آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

بایگانی

خوب خوب خوب، خانم آذردخت بالاخره همت کرد بیاد اینجا بنویسه. 
خدا می‌دونه که چقدر نوشتن اینجا را دوست دارم و چقدر دوست دارم که می‌تونستم منظم بنویسم. اما خوب نمی‌شه. بذار ببینم چرا نمی‌شه.
از لیست پزشکی که اون دفعه ردیف کردم فقط تونستم پسرک را فوق تخصص غدد اطفال ببرم که خدا رو شکر بحث بلوغ زودرس را رد کرد اما گفت که باید ۱۵ کیلو وزن کم کنه :) بشه‌ی کپل مامانشه!
مشکل اصلی پسرک هله‌هوله خوردنه که داریم سعی می‌کنیم کمش کنیم. البته اگر من بتونم از پس همسرجان بر بیام. خونه‌ای که به صورت روتین توش چیپس و پفک و بستنی باشه، کنترل کردن سالم‌خوری بچه‌ها سخته. البته الان که فکرش را می‌کنم آخرین نفری که چیپس و بستنی خریده خودم بودم!
سریال بیماری‌های ویروسی امسال همچنان ادامه داره. اواسط آذر باید یک ماموریت می‌رفتم به شهری که برادرجان ساکنه و هم‌زمان شده بود با تعطیلی‌های آلودگی هوا. این شد که دسته‌جمعی رفتیم با مامان اینها. مسافرت کوچولوی خوبی بود جای همگی خالی. اما از وقتی برگشتیم به صورت سریالی همگی مریض شدیم. پسرچه که دوباره تب بالا و بی‌حالی و بی‌اشتهایی به مدت یک هفته. این بار پسرک هم مریض شد و تب کرد. خودم هم مریض شدم اما خوب اینقدر سرکار شلوغ بودم که وقت نداشتم بیافتم. کج‌دار و مریز پیش رفتم. تازه پسرچه که مریض شد، بیخوابی شبانه هم به مریضی خودم اضافه شد و یک هفته‌ی دشواری داشتم. بعدش هم که برای آخر آذر و شب یلدا با ترافیک رفت و آمد مواجه بودیم و شب یلدا دو جا رفتیم و فردا ظهرش هم دوجا. خدا را شکر. وقتی یاد دو سال پیش می‌افتم و کرونا و مسائلش این روزها مثل رویا بود برامون. البته که هیچ چیز مثل اون روزها نیست. خانواده ما که با کرونا خیلی تغییر کرد که اکثرش هم ناخوشایند بود. ولی خوب زندگیه دیگه!
حالا این هفته بعد از یلدا هم یه مدل جدید ویروس گرفتم که چشمهام حسابی قرمز و ملتهب شده و دائم آبریزش و مشکلات فراوان. خلاصه که اگر این دو سه تا پست اخیرم را بررسی کنید اندازه یه کلینیک فوق تخصصی ازش مشکلات و بیماری در میاد! 

راستی اول آذر هم ناغافل تصمیم گرفتم به مناسبت نزدیک شدن به چهل سالگی بر یکی از بزرگترین ترس‌هام غلبه کنم و مهمانی بدون برنامه‌ریزی زیاد بدم. من که کلا مرض برنامه‌ریزی بیش از حد دارم اما خوب در مورد مهمان دعوت کردن و مهمانی دادن هم بیش از حد محافظه‌کارم و اگه همه‌جای خونه تمیز و مرتب نباشه دوست ندارم مهمان دعوت کنم. که خوب با وضعیت الان خونه‌ی ما با دو تا بچه عملا امکان‌پذیر نیست. یادمه یک بار اوایل ازدواجم، قرار بود فامیل‌های همسرجان برای یک مدت خیلی کوتاه مثلا نیم ساعته بیان خونمون. بعد من از سر کارم مرخصی گرفتم زودتر و با هزار بدبختی خودم را رسوندم خونه که فقط راهروی جلوی آشپزخونه را تی بزنم که برق بزنه! خلاصه، یهویی ظرف دو سه روز تصمیم گرفتم که تولد بگیرم برای خودم و بعد قرار شد تولد پسرک که طبق معمول طاقت نداشت تا تاریخ تولدش صبر کنه و پسر برادرم که تولدش گذشته بود اما ما ندیده بودیمش را هم همون زمان بگیریم. اول قرار بود فقط مامانم اینا و داداشم اینا باشند و بعدش هم کم کم مادر شوهر و مادربزرگم هم اضافه شد. اما خوب من تونستم و یک روزه خونه را سابیدم و تازه همه‌ی غذاها را هم خودم درست کردم. راضی‌ام از خودم. البته که همسرجان خیلی کمک کرد بهم و طبق استانداردهای من مشکلات زیادی وجود داشت مثلا گاز بسیار کثیف بود و نشد تمیزش کنم، تراس به قدری افتضاح بود که پرده را کشیدم و اولتیماتوم دادم کسی حق نداره پرده را باز کنه و یکی دو تا از کمدها را هم مثل کمد آقای ووپی پر کردم از وسایل، تازه برنجم هم بی‌نمک شد! اما خوب قورباغه‌ای بود که قورت داده شد. باشد که از بعد از چهل سالگی بیشتر مهمونی بدم که بچه‌هام خیلی مهمون دوست دارند و به خاطر این اخلاق من از رفت و آمد باز شدند.

سر کار همچنان اوضاع نامساعده. باورم نمی‌شه پارسال این موقع چقدر سرخوش بودیم و همون آدم‌ها امسال می‌خوان سایه همدیگر را با تیر بزنند. دیشب یه قسمت از سریال سرزمین مادری را می‌دیدم که مرحوم پورحسینی توش یه جمله با این مفهوم می‌گفت که توی ایران تا دلت بخواد آدم غرغروی بی‌عمل فراوونه. واقعا راست می‌گه. یعنی واقعا درک نمی‌کنم این همکارهایی که از صبح تا عصر دور هم می‌شینند و فقط و فقط غر می‌زنند و از بدبختی می‌نالند و به زمین و زمان فحش می‌دهند. خب آخرش که چی؟! این همه انرژی منفی را می‌خواهید چکار کنید؟ من سعی می‌کنم از این جور جمع‌ها دوری کنم چون واقعا میزان انرژی که دارم خیلی محدوده و حس می‌کنم با این مباحث واقعا تحلیل می‌ره.

