آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۳ ثبت شده است

1- سال 93 شکر خدا برای من سال خوبی بود. بر عکس سال 92. درسته که کل تجربیات شیرین بارداری و تولد پسرک کوچیکم توی سال 92 بود اما اتفاقاتی که بعد از تولدش افتاد و درست تا شب عید هم ادامه داشت سال 92 رو برام خیلی تلخ کرد. بحمدالله سال 93 سال خوبی بود. اولش رو با اضطراب و افسردگی شروع کردم. اما به مرور خوب شد. اتفاق خاصی نیفتاد اما همین که پسرکم خوب بود برام کافیه. 2- پارسال که اصلا عید نداشتم. نه لباسی خریده بودم و نه آمادگی داشتم. اصلا دلم نمی‌خواست جایی برم. امسال هم بعد از کلی گشتن فقط یه مانتو تونستم بخرم که اون هم اصلا به دلم نچسبیده. چقدر مانتوی قشنگ پیدا کردن سخته. یا شاید سلیقه من یه ایرادی داره! همه مانتوها یا یک عالمه چیزهای طلایی و زرق و برقی دارند که من دوست ندارم. یا اینکه گل‌گلی و رنگی‌رنگی‌ یا کوتاه و مدل کتی هستند که همسرجان دوست نداره! تازه به اینها سایز قناس بنده رو هم اضافه کنید که هنوز نتونستم به 42-40 قبلی برش گردونم و بین 44 و 46 در تردده! خلاصه که کلی گشتم تا آخرش یه مانتو که به ته‌ته دلم نچسبیده خریدم! تازه کفش هم می‌خوام چون که تمام کفش‌های مجلسی‌ام برام کوچیک شده! جل‌الخالق که بنده دست و پام اصلا لاغر نشد بعد بارداری و تمام انگشترها و کفش‌های مجلسی‌ام برام تنگه! ای بابا! 3- حسم نسبت به سال 94 گنگه. نمی‌دونم سال خوبیه یا نه. امیدوارم که سال خوبی باشه. اول از همه و مهمتر از همه سلامتی برای همه. برای پسرکم، خودم، همسرم، پدر و مادر و خواهر و برادرم و پدر و مادر همسرجان. و بعدش هم امنیت شغلی. اول برای همسرجان و بعد برای خودم. آرزو می‌کنم شرایط همسرجان سر کارش محکم‌تر بشه و منم به امید خدا یه کار بهتر پیدا کنم و اگر قرار شد همین‌جا بمونم هم یه کمی شرایطم بهتر بشه. اما سلامتی از همه مهمتره. 4- راستی امیدوارم این مذا×کرات هم زودتر به نتیجه برسه. راستی دیدید بی‌شعوری فقط مختص نما×ینده‌های ما نیست؟ یعنی این شعور و سیا×ستم×داری این نما×ینده‌های کن×گره امریکا من رو کشته. خداییش این نامه چی بود نوشتند اینها؟! اگر توافق هم کردید رئیس بعدی همش رو به هم می‌زنه! واقعا مسخره است. کار به کجا کشیده! 5- پسرک دیشب داشت من رو کتک می‌زد! یعنی موهام رو می‌کشید و نشگون می‌گرفت. بعد باباش برگشت با اخم بهش نگاه کرد و دعواش کرد. تا دید باباش نگاه می‌کنه شروع کرد نازی کردن و مهربونی کردن (کله‌اش رو می‌چسبونه به آدم و صدای آدم‌های مهربون رو درمیاره) همسرجان تشویقش کرد و گفت آفرین بعد روشو کرد اون طرف. پسرک به محض اینکه دید باباش دیگه نگاه نمی‌کنه دوباره شروع کرد به کتک زدن! 6- دیروز برای اولین بار کفش‌هاش رو پوشید و توی حیاط راه رفت. خودش هم کشف کرده بود که اگر پاش