آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

بایگانی

این روزها دلتون نخواد اوضاع و احوالی دارم که نگو و نپرس! همکار اصلی ام که با هم در یک زمینه کار می کنیم رفته یه مسافرت سه هفته ای. در نتیجه من دارم جای دو نفر کار می کنم با بار کاری بسیار سنگین. کلا حجم کاری این روزهامون چندین برابر مواقع دیگه است. یکی دیگه از همکارها داره کلا از اینجا می ره و آقای دکتر تصمیم گرفتند که کارهاش رو به من تحویل بده پس دارم هم آموزش می بینم و هم کارهای ایشون را انجام می دم. تا اینجا شد جای سه نفر. حالا جای شکرش باقیه که کار این یکی همکار سبکه به نسبت. بعد منشی مون هم هی نمی یاد و من باید برم توی دفتر منشی هم بشم که می شه چهار نفر. تازه برای تکمیل کار، آبدارچی هم بعضی وقت ها نمی یاد یا سر به زنگاه غیبش می زنه و باید بعضا برای دکتر چایی هم ببرم که دیگه نور علی نور!
راستش کار رویایی من قرار نبود اینقدر حجمش سنگین باشه. دو هفته پیش یک روز هم مجبور شدم مأموریت برم تهران که خیلی خسته کننده بود. یه وقت هایی احساس عجز می کنم از حجم بالای کار! بابام می گه خودت دستی دستی خودت رو انداختی تو هچل! من کار اینجا رو دوست دارم. تنوعش و جنسش رو دوست دارم اما دلم می خواست یه کمی کمتر بود که آدم وقت سرخاروندن هم داشت!
بعدش یه کمی هم از اینکه باید کارهای بیربط انجام بدم (همین که جای منشی بشینم بعضی وقت ها و ...) دلخور می شم.
من همیشه ایده ام این بوده که کارم نباید به حریم زندگی ام تجاوز کنه. بلکه هم که بعضی وقت ها باید باری از زندگی رو هم به دوش بکشه. اما این دو هفته اخیر کارم بدجوری وارد حریم زندگی ام شده. شب ها همش دارم خواب کارم رو می بینم و خسته ام. اما خوبیش اینه که این روزها که هوای روابط با همسرجان ابریه سرم به کار گرمه و خیلی اذیت نمی شم. نمی دونم. شاید هم دلیل اینکه اینقدر طولانی شده اینه که حالش و وقتش رو ندارم که بهش فکر کنم و باز طبق معمول کوتاه بیام و منت کشی کنم. شاید دارم اشتباه می کنم. اما دیگه از اینکه همش من نیم من شدم خسته ام. آدم ها باید جایگاه و نقششون رو توی زندگی بفهمند و بپذیرند و همین طور مسئولیت رفتارها و کارهاشون رو. همسرم خیلی بچه گانه رفتار می کنه. مثل یک پسربچه کوچیک قهر و لجبازی می کنه. همش طلبکاره و هیچ چیزی هیچ کاری یا فداکاری طلبش رو صاف نمی کنه. نمی دونم بابت چی من و خانواده ام اینقدر بهش بدهکار شدیم!
خلاصه که درگیری های این چند وقت (هم کاری و هم فکری) مانع از سر زدنم به اینجا می شد. کار به جایی رسیده بود که امروز بابت 20 دقیقه آخر وقتی که برای ترجمه نامه یکی از همکارها صرف کردم حسابی احساس عذاب وجدان داشتم که وقتم تلف شد!
پی نوشت: پسرک هم که همچنان در حال استاد کردن همه ویروسهای شایع این روزهاست. خدا حفظش کنه برام. اگه اون نبود که دیگه نور قلبم خاموش بود. با اینکه با اون همه حرصی که بهم می ده و غصه هایی که بابت رفتارهای همسرجان باهاش می خورم خودش جیگرم رو سوراخ سوراخ می کنه!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۴ ، ۱۷:۳۷
آذر دخت