اوضاع هوا و آلودگی‌های پی‌درپی از خیلی غم‌انگیزه. فکر کنم اگر کوروش الان بود، برای دوری مملکت از هوای آلوده در کنار دشمن، خشکسالی و دروغ دعا می‌کرد.

همچنان ورزش نمی کنم و همچنان چاقم! البته که دوران معجزه هم گذشته و قرار نیست تا حرکتی نزدم اتفاقی بیافته.

سریال "مگه تموم عمر چند تا بهاره؟" سروش صحت را خیلی دوست داشتم. حس کردم که واقعا براش وقت صرف کردند و برای مخاطب ارزش قائل بودند. البته باید از ژانر سروش صحت خوشتون بیاد تا بپسندیدش. مثلا بابای من که کلا خیلی خیلی جدیه خوشش نیومد ازش. کلا بابام زندگی را سخت می‌گیره خیلی.

 

گوشیم تصمیم گرفته سالی یک بار حوالی تولدم خراب بشه و کادوهای تولدم را به فنا بده. من ازش راضی‌ام هنوز یعنی نیازهای من را خوب برآورده می‌کنه اما این راه به راه خراب شدنش خیلی تو مخه. تا الان اندازه قیمت خریدش خرج تعمیرش کردم. البته با قیمت‌های لوازم الکترونیک باید ببوسمش و روی چشمم بگذارمش. اینقده دلم یه سامسونگ S23 اولترا می‌خواد! حیف که پول ندارم! تازه دلم یه تبلت خیلی خوب سامسونگ یا سرفیس و همچنین یک ساعت هوشمند خفن سامسونگ هم می‌خواد. و همچنان پول ندارم. تازه یک مشکل جدید هم پیدا کردم که با جضور بچه‌ها جرئت ندارم برای خودم خرچ کنم! عین هووهای بسیار خشن مراقب پول خرج کردن من هستند!

 

امسال تولد مادرم و روز مادر خیلی به هم نزدیک شده. دلم می‌خواست یه هدیه ویژه براش بخرم مثلا طلا. به خصوص که خیلی زحمت بچه‌های من را می‌کشه. اما خوب اوضاع مالی بسیار نامساعده با توچه به وام و قرض‌هایی که برای ماشین گرفتم. نهایتا یک ساک سفری جمع و جور براش خریدم. امیدوارم خوشش بیاد.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۰۲ ، ۱۴:۴۰
آذر دخت

یک عالمه کار پزشکی دارم که همشون مسکوت مونده. بعد از یک پروسه احمقانه درمان یک دندون, دندونم را از دست دادم و یک دندون باید ایمپلنت کنم. کمرم همچنان درد می‌کنه و نیاز به ورزش کردن/فیزیوتراپی و ... دارم. یک سری دردهای مفاصل و... دارم که می‌تونه نشونه یه چیزی تو مایه‌های روماتیسم باشه اما می‌ترسم/حالش را ندارم برم دکتر روماتولوژی. پسرچه نیاز به چکاپ دندونپزشکی داره و دو سه تا دندون باید پر کنه احتمالا. باید پسرک را ببرم دکتر غدد که از نظر بلوغ زودرس چک بشه. دلم می‌خواد خودم هم از نظر وضعیت غدد چک بشم. یه مدتیه که خیلی افت و خیز قند خون پیدا می‌کنم و داره برام دردسرساز می‌شه و احتمالا مقاومت انسولینی باشه و ممکنه لازم باشه متفورمین بخورم. 
خیلی خیلی دلم می‌خواد به صورت منظم ورزش کنم دوباره انقدر که اون موقع که ورزش می‌کردم حالم خوب بود و خوب نمی‌تانم. ارتباط بین همسرجان و پسرک واقعا به قهقرا رفته و اصلا اوضاعشون خوب نیست و شدیدا نیاز به مشاوره دارند اما زحمت مطرح کردنش با همسرجان را هم به خودم نمی‌دهم چون می‌دونم که برای راضی کردنش باید خییییییلی انرژی صرف کنم که ندارم. باید چک‌آپ متخصص زنان برم. خلاصه که تعمیرات اساسی لازم دارم و باید یک هفته برم خودم روی چال تعمیرگاه پارک کنم :D اما وقتش نیست. می‌دونم اینها بهونه است و دارم اهمال کاری می‌کنم اما چه می‌شه کرد. آدمیزاده...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۰۲ ، ۰۸:۵۱
آذر دخت

