آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۶ مطلب با موضوع «ماشین» ثبت شده است

خوب قرار بود دیگه بیام منظم بنویسم اما متأسفانه باز هم دچار طوفان کاری شدم و نشد.
مرداد خیلی سختی گذشت! اولش که خودم رفتم مسافرت جاتون خالی. رفتیم مشهد. خوب بود اما به اندازه اون مسافرت پارسال کیف نداد. یعنی خستگی‌ام در نرفت نمی‌دونم چرا. یک روزش خیلی خیلی خسته شدیم به خاطر اینکه از هتل رفته بودیم بیرون و وقتی برگشتیم دیدیم هتل بالاسر هتلمون که نیمه‌ساز بود و بسیار عظیم آتیش گرفته و در نتیجه هتل ما رو تخلیه کردند. نتیجه این شد که موندیم توی خیابون و بعد تصمیم گرفتیم بریم یه جایی بگردیم و خلاصه تا عصر که برگشتیم هتل خیلی خسته شدیم. بقیه‌اش هم خوب بالاخره سر و کله زدن با پسرک انرژی می‌بره هر چند که امسال خیلی خیلی بهتر از پارسال بود و خیلی بیشتر زبون آدمیزاد حالیش می‌شد. قشنگ گذاشت نماز جماعت بخونم و خودش هم وایساد توی صف و خیلی بامزه نماز خوند. تازه خودمون هم با کسب تجربه از پارسال کالسکه برده بودیم و خیلی خوب بود. غذا هم نسبتا می‌خورد. فقط هم کباب. :)) هر روز نهار و شام چلو کباب. تازه سر میز صبحانه هم شاکی بود که چرا پلو ندارن! خوب بود خدا رو شکر اما خستگی ام در نرفت.
بعد از برگشت از مسافرت هم زود رفتم سر کار که جناب رئیس شاکی نشن. به فاصله دو سه روز هم عقد دخترخاله‌ام بود که وسط هفته بود و خیییللی انرژی ازم گرفت. نمی‌دونم چرا اینقدر سخت و ثقیله عقد و عروسی رفتن برای من.
هفته بعدش هم مامان اینا برای یک هفته کامل رفتن مسافرت و خوب حسابی خودم درگیر شدم دیگه. در حالت عادی مامانم صبح‌ها پسرک رو می‌بره و ظهرها بابام میارتش. من اگه بخوام صبح‌ها ببرمش مهد از سرویس اداره جا می‌مونم. برگشتم هم توی تابستون ساعت 3 بود در حالی که پسرک ماکسیمم ماکسیمم تا 1 می‌مونه مهد. دلم نمی‌خواست خیلی اذیت بشه ضمن اینکه یه جورایی برای خودم چالش بود که ببرم و بیارمش. از 5 روز 4 روزش رو ماشین بردم سر کار. صبح بردشم و ظهر ساعت 12:30 مرخصی ساعتی گرفتم برش گردوندم. بله. می‌تونم بگم رانندگی‌ام دیگه به حد قابل قبولی رسیده و جرئت می‌کنم تنها و توی این جاده منتهی به محل کار پشت‌کوهی ما پشت فرمون بشینم. خدا رو صد هزار بار شکر که به یکی از آرزوهام که همانا رانندگی کردن بود رسیدم! توی این یک هفته خیلی با رئیس داستان داشتیم. دوباره به صورت یهویی (به خاطر اون 4 تا 1.5 ساعت مرخصی ساعتی که گرفتم) به این نتیجه رسیده بود که من کار نمی‌کنم و هی یا به همکارها پیغام می‌داد که بهم اعلام کنن و یا خودش می‌گفت. خلاصه که پدرم در اومد تا اون یک هفته گذشت و تبعاتش تا همین حالاها هم ادامه داره. بعدش هم که هر کدوم از همکارها یه هفته رفتند مرخصی و چون هرکی می‌ره مرخصی من باید کارهاشون رو بکنم و جاشون باشم یه روزهایی جای سه نفر کار کردم خلاصه.
اما اول تابستون رئیس یک ماهی رفت سفر پیش بچه‌هاش و خوب خیلی خوب بود. نه اینکه کار نکنیم ها. خدا شاهده وقتی نیستش چون هی به آدم استرس نمی‌ده همه کارها خیلی بهتر و روتین‌تر پیش می‌ره.