آخرین روزهای تابستان به بیماری خودم و پسرک گذشت. اولش خودم مریض شدم. بدن درد، تب و لرز و دل‌پیچه و مشکلات گوارشی. بیست و چهار ساعت به صورت مداوم لرز می‌کردم و در عین حال خیس عرق بودم. تمام نگرانی‌ام مبتلا نشدن پسرک بود. به این ترتیب شنبه 28 شهریور را توی خانه گذراندم. شنبه شب ساعت ده شب در آرامش خوابیده بودیم (البته اگر دل‌پیچه‌های گاه و بیگاه را فاکتور بگیریم) و با خوش خیالی فکر می‌کردم پسرک چیزیش نشد با صدای تنفس عجیب و غریب پسرک بیدار شدم. پسرکی که ساعتی 10 و نیم صحیح و سالم خوابیده بود ساعت 2 و نیم با تنفس خس‌خسی عجیب و غریب بیدار شده بود و داشت با زحمت فراوان شیر می‌خورد! ساعت 6 صبح هم تب کرد! اون روز باید حتما می‌رفتم سر کار چون شنبه نرفته بودم. همسرجان موند پیش پسرک. با همسرجان تماس داشتم و همش می‌گفت خوبه فقط یه کمی نفسش خس خس می‌کنه. اما عصر که رفتم خونه با شرایط خیلی بدی روبرو شدم! نفس پسرک خیییلی صدا می‌کرد و مثل بیماران آسمی تنگی نفس داشت. تب داشت و به زحمت نفس می‌کشید. بردیمش دکتر و گفت کروپ (خروسک) شدیدی گرفته. احتمال داره امشب به بیمارستان نیاز پیدا کنه. یک آمپول دگزامتازون بزنید، بخور سرد بزارید و 10 تا آمپول آدرنالین توش بریزید و مراقبت کنید که بخور دقیقا توی صورتش باشه. اون شب و شب‌های بعدش به مدت چهار شب خیلی سخت گذشت. پسرک خیییلی سخت نفس می‌کشید. از بخور متنفر بود و می‌خواست بره یه جایی بخوابه که بخور نباشه. برای بار دوم آمپول زد و حسابی با مامان قهر کرد که آمپول رو بهش زده بود! یکشنبه رو همسرجان موند پیشش. دوشنبه رو مامان و سه‌شنبه و چهارشنبه رو خودم. موردی که هست توی محل کار جدید با مرخصی گرفتن مخالفتی نمی‌کنند اما در حین اینکه مرخصی هستی به نظر می‌رسه که کارهات خیلی عقبه و تا دو هفته حسابی پدرت در می‌یاد چون یک دنیا کار روی سرت خراب می‌شه. نمی‌دونم چه حکمتی هم هست که مثلا دو ماهه منتظری یک کاری انجام بشه و دائم پیگیری می‌کنی و اون کار انجام نمی‌شه. بعدش همون روزی که نیستی اون کار به سرانجام می‌رسه و حلاوت انجام شدنش نصیب یه نفر دیگه می‌شه! دو سه مورد از کارهای نیمه‌کاره هم توی همون دو سه روزی که نبودم انجام شده بود!
در این بین خودم هم دومرتبه سرما خوردم و این بار گلودرد بسیار شدید و گریپ. شاید سال‌ها بود چنین سرماخوردگی‌های عجیبی نداشتم. پسرک تا پنج‌شنبه که عید قربان بود همچنان خس‌خس می‌کرد و تازه روز عید سرفه‌ها شروع شده بود. روز عید قرار بود بریم خونه مامان بابای همسرجان تا هم قربونی بکنند و شب هم اونجا بمونیم. اما اولا که تازه خونه‌شون رو رنگ زده بودند و هم سرفه‌های پسرجان بدتر شد و هم گلودرد خودم. ثانیا اینکه من متنفرم از اینکه وقتی بچه‌ام مریضه توی یک جمعی باشم. چون میزان دخالت‌ها و تز دادن‌ها و نچ‌نچ کردن‌ها از حالت عادی هزار برابر بیشتر می‌شه. دائم یکی برای بچه آدم تجویزهای گوناگون می‌کنه و بعد نفر بعدی می‌گه چرا این رو بهش دادی این سم بود براش! خلاصه که همون چهار پنج ساعتی که اونجا بودیم حسابی اعصابم خط‌خطی شد. در کنار صبح که همسرجان اصلا درک نمی‌کرد که بعد از یک هفته که پسرک نه خودش خوابیده و نه گذاشته من بخوابم حالا یه ذره خواب صبحگاهی برامون لازمه. خلاصه صابون اخم و تخم‌های بعدی مادر همسرجان رو به بدن مالیدم و با حالتی شبیه دعوا به همسرجان گفتم که ما شب نمی‌تونیم بمونیم. آخه مشکل اینجا بود که توی حالت‌ها عادی که پسرک سالم بود و مشکلی نداشت و تازه من خودم براش غذا برده بودم مامان همسرجان هم براش غذای مخصوص می‌پخت. اینبار که خود غذا آبگوشت بود و از راه تماس‌های