باز هم فاصله زیادی افتاد بین نوشتن‌هام. روزهای کاری بسیااااار شلوغ و سنگینی را طی کردیم. از چند جنبه تحت فشار بودیم. هم حجم کاری خیلی زیاد بود, هم شیطنت همکاران و هم کارشکنی بعضی‌ها. واقعا دل و دماغ کار کردن این روزها اصلا نیست. بر عکس این اوضاع و حال و هوای ما, یک رئیسی هم داریم که مودبانه‌ترین صفتی که بهش می‌تونم بدم بیش‌فعال هست یا جوگیر. دائم دنبال کارهای جدید و شلوغ‌بازی و کار تراشیدن برای خودش و ما هست. به نحوی که به کارهای اصلی مون نمی‌رسیم. حالا این وسط یک لشکر شکست‌خوره همکار سرخورده و افسرده و بی‌دل و دماغ و غرغرو هم دورمون جمع شدند که کار کردن باهاشون و کار کشیدن ازشون عزاب الیم هست. یادتونه گفته بودم همکارهای جوان خیلی فان هستند و خوبند؟‌ بیجا کردم. خیلی کارکردن باهاشون سخته. بی‌مسئولیت و بی‌انگیزه و سطحی هستند. خلاصه که امیدوارم انگیزه رئیسم برای کار اضافه کردن یه کمی ته‌نشین بشه و بذاره ما فقط به کارهای روتین خودمون برسیم. الان هم ده روزی رفته ماموریت که من تونستم یک نفسی بکشم و یک کمی کارهام را به روز کنم و برسم یه سری به اینجا بزنم.
به غیر از ترافیک کاری, طبق معمول هر پاییز ترافیک بیماری هم داشتیم. اول از پدرم شروع شد که احتمالا سویه جدید کرونا را گرفته بود و حدود یک ماه بیماری مداوم شدید شامل تب و لرز, سردرد, بی‌اشتهایی, بیحالی و سرفه داشت. بعدش پسرچه مریض شد که شدیدترین آنفولانزایی بود که تا به حال دیده بودم. یک هفته مداوم تب بالا داشت که به هیچ عنوان قطع کامل نمی‌شد و  فقط با مسکن کمی پایین می‌اومد. بی‌حال و بی‌جون و بی‌اشتها بود. اصلا از جاش بلند نمی‌شد و برای دست‌شویی رفتن هم توان نداشت. یک بار مجبور شدیم ببریمش سرم بزنه که هم تبش بیاد پایین هم یک قندی به بدنش برسه. بعد از ده سال بچه‌داری سخت‌ترین تبی بود که دیده بودم. خودم هم این بین مریض شدم و 10 روزی را با بیماری و بیخوابی و کلافگی و حجم زیاد کاری طی کردم. خیلی سخت بود. اما خدا رو شکر که گذشت. پسرچه دو هفته کامل مهد نرفت.
پسرک رفته مدرسه جدید. مدرسه دولتی بسیار شلوغ. از نظر درسی بسیار حجم کاری‌اش از مدرسه غیرانتفاعی کمتره. اما روحیه و اخلاقش خیلی خیلی بهتر شده. تناقض سختیه! راه درست کدومه؟ به خودم دلداری می‌دهم که روحیه پسرک خیلی مهمتره. وضعیت اخلاقی بچه‌ها اینجا واقعا نرمال‌تر به نظر میاد. دراماهای سال قبل تا الان که هنوز تکرار نشده و تا الان از تصمیمون راضی هستیم. امیدوارم در ادامه هم همچنان راضی باشیم.
بالاخره با گرفتن وام سنگین و قرض کردن مجدد و کمک همسرجان ماشین خریدم. خوشحالم. اما همچنان رانندگی برام صقیله. نمی‌دونم چرا مثل بعضی‌ها برام ساده و روتین نمی‌شه رانندگی. اما مجبورم. باید راه بیفتم.
پسرک وارد چالش‌های نوجوانی شده کم‌کم و میزان سایش و کل‌کل کردنش با همسرجان و همچنین پدرم به نحو چشم‌گیری زیاد شده. پسرک بچه‌ی سختیه. لجبازه و بهترین توصیفی که ازش می‌تونم بکنم اینه که ذهنش خیلی شلوغه. سر و کله زدن باهاش خیلی سخته و بسیار صبر و گذشت می‌خواد. اینکه روزها می ره خونه بابا مامانم گزینه‌ی مطلوبی نیست چون پدر من زمان بچگی و نوجوانی من و خواهر برادرم هم باهامون خیلی اصطکاک داشت. اما فعلا تنها گزینه است. تا در ادامه ببینیم چکار می‌توانیم بکنیم. 
اوضاع دنیا بسیار بد و ناامیدکننده است. آدم یک نگاه که به لیست خبرهای این یک ماه می‌کنه, به اندازه ده سال فاجعه و وحشت پیش چشمش ردیف می‌شه. اتفاقات غ*زه بسیار ناراحت‌کننده است. تمام ادعاهایی که در مورد تمدن بشری و نظم جهانی و حقوق بشر و... می‌شه همش پوچ و بی‌معنیه. این چند سال دیگه به من کاملا ثابت شده. نه کسی جلوی روی کار اومدن طال*بان در افغ*انستان را گرفت و نه کاری برای منع تحصیل دختران کردند. نه کسی خواست که برای ایران کاری بکنه طی سال گذشته. نه کسی تونست جلوی جنگ رو*سیه و او*کر*این را بگیره و نه حالا کسی می‌تونه این وحشت عظیم در غ*زه را تمام کنه. چیزی که خیلی غم‌انگیزه اینه که هیچ کس واقعا دلش برای اون بچه‌های کوچیک نمی‌سوزه. اس*رائ*یل که با وحشیگری هر کاری می‌خواد می‌کنه و طرف مقابل هم از این وحشی‌گری‌ها قابهای هولناک برای عکس و فیلم و مظلوم‌نمایی درست می‌کنه. فقط جان و زندگی انسان‌ها و بچه‌هاست که بازیچه شده.
مرگ کیوم*رث پور*احم*د خیلی خیلی دل من را شکست. اون سازنده‌ی بسیاری از خاطرات کودکی من بود و رفتنش به این نحو و با این حجم از نا امیدی واقعا غم‌انگیز بود. بعد, اتفاقی که برای مهر*جو*یی و همسرش افتاد هم بسیار دلخراش و غم‌انگیز بود. متی*و پر*ی هم که پریروز مرد. با این همه تنهایی و افسردگی و اعتیاد و هزار داستان دیگه. از اکانت اینستاگرامش دست و پازدنش برای زندگی کردن را می‌شد دید. کمتر از دو سال پیش یه دوست دختر زیر 24 سال گرفته بود با یه سگ. بعد دیگه نبودند. این هفته گذشته چندین پست گذاشته بود که با عبارت Batman و Matman شوخی می‌کرد. درست مثل چند*لر که مسخره بازی و شوخی سلاح استتارش بود. ای بابا!
خلاصه که دنیا جای سختی برای زندگی هست. برای همه...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۰۲ ، ۱۳:۵۵
آذر دخت