برادرم تاریخ عروسش را برای 23 آذر فیکس کرده و خوب به آذر شلوغ و دیوانه‌ی هر سال این ماجرا هم  اضافه شده.
و مهمترین ماجرای این روزها هم اینه که برای بچه‌ی دوم اقدام کردیم و نتیجه‌ی آزمایش مثبت شده به فضل خدا. تصمیم سختی بود که گرفتم و متأسفانه تأیید خانواده‌ام را هم ندارم. مامان و بابا یه جوری رفتار می‌کنن انگار کار زشتی کردم و خیلی احمقم. دلم خیلی زیاد از دستشون و به خصوص مامانم شکسته. از دست خودم خیلی ناراحت و عصبانی‌ام که زمان تولد پسرک به ندای همیشگی‌شون که هی گفتند تو نمی‌تونی و باید بیایی نزدیک ما و ما برات نگه می‌داریم گوش دادم و زار و زندگی رو کشیدم اومدم نزدیکشون و حالا همین شده چماقی که به خاطر اون تک تک خصوصی‌تری تصمیمات زندگی‌ام را قضاوت کنن. مامان علنا بهم گفت که تو خیلی پرتوقع شدی. البته ماجرا یه چیز دیگه بود اما من مامانم رو می‌شناسم که جمله‌ای که می‌گه از فکرهای روزهای اخیرش سرچشمه می‌گیره و وقتی دو سه روز بعد از اینکه من خبر مثبت شدن بیبی چک را بهش گفتم و ری‌اکشن اون "یا ابالفضل توی این اوضاع همین یکی رو کم داشتیم!" بود بهم می‌گه اخیرا خیلی پرتوقع شدی حتما منظورش به همون ماجرا بوده. خلاصه اینکه مامانم احتمالا معتقده من نباید الان انتظار هیچ همراهی داشته باشم و الان باید همه توجهات به برادرم و همسرش جلب باشه. متأسفانه همین رفتارهای مامان و خواهرم توی توجه افراطی به عروسمون (که اون هم خودش از نوع خود شیرین‌عسل کن هستش!) یه کمی من رو روی عروسمون حساس کرده. واقعا مهمترین نقش رو توی ایجاد صمیمیت بین یه عضو جدید خانواده با دیگران بزرگترها ایفا می‌کنن. من واقعا احساس می‌کنم که از توی خانواده طرد شدم و جایگاهی که به عنوان دختر بزرگتر خانواده و همراه و مورد مشورت مامانم داشتم از دست دادم. مامانم تا حالا چند تا تیکه‌ی ناجور بهم گفته که بدجوری بهم برخورده خلاصه.
حالا از این دلخوری‌ها بگذریم. فعلا مهمترین موضوع اینه که احتمالا یه نی‌نی جدید توی دلم لونه کرده دوباره. تا دو هفته دیگه که دکتر بهم نوبت داده برای شنیدن صدای قلبش، هنوز آفیشیال نیست خلاصه. اگر خدا بخواد و به حول و قوه‌ی الهی صدای قلبش رو بشنویم دیگه رسمی می‌شه.
حالم بدک نیست اما طول 10 روز گذشته رو با ویروسی درگیر بودم که علائم گوارشی داشت و معده‌درد و گلاب به روتون اسهال و بی‌اشتهایی. بعد شکمم هم همش درد می‌کنه که خانم دکتری که پیشش رفتم گفت که توی حاملگی دوم این درگیری‌های شکمی خیلی بیشتره و احتمالا تا آخر کار دلدرد رو خواهی داشت. دو سه روزی هم  هست که ضعف دارم که یادمه سر پسرک هم دقیقا همین جور بودم. همش انگار یه نخ رو از توی پاهام می‌کشن بیرون که تموم جونم باهاش می‌ره بیرون. عن‌قریبه که دیگه نتونم دو قدم راه برم بسکه پاهام ضعف می‌ره.
امید به خدا. انشالله که اگر لایق بودیم و خدا یه نی‌نی دیگه بهمون بخشید، سالم و سلامت باشه. جز این و حفظ سلامت پسرک عزیزتر از جونم ازش هیچی نمی‌خوام.
فعلا برم. سعی می‌کنم زود به زود بیام.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۳۲
آذر دخت

