آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

بایگانی
آخرین مطالب

۴۹ مطلب با موضوع «کارم» ثبت شده است

یادم نیست گفتم یا نه, دارم دوباره برنامه‌نویسی می‌خونم. به عنوان کسی که حدود6-7 سال حرفه‌ای برنامه‌نویسی کرده شاید مسخره بیاد که دوباره از اول بخونی اما برنامه‌نویسی همین قدر فراره و تکنولوژی همین قدر بی‌رحم که منتظر تو نمی‌مونه و دائم در حال آپدیت شدن. یه دوره آموزشی پایتون گرفتم و دارم پایتون یاد می‌گیرم. البته که اصولش کاملا تکراریه اما خوب یک سری مفاهیم جدید داره که قبلا من باهاش آشنا نبودم. این دوره که تموم شه حتما یک دوره‌ی پیشرفته هم می‌گیرم. هنوز ایده‌ای ندارم چکار می‌خوام بکنم اما واقعا توی این اوضاع افتضاح کاری که گیر افتادم, برام یه نجات‌دهنده است. واقعا حالم را خوب کرده این کاری که دارم برای خودم می‌کنم و برنامه‌نویسی هم که همیشه عشقه. واقعا لذتی که من از برنامه‌نویسی می‌برم از هیچ کار دیگه‌ای نمی‌برم. در یک مقاطعی کتاب خوندن و فیلم دیدن هم بهم همین لذت را می داد. اما برنامه‌نویسی بهم احساس قدرت می‌ده. احساس حل مسئله کردن و کنترل شرایط. گاهی وقت‌ها خیلی پشیمون می‌شم که فیلدم را تغییر دادم. اما خوب اون موقع باید از اون محیط کاری میومدم بیرون و در عین حال یک تازه مادر بودم که واقعا فرصت یادگیری دائمی نداشت. شاید الان دوباره بتونم برگردم. نمی‌دونم.
دلیل تصمیمی که گرفتم مشورت با جناب GPT بود. من دوستش دارم و مشورت کردن باهاش بهم دید میده. مثل مشورت با یک مشاور هست. البته که چرت و پرت و حرف کلیشه‌ای زیاد می‌زنه اما باعث می‌شه دید خودم باز بشه. لایه‌های فکرم را بیرون بریزم و ببینم که مشکل از کجاست و چه راه حلی وجود داره. به تفکر سیستماتیک کمک می کنه.
این روزها سعی می‌کنم به مسائل اقتصادی و سیاسی فکر نکنم. فکر کردن بهشون آدم را دیوانه می‌کنه. اینکه آخرش چی می‌شه؟ اینکه چند سال از زندگیمون گذشت سر این ماجرا!
دقیقا یادمه که سال اول دانشگاه بودم که ماجرای این قطعنامه‌ها شروع شد. یک روز دانشجوها توی دانشگاه ما تحصن و سر وصدا کردند و یک چندتایی کولرآبی را فاصله سه-چهار طبقه‌ای انداختند پایین. 
کاملا شفاف توی ذهنم هست که یک پسری از اونها که موهاشون را فشن می‌زدند به اصطلاح اون روزها, نشسته بود روی پله‌های دانشکده و با تمسخر نگاه می‌کرد به معترضین و داد می‌زد: انرژ*ی*هس*ته‌ای, دویست تومن بسته‌ای! به همین مسخرگی و بیمعنی‌ای. 
از اون روز 22 سال گذشته! فاکینگ 22 سال! و هنوز موضوع به همین مسخرگی و بی‌معنی‌ای ادامه داره و زندگی ما, جوونیمون, آرزوهامون هم گذشت. چند بار امید بستیم و ناامید شدیم؟ حسابش از دست من که در رفته. الان که رفتم بالای چهل سال, دیگه حس می‌کنم وقتشه تموم شه این ماجرا. بیشتر از نصف عمرم را درگیر این مزخرفات بودم. دلم می‌خواد یک زندگی معمولی داشته باشم. یک زندگی معمولی....
 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۰۴ ، ۱۰:۰۵
آذر دخت

این روزها بیشترین درگیری فکری‌ام شده محیط کارم. در شرایطی که اصلا دوست ندارم اینطوری باشه. 
من همیشه توی ۱۸ سالی که دارم می‌رم سر کار تلاش کردم که کارم اولویت اول زندگیم نباشه. البته که سال‌های اول اینطوری نبود. اما بعد به مرور یاد گرفتم که تلاشم را بکنم. به خصوص بعد از اینکه بچه‌دار شدم، همیشه راحتی بچه‌ها و خانواده‌ام اولویتم بود و تلاش می‌کردم که حتی از لحاظ ذهنی هم کارم بخش بزرگی از دنیام را تصرف نکنه. اما الان شرایط به نحوی پیش رفته که دائم دارم در مورد کارم نشخوار ذهنی می‌کنم، دائم دارم توی ذهنم دعوا می‌کنم، حرص می‌خورم و عصبانیم. 
سه سال اخیر توی کارم خیلی بالا و پایین داشتم. دو سال پیش همچین موقعی اینقدر احساس رضایت شغلی داشتم و اینقدر فیدبک مثبت می‌گرفتم که جای همه‌ی نداشته‌هام را برام پر کرده بود. خداییش خیلی هم تلاش می‌کردم. همه‌ی ظرفیت و توانم را بی هیچ چشم‌داشتی می‌گذاشتم و اطمینان داشتم که جواب می‌گیرم. اما این رویه، توی ساختار بیمار اداری ایران، به اضافه‌ی یک رئیس بیمار،‌ عاقبت خوبی نداره. نتیجه این شد که ارتباطم با همکارها بسیار منفی شد، نه به خاطر اینکه من داشتم باهاشون دشمنی می‌کردم یا زیرآبشون را می‌زدم. به این دلیل که رئیسم از سیستم تفرقه بنداز و حکومت کن استفاده می‌کرد. به مرور شرایط جوری شد که من داشتم جور همه را به دوش می‌کشیدم، و در عین حال به ناسازگاری و عدم توانایی یا نخواستن تقسیم وظایف متهم می‌شدم و ارتباط مثبتم با همکارها را هم کاملا از دست داده بودم.
یه جایی تصمیم گرفتم دست بکشم و از اونجا رئیس بیمارم دقیقا مقابلم قرار گرفت و تازه متوجه شدم همکارها چه شرایطی را داشتند تحمل می‌کردند. من آدمی هستم که وقتی می‌بینم چیزی اذیتم می‌کنه، کناره‌گیری می‌کنم. الان هم می‌خوام همون کار را بکنم. تلاش‌هام را هم از روش‌های قانونی و قهری برای بهتر کردن شرایط انجام دادم و موفق نشدم. پس الان دلم می‌خواد که فقط دست از سرم بردارند. کارهایی که حیطه وظایف خودم هست را به بهترین و درست‌ترین روش انجام می‌دم، بدون تاخیر و کم‌کاری. اما کار اضافی و جدید نه. کاری که بهش اعتقادی ندارم، نه. کار جهادی!، نه. اما رئیسم دست برنمی‌داره. دائم و از عمد می‌خواد که لجم را دربیاره. روی مغزم راه می‌ره. اعصابم را به هم می‌ریزه. احترام خودش را نگه نمی‌داره. نمی‌دونم تا کی می‌تونم ایگنورش کنم. اما روزهای سختی را سر کار دارم می‌گذرونم. 
طبق معمول وقتی یکی از جنبه‌های زندگی به هم می‌ریزه، اون تعادلی که برقرار کردی هم به هم می‌ریزه و بقیه جنبه‌ها هم متزلزل می‌شن، نارضایتی از زندگی شخصی‌ام هم زده بالا و ضعف شخصیت و بچه‌ننه بودن همسرم هم داره خیلی روی مخم می‌ره و یه دوسه تا دعوای حسابی هم با اون کردم و دوباره اصلا اساس زندگی کردنم باهاش را بردم زیر سوال. البته که همچنان مزایای حضورش توی زندگی من و بچه‌ها از نبودش بیشتره و همچنان تحملش می‌کنم. اما هر روز و هر لحظه ارزش کمتری براش قائلم. 
این مدت داشتم کتاب صوتی "امیلی در نیومون" از "ال.ام. مونتگمری" را گوش می‌دادم. البته که بیشتر رمان نوجوانانه. اما ما چون بچگیم و نوجوونیمون با آنی شرلی و قصه‌های جزیره طی شد خیلی خیلی فضای کتابهاش برام آرامش بخشه. البته سریال امییل در نیومون هم یک مدتی پخش می‌شد که خوب من همون زمان نوجوانی هم احساس می‌کردم که خیلی دارند سانسورش می‌کنند و داستان اصلا نامفهوم بود. البته که سریال هم به کتاب چندان وفادار نبود و یک فضای وهم‌آلود و سرد عجیبی بهش حاکم بود که برای من جالب بود.
بعد داشتم پیش خودم فکر می‌کردم ک به عنوان یک دختر نوجوان، عمده‌ی بچگی من با همچین سریال‌ها و کتابهایی گذشت. آنی شرلی، بابا لنگ‌دراز و ... توی تماما این کتابها و سریال‌ها یک دختر تنها مستقل بود که روی پای خودش می‌ایستاد، کار می‌کرد، درس می‌خوند، فضای خودش را می‌ساخت و موفق و خوشبخت می‌شد. خوب من اینها را الگوی زندگیم قرار دادم. اما مسئله این بود که توی نسخه‌ای که برای ما پخش می‌شد، تمام قسمت‌های عاطفی، احساسی و انسانی داستان‌ها حذف می‌شد. اینکه این دخترها در کنار تمام تلاش‌ها برای ساختن زندگی و سر کار رفتن چطوری بعد عاطفی زندگی خودشون را هم پیش می‌بردند اصلا به ما نشون داده نمی‌شد. نتیجه اش این شد که من الان حس می‌‌کنم درسته خیلی خوب درس خوندم و سر کار هم خیلی تلاش کردم، اما زندگی نکردم. الان تنها حسرتی که دارم اینه که برگردم به دوره دانشگاه و اون دوره را دوباره زندگی کنم. هدفی که توی مغزم گذاشته شده بود این بود که خوب درس بخونم، سوادم را بالا ببرم، خیلی کتاب بخونم، خیلی فیلم ببینم و خیلی پرتلاش و کوشش باشم. اما حالا چی دستم را گرفته؟ هی هی....
خیلی خوشحالم که دختر ندارم چون بلد نبودم یک دختر نرمال و خوشحال و خوشبخت بودن را بهش یاد بدم و اون هم مثل خودم غمگین می‌شد. 
 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۰۴ ، ۰۸:۳۹
آذر دخت