امسال این ساعت کاری واقعا با شرایط من سازگار نبود. درسته که بعدازظهر زودتر می‌ریم خونه اما من از صبح فرسوده‌ام تا شب. اصلا هیچ کارآیی ندارم. از صبح مثل زامبی طی می‌کنم. شب هم ۱۰- ۱۰:۳۰ می‌خوابیم اما فایده‌ای نداره. خلاصه که حس می‌کنم کل تابستون به فنا رفت با این مصوبه احمقانه.
اول مرداد با مامان اینا یه مسافرت یک هفته‌ای رفتیم مشهد. اولین مسافرت واقعی بعد از کرونا بود عملا. این مدت جاهای دیگه کوتاه کوتاه رفتیم اما این اولین مسافرت طولانی واقعی بود که حس مسافرت داد. خوب بود. جاتون خالی. 
پسرک کلاس فوتبال می‌ره و از این که رونالدو و مسی نیست ناراضیه. کمال‌طلبی غوغا می‌کنه توی وجودش. خیلی فرز نیست و خوب با توجه به ترکیب ژن من و همسر نباید هم خیلی ورزشکار از کار دربیاد اما خودش انتظار دیگه ای داره که باعث سرخوردگیش میشه.
کلاس زبان را هم کژدار و مریز دنبال می‌کنه با هل دادن‌های من. در مورد موسیقی وقتی دیدم خودش خیلی پیگیر نیست ادامه ندادیم اما زبان را دوست دارم ادامه بده. فقط به خاطر اینکه در معرضش باشه.
پسرچه می‌ره مهدکودک و از اونجایی که توی تابستون نباید لباس فرم بپوشند و قرتی خان می‌تونه به سلیقه خودش لباس انتخاب کنه خیلی راضی‌تر و خوشحال‌تر می‌ره. از لباس فرم پوشیدن متنفره و یه بند جلوی آینه داره موهاش را درست می‌کنه :)
کلی پول‌هام را جمع کردم و یه وام سنگین هم گرفتم که ماشین بخرم. پولم به یه مشت ابوقراضه می‌رسه. واقعا ناراحتم. یعنی بعد از این همه سال کار کردن، نباید حق انتخاب داشته باشم و بتونم یه ماشین درست و حسابی بخرم؟ تف به این اوضاع و مملکت.
اصلا ورزش نمی‌کنم. رژیم هم که هیچی. دوباره خپلو شدم. کی دوباره انگیزه پیدا کنم، نمی‌دونم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۰۲ ، ۰۷:۲۹
آذر دخت

بیشتر از یک ماه از تغییر ساعت کاری به 6:30 برای ما و 6:00 برای همسرجان گذشته و من هنوز نتونستم به این ساعت عادت کنم. هر روز کسر خواب دارم و به زمین و زمان فحش می‌دهم. واقعا حجم حماقت این‌ها غیرقابل باوره. خوب وقتی نمی‌تونید منابع را تامین کنید بیخود می‌کنید ساعت را تغییر نمی‌دهید. مگر کارمندها آدم نیستند که هر طرح احمقانه‌ای که به ذهنتون می‌رسه روی ما پیاده می‌کنید؟ خداوندا! بچه‌های طفلکی هم که مثلا الان تابستونشون هست و باید بخوابند, روزها ساعت 5:30 باید بیدار بشند چون گرفتار ما هستند. تف به روح پدرتون از بالا تا پایین!
به طبع کمبود خواب, اخلاقم هم حسابی شخمی هست هر روز. طی این مدت چند تا اصطکاک اساسی با همکارها پیدا کردم که اگر خود عادیم بودم زیرسبیلی در می‌کردم. کلا حفظ انگیزه و کیفیت کار توی این روزها خیلی سخت شده. گرمای غیر قابل تحمل سر کار هم مزید بر علته.
چیزی که این روزها در همه‌ی سطوح مدیریتی احساس می‌شه, اینه که خود مسئولین هم نمی‌دونند چه خاکی می‌خوان به سرشون بریزن. از یک طرف یه عده بی‌سواد فسیل راس امورند, بعد برای سطوح میانی هم یک عده جوون پرادعای بی‌سواد (نخبه‌های عر*زشی) را آوردن سر کار که اونها بدتر دارن گند می‌زنند به همه چی (نمونه اش عبد*الما*لکی و بذ*رپاش). خلاصه که اوضاع آنچنان بلبشویی هست که خدا می‌دونه. مملکت هم که روی هوا, هر روز یه تز و تئوری شخمی جدید از خودشون در می‌کنند و زندگی همه را به فنا می‌دهند. 
خلاصه که این روزها اعصاب درست و درمون ندارم و به زور قهوه خودم را می‌کشم در طول روز. کسی اگه خودش را دوست داشته باشه نباید دم دست من پیداش بشه :)
 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۰۲ ، ۰۹:۵۷
آذر دخت

خوب نوشته‌ی قبلی یه جورهایی به نظر نصفه موند.
من همیشه کنجکاوم بدونم که کسانی که ازدواج آرمانی کردند چه شرایطی را در طی زمان تجربه می‌کنند. منظورم از ازدواج آرمانی اونهایی هست که با انتخاب خودشون, بدون هیچ اجبار و فشاری ازدواج کردند. اونهایی که همراهشون را خودشون انتخاب کردند و انتخابشون هم درست بوده و آدم درست زندگیشون را پیدا کردند. آیا اونها هم به مرور زمان از ازدواجشون دلسرد می‌شن؟ آیا اونها هم برای هم تکراری می‌شن؟ آیا برای اونها هم لحظاتی پیش میاد که دلشون بخواد فقط از هم فاصله داشته باشند؟ حقیقت اینه که من اطرافم هیچ ازدواج اینجوری ندیدم. یعنی هیچ دو نفری را ندیدم که کاملا راضی باشند. یک موردی داشتیم در بین همکلاسی‌ها که با عشق و علاقه ازدواج کردند. برای اینکه به هم برسند خیلی جنگیدند و از دور هم خیلی برای هم مناسب بودند. من همیشه توی ذهنم اونها را مثال می‌زدم و بهشون غبطه می‌خوردم. تا اینکه شنیدم که از هم جدا شدند. واقعا شکست عشقی خوردم!
یک چیزی که فکر کنم خیلی تاثیرگذاره نقش خانواده‌هاست. یعنی حداقل اینجا توی ایران, حتی وقتی که با طرفت خیلی مچ و هماهنگ باشی و کاملا با هم هم‌فاز باشید, باز هم خانواده‌ها تاثیر خودشون را می‌گذارند. اکثر آدم‌ها وقتی ازدواج می‌کنند هنوز از لحاظ عاطفی بالغ نشدند و تاثیر خانواده روشون خیلی زیاده. توی تجربه‌ای که من در زندگی مشترکم داشتم, اگر تاثیر خانواده همسرجان نبود (تاثیر منفی البته, من منکر تاثیرات مثبتشون نیستم) فکر می‌کنم که من خیلی بیشتر می‌تونستم احساس بهتری نسبت به ازدواجم داشته باشم. البته ازدواج من و همسرجان اصلا مورد خوبی برای مثال زدن نیست. ما واقعا با هم هم‌فاز نبودیم و از اول تصمیم اشتباهی بود ازدواجمون با هم. اما خوب, حالا که تصمیم به ادامه‌ی راه داریم, می‌شد این مسیر را مطلوب‌تر طی کنیم.
همین! :)