امروز یه کمی سر کار خلوته بیام یه ذره بنویسم.
از قبل از تعطیلات تاسوعا عاشورا تصمیم داشتم امسال نرم خونه مادرشوهر. با توجه به اینکه سال پیش هم یه کمی دلخوری پیش اومد و مادرشوهر گفته بود اصلا دیگه لازم نکرده واسه تاسوعا عاشورا بیایید. پیش خودم هم فکر کرده بودم فرصت خوبیه که برای گرفتن پوشک پسرک یه کمی تمرین کنیم باهاش به خصوص در نبود باباش. زن داداشم هم قرار بود از دو روز قبل تاسوعا بیاد و مامان دو‌شنبه رو هم مرخصی گرفته بود و پیش خودم فکر کردم خوب دو‌شنبه تا جمعه 5 روزه و بهترین فرصته. اما خوب یکشنبه شب که به دعوت مامان واسه شام رفتیم بالا دیدم اوضاع خیلی قمر در عقربه. پسرک بدخواب شده بود و بداخلاق. بابام هم دوباه گذاشته بود روی اون درجه از بداخلاقی. زن‌داداشم هم کلا خیلی پسرک رو لوس می‌کنه و به خاطر رودرواسی یا مهربونی بیش از حد هر چی این می‌گه رو انجام می‌ده. مثلا پسرک خودش عادت داره غذا بخوره. زن‌داداشم هی می‌گه بیا من بهت غذا بدم. این هم خودش رو لوس می‌کنه براش. خلاصه بابام دو سه تا داد حسابی سر پسرک زد و هی با اخم بهش نگاه کرد و هی چشم‌غره رفت و پسرک هم هی رفت و اومد و اخم بابام رو دید جیغ زد. بابا هم اسباب‌بازی که داشت باهاش حرص می‌داد را از دستش کشید و اون هم سر گذاشت به گریه و مثل وقت‌هایی هم که عصبانی می‌شه شروع زد بابام رو کتک زدن. بابام هم بلند شد رفت تو اتاق و در رو محکم زد به هم. سعی کردم پسرک رو آروم کنم و بعد بهش گفتم بیا بریم پایین شهرزاد ببینیم (داریم تازه شهرزاد رو می‌بینیم و پسرک هم حسابی عاشق فرهاد شده! تا میاد می‌گه اِ اومد. بگو بغلم کنه!) اون هم بلافاصله گفت بریم که کاملا بی‌سابقه است و معمولا باید به زور از خونه مامان اینا ببریمش به خصوص وقتی که زن‌دایی‌اش هم باشه. اما اینقدر خودش حس منفی بابام نسبت به خودش رو حس کرده بود که زودتر از ما رفت بیرون و کفش پوشید و رفت پایین. دیگه من هم اینقدر زور زدم که گریه نکنم اما خیلی موفق نبودم و اشکام میومد دیگه. مامانم گفت نه بمونید که گفتم نه و خداحافظی کردیم و داشتیم می‌رفتیم از در بیرون که بابام از اتاق اومد بیرون و بی‌حرف نشست رو مبل. من هم همین‌طور بی‌صدا اشک ریختم و قابلمه و بند و بساط پسرک و ظرف‌های غذای خودمون رو که مثلا آورده بودم غذا بکشم رو برداشتم و اومدیم پایین. البته مامانم بعد یه دیس غذا برامون فرستاد پایین. خیلی دلم شکسته بود، خیلی. همسرجان هم که طبق معمول با استفاده از فرصت در حالی که تا حالا کوچکترین حرفی از رفتن به خونه مامانش نزده بود پرسید امسال کی بریم و من هم که نمی‌تونستم با این برخورد بگم که من و پسرک می‌مونیم تو برو گفتم باشه می‌ریم. پروژه پوشک هم مجددا به بعد موکول شد.
دیگه این شد که تاسوعا و عاشورا رفتیم اونجا و روال معمول طی شد البته جاری-خاله و برادرشوهر نبودند که پیرو ماجراهای قبل بود اما من هیچ چیزی نگفتم و کسی هم چیزی به من نگفت. نسبتا هم بد نگذشت به غیر از بعضی شیطنت‌ها و لجبازی‌های بی‌حد پسرک و بعضی وقت‌ها که پسرعموی بسیار پروانه‌ای‌اش رو کتک می‌زد.
عصر سه‌شنبه برگشتیم و پسرک که خسته بود از شیطنت‌های اونجا از شش عصر توی ماشین دم خونه مادرشوهر خوابید تااااا 8 و نیم صبح فردا که برای ایشون یک رکورد محسوب می‌شه. من اصلا دلم نمی‌خواست برم بالا خونه مامان اینا. اگه خونمون نزدیک نبود می‌رفتم و تا دو سه ماه پیدام نمی‌شد. اما مجبورم. احساس می‌کنم با نزدیک مامانم اینا زندگی کردن اشتباه خیلی بزرگی مرتکب شدم. هم خودم و بچه‌ام رو به دلیل نزدیکی بیش از حد از چشمشون انداختم و هم رابطه خودم و همسرجان رو قربانی کردم و پسرک هم خوب تربیت نمی‌شه. من فقط دلم به این خوش بود که توی خونه مامانم اینا عشق می‌گیره اما چیزی که این روزها از رفتارشون با اون می‌بینم فقط بی‌حوصلگیه و از سر باز کردن. این در حالیه که اگه دور بودیم و هر روز توی دست و پاشون نبود همون هفته‌ای یک بار دیدن یه عالمه عشق نثارش می‌کرد. خلاصه که حس می‌کنم عروس نو اومده به بازار و ما کهنه‌ها شدیم دل‌آزار. حسود هم خودتونید!
جمعه هم داداشم و خانمش ماشین بابا اینها را برداشتند برن گردش که یه تصادف ناجور کردند که الحمدلله خودشون دو تا سالمند اما ماشین داغون شد.
یه دلخوری دیگه هم که این روزها از بابا دارم اینه که ما بنا به دلایلی که الان می‌گم می‌خواستیم ماشینمون رو بفروشیم و توی تابستون قصد داشتیم بعد از سفر شمال ردش کنیم بره که بابا گفت ما ماشینتون رو برمی‌داریم و ما صب کردیم و نفروختیم و یه دفعه جمعه قبل از تاسوعا عاشورا گفت من پشیمون شدم ماشینتون را نمی‌خوام اخبار گفته قراره ماشین‌های جدید بیاد تو بازار صبر می‌کنم اونا اومد می‌خریم!  خوب الان هم فصل تابستون سپری شده و بازار ماشین کساده و همین الان حداقلش 1/5 میلیون ضرر کردیم به نسبت قیمتی که قبلا بهمون داده بودند البته همسرجان هیچی در این باره نگفت که اگه من بودم دنیای نق رو بهش می‌زدم.
دلیل تصمیممون به فروش ماشین اینه که تعاونی مسکن اداره همسرجان یه پروژه آپارتمانی شروع کرده که با توکل به خدا توش ثبت‌نام کردیم اما اقساطش خیلی سنگینه و باید حسابی دور و بر خودمون رو جمع و جور کنیم و با توجه به اینکه ماشین من هم الان هست می‌خوایم اون ماشین همسرجان رو بفروشیم (البته تمام مراحل تصمیم خرید و بعد فروش و بعد نفروختن و حالا فروش همش توسط همسرجان و اگه بخوام بدبین باشم مادر همسرجان گرفته شده). اقساطش خیلی سنگین هست و حسابی مقروض می‌شیم. اما خوب با این وضعی که داشتیم ولخرجی می‌کردیم این بهترین راه حل بود برای جلوگیری از ولخرجی‌هامون و انشالله که خدا هم خودش بهمون کمک می‌کنه و از پسش برمی‌آییم. نشد هم حداقل پول‌هامون یه مدتی یه جایی گیرافتاده دیگه اقوام همسرجان واسش نقشه نمی‌کشن. والله.

