آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

بایگانی

۱۳ مطلب با موضوع «کتابخوانی» ثبت شده است

این روزها دارم انگار توی یک مه یا حباب زندگی می‌کنم. حساب تاریخ و روز از دستم در رفته. واقعا هیچ ایده‌ای ندارم که اتفاقات چند وقت پیش افتاد. انگار که یک خرم که چشمام را بستند و دارم همین طور توی یک جاده می‌رم جلو. نه می‌دونم چقدر رفتم و نه می‌دونم توی مسیر چی ها دیدم یا ندیدم. می‌دونم این مکانیزم مغزمه. داره اطراف را کمرنگ می‌کنه تا دووم بیارم. اما خوب یهو وقتی نگاه به تاریخ می‌کنی, یکهو می‌بینی بیست روز گذشته, مغزت سوت می‌کشه.
از دیروز اوضاع اینترنت توی اداره ما عادی شده. رئیس که این مدت قهر کرده بود یا بهتره بگم من را ایگنور می‌کرد که مثلا مجازاتم کرده باشه دوباره مثل هاپوی پاسوخته پیدا شده و دستوراتش را صادر می‌کنه. خدایا, چقدر ازش بدم میاد. 
خوب بسه دیگه قرار بود نظراتم را برای خودم نگه دارم. تجربه کردم هر چی نظراتم را هی مرور کنم و به یک کسی بگم یا حتی برای خودم تکرار کنم, احتمال اینکه از دهنم بزنند بیرون خیلی زیاده. پس بهتره تا جای ممکن برای خودم نگهشون دارم. 
بعد از اینکه این دوران بگذره, بعد از اینکه بالاخره یا این آدم بره یا من برم, وقتی از این شرایطی که توش گیر افتادم نجات پیدا کنم, دوباره باید سعی کنم وجهه‌ی حرفه‌ای درستی برای خودم بسازم. سر و کله زدن با این آدم باعث شد اون زحمتی که بالای ده سال کشیده بودم برای این وجهه یه جورهایی خراب بشه. باید دوباره روی خودم کار کنم. 
این روزها دارم سریال The Office را می‌بینم و خدایا خیلی بامزه است. واقعا دوستش داشتم. از توی فیدیبو هم کتاب خدمتکارها را گوش دادم که در مورد می‌سی‌سی‌پی دهه شصت میلادی بود و ماجراهای درگیری سیاه‌پوستان و سفیدپوستان سر مسائل تبعیض نژادی. کتاب جالبی بود. لحن روایی جذابی داشت. دوستش داشتم.
کلی خبر از احتمال جنگ و رجز خواندن دو طرف برای همدیگه هست. واقعا هیچ ایده‌ای ندارم که چه اتفاقی می‌خواد بیفته. در واقع مغز مه‌سازم ترجیح می‌ده که از این مسائل دور نگهم داره. شاید به خاطر همینه که نمی‌تونم تحلیل شفافی داشته باشم. نمی‌دونم. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۰۴ ، ۰۸:۴۰
آذر دخت

دندون‌های شیری پسرک با یک سرعت باورنکردنی ریختند و با همون سرعت هم دائمی‌ها دراومدند. توی ایام کرونا این روند سریع اتفاق افتاد و ما تا به خودمون اومدیم, یکی از دندون‌های جلو کج دراومده بود. بعدش هم که هی دست‌دست کردیم تا الان که رفتیم پیش دکتر ارتودنتیست و بعد از اینکه کلی دعوا کرد که چرا دیر اومدید, بررسی کرد و گفت که یک دندون اضافی نهفته داره اون بالا که باید جراحی بشه! جل‌الخالق, دندون اضافی دیگه چه صیغه‌ایه! 
دیروز رفتیم پیش جراح و گفت بین 15 تا 20 میلیون هزینه جراحی می‌شه. همین الان هم 10 میلیون پیش پرداخت به ارتودنتیست دادیم و نزدیک سه میلیون هم هزینه انواع اسکن و گرافی. البته که بحث مالی‌اش بحث اصلی نیست. پسرک خیلی استرس داره و نگرانه و من هم نگرانم. فردا نوبت جراحی داره. امیدوارم که کارش به سادگی انجام بشه. فردا را مرخصی  گرفتم.
پسرچه  هم دو تا دندون خراب داره که پنجشنبه نوبت گرفتیم که اولیش را درست کنیم. کلا عشق و حال به راهه!
این مدت کتاب friends که زندگی نامه متیو پری هست را گوش دادم از روی فیدیبو. کلی احساسات متناقض تجربه کردم با شنیدن کتاب. اولا که احساس می‌کنم که کتاب خیلی آشفته است. با اینکه سعی کرده یک مسیر منطقی را حفظ کنه اما خیلی از این شاخه به اون شاخه پریده. من سریال friends را خیلی دوست دارم. فکر کنم نزدیک 5 بار تا حالا دیدمش و باز هم دلم می‌خواد ببینمش. از شخصیت چندلر هم خوشم میاد. اما در مورد پری, تمام مشکلاتش  و شکست‌هاش, به نظر من بارزترین وجه شخصیتش, خودشیفتگیش بوده. این اطمینان به خود و از خودراضی بودن. درسته که شرایط سختی داشته, جدایی پدر و مادر و مادری که خیلی در دسترس نبوده و احتمالا زمینه‌ی ژنتیکی مشکلات روح و روان اما خوب, در عین حال یک شغل موفق و فوق‌العاده هم داشته. همین الان موقع تعریف کردن زندگیش, روی هیچ چیزی به اندازه پولی که خرج ترک اعتیادش کرده یا پولی که صرف خریدن ماشین‌ها و خونه های لوکس کرده تاکید نمی‌کنه. این طرز فکر مسمومه و محکوم به شکست. دید از بالا به پایین به همه داره. اینکه همه من را درک نمی‌کنند یا همه من را نمی‌فهمند. در مورد ارتباطاتش با زن‌ها خیلی بد حرف می‌زنه. انتظار داشته که چون متیو پری هست, زن‌ها دیگه هیچ انتظاری ازش نداشته باشه. البته که یک سری چیزها می‌گه در مورد اینکه مشکل ترس از دلبستگی داشته و به همین دلیل زن‌ها را قال می‌گذاشته. اما به نظر من از ته دل به این مسئله اعتقاد نداره. روی اینکه جولیا رابرتز دوست دخترش بوده خیلی تاکید می‌کنه و از اینکه زن‌های خوب و با اعتماد به نفس ترکش کردند متعجبه. انتظار داشته که هر موقع که خواست به زندگی زنی برگرده حتی بعد از انواع تحقیرها, اونها با خوشحالی بپذیرند و هر جا کسی مایل نبوده, شوکه شده!
در کل, به نظرم باز هم خیلی شانس آورده بود که تا این سنی که مرد عمر کرده بود, با این مدل لایف‌استایل واقعا شانس زیادی نداشته. حتی نسبت به همکارهاش توی فرندز و تهیه‌کننده‌ها و عوامل هم طلبکار بود. من حس می‌کنم که دیگر عوامل سریال تمایل چندانی نداشتند که اون اسم سریال را برای کتاب خودش اینجوری مصادره کنه اما پذیرفتند. فقط لیزا کودرو قبول کرده بود که براش یادداشت مقدمه بنویسه. احساس من می‌گه که بقیه از دستش دلخور بودند. خلاصه که چندان شخصیت جالبی نداشته از نظر من.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۰۴ ، ۱۰:۱۲
آذر دخت