روزی چندبار با پسرش هم خبر داشت که بچه من یک هفته سرفه و گلودرد داره یه آبگوشتی پخته بود پر از ادویه و حتی نکرده بودند یه سیب‌زمینی پای آبگوشت بندازن واسه پسرک من. خلاصه که بچه دو قاشق از غذا به زور خورد و بعدش سرفه‌هاش تحریک شد و دیگه وای و ووی همه دراومد. بعد مامان همسرجان می‌گه وای این چی خورده اینجوری سرفه می‌کنه. من گفتم سرما خورده! می‌گه نه یه چیزی خورده که به سینه‌اش ریخته! چی بهش دادی؟! ای داد بیداد! برادر دکتر همسرجان هم اصرار که این گلوش چرک داره و باید آنتی‌بیوتیک بخوره. در حالی که من مطمئن بودم که این اصلا عفونتی نداره و سرفه اصلا عمقی نیست. خلاصه که این اعصاب‌خوردی رو هم داشتیم.
خلاصه شب برگشتیم خونه و تا فرداش با یه عالمه خوابیدن و استراحت پسرک یه کمی بهتر شده بود. یک هفته آتش‌بس داشتیم البته همچنان شب بد خوابیدنش ادامه داشت و توی شب چندبار بیدار می‌شد و می‌گفت بریم توی تخت بخوابیم بعد دوباره می‌گفت برگردیم بیرون بخوابیم و اینها. در طول این هفته هم من هفته وحشتناکی سر کار داشتم. از نظر حجم کاری و از نظر حساس شدن رئیس و گیردادن متناوب.
تا پنج‌شنبه 8 مهر. یعنی یک هفته سلامتی داشتیم. من مامان اینها را دعوت کردم پایین به صرف پیراشکی مرغ و قارچ که بابا مدت‌ها بود هوس کرده بود. پسرک از صبح اشتهاش تعطیل شده بود و این زنگ خطر بدی بود. از عصر هم یهو تب کرد. در طول شب تبش حسابی بالا رفت به طوری که استامینوفن اصلا جوابگو نبود و بچه همین‌طور تب‌دار دراز کشیده بود و خوابش نمی‌برد! متنفرم از لحظه‌های اینجوری که بچه‌ام با چشم‌های تب‌دار بهم نگاه می‌کنه!
بهش بروفن دادم و ساعت یک و نیم شب یه عرق سردی کرد و تبش برید و خوابید اما من از ترسم تا ساعت سه و نیم خوابم نبرد و دائم چکش می‌کردم. چون بیماری قبلیش هنوز ادامه داشت شک کردیم که تبش مال عفونت باشه و آنتی‌بیوتیک رو شروع کردیم. جمعه خیلی حالش بد بود. خیلی بی‌قرار و بداخلاق نه می‌خوابید و نه بازی می‌کرد. خودش هم نمی‌دونست چکار می‌خواد بکنه! خلاصه جمعه که عید غدیر بود و همه خونه پدربزرگم جمع بودند دوباره من و همسرجان خونه بودیم و با توجه به بی‌خوابی شب قبل و بداخلاقی و بی‌حوصلگی حسابی به هم گیر می‌دادیم! ضمن اینکه همسرجان با حالت طلبکارانه مدعی بودند که باید تجویزات برادرشون رو انجام می‌دادیم. تبش همچنان ادامه داشت و از طرف‌های شب بدنش دونه زد. شب هم که از بسکه گریه کرد و بی‌قرار بود نه خودش خوابید و نه گذاشت ما بخوابیم. چون درگیری کاری من زیاد بود بازهم همسرجان موند پیشش. عصر دوباره بردیمش دکتر. خانم دکتر می‌گفت این بچه کجا می‌ره با کی ارتباط داره که این مریضی‌های عجیب رو می‌گیره؟! گفت این دفعه‌ای اسم مریضیش هست دست پا و دهان! توی این نواحی بدنش جوش‌های دردناک می‌زنه. توی دهنش رو نگاه کرد و گفت پر از جوش و زخمه. برای همین هیچی نمی‌خوره و بیقراری می‌کنه. گفت آنتی‌بیوتیک لازم نداره و فقط باید صبر کنیم تا دوره‌اش طی بشه. خدا رو شکر تبش قطع شده اما جوش‌ها سرجاشون هستند و اصلا هم چیزی نمی‌خوره.
علیرغم همه اینها بدقلقی‌های همسرجان همچنان ادامه داشت. وقتی پسرک سرفه می‌کنه می‌گه آخه این سرفه‌ها آنتی‌بیوتیک نمی‌خواد! می‌گم دکتر گفته نه. باید دوره‌اش طی بشه. می‌گه پس من و این بچه باید زجر بکشیم که دوره‌اش طی بشه؟!!! انگار من دارم خیلی حال می‌کنم با مریضی بچه‌ام! بعضی وقت‌ها از اینکه باید این همه انرژی صرف کنم برای چیزهای به این بدیهی و بحث‌های به این بیهودگی انجام بدم واقعا خسته و فرسوده می‌شم. خلاصه که یه دعوای مفصل هم با همسرجان کردیم سر این مسئله!

