آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

بایگانی
1)این روزها هوا خیلی خوبه. خدا رو شکر. یعنی من که حس می‌کنم یه 10 درجه‌ای خنک شده. امیدوارم همین‌طوری بمونه. 2) ماه رمضون تموم شده و حالا می‌شه هی بدون استرس آب خورد. هیچی مثل این لیوان‌های آب خنک سر کار بهم نمی‌چسبه. خیلی خوبه. 3) امروز داشتم به کمتر از شش هفت ماه پیش فکر می‌کردم که تموم دغدغه‌ام شده بود تناسب اندام. راستش می‌خواستم تا قبل از بارداری وزنم رو بیارم پایین و بعد باردار بشم که خورد توی تعطیلات عید و شیرین و مهمونی وشام مفصل و نشد. در نتیجه اینکه من با بالاترین وزن عمر خودم رفتم توی بارداری و حالا هم بالای هفتاد کیلو هستم. اما سعی می‌کنم زیاد به اندامم فکر نکنم. نمی‌دونم می‌تونم بعد از بارداری درستش کنم یا نه. امیدوارم که بشه. بعضی‌ها می‌گن که آدم با شیردهی خیلی لاغر می‌شه. اما من توی اقوام خودمون ندیدم کسی با شیردهی لاغر بشه. برعکس، اینقدرهی بهشون می‌گن بخور که شیر داشته باشی که همه بدتر چاق شدند! 4) این تجویزهایی که دیگران برای دوران بارداری می‌کنند خیلی سخته و روی اعصاب. حالا همه بهم گیر دادند که کندر بخور. راستش من معده حساسی دارم و همین الانش دارم خیلی باهاش مدارا می‌کنم که بهم نریزه. خوردن این چیزهای عجیب و غریب می‌ترسوندم و تازه حال و حوصله‌اش رو هم ندارم. تازه هی پیش خودم می‌گم مثلاً مامان استیو جابز و بیل گیتس هم کندر خورده بود یعنی؟! من معتقدم هوش و استعداد و زیبایی همش بستگی به ژنتیک و بعد هم تا حدودی شرایط محیطی داره. یعنی اینکه من سعی کنم شرایط روحی و جسمی خوبی داشته باشم و از نظر تغذیه هم به خودم برسم و غذاهای متنوع و مفید بخورم. اینکه یه ماده غذایی به تنهایی بتونه چنین نقش عجیب و غریبی ایفا کنه از  نظرم مردوده. حالا اون قسمت‌های دینی‌اش مثل ناشتا خوردن سیبی که سوره یوسف بهش خونده شده باشه رو اجرا کردم. اما نمی‌دونم این خوردن کندر چرا اینقدر برام سخت شده. 5) ما یه فامیل داریم که این بنده خدا بارداری‌های خیلی سختی داشته. دو مورد سقط جنین که جنین هاش هم سنشون بالا بوده و بعد هم دو تا بارداری استراحت مطلق با ویارهای خیلی خیلی شدید. به طوری که اصلاً هیچی توی معده‌اش بند نمی‌شده و تا ماه‌های بالا هم ادامه داشته. بعد چند وقت پیش مادرش داشت برای من طبابت می‌کرد که اینو بخور اینجوری می‌شه و اونو بخور اونجوری می‌شه. مثلاً می‌گفت شنبیله فراوون بریز روی ماست بخور که بچه پرمو بشه. یا فلان جای گوسفند (پ..س..تا..ن!) رو بگیر چرخ کن و باهاش کتلت درست کن بخور که بچه خوشگل بشه. خلاصه یه لیست بلند بالا از چیزهای عجیب و غریت ارائه کرد و بعدش هم گفت من همه اینا رو برای دخترم درست کردم! پیش خودم گفتم اینا رو آدم سالم هم بخوره یا حتی بهش فکر کنه حالش بد می‌شه. اون دختر بنده خدا حق داشته این‌قدر حالش بد بوده زمان بارداری! خلاصه که باید ببینم می‌تونم از پس این دستورالعمل‌ها بر بیام یا نه. 6) چند وقته دارم فکر می‌کنم که این بارداری خیلی زندگی منو تحت تأثیر خودش قرار داده. یعنی داره تموم فکر و ذکر و زندگی‌ام حول محور بارداری می‌گذره. دلم می‌خواد یه مقدار فاصله بگیرم از این حال و هوا و یه کمی به چیزهای دیگه فکر کنم. نمی‌خوام زندگی‌ام تک‌بعدی بشه. هر چند که من ذاتاً آدم سینگل تسکی هستم و یه چیزی که ذهنم رو پر کنه نمی‌تونم به راحتی سویچ کنم روی چیزهای دیگه. اما می‌خوام تا وقتش هست و نی‌نی جان تشریف‌فرما نشدند به یه سری کارهای دیگه هم برسم یا اینکه مشغولیت‌های ذهنی دیگه هم داشته باشم. 7) هنوز هم برای خرید مایحتاج نی‌نی جان اقدامی نکردیم. این روزها که خدا روشکر حالم خیلی بهتره باید به فکرش باشم. فکر می‌کنم الان دوران طلایی بارداری‌ام باشه. تا یکی دو ماه دیگه احتمالاً سنگین می‌شم و مشکلات کمردرد و سوءهاضمه و بی‌خوابی شبانه گریبان‌گیرم می‌شه. برای همین فکر کنم باید الان از فرصت استفاده کنم. به دو سه ماه پیش و حال و احوال اون موقعم که فکر می‌کنم... واقعاً فکر نمی‌کردم دوباره حالم خوب بشه و بتونم و حوصله داشته باشم که به کاری برسم. واقعاً حالم خیلی بد بود. هم جسمی و هم روحی که همدیگه رو هم تشدید می‌کردند. اما الان خدا رو شکر خیلی بهترم. دوباره افتادم به فکر آشپزی و شیرینی‌پزی و یکی دو تا کیک و نون خوشمزه هم پختم. اما هنوز به ظرف شستن ویار دارم! خخخخخ. من عمراً با ظرف شستن و گردگیری آشتی نمی‌کنم. خدا منو به راه راست هدایت کنه که تا هنوز تابستونه و ساعت کاری‌مون کم، یه مقداری به اوضاع درب و داغون این خونه‌مون برسم و از این حالت کپک‌زده خارجش کنم. بلند بگو آمین!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۲ ، ۰۵:۵۳
آذر دخت