رو روی برگ‌های خشک بزاره خش‌خش می‌کنه. خیلی خوشمزه با پاهای کوچیکش هدف می‌گرفت و بعد برگ رو له می‌کرد! 7- از شش ماهگی پسرک یه لکه خال‌مانند کنار چشمش ظاهر شده. همون موقع به فوق‌تخصص پوست اطفال نشون دادیم که گفت چیزی نیست و خال مادرزادیه و روش ضدآفتاب و اکسیدوزنگ بزنید و بعد از بلوغش هم می‌تون لیزرش کنه. لکه‌هه خیلی بدجاست. دقیقا کنار چشمش. برای همین ضدآفتاب و کرم زدن خیلی سخته و راستش من بی‌خیالش شدم. حالا چند وقتیه حس می‌کنم یه کمی پررنگ‌تر و بزرگ‌تر شده. یه کمی نگرانش شدم. الان هم که دکترها اصلا وقت ندارند. انشالله بعد از عید حتما دوباره باید ببریمش. دعا کنید چیزی نباشه. خودم هم دندونم درد می‌کنه یه کمی. امیدوارم توی عید کار دستم نده تا بعد از عید حسابی بیفتم دنبال درست کردن دندونهام. واسه همینه که می‌گم توی سال 94 از خدا فقط سلامتی می‌خوام. همین. 8- احتمالا تا قبل از عید دیگه وقت نکنم بیام. عید همه دوستان مبارک. امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشید. من و پسرکم رو حتما دعا کنید.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۳ ، ۱۱:۴۵
آذر دخت
پنج‌شنبه قرار بود بریم خونه مادر همسرجان. یه لیست بالا بلند واسه خرید عید به همسرجان داده بودند که بخره و قرار بود براشون ببریم. پدر همسرجان همچنان مشکل کمر داره و تقریبا دو ماهی هست که به سفارش دکتر استراحت مطلق داره. مادر همسرجان هم حسابی حوصله‌اش سر رفته چون نمی‌تونه بیاد شهر ما به پسرها سر بزنه. واقعا شرایط سختی داره. حق داره که خیلی روحیه‌اش خسته بشه. واقعا سخته که آدم پنج‌تا پسر بزرگ داشته باشه که هیچ کدوم نزدیکش نباشند و حالا برای یه نون خریدن دستش عصا باشه. هر چقدر ما (عروس‌ها و پسرها) بهشون اصرار کردیم که بیایید اینجا خونه بخرید که نزدیک باشید و اینجا بمونید قبول نکردند. بعد هم که قیمت خونه (به خصوص توی شهر ما) سر به فلک کشید و دیگه واقعا نمی‌تونند چیزی بخرند. خلاصه که شرایطشون سخته. اینقدر هم آدم‌های مغروری هستند که اقامت بیشتر از یکی دو روز توی خونه پسرها، هم برای خودشون و هم برای میزبان خیلی سخته. یعنی دوست دارند که دائم مثل مهمون رودربایستی دار باهاشون رفتار بشه که کار رو برای اقامت طولانی‌مدت سخت می‌کنه و دلخوری پیش می‌یاره. خلاصه... پنج‌شنبه قرار بود بریم اونجا و کلی همسرجان ذوق داشت. اما از صبح پنچ‌شنبه پسرک یه کمی بی‌حال بود. دماغش کیپ شده بود و تک‌سرفه می‌کرد. بعد یه تب خفیف کرد و اشتها هم تعطیل شد. زنگ زدم به همسرجان. اون هم زنگ زده بود به مامانش و مامانش زنگ زد به من که نمی‌خواد بیایید. اینجا خیلی سرد شده و خونه ما هم که بزرگه و خوب گرم نمی‌شه و بچه اذیت می‌شه (راستی دیدید امسال تو اسفند چه هوایی شد؟ همه رو اسکول کرده هوای امسال). خلاصه. دست مامان همسرجان درد نکنه که ما رو معاف کرد. من تا پسرک مریض می‌شه اصلا تمام توش و توانم از بین می‌ره و هیچ کاری نمی‌تونم بکنم. پسرک تا شب همون جورها بود ضمن اینکه اسهال هم به ماجرا اضافه شد. اما فرداش خوب و سرحال بود. همسر هم دلخور که چرا پسرک بهمون ضد حال زده. اما چشمتون روز بد نبینه. جمعه شب پسرک یه لحظه هم صاف نخوابید. مدام به من و باباش لگد زد و هی غلت زد از این طرف به اون طرف. یه دفعه از زیر مبل درش آوردم، یه دفعه از زیر میز نهار خوری و یه دفعه از دم در. دم صبح هم بلند شد و گلاب به روتون بالا آورد و بعد هم پی‌پی کرد و بعد راحت و مثل مجسمه گرفت خوابید. من موندم خونه. خونه موندنی که تا دیروز ادامه داشت. پسرک اسهال شدید گرفته! :( خیلی ناراحتم. هر چی تلاش می‌کنم و زحمت می‌کشم (البته می‌کشیم با همراهی مامانم و همسرجان) که یه کوچولو این پسرک جون بگیره و وزنش بیاد بالا دوباره یه ویروس لعنتی همه زحماتمون رو به باد می‌ده. بله این هفته ما هم به مریض‌داری گذشت. امروز هم مامان مرخصی گرفته و پیشش مونده. خدا رو شکر الان یه کمی بهتره و دیشب لااقل صاف خوابید. امیدوارم که اسهالش هم زود خوب بشه. نمی‌دونم کی می‌شه خریدهای مامان همسرجان رو براشون ببریم. شاید بیفته به خود عید. پی‌نوشت: این روزها اگر بخوام حالت رویایی رو برای خودم تصور کنم، یه ایوون آفتابگیر مثل خونه سابق مامان‌بزرگم پیش چشمم می‌یاد و من که یه پتوی سفری سبک کشیدم روی خودم و خوابیدم توی آفتاب ایوون و هیییییچ کسی کاری به کارم نداره! پی‌نوشت: شونه‌دردی که دو سال پیش عاصی‌ام کرده بود و با خریدن کوله‌پشتی و بالش طبی خوب شده بود، دوباره برگشته. فکر کنم عصبی باشه یا از بد خوابیدن. به هر حال که همش دلم می‌خواد یه نفر یه ماساژ حسابی بهم بده. همسرجان من هم که بی‌استعدادترین ماساژور دنیاست. یعنی فکر کنم اگر با مونیکا مسابقه بده همسرجان من برنده بدترین ماساژ دنیا بشه. دلم می‌خواد یه ماساژ درست و حسابی برم. به همسرجان پیشنهاد دادم که بریم ماسا×ژ تا×یلندی اون بره پیش یه خانم من هم برم پیش یه آقا که بی‌حساب بشیم! اما رضایت نداد! :)
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۳ ، ۱۱:۳۰
آذر دخت
امروز این پست وبلاگ " لذت کمتر داشتن " به فکرم انداخت. خیلی لیست خوبیه. واقعا کاربردی. اول خواستم یه کامنت طول و دراز براش بزارم اما دیدم زیادی می‌شه.