بله آخر تابستان و اوایل پاییز خود را اینگونه گذراندیم!

پی‌نوشت: برچسته‌ترین نکته‌ای که این روزها ذهنم رو درگیر خودش کرده اینه که آیا در کل سر کار رفتن من با این همه فشار روحی برای خودم و مریضی و سختی برای پسرکم ارزشش رو داره یا نه. دوباره پاییز و زمستون شد و این درگیری‌های فلسفی من شروع شد.

پی‌نوشت دو: تا یکی دو سال پیش عاشق پاییز و زمستون و زود تاریک شدن هوا و هوای ابری و سرما و خنکی و بارون و اینها بودم. امسال اما همه اینها برام اضطراب ایجاد می‌کنه. بچه‌داری در زمستون و پاییز خیلی سخته. قربون تابستون و گرمای طاقت‌فرساش!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۴ ، ۱۰:۵۰
آذر دخت

خوب این هم از مهاجرت من به بلاگ دات آر. امیدوارم که اینجا امانت دار خوبی برای نوشته هام باشه.
این روزها اخبار عجیب و غریب کم نیستند. تمایل به نوشتن درباره شون هم در من خیلی زیاده. اما چه کنم که وقت بسیار کمه. سر کارم خیلی درگیرم. جالب اینجاست که وقتی آخر روز فکر می کنم نمی فهمم که چرا اینقدر درگیر بودم! مامانم می گه تازه واقعا و حقیقتا وارد فضای کار دولتی شدی! یعنی همش دارم کار می کنم اما آخر روز که نگاه می کنم می بینم که کاری نکردم! ای بابا!
عجیبترین ماجرای این روزها فاجعه مناست! هنوز هم که هنوزه با گذشت یک هفته من نمی تونم باور کنم که همچین اتفاقی توی قرت 21 افتاده! یعنی چطوری می شه که این همه آدم در اثر ازدحام و زیر دست و پا کشته بشند! برام قابل هضم و تصور نیست! آخه این همه دوربین مدار بسته، این همه نیروی امنیتی. به نظر می رسه همه منتظر موندند تا کار از کار بگذره و اونهایی که قراره کشته بشند کشته بشند تا بعد برند سر وقت جمع کردن جنازه ها. خیلی دردناکه! روز به روز که می گذره آدم بیشتر از قبل اتفاقات عجیب و غریب توی این دنیا می بینه. و از همه اینها گذشته واکنش های عجیب و غریب هموطنان به این فاجعه است. از دعوا و دست به یقه شدن سر مبانی اعتقادی بگیر تا درست کردن انواع شایعه های عجیب و غریب. انگار که خود این واقعه به اندازه کافی عظیم و دردناک نبوده که حالا باید براش ابعاد عجیب و غریبتری جور کرد!
بحث دیگه هم تعیین مقصر حادثه است. من کاری به این حرفهایی که زده می شه ندارم. اینکه آفریقایی ها نظم ناپذیرند یا اینکه ایرانی ها هل می دهند و بی نظم حرکت می کنند. این زوار که دفعه اول نبوده که اونجا می رفتند. حتما عیبی توی مدیریت امسال وجود داشته که این اتفاقات افتاده.
امیدوارم این اتفاقات دیگه تکرار نشه و خدا به بازمانده هاشون صبر بده.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۴ ، ۱۶:۲۱
آذر دخت

من واقعا نمی‌فهمم دوباره چه به سر بلاگفا اومده!

آیا با ما شوخی‌اش گرفته؟!

آیا می‌خواد خودش کاربرانش و کسانی که ازش استفاده می‌کنند رو یه مشت خل و خنگ نشون بده؟!

ای بابا!

این اولین نوشته من در بلاگ دات آی‌آر است. در نظر اول که امکانات و ظاهرا پسندیده و قابل قبولی دارد. امیدوارم که قابل اعتماد هم باشد.

دو عیب عمده وجود دارد. یکی اینکه در حال حاضر امکان تهیه نسخه پشتیبان ندارد و دوم اینکه اجازه مهاجرت از بلاگفا رو نمی‌ده!

نمی‌دونم تصمیمم درسته یا خیر.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۴ ، ۱۱:۰۴
آذر دخت

من رفتم اینجا:

http://azardokht.[blog].ir

کروشه هایی که دو طرف بلاگ هست به دلیل این است که بلاگفای عزیز امکان درج لینک را نمی‌ده. شما لطف کنید بدون کروشه بزنید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۴ ، ۰۶:۳۶
آذر دخت

نمی‌دونم همه‌ی مادرهایی که بچه کوچیک دارند دائما در معرض پرسش دیگرانند در مورد اینکه بچه چه کارهایی می‌کنه یا شانس من اینجوریه. من خودم یه کمی روی این مراحل تکامل بچه حساس بودم. ماجراهایی هم که پیش اومد حساس‌ترم کرد. به طوری که مرتبا فرم‌های ASQ و انواع و اقسام جزوه‌ها و بروشورها و کتاب‌هایی که مرتبط با تکامل بچه بود رو چک می‌کردم و با وسواس کنترل می‌کردم که پسرک توی چه مرحله‌ای باید چه کارهایی را بکنه. توی یه برهه زمانی خیلی هم از این و اون می‌پرسیدم که بچه شما چه کارهایی می‌کنه. گفته بودم که توی یه برهه زمانی ما تقریبا 5 یا 6 تا همکار بودیم که به فاصله یکی دو ماه از هم باردار بودیم. بعدش هی من از همکارهام می‌پرسیدم که بچه شما چه کارهایی می‌کنه؟ می‌غلته؟ می‌شینه؟ چهار دست و پا می‌ره؟ راه افتاده؟ چقدر حرف می‌زنه؟ غذا خوردنش چه جوریه و الخ.
پسرک من توی هیچ کدوم از موارد تکامل پیشرو نبود. تقریبا بیشتر توانایی‌ها رو دقیقا سر مرز زمانی‌اش به دست می‌آورد. در یک دو مورد که نگرانم هم می‌کرد. مثلا گردن گرفتن کاملش بعد از سه ماهگی بود. نشستن درست و درمونش حدود هشت ماهگی و راه رفتنش توی چهارده ماهگی. الان هم که تقریبا بیست و یک ماهه است حرف زدنش از کلمه گفتن فراتر نرفته و جمله و اینها توی کارش نیست. با این اوصاف من کم‌کم حساسیتم رو از دست دادم در مورد اینکه پسرک کی قراره چکار کنه! اما خوب دیگران هنوز اصرار دارند که به من یادآوری کنند که بچه‌های اونها چقدر سریعتر بودند توی همه زمینه‌ها. بچه‌هایی که توی هشت ماهگی نه تنها راه می‌رفتند بلکه می‌دویدند. بچه‌هایی که توی یک سالگی جمله می‌گفتند و ...

