آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

بایگانی
1- سال 93 شکر خدا برای من سال خوبی بود. بر عکس سال 92. درسته که کل تجربیات شیرین بارداری و تولد پسرک کوچیکم توی سال 92 بود اما اتفاقاتی که بعد از تولدش افتاد و درست تا شب عید هم ادامه داشت سال 92 رو برام خیلی تلخ کرد. بحمدالله سال 93 سال خوبی بود. اولش رو با اضطراب و افسردگی شروع کردم. اما به مرور خوب شد. اتفاق خاصی نیفتاد اما همین که پسرکم خوب بود برام کافیه. 2- پارسال که اصلا عید نداشتم. نه لباسی خریده بودم و نه آمادگی داشتم. اصلا دلم نمی‌خواست جایی برم. امسال هم بعد از کلی گشتن فقط یه مانتو تونستم بخرم که اون هم اصلا به دلم نچسبیده. چقدر مانتوی قشنگ پیدا کردن سخته. یا شاید سلیقه من یه ایرادی داره! همه مانتوها یا یک عالمه چیزهای طلایی و زرق و برقی دارند که من دوست ندارم. یا اینکه گل‌گلی و رنگی‌رنگی‌ یا کوتاه و مدل کتی هستند که همسرجان دوست نداره! تازه به اینها سایز قناس بنده رو هم اضافه کنید که هنوز نتونستم به 42-40 قبلی برش گردونم و بین 44 و 46 در تردده! خلاصه که کلی گشتم تا آخرش یه مانتو که به ته‌ته دلم نچسبیده خریدم! تازه کفش هم می‌خوام چون که تمام کفش‌های مجلسی‌ام برام کوچیک شده! جل‌الخالق که بنده دست و پام اصلا لاغر نشد بعد بارداری و تمام انگشترها و کفش‌های مجلسی‌ام برام تنگه! ای بابا! 3- حسم نسبت به سال 94 گنگه. نمی‌دونم سال خوبیه یا نه. امیدوارم که سال خوبی باشه. اول از همه و مهمتر از همه سلامتی برای همه. برای پسرکم، خودم، همسرم، پدر و مادر و خواهر و برادرم و پدر و مادر همسرجان. و بعدش هم امنیت شغلی. اول برای همسرجان و بعد برای خودم. آرزو می‌کنم شرایط همسرجان سر کارش محکم‌تر بشه و منم به امید خدا یه کار بهتر پیدا کنم و اگر قرار شد همین‌جا بمونم هم یه کمی شرایطم بهتر بشه. اما سلامتی از همه مهمتره. 4- راستی امیدوارم این مذا×کرات هم زودتر به نتیجه برسه. راستی دیدید بی‌شعوری فقط مختص نما×ینده‌های ما نیست؟ یعنی این شعور و سیا×ستم×داری این نما×ینده‌های کن×گره امریکا من رو کشته. خداییش این نامه چی بود نوشتند اینها؟! اگر توافق هم کردید رئیس بعدی همش رو به هم می‌زنه! واقعا مسخره است. کار به کجا کشیده! 5- پسرک دیشب داشت من رو کتک می‌زد! یعنی موهام رو می‌کشید و نشگون می‌گرفت. بعد باباش برگشت با اخم بهش نگاه کرد و دعواش کرد. تا دید باباش نگاه می‌کنه شروع کرد نازی کردن و مهربونی کردن (کله‌اش رو می‌چسبونه به آدم و صدای آدم‌های مهربون رو درمیاره) همسرجان تشویقش کرد و گفت آفرین بعد روشو کرد اون طرف. پسرک به محض اینکه دید باباش دیگه نگاه نمی‌کنه دوباره شروع کرد به کتک زدن! 6- دیروز برای اولین بار کفش‌هاش رو پوشید و توی حیاط راه رفت. خودش هم کشف کرده بود که اگر پاش رو روی برگ‌های خشک بزاره خش‌خش می‌کنه. خیلی خوشمزه با پاهای کوچیکش هدف می‌گرفت و بعد برگ رو له می‌کرد! 7- از شش ماهگی پسرک یه لکه خال‌مانند کنار چشمش ظاهر شده. همون موقع به فوق‌تخصص پوست اطفال نشون دادیم که گفت چیزی نیست و خال مادرزادیه و روش ضدآفتاب و اکسیدوزنگ بزنید و بعد از بلوغش هم می‌تون لیزرش کنه. لکه‌هه خیلی بدجاست. دقیقا کنار چشمش. برای همین ضدآفتاب و کرم زدن خیلی سخته و راستش من بی‌خیالش شدم. حالا چند وقتیه حس می‌کنم یه کمی پررنگ‌تر و بزرگ‌تر شده. یه کمی نگرانش شدم. الان هم که دکترها اصلا وقت ندارند. انشالله بعد از عید حتما دوباره باید ببریمش. دعا کنید چیزی نباشه. خودم هم دندونم درد می‌کنه یه کمی. امیدوارم توی عید کار دستم نده تا بعد از عید حسابی بیفتم دنبال درست کردن دندونهام. واسه همینه که می‌گم توی سال 94 از خدا فقط سلامتی می‌خوام. همین. 8- احتمالا تا قبل از عید دیگه وقت نکنم بیام. عید همه دوستان مبارک. امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشید. من و پسرکم رو حتما دعا کنید.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۳ ، ۱۱:۴۵
آذر دخت
پنج‌شنبه قرار بود بریم خونه مادر همسرجان. یه لیست بالا بلند واسه خرید عید به همسرجان داده بودند که بخره و قرار بود براشون ببریم. پدر همسرجان همچنان مشکل کمر داره و تقریبا دو ماهی هست که به سفارش دکتر استراحت مطلق داره. مادر همسرجان هم حسابی حوصله‌اش سر رفته چون نمی‌تونه بیاد شهر ما به پسرها سر بزنه. واقعا شرایط سختی داره. حق داره که خیلی روحیه‌اش خسته بشه. واقعا سخته که آدم پنج‌تا پسر بزرگ داشته باشه که هیچ کدوم نزدیکش نباشند و حالا برای یه نون خریدن دستش عصا باشه. هر چقدر ما (عروس‌ها و پسرها) بهشون اصرار کردیم که بیایید اینجا خونه بخرید که نزدیک باشید و اینجا بمونید قبول نکردند. بعد هم که قیمت خونه (به خصوص توی شهر ما) سر به فلک کشید و دیگه واقعا نمی‌تونند چیزی بخرند. خلاصه که شرایطشون سخته. اینقدر هم