امروز بیست مرداد 92. هوا خیلی بهتر بود امروز. صبح حتی یه کوچولو سردم شد! بعد از مدت‌ها حس کردن سرما خیلی خوب بود اما زودی کمرم درد گرفت. جهت ثبت در تاریخ نوشتم. همچنان در حس کردن حرکات نی‌نی جان مشکل دارم. بزرگترین مشکلم هم این هست که نمی‌تونم به این نتیجه برسم که آیا این نی‌نی بود یا چیز دیگه. راستش رو بگم خیلی دلهره دارم و دائم سناریوهای بدبد توی ذهنم مرور می‌شه اما سعی می‌کنم بی‌خیال باشم. یه دلیل عمده‌ی نگرانی‌ام اینه که با اینکه الان بیست هفته شدم اما جمعه مامان نتونست با گوشی مامایی و گوشی طبی صدای قلبش رو بشنوه. دیگه باید بشه نه؟ تا حالا فقط با داپلر شنیدم صدای قلبش رو. از حالا دارم برای سه هفته دیگه که نوبت دکتر دارم لحظه‌شماری می‌کنم. می‌دونم که می‌شه برم درمانگاهی جایی و صدای قلبش رو بشنوم اما دلم نمی‌خواد هی به این دلهره‌ها و نگرانی‌ها بها بدم. چون اون وقت هفته‌ای یه بار باید راه بیفتم برم. خدایا. به خودت می‌سپارمش. و لطفاً یه کاری کن که بیشتر و محکم‌تر و واضح‌تر تکون بخوره. خواهش می‌کنم. مشکل دیگه‌ای هم که دارم گلاب به روی همه خوانندگان یبو***ست مزمنه! خدا می‌دونه چقدر میوه و سبزی و انجیر و آلو و از این چیزها خوردم این چند روز اما نه تنها افاقه نکرده بلکه اوضاع رو بدتر هم کرده! می‌دونم مال کمبود پیاده‌رویه. اما هوا گرمه. گررررم! دو سه روزیه که به طور واضحی حالم بهتره. از اون خستگی و کسالت و کرختی که سه جهار ماهیه همش همراهمه خبری نیست. اینم یه دلیل دیگه برای نگرانی! همش به خودم می‌گم نکنه نی‌نی جان چیزیش شده که من حالم خوبه؟!‌ خدایاااااا!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۲ ، ۰۶:۱۷
آذر دخت
خوب، اولین مصوبه دولت تدبیر و امید که توسط معاون اول رئیس جمهور ابلاغ شد، تمامی امیدهای اینجانب جهت بهبود شرایط کاریم را به باد فنا داد! تمام استخدامی های یک سال اخیر لغو شد (اونهایی که بهش می گفتن طرح مهر**آفرین) و خوب امید منم به باد رفت. شاکی نیستم. اینها تمامش هنرهای آقای رئیس سابقه که همه چیز را با بی قانونی و لجبازی پیش می برد و این طرح هم از همین دسته بود و بارها مجلس بهش اعتراض کرد اما اونا پشت گوش انداختن. اما خوب بدجوری هم به این آزمون امید بسته بودم و شهادت می دم که بدون داشتن کوچکترین پارتی و از طریق نمره آزمون و مصاحبه رفته بودم بالا. البته توی ابلاغیه گفته که تمامی استخدامی ها تا بررسی مجوزها معلق می شه اما خوب، من چشمم آب نمی خوره. نهایتش اینه که دوباره آزمون برگزار می کنن که اونم کی حالشو داره دوباره بره امتحان بده و تمام این مراحل رو از اول طی کنه؟ اما فقط دلم می سوزه برای اون همه هزینه آزمون و دفتر و دستک و وقت و انرژی سازمان هایی که برای برگزاری آزمون و جمع آوری مدارک و مصاحبه و غیره صرف شد و حالا به باد می ره. واقعا توی این اوضاع درب داغون مملکت هدر رفتن این پولها خیلی دردناکه. و جوون هایی که امید بسته بودن به این ها. تازه زورش اینه که این آزمون که من شرکت کردم اولش جزء طرح مهر**آفرین نبود اما زوری چپوندنش توی این طرح و حالا هم که همه چیز رفت روی هوا! خدا رو شکر. گله ای نیست. حالا باید بچسبم به همین کار عزیز خودم و سعی کنم که جنبه های مثبتی براش پیدا کنم! حتما صلاح و مصلحت در این بوده. من مطمئنم که خدا کار بی مصلحتی پیش پای آدم نمی ذاره. خدا رو شکر.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۱۴
آذر دخت
این روزها خوبم. اگر گرمای کشنده هوا را که شده ترجیع‌بند تمام نوشته‌هام و تمام غرغرهام در نظر نگیریم، در کل همه چیز خوب است شکر خدا. فقط دلم می‌خواهد که این نی‌نی جان یه کمی محکم‌تر تکون بخوره تا اینکه من هی لازم نباشه برای حس کردن تکون‌هاش تمرکز کنم و هی شک کنم که حالا این تکون بود یا حرکت امعا و احشا من! کاشکی زودی اینقدر گنده بشه که تکون خوردنش از روی شیکمم پیدا بشه. مثل اون وقت‌ها که خواهرم توی دل مامانم تکون می‌خورد! من نسبت به خواهرم خیلی احساس خواهری ندارم اما نمی‌شه اسم احساسم رو مادری هم بزارم. وقتی به دنیا اومد من 16 سالم بود. اون موقع ما خیلی نگران سلامتش بودیم چون سن مامانم بالا بود. مامانم 40 سالش بود که به صورت ناخواسته خواهرم رو باردار شده بود. اولش پذیرشش واسش خیلی سخت بود. خیلی خیلی بهم ریخته بود. ضمن اینکه ما وسط یه بحران خیلی بزرگ توی زندگی‌مون بودیم و خلاصه همه چیز خیلی شیرتوشیر بود. خوب من هم که هنوز اونقدر عاقل نبودم که بتونم کمک قابل اتکایی باشم. البته تا جایی که می‌تونستم و عقلم می‌رسید سعی کردم کمکش کنم و بهش دلداری بدم اما خوب تا حدی. اما بیشترین نگرانی ما سلامتی جنین بود. اون موقع هم مثل الان این آزمایش‌های غربالگری و سلامت روتین نبود یا اینکه اصلاً نبود یادم نیست. خلاصه که ما فقط دعامون توی نه ماه بارداری مامانم سلامتی بچه بود. هیچ وقت روزی که به دنیا اومد را یادم نمی‌ره. مامانم سر کار بود و من می‌خواستم برم توی مدرسه سر قراری که با دوستام داشتم. داداشم