کتاب صوتی گوش دادن خوبه چون از زمان‌های مرده استفاده می‌کنی و باعث سرگرمیه. اما از یک طرف دیگه هم بده چون باعث می‌شه سطحی با ادبیات برخورد کنی. وقتی در هر جا و هر زمان و هر مکان بتونی کتاب گوش بدی, فرصت تامل و فکر کردن روی متنی که داری گوش می‌دی را از دست می‌دی. اطلاعات سریع و بی‌زحمت وارد مغزت می‌شن و تو بی‌هوا ممکنه از روی خیلی مطالب مهم بگذری. یک آسیب دیگه هم اینه که چون سرعت بالاست و محدودیت کم, ممکنه یک کتاب را در عرض دو سه روز گوش بدی و تموم بشه و فرصتی برای ته‌نشین شدن توی مغزت پیدا نکنه. اینطوریه که خیلی وقت‌ها من اصلا یادم می‌ره این کتابی که گوش دادم داستانش چی بود. یا اصلا یادم نمی‌آد که این را گوش دادم یا گوش ندادم. برای همین از یک جایی به بعد, تصمیم گرفتم کتاب‌هایی که خوندم را با یک خلاصه خیلی مختصر برای خودم ثبت کنم که بعدا بهش مراجعه کنم. برای خودم جذابه. هم یک جور یادآوریه و هم یک لیست از کتابهایی که خوندم و هم اینکه وقتی شک می‌کنم که این کتاب را گوش دادم یا نه می‌تونم راحت به لیستم مراجعه کنم.

کتاب‌ها را از طرق مختلف گوش دادم. انواع برنامه‌های کتاب صوتی هست: طاقچه, فیدیبو, نوار, ایران صدا و... البته که خرید اشتراک و خرید کتاب هزینه‌بره.

شرمنده نیستم که بگم که قسمت اعظم کتاب‌ها را از توی کست باکس و تعدادی را هم از توی کانال‌های تلگرام گوش دادم. درسته که صنعت نشر ممکنه ضرر کنه, ولی خوب اون پادکستری که کتاب را خونده هم بابتش زحمت کشیده و محتوا تولید کرده. جلوی تکنولوژی نمی‌شه ایستاد و من آدم خودخواهی هستم که از گفتنش شرم ندارم. و خوب وضع مالیم هم خیلی عالی نیست و هزینه کتابهای صوتی واقعا بالاست. 

من لیست کتابهایی که گوش می‌دم را توی یک صفحه گذاشتم که بالای وبلاگ لینکش هست:

https://azardokht.blog.ir/page/audiobooks

این لیست کتابهاییه که من گوش دادم و هر چند وقت یک بار به روزش می‌کنم. یک خلاصه مختصر از هر کدوم می‌نویسم اینقدری که خودم یادم بیاد موضوع چی بود و بعضی وقت‌ها نظرم هم هست. شاید به درد کسی غیر از خودم هم بخوره! 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۰۴ ، ۱۰:۳۰
آذر دخت