آدم‌های مغروری هستند که اقامت بیشتر از یکی دو روز توی خونه پسرها، هم برای خودشون و هم برای میزبان خیلی سخته. یعنی دوست دارند که دائم مثل مهمون رودربایستی دار باهاشون رفتار بشه که کار رو برای اقامت طولانی‌مدت سخت می‌کنه و دلخوری پیش می‌یاره. خلاصه... پنج‌شنبه قرار بود بریم اونجا و کلی همسرجان ذوق داشت. اما از صبح پنچ‌شنبه پسرک یه کمی بی‌حال بود. دماغش کیپ شده بود و تک‌سرفه می‌کرد. بعد یه تب خفیف کرد و اشتها هم تعطیل شد. زنگ زدم به همسرجان. اون هم زنگ زده بود به مامانش و مامانش زنگ زد به من که نمی‌خواد بیایید. اینجا خیلی سرد شده و خونه ما هم که بزرگه و خوب گرم نمی‌شه و بچه اذیت می‌شه (راستی دیدید امسال تو اسفند چه هوایی شد؟ همه رو اسکول کرده هوای امسال). خلاصه. دست مامان همسرجان درد نکنه که ما رو معاف کرد. من تا پسرک مریض می‌شه اصلا تمام توش و توانم از بین می‌ره و هیچ کاری نمی‌تونم بکنم. پسرک تا شب همون جورها بود ضمن اینکه اسهال هم به ماجرا اضافه شد. اما فرداش خوب و سرحال بود. همسر هم دلخور که چرا پسرک بهمون ضد حال زده. اما چشمتون روز بد نبینه. جمعه شب پسرک یه لحظه هم صاف نخوابید. مدام به من و باباش لگد زد و هی غلت زد از این طرف به اون طرف. یه دفعه از زیر مبل درش آوردم، یه دفعه از زیر میز نهار خوری و یه دفعه از دم در. دم صبح هم بلند شد و گلاب به روتون بالا آورد و بعد هم پی‌پی کرد و بعد راحت و مثل مجسمه گرفت خوابید. من موندم خونه. خونه موندنی که تا دیروز ادامه داشت. پسرک اسهال شدید گرفته! :( خیلی ناراحتم. هر چی تلاش می‌کنم و زحمت می‌کشم (البته می‌کشیم با همراهی مامانم و همسرجان) که یه کوچولو این پسرک جون بگیره و وزنش بیاد بالا دوباره یه ویروس لعنتی همه زحماتمون رو به باد می‌ده. بله این هفته ما هم به مریض‌داری گذشت. امروز هم مامان مرخصی گرفته و پیشش مونده. خدا رو شکر الان یه کمی بهتره و دیشب لااقل صاف خوابید. امیدوارم که اسهالش هم زود خوب بشه. نمی‌دونم کی می‌شه خریدهای مامان همسرجان رو براشون ببریم. شاید بیفته به خود عید. پی‌نوشت: این روزها اگر بخوام حالت رویایی رو برای خودم تصور کنم، یه ایوون آفتابگیر مثل خونه سابق مامان‌بزرگم پیش چشمم می‌یاد و من که یه پتوی سفری سبک کشیدم روی خودم و خوابیدم توی آفتاب ایوون و هیییییچ کسی کاری به کارم نداره! پی‌نوشت: شونه‌دردی که دو سال پیش عاصی‌ام کرده بود و با خریدن کوله‌پشتی و بالش طبی خوب شده بود، دوباره برگشته. فکر کنم عصبی باشه یا از بد خوابیدن. به هر حال که همش دلم می‌خواد یه نفر یه ماساژ حسابی بهم بده. همسرجان من هم که بی‌استعدادترین ماساژور دنیاست. یعنی فکر کنم اگر با مونیکا مسابقه بده همسرجان من برنده بدترین ماساژ دنیا بشه. دلم می‌خواد یه ماساژ درست و حسابی برم. به همسرجان پیشنهاد دادم که بریم ماسا×ژ تا×یلندی اون بره پیش یه خانم من هم برم پیش یه آقا که بی‌حساب بشیم! اما رضایت نداد! :)
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۳ ، ۱۱:۳۰
آذر دخت
امروز این پست وبلاگ " لذت کمتر داشتن " به فکرم انداخت. خیلی لیست خوبیه. واقعا کاربردی. اول خواستم یه کامنت طول و دراز براش بزارم اما دیدم زیادی می‌شه.پس تصمیم گرفتم همین‌جا به تفصیل بنویسم. اگر این وبلاگ رو نخوندینش باید بگم که کلا موضوعش در مورد سبک زندگی مینیمالی و ساده‌زیستیه. اینکه ما بتونیم با هرچه کمتر داشتن وسایل زندگی (هر چیزی اعم از لباس، وسایل خونه، ظرف و ظروف، اجناس تزئینی و قیمتی و حتی جواهرات) یه زندگی سبک‌بار و خلوت داشته باشیم. خوب من اول خیلی از ایده‌اش خوشم اومد. اما یه کمی که وبلاگ را دنبال کردم دیدم شاید این سبک زندگی توی یه جنبه‌هایی خیلی با روحیات من سازگار نیست. مثلا یک پایه اساسی توی این سبک زندگی یه کمد لباس کپسولی یا مینیماله که مثلا شما هفت‌هشت تکه لباس بیشتر توش نداشته باشی و بتونی با اونها سر کنی. خوب این یه کمی برای من خسته‌کننده است. چون بنده اصولا یه مریضی دارم که زود حوصله‌ام از همه چی سر می‌ره. مثلا اگر یه مسیر پیاده‌روی رو سه روز پشت سر هم برم کسل می‌شم و باید از یه مسیر دیگه برم اگر نه قید پیاده‌روی رو می‌زنم. در مورد لباس هم همین‌طوره. نمی‌تونم همش یه سری لباس داشته باشم ضمن اینکه اینطوری شست و شو و تمیز نگه داشتن لباس‌ها واسه من که هفته‌ای یه بار می‌خوام لباس بشورم به مشکل برمی‌خوره و... یه سری ایده‌هاش هم خیلی واسه من دوست داشتنیه مثل رد کردن بوفه و میز نهار خوری و چیزهای دکوری و کریستال و... اما من هنوز به اون آمادگی ذهنی نرسیدم که نظر مردم برام مهم نباشه و بتونم راحت اسباب لوکس خونه رو رد کنم بره. اما اگر به اونجا برسم اولین کاری که می‌کنم اینه که بوفه و نقره‌های توش رو می‌فروشم. تمام ظرف‌های کریستال اضافی که هیچ کاربردی جز توی دکور گذاشتن ندارن رو هم رد می‌کنم بره. بعد تمام جاهای ویترین دار توی خونه رو هم کمد می‌کنم که بشه با خیال راحت هرچی دلم خواست بزارم توش.  