پی‌نوشت: من به این اتفاقات ک منجر شد به رفتنم به خونه مادرشوهر به دید مثبت نگاه می‌کنم. واقعا بعد از ماجراهای عقد برادرم نرفتنم صورت خوشی نداشت. خدا رو شکر که رفتم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۵ ، ۱۵:۵۳
آذر دخت

1- دارم سعی می‌کنم رژیمی غذا بخورم همچنان. تا ساعت 3 که سر کارم همه چیز خوب پیش می‌ره. از 3 که می‌یام خونه می‌ترکونم همه چی رو. یه عالمه عصرانه می‌خورم و بعد هم شام. باید یه فکری بکنم واسه عصرهام.

2- واسه میان‌وعده کم کالری از خودم یه نوشیدنی رژیمی اختراع کردم. ترکیب غلیظ نسکافه و پودر کاکائو و یه کمی شیر (بدون شکر یا هیچ شیرین‌کننده) بره تو ماکروفر تا حل بشه. بعد چیپس موز یخی از تو فریزر بره تو مخلوط‌ کن با یه کوچولو شیر بشه مثل بستی یخی. بندازی توی همون محلول شکلاتی. شیرینی‌اش فقط از موزه و عین اینه که داری کافه‌گلاسه شکلاتی می‌خوری. دفعه اول که درستش کردم اینقدر به نظرم خوشمزه اومد که شدیدا هیجان‌زده شدم بابت اختراعش و هی می‌خواستم به بقیه اعلام کنم. موز یخی هم دیگه نداشتم هی منتظر موندم که موز بخرم دوباره درست کنم. دیروز درست کردم به نظر خیلی بد شده بود به زور خوردم! البته این دفعه موزش رو زیاد بلند کردم کشدار شده بود. اگه مثل خورده‌یخ بشه بهتره.