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۰۲ ، ۰۸:۱۸
آذر دخت

امروز از اون روزهاست که نیاز دارم بنویسم.
البته اگر چیز دندونگیری برای خوندن پیدا می‌کردم هم اوکی بود و سرم را با خوندن گرم می‌کردم اما فعلا چیزی ندارم.
من ایام نوجوونی دفتر خاطرات می‌نوشتم. مفصل و زیاد. دو سه تایی سررسید پر از نوشته دارم. شاید چون هم‌صحبت نداشتم. با پدر و مادرم صمیمی نبودم, دوست هم‌فاز نداشتم و خواهر و برادرم هم فاصله سنی‌شون باهام خیلی زیاد بود.
الان هنوز هم همین‌طوره. البته رابطه‌ام با پدر و مادرم یک کمی بهبود پیدا کرده و باهاشون خیلی حرف می‌زنم. اما باز هم اون مکنونات عمیق قلبی‌ام را نمی‌تونم بگم و هر وقت هم می‌گم پشیمون می‌شم. دوست صمیمی ندارم, روی همسرجان هم که اصلا در این زمینه نمی‌شه حساب کرد. همچنان هم فاصله‌ام سنی‌ام با خواهر و برادرم زیاده. کلا توی همه‌ی زندگیم تنها بودم و هستم.
البته از تنهایی خیلی ناراضی نیستم دیگه. یعنی اینها گلایه نیست. اتفاقا خیلی هم با تنهایی خودم حال می‌کنم. خوب هم بلدم خودم را سرگرم کنم فقط بعضی وقت‌ها حرف‌هام سرریز می‌کنه که میارم اینجا.
چند روز پیش یک پادکستی گوش می‌دادم در مورد فلسفه ازدواج. کلیت موضوع برام جذابیت نداشت. یعنی موضوعش در مورد یک خانم فیلسوف بود که بابت تفکرات فلسفی در مورد ازدواج, همسرش و بچه‌هاش را ترک کرده بود تا با یکی از دانشجوهاش ازدواج کنه. در ادامه هم با همسر سابقش و بچه‌هاش و همسر جدیدش توی یک خونه زندگی می‌کرد! یک افتضاح مطلق. اما در نهایت آخرین جمله‌ی مقاله این بود که ازدواج برای این اختراع شده که به شما یاد بده که باید تا آخر عمر تنها باشید و این تنهایی را بپذیرید(نقل به مضمون). من این حرف را خیلی قبول دارم. یعنی در مورد من همین بوده. من تا قبل از اینکه ازدواج کنم, همیشه و همیشه از تنهاییم شاکی بودم. همش منتظر این بودم که یه همراه پیدا کنم که شریک زندگی‌ام بشه و من را از تنهایی دربیاره. همش برای خودم غصه می‌خوردم و احساس تاسف می‌کردم. تا اینکه ازدواج کردم (بگذریم از اینکه آیا انتخابم درست بود یا نه و اینکه الان اگر به اون روزها برگردم چکار می‌کنم). اما بعد از ازدواجم بود که هم خیلی تنهاتر شدم و هم با این تنهایی آشتی کردم. عمیقا به این موضوع ایمان آوردم که نجات‌دهنده در آیینه است. دیگه دست از گشتن به دنبال همراه برداشتم. خیلی از ارتباطاتی که فقط از ترس تنها بودن حفظشون کرده بودم و داشتم براش بیش از حد هزینه می‌کردم را قطع کردم و بعد در اوج تنهایی به احساس آرامش رسیدم و حتی گاهی احساس خوشبختی کردم. 
البته این مسیر به این آسونی و به این سرعت طی نشد. حداقل 7 سال اول ازدواجم بسیار رنج کشیدم. تا دوسالگی پسرچه بسیار غصه خوردم, گریه کردم, افسرده شدم, به خودکشی فکر کردم و در نهایت داروی ضدافسردگی خوردم. اما اونجا به آرامش رسیدم که با تنهایی صلح کردم و پذیرفتم که تنهایی بد نیست. 
یادمه که پدربزرگم, یک کمد دیواری توی خونه قدیمیشون داشت که یک جورهایی تنها فضای خصوصی‌اش توی خونه بود. توی در اون کمد با ماژیک این شهر معروف را نوشته بود:
دلا خو کن به تنهایی که از تن‌ها بلا خیزد        سعادت آن کسی یابد که از تن‌ها بپرهیزد
اون زمان برام خیلی جالب بود این شعر و حفظش کردم. معنی‌اش را الان می‌فهمم. 
پدربزرگم وقتی 16 ساله بودم و در اوج سرکشی و زاویه داشتن من با خانواده فوت کرد. حیف شد که نتونستم زیاد باهاش حرف‌های جدی بزنم. فکر می‌کنم خیلی از گره‌های ذهنی‌ام و آسیب‌هایی که به صورت موروثی از خانواده خوردم با صحبت با اون حل می‌شد. 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۰۲ ، ۰۸:۳۷
آذر دخت