حالا موضوع این پست وبلاگ اینه که غیر از اسباب و لوازم منزل، توی زندگی چه چیزهای دیگه‌ای رو باید مینیمال کرد. لیستش هم اینجوریه: 1- دارایی‌های منقول و غیر منقول: من که دارایی ندارم خدا رو شکر که بخوام سبکش کنم! همون اسباب خونه است که اضافات جهیزیه‌ام بوده که اگر خدا قسمت کنه و بتونم با اطرافیان شامل همسرجان و مادرش! و مامان خودم کنار بیام می‌خوام خلوتشون کنم. 2- تعهدات زمانی: که بنده فعلا فقط نسبت به کار و خونه و بچه تعهد زمانی دارم. نه کلاس خاصی می‌رم و نه فعالیت خاصی دارم. کاش می‌شد تعهد زمانی کار رو کم کرد! 3- اهداف: فعلا هدف مشخصی ندارم! واقعا چرا؟! دیگه زیادی بارم سبکه! جدا این موضوع به فکرم انداخت. هدف فعلی من چیه تو زندگی؟ شاید بشه کاهش وزن رو یه هدف دونست اما اون رو هم خیلی جدی دنبال نمی‌کنم. همین‌طوری خوش خوشان. واقعا دوست دارم با زندگی‌ام چیکار کنم؟ باید یه فکری به حالش بکنم. بی‌هدفی هم خیلی بده. 4- افکار منفی: اتفاقا چند وقتیه که دارم روش کار می‌کنم. سعی می‌کنم کمتر دلخور بشم از دست دیگران و دلخوری‌های قبلی رو ببخشم. 5- قرض (وام) :این یکی رو هم خدا رو شکر فعلا ندارم. 6- کلمات: در مورد حرف زدن استادم. اصلا کم‌حرفم و رک‌گو. اما توی وبلاگم روده‌درازم. باید یه کمی تعدیلش کنم نه؟ 7- افزودنی‌های خوراکی و مواد فرآوری شده: روی این یکی هم دارم کار می‌کنم. شکر و روغن و غذاهای آماده رو دارم سعی می‌کنم تا می‌شه کم کنم. 8- استفاده از تکنولوژی: این اصل کاریه. من هم توی این ایراد دارم. باید روش کار کنم. البته از خیلی‌ها بهترم‌ها. مثلا داداشم که شبانه‌روز گوشی‌اش دستشه و داره Clash Of Clans بازی می‌کنه. خواهرم هم که یاور هرچی شبکه اجتماعی مثل واتزآپ و وایبر و لاین و فلان و بیساره استاد کرده! 9- روابط: در این مورد هم مشکلی ندارم. ما روابطمون یه ذره زیادی هم خلوت هست! 10- هندونه‌هایی که قراره با یه دست برداری: تو این مورد هم مشکلی ندارم. کلا من آدم سینگل تسکی هستم. یه کمی زیادی هم اینجوریم. این از لیست من. خلاصه که مطالب این وبلاگ برام خیلی جالبه. هر چند که خیلی‌هاش توی زندگی من یکی کاربردی نیست. اما یک "من" آرمانی شاید می‌تونست اینطوری زندگی کنه و کلی سبکبارتر باشه.پی‌نوشت 1: پسرک 10 روزیه که چند قدمی راه می‌ره. به مبل یا صندلی بلند می‌شه و بعد چند قدم می‌ره و خودش رو به اولین جایی که بتونه دستش رو بگیره یا خودش رو بندازه می‌رسونه. خدا رو شکر! البته هنوز وسط اتاق بلند نمی‌شه واسته. اگر این کار رو یاد می‌گرفت خیلی توی پیشرفتش تأثیر داشت. دو سه هفته پیش یه شب خود به خود تلاش کرد که این کار رو بکنه اما از فردا صبحش دوباره یادش رفت. کاش زودتر یاد بگیره! پی‌نوشت 2: پارسال این موقع چه حال و روزی داشتم خدا می‌دونه. عکس‌های اون موقع پسرک رو که می‌بینم و فیلم‌هایی که با استرس ازش می‌گرفتم از لحظات مشکوکش دوباره حالم رو خراب می‌کنه. خدا برای هیچ مادری اون روزها رو نیاره. من هیچ لذتی از نوزادی پسرکم نبردم اما خدا را صدهزار مرتبه شکر می‌کنم بابت امروزم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۳ ، ۰۶:۰۳
آذر دخت
من مدرسه که می‌رفتم انشاهای خوبی می‌نوشتم. چند باری معلم‌ها انشا می‌گفتند که دفتر انشای خودم رو بهشون بدم که یادگاری نگه دارند. البته اثر هنری خلق نمی‌کردم‌ها! اما به نسبت یه بچه ده دوازده ساله خوب می‌نوشتم. این شد که بنده در این توهم قرار گرفتم که خیلی نویسنده‌ام! از راهنمایی تا دبیرستان دفترچه خاطرات داشتم و توی اونها می‌نوشتم. از وقتی که رفتم دانشگاه و بعدا سرکار و... دیگه نوشتن رو گذاشتم کنار. اما همچنان توهم نویسندگی باهام همراه بود. یکی دوباری وبلاگ زدم و هی حذف کردم. آخریش هم که بلاگ اسپات بود و رفت توی سایه‌ها. اون وبلاگم رو هنوز دوستش دارم. اگر وقت کنم چند تا از مطالبش رو می‌یارم اینجا. اما برای نوشتن مطلب توی اون خیلی بالا و پایین می‌کردم. کلی فکر می‌کردم و زیر و رو می‌کردم. اصلا دلم نمی‌خواست روزانه‌نویسی بکنم. دلم می‌خواست اثر هنری خلق بکنم. نتیجه اینکه ماهی یک بار هم توش پست نمی‌گداشتم. تا رسیدم به این وبلاگ که خیلی دوستش دارم. روزانه‌نویسیه اما خاطرات روزهای مهمی رو توش داره.م اما این وبلاگ بهم یه چیزی رو ثابت کرد. اینکه اصلا هم نویسنده خوبی نیستم! خودم اصلا از نوشته‌هام راضی نیستم. خیلی وقت‌ها موضوع سررشته نداره. هی پرت و پلا می‌شه. نوشته‌ها یکنواخت نیست. مثلا همین نوشته رو بیبینید. چقدر از این شاخه به اون شاخه پریدم؟ نمی‌تونم کوتاه و مختصر بنویسم. همش روده‌درازی می‌کنم. خلاصه که نوشته‌هام خیلی ایراد دارند. خیلی فاصله دارند با اون ایده‌آلی که توی ذهنم دارم از نوشتن. یکی از معدود مقولاتی که من توشون حسودم قلم نویسندگیه. واقعا غبطه می‌خورم به حال اونهایی که اینقدر قشنگ می‌نویسند. مثلا آیدای پیاده‌رو هر پستی که می‌ذاره به نظر من شاهکاره. خیلی کم پیش می‌یاد که از یک پستش خوشم نیاد. خرس هم همین‌طور. البته تازگی‌ها خیلی افت کرده. اما قبلا واقعا شاهکار می‌نوشت. اون روزهایی که مهندس خسته بود و زندگی‌اش به سامان‌تر بود که دیگه نگو! کسری هم همین‌طور. حالا که دیگه خیلی دیر به دیر می‌نویسه و دیگه به اون خوبی‌ اون روزها نیست اما زمانی که با خانم سا دوست بود و در قند قزل‌آلا رو می‌نوشت خیلی عالی بود.الان دیدم انگار هیچ کدوم وبلاگ‌هاش دیگه در دسترس نیست. حیف.... گلمریم هم از اونهاییه که هر بار می‌نویسه من رو شیفته می‌کنه. هر بار با خودم می‌گم چطوری می‌نویسه که اینقدر خوبه. چکار کرده که از دل این سادگی اینقدر خوب در اومده. یعنی اگر بخوام یه مثال زنده برای درک سهل ممتنع بزنم گلمریم بهترین مثاله. پی‌نوشت 1: اینکه من از این وبلاگ‌ها اسم بردم به این معنی نیست که فقط اینها جذاب و جالب می‌نویسند (می‌نوشتند). سبک نوشتن اینها یه جوریه که برام رشک‌برانگیزه. یعنی دوست داشتم خودم هم می‌تونستم اینطوری بنویسم. اگرنه اگر اسم وبلاگشون توی فیدخوان بولد بشه در کنار یه وبلاگ دیگه شاید اول اون وبلاگ رو بخونم. من خیلی وبلاگ دارم توی لیستم. همشون رو هم دوست دارم که اضافه کردم. اما اینها نوشتنشون یه جوریه که من دوست داشتم اون‌جوری بودم. خدا رو شکر که همشون هم فیل توشون هوا شده و به غیر از فیدخوان به هیچ روش دیگه‌ای بهشون دسترسی نیست.پی‌نوشت 2: نظم و ترتیب و حرفه‌ای‌ بودن شف‌طیبه هم برام رشک‌برانگیزه. اگر بخوام یه وبلاگ آشپزی و یه مرجع خوب معرفی کنم قطعا و فقط شف‌طیبه است. واقعا خوش به حالش.پی‌نوشت 3: چه اعجازی داره این اسفند! باشگاه ورزشی داره از شدت مشتاقان ورزش می‌ترکه. دوستانی که می‌خوان یک ماهه خودشون را چاق و یا لاغر کنند! خلاصه که دیگه نوبت هیچ کدوم از دستگاه‌ها به ما نمی‌رسه! راستی اگر یه روز شنیدید که آذردخت را به جرم قتل دستگیر کردند بدونید یه دونه از این ریقونه‌هایی که به قصد چاق شدن می‌یان باشگاه رو کشتم! آخه یکی نیست به اینها بگه بابا راه چاق شدن باشگاه اومدن نیست؟ راهش خوردنه و اینکه از خوردن لذت ببرید!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۳ ، ۰۶:۳۸
آذر دخت
1- هوای دیروز تا حدود زیادی حالم رو خوب کرد. بعد از مدت‌ها یه هوای تمیز و بدون دود واقعا عجیب و غریب بود. هر چند که باز هم خبری از بارندگی نبود. خیلی نگران وضعیت خشکسالی کشور هستم. همش نگران آینده بچه‌هایی هستم که به دنیا می‌آیند. یعنی اگر فقط یه انگیزه برای مهاجرت از این مملکت برام وجود داشته باشه اوضاع زیست محیطی و خشکسالی پیش روئه. خدا به دادمون برسه. تو رو خدا هر جوری می‌تونید توی مصرف آب صرفه‌جویی کنید و دیگران را هم تشویق کنید. 2- یه همکاری داریم که دوبار تا حالا ماشینش رو دزد برده و هر دوبار هم پیدا شده. خیلی هم آدم خوش‌قلب و با ادبیه. اینقدر امروز خوشحال شدم وقتی گفت ماشینش پیدا شده. پیش خودم گفتم حتما انرژی مثبتی که به دیگران می‌ده اینطوری بهش برمی‌گرده که اگر هم مشکی براش پیش بیاد حل می‌شه. هر چند که حالت بهترش اینه که اصلا برای آدم مشکل پیش نیاد. اما خوب، امروز هر جا می‌ری صدای خنده‌های این آقای همکار می‌یاد. اگر ماشینش گم و بعد پیدا نمی‌شد که اینقدر خوشحال نمی‌شد! 3- از بین این شبکه‌های اجتماعی جدید که روی موبایل‌هاست من با هیچ کدوم ارتباط برقرار نکردم. اصلا خوشم نمی‌یاد. چیزهایی که توش هم‌خوان می‌شه که مال هزاران هزار سال پیش گوگل‌ریدر خدا بیامرز و بعدش اف‌بی هست. اون گروه‌های دوستانه و خانوادگی و غیره هم که دیگه نگو. محل غیبت و ایجاد سوتفاهم و غیره. تازه من نمی‌دونم اینهایی که اینهمه وقت صرف این گروه‌ها و غیره می‌کنند کی وقت می‌کنند به کار و زندگی‌شون برسند؟ اما چند روزی هست که به اینستاگرام خیلی علاقه‌مند شدم. خوبی‌اش اینه که می‌تونی خودت محتوا را طبق سلیقه‌ات انتخاب کنی. یه جورهایی مثل گودر. تازه سلبریتی‌ها هم توش هستند. پایه کار هم که عکسه. خلاصه که خیلی خوبه. هنوز نتونستم خوراک کاملی برای دنبال کردن فراهم کنم. اما خوب چیزهای خوبی پیدا کردم. اما همین یه سرگرمی رو هم پسرک نمی‌تونه بهم ببینه. تا ببینه گوشی دستمه می‌یاد به زور می‌گیره. دو تا الو الو می‌کنه بعد هم گوشی رو پرت می‌کنه اون طرف. اصلا هووی منه این پسر! 4- پسرک خیل کتک می‌زنه! فکر کنم خشونت هم می‌تونه ژنتیک باشه. آخه همسرجان من و کلا خانواده‌اش نوازش و مهربونی توی قاموسشون تعریف نشده. مثلا اگر خیلی بخواد به من محبت کنه یه نشگون ازم می‌گیره. پدرشوهر پیرمردم هم اگر بخواد به مادرشوهر مهربونی کنه یه پس‌گردنی بهش می‌‌زنه (باور کنید) بعد من فکر می‌کردم اینها اینجوری یاد گرفتند. اما حالا پسرک می‌یاد بی‌هوا یه نشگونی، گازی، کتکی به آدم می‌زنه بعد با عشق و محبت سرش رو می‌زاره توی بغلت و محل آش و لاش شده رو نازی می‌کنه. آخه این که دیگه کتک زدن رو یاد نگرفته! فکر کنم ژنتیکیه! بعد تازه جالبش اینجاست که فقط و فقط خانم‌ها را گاز و نشگون می‌گیره (یعنی من، مامانم و خواهرم) در مورد آقایون فقط مو می‌کنه! راستی می‌دونستید آقایون روی موهاشون خیلی حساسند؟ یعنی هیچ چیز نمی‌تونه همسرجان من را اینقدر عصبانی کنه که مو کندن پسرک می‌کنه! خلاصه که این خشونت پسرک شده یه معضل. 5- برای خونمون هنوز مستأجر پیدا نشده. ای بابا! پی‌نوشت: می‌خواستم در مورد این گرمای بی‌موقع هوا و شکوفه دادن درخت‌ها هم توی بند یک بنویسم که یادم رفت. این هوایی که از پانزده بهمن داریم قبلا پانزده فروردین هم نداشتیم. تمام درخت‌ها و به‌ژاپنی‌ها و یاس‌ها گل داده‌اند. این یعنی بهار قراره طولانی بشه یا تابستون؟ امیدوارم بهار زود جاشو به تابستون نده!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۳ ، ۰۷:۳۹
آذر دخت
1- اینقدر حرف و نوشته توی سرم دور می‌زنه که مخم داره سوت می‌کشه. دلم می‌خواد بیام و بنویسم اما نمی‌دونم چرا در عین حال دلم نمی‌خواد که بیام و بنویسم! 2- دلم یه فراغت بال می‌خواد. یه آسودگی. یک هفته برای خودم! چند روز پیش فکر می‌کردم که کاش می‌شد از مادر بودن هم مرخصی گرفت! 3- هفته پیش باز هم فقط دو روز اومدم سر کار. اولش پسرک مریض بود و بعدش خودم. هنوز هم سرفه می‌کنم. یادم رفت بود سرفه کردن چقدر می‌تونه اعصاب خورد کن باشه. بمیرم برای پسرک که اینقدر سرفه کرد این زمستون! 4- از همسرجانم خیلی دلخورم. حس می‌کنم اینقدر محبت ندیده توی زندگیش که بلد نیست محبتش رو نشون بده. تازه یه کوچولو عذاب وجدان دارم که حس می‌کنم من انتظار زیادی ازش دارم. 5- از دست خودم عصبانی‌ام. چرا باید اینقدر ضعیف باشم آخه؟ چرا باید از این ناراحت باشم که چرا همسرجان حالم رو نمی‌پرسه؟ چرا وقتی می‌بینه دارم از سردرد می‌میرم کاری نمی‌کنه یا حتی سراغی نمی‌گیره که بهتر شدم یا نه یا وقتی  تنها واکنشش به سرفه‌های جگرخراشم نچ نچ کردنه اون هم بابت نگرانی اینکه پسرک حالا از خواب بیدار می‌شه اراحت می‌شم؟ باید قوی‌تر باشم. نباید ناراحت بشم. 6- یک عموی ناتنی داشتم که کلا دو یا سه بار توی زندگی‌ام دیده بودمش. دفعه آخری که هم‌دیگر رو دیده بودیم اصلا من رو نشناخت و تلاشی هم نکرد که بشناسه. احساسی بهش نداشتم. پنچ‌شنبه فوت کرد. باز هم احساس خاصی ندارم. از این بابت هم کمی ناراحتم. دلم می‌خواست از مردنش ناراحت می‌شدم و یا باگذشت‌تر بودم. اما یاد آخرین دیدارمون رهام نمی‌کنه. خوب که فکر می‌کنم آدم‌های زیادی هستند که رفتنشون مردنشون زیاد ناراحتم نمی‌کنه. حس می‌کنم آدم بدی‌ام یا بی‌احساس. 7- این ماه زیاد خرج کردم. خیلی بیشتر از سقفی که برای خودم درنظر گرفته بودم. تازه هنوز یک هفته از ماه هم باقی مونده. ناراحتم. 8- کارم رو دوست ندارم و از این بابت احساس عذاب وجدان دارم. حس می‌کنم خیلی ناشکری بزرگی دارم می‌کنم که کارم رو دوست ندارم. مطمئنم که خدا از این بابت تنبیهم می‌کنه و آخرش بیکار می‌شم. اما دوستش ندارم. کارم مثل یه وزنه سنگین روی روحمه. دوستش ندارم. اما پول رو خیلی دوست دارم! استقلال داشتن رو خیلی دوست دارم. فضای خصوصی که سرکار اومدن بهم می‌ده رو خیلی دوست دارم. پارادوکس بدیه. کاش یه کار بهتر پیدا می‌کردم! یا اگر ممکن نیست کاش همین کارم رو دوست می‌داشتم. هی هی! 9- با همسرجان سر تربیت پسرک از همین حالا خیلی کنتاکت داریم. اون معتقده که من خیلی لوسش می‌کنم و من معتقدم که اون بیش از حد سنتی فکر می‌کنه و به بچه سخت می‌گیره. خلاصه که ده برابر قبل از تولد پسرک با هم فرسایش داریم. خلی کلافه‌کننده است این ماجرا. 10- دلم می‌خواد یه پست بنویسم که شماره‌ای نباشه. اما این روزها اصلا وقت و توان تمرکز کردن ندارم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۳ ، ۱۲:۲۳
آذر دخت
1- من توی بارداری شکم عظیمی پیدا کرده بودم. یعنی اصلا هیچ اثری توی پهلوها دیده نمی‌شد اما شکمم خیلی خیلی قلمبه شده بود. به نحوی که این اواخر صاف نشستن برام سخت بود و وقتی روی زمین می‌نشستم تکون‌های پسرک کاملا دیده می‌شد. 2- بعد از بارداری بنده خیلی گنده شده بودم! یعنی چیز خیلی بدی شده بودم! با دوازده کیلو اضافه‌وزن خالص بارداری را به اتمام رسوندم (البته اگر 5 کیلوی اضافه قبل از بارداری رو در نظر بگیریم می‌شه 17 کیلو). تا سه ماه اول که منظم شیر می‌دادم کاهش وزن خوبی داشتم. یعن حدود شش کیلو کم کردم. اما شیردهی که قطع شد و تازه افسردگی بعد از اون وقایع هم دامنگیر شد، بنده به ظاهرم کلا بی‌توجه شدم. هر چی دیگران می‌گفتند شکم‌بند ببند الکی می‌گفتم باشه و انجام نمی‌دادم. نتیجه اینکه از اون شش کیلو دو کیلوی دیگرش هم دوباره برگشت و بنده تا وزن قبل از بارداری هشت کیلو اضافه داشتم (درست حساب کردم؟ خودم هم گیج شدم!) 3- ماه رمضون پارسال رو کامل روزه گرفتم. خیلی غذا کم می‌خوردم (یعنی اصلا نمی‌تونستم زیاد بخورم از بسکه افطار و سحر آب می‌خوردم) فکر می‌کردم که خیلی روم تأثیر داشته باشه اما کلا دو کیلو کم کردم. دیگه کم‌کم به خودم اومدم. می‌خواستم برم سر کار و خیلی بزرگ بودم. هیچ کدوم از مانتوها و شلوارهام اندازه‌ام نبود. برای این مدت دوتا مانتو و یه شلوار خریده بودم اما هیچ کدوم مناسب سر کار نبودند. خلاصه که حالم بهتر شده بود و به فکر جمع و جور کردن خودم افتادم. از اتمام ماه رمضون تا وقتی که بخوام برم سر کار یک ماه و نیم وقت داشتم. باید حدود شش کیلو کم می‌کردم که خوب بشم اما من به یک کیلو هم راضی بودم! 4- رفتم باشگاه با خواهر جان تپل‌ام! کلاسی که ساعتش به ما می‌خورد فیتنس بود. یه جور اروبیک همراه با وزنه. برای من که برای بیشتر از یک سال هر نوع فعالیت بدنی رو تعطیل کرده بودم خیلی سنگین بود. چند جلسه اول به حال مرگ می‌افتادم! اما خوب بعد از یک هفته افتادم روی دور. روزهای زوج، یک ساعت فیتنس و نیم ساعت کار با دستگاه و روزهای فرد هم سعی می‌کردم نیم‌ساعت توی خونه تردمیل برم که خوب این را کامل انجام نمی‌دادم. 5- هر چی صبر کردم تأثیری ندیدم! یعنی تو بگو 100 گرم! عقربه وزنه ثابت ثابت بود! خیلی دردناک بود. من هی می‌رفتم ورزش هی بدنم درد می‌گرفت! اصلا نمی‌تونستم تکون بخورم اما خبری از تغییر نبود! سایزم تغییر کرده بود اما شکمم! واویلا! از اینکه خودم رو توی آینه ببینم بیزار بودم! 6- دست به دامن داروهای گیاهی شدم. یک روز درمیون افشره زیره سبز و لیمو می‌خوردم. غذا رو خیلی رعایت می‌کردم. اما اینها به غیر از اینکه عصبی‌ام بکنه تأثیری نداشت. فشارم می‌افتادم. دستهام از گرسنگی می‌لرزید. عصبی و خسته بودم اما دریغ از یه کمی لاغری! 7- کم‌کم حس کردم یه جای کار ایراد داره. درسته وزنم کم نمی‌شد اما خوب سایزم خیلی کم شده بود. اما شکمم! نه تنها کوچک نشده بود بزرگتر هم شده بود. بعد تازه یه جور خنده داری هم شده بود! دو تیکه شده بود! یه کمی توی اینترنت سرچ کردم. به فارسی که چیز خاصی پیدا نشد. یه کمی انگلیسی سرچ کردم و بوووووم! دیدم که این خیلی چیز مهمی هست. Diastasis recti یا abdominal separation یه چیز بسیار شایع در بارداری هست. به زبان ساده فشاری که در دوران بارداری به جدار شکم وارد می‌شه منجر می‌شه به اینکه دو تا عضله بزرگ نگهدارنده جدار شکم از هم فاصله بگیرند.  این مشکل می‌تونه مادرزادی یا اکتسابی باشه. به صورت مادرزادی توی نوزادهای نژاد سیاه شایع‌تره. درصدی از خانم‌های باردار این مشکل را پیدا می‌کنند. برای حل این مشکل راه‌های جراحی وجود داره و در عین حال می‌شه با نرمش و ورزش هم تا حدود زیادی اصلاحش کرد. اگر کسی هنوز فاصله بین دو عضله‌اش بسته نشده باشه و ورزش‌های شکمی مثل دراز و نشست و کرانچ و پلانک رو انجام بده این فاصله بدتر می‌شه و شکمش عوض کوچیک شدن بزرگ می‌شه!ظاهرا در خارجه این خیلی روتینه که خانم باردار بعد از زایمان و قبل از شروع حرکات ورزشی اول برای این مشکل چک بشه. اونجا بود که یادم افتاد خانم شری بعد از زایمان توی وبلاگش در این مورد نوشته بود و یه عالمه حرکت ورزشی هم گذاشته بود و گفته بود که دکترش بعد از معاینه و اطمینان از بسته شدن این فاصله بهش اجازه دراز و نشست رفتن رو داده (متأسفانه الان رمزی شده پست‌هاش). خوب من اون موقع خیلی دقت نکرده بودم و خانم شری هم اصطلاحات آلمانی به کار می‌بره که راستش من خیلی اهمیت موضوع رو نفهمیده بودم! 8- توی امریکا یه خانمی به اسم جودی تاپلر  در زمینه شناسایی و درمان این مشکل خیلی کار کرده. یعنی شما تا که این عبارت رو سرچ کنید به اسم تاپلر و روشش که به تکنیک تاپلر معروفه می‌رسید. راه شناسایی مشکل رو کامل توضیح داده. شما به پشت دراز می‌کشید.پاهاتون رو خم می‌کنید و انگشت اشاره و وسط تون را به صورت یه فلش که به پاهاتون اشاره کنه، بالای نافتون می‌گذارید. بعد سرتون را می‌یارید بالا. اگر فاصله وجود داشته باشه دقیقا با انگشت‌هاتون حس می‌کنیدش. چند بار که سرتون را بالا و پایین ببرید دقیقا دوتا عضله را حس می‌کنید که به انگشت‌هاتون فشار می‌یاره. قطر این فاصله می‌تونه از یک انگشت تا چهار پنج انگشت باشه. انواعش شدیدش دیگه تبدیل به فتخ می‌شه. این فاصله سه قسمته. بالای ناف، روی ناف و زیر ناف. معمولا فاصله روی ناف از همه بیشتره.  9- من داشتمش! دقیقا حدود دو و نیم انگشت بالای نافم فاصله رو حس می‌کردم!ای بابا! تازه این مدت توی ورزشگاه اینقدر دراز و نشست و کرانچ رفته بودم. فرداش با مربی ورزشم در این باره صحبت کردم. یه جور عاقل اندر سفیهی بهم نگاه کرد و گفت نه بابا این حرف‌ها چیه. یه کمی ورزش کنی درست می‌شه! جالبه که یه چیز به این معروفی توی دنیای طب و ورزش اصلا توی ایران روش کار نمی‌شه و اصلا هیچ کس اطلاعی ازش نداره! 