ رو*سیه و او*کر*این را بگیره و نه حالا کسی می‌تونه این وحشت عظیم در غ*زه را تمام کنه. چیزی که خیلی غم‌انگیزه اینه که هیچ کس واقعا دلش برای اون بچه‌های کوچیک نمی‌سوزه. اس*رائ*یل که با وحشیگری هر کاری می‌خواد می‌کنه و طرف مقابل هم از این وحشی‌گری‌ها قابهای هولناک برای عکس و فیلم و مظلوم‌نمایی درست می‌کنه. فقط جان و زندگی انسان‌ها و بچه‌هاست که بازیچه شده.
مرگ کیوم*رث پور*احم*د خیلی خیلی دل من را شکست. اون سازنده‌ی بسیاری از خاطرات کودکی من بود و رفتنش به این نحو و با این حجم از نا امیدی واقعا غم‌انگیز بود. بعد, اتفاقی که برای مهر*جو*یی و همسرش افتاد هم بسیار دلخراش و غم‌انگیز بود. متی*و پر*ی هم که پریروز مرد. با این همه تنهایی و افسردگی و اعتیاد و هزار داستان دیگه. از اکانت اینستاگرامش دست و پازدنش برای زندگی کردن را می‌شد دید. کمتر از دو سال پیش یه دوست دختر زیر 24 سال گرفته بود با یه سگ. بعد دیگه نبودند. این هفته گذشته چندین پست گذاشته بود که با عبارت Batman و Matman شوخی می‌کرد. درست مثل چند*لر که مسخره بازی و شوخی سلاح استتارش بود. ای بابا!
خلاصه که دنیا جای سختی برای زندگی هست. برای همه...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۰۲ ، ۱۳:۵۵
آذر دخت

بیشترین سطح تفریح شخصی این روزهام کتاب صوتیه. خیلی وقته که کتاب متنی نخوندم و دائم توی اپ‌های کتابخوان دنبال کتابهای صوتی جذابم.
آخرین کتابی که گوش دادم "دروغ‌های کوچک بزرگ" بود. شنیدم که سریالش هم ساخته شده. البته بنده آخرین آپدیت سریال دیدنم فصل ۹ بیگ‌بنگ تئوری بوده و از دنیای سریال خیلی دورم. 
در مورد "دروغ‌های..." داستان جذاب بود. تحلیل روانشناسی که روی آدم‌ها سوار شده بود هم خیلی خوب بود. اما متاسفانه فصل‌های آخرش مثل کلید اسرار شد و همه‌ی آدم بدها به سزای اعمالشون رسیدند و آدم‌ خوبها رستگار شدند. خوب زندگی به من ثابت کرده که در حقیقت هیچ وقت اوضاع اینجوری نیست. اما نکته‌ی قابل توجه برام فضایی بود که از مدرسه و روابط والدین و احساس والدین نسبت به مادران شاغل، مادران تک والد و کلا درامای زندگی هم‌کلاسی‌ها بود. ما امسال یک همچین فضایی را تقریبا تجربه کردیم. من توی دو سال اول مدرسه‌ی پسرک که همزمان با کرونا و دورکاری خودم و به تبعش داشتن وقت بیشتر بود، سعی کردم با همکلاسی‌های پسرک و مادرانشون ارتباط برقرار کنم. یک جمعی که حس می‌کردم فیس و افاده‌شون از همه کمتره و در ضمن حاضر بودند که توی ایام کرونا برای بچه‌ها برنامه ی فضای باز ترتیب بدهیم را انتخاب کردم و باهاشون همراه شدم. و خوب، در انتخاب خودم ریدم! :)
دوستی با اونها هم به پسرک ضربه زد و هم به خودم. یکی از مادرها به وضوح از اینکه من شاغل بودم عصبانی بود. در ظاهر چیزی نشون نمی‌داد اما من کاملا حس می‌کردم که با این موضوع مشکل داره. و بعد در همگی به صورت تیمی شروع کردند به دردسر درست کردن.