دلم می‌خواد پسرک شاد باشه و شاد زندگی کنه و آدم موفقی باشه. برای اینکه آدم موفقی باشی لزوما نباید خیلی باهوش باشی! خیل عظیم فوتبالیست و بازیگر مغز نخودی این رو اثبات کرده! البته آدم‌های باهوش انجام همه کارها براشون خیلی راحتتره اما خوب تهش که نگاه کنی زیبایی چهره خیلی تسهیل‌کننده تره تا هوش!
نمی‌دونم دقیقا می‌خوام چی بگم یا می‌خوام به کجا برسم! اما خوب دیروز پسرک بیست و یک ماهه‌ام رو نگاه می‌کردم که با مهارت خوبی با یه توپ کوچیک اندازه یه پرتقال متوسط دریبل می‌زد! یا قشنگ توپ رو می‌کاشت، دورخیز می‌کرد و بعد یه شوت جانانه می‌زد. بعد از اون طرف هر وقت که اجزای صورتش رو ازش می‌پرسیم به چشم‌هاش که می‌رسیم بلد نیست نشونشون بده. جالبه که چیزهای جدید رو یاد گرفته اما چشم رو نه. بعد هر وقت باباش ازش می‌پرسه چشمات کو برمی‌گرده با یه اضطراب خفیفی به من نگاه می‌کنه. اینکه می‌گم اضطراب نه اینکه واضع باشه‌ها. من می‌فهمم فقط. بعد باباش هم یه کم عصبانی می‌شه و بهش می‌گه کندذهن! یا مثلا به هیچ عنوان نشونه‌هایی مبنی بر اینکه آگاهی نسبت به دستشویی کردنش داره نشون نمی‌ده. در مورد پی‌پی چرا. بهش می‌گیم پی‌پی کن زور می‌زنه تا سرخ بشه! اما قبلش مثلا پیش‌آگهی داشته باشه اصلا نیست. در مورد شیر خوردن هم اصلا اونقدری درک نداره که من مثلا بهش بگم پیشی اومد مه‌مه رو برد! ترفندی که مامان من توی همین سن و سال در مورد خود من به کار برده و جواب داده. در مورد غذا خوردن هم هنوز خیلی راه هست تا مستقل بشه. اصلا من هنوز دارم براش غذای اختصاصی می‌پزم و اصلا پیشرفت خوبی نداشتم. تا حدی که دیگه روم نمی‌شه برم پیش دکتر تغذیه‌اش چون هیچ کدوم از راهکارهاش رو به کار نبستم!
چیزی که می‌خوام بهش برسم اینه که یه بچه ممکنه تو خیلی از زمینه‌ها سوپر استار نباشه اما ممکنه هزار تا استعداد نهفته توی وجودش داشته باشه. کاش منٍ پدر و مادر بلد باشم استعدادهاش رو ستایش کنم و به خاطر نداشته‌هاش سرزنشش نکنم!

پ.ن.: نتونستم مطلب رو درست برسونم. می‌دونم خودم!


,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۴ ، ۰۹:۲۳
آذر دخت

این روزها عکس کودک غرق شده سوریه ای همه جا هست. عکس دردناک از یک کودک سه ساله سوریه ای که در راه سفر به اروپا و فرار از جنگ از قایق توی دریا افتاده و غرق شده. تصویر بسیار دردناکیه. من هر بار که می بینمش گریه می کنم. نه فقط به خاطر خود عکس. به خاطر اینکه این کودک کوچولو هم سن و سال پسرک منه و طوری روی ماسه ها افتاده که بسیار شبیه پوزیشن مورد علاقه پسرک من موقع خوابه. بچه ها نباید بمیرند! بچه ها نباید آزار ببینند. بچه ها نباید آواره باشند. دیدن این بچه ها قلب من رو به درد میاره. کاش جنگ تموم بشه همه جای دنیا. فقط به خاطر بچه ها!
من هیچ وقت آدم احساساتی نبودم. هیچ وقت هم از اون آدم هایی نبودم که قربون صدقه بچه ها برم. الان هم اون جوری نیستم. اما از وقتی که پسرکم رو دارم دیدن رنج و بیماری بچه ها خیلی آزارم می ده. هیچ پدر و مادری نباید شاهد رنج و بیماری بچه اش باشه. این خارج از قاعده و قانون طبیعته و به نظر من تحملش خارج از توان آدمیزاد! امیدوارم هیچ پدر و مادری شاهد این سختی ها توی زندگی اش نباشه.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۲۳
آذر دخت

1- نمی‌دونم چرا این روزها اینقدر خسته‌ام. همه‌اش انگار له شدم! غیرطبیعی هم هست به نظرم چون این روزها ساعت کاری کمتره بعدش هم من فعلا به غیر از یک پیاده‌روی محدود ورزش آنچنانی نمی‌کنم. اگه تازه آزمایش نداده بودم و همه چیز نرمال نبود به انواع کمبود آهن و ویتامین شک می‌کردم ولی از اون نظر هم اوضاعم خوبه خدا رو شکر.