پس تصمیم گرفتم همین‌جا به تفصیل بنویسم. اگر این وبلاگ رو نخوندینش باید بگم که کلا موضوعش در مورد سبک زندگی مینیمالی و ساده‌زیستیه. اینکه ما بتونیم با هرچه کمتر داشتن وسایل زندگی (هر چیزی اعم از لباس، وسایل خونه، ظرف و ظروف، اجناس تزئینی و قیمتی و حتی جواهرات) یه زندگی سبک‌بار و خلوت داشته باشیم. خوب من اول خیلی از ایده‌اش خوشم اومد. اما یه کمی که وبلاگ را دنبال کردم دیدم شاید این سبک زندگی توی یه جنبه‌هایی خیلی با روحیات من سازگار نیست. مثلا یک پایه اساسی توی این سبک زندگی یه کمد لباس کپسولی یا مینیماله که مثلا شما هفت‌هشت تکه لباس بیشتر توش نداشته باشی و بتونی با اونها سر کنی. خوب این یه کمی برای من خسته‌کننده است. چون بنده اصولا یه مریضی دارم که زود حوصله‌ام از همه چی سر می‌ره. مثلا اگر یه مسیر پیاده‌روی رو سه روز پشت سر هم برم کسل می‌شم و باید از یه مسیر دیگه برم اگر نه قید پیاده‌روی رو می‌زنم. در مورد لباس هم همین‌طوره. نمی‌تونم همش یه سری لباس داشته باشم ضمن اینکه اینطوری شست و شو و تمیز نگه داشتن لباس‌ها واسه من که هفته‌ای یه بار می‌خوام لباس بشورم به مشکل برمی‌خوره و... یه سری ایده‌هاش هم خیلی واسه من دوست داشتنیه مثل رد کردن بوفه و میز نهار خوری و چیزهای دکوری و کریستال و... اما من هنوز به اون آمادگی ذهنی نرسیدم که نظر مردم برام مهم نباشه و بتونم راحت اسباب لوکس خونه رو رد کنم بره. اما اگر به اونجا برسم اولین کاری که می‌کنم اینه که بوفه و نقره‌های توش رو می‌فروشم. تمام ظرف‌های کریستال اضافی که هیچ کاربردی جز توی دکور گذاشتن ندارن رو هم رد می‌کنم بره. بعد تمام جاهای ویترین دار توی خونه رو هم کمد می‌کنم که بشه با خیال راحت هرچی دلم خواست بزارم توش.  حالا موضوع این پست وبلاگ اینه که غیر از اسباب و لوازم منزل، توی زندگی چه چیزهای دیگه‌ای رو باید مینیمال کرد. لیستش هم اینجوریه: 1- دارایی‌های منقول و غیر منقول: من که دارایی ندارم خدا رو شکر که بخوام سبکش کنم! همون اسباب خونه است که اضافات جهیزیه‌ام بوده که اگر خدا قسمت کنه و بتونم با اطرافیان شامل همسرجان و مادرش! و مامان خودم کنار بیام می‌خوام خلوتشون کنم. 2- تعهدات زمانی: که بنده فعلا فقط نسبت به کار و خونه و بچه تعهد زمانی دارم. نه کلاس خاصی می‌رم و نه فعالیت خاصی دارم. کاش می‌شد تعهد زمانی کار رو کم کرد! 3- اهداف: فعلا هدف مشخصی ندارم! واقعا چرا؟! دیگه زیادی بارم سبکه! جدا این موضوع به فکرم انداخت. هدف فعلی من چیه تو زندگی؟ شاید بشه کاهش وزن رو یه هدف دونست اما اون رو هم خیلی جدی دنبال نمی‌کنم. همین‌طوری خوش خوشان. واقعا دوست دارم با زندگی‌ام چیکار کنم؟ باید یه فکری به حالش بکنم. بی‌هدفی هم خیلی بده. 4- افکار منفی: اتفاقا چند وقتیه که دارم روش کار می‌کنم. سعی می‌کنم کمتر دلخور بشم از دست دیگران و دلخوری‌های قبلی رو ببخشم. 5- قرض (وام) :این یکی رو هم خدا رو شکر فعلا ندارم. 6- کلمات: در مورد حرف زدن استادم. اصلا کم‌حرفم و رک‌گو. اما توی وبلاگم روده‌درازم. باید یه کمی تعدیلش کنم نه؟ 