چیزی که من متوجه شدم این بود که پسر همون خانم، یک سری رفتارهای عجیب داره و بعد پسرک خنگ و ساده‌ی من هم به تبع رفتارهای عجیب اون توی دردسر می‌افته. اون خانم بسیار مذهبی و حزب‌اللهی بود. دخترش را سال آخر دبیرستان شوهر داد. از اونها بود که تشت گل برای آقایی می‌آورد به نظرم. من با هیچ کدوم این مسائل مشکلی نداشتم. اما وقت‌هایی که هم را می‌دیدیم با اصرار می‌خواست ثابت کنه که شاغل بودن مادر اشتباهه. خودش قبلا شاغل بوده و حالا دیگه سر کار نمی‌رفت و چند بار گفت که ذات ما زن‌ها لطیفه و برای کار کردن نیست و از این حرفها. من هیچ تعصب خاصی روی کار کردنم ندارم. همیشه هم گفتم اگر وضعیت مالی مون به صورتی بود که سطح زندگی اون جوری که دوست دارم تامین می‌شد و از اون مهمتر همسرم آدمی بود که مطمئن بودم با تامین هزینه‌های مدنظرم مشکلی نداره کار نمی‌کردم. اما خوب، الان انتخابم اینه و خصوصا توی اون ایام فشار مضاعفی را واقعا تحمل می‌کردم که تعادل بین کار و درس و زندگی را برقرار کنم. این درحالی بود که علیرغم خانه‌دار بودن ایشون، پسر خودش جزو ضعیف‌ترین بچه‌های کلاس از نظر درسی بود و مشخص بود که این ضعف هم در اثر عدم رسیدگی به تکالیفش توی خونه و بی‌توجهی والدین هست. 
من از یک جایی به بعد احساس کردم که ادامه این ارتباط نه به نفع منه و نه اونها علاقه چندانی دارند که من توی جمعشون باشم. ضمن اینکه دوباره تمام‌وقت برگشتیم سر کار و فرصتم خیلی کمتر شد. در نتیجه ارتباطم را محدود کردم. تنها نکته‌ای که بود این بود که رفت و آمد پسرک را با یکی از اعضای این گروه هماهنگ کرده بودیم. صبح‌ها ما می‌رسوندیمشون، ظهرها اونها برمی‌گردوندند.
همین موضوع مشکل‌ساز شد. همون خانم فوق‌الذکر علیرغم اینکه مسیرش اصلا با ما هماهنگ نبود، خودش را وارد این فرآیند رفت و آمد کرد و در یکی از روزهایی که بدون اینکه من اطلاع داشته باشم ایشون داشت بچه‌ها را می‌رسوند، پسرک توی ماشین گفته بود "اسکول" :)) 
این کلمه شد یک بحران بزرگ. پسرک متهم شد به اینکه فحش می‌ده و دوستهاش بایکوتش کردند و باهاش حرف نمی‌زدند و علیهش تیم‌سازی کرده بودند. سعی کردم موضوع را حل کنم و زنگ زدم به اون مادری که با ما رفت و آمد را تقسیم کرده بود و عذرخواهی کردم (خاک تو سرم واقعا!)
ولی موضوع ادامه پیدا کردم. پسر اون کسی که رفت و آمد را با هم تقسیم کرده بودیم شروع کرد به قلدری برای پسرک. خوراکی‌هاش را می‌گرفت و می‌گفت اگه بهم ندی باهات قهر می‌کنم. پولش را می‌گرفت. پسرک هم یک سری خصوصیات مهرطلبی داره متاسفانه و برای اینکه دوست صمیمی داشته باشه حاضره هر کاری بکنه. در ادامه پسر اون خانم فوق‌الذکر یک حرکت ناشایست نشون بچه‌ها داده بود و گفته بود که اگر این کار را بکنید پلیس دستگیرتون می‌کنه. پسرک اسکول من هم هیجان‌زده رفته بود به همه گفته بود که آره یک حرکتی هست که اگر بکنید پلیس دستگیرتون می‌کنه (انگشت اغتشاش را به هم نشون داده بودند). پسرک توی مدرسه بابت این موضوع تذکر گرفته بود.
تا اینکه یک روز مدیر مدرسه زنگ زده بود به همسرجان و گفته بود باید فوری شما را ببینیم و پسرتون یک سری الفاظ بسیار ناشایست به کار برده، چندین مادر تماس گرفتند و گفتند یا بچه‌ی ما را جابه‌جا کنید یا پسرک را و ما حاضر نیستیم حتی یک روز دیگه با پسرک توی یک کلاس باشه بچه‌مون. همسرجان نزدیک بود سکته کنه. زنگ زده بود به من و تقریبا گریه می‌کرد.