این روزها بیشترین درگیری فکری‌ام شده محیط کارم. در شرایطی که اصلا دوست ندارم اینطوری باشه. 
من همیشه توی ۱۸ سالی که دارم می‌رم سر کار تلاش کردم که کارم اولویت اول زندگیم نباشه. البته که سال‌های اول اینطوری نبود. اما بعد به مرور یاد گرفتم که تلاشم را بکنم. به خصوص بعد از اینکه بچه‌دار شدم، همیشه راحتی بچه‌ها و خانواده‌ام اولویتم بود و تلاش می‌کردم که حتی از لحاظ ذهنی هم کارم بخش بزرگی از دنیام را تصرف نکنه. اما الان شرایط به نحوی پیش رفته که دائم دارم در مورد کارم نشخوار ذهنی می‌کنم، دائم دارم توی ذهنم دعوا می‌کنم، حرص می‌خورم و عصبانیم. 
سه سال اخیر توی کارم خیلی بالا و پایین داشتم. دو سال پیش همچین موقعی اینقدر احساس رضایت شغلی داشتم و اینقدر فیدبک مثبت می‌گرفتم که جای همه‌ی نداشته‌هام را برام پر کرده بود. خداییش خیلی هم تلاش می‌کردم. همه‌ی ظرفیت و توانم را بی هیچ چشم‌داشتی می‌گذاشتم و اطمینان داشتم که جواب می‌گیرم. اما این رویه، توی ساختار بیمار اداری ایران، به اضافه‌ی یک رئیس بیمار،‌ عاقبت خوبی نداره. نتیجه این شد که ارتباطم با همکارها بسیار منفی شد، نه به خاطر اینکه من داشتم باهاشون دشمنی می‌کردم یا زیرآبشون را می‌زدم. به این دلیل که رئیسم از سیستم تفرقه بنداز و حکومت کن استفاده می‌کرد. به مرور شرایط جوری شد که من داشتم جور همه را به دوش می‌کشیدم، و در عین حال به ناسازگاری و عدم توانایی یا نخواستن تقسیم وظایف متهم می‌شدم و ارتباط مثبتم با همکارها را هم کاملا از دست داده بودم.
یه جایی تصمیم گرفتم دست بکشم و از اونجا رئیس بیمارم دقیقا مقابلم قرار گرفت و تازه متوجه شدم همکارها چه شرایطی را داشتند تحمل می‌کردند. من آدمی هستم که وقتی می‌بینم چیزی اذیتم می‌کنه، کناره‌گیری می‌کنم. الان هم می‌خوام همون کار را بکنم. تلاش‌هام را هم از روش‌های قانونی و قهری برای بهتر کردن شرایط انجام دادم و موفق نشدم. پس الان دلم می‌خواد که فقط دست از سرم بردارند. کارهایی که حیطه وظایف خودم هست را به بهترین و درست‌ترین روش انجام می‌دم، بدون تاخیر و کم‌کاری. اما کار اضافی و جدید نه. کاری که بهش اعتقادی ندارم، نه. کار جهادی!، نه. اما رئیسم دست برنمی‌داره. دائم و از عمد می‌خواد که لجم را دربیاره. روی مغزم راه می‌ره. اعصابم را به هم می‌ریزه. احترام خودش را نگه نمی‌داره. نمی‌دونم تا کی می‌تونم ایگنورش کنم. اما روزهای سختی را سر کار دارم می‌گذرونم. 
طبق معمول وقتی یکی از جنبه‌های زندگی به هم می‌ریزه، اون تعادلی که برقرار کردی هم به هم می‌ریزه و بقیه جنبه‌ها هم متزلزل می‌شن، نارضایتی از زندگی شخصی‌ام هم زده بالا و ضعف شخصیت و بچه‌ننه بودن همسرم هم داره خیلی روی مخم می‌ره و یه دوسه تا دعوای حسابی هم با اون کردم و دوباره اصلا اساس زندگی کردنم باهاش را بردم زیر سوال. البته که همچنان مزایای حضورش توی زندگی من و بچه‌ها از نبودش بیشتره و همچنان تحملش می‌کنم. اما هر روز و هر لحظه ارزش کمتری براش قائلم. 
این مدت داشتم کتاب صوتی "امیلی در نیومون" از "ال.ام. مونتگمری" را گوش می‌دادم. البته که بیشتر رمان نوجوانانه. اما ما چون بچگیم و نوجوونیمون با آنی شرلی و قصه‌های جزیره طی شد خیلی خیلی فضای کتابهاش برام آرامش بخشه. البته سریال امییل در نیومون هم یک مدتی پخش می‌شد که خوب من همون زمان نوجوانی هم احساس می‌کردم که خیلی دارند سانسورش می‌کنند و داستان اصلا نامفهوم بود. البته که سریال هم به کتاب چندان وفادار نبود و یک فضای وهم‌آلود و سرد عجیبی بهش حاکم بود که برای من جالب بود.
بعد داشتم پیش خودم فکر می‌کردم ک به عنوان یک دختر نوجوان، عمده‌ی بچگی من با همچین سریال‌ها و کتابهایی گذشت. آنی شرلی، بابا لنگ‌دراز و ... توی تماما این کتابها و سریال‌ها یک دختر تنها مستقل بود که روی پای خودش می‌ایستاد، کار می‌کرد، درس می‌خوند، فضای خودش را می‌ساخت و موفق و خوشبخت می‌شد. خوب من اینها را الگوی زندگیم قرار دادم. اما مسئله این بود که توی نسخه‌ای که برای ما پخش می‌شد، تمام قسمت‌های عاطفی، احساسی و انسانی داستان‌ها حذف می‌شد. اینکه این دخترها در کنار تمام تلاش‌ها برای ساختن زندگی و سر کار رفتن چطوری بعد عاطفی زندگی خودشون را هم پیش می‌بردند اصلا به ما نشون داده نمی‌شد. نتیجه اش این شد که من الان حس می‌‌کنم درسته خیلی خوب درس خوندم و سر کار هم خیلی تلاش کردم، اما زندگی نکردم. الان تنها حسرتی که دارم اینه که برگردم به دوره دانشگاه و اون دوره را دوباره زندگی کنم. هدفی که توی مغزم گذاشته شده بود این بود که خوب درس بخونم، سوادم را بالا ببرم، خیلی کتاب بخونم، خیلی فیلم ببینم و خیلی پرتلاش و کوشش باشم. اما حالا چی دستم را گرفته؟ هی هی....
خیلی خوشحالم که دختر ندارم چون بلد نبودم یک دختر نرمال و خوشحال و خوشبخت بودن را بهش یاد بدم و اون هم مثل خودم غمگین می‌شد. 
 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۰۴ ، ۰۸:۳۹
آذر دخت

اینقدر دیروز و امروز از دیدن آسمون آبی تعجب‌زده/ذوق‌زده بودم که خودم انگشت به دهن موندم.
یعنی قبلاها آسمون همیشه آبی بود؟ یادم نیست راستش. ولی الان که آبی بودنش یک جورهایی عجیبه و غیرمنتظره شده! چه به روزمون اومده!
سریال دیدن ادامه داره و خوب این سریال فرار از زندان به غیر از فصل یکش و تا حدودی فصل دو، بقیه‌اش چرنده. یعنی ده تا سور زده به فیلم هندی! نمی‌دونم چون خیلی از روش گذشته و قدیمیه اینقدر مسخره است یا کلا این طوری بوده. البته که بنده بیماری الزام به اتمام کارهای نیمه‌تمام دارم و نمی‌تونم کاری را نصفه بذارم و حالا هم مجبورم که هی نگاه کنم و هی به نویسنده فحش بدم.
البته که این آقای ونورت میلر هم ژذابه (که طبق معمول گی هم هست) و به عنوان جاذبه بصری می‌شه حسابش کرد. 
پسرچه جونم بزرگ شده و روحیات و اخلاق خودش را پیدا کرده. خیلی بامزه حرف می‌زنه و استدلال می‌کنه. اخلاقش خیلی با پسرک فرق می‌کنه. نه اینکه بگم همه چیزش خوبه. نه، خیلی سختی‌های خاص خودش را داره و کنار اومدن باهاش قلق داره و یه وقت‌هایی سخته، اما در عین حال خیلی مسائلی که در مورد پسرک معضله، در مورد اون اصلا وجود نداره و این کاملا به روحیه متفاوتشون برمی‌گرده. مثلا پسرک از اول مشکل دوستیابی داشت و همچنان داره و نمی‌تونه ارتباطاتش با دوستهاش را درست و حسابی تنظیم کنه و خیلی راحت مورد سوءاستفاده قرار می‌گیره. اما در مورد پسرچه، واقعا براش مهم نیست این موضوع و به راحتی هم دایره دوستان خودش را تشکیل می‌ده. 
رفتم یه برنامه ورزشی برای خودم درست کردم و تصمیم دارم سعی کنم بهش عمل کنم. از شنبه! :) چندمین تلاش و تصمیم‌گیری توی این مسیر هست؟ خودم نمی‌دونم. فقط می‌دونم که الان بیشتر از هر چیزی تو دنیا دلم می‌خواد که فیت باشم.
یه سری کتاب صوتی روی کست‌باکس پیدا کردم که آدم‌های معمولی کتابها را می‌خونند و به صورت پادکست منتشر می‌کنند. فعلا سرم به اونها گرمه. حوصله‌ی هیچ بحث اخلاقی هم در مورد حقوق مولف و این جور چیزها ندارم. :)
لیست کتابهای صوتی در دست تهیه است. همچنان...
 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۰۲ ، ۰۹:۰۹
آذر دخت