که کوچیک بود هم پیشم بود و می‌خواستم اون رو هم ببرم. وسط راه بودیم که دیدم مامانم داره پیاده می‌یاد. گفتم چرا اینقدر زود که مامانم گفت بچه داره به دنیا می‌یاد. کیسه آبش پاره شده بود. بابام توی شهر نبود و ماشین پیشش بود. ما هم رفتیم خونه و مامانم وسایلش رو برداشت و من هم زنگ در خونه خانم همسایه را که خیلی خانم خوبی بود زدم و اونم زنگ زد تاکسی تلفنی و با هم رفتیم بیمارستان شهر. راستی قبل راه افتادن هم زنگ زدم به مامان بزرگم (مامانِ مامانم) و گفتم که چی شده. اونا هم راه افتادن که بیان. پرسنل زایشگاه آشنا بودن و خلاصه ما حسابی ریلکس بودیم. مامان بزرگم که تمام وقت بالای سر مامانم بود و منم هی می‌رفتم می‌یومدم! طرفهای ظهر بود که بهم گفتن حالا حالا طول می‌کشه و تو برو خونه. من و داداشم و خانم همسایه برگشتیم خونه. یه کمی خونه بودیم و بابابزرگم اومد پیشمون و یه لیوان آب خورد و گفت باید برم (توی یه شهر دیگه زندگی می‌کنند). من دلم می‌خواست می‌موند چون فاصله خونه ما تا بیمارستان زیاد بود و رفت و آمد برای من که نوجوون بودم سخت. اتوبوس و اینا هم در کار نبود و تاکسی هم سخت گیر می‌یومد. اما گفت باید بره سر ساختمون دایی‌ام! خلاصه،‌ نیم ساعت از رفتن بابابزرگم نگذشته بود که زنگ زدن گفتن بیاین بیمارستان باید بری یه دارو برا مامانت بخری. منم هول کردم. اما رفتم داداشم رو گذاشتم پیش خانم همسایه و یه کمی وسایل دیگه برداشتم و راه افتادم. سر راه دم اداره بابام گفتن آقای فلانی که اومد بگید بیاد بیمارستان. بعدم دوباره سوار تاکسی شدم و رفتم بیمارستان. بهم رو یه تیکه کاغذ دستور یه دارو دادن. منم رفتم داروخونه که توی خیابون روبرو بود (خود بیمارستان داروخونه نداشت) یه آقای اِوایی بود که همه حواسش به خانم‌های شیک و پیکی بود که داشتن لوازم آرایش می‌خریدن. دارو رو داد و اومدم و خانمه هم می‌خواست بزنه که یهو دادش در اومد که این چیه؟! ظاهرا دارو رو اشتباه داده بود. یه دارو با یه مکانیسم اثر کاملاً برعکس! خلاصه که دوباره منو فرستادن که برو بگو اشتباه دادی. منم رفتم و یارو هم گفت: وا! مگه می‌شه؟ خوب خودشون بدخط نوشته بودن! از داروخونه که اومدم بیرون بابام اومده بود. . دوباره رفتیم خونه و بعد زنگ زدن که بیاید که نی‌نی اومد. اولین باری که خواهرم رو دیدم هیچ وقت یادم نمی‌ره. اون حسی که از دیدنش بهم دست داد. دیدن چشم‌هاش. احساسی محبتی که قابل وصف نیست. نمی‌شه بگم مادری اما شبیه مادری. و احساس آرامش از اینکه صحیح و سالم بود. خدا رو شکر. بعدش هم من خیلی از خواهرم نگهداری کردم. کل تابستون سال بعدش را پیش من بود. اون موقع مرخصی زایمان 4 ماه بود و من از وقتی که مامانم رفت سرکار روزهایی که بعدازظهری بودم نگهش می‌داشتم. با اینکه خیلی کوچولو بود اما می‌تونستم از پس همه کارش بر بیام. تا مامانم می‌یومد. اما بازم مامانم خیلی توی نگهداری‌اش اذیت شد. هیچ وقت اون شبی رو یادم نمی‌ره که من با بابام رفته بودیم بیرون که کامپیوتر بخریم برای اولین بار و وقتی برگشتیم دیدیم که مامانم داره گریه می‌کنه و توی سر خودش می‌زنه چون خواهرم شیر نمی‌خوره. خوب سنش بالا بود و تحملش کم. و البته بابای من هم خیلی آدم ساپورتیوی نیست و بیشتر می‌خواد که بار رو از روی دوش خودش برداره. مثلاً در مقابل مشکل شیر نداشتن مامان من سر هر سه تای ماها، بابام نه تنها حمایتی از مامان نمی‌کرد، بلکه فقط هی اونو تحت فشار می‌ذاشت که زودتر شیرخشک را شروع کنه تا بچه شب‌ها بخوابه! من هم نهایت کاری که از دستم برمی‌یومد را می‌کردم اما خوب. قبلاً هم گفتم که خیلی فرزند نمونه‌ای نبودم! این روزها خیلی یاد اون روزها می‌افتم. هر چند که می‌دونم این بار کارم خیلی سخت‌تره و احساسات و اتفاقات الان با اون موقع قابل مقایسه نیست. اما خوب خوبه که تجربه‌ی یه بچه با فاصله سنی زیاد با خودم رو دارم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۲ ، ۰۴:۵۲
آذر دخت
هفته پیش هفته خوبی بود. به برکت شب‌های قدر که من امسال بهتر از سال‌های دیگه درکشون کردم. خیلی از نگرانی‌هام برطرف شدند یا کمرنگ‌تر. اما نمی‌دونم چرا نیومدم بنویسم؟ تنبلی. نه بیشتر به خاطر خستگی و خواب‌آلودگی شب‌های قدر بود که تا این هفته و امروز هم ادامه پیدا کرده. سه‌شنبه هم که تعطیل بود و شهادت امام علی و خوب روزهای تعطیل در خدمت خانواده است دیگه. شایدم می‌خواستم هی غر نزنم و با خبر خوب بیام. شنبه رفتم دکتر. لازمه بگم که نگران شنیدن صدای قلبش هم بودم؟ صدای قلبش محکم و واضح بود و من باز هم بی‌اختیار با شنیدنش نیشم گوش تا گوش باز شد! شنیدن صداش یه حس خاصی داره. اینکه یه قلب دیگه داره توی وجود تو می‌تپه. با این استحکام و با این جدیت. خدایا خودت حفظش کن. بعد خانم دکتر گفت که همه چی خوب و عادیه. افزایش وزنت هم نرماله و مشکلی نیست. از اول اول بارداری تا حالا کمتر از چهار کیلو اضافه کردم اما از لحاظ ظاهری 10 کیلو به نظر می‌یاد! نمی‌دونم دلیل این افزایش حجم عجیب و غریب در نواحی تحتانی چیه؟! هر کسی حجمم رو می‌بینه می‌گه دختر می‌آری! بعدش خانم دکتر گفت که باید از این به بعد قرص آهن بخورم و مکمل کلسیم-دی. خوب خوردن قرص راحت‌تر از قرص جوشانه اما چرا من همچنان کلسیم را یادم می‌ره؟ نمی‌دونم چه مشکلی با این دارم؟! بعدش دوباره یه سری سوال در مورد سوابق بیماری در خانواده پرسید و بعد یکدفعه گفت که می‌خوای اون یکی آزمایش غربالگری را هم بری؟ اجباری نیست اما دقت بیشتری داره و بهتر بررسی می‌کنه. خوب من هم بلافاصله گفتم بله. بعدش کلی به خودم فحش دادم که کاشکی گفته بودم نه و برای خودم یه استرس یه هفته‌ای درست نمی‌کردم. کلی هم تعجب کردم که چرا خانم دکتر برام نوشته این آزمایش رو چون برای اون همکارم که دکترمون مشترکه اصلاً اشاره‌ای نکرده بود. شاید چون اون سنش از من کمتره. اما خلاصه تونست حسابی من رو بهم بریزه و تصور کردم که حتماً یادش مونده که اون آزمایش قبلی خیلی نتیجه قطعی نداشته. بعدش هم گفت یه سونو بررسی سلامت جنین هم برات می‌نویسم که باید هم آزمایش و هم سونو را همین یکی دو روزه بری. که خوب این هم داستانی داشت برای خودش. آزمایش را همون روز رفتم دادم که برخلاف قبلی بیمه قبول نکرد و 174 هزار و 500 تومن پولش شد. بعدش هم رفتیم برای نوبت گرفتن از سونوگرافی که می‌خواستم یه جای خاص برم که خانم دکترش همدوره و دوست صمیمی مامانمه و کارش و دقتش خیلی خوب و معروف و استاد دانشگاه و رئیس گروه رادیولوژی دانشگاه شهرمون و ... اما نوبت گرفتن ازش کار حضرت فیله. یعنی هیچ روند مشخصی نداره. هر باری که زنگ می‌زنی مطبش یه چیزی می‌گن. یه بار می‌گن می‌شه. یه بار می‌گن نمی‌شه. خلاصه شنبه که نشد نوبت بگیریم گفت فردا ساعت 1 تا 3 زنگ بزنین. شبش احیا بود و ما توی خونه احیا گرفتیم. سخت بود و خیلی خوابم میومد و کلاً نتونستم خیلی حس بگیرم. اما خوب تا حدودی مراسم برگزار شد. یکشنبه یکی از نگرانی‌های عمده رفع شد. بیمه تکمیلی همسرجان تمدید شد و دفترچه‌هامون مهر خورد. خدا رو شکر. اما نتونستیم نوبت سونوگرافی بگیریم. یعنی من که توی اون ساعت توی راه خونه بودم و همسرجان هم هرچی زنگ زده بود اشغال بوده و خلاصه نشد که بشه. یعنی نوبت داد واسه دوشنبه هفته بعد با یکی از همکارهای دکتر مورد نظر. می‌خواستم خودم نوبت بگیرم و به مامانم زحمت ندم که ماه رمضون و زبون روزه و بابای کم طاقت و اینا اما دیدم چاره‌ای نیست. به مامان گفتم چهارشنبه که مطمئنم خود خانم دکتر هست بیا با هم بریم پارتی‌بازی کن برام. خیلی بداخلاق بودم و بی‌حوصله. شبش به همسرجان گفتم حس می‌کنم مخم روی دور تنده. یه دنیا فکر توی سرمه که نمی‌تونم بهشون نظم بدم. یه عالمه از پریشونیم هم به خاطر کمبود خواب بود البته. دوشنبه اصلا حال عمومی‌ام خوب نبود اما رفتم سر کار و تونستم در مورد کارم با یکی از روسا حرف بزنم. تأکید می‌کنم. یکی از روسا. کلی هندونه گذاشت زیربغلم و گفت حلش می‌کنم و اینا. چشمم از حل شدنش آب نمی‌خوره. اما همون هندونه‌ها خیلی روی روحیه‌ام تأثیر مثبت داشت. حس کردم یه بغض گنده از روی گلوم برداشته شد. همون روز همسرجان تونست نوبت بگیره برام از همون دکتر توی همون روز و ساعتی که می‌خواستیم. کاملاً عجیب و غریب. با اولین تلفن و بدون اصرار. خدایا شکرت! شبش دوباره احیا بود. تا ساعت یک خونه بودیم و بعدش رفتیم بیرون. اون مراسمی که رفتیم خیلی با شور و حال نبود اما من بیدارتر بودم و سرحالتر و بهتر درک کردم اوضاع رو. سحر موقع برگشتن به خونه هم هوس بستنی کردم که همسرجان خرید برام. بستنی سحری خیلی خیلی چسبید. سه‌شنبه تعطیل بود به خاطر شهادت امام علی (ع). رفتیم ولایت! خوش گذشت. انقدر خورده بودم که شب حس می‌کردم جای تنفس ندارم! چهارشنبه رفتیم سونوگرافی. خدارو شکر همه‌چیز خوب بود و نی‌نی عزیز سالم. خدارو شکر. البته تا اونجایی که الان می‌شه گفت و از طریق سونی دوبعدی. شک دارم که برم سه بعدی یا نه. شایعات در موردش زیاده و می‌دونم که جاهای دیگه یه کار شیک و غیر لازم محسوب می‌شه. نمی‌دونم. و حدس بزنید نی‌نی ما چی بود؟ عزیز دلم یه پسره. پسر! از اون روز دارم به اینکه مامان یه پسر می‌شم فکر می‌کنم. فکر کنم خیلی سخت باشه و شیرین. عزیز دلم! شبش دوباره احیا بود و همسرجان هم سر کار. من تنها بودم و بهترین احیا را گرفتم. خیلی با حس و حال و دوست‌داشتنی. خیلی به دلم چسبید. هر چهارده معصوم را قسم دادم و دخیلشون کردم برای سلامتی نی‌نی عزیزم. انشاالله که خودشون پشت و پناهش باشن. پنج‌شنبه همسرجان رفت جواب آزمایش رو گرفت و منو جون به لب کرد تا بهم زنگ زد. خدا رو صد هزار مرتبه شکر این دفعه جوابش خیلی خوب و قابل اعتمادتر از قبل بود. یعنی خیلی خیلی بالاتر رفته بود مخرج کسر. از 820 رسیده بود به 4200. خدا رو شکر. به علاوه یه screen negative گنده هم اون پایین نوشته بود که اون دفعه نبود و خیلی چسبید. خدارو شکر. می‌دونم که این آزمایش‌ها جواب صددرصدی نداره اما خوب خیلی من رو آروم کرد. خدا رو شکر. جمعه هم دوباره رفتیم ولایت مادری و دوباره در حد انفجار خوردم. فکر کنم این دفعه دیگه افزایش وزنم بزنه بالا. خدا به خیر بگذرونه.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۲ ، ۰۶:۵۶
