آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

هفته قبل را خانه بودم. مامان اینها رفته بودند مسافرت و منی که هنوز راننده نشده‌ام سختم بود که بخواهم پسرک را ببرم مهدکودک و زودتر از سر کار برگردم و ببرمش خانه. خلاصه که دیدم به صرفه‌تر است که مرخصی بگیرم. توی پرانتز بگویم که نمی‌دانم چرا اما از دست مامان اینها دلخور بودم و هنوز هم هستم! خیلی خودخواهانه است می‌دانم اما نمی‌توانم خودم را از چنگال این خودخواهی نجات بدهم! آخه خانواده من خیلی مسافرت برو نیستند کلا. نشون به اون نشونی که سه سالی که ما ازدواج کرده بودیم و بدون بچه بودیم هیچ کس برنامه یک مسافرت هم نریخت اما امسال که ما بچه داریم و کارها همه به هم گره خورده راه به راه برنامه مسافرت است که جور می‌شود! طی یک اقدام بسیار عجیب همین امسال هم مامان اینها دو بار توی تابستان رفتند مسافرت و خلاصه مرخصی بود که از من قلع و قمع می‌شد. حالا دارم هی انرژی مثبت به کائنات می‌دم که یه وقت توی پاییز و زمستان مثل پارسال مرخصی لازم نشم انشالله. می‌خوام یه اعترافی بکنم. یه مدتی بود از تنها موندن با پسرک وحشت داشتم. پسرک وقتی به من می‌رسه انتظار داره که صددرصد در اختیارش باشم. جای نشستنم رو هم خودش با دستش تعیین می‌کنه و انتظار داره که دائم خودم کنارش نشسته باشم مثلا با هم ماشین بازی کنیم. این وضعیت وقتی یه کاری داری خیلی کلافه کننده است. واسه همین سعی می‌کردم حتی الامکان از تنها موندن باهاش دوری کنم. واسه این یه هفته هم خیلی نگران بودم. می‌گفتم می‌برم می‌زارمش مهدکودک که خیلی روی اعصابم پیاده‌روی نکنه. مسئله غذا خوردنش هم بود. کم‌کم بهم اثبات شده بود که دیگه از دست من غذا نمی‌خوره و حتما مامان یا باباش باید بهش غذا بدن. در ضمن توی مهد هم بهتر غذا می‌خوره ظاهرا. هر چند که یواش یواش دارم شک می‌کنم به اینکه واقعا توی مهد خوراکی ها رو بهش می‌دن یا صرفا از تو کیفش در می‌یارن! اما اتفاق جالبی که افتاد این بود که این یک هفته بدون وجود مهدکودک خیلی هم خوش گذشت بهمون. اولین قدم اینکه حساسیتم رو به خوردنش کم کردم. به این نتیجه رسیدم که خیلی از فشاری که در مورد غذا خوردن یا نخوردنش هست حاصل فشار اطرافیانه. یعنی اونها هی من رو تحت فشار می‌گذارند که این چیزی نمی‌خوره. اگه خودم بودم شاید هم حساسیت کمتر بود و هم من موفق‌تر بودم. توی قدم بعدی هیچ هدفی برای این چند روز تعطیلی تعریف نکردم به غیر از در کنار پسرک بودن. پس دیگه هی حرص نخوردم که به کارهام نمی‌رسم. هر موقع دلمون خواست از خواب بیدار شدیم، هر موقع خواستیم بازی کردیم و کلا خوش بودیم. اما در کنارش دو تا کار خیلی مفید بسیار به تعویق افتاده رو هم انجام دادم: یکی خالی کردن کشوهای بوفه که شده بود جولانگاه پسرک و داشت یکی یک مدارک و ضمانت‌نامه‌ها رو پاره می‌کرد و یکی هم انتخاب و چاپ کردن عکس‌های پسرک از ابتدای تولد تا حالا (البته یه سری عکس از ابتدای ازدواج من و همسرجان هم بود بینش) در کل 180 تا عکس چاپ کردم!