3- فضای اینستاگرام عجیبه و غافلگیر کننده. یه دفعه در حین اسکرول کردن اول عکس یه نی‌نی خوردنی خوشگل اومد که مامانش از خنده شیرینش عکس گرفته بود و بلافاصله بعدش عکس یه نی‌نی که فلج مغزی هست و نابینا و مامانش از مراحل کچل کردنش عکس گرفته بود واسه گرفتن نوار مغز. دنیاهای متفاوت. سرنوشت‌های متفاوت. خیلی عجیبه.

4- توی رانندگی پیشرفت خوبی کردم. هنوز خیلی کار داره تا مسلط بشم اون جوری که خودم دوست دارم و هنوز از جاده و کامیون می‌ترسم. اما خیلی بهتر از دو ماه پیش شدم. خدا رو شکر. اما هنوز جرئت تنها نشستن پشت ماشین رو ندارم.

5- حس می‌کنم بعد از 30 سالگی یه تحول عمده‌ای توی هوشیاری نسبت به خودم و دانشم نسبت اطرافم پیش اومده. ضعف‌هام و اخلاق‌های بد خودم رو بهتر و بیشتر شناختم و خودخواهیم خیلی کمتر شده. نمی‌دونم مال تغییر سن و ساله یا مال مادر شدن.

6- خوش به حال عروسمون که مادر شوهری مثل مامانم داره! والله به خدا. همچین ذوقش رو داره و همچین دوستش داره و اینقدر می‌خواد همه کار واسش بکنه که صدای بابام دراومده. خخخخ

7- دیشب مامانم اینا خونه برادر شوهرم رو قولنامه کردند. حس می‌کنم این هم سرآغاز یه مرحله جدید توی زندگی همه‌مونه. احتمالا کلی تغییر و تحول به دنبال داشته باشه. انشالله که خیره.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۵۰
آذر دخت

ماه رمضان هم تمام شد. روز یکی به آخر مونده دیگه من گریه‌ام گرفته بود خداییش. تعطیلات بی‌موقعی بود. من تشنه و گشنه و هلاک با یه معده به هم ریخته و پسرک هم حاضر نبود یه ذره بخوابه. دائم می‌گفت بیا بازی. اون هم چه بازی: گاگام بازی یعنی چهار دست و پا روی زمین ماشین راه ببری! پدر صاحاب ما رو درآورد خلاصه!
عید هم که شد همه‌اش به مهمونی بازی گذشت. مادر همسرجان یه جور بیماری عجیب گرفته که فقط خدا می‌دونه چیه. یه قسمت‌هایی از بدنش درد می‌کنه و می‌سوزه. شک همه به زونا رفته اما یه آزمایش داده که احتمال زونا را رد کرده. از اون طرف در اثر ماه رمضون دچار مشکلات گوارشی عمده شده و خلاصه که فعلا همه درگیر این ماجرا هستند. باباش هم قراره این هفته اون یکی چشمش رو عمل آب مروارید کنه. این خاندان رو هم که می‌دونید چقدر بدمریضی هستند. دیگه خلاصه پدر ما در اومده دیگه.
تقریبا یک سال و نیم پیش بود فکر کنم که من دچار خستگی مزمن بودم. تصویر ذهنی و تنها آرزوم این بود که یه رختخواب بندازم تو آفتاب و بی‌دغدغه کلی بخوابم. اون موقع بود که پسرک در طول شب شیش بار بلند می‌شد شیر می‌خورد. الان خیلی وقته که این تصویر ذهنی برطرف شده. الان جاش رو به آرزوی سر کار نرفتن داده! می‌دونم دارم ناشکری می‌کنم و کارم اشتباهه. می‌دونم که آدم توی خونه موندن نیستم. می‌دونم که یه هفته بشه دوهفته دیوونه می‌شم. اما چه کنم که تصویر ذهنی از آدم اجازه نمی‌گیره! اصلا درستش اینه که خانم‌ها نرند سرکار که به سرکار رفتن عادت نکنند. مگه آدم چند سال زنده است که تمام دوران جوانی و سلامتی رو به آرزوی زمانی طی کنه که یه وقتی داشته باشه برای اینکه به کارهای عقب‌افتاده‌اش برسه؟! الان واقعا دلم می‌خواد یه کار با ساعت کاری کم پیدا کنم. یه کاری که از صبح کله سحر تا بوق سگ رو نگیره. یه کاری مثل آموزش و پرورش.
تمرین رانندگی همچنان ادامه داره. یه کمی بهتر شدم اما هنوز خیلی کار داره.
اومدم راجع به یه چیزی بنویسم، گفتم بذار اول جریان ماه رمضان و عید رو بگم بعد، الان یادم رفته اون اصلیه چی بود!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۵ ، ۱۰:۰۶
آذر دخت