آذر دخت
اگه دوباره از گرمی هوا گله کنم خیلی تکراری می شه؟ خوب آخه گرمه! خیلی گرمه! تمام روز با کولر روشن دارم عرق می‌ریزم. خدا رو شکر توی محل کار هوا خوبه. چیلر هست و اگه به اندازه کافی سرد نکنه کولر گازی هم داریم که روشن کنیم. اما خونه... ای داد بیداد. اوضاع سرکار هم همچنان ناامید کننده است و من بیشتر از هر زمان دیگه‌ای دلم می‌خواد که از اینجا برم. خیلی خیلی زیاد دلم می‌خواد برم. خدایا مدت‌ها بود چیزی رو اینجور از ته دلم نخواسته بودم. خواهش می‌کنم به خواهش قلبم گوش کن خدای بزرگ. امکانش رو فراهم کن. ازت خواهش می‌کنم. دیشب بچه پرنس ویلیام و کیت میدلتون یعنی نتیجه ملکه انگلستان به دنیا اومد. پسره. دیدم که چطور یه عالمه آدم دم کاخ سلطنتی منتظر وایستاده بودند و چقدر خبرنگار و عکاس منتظر یه خبر یا عکس بودن. یه عالمه مراسم و تشریفات برای یه بچه. خوب دنیای نامردیه. یه بچه برای به دنیا اومدنش این همه توجه و سرویس می‌گیره و جاهای دیگه دنیا هزاران هزار بچه بدون امکانات اولیه به دنیا میان. خیلی عجیبه. سرنوشت آدم‌ها چقدر با هم فرق می‌کنه! این روزها خیلی بی‌حوصله‌ام. شنبه نوبت دکتر دارم و بعدش قراره برام سونوگرافی بنویسه. امیدوارم همه چیز خوب باشه. استرس دارم. دکتر برام مکمل کلسیوم نوشته و من فکر می‌کردم که اگه یه روز نتونستم به اندازه کافی (از نظر خودم) لبنیات بخورم باید ازش بخورم اما دیروز تا حالا دوزاری‌ام افتاده که قرار بوده هر روز ازش می‌خوردم که من نخوردم و از پنج تا بسته که قرار بوده تا الان تموم شده باشه تا حالا فقط یکی‌اش رو تموم کردم. خیلی ناراحتم. نکنه بچه‌ام رو اذیت کرده باشم؟ آخه این مکمل‌ها معده‌ام رو بهم می‌ریزه. واقعاً که مرده‌شور این معده منو ببرن! یه مقدار هم در مورد کار همسرجان نگرانی دارم. قراردادش سالانه است و هر سال این موقع‌ها که می‌شه دلشوره برای تمدید قراردادش شروع می‌شه. خدا کنه که زودتر به سرانجام برسه. به تبع اتمام قراردادش تاریخ دفترچه بیمه‌مون هم گذشته و حالا من نمی‌دونم تا شنبه چه اتفاقی می‌افته. هی هی. چقدر آدم باید حرص الکی بخوره. خیلی پشیمونم که چرا بیمه تکمیلی خودم را تمدید نکردم. حداقل این یه سال خیالم راحت بود. اشتباه کردم. دیگه همین. خلاصه که حوصله ندارم و یه عالمه ماجرا دارم که باید بهش فکر کنم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۲ ، ۰۶:۴۸
آذر دخت
نمی‌دونم الان حساس شدم و دقت می‌کنم و توجهم جلب شده یا واقعاً اینقدر تعداد خانم‌های باردار زیاد شده. تا سال پیش توی محل کارم نهایتاً سالی یک یا دو نفر بچه‌دار می‌شدند. اما الان چهار تا خانم با فاصله یک ماه از هم بارداریم که من آخریم! یعنی یه هفت ماهه، یه شش ماهه، یه پنج ماهه و یه چهار ماهه! راستی یه آشنای دیگه توی یک قسمت دیگه هم هست که سه ماهشه و از من عقب‌تره. توی خیابون هم که می‌رم دائم چشمم شکم‌های قلمبه را رصد می‌کنه! توی دنیای مجازی هم اوضاع همین‌طوره. از بین وبلاگ‌هایی که از قبل می‌خوندم چندتایی باردارند: اولیش خیاط که دیگه باید تا الان بچه‌اش به دنیا اومده باشه، دومیش زندگی در برره ، سومیش گلابتون بانو ، چهارمیش هم شگوره . جالبه. تا پارسال توی دنیای مجازی هم خبری نبود. حالا از طریق وبلاگ‌های اونا به یه عالمه وبلاگ مامان‌های باردار هم رسیدم که دارم اضافه‌شون می‌کنم به لیستم! فکر کنم همون طوری که ما بچه‌های اواخر دهه پنجاه و اوایل شصت نسل انفجار جمعیت بودیم، حالا بچه‌هامون هم دچار همین مشکل بشن. خارجی‌ها یه اصطلاحی دارن برای این حالت می‌گن Baby Boom یعنی همون انفجار بچه. حالا اونا به خصوص امریکایی‌ها دوبار توی تاریخشون دچار این معضل شدن. یکی بعد از تمام شدن جنگ جهانی دوم و برگشتن سربازها سر خونه و زندگی‌شون و یکی هم اگه اشتباه نکنم بعد از اتمام دوران رکود بزرگ اقتصادی امریکا که خیال مردم راحت شده و رفتن سر بچه‌دار شدن. یعنی Baby Boomer های اونا یا پیرند که کمبود خانه سالمندان دارند و یا اینکه میانسال‌ند و دنبال خرید خونه. آدم‌های مهمی هم Baby Boomer ها هست. مثل بیل گیتس و استیو جابز خدا بیامرز و کاندولیزا رایس و همین اوباما. حالا اینکه ما چه اتفاق خجسته‌ای ظرف دو سه سال اخیر برامون افتاده که افتادیم رو دور بچه‌دار شدن،‌ خدا عالمه! نه جنگی تموم شده و نه رکود اقتصادی به پایان رسیده بلکه در بحبوحه یک رکود اقتصادی شدید هستیم و هر آن خدای نکرده در آستانه یه جنگ. واقعاً بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم ما چه فکری کردیم که می‌خواهیم یه بچه را بیاریم به این دنیا؟ واقعاً؟ داشتم فکر می‌کردم انگار من زیاد شرح عادات عجیب غذایی این دوره را ننوشتم. اینم یادگاری خوبی می‌شه که انشاالله واسه بعدی استفاده داره. خوب اولین چیز اینکه من حس می‌کنم همه اون چیزهایی که قبلاً‌ دوست داشتم رو الان بیشتر دوست دارم. یعنی من زرشک پلو با مرغ خیلی دوست داشتم الان هم خیلی دوست دارم. استامبولی خیلی دوست داشتم الان بیشتر دوست دارم و ... متأسفانه فست‌فود خیلی دوست داشتم که الان هم خیلی دوست دارم هنوز اما نمی‌خورم. توی این چهار ماه نهایتاً سه بار خوردم. اما خوب اخیراً خیلی چای می‌خوردم و برام معضل بود که چه‌جوری کمش کنم اما الان اصلاً چای دوست ندارم و حالمو بد می‌کنه. حداکثر روزی یه فنجون می‌خورم که سردرد نگیرم. از شوید پلو بدم نمی‌یومد اما الان زیاد دوست ندارم. کوکو سبزی قبلاً یه کمی معده‌ام رو ناراحت می‌کرد اما الان می‌ترکوندش. شیر زیاد دوست نداشتم و به لاکتوزش حساس بودم حالا کافیه یه لیوان شیر بخورم و یه دوسه ساعتی تهوع داشته باشم (بزرگترین معضل و عذاب وجدانم همینه که نمی‌تونم شیر زیاد بخورم. سعی می‌کنم با ماست و پنیر و مکمل کلسیم جبرانش کنم ولی حس می‌کنم شیر یه چیز دیگه‌است. خدایا به نی‌نی به اندازه کافی کلسیم برسون تا کم‌کاری من جبران بشه. خواهش می‌کنم) سالاد و سبزی جزو جدانشدنی غذام بود اما الان معده‌ام را خیلی اذیت می‌کنه و من به زور برای خواصش می‌خورم. زردآلو رو خیلی دوست نداشتم اما الان هلاکشم. دیگه؟ شیرینی‌جات هم باید دم دستم باشه که یهو که سیستمم ریخت بهم یه کمی بخورم. مثل خرما که از قبل هم زیاد دوست نداشتم اما الان خیلی به دادم می‌رسه. دیگه اینکه خیار و هندونه خیلی معده‌ام رو بهم می‌ریزه. کلاً چیزی حالمو بهم نمی‌زنه اما معده‌ام زیاد ناراحت می‌شه. خدا رو شکر این چند روز اگه خودمو چشم نزنم حال عمومی‌ام خیلی بهتر بوده و دیگه گریپاژ نکردم. اما  هنوز گرما خیلی حالمو بد می‌کنه و اگه توی گرما بمونم حالت تهوع می‌گیرم. خدا هم که نظر رحمتی نمی‌کنه برای کم کردن گرمای هوا. واقعاً این روزها خیلی گرمه و من تمام مدت توی خونه با حداقل لباس و زیر کولر خیس عرقم. سال پیش همین موقع‌ها من زیر کولر نمی‌تونستم بخوابم و هی خاموش می‌کردم و با همسرجان آبمون توی جو نمی‌رفت بابت کولر. اما امسال من دردم از اون بیشتره!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۲ ، ۰۴:۵۶
آذر دخت
باز هم آخر هفته مثل برق و باد سپری شد و دوباره شنبه و روز از نو و روزی از نو.... آخر هفته‌ی خوبی نبود. من که خیلی حوصله‌ام سر رفت. تقصیر همسرجان بود. آخه ما که خیلی رفت و آمد زیادی با خانواده نداریم. خونه پدر و مادر همسرجان که شاید شش هفت بار در سال بیشتر نمی‌ریم. برادرها هم که به زووووور سالی یک بار به هم مهمونی بدهند. همسرجان دو تا دایی در قید حیات و دو تا عمو و دو تا عمه داره که با هیچ کدوم رفت و آمد ندارند. نه اینکه قهر باشند اما رفت و آمد ندارند! یکی از عموها خونه‌اش دیوار به دیوار خونه پدر همسرجانه و من که تقریباً سه ساله عروس این خانواده شدم هنوز خونه‌اش را ندیدم! هر چند که خونه یکی از برادر شوهرها را هم که ساکن تهرانه اصلاً ندیدم و بقیه هم من رو پاگشا نکردند من خیلی شیک پا شدم هویجوری رفتم خونه‌شون... بگذریم. نمی‌خوام بحث رو خاله‌زنکی کنم چون اصلاً علاقه‌ای به این مباحث ندارم و اصلاً اهلش نیستم. فقط می‌خواستم یادآوری کرده باشم که چه خانواده گرم و صمیمی هستند! از طرف من هم خوب خاله‌ها و دایی‌ها که از نوع همون سالی یکبار هستند. مادربزرگ‌ها هم خوب خیلی مسن‌اند و اگر بخواهیم خیلی بهشون سر بزنیم باعث زحمته. البته همسرجان هم خیلی علاقه‌ای نداره به رفت و آمد که دلیل این رو می‌شه در همون بالا بودن حرارت خانوادگی بررسی کرد. از طرفی هم معتقده که مثلاً برای اینکه بریم خونه مادربزرگ من هم باید ازش دعوت رسمی به عمل بیاد و اگر مادربزرگم به مامانم بگه هم قبول نیست! حالا من نمی‌دونم چرا برای رفتن خونه برادرشوهرها منتظر دعوت رسمی نموندم؟! حتماً بسکه خرم! از اون طرف من دختر اول خانواده‌ام که ازدواج کردم و خانواده ما (یعنی پدر و مادر و خواهر و برادرم) خیلی به هم وابسته‌ایم. قبلاً هم گفتم که مامان من هنوز وقتی یه غذای خوشمزه درست می‌کنه سهم من رو ازش کنار می‌زاره. اونا دوست دارند که ما هر هفته اونجا باشیم و خوب با توجه به بعد مسافت فقط آخر هفته‌ها می‌شه. اما همسرجان یه ایده‌ای داره که نباید زیاد بره خونه پدرخانمش. که خوب می‌شه ردپای این ایده را در سخنان مادرشوهر عزیز ردیابی کرد. اما آخه دید پدر و مادر من به همسرجان مثل داماد نیست و واقعاً مثل داداشم دوستش دارند. ولی اون قبول نداره. در نتیجه همش در سعی و تلاشه که رفتن ما به اونجا محدود و در حد هفته‌ای یک وعده غذا باشه! این یعنی چه؟ یعنی رفت و آمد روتین و هفتگی ما در حد هفته‌ای یک روز خونه مامان و بابای منه. خوب این در طول سال عادی و خوبه. اما توی ماه‌رمضون واقعاً خسته‌کننده می‌شه. توی شب‌های ماه‌رمضون آپارتمان هشت واحدی ما معمولاً‌ تا ساعت دوازده شب خالی خالیه. یعنی همه یه جایی افطاری دعوتند. اما ما؟ هر روز و هر شب خونه‌ایم و یه برنامه‌ی کسل‌کننده و تکراری داریم. سال‌های قبل که من روزه می‌گرفتم زیاد آزاردهنده نبود چون به خصوص توی این آب و هوا آدم تا دم افطار که بی‌حاله و بعد افطار هم که شکمش داره می‌ترکه بسکه آب خورده و حال مهمونی رفتن نداره. اما من امسال که روزه نیستم خیلی خیلی حوصله‌ام سر رفته. گرمای کشنده این روزها هم که مزید برعلت شده بر بیحالی همسرجان روزه‌دار و ما تمام روزها توی خونه‌ایم. من دلم می‌خواست لااقل آخر هفته متفاوت باشه. اما کار دوم همسرجان (که فکر کنم قبلاً هم گفتم که من ازش متنفرم و امیدوارم بزارتش کنار اما اون زیربار نمی‌ره) مانع شد. همسرجان چهارشنبه و پنج‌شنبه شیفت شب داشت و در نتیجه ما توی خونه زمین‌گیر شدیم چون از لحظه‌ای که میومد تو خونه می‌خوابید تا افطار بعد افطار هم نماز و پیش به سوی شیفت شب. و بنده عین دو روز را توی خون غاز چروندم! حداقلش این بود که می‌تونستیم بریم خونه بابا مامان من. اما.... خوب منم دلم برا مامانم تنگ می‌شه. اونم توی این روزها که دلم می‌خواد یکی نازمو بکشه! اما.... چون همسرجان بابا مامانش رو دیر به دیر می‌بینه من که هر هفته می‌بینمشون خوب نباید خیلی اعتراضی داشته باشم. دیگه عصر پنج‌شنبه دیگ صبر لبریز شد و چشمه اشک نشتی پیدا کرد و خلاصه ما با یه مکافاتی تا ساعت ده که همسرجان بره بیرون صبر کردیم. دوباره از دستش دلخور بودم. اما بی‌خیال.... دلم می‌خواد یه پست در مورد مادربزرگ پدری‌ام بزارم. اما خیلی انرژی می‌بره. باید حواسم جمع باشه و جامع بنویسم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۲ ، ۰۶:۱۸
آذر دخت
امروز همسرجان بی‌سحری شد بنده خدا!‌ تقصیر من بود. مسئولیت بیدار شدن با منه. ساعت را من می‌ذارم کنارم و بلند می‌شم غذا را گرم می‌کنم و زیر چای را روشن می‌کنم و بعد همسرجان را بیدار می‌کنم. بعد هی چرت می‌زنم تا اذان و بعد از نماز می‌رم می‌خوابم. امروز خیلی شیک بلند شدم ساعت را خاموش کردم و دوباره گرفتم خوابیدم! ساعت چهار و بیست و پنج بیدار شدم و دیدم ای داد بیداد! همسرجان را صدا زدم و توی 10 دقیقه که وقت داشت دو تا قازی (غازی؟ قاذی؟ غاذی؟ اصلاً قاضی؟! بابا لقمه گنده!) نون و پنیر و خرما تونست بخوره با یه کمی آب. بنده خدا!‌ ای بابا! امیدوارم امروز خیلی بهش سخت نگذره. توی این سه تا ماه رمضون که خونه خودمونیم این دومین باره که بی‌سحری می‌شیم. سال اول با اینکه تازه‌کار بودم اما خدا رو شکر به خیر گذشت اما پارسال یه بار خوابم برد. اونم به خاطر قرص ضدحساسیت بود. من توی این فصل حسابی با حساسیت فصلی دست به گریبانم. همش دارم گلاب به روتون دماغم را بالا می‌کشم و عطسه می‌کنم. دیگه وای به روزی که یکی نزدیکم خربزه بخوره یا خودم انگور بخورم (بله شدت خربزه بیشتره!). خلاصه پارسال من توی ماه رمضون یه دونه قرص لوراتادین خوردم و صبحش با صدای اذان بیدار شدیم! بازهم ساعت را خاموش کرده بودم و خوابیده بودم. اما اون دفعه اصلاً یادم نیست که کی این کار رو کردم. پارسال چون من شب‌ها یه دونه قرص اسپیرونولاکتون می‌خوردم و تا صبح باید هی آب می‌خوردم و می‌رفتم دستشویی و سحرها اگر آب نمی‌خوردم گلوم مثل کویر چاک‌چاک می‌شد،‌ اون روز را روزه نگرفتم اما همسرجانِ بنده خدا ناشتایِ ناشتا روزه گرفت و فکر کنم خیلی اذیت شد. حالا باز امسال وقت کرد دوتا لقمه بخوره و یه کمی آب. امروز هم به خاطر دیروز که خیلی خسته شدم خواب موندم. دیروز از اداره واسه ماه رمضون به ما ارزاق دادن. یک قسمتش شامل سه تا دونه مرغ بود که باید خرد می‌شد و می‌رفت توی فریزر. راستش من خرد کردن مرغ را بلد نیستم. واسه همین تا حالا همیشه می‌دادیم آقای مرغ فروش برامون خرد کنه. امسال همسرجان فرمودن که خودشون قصد دارند این کار را بکنند و کاری نداره و دلیلی نداره پول مفت بدیم به آقای مرغ فروش! من هم گفتم پس به عهده خودت. البته می‌خواستم چون مرغ‌ها کوچولو بودند یکی‌شون را درسته بزارم توی فر و دوتای دیگه را جوجه‌کبابی واسه خودمون خرد کنم که موافقت کردم اگرنه اگر می‌خواستم مجلسی خرد کنم عمراً زیربار هنرنمایی همسرجان نمی‌رفتم! خلاصه ما ساعت سه با مرغ‌ها رسیدیم خونه. همون بدو ورود سینی گنده و کارد و مرغ‌ها را گذاشتیم جلوی همسرجان و گفتیم یاعلی. بعد از کلی نق‌نق و غر زدن که من بلد نیستم و فکر کردم تو بلدی و اینا از اولین چاقویی که فرو کرد توی سینه مرغ بیچاره فهمیدم که تا حالا