خوب خوب خوب.
جهت ثبت در تاریخ اومدم بنویسم که از پریروز ویروس گوارشی امسال را هم گرفتم و با وضعیت گلاب به روتون دست به گریبان بودم و امتیاز این مرحله را هم از دست ندادم! اول پسرچه و بعد پسرک و بعد خودم به ترتیب درگیر شدیم.
بابام هم این ویروسی که به چشم می‌زنه را خیلی خیلی شدید درگیرش شد و کار به سونوگرافی چشم و سی‌تی‌اسکن و اینها کشید اما خدا رو شکر بعد از 10-12 روزه خیلی بهتره اوضاعش.
دیروز و پریروز را مرخصی بودم و از شدت بدن‌درد و بی‌حوصلگی می‌خواستم امروز را هم مرخصی بگیرم و حاضر بودم غرغر رئیس گرامی و متلک‌های بعدی‌اش را هم به جون بخرم. البته که به طور کامل آنکال بودم و یه عالمه کار به صورت دورکاری انجام دادم اما خوب رئیس ما اگه ما حضور نداشته باشیم دچار اضطراب می‌شه و حس می‌کنه حقوقی که داریم می‌گیریم حرومه و اصولا مرخصی به نظر لطف اضافی در حق کارمنده, چه برسه به استعلاجی! تازه امروز مدرسه پسرک هم جلسه پیشرفت تحصیلی گذاشته بودند که ترجیح می‌دادم خودم برم و گفتم مرخصی می‌گیرم که به این کار هم برسم که از سر کار زنگ زدند که بعد از هرگز می‌خواهیم ازت تقدیر و تشکر کنیم (البته یه قسمت دیگه که باهاشون همکاری می‌کنم نه قسمت خودمون) دیگه من هم دیدم حیفه بعد این 15-16 سال یکی می‌خواد از ما تقدیر کنه از دستش بدیم. ماشالله رئیس خودمون اینقدر شجاعه و برش داره که تقدیر و تشکرش فقط به زبون و پشت در بسته‌است. مشخصا از همکار‌ها می‌ترسه که ابراز کنه که یک نفر داره بهتر کار می‌کنه. 
خلاصه که دندان طمع را گذاشتم سر جاش باشه گفتم بیام ببینم چه تقدیری می‌خوان بکنند ازمون. حالا بعدا براتون تعریف می‌کنم چه خبر بود. جلسه مدرسه پسرک را هم قراره همسرجان بره. البته که این جلسات بیشتر به درد اون می‌خوره که ببینه همه بچه‌ها درس نمی‌خونند و همه والدین با این موضوع دست به گریبانند و فقط مختص ما نیستش. 
دیگه اینکه گوش شیطون کر فعلا حال گلدون‌ها بد نیست. البته به جز اون یکی که پسرک برام خریده که داره برگ‌هاش می‌ریزه.
این روزها دارم به شدت و سرعت همچنان کتاب صوتی گوش می‌دهم. به خصوص که پادکست‌های مورد علاقه‌ام هم دیگه آپدیت نمی‌شند و محتوای صوتی رایگان درست و حسابی در دسترسم نیست. کتاب صوتی خوبه‌ها, اما جای کتاب کاغذی را نمی‌گیره. اولا چون که دائما داری در حین انجام یه کار دیگه گوشش می‌دی تمرکزت را بعضی جاها از دست می‌دی و بعضی نکته‌ها را از دست می‌دی پس برای کتاب‌های جدی, کتاب‌های پیچیده و پرشخصیت و پرنکته خیلی خوب نیست. البته بزرگترین کارکردی که کتاب صوتی برام داره اینه که جلوی سر رفتن حوصله‌ی من را می‌گیره (معضلی که از بچگی باهاش درگیر بودم که در هر حالت و زمان و مکانی حوصله‌ام سر می‌ره! و احتمالا ناشی از درجاتی از مشکل عدم تمرکز و توجه یا بیش‌فعالیه). اما خوب برای کتاب‌های فان, رمان‌های قطور و سنگین و کتابهایی که در حالت عادی حوصله‌ات نمی‌کشه بری بخونی بد نیست. البته اون تصویرسازی و استفاده از تخیل که توی کتاب خوندن به آدم دست می‌ده, و من عاشقشم, با کتاب صوتی واقعا فضای کمتری برای مانور داره. چون یک بخش از فضاسازی توسط راوی و اجرا ایجاد شده. اما خوب باز هم بهتر از هیچه. البته که این بین محتوای مزخرف و چرت و پرت هم خیلی به خورد خودت می‌دی که چاره‌ای نیست دیگه. یه ایراد دیگه‌اش هم اینه که اینقدر سریع و سرسری بعضی کتابها را گوش می‌دی و رد می‌شی که اصلا به یک ماه نکشیده محتوای کتاب یادت می‌ره و بعضا شده که من کتابی که قبلا گوش دادم را دوباره می‌خواستم گوش بدم و اصلا یادم نبوده این جریانش چی بود.
من یه نتیجه‌گیری کردم, دلیل علاقه من به کتاب خوندن, همون اضطراب ذهنی‌ام از سر رفتن حوصله‌ام هست. خوب زمان بچگی ما که ابزارهای تفریحی مثل گوشی و تبلت و انواع ویدئوگیم‌ها یا نبود یا خیلی محدود بود. در دسترس‌ترین ابزار, برای سرگرم شدن کتاب بود. ضمن اینکه من از کتاب به عنوان یه ابزار مقابله با اضطراب اجتماعی‌ام هم استفاده می‌کردم و می‌کنم. شما امتحان کنید وقتی یه کتاب دستتون باشه, کم پیش میاد دیگران بخوان باهاتون معاشرت کنند و خیلی مهربانانه سعی می‌کنند مزاحم مطالعه‌تون نشند. اینطوری بود که بنده همیشه یه کتاب تو کیفم بود که توی تاکسی, اتوبوس, سرویس دانشگاه, سرویس محل کار, بانک و حتی غذاخوری محل کار سرم را می‌کردم توش تا مجبور نباشم با کسی معاشرت کنم! 
برنامه‌ای که دارم اینه که لیست کتاب‌های صوتی که گوش می‌دم را اینجا بنویسم با یه خط مختصر توضیح نظرات خودم که هم بیماری لیست درست کردنم فروکش کنه, هم اطلاعات کتاب‌هایی که گوش دادم را داشته باشم برای مراجعات بعدی.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۰۲ ، ۰۹:۳۱
آذر دخت

