آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

هفته پیش یه بحران روحی حسابی رو پشت سر گذاشتم. از اون حالتهایی که انگار همه بدبختی های دنیا روی سرت خراب شده. پسرک از بسکه بهم گیر داد اعصابم رو خورد کرده بود. سر کار هم که به قدری سرم شلوغه که روزها له و لورده میام خونه. انگار به خاطر این دو هفته تعطیلی دنیا می خواد زیر و رو بشه! هر کسی می رسه یه کاری برای ما جور می کنه! همسرجان هم که... هیچی ولش کن. اصلا یادم رفته چی شد که اینقدر حالم بد شد. بخوام دوباره فکر کنم اعصابم به هم می ریزه. کلا اگه این همسرجان پنج شنبه ها هم بره سر کار برای من بهتره. تحمل این پدر و پسر با هم دیگه خیلی سخته! چون دوتاشون عین هم هستند و با هم نمی سازند. در آن واحد یکیشون رو می شه تحمل کرد اما دو تاشون با هم خیلی سخت می شند!
بحران که طی شد شروع کردم به ملامت کردن خودم. حقیقت اینه که من خیلی ناشکرم. هر بار که ناشکری می کنم کافیه یادم به دو سال پیش این موقع ها بیاد. حتی کوچکترین یادآوری اون روزها هم تنم رو می لرزونه. چه روزهای سختی بود. چه روزهای سختی. خدا نصیب هیچ کسی نکنه.
این روزها دوباره خیلی ذهنم درگیر این موضوع شده که آیا بچه دار شدن کار درستی هست یا نه. منظورم واسه کسی مثل من با روحیات منه. من می دونم که خیلی ها زندگی و آینده خودشون رو بدون وجود بچه ها نمی تونند تصور کنند. اما برای آدمی با روحیات من شاید راه های دیگری وجود داشته باشه. من خیلی زیاد به قبول کردن سرپرستی بچه های بی سرپرست فکر می کنم. اگر همسرم و خانواده اش در این زمینه باهام همراهی می کردند، حتما در مورد بچه ی بعدی یک بچه رو به سرپرستی می گرفتم. اما متأسفانه این هم جزو مواردیه که مطمئنم نمی تونم حتی بهش فکر کنم.
الان که قانون به نحوی تغییر کرده که به دخترهای مجرد هم اجازه می دهند سرپرستی یه بچه رو قبول کنند اگر مجرد بودم هم حتما یه بچه رو به سرپرستی قبول می کردم.
کاش حوصله و وقتش رو داشتم تا ماجراهای بسیار جالبی که سر کار می افته رو یه جوری تغییر می دادم که شناخته نشم و بعد می نوشتم! آخه همکاری دارم که مثل خودم خوره اینترنته و امکان کشف کردن اینجا براش وجود داره. در نتیجه دوست ندارم که جوری بنویسم که واضح باشه. کار فعلی خیلی استرس داره اما خیلی هم سرگرم کننده است و هر روز یه ماجرای جدید پیش میاد! یه جورهایی خوش می گذره. اگر رئیسمون یه کمی منطقی تر بود خیلی بیشتر خوش می گذشت. امییدم به آینده است و تغییر و تحولات.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۰۴
آذر دخت

خوب میل به نوشتن امروز هم ادامه داره و من امروز هم می نویسم. امروز خونه ام. این از نیم فاصله نداشتن نوشته هام معلومه فکر کنم. نمی دونم چرا حوصله ام نمی گیره که روی لپ تاپ کیبورد درست رو نصب کنم!