روزها داره می‌گذره و ما در یک هاله‌ی بزرگ از ابهام زندگی می‌کنیم. همه چیز خیلی عجیب و غریبه. وضعیت طبیعی که حسابی داغونه. خشکسالی و گرمای بی‌حد و خاک که از آسمون می‌باره. 
اوضاع سیاسی مملکت که از همیشه ویران‌تره. به نظر می‌رسه که هیچ کس دقیقا هیچ ایده‌ای نداره که چکار باید کرد. یا اینکه دقیقا نکته‌ی عکسش اینکه می‌دونند قراره چه اتفاقاتی بیفته و با این علم به اینکه می‌دونند دارند هیچ کاری نمی‌کنند که روز موعود فرا برسه! واقعا یک وقت‌هایی از این توهم توطئه‌ها می‌زنم که همه‌ی اینها یک سناریوی از پیش نوشته مشخصه. یک سری اتفاقات دومینو وار که توی این یک سال اخیر با سرعت نور داره میفته و مثل یک بهمن داره همه را با خودش می‌بره. درسته که سرعت اتفاقات بالاست اما صبر من هم خیلی کم شده. توان بدنی و ذهنی‌ام برای زندگی در ابهام بسیار کم شده. حس می‌کنم مغزم قطب‌نمای خودش را گم کرده. دیگه برام سخته که درست و غلط را به راحتی و روشنی تفسیر کنم. موضع‌گیری برام خیلی شفاف نیست. این طوری دوست ندارم. 
امروز داشتم پیش خودم فکر می‌کردم برای سال‌ها من علیرغم اینکه همیشه ذهن منتقدی داشتم, اما یک شنل محافظ دور خودم کشیده بودم که البته بیشتر از پدر و مادرم به ارثش برده بودم. مثلا اعتقادات مذهبی (که از طرف مادرم خیلی قوی‌تر بود) توی سال‌های جوانی شاید کمکم کرد که شادتر باشم. از زمانی که اونها برام کمرنگ‌تر شد, میزان رضایتم از زندگی (خصوصا در ایران) هم کمرنگ‌تر شد. نمی‌گم که دلم می‌خواد به اون عقاید برگردم, اما اونجوری رنج کمتری تحمل می‌کردم. خصوصا که الان زاویه فکری من و همسرجان توی این زمینه خیلی خیلی شدید شده و هر چقدر که من سعی می‌کنم عقایدم را برای خودم نگه دارم و این تعارض را نشان ندهم, به خصوص برای آرامش بچه‌ها, باز یک جاهایی عنان از کف می‌دم و یک سخنانی می‌گم که میزان این تعارض را بدجوری نشون می‌ده. 
سر کار همچنان اوضاع بر همون رواله. رئیس همچنان بر سر کاره و هنوز حرصم می‌ده. البته که من از اول امسال با یک رویکرد دیگه مشغول به کار شدم و دیگه هر چی که می‌گه زیر بارش نمی‌رم. عملا دارم جاخالی می‌دم از مسئولیت‌های جدید. یادم نیست گفتم یا نه که برای جابجایی هم اقدام کردم که برم اداره همسرجان که موفقیت‌آمیز نبود. البته که اصلا و ابدا شرایط ایده‌آلی نبود. من اصلا دوست ندارم با همسرجان یک جا کار کنم چون که راهبرد کاریمون اصلا شبیه هم نیست و من اصلا دوست ندارم که مثل اون شناخته بشم. اما خوب یک موقعیتی بود و همسرجان هم خیلی اصرار داشت و گفتم اقدام کنم که فعلا امکانش نیست. بعدش رفتم منابع انسانی خودمون و اونجا هم مراتب اعتراضم را به مدیر منابع انسانی اعلام کردم که یک قول‌های زپرتی بهم داده که هنوز خبری ازش نیست. مسئله اینه که اگر همین الان, حقوق من دوبرابر اینی باشه که الان دارم بهم می‌دن, باز هم برام راضی‌کننده نیست. این میزان از انرژی که دارم صرف می‌کنم, با این رقمی که به عنوان حقوق دریافت می‌کنم واقعا احمقانه است. 
در راستای همین احساسات منفی سر کار, یک دوره‌ی آنلاین برنامه‌نویسی برداشتم و می‌خوام دوباره این مهارتم را به روز کنم. هنوز ایده‌ای ندارم که دقیقا چه برنامه‌ای براش دارم یا چطوری می‌خوام ازش استفاده کنم اما هنوز عاشق برنامه‌نویسی هستم و از لحظه‌لحظه‌اش لذت می‌برم. 
توی این 15-16 سالی که دارم کار می‌کنم, هیچ وقت کاری که دوست نداشتم را انجام ندادم. چه زمانی که برنامه‌نویس بودم کیف می‌کردم از کارم و چه الان. اما خوب, خیلی وقت‌ها آدم‌هایی که باهاشون کار می‌کردم را دوست نداشتم یا شرایطی که کار می‌کردم دوست‌نداشتنی بودند. الان هم از اون موقع‌هاست. من نفس کاری که الان دارم را خیلی دوست دارم. خیلی هم توش خوبم و راحت می‌تونم هندل کنم و تحلیل‌هام هم خیلی درسته از چشم‌انداز پیش روی کارم. اما شرایطی که توش هستم, رئیسم و همکارهام واقعا نامناسب‌اند. الان از یک دهم توانمندی من هم توی این پوزیشن استفاده نمی‌شه. 
هفته‌ی گذشته به شدت مریض شدم. کرونا بود فکر کنم. چنان بدن‌درد و تب و لرزی گرفتم که چند سال بود گرفتارش نشده بودم. من وقتی مریضم و ناتوانی دوران مریضی را می‌گذرونم, فکر می‌کنم که دیگه هیچ وقت خوب نمی‌شم و دوباره نمی‌تونم سرپا بشم! خیلی جو گیرم، می‌دونم! همش فکر می‌کنم که چون الان در توانم نیست که پاشم یک غذا درست کنم، دیگه نمی‌تونم این کار را بکنم! دیروز که دوباره سر پا بودم و با انرژی، تعجب کردم! :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۰۴ ، ۰۹:۲۰
آذر دخت