بیشترین سطح تفریح شخصی این روزهام کتاب صوتیه. خیلی وقته که کتاب متنی نخوندم و دائم توی اپ‌های کتابخوان دنبال کتابهای صوتی جذابم.
آخرین کتابی که گوش دادم "دروغ‌های کوچک بزرگ" بود. شنیدم که سریالش هم ساخته شده. البته بنده آخرین آپدیت سریال دیدنم فصل ۹ بیگ‌بنگ تئوری بوده و از دنیای سریال خیلی دورم. 
در مورد "دروغ‌های..." داستان جذاب بود. تحلیل روانشناسی که روی آدم‌ها سوار شده بود هم خیلی خوب بود. اما متاسفانه فصل‌های آخرش مثل کلید اسرار شد و همه‌ی آدم بدها به سزای اعمالشون رسیدند و آدم‌ خوبها رستگار شدند. خوب زندگی به من ثابت کرده که در حقیقت هیچ وقت اوضاع اینجوری نیست. اما نکته‌ی قابل توجه برام فضایی بود که از مدرسه و روابط والدین و احساس والدین نسبت به مادران شاغل، مادران تک والد و کلا درامای زندگی هم‌کلاسی‌ها بود. ما امسال یک همچین فضایی را تقریبا تجربه کردیم. من توی دو سال اول مدرسه‌ی پسرک که همزمان با کرونا و دورکاری خودم و به تبعش داشتن وقت بیشتر بود، سعی کردم با همکلاسی‌های پسرک و مادرانشون ارتباط برقرار کنم. یک جمعی که حس می‌کردم فیس و افاده‌شون از همه کمتره و در ضمن حاضر بودند که توی ایام کرونا برای بچه‌ها برنامه ی فضای باز ترتیب بدهیم را انتخاب کردم و باهاشون همراه شدم. و خوب، در انتخاب خودم ریدم! :)
دوستی با اونها هم به پسرک ضربه زد و هم به خودم. یکی از مادرها به وضوح از اینکه من شاغل بودم عصبانی بود. در ظاهر چیزی نشون نمی‌داد اما من کاملا حس می‌کردم که با این موضوع مشکل داره. و بعد در همگی به صورت تیمی شروع کردند به دردسر درست کردن.
چیزی که من متوجه شدم این بود که پسر همون خانم، یک سری رفتارهای عجیب داره و بعد پسرک خنگ و ساده‌ی من هم به تبع رفتارهای عجیب اون توی دردسر می‌افته. اون خانم بسیار مذهبی و حزب‌اللهی بود. دخترش را سال آخر دبیرستان شوهر داد. از اونها بود که تشت گل برای آقایی می‌آورد به نظرم. من با هیچ کدوم این مسائل مشکلی نداشتم. اما وقت‌هایی که هم را می‌دیدیم با اصرار می‌خواست ثابت کنه که شاغل بودن مادر اشتباهه. خودش قبلا شاغل بوده و حالا دیگه سر کار نمی‌رفت و چند بار گفت که ذات ما زن‌ها لطیفه و برای کار کردن نیست و از این حرفها. من هیچ تعصب خاصی روی کار کردنم ندارم. همیشه هم گفتم اگر وضعیت مالی مون به صورتی بود که سطح زندگی اون جوری که دوست دارم تامین می‌شد و از اون مهمتر همسرم آدمی بود که مطمئن بودم با تامین هزینه‌های مدنظرم مشکلی نداره کار نمی‌کردم. اما خوب، الان انتخابم اینه و خصوصا توی اون ایام فشار مضاعفی را واقعا تحمل می‌کردم که تعادل بین کار و درس و زندگی را برقرار کنم. این درحالی بود که علیرغم خانه‌دار بودن ایشون، پسر خودش جزو ضعیف‌ترین بچه‌های کلاس از نظر درسی بود و مشخص بود که این ضعف هم در اثر عدم رسیدگی به تکالیفش توی خونه و بی‌توجهی والدین هست. 
من از یک جایی به بعد احساس کردم که ادامه این ارتباط نه به نفع منه و نه اونها علاقه چندانی دارند که من توی جمعشون باشم. ضمن اینکه دوباره تمام‌وقت برگشتیم سر کار و فرصتم خیلی کمتر شد. در نتیجه ارتباطم را محدود کردم. تنها نکته‌ای که بود این بود که رفت و آمد پسرک را با یکی از اعضای این گروه هماهنگ کرده بودیم. صبح‌ها ما می‌رسوندیمشون، ظهرها اونها برمی‌گردوندند.
همین موضوع مشکل‌ساز شد. همون خانم فوق‌الذکر علیرغم اینکه مسیرش اصلا با ما هماهنگ نبود، خودش را وارد این فرآیند رفت و آمد کرد و در یکی از روزهایی که بدون اینکه من اطلاع داشته باشم ایشون داشت بچه‌ها را می‌رسوند، پسرک توی ماشین گفته بود "اسکول" :)) 
این کلمه شد یک بحران بزرگ. پسرک متهم شد به اینکه فحش می‌ده و دوستهاش بایکوتش کردند و باهاش حرف نمی‌زدند و علیهش تیم‌سازی کرده بودند. سعی کردم موضوع را حل کنم و زنگ زدم به اون مادری که با ما رفت و آمد را تقسیم کرده بود و عذرخواهی کردم (خاک تو سرم واقعا!)
ولی موضوع ادامه پیدا کردم. پسر اون کسی که رفت و آمد را با هم تقسیم کرده بودیم شروع کرد به قلدری برای پسرک. خوراکی‌هاش را می‌گرفت و می‌گفت اگه بهم ندی باهات قهر می‌کنم. پولش را می‌گرفت. پسرک هم یک سری خصوصیات مهرطلبی داره متاسفانه و برای اینکه دوست صمیمی داشته باشه حاضره هر کاری بکنه. در ادامه پسر اون خانم فوق‌الذکر یک حرکت ناشایست نشون بچه‌ها داده بود و گفته بود که اگر این کار را بکنید پلیس دستگیرتون می‌کنه. پسرک اسکول من هم هیجان‌زده رفته بود به همه گفته بود که آره یک حرکتی هست که اگر بکنید پلیس دستگیرتون می‌کنه (انگشت اغتشاش را به هم نشون داده بودند). پسرک توی مدرسه بابت این موضوع تذکر گرفته بود.
تا اینکه یک روز مدیر مدرسه زنگ زده بود به همسرجان و گفته بود باید فوری شما را ببینیم و پسرتون یک سری الفاظ بسیار ناشایست به کار برده، چندین مادر تماس گرفتند و گفتند یا بچه‌ی ما را جابه‌جا کنید یا پسرک را و ما حاضر نیستیم حتی یک روز دیگه با پسرک توی یک کلاس باشه بچه‌مون. همسرجان نزدیک بود سکته کنه. زنگ زده بود به من و تقریبا گریه می‌کرد.
من با مدیر مدرسه تماس گرفتم. گفت که یک مادر تماس گرفته و یک تیم از مادرها هم حضوری اومدند و اعتراض کردند. سرحساب که شدم تیمی که حضوری رفته بودند همگی گروه دوستان گرامی بودند! مدیر گفت اینها گفتند که این بچه پدر و مادرش شاغلند. معلوم نیست روزها کجا می‌ره. پیش پدربزرگ مادربزرگشه که خوب اونها معلوم نیست چه حرف‌هایی بهش یاد می‌دن. یعنی از اطلاعاتی که در اثر دوستی مشترک با هم داشتی کمال سوءاستفاده را کرده بودند. ازم پرسید پای ماهواره می‌شینه؟ گفت موبایل خیلی دستشه؟ روزها کجا می‌ره. من بهش گفتم که دیسیپلینی که پدر و مادر من دارند توی زندگی و طرز صحبت کردنشون بسیار بسیار تمیزتر و مقرراتی تر از خود ماست. خود من این صحبت‌هایی که شما می‌گی را توی دانشگاه شنیدم و اصلا مواجهه‌ای با این مسائل نداشتم. پسرک اگر از گوشی و تلویزیون استفاده کنه کاملا با نظارته. گوشی اختصاصی نداره. از گوشی من و پدرش استفاده می‌کنه و من روزانه محتوای سرچ‌ها و چیزهایی که استفاده کرده را چک می‌کنم.
زنگ زدم به سردسته گروه که بسیار ادعای صمیمیت با من می‌کرد. ایشون یک مادر بسیار مستبد و استرسی بود که بچه‌اش ازش می‌ترسید واقعا. متوجه شدم که بچه‌ی ایشون ادعا کرده که پسرک یک فحش جنسی بهش یاد داده. چیزی که هزار سال ممکن نیست پسرک گفته باشه. من علیرغم اینکه مطمئن بودم همچین حرفی در دایره واژگان پسرک وجود نداره، تمام تلاشم را کردم که اگر بلده از زیرزبونش بکشم بیرون. اما واقعا و تحت هیچ عنوانی بلد نبود این حرف را. ایشون گفت من تمام زندگی‌ام را صرف این بچه کردم می‌برم میارمش که در معرض این مسائل نباشه و حالا دارم از غصه می‌میرم که بچه‌ام این حرف را یاد گرفته. بهش گفتم من صددرصد مطمئنم که پسرم همچین حرفی نزده اما محض احتیاط شما به بچه‌ات بگو دیگه با بچه‌ی من حرف نزنه، خودتون هم تمومش کنید این ماجرا را. باهاش تند شدم. گفتم کشش ندید این موضوع را.
سال قبل عین همین رفتار را با یک بچه که پدر نداشت و یک سری سوءرفتار داشت اجرا کردند. نتیجه این شد که بچه را اول کلاسش را جابه‌جا کردند و بعد هم اصلا از مدرسه اخراجش کردند. من از حرف‌های پسرک متوجه شدم که بچه‌های اینها تیم شده بودند و اون بچه را اذیت می‌کردند تا صداش دربیاد و یک کار ناهنجار بکنه و بعد شکایتش را به دفتر می‌کردند.
روز بعدش من و همسرجان رفتیم مدرسه. مفصل با مدیر صحبت کردم و بهش اطمینان دادم که پسرک بچه‌ رهایی نیست. کاملا خودمون روش نظارت داریم و شاغل بودن من منجر به بی‌ادبی اون نشده. بهش گفتم نگذارید تابلوی سال قبل دوباره تکرار بشه. شما در قبال روح و روان این بچه‌ها مسئولید.
با معلمش هم صحبت کردم و گفتم که حس می‌کنم اینها دارند برای بچه قلدری می‌کنند و چند تا نمونه‌اش را هم بهش گفتم. قول داد حواسش باشه به پسرک.
رفت و آمد مشترک پسرک با اون بچه را لغو کردم. کلی سختی کشیدیم تا براش سرویس پیدا شد. تا مدت‌ها همسرجان مجبور بود از کارش بزنه برای رفت و آمد پسرک. از گروه دوستی هم که باهاشون داشتم لفت دادم. ارتباطم را کامل قطع کردم.
آزار و اذیت‌ها و حرف و نقل‌ها قطع شد و در ادامه سال پسرک با آرامش نسبی درس خوند. مشخصا همه چیز از این جمع مادرهایی که دنبال بچه‌هاشون می‌اومدند و توی حیاط مدرسه تجمع می‌کردند سرچشمه گرفته بود. 
تجربه بسیار بدی بود. هم برای خودم و هم برای پسرک. تصمیم گرفتم دیگه هیچ وقت وارد روابط صمیمانه با والدین همکلاسی‌ها نشم. خوشحالم که زود وارد عمل شدم و پسرک را تنها نگذاشتم. اگر والدین خودم بودند اهمیتی نمی‌دادند و موضوع طولانی می‌شد. 
روابط بین انسانی خیلی پیچیده و خطرناکه. آدم باید خیلی مراقب باشه. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۰۲ ، ۰۸:۱۲
آذر دخت