امروز بی‌سحری شدیم. روزها من ساعت می‌گذارم برای بیدار شدن اما همسرجان هم موبایل خودشو می‌زاره. ساعت من 10 دقیقه زودتر از موبایل همسرجانه و معمولا من با همون ساعت بیدار می‌شم می‌‌رم دنبال آماده کردن غذا. حالا دیشب همسرجان گفت من موبایلم شارژ نداره نمی‌ذارم. منم گفتم اوکی من با ساعت خودم بیدار می‌شم کاری به تو ندارم. بعد هم سحر خیلی شیک و مجلسی ساعت رو خاموش کردم و خوابیدم! با صدای اذان بیدار شدم همسرجان رو صدا زدم که ببین چی شد!
کلا هر سال یه شب باید اینجور بشه. حالا امروز رو هم بی‌سحری بگیریم ببینیم می‌تونیم یا نه. امروز از اون روزهاست که فقط باید طی بشه بره. امیدوارم که زودتر به آخر برسه.
هفته آینده ما رو تعطیل کردند. اگر بعد از ماه رمضون بود خیلی بهتر بود بیشتر فاز می‌داد اما همین هم غنیمته.
یه عالمه از این پیج‌های چالشی توی اینستا پیدا کردم که از 20 تا 30 کیلو کم کردن. خیلی دلم می‌خواد من هم همت می‌کردم. فعلا تو ماه رمضون هی وزنم متغیره. می‌دونم که کاهش وزن ماه رمضون هم قابل اعتماد نیست چون آب بدنه که کم می‌شه. اگه به کاهش وزن ماه رمضون اعتماد کنم باید 10 کیلو کم کنم که به وزن باربی برسم. اگرنه 12 کیلو. اما واسه حالتی که به نسبه از خودم راضی باشم کم کردن 5 تا 7 کیلو هم کفایت می‌کنه. من یه موقعی خودم رو از 68 کیلو رسوندم به 58. خیلی خوب بودم. دوران عقدم هم به 58 رسیدم و خیلی از خودم راضی بودم. اما در حالت‌های نرمال روی 63 بودم و خیلی هم بد نبود. الان هم تارگت رو می‌ذارم روی 63. قبل از ماه رمضون 70 بودم. الان هم هی روی 69 تا 68 تلورانس دارم. خیلی دلم می‌خواد دوباره همت کنم و یه رژیم سفت و سخت بگیرم. اما نمی‌شه. یعنی جونشو ندارم که برای خودم یه غذا بپزم برای همسرجان و پسرک یه غذای جدا. بعد انقدر خسته‌ام که حس انرژی صرف کردن واسه اینکه کنترل کنم چی می‌خورم و اینا رو هم ندارم. ورزش هم که دیگه هیچی. من اوندفعه که وزن کم کردم خیلی پیاده‌روی می‌کردم. توی دوران عقدم هم که تفریحمون با همسرجان پیاده‌روی بود. زمانی هم که وزنم کنترل بود زیاد پیاده‌روی می‌کردم و روی تردمیل هم می‌رفتم. اما الان جون و وقتش رو ندارم. اما اینها بهونه‌است. اگه می‌خوام خوب بشم باید تلاش کنم. از اول امسال که فورسم رو گذاشته بودم روی کاهش وزن سعی کردم از این متدی پیروی کنم که می‌گه هیچ وقت گرسنه نمونید. اما خوب موفق نبودم. چون میان‌وعده رو می‌خوردم به هوای اینکه گرسنه نمونم. بعد وعده اصلی رو هم می‌خوردم!نتیجه اینکه عوض لاغر شدن چاق شدم به سلامتی!
حالا با یه رژیم جدیدی آشنا شدم به اسم 5:2 که اساسش اینه که 5 روز هفته رو کالری تثبیت یا کاهش ملایم می‌خوری (مثلا 1500 تا 2000) بعد دو روز در هفته رو 500 کالری می‌خوری فقط. اون دو روز انتخابش دست خودته که چه روزهایی باشه. و مایعات بدون قند و چربی هم آزاده. اما خوب 500 کالری خیلی سخته. اگه بخوای یه وعده دست و حسابی بخوری فقط یه وعده غذا می‌شه. مثل اینکه مثلا روزه بدون سحری بگیری اما آب و چای و اینا بخوری. دارم وسوسه می‌شم وارد این سیستم بشم.