امروز می خوام از کارم بنویسم. موقعی که اومدم اینجا، یک فاکتور مهم که توی آگهی شون اعلام کرده بودند داشتن روحیه کار گروهی بود. خوب من هم اول کار خیلی روی این فاکتور مانور دادم و هر کاری که همکارها بهم ارجاع دادند رو پذیرفتم. نتیجه این شد که یه حجم بالایی از کارهایی که روتین بود و ماهیتش دفتری بود و در عین حال خیلی هم گره گوره داشت به من ارجاع داده شد. خوب به تبعش من هم دائم مشغول انجام کارهای روتین شدم که فی النفسه همشون هم فوری و فوتی هستند. بعد از یه مدتی حس کردم که رئیسمون خیلی ازم ناراضیه و همش نق می زنه. یواش یواش فهمیدم که اصلا دلیل آوردن من توی این دفتر این بوده که یه کار مشخص و بسیار پر حجم رو انجام بدم که این روزها انجام دادن کارهای روتین و روزمره داره بهشون خدشه وارد می کنه. حالا رئیس بزرگ می گه که تو اولویتت باید اون کار بزرگ باشه ولی علنا نمی گه که اون کارهای روتین رو انجام نده. از اون طرف همکارها مدام کارهای روتین رو به من ارجاع می دهند. که بنده هم با اون تریپ روحیه کار گروهی به هیچ نحوی نمی تونم بگم که انجامشون نمی دم! خلاصه که بدجایی گیر کردم. دارم دائما مثل خر کار می کنم اما رئیس هر بار که من رو می بینه می گه داری چکار می کنی! دیشب اینقدر اعصابم خورد شد که مجبور شدم که آرامبخش بخورم. این درست نیست. من نباید بابت کارم اینقدر اعصابم خورد بشه که بخوام آرامبخش بخورم. اصلا درست نیست که بابت کارم اینقدر بیحوصله باشم که نتونم با پسرم سر و کله بزنم.
من کارم رو دوست دارم. اما اینکه همش بخواد برام استرس زا باشه برام غیر قابل تحمله. ایراد از رئیسمونه. آدم بیشعوریه. از اون آدم های قضاوت گر گوشی که در مورد همه آدم ها یه پیش قضاوتی توی ذهنش داره. مثلا اگه بفهمه که این آدم دانشگاه آزاد درس خونده بلافاصله به این نتیجه می رسه که بی سواده و چیزی حالیش نیست. یا مثلا در مورد آدم ها بر اساس محل سکونت و محله شون پیش داوری ذهنی داره. یه ایراد بزرگ دیگه اش که البته فقط شامل حال من می شه اینه که وقتی یه کاری انجام می دم، فقط می گرده و عیب و ایرادهاش رو پیدا می کنه. یعنی یه کلمه تا به حال به من نگفته که فلان کار رو خوب انجام دادی. همش ایرادها رو ردیف می کنه. همکارم می گه پشت سرت ازت تعریف می کنه. اما من تعریف پشت سر رو نمی خوام. من یه تشویق می خوام که بهم اعتماد به نفس بده. اینجوری دارم اعتماد به نفسم رو کلا از دست می دم.
نمی دونم این سر کار رفتنم و این آسیبی که دارم بابتش به جسم و روحم می زنم چقدر ارزشش رو داره. البته که کار کردن و مولد بودن و پول درآوردن رو دوست دارم. اما.... نمی دونم. از طرفی هم وقتی دو سه روز توی خونه می مونم حسابی روحیه ام خراب می شه. من ذاتا آدم گوشه گیری هستم. دوست و رفیق زیادی ندارم و اگه بخوام توی خونه بمونم زود افسرده می شم. کار کردن رو دوست دارم اما نه کار پر استرس. دلم می خواد یه راهکاری براش پیدا بکنم. این چند وقت هم خیلی تلاش کردم که راهکاری براش پیدا بکنم. اما به نتیجه ای نرسیدم. باز هم باید تلاش کنم.
امروز یه جورایی قهر کردم و موندم خونه. دیدم من کار بکنم و نکنم می گه چکار داری می کنی. پس همون بهتر که کار نکنم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۴ ، ۰۹:۴۳
آذر دخت

امروز بدجوری هوس نوشتن کردم. سرم خیلی شلوغه اما دلم می‌خواد بنویسم. حتما علتش هوای بهاری این روزهاست. بهار فصل نوشتن منه. همش دلم می‌خواد بنویسم.