سلام.
خوب طی این چند ماه کلی تجربه به تجربیاتمون اضافه شده. من‌جمله که جنگ را هم تجربه کردیم. البته که ما قبلا هم توی جنگ زندگی کردیم اما خوب اون موقع من بچه بودم و جایی که زندگی می‌کردیم هم درگیر موشک‌باران نبود و فقط خاطره‌ی کمبودها, کوپون‌ها و برق رفتن‌ها را از دوران بچگی دارم. این بار به عنوان یک بزرگسال درگیر جنگ بودیم. 
روزهای سختی بود. با یک عالمه احساسات شدید و بعضا متناقض دست به گریبان بودم و در ضمن تمام تلاشم این بود که بچه‌ها نترسند و تحت فشار قرار نگیرند. خونه‌ی ما نزدیک یکی از مراکزی بود که بم*باران می‌شد و شب‌ها به محض تاریکی صدای پد*ا*فند و صداهای دیگه به شدت بالا می‌رفت. تمام درها و پنجره‌ها را می‌بستیم. سعی می‌کردیم سر بچه‌ها را گرم کنیم و هیچ صحبتی در مورد این موضوع نکنیم. کل دوازده روز اصلا تلویزیون ندیدیم. بچه‌ها از روی آپارات فیلم می‌دیدند یا بازی می‌کردند. اما ما سعی می‌کردیم که فقط از توی گوشی و با دسترسی نصفه نیمه خبرها را دنبال کنیم. شیشه‌ها را چسب زدم و هنوز چسب‌ها را نکندم. هم برای اینکه هنوز مطمئن نیستم که خطر رفع شده و هم برای اینکه پاک کردن اثر چسب از روی شیشه خیلی سخته! علیرغم همه‌ی این تلاش‌ها باز هم پسرک دچار اضطراب شده بود. خیلی باهاش حرف می‌زدیم و همراهی می‌کردیم ولی اوضاع غیرعادی بود. 
روز جمعه‌ای که ماجرا شروع شد, قرار بود همسرجان و پسرها بروند ولایت همسرجان و من بمونم خونه. وقتی بیدار شدیم و دیدیم اوضاع اینجوریه, من نتونستم تحمل کنم که از هم دور باشیم. با هم رفتیم ولایت همسرجان و تا شنبه اونجا موندیم. 
قبل از شروع این اتفاقات حسابی سر کار با رئیسم کنتاکت پیدا کردم. حالا که به عقب برمی‌گردم می‌بینم دلیل اصلی‌اش این بود که من مطمئن بودم که اوضاع عادی نیست و اتفاقاتی در شرف وقوع است ولی رئیسم این موضوع را درک نمی‌کرد و در حال برنامه‌ریزی‌های کاری بسیار سنگین برای تابستون بود. هر چقدر براش دلیل می‌آوردم که به این دلیل و اون دلیل (اوضاع حساس کشور, مسائل امنیتی, شرایط ناترازی برق و آب و انرژی و هزار و یک دلیل دیگه که در حوزه‌ی کاری ما خیلی مهم و حیاتی هستند) بهتره که فعلا برنامه‌های بلندپروازانه نریزیم, به هیچ عنوان درک نمی‌کرد و در کمال خودخواهی فقط به رزومه و جایگاه خودش فکر می‌کرد. در عین حال هم اجازه نمی‌داد که من درگیر این برنامه‌ها نشم. نهایتا تا مرز درگیری لفظی پیش رفتیم و کلی باهاش تند حرف زدم و در نهایت با کمال بی‌میلی‌اش من را از درگیری در اون برنامه معاف کرد. و برنامه ظرف سه چهار روز در اثر این اتفاقات کلا ملغی شد! 
دیگه دلم باهاش صاف نمی‌شه. به هیچ عنوان. هم من حرف‌های تندی بهش زدم و هم اون حرف‌هایی زد که مطمئن شدم آدم غیرقابل اعتماد و مزوری هست. رئیس اصلی سازمانمون اخیرا عوض شده و من واقعا امیدوارم که رئیس مستقیم ما را هم به سرعت عوض کنه و ما نجات پیدا کنیم. 
روزهای پرالتهابی را داریم می‌گذرونیم. خیلی خیلی دلم می‌خواد می‌تونستم یک دکمه بزنم و دو سه سال را Fast Forward طی کنیم و به سال‌های بعد برسیم. بعد از خودم می‌پرسم مطمئنی بعد از سه سال اوضاع از الان ناجورتر و ترسناک‌تر نیست؟! نمی‌دونم. ولی یک حسی بهم می‌گه آینده بهتره.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۰۴ ، ۰۹:۲۲
آذر دخت