×××××××××××××××××××××××

ماشین خریدم. یه پراید مشکی مدل 91. این روزها مشغول آموزش رانندگی‌ام. برای مستقل شدن لازمه که رانندگی یاد بگیرم و کم‌کم به فکر افتادم که پسرک رو با خودم بیارم مهد محل کارم. اما برای اینکه جرئت کنم با پسرک تنها پشت ماشین بشینم باید خیلی مسلط شده باشم و متأسفانه واقعا من تو رانندگی خیلی خنگم. البته اگه بهم بگن راه صاف رو برو مشکلی ندارم‌ها. اما به قول همسرجان هیچ درکی از ابعاد ماشین ندارم. اصلا بلد نیستم ماشین رو درست و حسابی پارک کنم و در بیارم. بیرون آوردن و گذاشتن توی پارکینگ هم که واویلا! کلا معذورم. تازه دیروز هم در شاگرد را مالیدم به در پارکینگ اون هم در حالتی که همسرجان داشت فرمون می‌داد بهم!
خیل دوست دارم راننده خوبی بشم. خیلی خیلی دوست دارم که دست فرمون خوبی داشته باشم. در عین حال حوصله تمرین هم ندارم. دوست دارم زود یاد بگیرم. اما چه کنم که خنگم، خنگ!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۵ ، ۱۵:۳۷
آذر دخت

دیشب همسرجان باید می‌رفت مأموریت. ساعت 12:30 شب بلیط داشت. پاشو که از در گذاشت بیرون، پسرک به مدت 20 دقیقه یک نفس گریه کرد که اواخرش هستیریک شده بود. هیچ رقمه هم کوتاه نمی‌اومد.
من داشتم از خستگی می‌مردم. در حالت عادی من ساعت 11 دیگه باتری‌ام تمومه. حالا دیروز از صبح با کلی وعده و وعید و ناز خودم رو کشیدن از تخت اومدم بیرون. بعدش هم یه روز کاری پر از اعصاب خوردی با رئیس و همکارهایی که هرررررر کاری که انجام می‌دی و تحویل می‌دی، توش دنبال عیوب می‌گردن و پنج دقیقه نگذشته یه لیست بلند و بالا شامل کش اومدن عکس و بزرگ بودن فونت و جابه‌جا بودن کاما تحویلت می‌دن. بدون اینکه بگن دستت درد نکنه شیش ماه پدر صاحابت دراومده!
وقتی اومدم خونه از بس خسته بودم گفتم دو تا کنسرو لوبیا باز می‌کنیم می‌خوریم دیگه غذا نپختم. بعد همسرجان زنگ زد که می‌خوام مرغ بخرم. من هم یه آشپزخونه ترکیده داشتم. پاشدم آشپزخونه رو سر و سامون دادم. ماشین ظرف‌شویی رو خالی کردم. یه سری ظرف چیدم تو ماشین و یه سری قابلمه و فیلان شستم. بعد همسرجان اومد با مرغ‌ها. دیدم مرغ تازه است گفتم بزار شب خوراک مرغ بپزم.
دیگه تا مرغ‌ها رو شستم پسرک اومد پایین و بعدش هم باباش گفت که ببریمش اصلاح. چند وقتی بود که موهاش افتضاح بود. تا من مرغ‌ها رو بزارم بپزه و چهارتا هویج روش خورد کنم کلی نق زد که ددر.
بردیمش اصلاح و تمام مسیر من کالسکه رو هل دادم. توی سلمونی هم با اینکه بار سومش بود و دفعات قبلی خیلی خوب و بدون اعتراض نشسته بود این بار تا نشست زد زیر گریه و یه گریه جانسوزی کرد که بیا و ببین. نگو مرتیکه دفعات قبل هم می‌ترسیده اما جیکش در نمی‌اومده. دیگه آرومش کردیم و با لب و لوچه آویزون نشست و راحت اصلاح کرد. شکل آدمیزاد شد دوباره!
بعد دوباره برگشتیم و خونه و از یه جایی به بعد اومد بغل و خوب خسته شدم خیلی. تا رسیدیم رفتم سیب‌زمینی و رب ریختم توی مرغ‌ها و بعد دیدم نون نداریم. دوباره همسرجان بدبخت رو فرستادم بره نون بخره. تا من مرغ‌ها رو بسته‌بندی کنم همسرجان با نون اومد و برای صبحونه فردامون هم خاگینه درست کردم. دیگه شام خوردیم و کلی پسرک حرص داد. بعدش جمع کردم و بساط غذای فردا رو درست کردم و دیگه کمرم راست نمی‌شد و چشم‌هام باز.
خلاصه با همچین وضعیتی همسرجان ساعت 11:30 رفت و پسرک یه بند گریه و داد و بیداد و کتک‌کاری کرد که بابای عزیزش رو می‌خواد. هرچی هم می‌خواستم باهاش حرف بزنم بدتر می‌کرد.
دیگه تا ساکتش کردم شد 12 بعد هم گفت تلویزیون روشن کنیم و بشینیم خندوانه ببینیم. یه کمی خندوانه دیدیم و هرکاریش کردم نیومد بخوابیم. گفتم خودم برم توی اتاق که اون هم بیاد. دراز کشیدن همان و ساعت 2 با صدای بلند تلویزیون بیدار شدن همان! خوابم برده بود و پسرک هم روی مبل تنهایی خوابیده بود!
گذاشتمش سرجاش و خوابیدم. صبح هم دوباره با اشک و خون خودم رو از تخت کشیدم بیرون.