بیشترین سطح تفریح شخصی این روزهام کتاب صوتیه. خیلی وقته که کتاب متنی نخوندم و دائم توی اپ‌های کتابخوان دنبال کتابهای صوتی جذابم.
آخرین کتابی که گوش دادم "دروغ‌های کوچک بزرگ" بود. شنیدم که سریالش هم ساخته شده. البته بنده آخرین آپدیت سریال دیدنم فصل ۹ بیگ‌بنگ تئوری بوده و از دنیای سریال خیلی دورم. 
در مورد "دروغ‌های..." داستان جذاب بود. تحلیل روانشناسی که روی آدم‌ها سوار شده بود هم خیلی خوب بود. اما متاسفانه فصل‌های آخرش مثل کلید اسرار شد و همه‌ی آدم بدها به سزای اعمالشون رسیدند و آدم‌ خوبها رستگار شدند. خوب زندگی به من ثابت کرده که در حقیقت هیچ وقت اوضاع اینجوری نیست. اما نکته‌ی قابل توجه برام فضایی بود که از مدرسه و روابط والدین و احساس والدین نسبت به مادران شاغل، مادران تک والد و کلا درامای زندگی هم‌کلاسی‌ها بود. ما امسال یک همچین فضایی را تقریبا تجربه کردیم. من توی دو سال اول مدرسه‌ی پسرک که همزمان با کرونا و دورکاری خودم و به تبعش داشتن وقت بیشتر بود، سعی کردم با همکلاسی‌های پسرک و مادرانشون ارتباط برقرار کنم. یک جمعی که حس می‌کردم فیس و افاده‌شون از همه کمتره و در ضمن حاضر بودند که توی ایام کرونا برای بچه‌ها برنامه ی فضای باز ترتیب بدهیم را انتخاب کردم و باهاشون همراه شدم. و خوب، در انتخاب خودم ریدم! :)
دوستی با اونها هم به پسرک ضربه زد و هم به خودم. یکی از مادرها به وضوح از اینکه من شاغل بودم عصبانی بود. در ظاهر چیزی نشون نمی‌داد اما من کاملا حس می‌کردم که با این موضوع مشکل داره. و بعد در همگی به صورت تیمی شروع کردند به دردسر درست کردن.
چیزی که من متوجه شدم این بود که پسر همون خانم، یک سری رفتارهای عجیب داره و بعد پسرک خنگ و ساده‌ی من هم به تبع رفتارهای عجیب اون توی دردسر می‌افته. اون خانم بسیار مذهبی و حزب‌اللهی بود. دخترش را سال آخر دبیرستان شوهر داد. از اونها بود که تشت گل برای آقایی می‌آورد به نظرم. من با هیچ کدوم این مسائل مشکلی نداشتم. اما وقت‌هایی که هم را می‌دیدیم با اصرار می‌خواست ثابت کنه که شاغل بودن مادر اشتباهه. خودش قبلا شاغل بوده و حالا دیگه سر کار نمی‌رفت و چند بار گفت که ذات ما زن‌ها لطیفه و برای کار کردن نیست و از این حرفها. من هیچ تعصب خاصی روی کار کردنم ندارم. همیشه هم گفتم اگر وضعیت مالی مون به صورتی بود که سطح زندگی اون جوری که دوست دارم تامین می‌شد و از اون مهمتر همسرم آدمی بود که مطمئن بودم با تامین هزینه‌های مدنظرم مشکلی نداره کار نمی‌کردم. اما خوب، الان انتخابم اینه و خصوصا توی اون ایام فشار مضاعفی را واقعا تحمل می‌کردم که تعادل بین کار و درس و زندگی را برقرار کنم. این درحالی بود که علیرغم خانه‌دار بودن ایشون، پسر خودش جزو ضعیف‌ترین بچه‌های کلاس از نظر درسی بود و مشخص بود که این ضعف هم در اثر عدم رسیدگی به تکالیفش توی خونه و بی‌توجهی والدین هست. 
من از یک جایی به بعد احساس کردم که ادامه این ارتباط نه به نفع منه و نه اونها علاقه چندانی دارند که من توی جمعشون باشم. ضمن اینکه دوباره تمام‌وقت برگشتیم سر کار و فرصتم خیلی کمتر شد. در نتیجه ارتباطم را محدود کردم. تنها نکته‌ای که بود این بود که رفت و آمد پسرک را با یکی از اعضای این گروه هماهنگ کرده بودیم. صبح‌ها ما می‌رسوندیمشون، ظهرها اونها برمی‌گردوندند.
همین موضوع مشکل‌ساز شد. همون خانم فوق‌الذکر علیرغم اینکه مسیرش اصلا با ما هماهنگ نبود، خودش را وارد این فرآیند رفت و آمد کرد و در یکی از روزهایی که بدون اینکه من اطلاع داشته باشم ایشون داشت بچه‌ها را می‌رسوند، پسرک توی ماشین گفته بود "اسکول" :)) 
این کلمه شد یک بحران بزرگ. پسرک متهم شد به اینکه فحش می‌ده و دوستهاش بایکوتش کردند و باهاش حرف نمی‌زدند و علیهش تیم‌سازی کرده بودند. سعی کردم موضوع را حل کنم و زنگ زدم به اون مادری که با ما رفت و آمد را تقسیم کرده بود و عذرخواهی کردم (خاک تو سرم واقعا!)
ولی موضوع ادامه پیدا کردم. پسر اون کسی که رفت و آمد را با هم تقسیم کرده بودیم شروع کرد به قلدری برای پسرک. خوراکی‌هاش را می‌گرفت و می‌گفت اگه بهم ندی باهات قهر می‌کنم. پولش را می‌گرفت. پسرک هم یک سری خصوصیات مهرطلبی داره متاسفانه و برای اینکه دوست صمیمی داشته باشه حاضره هر کاری بکنه. در ادامه پسر اون خانم فوق‌الذکر یک حرکت ناشایست نشون بچه‌ها داده بود و گفته بود که اگر این کار را بکنید پلیس دستگیرتون می‌کنه. پسرک اسکول من هم هیجان‌زده رفته بود به همه گفته بود که آره یک حرکتی هست که اگر بکنید پلیس دستگیرتون می‌کنه (انگشت اغتشاش را به هم نشون داده بودند). پسرک توی مدرسه بابت این موضوع تذکر گرفته بود.
تا اینکه یک روز مدیر مدرسه زنگ زده بود به همسرجان و گفته بود باید فوری شما را ببینیم و پسرتون یک سری الفاظ بسیار ناشایست به کار برده، چندین مادر تماس گرفتند و گفتند یا بچه‌ی ما را جابه‌جا کنید یا پسرک را و ما حاضر نیستیم حتی یک روز دیگه با پسرک توی یک کلاس باشه بچه‌مون. همسرجان نزدیک بود سکته کنه. زنگ زده بود به من و تقریبا گریه می‌کرد.
من با مدیر مدرسه تماس گرفتم. گفت که یک مادر تماس گرفته و یک تیم از مادرها هم حضوری اومدند و اعتراض کردند. سرحساب که شدم تیمی که حضوری رفته بودند همگی گروه دوستان گرامی بودند! مدیر گفت اینها گفتند که این بچه پدر و مادرش شاغلند. معلوم نیست روزها کجا می‌ره. پیش پدربزرگ مادربزرگشه که خوب اونها معلوم نیست چه حرف‌هایی بهش یاد می‌دن. یعنی از اطلاعاتی که در اثر دوستی مشترک با هم داشتی کمال سوءاستفاده را کرده بودند. ازم پرسید پای ماهواره می‌شینه؟ گفت موبایل خیلی دستشه؟ روزها کجا می‌ره. من بهش گفتم که دیسیپلینی که پدر و مادر من دارند توی زندگی و طرز صحبت کردنشون بسیار بسیار تمیزتر و مقرراتی تر از خود ماست. خود من این صحبت‌هایی که شما می‌گی را توی دانشگاه شنیدم و اصلا مواجهه‌ای با این مسائل نداشتم. پسرک اگر از گوشی و تلویزیون استفاده کنه کاملا با نظارته. گوشی اختصاصی نداره. از گوشی من و پدرش استفاده می‌کنه و من روزانه محتوای سرچ‌ها و چیزهایی که استفاده کرده را چک می‌کنم.
زنگ زدم به سردسته گروه که بسیار ادعای صمیمیت با من می‌کرد. ایشون یک مادر بسیار مستبد و استرسی بود که بچه‌اش ازش می‌ترسید واقعا. متوجه شدم که بچه‌ی ایشون ادعا کرده که پسرک یک فحش جنسی بهش یاد داده. چیزی که هزار سال ممکن نیست پسرک گفته باشه. من علیرغم اینکه مطمئن بودم همچین حرفی در دایره واژگان پسرک وجود نداره، تمام تلاشم را کردم که اگر بلده از زیرزبونش بکشم بیرون. اما واقعا و تحت هیچ عنوانی بلد نبود این حرف را. ایشون گفت من تمام زندگی‌ام را صرف این بچه کردم می‌برم میارمش که در معرض این مسائل نباشه و حالا دارم از غصه می‌میرم که بچه‌ام این حرف را یاد گرفته. بهش گفتم من صددرصد مطمئنم که پسرم همچین حرفی نزده اما محض احتیاط شما به بچه‌ات بگو دیگه با بچه‌ی من حرف نزنه، خودتون هم تمومش کنید این ماجرا را. باهاش تند شدم. گفتم کشش ندید این موضوع را.
سال قبل عین همین رفتار را با یک بچه که پدر نداشت و یک سری سوءرفتار داشت اجرا کردند. نتیجه این شد که بچه را اول کلاسش را جابه‌جا کردند و بعد هم اصلا از مدرسه اخراجش کردند. من از حرف‌های پسرک متوجه شدم که بچه‌های اینها تیم شده بودند و اون بچه را اذیت می‌کردند تا صداش دربیاد و یک کار ناهنجار بکنه و بعد شکایتش را به دفتر می‌کردند.
روز بعدش من و همسرجان رفتیم مدرسه. مفصل با مدیر صحبت کردم و بهش اطمینان دادم که پسرک بچه‌ رهایی نیست. کاملا خودمون روش نظارت داریم و شاغل بودن من منجر به بی‌ادبی اون نشده. بهش گفتم نگذارید تابلوی سال قبل دوباره تکرار بشه. شما در قبال روح و روان این بچه‌ها مسئولید.
با معلمش هم صحبت کردم و گفتم که حس می‌کنم اینها دارند برای بچه قلدری می‌کنند و چند تا نمونه‌اش را هم بهش گفتم. قول داد حواسش باشه به پسرک.
رفت و آمد مشترک پسرک با اون بچه را لغو کردم. کلی سختی کشیدیم تا براش سرویس پیدا شد. تا مدت‌ها همسرجان مجبور بود از کارش بزنه برای رفت و آمد پسرک. از گروه دوستی هم که باهاشون داشتم لفت دادم. ارتباطم را کامل قطع کردم.
آزار و اذیت‌ها و حرف و نقل‌ها قطع شد و در ادامه سال پسرک با آرامش نسبی درس خوند. مشخصا همه چیز از این جمع مادرهایی که دنبال بچه‌هاشون می‌اومدند و توی حیاط مدرسه تجمع می‌کردند سرچشمه گرفته بود. 
تجربه بسیار بدی بود. هم برای خودم و هم برای پسرک. تصمیم گرفتم دیگه هیچ وقت وارد روابط صمیمانه با والدین همکلاسی‌ها نشم. خوشحالم که زود وارد عمل شدم و پسرک را تنها نگذاشتم. اگر والدین خودم بودند اهمیتی نمی‌دادند و موضوع طولانی می‌شد. 
روابط بین انسانی خیلی پیچیده و خطرناکه. آدم باید خیلی مراقب باشه. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۰۲ ، ۰۸:۱۲
آذر دخت