من با مدیر مدرسه تماس گرفتم. گفت که یک مادر تماس گرفته و یک تیم از مادرها هم حضوری اومدند و اعتراض کردند. سرحساب که شدم تیمی که حضوری رفته بودند همگی گروه دوستان گرامی بودند! مدیر گفت اینها گفتند که این بچه پدر و مادرش شاغلند. معلوم نیست روزها کجا می‌ره. پیش پدربزرگ مادربزرگشه که خوب اونها معلوم نیست چه حرف‌هایی بهش یاد می‌دن. یعنی از اطلاعاتی که در اثر دوستی مشترک با هم داشتی کمال سوءاستفاده را کرده بودند. ازم پرسید پای ماهواره می‌شینه؟ گفت موبایل خیلی دستشه؟ روزها کجا می‌ره. من بهش گفتم که دیسیپلینی که پدر و مادر من دارند توی زندگی و طرز صحبت کردنشون بسیار بسیار تمیزتر و مقرراتی تر از خود ماست. خود من این صحبت‌هایی که شما می‌گی را توی دانشگاه شنیدم و اصلا مواجهه‌ای با این مسائل نداشتم. پسرک اگر از گوشی و تلویزیون استفاده کنه کاملا با نظارته. گوشی اختصاصی نداره. از گوشی من و پدرش استفاده می‌کنه و من روزانه محتوای سرچ‌ها و چیزهایی که استفاده کرده را چک می‌کنم.
زنگ زدم به سردسته گروه که بسیار ادعای صمیمیت با من می‌کرد. ایشون یک مادر بسیار مستبد و استرسی بود که بچه‌اش ازش می‌ترسید واقعا. متوجه شدم که بچه‌ی ایشون ادعا کرده که پسرک یک فحش جنسی بهش یاد داده. چیزی که هزار سال ممکن نیست پسرک گفته باشه. من علیرغم اینکه مطمئن بودم همچین حرفی در دایره واژگان پسرک وجود نداره، تمام تلاشم را کردم که اگر بلده از زیرزبونش بکشم بیرون. اما واقعا و تحت هیچ عنوانی بلد نبود این حرف را. ایشون گفت من تمام زندگی‌ام را صرف این بچه کردم می‌برم میارمش که در معرض این مسائل نباشه و حالا دارم از غصه می‌میرم که بچه‌ام این حرف را یاد گرفته. بهش گفتم من صددرصد مطمئنم که پسرم همچین حرفی نزده اما محض احتیاط شما به بچه‌ات بگو دیگه با بچه‌ی من حرف نزنه، خودتون هم تمومش کنید این ماجرا را. باهاش تند شدم. گفتم کشش ندید این موضوع را.
سال قبل عین همین رفتار را با یک بچه که پدر نداشت و یک سری سوءرفتار داشت اجرا کردند. نتیجه این شد که بچه را اول کلاسش را جابه‌جا کردند و بعد هم اصلا از مدرسه اخراجش کردند. من از حرف‌های پسرک متوجه شدم که بچه‌های اینها تیم شده بودند و اون بچه را اذیت می‌کردند تا صداش دربیاد و یک کار ناهنجار بکنه و بعد شکایتش را به دفتر می‌کردند.
روز بعدش من و همسرجان رفتیم مدرسه. مفصل با مدیر صحبت کردم و بهش اطمینان دادم که پسرک بچه‌ رهایی نیست. کاملا خودمون روش نظارت داریم و شاغل بودن من منجر به بی‌ادبی اون نشده. بهش گفتم نگذارید تابلوی سال قبل دوباره تکرار بشه. شما در قبال روح و روان این بچه‌ها مسئولید.
با معلمش هم صحبت کردم و گفتم که حس می‌کنم اینها دارند برای بچه قلدری می‌کنند و چند تا نمونه‌اش را هم بهش گفتم. قول داد حواسش باشه به پسرک.
رفت و آمد مشترک پسرک با اون بچه را لغو کردم. کلی سختی کشیدیم تا براش سرویس پیدا شد. تا مدت‌ها همسرجان مجبور بود از کارش بزنه برای رفت و آمد پسرک. از گروه دوستی هم که باهاشون داشتم لفت دادم. ارتباطم را کامل قطع کردم.
آزار و اذیت‌ها و حرف و نقل‌ها قطع شد و در ادامه سال پسرک با آرامش نسبی درس خوند. مشخصا همه چیز از این جمع مادرهایی که دنبال بچه‌هاشون می‌اومدند و توی حیاط مدرسه تجمع می‌کردند سرچشمه گرفته بود. 
تجربه بسیار بدی بود. هم برای خودم و هم برای پسرک. تصمیم گرفتم دیگه هیچ وقت وارد روابط صمیمانه با والدین همکلاسی‌ها نشم. خوشحالم که زود وارد عمل شدم و پسرک را تنها نگذاشتم. اگر والدین خودم بودند اهمیتی نمی‌دادند و موضوع طولانی می‌شد. 
روابط بین انسانی خیلی پیچیده و خطرناکه. آدم باید خیلی مراقب باشه. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۰۲ ، ۰۸:۱۲
آذر دخت