پی‌نوشت: این مامان‌هایی که همیشه از شادی و خوشی بچه‌داری می‌نویسن یا خیلی خوش‌شانسند که بچه به اون سادگی گیرشون اومده و هیچ سختی ندارند یا اینکه دروغ می‌گن! ما که هر تغییر بسیار کوچک توی روال زندگی هم کلی مکافات داره برامون!

پی‌نوشت 2: هیچ دوست ندارم که همیشه اینقدر خسته‌ام. خیلی بیشتر از توانم دارم از خودم کار می‌کشم. شاید برای بعضی این کار اینقدر سخت نباشه که همزمان شاغل تمام‌وقت باشند و خانه‌دار و بچه‌دار. اما برای من خیلی سخته. خارج از توانمه اکثر اوقات. اینهایی که می‌گن شاغلند و خونه‌اشون برق می‌زنه و رنگ‌به‌رنگ غذا و دسر و فیلان درست می‌کنند و همش هم شاد و خوشحالند و خوش‌اخلاق، یا سوخت جت دارند و توان هرکول یا اینکه دروغ می‌گن!

پی‌نوشت 3: شدیدا و اورژانسی به یه انقلاب توی روابط عاطفی‌ام با همسرجان احتیاج دارم. یه جایی وایسادم که دوست ندارم بگم کجاست.

پی‌نوشت 4: دلم یه خونه می‌خواد که اینقدر دوستش داشته باشم و اینقدر خوب باشه که حس کنم می‌خوام تا آخر خونه‌ام باشه. یه خونه دائمی و همیشگی. من تا حالا توی همچین خونه‌ای زندگی نکردم. تا 9 سالگی توی مأموریت بودیم و خونه نداشتیم. از 9 تا 17 سالگی توی خونه‌ای بودیم که بسیار بدمسیر بود و همش دلمون می‌خواست عوضش کنیم. از 17 تا 22 سالگی توی خونه‌ای بودیم که پدرم اصرار داشت خراب کنه و بسازه. از 22 تا 24 سالگی توی خونه‌ای مستأجر بودیم تا اون خونه ساخته بشه. از 24 تا 27 سالگی توی خونه تازه ساخته شده بودیم. اما من دوستش نداشتم. دلم می‌خواست برم مرکز استان زندگی کنم و به فکر ازدواج بودم. ازدواج که کردم فکر می‌کردم که آشیونه‌ام رو پیدا کردم برای زندگی بلندمدت توش برنامه می‌ریختم اما وقتی پسرک اومد به خاطر ترس از تنهایی و نیاز به کمک خانواده تصمیم گرفتم بیام نزدیک مامان اینا. تازه اتفاقاتی که برای پسرک توی اون خونه افتاد باعث شد اصلا ازش دلزده بشم. حالا هم که همسرجان می‌گه اینقدر اینجا (پیش مامان اینا) بمونیم تا بتونیم یه خونه بزرگتر بخریم و از اون خونه بریم. دلم یه خونه می‌خواد که هم بزرگتر باشه. هم جاش بهتر باشه. هم ارتفاع داشته باشه. در عین حال امکان اقامت برای سال‌ها رو برام فراهم کنه. اما هنوز نمی‌تونم خونه آرزوهام رو تصور کنم.

پی‌نوشت 5: می‌خوام ماشین بخرم! :)


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۴۰
آذر دخت