خداوندا! واقعا باورم نمی‌شه که آخرین بار یک سال پیش پست گذاشتم. ای بابا! عجب سالی گذشت بر ما!
حتما همه قبول دارند که برای ایرانی جماعت سال عجیبی بود. سالی که با سقو*ط هلیک*وپتر رئیس ج*مهور شروع بشه و بعد یه انتخابات عجیب و غریب. بعدش با ماجراهای ج*نگ غ*زه و بعد حز*ب و بی‌*سیمهاش و بعد نصر و بعد سقو*ط سو*ریه و روی کار اومدن مجدد ترا*مپ و سریال انواع ناتر*ازی برق و گاز و غیره و غیره و غیره.
خلاصه که این همه اتفاق خداییش برای 5 سال هم زیاده چه برسه به یک سال!
برای من هم سال با همین تنش و استرس نگرانی و وحشت گذشت. زود هم گذشت. 
امسال پسرچه کلاس اولی بود. البته که هزار برابر اوضاع راحت‌تر از دوران پسرک و کرونا بود ولی باز هم چالش‌های خودش را داشت. دو تا دانش‌آموز در خونه و تعطیلی‌های وقت و بی‌وقت به دلایل مختلف حسابی دهنمون را صاف کرد. پسرچه راحت با کلاس سازگار شده البته که غرغرو هست و سخت زیر بار می‌ره که کارهایی که دوست نداره را انجام بده اما مستقل‌تر از پسرک هست و یک کمی هم با کمال‌گرایی دست به گریبانه. اگه معتقد باشه که کاری را در حد اعلای خودش نمی‌تونه انجام بده کلا از انجام دادنش منصرف می‌شه. مثلا در مورد موسیقی حتی حاضر نیست یک کوچولو تمرین کنه چون می خواد از لحظه اول پرفکت باشه و چون نیست اصلا طرفش نمی‌ره. اما کلا اعتماد به نفسش بهتر از پسرک هست.
پسرک امسال اولین معلم مرد را داره تجربه می‌کنه و احساساتش از عشق به نفرت در نوسان هست. کم‌کم وارد سن بلوغ می‌شه و اولین نشونه این سن براش خجالتی شدن شدید هست. یک وقت‌هایی نگران می‌شم که این احساسات را من دارم بهش القا می‌کنم. چون پسرک ذاتا روحیاتش با من متفاوته و برون‌گراست مثل باباش. و استعدادهاش هم توی همون حوزه‌ها هست. بعد من با روحیه درون‌گرای خجالتی خودم و انتقال این احساس بهشت دارم جلوی رشد اون توی زمینه‌هایی که می‌تونه مایه‌ی موفقیتش باشه را می‌گیرم!
امسال هم دو سه بار پسرک و پسرچه مریضی‌های خرکی گرفتند و همزمان با هم تب و استفراغ و ... داشتند که خیلی سخت بود. به مامان بابام هم مریضی را انتقال دادند که بابام عملا 40 روز مریض بود که فکر کنم یکی از سویه‌های کرونا بود و حسابی بی‌اشتها و ضعیف و افسرده شده بود در اثرش. 
در مورد اوضاع سر کار امسال چندان اوضاع خوب پیش نرفت! حجم کاری بسیار بالا در کنار اصطکاکات زیاد با همکاران. برای اولین بار در طول 16 سال سابقه‌ی کارم با یک همکار اصطکاک خیلی شدید پیدا کردم. یعنی این همکار در اثر شانتاژ دیگران شدیدا به من حمله و بی‌احترامی کرد و علیرغم اینکه موضوع ظاهرا حل شد اما اون همکار علنا عذرخواهی نکرد ازم و مدیرم هم در این زمینه پشتیبانی خاصی نکرد در حالی که اون همکار علنا با توهینش به من به مدیرم هم توهین کرد اما خوب به دلیل پارتی گردن‌کلفتی که این همکار بی‌ادب داشت مدیر ترجیح می‌داد خودش را درگیر نکنه. هر چند که اون همکار کمتر از دو ماه بعد از اون ماجرا به دلیل جو خجالت‌آوری که برای خودش ایجاد کرده بود مجبور شد که از مجموعه‌ی ما بره اما تاثیری که روی روح  و روان من گذاشت هنوز هم باقیه. خوب من خودم می‌دونم که وضعیت روحی و روانی که دارم خیلی شکننده است و به زحمت خودم را استیبل نگه داشتم و چنین بحران‌هایی واقعا می‌تونه خیلی شدید به هم بریزه من را. مدت زیادی طول کشید تا تونستم خودم را جمع و جور کنم و هی مزخرفاتی که اون همکار گفته بود توی ذهنم مرور نشه. و ناخودآگاه توی یک برهه‌ای هم یک سری تصمیمات کاری برخلاف منش همیشگیم گرفتم که بعدا پشیمون شدم بابتش و بیشتر حرص خوردم از دست خودم. 
حالا اون همکار رفته و یک کمی اوضاع آرومتر شده اما عامل اصلی فتنه در بین همکاران هنوز هستش و با قدرت و از پشت نقاب داره کار خودش را ادامه می‌ده. وضعیت حقوقی‌مون هم خیلی ناجوره و عملا پایین‌ترین اشل حقوقی در بین ارگان‌های دولتی را داریم می‌گیریم و این بسیار ناامیدکننده است. خیلی از همکارامون خودشون را منتقل کردند ارگان‌های دیگه و این برای ماها هم خیلی ضد حال زننده است. خلاصه که دلگرمی‌ام به محیط کارم خیلی کم شده و این خودش در احساس خوب نداشتن تاثیرگزاره. یک کمی هم با مدیرم اصطکاک داشتم این چند وقت. یعنی احساس می‌کنم که رفتارش صادقانه نیست و دائم سعی می‌کنه با خر کردن ماها ازمون بیشتر از سطح توانمون کار بکشه و این احساس در کنار اون چندرغاز حقوق که بهم می‌دهند واقعا باعث بی‌انگیزگی ام شده و یک روزهایی واقعا خودم را به زور می‌کشوندم سر کار. 
از لحاظ وضعیت سلامتی هم علاوه بر فلوکستین دارم روزانه ایندرال می‌خورم به عنوان آرامبخش, و شروع کردم متفورمین می‌خورم برا تنظیم سطح قند خون. هر دوش خیلی برام موثر و نجات‌بخش بودند. دیگه از لرزش‌های خرکی موقعی که یه کمی گرسنه‌ام می‌شد و احساس ضعف شدید و افت قند وحشتناک خبری نیست. 
همچنان چاقم و ورزش نمی‌کنم! بر اساس مد این روزها سعی کردم مصرف قند افزوده را به حداقل برسونم. تا حدودی موفق بودم اما نمی‌دونم تا کجا می‌تونم ادامه‌اش بدم. خود این قطع کردن قند حسابی از لحاظ روحی تحریک‌پذیر و خسته‌ام کرده بود. اما سعی کردم به هر روشی که هست ادامه‌اش بدهم. 
همچنان پررنگ‌ترین سرگرمیم کتاب صوتی و پادکسته و یه عالمه بازی مزخرف هم روی گوشیم نصب کردم که باهاشون وقت‌کشی می‌کنم و استرس را سرکوب!
نگران آینده‌ام. اگر خودم بودم و بچه نداشتم حقیقتا نگرانی نداشتم اما الان فقط نگران آینده بچه‌هام. کاش یه روزنه امید باز می‌شد برامون! کاش!

می دونم خیلی غر زدم و خیلی پست بیخودی بود اما حال امسال من همین قدر بیخود بود! هیچ کار مفیدی انجام ندادم. هیچ هدفی را تیک نزدم و نه تنها پیشرفتی نداشتم که در خیلی زمینه‌ها پسرفت هم داشتم. دژ محکم ذهنی که برای خودم ساخته بودم در برابر بحران‌ها بدجوری ترک خورده. احساس خوشبختی که داشتم حسابی متزلزل شده. باید دوباره خودم را بازسازی کنم. شاید هدف سال آینده‌ام فقط همین باشه که دوباره خودم را بازیابی کنم, هدف‌گذاری مجدد کنم و یک کمی عمیق‌تر به خودم نگاه کنم. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۰۳ ، ۱۱:۲۲
آذر دخت