7- افزودنی‌های خوراکی و مواد فرآوری شده: روی این یکی هم دارم کار می‌کنم. شکر و روغن و غذاهای آماده رو دارم سعی می‌کنم تا می‌شه کم کنم. 8- استفاده از تکنولوژی: این اصل کاریه. من هم توی این ایراد دارم. باید روش کار کنم. البته از خیلی‌ها بهترم‌ها. مثلا داداشم که شبانه‌روز گوشی‌اش دستشه و داره Clash Of Clans بازی می‌کنه. خواهرم هم که یاور هرچی شبکه اجتماعی مثل واتزآپ و وایبر و لاین و فلان و بیساره استاد کرده! 9- روابط: در این مورد هم مشکلی ندارم. ما روابطمون یه ذره زیادی هم خلوت هست! 10- هندونه‌هایی که قراره با یه دست برداری: تو این مورد هم مشکلی ندارم. کلا من آدم سینگل تسکی هستم. یه کمی زیادی هم اینجوریم. این از لیست من. خلاصه که مطالب این وبلاگ برام خیلی جالبه. هر چند که خیلی‌هاش توی زندگی من یکی کاربردی نیست. اما یک "من" آرمانی شاید می‌تونست اینطوری زندگی کنه و کلی سبکبارتر باشه.پی‌نوشت 1: پسرک 10 روزیه که چند قدمی راه می‌ره. به مبل یا صندلی بلند می‌شه و بعد چند قدم می‌ره و خودش رو به اولین جایی که بتونه دستش رو بگیره یا خودش رو بندازه می‌رسونه. خدا رو شکر! البته هنوز وسط اتاق بلند نمی‌شه واسته. اگر این کار رو یاد می‌گرفت خیلی توی پیشرفتش تأثیر داشت. دو سه هفته پیش یه شب خود به خود تلاش کرد که این کار رو بکنه اما از فردا صبحش دوباره یادش رفت. کاش زودتر یاد بگیره! پی‌نوشت 2: پارسال این موقع چه حال و روزی داشتم خدا می‌دونه. عکس‌های اون موقع پسرک رو که می‌بینم و فیلم‌هایی که با استرس ازش می‌گرفتم از لحظات مشکوکش دوباره حالم رو خراب می‌کنه. خدا برای هیچ مادری اون روزها رو نیاره. من هیچ لذتی از نوزادی پسرکم نبردم اما خدا را صدهزار مرتبه شکر می‌کنم بابت امروزم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۳ ، ۰۶:۰۳
آذر دخت
من مدرسه که می‌رفتم انشاهای خوبی می‌نوشتم. چند باری معلم‌ها انشا می‌گفتند که دفتر انشای خودم رو بهشون بدم که یادگاری نگه دارند. البته اثر هنری خلق نمی‌کردم‌ها! اما به نسبت یه بچه ده دوازده ساله خوب می‌نوشتم. این شد که بنده در این توهم قرار گرفتم که خیلی نویسنده‌ام! از راهنمایی تا دبیرستان دفترچه خاطرات داشتم و توی اونها می‌نوشتم. از وقتی که رفتم دانشگاه و بعدا سرکار و... دیگه نوشتن رو گذاشتم کنار. اما همچنان توهم نویسندگی باهام همراه بود. یکی دوباری وبلاگ زدم و هی حذف کردم. آخریش هم که بلاگ اسپات بود و رفت توی سایه‌ها. اون وبلاگم رو هنوز دوستش دارم. اگر وقت کنم چند تا از مطالبش رو می‌یارم اینجا. اما برای نوشتن مطلب توی اون خیلی بالا و پایین می‌کردم. کلی فکر می‌کردم و زیر و رو می‌کردم. اصلا دلم نمی‌خواست روزانه‌نویسی بکنم. دلم می‌خواست اثر هنری خلق بکنم. نتیجه اینکه ماهی یک بار هم توش پست نمی‌گداشتم. تا رسیدم به این وبلاگ که خیلی دوستش دارم. روزانه‌نویسیه اما خاطرات روزهای مهمی رو توش داره.