توی عمرش اصلاً دست به مرغ نزده! خلاصه اول خودش یه کمی ور رفت و زد مرغه را آش و لاش کرد که دیگه خودم وارد عمل شدم!!! آقا بلایی به سر این دو تا مرغ آوردیم که همسرجان حسابی عذاب وجدان گرفت و می‌گفت روح مرغا داره عذاب می‌کشه! کلی هم ایش و ویش کرد و ادای دل به‌هم خوردگی درآورد. من که اصلاً روی این چیزها حساس نیستم. اما اون حسابی حساسه. خلاصه. دو تا مرغ فسقلی دو ساعت وقت گرفت و به قطعات عجیب و غریبی تقسیم شد که خدا کباب کردنش رو به خیر بگذرونه. من که فقط می‌خندیدم و تکه‌هایی که همسرجان تولید می‌کرد رو نگاه می‌کردم. بعدش هم که کلی با مرغی که می خواستم بزارم توی فر کلنجار رفتیم و گذاشتیمش روی جوجه‌گردون که بپزه. بعدش دیگه همسرجان به خواب ناز فرو رفتند و تازه کار من شروع شد. مرغ‌ها را بشورم و بسته‌بندی کنم. ظرفهای مرغ‌خورد کردن را بشورم و جمع کنم. هی به مرغه سر بزنم که نکنه بیفته و اعصاب‌خوردی به بار بیاره. کلاً یه ربع تونستم بخوابم. بعدش هم نشستم یه کمی قرآن خوندم و سیب‌زمینی سرخ کردم و بساط افطار را آماده کردم و تازه همسرجان بیدار شد. بعد از شام هم که ظرف شستن و شستن سینی فر که خیلی کار سخت و عذاب‌آوریه و خلاصه ساعت یازده جلوی تلویزیون از هوش رفتم. بعد بیست دقیقه به زور بیدار شدم و نمازم رو خوندم و رفتیم که بخوابیم. همون موقع که داشتم می‌رفتم بخوابم حس کردم که خستگی‌ام خیلی خیلی زیاده و گفتم احتمالاً نتونم برم سر کار فردا اما خستگی دامن سحری همسرجان رو گرفت. خوب که نگاه کنید تقصیر خودشه مگه نه؟!!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۲ ، ۰۴:۵۲
آذر دخت
دو هفته‌ای از رفتن گوگل‌ریدر می‌گذره. هنوز هم لیست سایت‌های موزیلا را که باز می‌کنه اون بالا بالاهاست. اول نیست دیگه اما دوم سومه. دلم براش تنگ شده. netvibes بد نیست اما باگ داره. فیدها را دیر به‌روز می‌کنه و بعد هم ممکنه یه فید مال دیروز را تازه الان اضافه کنه و ببره وسط فیدهای دیگه و از دست آدم در بره. تازه بعضی وقت‌ها هم تصمیم‌ می‌گیره که یه سری پست‌های چهارماه پیش را به عنوان پست جدید به آدم غالب کنه که آدم بعضی وقت‌ها احساس دژاوو بهش دست می‌ده! معلومه حالم بهتره نه؟ شنبه رفتیم دکتر. آزمایش را دادم بردند توی مطب و بعد از نیم ساعت مامای دکتر اومد بیرون و گفت نرماله و خودت دو هفته دیگه بیا معاینه و بعدش هم باید یه سونوگرافی بری. فکر کنم آنومالی اسکن منظورش باشه یا از این سه بعدی‌ها. نمیدونم. خوب خودم هم می‌دونستم همین جواب را می‌ده اما خوب. چه کنم. دلم می‌خواست جواب آزمایش قطعیتش بیشتر بود. هی هی. اما سعی می‌کنم خیلی بهش فکر نکنم. اما خوب حالم بهتره. شنبه توی گرما و با حال فوق‌العاده بد من رفتیم دکتر. شاید مال وضعیت روحی باشه اما تمام نشانه‌های ویار ماه‌های اول برگشته بود و تا دیشب هم ادامه داشت که آخرش مجبور شدم یدونه ویتامین B6 بخورم. حالا نمی‌دونم اثر اون بود یا گذشت زمان که امروز بهتر بودم. دیروز هم سرکار نرفتم و خونه بودم. شنبه توی مطب دکتر من حدود نیم ساعت سر پا وایساده بودم با رنگ و روی پریده و عرق کرده. اتاق انتظار یه کولر گازی داره که اصلاً اثری نداره و خنک نمی‌کنه با یه پنکه. شش تا صندلی هم داره برای انتظار که صدقه سر مراجعین و همراهان عزیز اونها همگی پره. برام جالبه که همراهان مراجعین که طیف وسیعی شامل مادر و خواهر و دختران زنان باردار را تشکیل می‌دهند اصلا اهمیتی به وضعیت کسایی که وایسادند ندارند. بارها شده که من دیدم یه خانم باردار مثلاً نه ماهه با شکم بزرگ مدت‌ها سر پا وایساده و یه نفر از این مادران گرامی جاشو بهش تعارف نزده. این دکتر من دو روز در هفته توی یکی از شهرهای اطراف هم مطب داره که خیلی سطح فرهنگ مردمش بالا نیست. متأسفم که مجبورم این حرف را بزنم اما اینطوریه دیگه. خلاصه که تعداد زیادی از مراجعین مال اون مطبش هستند که ظاهراً فوق‌العاده شلوغه و برای فرار از شلوغی میان اینجا. اکثرشون دختران زیر بیست و دو سه سال هستند که با مادراشون میان دکتر. حتی همسرشون هم همراهشون نیست. آخه توی فرهنگ قدیم این منطقه رسم این بوده که خرج بارداری و زایمان اول را باید خانواده دختر بدن!!! دو نفر دیگه می‌خوان بچه‌دار بشن خرجشو یه نفر دیگه بده! فکر کن!!!! خلاصه که من بیست و هشت ساله اونجا برای خودم پیرزنیم! ها ها. این دخترها هم هر کدوم یه فیلمی‌ هستند. خوب خیلی کوچیکند. بعضی‌ها آرایش‌های جیغ و عجیب غریب دارند. بعضی‌ها کلی ناز و  ادا دارند. بعضی‌ها دارند از استرس می‌میرند. یادمه دفعات اول که می‌رفتم دکتر و خیلی استرس داشتم و خیلی حالم بد بود،‌ واسه خودم غصه می‌خوردم که چرا من تنهایی‌ام و مامانم باهام نیست. اما بعدش خودمو جمع و جور کردم. بسه دیگه،‌ فکر کنم خیلی توی این پست جاجو شدم!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۲ ، ۰۵:۲۱
آذر دخت