خوب از آخرین باری که نوشتم خیلی بالا و پایین روحی داشتم.
یه حمله‌ی شدید افسردگی داشتم و احساساتی را تجربه کردم که فکر می‌کردم برای همیشه باهاشون کنار اومدم و حلشون کردم اما ظاهرا فقط رفتند اون پایین‌های ذهنم و هر وقتی که فرصت کنند حمله می‌کنند! در یک مورد دعوای خیلی بی‌پروایی هم با بابام داشتم که مدت‌ها بود سعی کرده بودم روابطم را باهاش تنظیم کنم و نگذارم که حرمت‌ها از بین بره که خوب نشد و یه عالمه حرف تلخ بهش زدم که دروغ نبود اما می‌شد که گفته نشه. خیلی فکر کردم که چی شد که این حس یاس و افسردگی شدید برگشت در حالی که حس می‌کردم که تونستم به صورت منطقی کنترلش کنم. 
راستش فکر می‌کنم یه دلیلش تلاش برای بازیابی تفریحات دوران جوانی بود! رفتم سراغ فیلم دیدن, هاردی که ایام مجردی داشتم و یه آرشیو فیلم بزرگ خودم با کلی زحمت روش درست کرده بودم و همه‌اش چشم‌اندازم این بود که در آینده با همسرم با هم می‌شینیم و فیلم می‌بینیم و نقد می‌کنیم و در مورد فیلم‌ها صحبت می‌کنیم و ... و خوب چنین اتفاقی هیچ وقت نیفتاد. از بعد از ازدواجم اون هارد افتاده بود یه گوشه و نه فیلمی ازش دیده شد و نه فیلمی به اون آرشیو اضافه شد. 
مرور دوباره اون آرزوها و امیدها, انگار که خاکستر را از روی یک خشم, یا غم کنار زد. اون تعادل شکننده که سعی کرده بودم به وجود بیارم را شکست و دوباره سقوط کردم توی جهنم بی انگیزگی و غم.
حوصله بچه‌ها را هم نداشتم. یک آخر هفته همسرم و بچه‌ها رفتند ولایت همسر جان و من سعی کردم توی خونه تنها باشم و کمی به حال خودم برسم که بعدش رفتم خونه مامانم اینا و با بابام بحثم شد و حالم بدتر شد.
البته شاید یک دلیلش هم به هم ریختن نظم خوابم بود. برای اینکه فیلم ببینم هم زمان خیلی کم داشتم و شب‌ها بیدار می‌موندم فیلم می‌دیدم یا توی اتوبوس در حین رفت و برگشت به محل کار و منجر شد که زمان تنفس و تفکر کم داشته باشم و این هم برای ذهنم من که نیاز به خلوت و سکوت داره خوب نبود.
خلاصه اینکه تصمیم گرفتم دوباره به ملال و یکنواختی خودم برگردم. 
این اتفاق از دو جنبه برام جای تامل داشت: یک اینکه فکر می‌کردم با تروماهای ذهنم کنار اومدم و حلشون کردم در حالی که اینجوری نیست. حل نشدند اما مدیریت شدند. البته که همچنان دارم دارو هم می‌خورم. دوم اینکه این نظمی که ساختم چقدر مهمه و باید حتما حفظش کنم اگر نه دوباره سقوط می‌کنم. منظورم نظم خواب, تمرکز روی کارهای اصلی (بچه‌ها - کارم - غذای منزل) و تفریح‌هایی که با این شرایط هماهنگ باشند (پادکست, اینستاگرام-کندی کراش!) هست و واقعا اگر بخوام یه چیز اساسی این وسط اضافه کنم که این نظم را به هم بزنه دوباره حال خوب پر می‌کشه می‌ره. 
تجربه دوباره‌ی افسردگی عمیق خیلی بد بود. اینکه دوباره حس می‌کردم هیچ چیزی حالم را خوب نمی‌کنه. دیگه هیچ وقت احساس شادی نخواهم داشت. دارم خودم را به زور می‌کشم. سر کار هیچ انگیزه‌ای نداشتم. دلم می‌خواست رئیسم را کتک بزنم و ازش متنفر بودم . حوصله‌ی هیچ کاری توی خونه را نداشتم و دلم نمی‌خواست غذا بپزم. تعامل با بچه‌ها برام خیلی سخت بود  و... وقتی دوباره به روال معمول برگشتم, یه دفعه مچ خودم را گرفتم که داشتم آواز می‌خوندم و آشپزی می‌کردم. هیچ چیزی تغییر نکرده بود و همه چیز به همون ملال‌انگیزی قبل بود, اما شیمی مغز من دوباره داشت گولم می‌زد که از انجام همین کارهای ملال‌انگیز خوشحالم! واقعا کسانی که افسرده هستند خیلی زندگی سختی دارند. واقعا تاریکی و سیاهی که آدم را در بر می‌گیره خیلی سخت و طاقت‌فرساست. وقتی توش غرق می‌شی واقعا انجام تمام این کارهایی که درمانشه (تحرک داشتن- پیاده‌روی - نظم خواب- پرت کردن حواس - پرداختن به کارهای مورد علاقه و...) خیلی سخته و انگار از توانت خارجه. اما خوب باید خودت را بکشونی واقعا و سعی کنی واقع‌بین باشی و از داخل اون مغز تاریکت فاصله بگیری و از دورتر به اوضاع نگاه کنی تا بتونی درستش کنی. خلاصه که به نظر من خیلی باید روح قوی داشته باشی تا بتونی از چاه افسردگی خودت را بالا بکشی. 
خلاصه که باز هم به این نتیجه رسیده بودم که برنامه‌های خوشحالی اینستاگرامی (فیلم دیدن و سفر رفتن و ...) برای همه جواب نمی‌ده. یه نکته دیگه اینکه دیدن فیلم‌ و سریال دیگه مثل قبل برام لذت‌بخش نیست. انگار پیر شدم دیگه برای این کار. شایدم مال اینه که این تفریحات وقتی کیف می‌ده که بتونی راجع بهشون با دیگران حرف بزنی. یعنی یه تفریح جمعیه بیشتر تا فردی. من که به دلیل شخصیت منزوی که دارم دوست و رفیقی اطرافم نیست که بتونم راجع به این‌ها باهاش حرف بزنم. اون موقعی هم که می‌دیدم به امید این بود که با همسر آینده‌ام حرف برای گفتن داشته باشم (می‌دونم تصورات مسخره‌ایه اما اینجوری بود دیگه) و می‌خواستم دانش دائره‌المعارفی که دوست دارم در مورد هر چیزی داشته باشم در مورد فیلم و سریال هم بالا بره. الان در این سن می‌بینم که این دانش‌های مسخره (اقیانوسی به عمق دو سانت) واقعا به درد نخوره! خیلی جاها نه تنها باعث نمی‌شه دیگران از تو خوششون بیاد, بلکه باعث می‌شه حس کنند تو خیلی داری فضل‌فروشی می‌کنی و گارد بگیرند علیه‌ات. 
نتیجه اینکه دیگه فیلم و سریال دیدن هم اونقدرها برام جذاب نیست. آرشیو فیلمم هم که مال 15 سال پیشه و دیگه دمده شده و فیلم‌های ترند الان که همه در موردش حرف می‌زنند توش نیستند. این هم یه ناامیدی دیگه! اما مهم نیست. 
دیگه اینکه این مدت یه دوره بیماری سخت را هم طی کردم و این آنفولانزای سخت را گرفتم با بدن‌درد و خستگی بی‌نهایت و سرفه و... اما الان دیگه خوبم. 
روابط با بابام هم تقریبا عادی شده. یه کمی با هم سرسنگین هستیم هنوز اما خوب دوباره دوست شدیم! 
خلاصه که سالی که دیگه داره تموم می‌شه سال نسبتا سختی بود. کارم, ارتباطاتم, مسائل مالی و کمی هم سلامتی همه چالش برانگیز بود. به دفعات احساس پیری کردم و فکر کنم دچار بحران میان‌سالی شدم.
از یک طرف توی کارم در سمت جدید ضمن اینکه خیلی چالش داشتم اما دیگه تقریبا جا افتادم و از استرسم خیلی کمتر شده و با آرامش بهتری می‌تونم کارها را هندل کنم. مدیرها بهم اعتماد دارند اما همکارهای خوبی ندارم. یا خیلی باهوش نیستند که بتونم حرف مشترکی باهاشون داشته باشم یا خیلی روابط خوبی با هم نداریم و کلا هم‌فاز نیستیم. سر کار عملا ارتباطی با کسی ندارم و این خوب نیست. با اینکه ذاتا تمایلی به این موضوع ندارم اما دوست دارم در سال جدید روی این موضوع کار کنم و یک کمی ارتباطات اجتماعی سر کارم بهبود بدم. (توی پرانتز بگم که چندان به این موضوع امیدوار نیستم, اما سعی خودم را می‌کنم.)
خیلی شدید دلم می‌خواد که در سال جدید ورزش کنم به هدف اینکه بدنم را یک کمی بسازم و از دردهای عضلانی و خشکی بدنم کم کنم. احساس قدرت اون مدتی که بدنسازی می‌کردم واقعا فراموش نشدنیه. دلم می‌خواد به اون روزها برگردم. واقعا دلم می‌خواد.
دلم می‌خواد روی رانندگیم کار کنم که دیگه اینقدر کار سخت و ثقیلی برام نباشه و همه جا بتونم برم.
دلم می‌خواد روی رابطه با بچه‌هام کار کنم و سعی کنم زمان‌های با کیفیت بیشتری باهاشون بگذرونم. اخیرا واقعا باهاشون ارتباطم خوب نبوده. 
باید روی اسپیکینگ زبانم کار کنم. برای سر کار واقعا لازم دارم که بتونم روون‌تر و درست‌تر حرف بزنم. 
دلم پول بیشتر می‌خواد (البته بیشتر از دلم می‌خواد, واقعا لازم دارم) که راهی براش به ذهنم نمی‌رسه! واقعا بیشتر از کار فعلیم نمی‌تونم کار دیگه‌ای داشته باشم.
دلم می‌خواد در سال جدید یه کمی به سلامتی و زیباییم بیشتر برسم. پوستم را بهتر کنم, دندونی که امسال از دست دادم را ایمپلنت کنم. لیزر برم! و دوبار تاکید می‌کنم که ورزش کنم!
و از همین الان می‌دونم که برای همه این کارها وقت کم خواهم داشت. ضمن اینکه یه پسرچه کلاس اولی هم خواهم داشت!
امیدوارم سال خوبی پیش روی همه باشه. می‌دونم که سال سختی هست (خصوصا مالی) اما خوب امیدوارم حداقل از بعد سلامتی همگی خوب و سالم باشیم و در سلامت با فقر پیش رومون بسازیم!