م اما این وبلاگ بهم یه چیزی رو ثابت کرد. اینکه اصلا هم نویسنده خوبی نیستم! خودم اصلا از نوشته‌هام راضی نیستم. خیلی وقت‌ها موضوع سررشته نداره. هی پرت و پلا می‌شه. نوشته‌ها یکنواخت نیست. مثلا همین نوشته رو بیبینید. چقدر از این شاخه به اون شاخه پریدم؟ نمی‌تونم کوتاه و مختصر بنویسم. همش روده‌درازی می‌کنم. خلاصه که نوشته‌هام خیلی ایراد دارند. خیلی فاصله دارند با اون ایده‌آلی که توی ذهنم دارم از نوشتن. یکی از معدود مقولاتی که من توشون حسودم قلم نویسندگیه. واقعا غبطه می‌خورم به حال اونهایی که اینقدر قشنگ می‌نویسند. مثلا آیدای پیاده‌رو هر پستی که می‌ذاره به نظر من شاهکاره. خیلی کم پیش می‌یاد که از یک پستش خوشم نیاد. خرس هم همین‌طور. البته تازگی‌ها خیلی افت کرده. اما قبلا واقعا شاهکار می‌نوشت. اون روزهایی که مهندس خسته بود و زندگی‌اش به سامان‌تر بود که دیگه نگو! کسری هم همین‌طور. حالا که دیگه خیلی دیر به دیر می‌نویسه و دیگه به اون خوبی‌ اون روزها نیست اما زمانی که با خانم سا دوست بود و در قند قزل‌آلا رو می‌نوشت خیلی عالی بود.الان دیدم انگار هیچ کدوم وبلاگ‌هاش دیگه در دسترس نیست. حیف.... گلمریم هم از اونهاییه که هر بار می‌نویسه من رو شیفته می‌کنه. هر بار با خودم می‌گم چطوری می‌نویسه که اینقدر خوبه. چکار کرده که از دل این سادگی اینقدر خوب در اومده. یعنی اگر بخوام یه مثال زنده برای درک سهل ممتنع بزنم گلمریم بهترین مثاله. پی‌نوشت 1: اینکه من از این وبلاگ‌ها اسم بردم به این معنی نیست که فقط اینها جذاب و جالب می‌نویسند (می‌نوشتند). سبک نوشتن اینها یه جوریه که برام رشک‌برانگیزه. یعنی دوست داشتم خودم هم می‌تونستم اینطوری بنویسم. اگرنه اگر اسم وبلاگشون توی فیدخوان بولد بشه در کنار یه وبلاگ دیگه شاید اول اون وبلاگ رو بخونم. من خیلی وبلاگ دارم توی لیستم. همشون رو هم دوست دارم که اضافه کردم. اما اینها نوشتنشون یه جوریه که من دوست داشتم اون‌جوری بودم. خدا رو شکر که همشون هم فیل توشون هوا شده و به غیر از فیدخوان به هیچ روش دیگه‌ای بهشون دسترسی نیست.پی‌نوشت 2: نظم و ترتیب و حرفه‌ای‌ بودن شف‌طیبه هم برام رشک‌برانگیزه. اگر بخوام یه وبلاگ آشپزی و یه مرجع خوب معرفی کنم قطعا و فقط شف‌طیبه است. واقعا خوش به حالش.پی‌نوشت 3: چه اعجازی داره این اسفند! باشگاه ورزشی داره از شدت مشتاقان ورزش می‌ترکه. دوستانی که می‌خوان یک ماهه خودشون را چاق و یا لاغر کنند! خلاصه که دیگه نوبت هیچ کدوم از دستگاه‌ها به ما نمی‌رسه! راستی اگر یه روز شنیدید که آذردخت را به جرم قتل دستگیر کردند بدونید یه دونه از این ریقونه‌هایی که به قصد چاق شدن می‌یان باشگاه رو کشتم! آخه یکی نیست به اینها بگه بابا راه چاق شدن باشگاه اومدن نیست؟ راهش خوردنه و اینکه از خوردن لذت ببرید!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۳ ، ۰۶:۳۸
آذر دخت