طی یک سال اخیر من سر کار فشار خیلی زیادی را تحمل کردم. یک دفعه پرتاب شدم توی موقعیتی که هیچ تجربه‌ای ازش نداشتم و اصولا با شخصیت خودم هم سازگاری نداشت. من به شخصیت شدیدا درون‌گرایی دارم. ترجیح می‌دهم که سر کار حداقل تعاملات را با عوامل انسانی داشته باشم و سرم به کار خودم باشه و مجبور نباشم معاشرت کنم. تا چند سال پیش حتی شدیدا از تلفن زدن فراری بودم که به مدد نوع کارم تا حدودی باهاش آشتی کردم. تازگی به این نتیجه رسیدم که چنین رویکردی نمی‌گذاره توی کارت پیشرفت کنی. صرف نظر از اون بخش‌های ابتدایی کار که همه در بدو استخدام و توی سال‌های اول باید روش مسلط بشند و یاد بگیرند, بخش عمده‌ای از مهارت‌ها توی سطوح مدیریتی به توانایی شما در تعامل با دیگران برمی‌گرده. یعنی یک مدیر بیشتر از اینکه وقتش صرف کار یدی بشه, باید انرژی و توان و وقتش را صرف رتق و فتق روابط بین انسانی کارمندها و اصطلاحا شیره مالیدن سر کارکنان کنه که کار انجام بدهند. من به این نتیجه رسیدم که انسان‌ها معمولا فی نفسه دوست ندارند کار کنند یا حداقل یک بازه‌ی خیلی محدودی از کار را به عنوان وظیفه می‌پذیرند و البته این بازه خیلی خیلی به شخصیت آدم‌ها بستگی داره. این هنر یک مدیره که یاد بگیره هر کدوم از کارکنان چه تیپ کاری را دوست دارند و بعد به چه طریقی می‌شه اونها را وادار کرد که کار انجام بدهند. 
از یک سال پیش من از اون نفر در سایه‌ی تیممون که همیشه به عنوان تدارکاتچی پشت صحنه کار می‌کرد و کارها را رتق و فتق می‌کرد تا دیگران به وقتش ارائه بدهند پرتاب شدم روی صحنه. البته که من از نقش قبلی خودم خیلی ناراضی نبودم. از این تست‌های MBTI هم که دادم شغل مناسبم را همین تدارکاتچی تشخیص داد که البته اون موقع خیلی بهم برخورد ولی بعد که فکرش را کردم دیدم حقیقته. من آدمی نیستم که توی کارها پیش قدم بشم, آدمی نیستم که خیلی ایده‌پردازی کنم, خیلی محافظه‌کارم, خانواده‌ام (بچه‌هام) اولویت بسییییار بالاتری از کارم برام دارند. تعاملات انسانی انرژی بسیار زیادی ازم می‌بره و اصلا اهل سیاست‌بازی و پشت هم اندازی نیستم. در مقابل بسیار مسئولیت‌پذیرم و کاری را که به عهده می‌گیرم حتما به نتیجه می‌رسونم. البته که همیشه مراقبم که بیشتر از توانم کار به عهده نگیرم و موقع قبول مسئولیت روی کمک دیگران حساب نمی‌کنم و فقط توانایی خودم را در نظر می‌گیرم. همه‌ی اینها یک جورهایی من را برای انجام کارهای پشت صحنه مناسب می‌کنه.
از یک سال پیش که همکارم که یک جورهایی مدیرمون بود بدون برنامه‌ریزی قبلی رفت مرخصی طولانی مدت و من بدون آمادگی جایگزین اون شدم و این همزمان شد با تغییر رئیسمون, من بار خیلی زیادی روی دوش کشیدم. ضمن اینکه همزمان چند تا نیروی جدید هم به سیستم اضافه شد که بعضا آدم‌های دردسرسازی بودند. خوب حقیقتش تا الان خیلی خوب این کار را هندل نکردم. در مورد بخش کاری موضوع, یعنی تسلط پیدا کردن روی کارها, مشکلی نبوده. خوب پیش رفتم. اما بعد مدیریتی ماجرا و تعامل با همکاران خیلی به دست‌انداز خورده. دو سه باری تنش‌های جدی به وجود اومده و مسئله اینه که همکاران هنوز من را به عنوان نیروی بالاتر نپذیرفتند. خیلی باید روی این مدل تعاملات کار کنم. خیلی از پیچیدگی‌های دنیای کارمندی هم هست که من اطلاعاتی در موردش ندارم. باید خیلی انرژی بگذارم تا یاد بگیرم. 
چیز دیگری که این وسط آزاردهنده است اینه که همکاری که رفته ممکنه برگرده و تمام این انرژی که من صرف کردم از بین بره و اون بیاد پوزیشن خودش را پس بگیره. از نظر من بی‌انصافیه. البته که هنوز که اتفاق نیفتاده و نباید زیاد بهش فکر کنم. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۰۲ ، ۰۹:۳۰
آذر دخت