دایی خدا بیامرزم که آذر پارسال مرحوم شد، یه جمله‌ی معروف داشت می‌گفت هر کی تو پاییز نمیره، تا سال بعد نمی‌میره.
پدر شوهر بعد از حدود یک سال توی جا افتادن به رحمت خدا رفت. خدا رحمتش کنه. خیلی این یک سال آخر سختی کشید. من که هر بار می‌دیدمش دلم براش کباب می‌شد.
نگران این بودم که بچه‌ها برای فقدانش ناراحتی کنند اما خیلی راحت و سریع هر دوشون نبودنش را پذیرفتند. البته که خیلی با بچه‌ها ارتباط نزدیکی نداشت و این سه چهار سال اخیر به واسطه‌ی آلزایمر کاملا به حاشیه رفته بود حضورش اما خوب باز هم بچه‌ها حداقل هفته‌ای دو سه بار خونه‌شون می‌رفتند و میدیدنشون. اما خدا رو شکر بچه‌ها اصلا بی‌تابی نکردند. 
شرایط پدر شوهر را که می‌دیدم خیلی فکرهای فلسفی می‌کردم. چیستی و چرایی زندگی‌مون. اینکه چقدر این مدت کوتاه را می‌دویم و از اون لحظه‌ای که توش هستیم لذت نمی‌بریم. این که چقدر هفتاد هشتاد سال کوتاهه. یا در واقع ما چقدر ساده‌ایم که فکر می‌کنیم قراره عمر نوح کنیم و از همین عمر کوتاه هیچ لذتی نمی‌بریم. 
نتیچه‌گیری نهایی اینه برام که اگر بخوایم دنبال عدالت باشیم، توی نفس زندگی بشر اصلا عدالتی نیست. به یک نوزاد که نگاه می‌کنی که چه حرص و ولعی برای زنده بودن، زندگی کردن، خوردن و یاد گرفتن و کشف کردن و تجربه کردن داره و بعد پیش خودت فکر می‌کنی این همه حرص و تلاش و امید قراره صرف یه زندگی کوتاه بشه. جایی می‌خوندم که دلیل اینکه آدمی اینقدر به تولید مثل و بچه دار شدن متمایله، اینه که امیدواره بچه‌هاش مانع از زوالش بشن. یعنی بچه‌ها ادامه‌ی زندگی اون باشند و به جای اون زندگی کنند. مدتیه به مباحث زیست‌شناسی خیلی علاقه‌مند شدم. یعنی در نظر گرفتن نقش فیزیولوژی و طبیعت در رفتارهای بشر. به این نتیجه رسیدم که خیلی از رفتارهای ما علیرغم اینکه فکر می‌کنیم آگاهانه و از روی تمدن هست، عملا دست اون طبیعت حیوانی ما هست. 
هر چی سنم می‌ره بالاتر، به فلسفه هم بیشتر علاقه‌مند می‌شم. اخیرا یک دو تا کتاب هم در حیطه ی روانشناسی اگزیستانسیالیسم خوندم و حس می‌کنم اگر مطالعه‌ی عمیقی در این حیطه بکنم، جواب خیلی از سوالهام را که قبلا در قالب دین و مذهب دنبال جوابشون می‌گشتم پیدا می‌کنم. 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۰۰ ، ۱۲:۱۵
آذر دخت