10- جودی تاپلر یه کتابی داره به عنوان Lose Your Mummy Tummy. و علاوه بر اون کلاس و مربی داره برای اصلاح این مشکل. راه حل‌هاش چهارتاست:الف) نرمش‌های مخصوص (آسانسوری، انقباضی و بلند کردن سر) را انجام بدیدب) بیست و چهار ساعته شکم‌بند ببندید.ج) در تمام فعالیت‌های روزانه حواستون به عضلات شکمتون باشه و دائم منقبضشون کنید.د) به صورت صحیح بخوابید و بلند شوید. 11- همزمان با اومدنم به سر کار من شکم‌بند بستم. تا یه مدتی هم ورزش‌هاش رو انجام می‌دادم. اما دروغ چرا؟ سخت بود. مثلا نرمش آسانسوری رو گفته تا 200 بار در روز انجام بدید! سخته بابا. تازه باید در حینش بلند بلند هم بشماری که نفس کشیدن یادت نره! خیلی نصفه و نیمه انجام دادم. شکم‌بند رو هم دو ماه بیشتر نتونستم تحمل کنم. با اینکه خیلی رعایت می‌کردم اما آخرش حالت حساسیت پیدا کردم و در حد مرگ می‌خارید شکمم! درگیر کردن عضلات شکم هم که اولش خیلی سخت بود اما با یه کمی تمرین آسونتر شد اما اون رو هم هی یادم می‌ره! اما درست خوابیدن و بلند شدن رو رعایت می‌کنم هنوز. 12- اگر موفق بشید با استفاده از تکنیک تاپلر فاصله ببندید باز هم باید توی انجام دراز و نشست و کرانچ و پلانک احتیاط کنید. یعنی عملا هیچ حرکت شکمی رو نمی‌تونید انجام بدید. اینجوری کوچیک کردن شکم خیلی سخته! فقط می‌مونه پیاده‌روی و ورزش‌های هوازی دیگه مثل دوچرخه سواری. من که هنوز موفق نشدم. با همین اعمال نصفه و نیمه ظرف دو ماه چهار سانت دور شکمم کم شد. همزمان پیاده‌روی و بدن‌سازی هم انجام دادم. غذام هم رعایت کردم. چهار کیلو هم از وزنم کم شد اما روی همین جا موند. یعنی الان من به نسبت زمان قبل از بارداری هنوز دو کیلو و به نسبت ایده‌آل خودم 6 - 7 کیلو اضافه دارم. تازه شکمم هم هنوز خیل ناجوره! خیلی بهتر شده‌ها اما هنوز هم ناجوره. خدا کمکم کنه که همت کنم و انجام بدم اگر نه تنها راهش جراحیه ظاهرا. 13- نمی‌دونم من بهش برنخوردم و دکترم بهم هشدار نداد یا اینکه توی ایران اطلاعاتی در این زمینه نمی‌دهند. خیلی بده که ما مثلا تربیت بدنی رو به صورت آکادمیک درس می‌دیم اما هیچ کدوم از مربی‌های ورزشی که من بهشون برخوردم هم هیچ اطلاعاتی در این زمینه ندارند! من مجبورم بهشون بگم که فتخ دارم و نمی‌تونم حرکات شکمی انجام بدهم. در حالی که مشکل من دقیقا فتخ نیست. اگر رعایت نشه می‌تونه به فتخ منجر بشه. 14- اگر بعد از بارداری هر چی ورزش می‌کنید و وزنتون کم می‌شه همچنان شکم دارید، حواستون به این دیاستاسیس رکتای باشه. 15- کم کردن وزنم خیل مدیون پیاده‌روی بود. بعد از زایمان پیاده‌روی رو خیلی جدی بگیرید. بهترین کاریه که می‌شه کرد. داروهای گیاهی هم برای من هیچ تأثیری نداشت.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۳ ، ۰۶:۲۵
آذر دخت
یک هفته سخت رو گذروندیم. کم‌کم داشت سختی‌های بچه‌داری یادم می‌رفت و توی روزمرگی‌ها غرق می‌شدم که دوباره برام مرور شد! جمعه هفته قبل بعد از یک آخر هفته خوب و خوش پسرک را بردم حمام. مامان بردش خونه خودشون و خوابونده بودش. ما هم نهار خوردیم. وسط نهار بود که موبایل همسرجان زنگ خورد. از محل کار بود. باید می‌رفت سر کار. همسرجان در رو زد به هم و پسرک بیدار شد. خیلی مظلوم و خوشگل خوابیده بود که من رو مشکوک کرد. رفتم بوسیدمش که دیدم ای وای داره از تب می‌سوزه! آنفولانزایی گرفته بود اون سرش ناپیدا. دو شب اول که اصلا نمی‌خوابید. یک بند گریه و ناله می‌کرد. شب‌های بعد هم از شدت گرفتگی بینی و سرفه خیلی سخت می‌خوابید. از همون روز اول اعتصاب غذا کرد و اصلا غذا نمی‌خورد. از دوشنبه دیگه شیر هم خیلی کم می‌خورد. تازه اسهال هم داشت! خلاصه که تازه داشت یک کمی وزن می‌گرفت که همه چیز خراب شد. دائم باید بغلش می‌کردیم و راه می‌رفتیم تا گریه نکنه. هیچ علاقه‌ای به اسباب‌بازی‌هاش نشون نمی‌داد. دو روز تمام دهنش را بسته نگه می‌داشت و حتی آب دهانش رو هم قورت نمی‌داد. نمی‌دونم چرا. بچه‌ها که توی این سن گلودرد نمی‌گیرند؟ هفته قبل من کلا یک روز و نیم سر کار اومدم. اون نصف روز را مامانم پیشش بود و اون روز کامل را همسرجان. تا دیروز هم که هنوز توی اعتصاب غذا بود. از دیروز عصر یک کمی علائم بهبود نشون داد و یه کوچولو غذا خورد. تازه وسط این همه داستان شنبه برای اون کاری که گفتم توی شهر مامان اینها پیدا شده رفتم مصاحبه. فکر نکنم پذیرفته بشم. شب قبلش اصلا نخوابیده بودم و به خاطر بچه اعصابم خورد بود و دو ساعت هم پشت اتاق معطل شده‌بودم. آقای محاصبه‌گر هم که خواست یک کمی زرنگ‌بازی دربیاره و مثلا مچ بگیره و به من اثبات کنه که بی‌سوادم! نزدیک بود بپرم با دندونام پاره‌اش کنم. تازه حقوقش هم خیلی کمه. خلاصه که این هم پر. بچسبیم به همین کار خودمون! خونه خودمون را هم که داده بودیم اجاره کلی داستان و ماجرا براش پیش اومد که نتیجه این شد که مستأجر چهار ماه زودتر بلند شد. درگیر اون هم بودیم این هفته. پنج‌شنبه هم چون عمه‌جان از خارجه اومده بودند رفتیم منزل مادربزرگ‌جان که آنها را ببینیم و کلی واااا و چرااا شنیدیم که چرا پسرک هنوز راه نمی‌ره. این روزها تمام آرزوی من اینه که پسرکم زودتر راه بیفته. سیزده ماه و نیمه شده و هنوز راه نمی‌ره.کاش زودتر راه بیفته. ):