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۰۲ ، ۰۹:۴۸
آذر دخت

خوب اوضاع همچنان خوب نیست و اضطراب ادامه پیدا کرده و بعد از مدت‌ها که شب‌ها خوب می‌خوابیدم دیشب وسط شب با تپش قلب بیدار شدم و تا صبح ناآروم خوابیدم. البته شاید به خاطر این باشه که دیروز زیاد قهوه خوردم. 
رئیس اصرار داره من را بفرسته یه ماموریت خارج از کشور یه کشور درپیت که اصلا علاقه‌ای ندارم برم اما نمی‌خوام هم بگم که نمی‌رم. سازمان هم موافق نیست. رئیس همچنان اصرار داره. امیدوارم که مخالفت سازمان تاثیر داشته باشه و من معاف بشم از این ماجرا.
یه تعطیلات بلند مدت نیاز دارم. مسافرت و استراحت و پسرک هم درس و مشق نداشته باشه. واقعا نیاز دارم.
اون همکار جدید دردسرسازمون جابه‌جا شد و از اینجا رفت. علیرغم اینکه از رفتنش خوشحال شدم، اما دلم هم براش تنگ شده :) حداقل می‌شد دو کلمه باهاش حرف زد. این همکارهای فعلی که فقط غر زدن و ناله زدن بلدند. دیگه تقریبا از اتاقم بیرون نمی‌رم که نخوام باهاشون حرف بزنم. 
پسرک شدیدا داره برای خونه مامانم رفتن و اونجا موندن مقاومت می‌کنه. در آستانه نوجوانی، استقلال می‌خواد و دلش می‌خواد خونه خودمون باشه و زمان خودش را داشته باشه. درکش می‌کنم. به خصوص که اخلاق بابام را هم می‌دونم و احتمالا دلیل اصلیش برای اینکه نمی‌خواد بره اونجا گیر دادن‌های ممتد بابامه. اما هنوز اینقدر عاقل نیست که بتونم بهش اعتماد کنم و توی خونه تنهاش بذارم. فکر کنید اولین باری که در مورد احتمال تنها موندن توی خونه بهش گفتم، گفت خیلی هم خوبه و نهار هم برای خودم نیمرو درست می‌کنم و کلید هم بهم بدید که می‌خوام برم بیرون و بیام بتونم! یعن یه پلن ساده که شامل تو خونه موندن باشه نداره! 
نمی‌دونم چکار کنم اما از حالا می‌گه که من می‌خوام تابستون خونه بمونم. حالا پسرک به کنار. پسرچه را که اصلا نمی‌تونم توی خونه با اون تنها بذارم. یعنی اگه پسرک بمونه هم باید پسرچه را ببریم خونه مامانم. ذهنم خیلی درگیره. نمی‌دونم چکار باید بکنم.
خیلی دلم می‌خواد رژیم و ورزش را شروع کنم دوباره. خیلی خیلی خیلی. 
بالاخره یک کمی بارون اومد و هوا سرد شد. اما چه فایده. خیلی کم و خیلی دیر.
خیلی عجیبه اما دلم برای رخوتی که دوران قرنطینه کرونا دچارش شده بودیم تنگ شده. باز هم دلم می‌خواد زندگی همون قدر آهسته می‌شد. از این سرعت و دوندگی زیاد دارم دیوونه می‌شم.
راستی توی این پست گفته بودم که قراره ازمون تقدیر کنند! فکر کن چه تقدیری کردند. یه تقدیرنامه دادند و بعد هم گفتند باید بیشتر کار کنید!‌:) خیلی تاثیرگذار بود.
 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۰۲ ، ۰۹:۳۳
آذر دخت