دیروز به دلیلی یکی از پست‌های قدیمی وبلاگم را خوندم. بسیار مذهبی و روحانی نوشته بودم.
چقدر تغییر کردم. به چه سرعتی. چی شد؟ خودم هم نمی‌دونم. مدت‌هاست دارم تمام تلاش خودم را می‌کنم که تمامی تفکرات غیرمنطقی و غیر علمی را کنار بگذارم. الان دیگه رسیدم به اینکه بی‌خیال سردی و گرمی غذا بشم! :) اما خوب یک سری از افکار و اعتقادات رسوخ کرده کاملا. نمی‌شه آدم کامل بگذاره کنار. مگر اینکه یک تغییر خیلی شدیدی توی طرز فکرت اتفاق بیفته.
گاهی وقت‌ها به اونهایی که سفت و سخت به اعتقاداتشون چسبیدند و هیچ وقت زیر سوالش نمی‌برند حسودیم می‌شه. خیلی آرامش دارند توی زندگی. همیشه دست‌آویزی دارند که بهش آویزون بشوند.
این روزها همش دارم مغزم را مشغول نگه می‌دارم که فکر نکنه تا خستگی و استرس را حس نکنه. همه چیز سریع و روی دور تنده و من وقت ندارم عمیق بشم. همه چیز در سطح طی می‌شه. برای محافظت از خودت خوبه اما بعضی وقت‌ها آدم احساس می‌کنه حقایق امور از دستش دررفته. یه جورهایی دلم برای کند گذشتن زمان در ایام قرنطینه کرونا تنگ شده. فکر کردن و سر صبر تجزیه و تحلیل کردن کمک کرد کلی از گره‌های روحم را باز کنم. اینطوری روزها را تند تند گذروندن فقط آدم را در سطح نگه می‌داره.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۰۲ ، ۱۱:۰۴
آذر دخت