مدرسه‌ی پسرک یه نظرسنجی گذاشته که با توجه به احتمال بازگشایی مدارس از اول آذرماه، آیا بچه را می‌فرستید مدرسه یا نه. دوباره بحث و دعوای مامان‌ها شروع شده که ما که نمی‌فرستیم بچه رو و اونهایی که می‌فرستند چه بی‌فکرند و اگه یه سال هم عقب بیفتند اشکالی نداره و ....
من فکر می‌کنم افراط و تفریط ما رو همه جا بیچاره کرده. اول که کرونا اومده بود چقدر باید به همه التماس می‌کردند که مراعات کنید، حالا که باید با واکسیناسیون گسترده به زندگی نرمال برگردیم دوباره باید التماس کنیم به همه که بابا تو رو خدا بهداشتی تر از WHO نباشید کوتاه بیایید. دوباره هی باید مردم را هل داد که معمولی زندگی کنند. البته در مورد هم‌کلاسی‌های پسرک اکثریت‌ اونهایی که خیلی مخالفت می‌کنند با باز شدن مدرسه اونهایی هستند که به خاطر مسائل جانبی ترجیح می‌دهند بچه نره مدرسه. یا بچه یه مشکلی داره مثل اضطراب و لکنت و ضعف تحصیلی یا اینکه خیلی بچه ضعیف و ریزه میزه است و تا یه باد بهش بخوره مریض می‌شه یا اینکه اصلا خودشون حالش را ندارند صبح بچه را راهی مدرسه کنند. 
الان برای من خیلی فرقی نمی‌کنه. به غیر از اینکه پسرک به طرز شدیدی دلش می‌خواد بره مدرسه، من برام راحت‌تره که همین شرایط فعلی ادامه پیدا کنه. چون اگر قرار باشه سرویس نباشه و بخوان دو ساعت در روز برند مدرسه و بیان و... مدیریت رفت و آمد بچه‌ها خیلی سخت می‌شه و ترجیح من اینه که همین طور آنلاین پیش بره. راستش من از کرونا خیلی نمی‌ترسم. به نظرم باید به داده‌های جامعه‌ی نرمال اعتماد کرد و اینکه مثلا یک بچه نوع شدید را گرفته دلیل نمی‌شه که تعمیم بدیم مسئله را. راستش اصلا خوش‌بین نیستم که امسال مدرسه‌های ابتدایی باز بشه. و اینجوری یه بام و دو هوا کردن بچه‌ها بیشتر آسیب‌زا هست به نظرم. 

طی یک سال اخیر یک عالمه کتاب برای پسرک و پسرچه خریدم که هیچ کدوم را نخوندیم. پسرک که خودش حاضر نیست بخونه اما یه تعداد محدودی را دوست داره من براش بخونم. پسرچه هم اصلا نمی‌دونم چرا کتاب دوست نداره. خیلی غصه‌ام می‌گیره. من خودم عاشق کتاب خوندنم و حتی خوندن کتاب‌های بچه‌ها هم برام لذت‌بخشه. خیلی خیلی دلم می‌خواد پسرچه هم با کتاب میونه‌اش خوب بشه. به خودم قول دادم که دیگه براشون کتاب نخرم. همه‌اش هم دارم با خودم مبارزه می‌کنم که کتاب‌های جالب و جدیدی که می‌بینم را نخرم براشون. وقتی نمی‌خونند. 