2- اول امسال یه چشم‌انداز کلی برای سالم تعریف کردم که توش اهدافم اول کاهش وزن بود و دوم تغییرات مثبت در زمینه شغلی. اون موقع دومی خیلی دور از دسترس و نشدنی‌تر بود تا اولی. اما خدا رو شکر کارم تغییر کرد. اما اون اولی درست نمی‌شه که نمی‌شه! من تجربه کاهش وزن موفقیت‌آمیز رو داشتم. فکر هم می‌کردم که خیلی آسونه اما فعلا که شش ماه از سال گذشته و بنده نه تنها وزن کم نکردم که اضافه هم کردم! خیلی از دست خودم عصبانی و خسته‌ام. اون انگیزه‌ای که قبلا داشتم اصلا ندارم و تازه حریص‌تر هم می‌شم به خوردن. خیلی دلم می‌خواد یه انگیزه‌ی سفت و سختی پیدا کنم و این 7-8 کیلو اضافه رو کم کنم. خیل حسم نسبت به خودم منفی شده و حسابی اعتماد به نفسم پایین اومده بابت این اضافه وزن!
یه راهکاری که به نظرم می‌رسه اینه که برنامه غذایی طولانی مدت بنویسم و خودم رو بهش متعهد بدونم. چون این روزها دقت کردم می‌بینم همه غذاهایی که می‌پزم گوشتی هستند و اصلا گیاهخواری توش جایی نداره. بعد من الان بر اساس هوس‌های خودم غذا می‌پزم چون همسرجان کلا اگر ازش بپرسی چی بپزم چهارتا غذا بیشتر نمی‌گه که همه‌اش تکراریه تازه اگه لطف کنه بگه! بعد چون بر اساس هوس‌های خودم می‌پزم هی راه به راه هوس غذاهای پرکالری می‌کنم چون خودم رو منع کردم و حالا حریص شدم!


3- پسرک دوباره یه کمی مریض احوال بود این آخر هفته! اشتها که کلا تعطیل شده بود و همش حالت تهوع داشت و اینها. همه می‌گن مال دندونه. امیدوارم!


4- خندوانه پنج‌شنبه، جمعه‌ها رو دوست دارم. بعد از مدت‌ها پای تلویزیون از ته دل می‌خندم.


5- آدم‌های خلاق و ایده‌پرداز این خلاقیت رو از کجا می‌یارن؟ خلاقیت ارثیه یا اکتسابی؟ چرا من هیچ خلاقیتی ندارم آخه! هیچ ایده‌ی بکر و نویی به ذهنم نمی‌رسه! ای بابا!


6- خیلی تکراری می‌نوسم نه؟ همش وزنم و پسرم و فلان و بیسار. چند وقته هوس کردم یه وبلاگ خیلی خوش آب و رنگ داشته باشم همه چیز توش باشه از دستور آشپزی تا عکس و تفصیلات. اما حسش نیست! دلم می‌خواد اینستاگرام فعال داشته باشم با اسم و رسم خودم اما اونم حسش نیست چرا؟ دلم می‌خواد خونه زندگی‌ام تر و تمیز و مرتب و خوشگل باشه هی فرت و فرت عکس بندازم ازش اما نمی‌شه. نمی‌تونم واقعا. ناتوانی احساس خوبی نیست. ):

7- بیش از حد از علامت تعجب استفاده می‌کنم نه؟!