خوب خوب خوب.
جهت ثبت در تاریخ اومدم بنویسم که از پریروز ویروس گوارشی امسال را هم گرفتم و با وضعیت گلاب به روتون دست به گریبان بودم و امتیاز این مرحله را هم از دست ندادم! اول پسرچه و بعد پسرک و بعد خودم به ترتیب درگیر شدیم.
بابام هم این ویروسی که به چشم می‌زنه را خیلی خیلی شدید درگیرش شد و کار به سونوگرافی چشم و سی‌تی‌اسکن و اینها کشید اما خدا رو شکر بعد از 10-12 روزه خیلی بهتره اوضاعش.
دیروز و پریروز را مرخصی بودم و از شدت بدن‌درد و بی‌حوصلگی می‌خواستم امروز را هم مرخصی بگیرم و حاضر بودم غرغر رئیس گرامی و متلک‌های بعدی‌اش را هم به جون بخرم. البته که به طور کامل آنکال بودم و یه عالمه کار به صورت دورکاری انجام دادم اما خوب رئیس ما اگه ما حضور نداشته باشیم دچار اضطراب می‌شه و حس می‌کنه حقوقی که داریم می‌گیریم حرومه و اصولا مرخصی به نظر لطف اضافی در حق کارمنده, چه برسه به استعلاجی! تازه امروز مدرسه پسرک هم جلسه پیشرفت تحصیلی گذاشته بودند که ترجیح می‌دادم خودم برم و گفتم مرخصی می‌گیرم که به این کار هم برسم که از سر کار زنگ زدند که بعد از هرگز می‌خواهیم ازت تقدیر و تشکر کنیم (البته یه قسمت دیگه که باهاشون همکاری می‌کنم نه قسمت خودمون) دیگه من هم دیدم حیفه بعد این 15-16 سال یکی می‌خواد از ما تقدیر کنه از دستش بدیم. ماشالله رئیس خودمون اینقدر شجاعه و برش داره که تقدیر و تشکرش فقط به زبون و پشت در بسته‌است. مشخصا از همکار‌ها می‌ترسه که ابراز کنه که یک نفر داره بهتر کار می‌کنه. 
خلاصه که دندان طمع را گذاشتم سر جاش باشه گفتم بیام ببینم چه تقدیری می‌خوان بکنند ازمون. حالا بعدا براتون تعریف می‌کنم چه خبر بود. جلسه مدرسه پسرک را هم قراره همسرجان بره. البته که این جلسات بیشتر به درد اون می‌خوره که ببینه همه بچه‌ها درس نمی‌خونند و همه والدین با این موضوع دست به گریبانند و فقط مختص ما نیستش. 
دیگه اینکه گوش شیطون کر فعلا حال گلدون‌ها بد نیست. البته به جز اون یکی که پسرک برام خریده که داره برگ‌هاش می‌ریزه.
این روزها دارم به شدت و سرعت همچنان کتاب صوتی گوش می‌دهم. به خصوص که پادکست‌های مورد علاقه‌ام هم دیگه آپدیت نمی‌شند و محتوای صوتی رایگان درست و حسابی در دسترسم نیست. کتاب صوتی خوبه‌ها, اما جای کتاب کاغذی را نمی‌گیره. اولا چون که دائما داری در حین انجام یه کار دیگه گوشش می‌دی تمرکزت را بعضی جاها از دست می‌دی و بعضی نکته‌ها را از دست می‌دی پس برای کتاب‌های جدی, کتاب‌های پیچیده و پرشخصیت و پرنکته خیلی خوب نیست. البته بزرگترین کارکردی که کتاب صوتی برام داره اینه که جلوی سر رفتن حوصله‌ی من را می‌گیره (معضلی که از بچگی باهاش درگیر بودم که در هر حالت و زمان و مکانی حوصله‌ام سر می‌ره! و احتمالا ناشی از درجاتی از مشکل عدم تمرکز و توجه یا بیش‌فعالیه). اما خوب برای کتاب‌های فان, رمان‌های قطور و سنگین و کتابهایی که در حالت عادی حوصله‌ات نمی‌کشه بری بخونی بد نیست. البته اون تصویرسازی و استفاده از تخیل که توی کتاب خوندن به آدم دست می‌ده, و من عاشقشم, با کتاب صوتی واقعا فضای کمتری برای مانور داره. چون یک بخش از فضاسازی توسط راوی و اجرا ایجاد شده. اما خوب باز هم بهتر از هیچه. البته که این بین محتوای مزخرف و چرت و پرت هم خیلی به خورد خودت می‌دی که چاره‌ای نیست دیگه. یه ایراد دیگه‌اش هم اینه که اینقدر سریع و سرسری بعضی کتابها را گوش می‌دی و رد می‌شی که اصلا به یک ماه نکشیده محتوای کتاب یادت می‌ره و بعضا شده که من کتابی که قبلا گوش دادم را دوباره می‌خواستم گوش بدم و اصلا یادم نبوده این جریانش چی بود.
من یه نتیجه‌گیری کردم, دلیل علاقه من به کتاب خوندن, همون اضطراب ذهنی‌ام از سر رفتن حوصله‌ام هست. خوب زمان بچگی ما که ابزارهای تفریحی مثل گوشی و تبلت و انواع ویدئوگیم‌ها یا نبود یا خیلی محدود بود. در دسترس‌ترین ابزار, برای سرگرم شدن کتاب بود. ضمن اینکه من از کتاب به عنوان یه ابزار مقابله با اضطراب اجتماعی‌ام هم استفاده می‌کردم و می‌کنم. شما امتحان کنید وقتی یه کتاب دستتون باشه, کم پیش میاد دیگران بخوان باهاتون معاشرت کنند و خیلی مهربانانه سعی می‌کنند مزاحم مطالعه‌تون نشند. اینطوری بود که بنده همیشه یه کتاب تو کیفم بود که توی تاکسی, اتوبوس, سرویس دانشگاه, سرویس محل کار, بانک و حتی غذاخوری محل کار سرم را می‌کردم توش تا مجبور نباشم با کسی معاشرت کنم! 
برنامه‌ای که دارم اینه که لیست کتاب‌های صوتی که گوش می‌دم را اینجا بنویسم با یه خط مختصر توضیح نظرات خودم که هم بیماری لیست درست کردنم فروکش کنه, هم اطلاعات کتاب‌هایی که گوش دادم را داشته باشم برای مراجعات بعدی.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۰۲ ، ۰۹:۳۱
آذر دخت

این زمستون گرم و بی‌بارش امسال واقعا ترسناکه. خدا به داد تابستون برسه. باز هم بی‌آبی و بی‌برقی!
این روزها احساساتم خیلی متناقض و بالا پایینه. دلم می‌خواد اینجا بنویسم اما فکر می‌کنم هر کی بخونه می‌گه این چقدر غر می‌زنه و انرژی منفی می‌ده. اما خوب چه کنم. انرژی‌ام منفیه!
بعد از مدت‌ها مودم به شدت اومده پایینه و از دست فلوکستین هم کاری برنمیاد. افسردگی و اضطراب با شدت سرم خراب شدند. بعد از عفونت چشم, این دفعه یه عالمه تب‌خال زدم که حسابی زیبام کرده! پسرچه هم دوباره سریال تب, گرفتگی بینی و سرفه را به انضمام گوش‌درد شروع کرد. فکر کنم سرد نشدن هوای امسال توی این میزان بالای فعالیت ویروس‌ها تاثیر داره.
پسرک هم وارد فصل امتحانات شده. آقا این روش تقسیم چه کوفتیه که توی مدرسه‌ها یاد می‌دن؟! این چه روش احمقانه‌ایه دیگه؟ لقمه را ده بار دور سرشون می‌چرخونند! هر شب اعصاب خوردی داریم سر این روش. دیشب که وسط مشق نوشتنش رفتم یه آرامبخش خوردم که بتونم ادامه بدم. مشکل همیشگی دوست پیدا نکردن پسرک هم دوباره عود کرده و به طرز وسواس‌گونه‌ای دنبال دوست می‌گرده و اینقدر توی این موضوع کنه بازی در میاره که دوستهایی که پیدا کرده را هم از دست می‌ده. یک جای کار ایراد داره که من دقیقا نمی‌دونم کجاست.
سر کار اوضاع تعریفی نداره. به تبع مشکلات, انگیزه هم از دست رفته و خیلی سخت تمرکز می‌کنم دوباره.
اوضاع مالی سر کار هم خرابه و هر روز یه زمزمه‌ای از قطع شدن یکی از امکانات میاد. آخرین مورد سرویس‌های رفت و آمد بوده که خوب با توجه به محل کار ما که خارج از شهره, دسترسی برای امثال من خیلی سخت می‌شه اگر سرویس نباشه. 
خوب. این همه غر. خانم آذردخت نکته مثبت پیدا کن در روزهات....
پیدا نمی‌شه. البته حتما که هست اما من فعلا ذهنم تاریکه. بهتره برم تا بیشتر از این غر نزدم...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۰۲ ، ۰۸:۴۵
آذر دخت