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۳ ، ۰۵:۳۹
آذر دخت
من خودم که باردار بودم و حتی هنوز از خوندن خاطره زایمان ها خیلی لذت می برم. زایمان یه تجربه خیلی بزرگ، خیلی هول انگیز و خیلی قشنگه. انشاالله که مال همه ختم به خیر بشه. خودم خیلی دلم می خواست در باره این تجربه عظیم که از سرم گذشت با کسی حرف بزنم. فکر کنم همه همین طور هستند که دوست دارند کمی درباره اتفاقات عظیم زندگیشان با دیگران حرف بزنند. اما توی دنیای معمولی انگار کسی زیاد علاقه ندارد از این خاطرات چیزی بشنود! یکی دوباری که سعی کردم با دوستانم سر حرف را در این مورد باز کنم علاقه ای نشان ندادند. شاید چون توی موقعیتش نبودند یا شاید چون من یه کمی زیادی تنها هستم! این ها را خیلی وقت پیش نوشتم. شاید هشت، نه ماهی می شه که نوشتمشون. اون روزها خیلی درگیر احساسات بودم. هم به خاطر هورمون ها و هم اینکه هنوز خیلی چیزها را فراموش نکرده بودم. اما باز هم نوشته هام نتونسته بزرگی ماجرا را نشون بده. نوشته هنوز هم نصفه است. تا کی وقت کنم و بشینم سر فرصت از اونها بنویسم. دلم می خواست اونها را زودتر بنویسم اما نشد. حیف. چون نوشته های خیلی خانمانه  است و دوست ندارم آقاها بخوانند نوشتم توی ادامه مطلب. اگر کسی (خانمی) گذارش به اینجا افتاد و دلش خواست بخواند و رمز خواست بگوید تا بدهم. قسمت اول که در واقع پیش درآمد است را اینجا  نوشته ام.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۳ ، ۱۰:۲۱
آذر دخت
پسرکم پنج دقیقه بامداد بیست و شش آذر به دنیا آمد. وقت نشد که داستان تولدش را کامل اینجا بگذارم. ماوقع را نوشته‌ام. اما روی لپ‌تاپ خانه است. شاید اگر وقت شد فردا بگذارمش اینجا. دیروز مرخصی بودم. پسرک را بردیم و واکسن یک‌سالگی‌اش را زدیم. گفته‌اند احتمال دارد هفته دیگر تب کند. امیدوارم که نکند. پسرک نور چشم من است. دیدن صورتش قلبم را روشن می‌کند. اینقدر دوستش دارم که نمی‌دانم در قبال این حجم دوست داشتن چه باید بکنم. اما این دوست داشتن رنج زیادی هم به همراه دارد. مادری سخت است. خیلی غبطه می‌خورم به حال مادرانی که مادری کردن برایشان آسان است. بارها خوانده‌ام که نوشته‌اند چقدر مادری ساده است یا چقدر بچه داشتن خوب است یا ساده است یا چقدر همه چیز روی روال است. برای من این یک سال اصلا این‌طوری نبود. نمی‌گویم شیرینی نداشت اما اینقدر سختی داشت که وقتی دیروز تلویزیون یک نوزاد دو ماهه را نشان می‌داد، وقتی با دیدن ترس توی چشم‌هایش یاد پسرک خودم افتادم که این سنی بود های های زدم زیر گریه. بی‌اختیار و بدون هیچ پیش‌زمینه‌ای. یک ماه اول که درگیر شیر دادن به پسرک بودن. شیرم کم بود و پسرک هم پر ادا. خدا می‌داند به چه سختی به شیر خوردن عادتش دادیم. بعدش پسرک را چهل و هفت روزگی ختنه کردیم. از آن روز دیگر من تا شش ماهگی پسرک روز خوش نداشتم. یک هفته طول کشید تا حلقه ختنه افتاد. بلافاصله بعدش پسرک آنفولانزای سختی گرفت. اینقدر کوچک بود که بلد نبود سرفه کند. وقتی احساس سرفه توی گلویش می‌آمد فکر می‌کرد دارد خفه می‌شود! بلافاصله بعد از خوب شدنش واکسن دو ماهگی را زدیم که آغاز آن ماجراها بود. تولد سه ماهگی‌اش در بیمارستان بستری بود. وای از حال و روز من. با چه حالی سال نو را تحویل کردیم! وای! تازه تمام آن یک ماه زحمت برای شیر خوردنش هم باد هوا شد. پسرکم دیگر از چهار ماهگی رسما شیر خشکی شد. می‌خواستم این پست را فقط برای تولد پسرک بنویسم. اما نشد که باز هم از بابت سختی‌ها زنجموره نکنم. وجود پسرک برای من همین است. یک عشق آمیخته به رنج. دوستش دارم و از بابت این دوست داشتن رنج می‌کشم. مادرم می‌گوید مادری همین است. اما من خیلی از مادرها را می‌بینم که مادری برایشان خیلی راحت‌تر از این حرف‌هاست. شاید من خیلی سخت می‌گیرم. نمی‌دانم. پسرک کوچکم. عشق من. بدان که با تمام وجودم دوستت دارم. دیدن خنده‌ات قلبم را روشن می‌کند و هر چقدر هم که دیگران منعم کنند، طاقت لحظه‌ای گریه تو را ندارم. بابت اینها منتی سرت ندارم. تنها انتظاری که از تو دارم این است که انسان باشی و در این دنیای پر از گرگ، به گونه‌ای زندگی کنی که مایه سرشکستگی من نباشی. فقط همین. دوستت دارم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۳ ، ۰۹:۵۹
آذر دخت