از پسرک بگم که خیلی خوب با فراق مه مه جونش کنار اومد. البته بعد از نزدیک به سه هفته هنوز هم بعضی وقت‌ها فیلش یاد هندوستان می‌کنه و طلب مه مه می‌کنه اما نه خیلی زیاد. غذا خوردنش به نحو چشم‌گیری بهتر شده و یواش یواش داره شبیه آدمیزاد می‌شه (دقت کنید که یواش یواش اگر نه که هنوز خیلی با آرمان‌های من فاصله داره!). هفته اول خیلی سخت گذشت. حسابی لاغر شد و بداخلاق و همه هم شروع کردند به سرزنش کردن که چرا این کار رو کردید. مسئولین مهدکودک هم خیلی ایراد گرفتند چون پسرک اونجا بداخلاق شده بود و یکی از بچه‌ها رو هم گاز گرفته بود (البته این روایت مهدکودک بود. من ندیدم اون بچه چه اتفاقی براش افتاده بود اما دست پسرک خودم که از جای گاز اون یکی زخمی بود.). مامان هم می‌گفت که اشتباه کردی و حالا زود بود و باید می‌گذاشتی توی عید این کار رو می‌کردی. همکارها هم همین رو می‌گفتند و من خیلی ناراحت بودم. اما خدا رو شکر پسرک شجاع و قوی من این بحران رو پشت سر گذاشت و الان هم خدا روشکر داره یواش یواش وزن از دست رفته رو دوباره به دست میاره. کم‌کم داره میان‌وعده رو جایگزین شیر می‌کنه. چالش فعلی اینه که شیر رو به یه نحوی توی برنامه غذاییش بگنجونم. شیر ساده توی لیوان رو خوب نمی‌خوره. اما اگه توی پاکت باشه و با نی چرا. شیرکاکائو خیلی دوست داره که من نمی‌خوام زیاد بهش بدم. بستنی دوست داره و دنت. شیر موز خیلی دوست نداره. با کورن فلکس توی شیر اصلا رابطه برقرار نمی‌کنه. فعلا دارم دنبال میان‌وعده‌های سالم می‌گردم که این حجم شیرینی و شکلات خوردنش رو کم کنم. میوه هم فقط موز رو درست مثل آدم می‌خوره. به بقیه می‌گه توووووورش! همچین لب و دهنش رو هم کج و کوله می‌کنه که نگو!
تحول دیگه این بوده که خودش تصمیم گرفته که بره توی تختش بخوابه. البته ما هم تبعید شدیم به اتاق ایشون و ما رختخواب می‌اندازیم پایین تخت پسرک و ایشون هم تا خوابشون ببره ده دفعه ما رو چک می‌کنند و کلی حرف می‌زنند از اون بالا و توی شب هم از توی تخت با من حرف می‌زنه تا مطمئن بشه من هستم. امیدوارم یواش یواش اجازه بده که ما هم بریم توی تخت خودمون بخوابیم چون توی اتاقش جا خیلی تنگه و ما حسابی له و لورده می‌شیم تا صبح.
خوان بعدی گرفتن پوشک هست که فکر نمی‌کنم حالا حالاها بشه روش کار کرد چون هیچ آگاهی‌ای نداره در موردش هنوز.
خودم هم سر کار سرم حسابی شلوغه. مطمئنم که آخرش مرخصی‌هام می‌سوزه! همکارها هم باهام همکاری نمی‌کنند متأسفانه.
وضعیت خونه‌ام خیلی درامه و حسابی کثیفه و احتیاج به یه خونه تکونی اساسی داره.
از لحاظ روحی هم خیلی خسته‌ام و دلم کلی گردش و تفریح می‌خواد. اما نه وقتش هست و نه همسرجان پایه است فعلا.
مطمئنم که خیلی چیزها می‌خواستم بنویسم اما حالا یادم نمی‌یاد! فعلا همین پست خبری کافیه.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۴ ، ۰۹:۵۸
آذر دخت