خوب خوب خوب، خانم آذردخت بالاخره همت کرد بیاد اینجا بنویسه. 
خدا می‌دونه که چقدر نوشتن اینجا را دوست دارم و چقدر دوست دارم که می‌تونستم منظم بنویسم. اما خوب نمی‌شه. بذار ببینم چرا نمی‌شه.
از لیست پزشکی که اون دفعه ردیف کردم فقط تونستم پسرک را فوق تخصص غدد اطفال ببرم که خدا رو شکر بحث بلوغ زودرس را رد کرد اما گفت که باید ۱۵ کیلو وزن کم کنه :) بشه‌ی کپل مامانشه!
مشکل اصلی پسرک هله‌هوله خوردنه که داریم سعی می‌کنیم کمش کنیم. البته اگر من بتونم از پس همسرجان بر بیام. خونه‌ای که به صورت روتین توش چیپس و پفک و بستنی باشه، کنترل کردن سالم‌خوری بچه‌ها سخته. البته الان که فکرش را می‌کنم آخرین نفری که چیپس و بستنی خریده خودم بودم!
سریال بیماری‌های ویروسی امسال همچنان ادامه داره. اواسط آذر باید یک ماموریت می‌رفتم به شهری که برادرجان ساکنه و هم‌زمان شده بود با تعطیلی‌های آلودگی هوا. این شد که دسته‌جمعی رفتیم با مامان اینها. مسافرت کوچولوی خوبی بود جای همگی خالی. اما از وقتی برگشتیم به صورت سریالی همگی مریض شدیم. پسرچه که دوباره تب بالا و بی‌حالی و بی‌اشتهایی به مدت یک هفته. این بار پسرک هم مریض شد و تب کرد. خودم هم مریض شدم اما خوب اینقدر سرکار شلوغ بودم که وقت نداشتم بیافتم. کج‌دار و مریز پیش رفتم. تازه پسرچه که مریض شد، بیخوابی شبانه هم به مریضی خودم اضافه شد و یک هفته‌ی دشواری داشتم. بعدش هم که برای آخر آذر و شب یلدا با ترافیک رفت و آمد مواجه بودیم و شب یلدا دو جا رفتیم و فردا ظهرش هم دوجا. خدا را شکر. وقتی یاد دو سال پیش می‌افتم و کرونا و مسائلش این روزها مثل رویا بود برامون. البته که هیچ چیز مثل اون روزها نیست. خانواده ما که با کرونا خیلی تغییر کرد که اکثرش هم ناخوشایند بود. ولی خوب زندگیه دیگه!
حالا این هفته بعد از یلدا هم یه مدل جدید ویروس گرفتم که چشمهام حسابی قرمز و ملتهب شده و دائم آبریزش و مشکلات فراوان. خلاصه که اگر این دو سه تا پست اخیرم را بررسی کنید اندازه یه کلینیک فوق تخصصی ازش مشکلات و بیماری در میاد! 

راستی اول آذر هم ناغافل تصمیم گرفتم به مناسبت نزدیک شدن به چهل سالگی بر یکی از بزرگترین ترس‌هام غلبه کنم و مهمانی بدون برنامه‌ریزی زیاد بدم. من که کلا مرض برنامه‌ریزی بیش از حد دارم اما خوب در مورد مهمان دعوت کردن و مهمانی دادن هم بیش از حد محافظه‌کارم و اگه همه‌جای خونه تمیز و مرتب نباشه دوست ندارم مهمان دعوت کنم. که خوب با وضعیت الان خونه‌ی ما با دو تا بچه عملا امکان‌پذیر نیست. یادمه یک بار اوایل ازدواجم، قرار بود فامیل‌های همسرجان برای یک مدت خیلی کوتاه مثلا نیم ساعته بیان خونمون. بعد من از سر کارم مرخصی گرفتم زودتر و با هزار بدبختی خودم را رسوندم خونه که فقط راهروی جلوی آشپزخونه را تی بزنم که برق بزنه! خلاصه، یهویی ظرف دو سه روز تصمیم گرفتم که تولد بگیرم برای خودم و بعد قرار شد تولد پسرک که طبق معمول طاقت نداشت تا تاریخ تولدش صبر کنه و پسر برادرم که تولدش گذشته بود اما ما ندیده بودیمش را هم همون زمان بگیریم. اول قرار بود فقط مامانم اینا و داداشم اینا باشند و بعدش هم کم کم مادر شوهر و مادربزرگم هم اضافه شد. اما خوب من تونستم و یک روزه خونه را سابیدم و تازه همه‌ی غذاها را هم خودم درست کردم. راضی‌ام از خودم. البته که همسرجان خیلی کمک کرد بهم و طبق استانداردهای من مشکلات زیادی وجود داشت مثلا گاز بسیار کثیف بود و نشد تمیزش کنم، تراس به قدری افتضاح بود که پرده را کشیدم و اولتیماتوم دادم کسی حق نداره پرده را باز کنه و یکی دو تا از کمدها را هم مثل کمد آقای ووپی پر کردم از وسایل، تازه برنجم هم بی‌نمک شد! اما خوب قورباغه‌ای بود که قورت داده شد. باشد که از بعد از چهل سالگی بیشتر مهمونی بدم که بچه‌هام خیلی مهمون دوست دارند و به خاطر این اخلاق من از رفت و آمد باز شدند.

سر کار همچنان اوضاع نامساعده. باورم نمی‌شه پارسال این موقع چقدر سرخوش بودیم و همون آدم‌ها امسال می‌خوان سایه همدیگر را با تیر بزنند. دیشب یه قسمت از سریال سرزمین مادری را می‌دیدم که مرحوم پورحسینی توش یه جمله با این مفهوم می‌گفت که توی ایران تا دلت بخواد آدم غرغروی بی‌عمل فراوونه. واقعا راست می‌گه. یعنی واقعا درک نمی‌کنم این همکارهایی که از صبح تا عصر دور هم می‌شینند و فقط و فقط غر می‌زنند و از بدبختی می‌نالند و به زمین و زمان فحش می‌دهند. خب آخرش که چی؟! این همه انرژی منفی را می‌خواهید چکار کنید؟ من سعی می‌کنم از این جور جمع‌ها دوری کنم چون واقعا میزان انرژی که دارم خیلی محدوده و حس می‌کنم با این مباحث واقعا تحلیل می‌ره.

اوضاع هوا و آلودگی‌های پی‌درپی از خیلی غم‌انگیزه. فکر کنم اگر کوروش الان بود، برای دوری مملکت از هوای آلوده در کنار دشمن، خشکسالی و دروغ دعا می‌کرد.

همچنان ورزش نمی کنم و همچنان چاقم! البته که دوران معجزه هم گذشته و قرار نیست تا حرکتی نزدم اتفاقی بیافته.

سریال "مگه تموم عمر چند تا بهاره؟" سروش صحت را خیلی دوست داشتم. حس کردم که واقعا براش وقت صرف کردند و برای مخاطب ارزش قائل بودند. البته باید از ژانر سروش صحت خوشتون بیاد تا بپسندیدش. مثلا بابای من که کلا خیلی خیلی جدیه خوشش نیومد ازش. کلا بابام زندگی را سخت می‌گیره خیلی.

 

گوشیم تصمیم گرفته سالی یک بار حوالی تولدم خراب بشه و کادوهای تولدم را به فنا بده. من ازش راضی‌ام هنوز یعنی نیازهای من را خوب برآورده می‌کنه اما این راه به راه خراب شدنش خیلی تو مخه. تا الان اندازه قیمت خریدش خرج تعمیرش کردم. البته با قیمت‌های لوازم الکترونیک باید ببوسمش و روی چشمم بگذارمش. اینقده دلم یه سامسونگ S23 اولترا می‌خواد! حیف که پول ندارم! تازه دلم یه تبلت خیلی خوب سامسونگ یا سرفیس و همچنین یک ساعت هوشمند خفن سامسونگ هم می‌خواد. و همچنان پول ندارم. تازه یک مشکل جدید هم پیدا کردم که با جضور بچه‌ها جرئت ندارم برای خودم خرچ کنم! عین هووهای بسیار خشن مراقب پول خرج کردن من هستند!

 

امسال تولد مادرم و روز مادر خیلی به هم نزدیک شده. دلم می‌خواست یه هدیه ویژه براش بخرم مثلا طلا. به خصوص که خیلی زحمت بچه‌های من را می‌کشه. اما خوب اوضاع مالی بسیار نامساعده با توچه به وام و قرض‌هایی که برای ماشین گرفتم. نهایتا یک ساک سفری جمع و جور براش خریدم. امیدوارم خوشش بیاد.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۰۲ ، ۱۴:۴۰
آذر دخت