,,,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۴ ، ۰۸:۱۵
آذر دخت
هفته قبل را خانه بودم. مامان اینها رفته بودند مسافرت و منی که هنوز راننده نشده‌ام سختم بود که بخواهم پسرک را ببرم مهدکودک و زودتر از سر کار برگردم و ببرمش خانه. خلاصه که دیدم به صرفه‌تر است که مرخصی بگیرم. توی پرانتز بگویم که نمی‌دانم چرا اما از دست مامان اینها دلخور بودم و هنوز هم هستم! خیلی خودخواهانه است می‌دانم اما نمی‌توانم خودم را از چنگال این خودخواهی نجات بدهم! آخه خانواده من خیلی مسافرت برو نیستند کلا. نشون به اون نشونی که سه سالی که ما ازدواج کرده بودیم و بدون بچه بودیم هیچ کس برنامه یک مسافرت هم نریخت اما امسال که ما بچه داریم و کارها همه به هم گره خورده راه به راه برنامه مسافرت است که جور می‌شود! طی یک اقدام بسیار عجیب همین امسال هم مامان اینها دو بار توی تابستان رفتند مسافرت و خلاصه مرخصی بود که از من قلع و قمع می‌شد. حالا دارم هی انرژی مثبت به کائنات می‌دم که یه وقت توی پاییز و زمستان مثل پارسال مرخصی لازم نشم انشالله. می‌خوام یه اعترافی بکنم. یه مدتی بود از تنها موندن با پسرک وحشت داشتم. پسرک وقتی به من می‌رسه انتظار داره که صددرصد در اختیارش باشم. جای نشستنم رو هم خودش با دستش تعیین می‌کنه و انتظار داره که دائم خودم کنارش نشسته باشم مثلا با هم ماشین بازی کنیم. این وضعیت وقتی یه کاری داری خیلی کلافه کننده است. واسه همین سعی می‌کردم حتی الامکان از تنها موندن باهاش دوری کنم. واسه این یه هفته هم خیلی نگران بودم. می‌گفتم می‌برم می‌زارمش مهدکودک که خیلی روی اعصابم پیاده‌روی نکنه. مسئله غذا خوردنش هم بود. کم‌کم بهم اثبات شده بود که دیگه از دست من غذا نمی‌خوره و حتما مامان یا باباش باید بهش غذا بدن. در ضمن توی مهد هم بهتر غذا می‌خوره ظاهرا. هر چند که یواش یواش دارم شک می‌کنم به اینکه واقعا توی مهد خوراکی ها رو بهش می‌دن یا صرفا از تو کیفش در می‌یارن! اما اتفاق جالبی که افتاد این بود که این یک هفته بدون وجود مهدکودک خیلی هم خوش گذشت بهمون. اولین قدم اینکه حساسیتم رو به خوردنش کم کردم. به این نتیجه رسیدم که خیلی از فشاری که در مورد غذا خوردن یا نخوردنش هست حاصل فشار اطرافیانه. یعنی اونها هی من رو تحت فشار می‌گذارند که این چیزی نمی‌خوره. اگه خودم بودم شاید هم حساسیت کمتر بود و هم من موفق‌تر بودم. توی قدم بعدی هیچ هدفی برای این چند روز تعطیلی تعریف نکردم به غیر از در کنار پسرک بودن. پس دیگه هی حرص نخوردم که به کارهام نمی‌رسم. هر موقع دلمون خواست از خواب بیدار شدیم، هر موقع خواستیم بازی کردیم و کلا خوش بودیم. اما در کنارش دو تا کار خیلی مفید بسیار به تعویق افتاده رو هم انجام دادم: یکی خالی کردن کشوهای بوفه که شده بود جولانگاه پسرک و داشت یکی یک مدارک و ضمانت‌نامه‌ها رو پاره می‌کرد و یکی هم انتخاب و چاپ کردن عکس‌های پسرک از ابتدای تولد تا حالا (البته یه سری عکس از ابتدای ازدواج من و همسرجان هم بود بینش) در کل 180 تا عکس چاپ کردم!ّ آخه نمی‌تونستم از بینشون انتخاب کنم! حالا من موندم و یه عالمه عکس بدون آلبوم! نکته جالب این بود که پسرک خیلی هم خوش‌قلق‌تر بود این روزها. فقط یه روز که باباش با سر و صداهای موقع رفتنش بدخوابش کرد یه کمی من رو اذیت کرد و یه روز هم که من یه کمی از نظر روحی خسته بودم سر ماجراهای همیشگی با همسرجان یه کمی باهاش بداخلاقی کردم. اما در کل هفته خوبی بود و خوش گذشت. دلم خواست که زن خونه‌داری بودم در کنار پسرکم. اگه همسرجانم پولدار بود و وضعمون خوب بود من لحظه‌ای را سر کار صرف نمی‌کردم. مطمئنم. کلی راه دیگه هست برای خوب زندگی کردن. به خصوص وقتی مادر باشی. خلاصه که ترسم ریخت از تنها موندن با پسرک. نکته دیگه اینکه اگر من خودم با پسرک تنها بودم خیلی مدیریت کردنش راحت‌تر بود. واقعا اینکه بچه چندتا سرپرست داشته باشه کار رو یه کمی سخت می‌کنه چون اون وقت بچه نازکش زیاد داره و خلاصه کار سخته.راستی برای اولین بار پسرکم رفت آرایشگاه و خرمن موها رو زد و اصلا یه شکل دیگه شد. این شکلش خیلی مرتب و منظم‌تره اما من اون شکل هپلی‌اش رو بیشتر دوست داشتم!خدایا همه بچه‌ها رو صحیح و سالم در کنار خانواده‌هاشون نگه دار. پی‌نوشت: روی لثه‌ام دو سه ماهی هست که یه گردالی هست که مثل زخمه. هی خواستم بهش بی اعتنا باشم اما انگار داره بزرگتر می‌شه. می‌ دونم در مورد زخم‌های طولانی دهان هشدار زیاد هست. یه کمی نگرانم کرده. یکشنبه نوبت دندون‌پزشک دارم. ازش می‌پرسم. یه اعتراف بکنم؟ درسته که این پست رو نوشتم اما از اینکه درگیر یه بیماری سخت بشم خیلی می‌ترسم. فقط هم به خاطر پسرم. دلم نمی‌خواد پسرکم من رو نداشته باشه توی زندگی‌اش!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۴ ، ۰۷:۵۰