فعلا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۰۰ ، ۱۰:۱۱
آذر دخت

وقتهایی که بعد از مدتی می‌رم سراغ وبلاگ‌هایی که دنبال می‌کنم و در حال و هوای نویسنده‌هاشون قرار می‌گیرم, دلم هوای نوشتن می‌کنه.
حس خیلی جالبیه. روزنگارهای ترانه از واشنگتن, پرژین از کردستان, فروغ و آشتی از تهران و... طوری من را باخودش همراه می‌کنه که برای یه مدتی انگار توی اون حال و هوا دارم زندگی می‌کنم. خصوصا الان که حال و هوا جاهای مختلف دنیا خیلی با هم دیگه فرق می‌کنه. آدم‌هایی که الان هنوز هم وبلاگ می‌نویسند و راهی اینستاگرام نشدند را خیلی دوست دارم. آدمهایی که نوشتنشون فقط برای نفس نوشتنه نه دیده شدن. 
زندگی من هم در جریانه. همچنان فلوکسیتین می‌خورم برای سرپا موندن. روی مودم تاثیر خوبی گذاشته, حوصله‌ام بیشتر شده و کمتر از کوره در می‌رم. یه هاله‌ی بی‌حسی هم دورم کشیده که علیرغم تمام مصیبت‌های جاری در این روزها, احساس بی‌حسی می‌کنم. اما آستانه‌ی اصطرابم رفته بالا. یعنی کوچکترین مسئله‌ای می‌تونه شدیدا مصطربم کنه و شب‌ها بی‌خواب بشم و تپش قلب بگیرم. 
البته الان مسائلی که باهاش دست به گریبان هستیم خیلی هم کوچیک نیست‌ها. از اوضاع افتضاح کرونا که این همه آدم را گرفتار خودش کرده و هیچ چشم‌انداز مثبتی هم به اتمامش نیست بگیر, تا اوضاع اقتصادی فلج که آدم را وادار می‌کنه فقط به گذروندن زندگی روزمره دلخوش باشه و هیچ چشم‌اندازی برای خودش متصور نباشه, تا اوضاع سیاسی کشور و جهان که هیچ بوی بهبودی ازش به مشام نمی‌رسه و آدم حس می‌کنه هر روز داریم 10 سال به عقب برمی‌گردیم بگیر تا مسائل سر کار. 
رئیسمون که خداییش توی این دوران کرونا خیلی با ما کنار اومد و همراه بود, استعفا داده و به زودی عوض می‌شه. ضمن اینکه مدیریت کلان محل کار هم حتما با تعویض دولت تغییر می‌کنه که نمی‌دونیم چطوری می‌شه. همکار ارشدمون که بیشترین سابقه را داره اینجا و روی خیلی از موارد مسلطه هم قهر کرده و می‌گه که می‌خواد استعفا بده. بعد از اون من بیشترین سابقه را دارم اینجا و اگر اون بره من سیبل همه‌ی کارها می‌شم که اصلا آمادگی روحی و روانی‌اش را ندارم. به خصوص که مدارس هم باز نخواهند شد و باز هم آنلاین خواهند بود و من نمی‌دونم با پسرک و پسرچه باید چکار کنم. البته تجربه‌ی پارسال را دارم که چقدر استرس پیش از موعد کشیدم و بعد به موقع که شد, کل سال تحصیلی را کج‌دار و مریز طی کردیم. اما خوب رفتن رئیس اصلا خوب نیست. نمی‌دونم. شاید هم بهتر شد.
این روزها بیشتر وقتم با پسرک و پسرچه طی می‌شه. دوتاشون به هم و به من خیلی وابسته شدند. تمام زحماتی که برای مستقل کردن اینها کشیدیم توی دوران کرونا به باد رفت. پسرک همچنان سطح بیش از اندازه بالایی از استرس داره که نتونستیم بهش فائق بیاییم. می‌دونم که نیاز به درمان دارویی داره اما همسرجان مخالفه و خود نفس مخالفت اون هم کار رو سخت تر می‌کنه. نگران آینده‌اش هستم و دائم فکرهای ناراحت کننده‌ای در مورد سرنوشتش به ذهنم می‌رسه. تمام تلاشم را می‌کنم که از هر راهی هست کمکش کنم. اما حقیقتش اینه که خودم هم حالم خوب نیست و بعضی وقت‌ها از دستم در می‌ره. اگر کرونای لعنتی نبود, یه کلاس ورزشی (که البته اصلا علاقه‌ای بهش نداره و باید به زور فرستادش) می‌تونست کمک‌کننده باشه که خوب نمی‌شه. هفته‌ای یک بار کلاس موسیقی و دوبار کلاس زبان داریم که اون هم با سختی دنبال می‌شه همچنان من باید هلش بدم. 
پسرچه هم که دوران اوج لجبازی را داره طی می‌کنه, از غذا خوردن و جیش کردن بگیر تا خوابیدن و بازی کردن. برای همه کاری باید باهاش چونه زد و صبر و حوصله به خرج داد. 
خودم تمرکزم را گذاشتم روی رژیم و ورزش. نتیجه نسبتا بد نبوده. از فروردین تا الان رژیمم و خوب یه کمی خسته شدم و ازش تخطی می‌کنم. اما سعی می‌کنم رعایت کنم. در عوض سعی می‌کنم پیاده‌روی و ورزش را منظم داشته باشم. برای اولین بار توی عمرم تغییرات بدنم در اثر ورزش را حس می‌کنم. پاهام ماهیچه‌ای شده و خیلی باهاش حال مِی‌کنم. 
از طرف محل کار برای واکسن معرفی شدیم و در آستانه‌ی لغو دورکاری و بازگشت ساعت کاری به روال معمول هستیم که خوب خبر خوبی برای من نیست اصلا. دارم سعی می‌کنم توی ذهنم برای حفظ تحرک و رژیم و همچنین بازگشت به دوران آموزش آنلاین آماده می‌شم. فعلا زمان ورزش‌های مقاومتی را آوردم پایین. دوره‌ی آنلاینی که گرفته بودم خیلی موثر بود اما اجراش برام خیلی طول می‌کشید چون حرکت‌ها را بدون تفکیک پیشرفته و مبتدی به صورت فیلم توی واتزاپ می‌فرستاد و باید یه دور قبلش می‌دیدم و نوشته‌ها و صوت‌ها رو گوش می‌دادم و بعد دوباره در حین اجرا هم هی چک می‌کردم که نتیجه‌اش می‌شد یک ساعت و نیم ورزش که خوب خیلی وقت‌گیر بود. حالا یه سری ورزش هیت از قبل داشتم که نیم ساعت طول می‌کشه. یه هفته‌ای هست اونها رو شروع کردم ببینم موثر هست یا نه. اوایل خیلی بدن‌درد داشتم و یک ماهی هم کمرم خشک شده بود و دولا دولا راه می‌رفتم. اما از رو نرفتم و الان خیلی بهترم. امیدوارم در طوفان‌های پاییز آینده هم بتونم ادامه بدم. واقعا لاغری برام درجه دوم اهمیته الان . ورزش باعث می‌شه اضطرابم کم بشه و حالم بهتر بشه. بعد از مدت‌ها از دیدن تصادفی خودم توی شیشه یا آینه بدم نمی‌یاد و تازه قربون صدقه خودم هم می‌رم. لذت گوش دادن به کتاب صوتی و پادکست در طول پیاده‌روی‌های بسیاااااار طولانی هم خیلی برام عمیقه. مدتی بود مطالعه که یکی از بزرگترین لذت‌هام بود به صورت کتابی و فیزیکی محدود شده بود. حالا با کتاب‌های صوتی یه در جدید به روم باز شده و خیلی خوبه. کتاب فیزیکی هم دارم با رنج و مشقت در جستجوی زمان از دست رفته را می‌خونم. چون محبورم. می‌فهمید؟ مجبوووور.
یه کمی احساس عذاب وجدان دارم از این وقتی که به خودم اختصاص می‌دم. دلم می‌خواد این وقتم هم با بچه‌ها یه طوری شیر می‌شد. به خصوص که پسرک هم از پارسال شروع کرده به چاق شدن و یه کمی هم نگران بلوغ زودرس درش هستم. یکی دو بار با خودم بردمش پیاده‌روی (هم پیاده و هم با دوچرخه) اما حضور اون باعث شد نتونم روی سرعت خودم تمرکز کنم و عملا پیاده‌روی من بی‌فایده بود خودش هم خسته می‌شد. پسرچه هم خوب باید با کالسکه بیاد و خیلی نق می‌زنه بین راه هی آب می‌خواد و خوراکی و...
شاید هم نباید عذاب وجدان بگیرم از اینکه روزی دو ساعت وقت برای خودم بذارم.
اما خوب از آون مادر ایده‌آل که توی ذهن خودم دارم خیلی دور شدم. خیلی وقته نه یه بازی درست و حسابی با بچه‌ها کردم, نه یک کتاب درست و حسابی براشون خوندم. نمی‌دونم شاید هم حق دارم.
 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۰۰ ، ۱۰:۳۸
آذر دخت