آذر دخت
اون روز که این نوشته رو نوشتم درگیر ماجرای جالبی بودم: قبل از عید توی تابلوی اعلانات محل کار قدیم آگهی مربوط به کار جدیدم رو دیدم. یه قسمت از همون محل کار خودمون درخواست نیرو داده بود. نمی دونم چرا آگهی رو توی قسمت ما زده بودند. فرصت نشده ازشون بپرسم هنوز. آگهی رو که دیدم خیلی خوشم اومد. توانایی های لازم رو همش رو داشتم. فقط شرط اول و اصلی تسلط به زبان انگلیسی بود. خوب من همیشه فکر می کردم که زبانم خوبه. البته توی ترجمه. اما خوب نه هیچ مدرک رسمی از جایی دارم و نه کاری توی این زمینه کرده بودم. آگهی به زبان انگلیسی بود و خواسته بود که متقاضی رزومه اش رو به انگلیسی بفرسته. از اون لحظه ای که آگهی رو دیدم گفتم که این کار مال منه. مال خودم! اواخر اسفند بود که آگهی رو دیدم و مهلتش تا آخر فروردین بود. گفتم اگه الان رزومه بفرستم توی شلوغی های عید از یاد می ره و دیده نمی شه. پیش خودم حساب کردم اگر حول و حوش بیستم فروردین بفرستم خوبه. نه خیلی به آخر مهلت نزدیکه و دیگه عید و حواشی اش هم طی شده و خوبه دیگه! یه رزومه انگلیسی داشتم که سال 88 آماده کرده بودم . اون موقع خیلی جدی قصد مهاجرت داشتتم و رزومه را آماده کرده بودم که برای عموم بفرستم که کاناداست تا دنبال کارهای مهاجرتم رو بگیره. اما خوب بنا به دلایلی دنبالش رو نگرفتم. اون رزومه را برای رشته خودم آماده کرده بودم . باید یه کمی تغییرش می دادم تا مناسب این فرصت شغلی می شد. تصمیم داشتم توی عید روش کار کنم که واضح و مبرهنه که وقت نشد! بعد از عید که رفتم سر کار یک هفته ای طول کشید تا رزومه را آماده کردم. شنبه رزومه را فرستادم. باز هم یه چیزی بهم می گفت این کار مال منه! این محل کار جدید رو اصلا نمی شناختم. راستش اصلا اسمش هم به گوشم نخورده بود و نمی دونستم که چکار می کنند. یه نگاهی به سایتشون کردم و یه کمی اطلاعات جمع کردم. فردای روزی که رزومه رو فرستادم رئیس بزرگ محل کار قدیم بعد از مدت ها که ازش درخواست وقت ملاقات کرده بودم واسه اینکه بتونم یه کاری رو پیش ببرم اجازه شرفیابی دادند. عصبانی بودم و یه کمی گرد و خاک کردم. اون هم همین طور و خلاصه یه کمی اشک فشاندم توی اتاقش. کاری که ازش واقعا متنفرم! از اتاقش که اومدم بیرون رفتم توی دستشویی و اونجا هم یه کمی اشک فشاندم و از ته دلم به خدا گفتم که خدایا یه جوری منو نجات بده از اینجا! ساعت سه از محل کار جدید زنگ زدند و گفتند آقای دکتر رزومه تون رو دیده و می خواد باهاتون حرف بزنه! رفتم مصاحبه با آقای دکتر. یه مصاحبه کوتاه مدت و حس کردم که خوشش اومده. دو روز بعدش رئیس بزرگ صدام زد و گفت شما جایی درخواست همکاری دادی؟ گفتم آره. گفت شما رو خواستند. منم موافقم! ای تو روحش! اصلا یه کلمه نگفت نرو! بله. پروسه اومدنم به اینجا نزدیک یک ماهی طول کشید. این وسط رئیس بزرگ انگار بدش نمی یومد که نشه. اما خوب شد خدا رو شکر. اینکه می گم خدا رو شکر به این معنی نیست که اوضاع خیلی بهتر شده یا فرقی کرده. حقوقم همونیه که بود. وضعیت قراردادم هم همین طور. اما با شرایطی که سر اون کار پیش اومده بود موندنم دیگه صلاح نبود. این اتفاقات بهم نشون داد که باید خیلی مواظب دعاهام باشم. کار جدید تمام آرزوهایی که داشتم را داره: یه اتاق یه میز مال خودم یه پنجره با منظره فوق العاده. امکان استفاده از تمام توانایی هایی که دارم و دوست دارم. استفاده از زبان انگلیسی. اینترنت بدون محدودیت. امکان بروز خلاقیت. همکارخوبی که می شه روشون برای دو دقیقه درد دل کردن حساب کرد. اما تمام محسنات کار قبلی رو نداره: فضای شاد و جوانانانه محیط قبلی. انعطاف پذیری قوانین اونجا. اینکه داشتم اونجا کار مهندسی می کردم. اما اینجا کارم عملا کار دفتریه. شیک بودن اسمش. رزومه پر کن بودنش. اینکه امکان یادگیری داشتم. جو مهندسی و باهوش همکارها. خدا رو شکر. ناشکری نمی کنم. دارم می گم که خدا اون چیزی رو که از ته دل و با تمام وجود آرزوش می کردم بهم داد اما اون چیزهایی که یادم نبود بابت شکرگذار باشم رو گرفت. برام جالب بود خلاصه. اینجا خیلی داستان داره برای تعریف کردن. اما خوب نمی دونم تا چه حدش رو می شه بدون لو دادن تعریف کرد! کار خوبیه خدا رو شکر. اما هنوز خیلی مونده تا به اندازه ای که روی کار قبلی مسلط بودم روی این هم مسلط بشم!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۳۳
آذر دخت