ّ آخه نمی‌تونستم از بینشون انتخاب کنم! حالا من موندم و یه عالمه عکس بدون آلبوم! نکته جالب این بود که پسرک خیلی هم خوش‌قلق‌تر بود این روزها. فقط یه روز که باباش با سر و صداهای موقع رفتنش بدخوابش کرد یه کمی من رو اذیت کرد و یه روز هم که من یه کمی از نظر روحی خسته بودم سر ماجراهای همیشگی با همسرجان یه کمی باهاش بداخلاقی کردم. اما در کل هفته خوبی بود و خوش گذشت. دلم خواست که زن خونه‌داری بودم در کنار پسرکم. اگه همسرجانم پولدار بود و وضعمون خوب بود من لحظه‌ای را سر کار صرف نمی‌کردم. مطمئنم. کلی راه دیگه هست برای خوب زندگی کردن. به خصوص وقتی مادر باشی. خلاصه که ترسم ریخت از تنها موندن با پسرک. نکته دیگه اینکه اگر من خودم با پسرک تنها بودم خیلی مدیریت کردنش راحت‌تر بود. واقعا اینکه بچه چندتا سرپرست داشته باشه کار رو یه کمی سخت می‌کنه چون اون وقت بچه نازکش زیاد داره و خلاصه کار سخته.راستی برای اولین بار پسرکم رفت آرایشگاه و خرمن موها رو زد و اصلا یه شکل دیگه شد. این شکلش خیلی مرتب و منظم‌تره اما من اون شکل هپلی‌اش رو بیشتر دوست داشتم!خدایا همه بچه‌ها رو صحیح و سالم در کنار خانواده‌هاشون نگه دار. پی‌نوشت: روی لثه‌ام دو سه ماهی هست که یه گردالی هست که مثل زخمه. هی خواستم بهش بی اعتنا باشم اما انگار داره بزرگتر می‌شه. می‌ دونم در مورد زخم‌های طولانی دهان هشدار زیاد هست. یه کمی نگرانم کرده. یکشنبه نوبت دندون‌پزشک دارم. ازش می‌پرسم. یه اعتراف بکنم؟ درسته که این پست رو نوشتم اما از اینکه درگیر یه بیماری سخت بشم خیلی می‌ترسم. فقط هم به خاطر پسرم. دلم نمی‌خواد پسرکم من رو نداشته باشه توی زندگی‌اش!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۴ ، ۰۷:۵۰
آذر دخت
اون روز که این نوشته رو نوشتم درگیر ماجرای جالبی بودم: قبل از عید توی تابلوی اعلانات محل کار قدیم آگهی مربوط به کار جدیدم رو دیدم. یه قسمت از همون محل کار خودمون درخواست نیرو داده بود. نمی دونم چرا آگهی رو توی قسمت ما زده بودند. فرصت نشده ازشون بپرسم هنوز. آگهی رو که دیدم خیلی خوشم اومد. توانایی های لازم رو همش رو داشتم. فقط شرط اول و اصلی تسلط به زبان انگلیسی بود. خوب من همیشه فکر می کردم که زبانم خوبه. البته توی ترجمه. اما خوب نه هیچ مدرک رسمی از جایی دارم و نه کاری توی این زمینه کرده بودم. آگهی به زبان انگلیسی بود و خواسته بود که متقاضی رزومه اش رو به انگلیسی بفرسته. از اون لحظه ای که آگهی رو دیدم گفتم که این کار مال منه. مال خودم! اواخر اسفند بود که آگهی رو دیدم و مهلتش تا آخر فروردین بود. گفتم اگه الان رزومه بفرستم توی شلوغی های عید از یاد می ره و دیده نمی شه. پیش خودم حساب کردم اگر حول و حوش بیستم فروردین بفرستم خوبه. نه خیلی به آخر مهلت نزدیکه و دیگه عید و حواشی اش هم طی شده و خوبه دیگه! یه رزومه انگلیسی داشتم که سال 88 آماده کرده بودم . اون موقع خیلی جدی قصد مهاجرت داشتتم و رزومه را آماده کرده بودم که برای عموم بفرستم که کاناداست تا دنبال کارهای مهاجرتم رو بگیره. اما خوب بنا به دلایلی دنبالش رو نگرفتم. اون رزومه را برای رشته خودم آماده کرده بودم . باید یه کمی تغییرش می دادم تا مناسب این فرصت شغلی می شد. تصمیم داشتم توی عید روش کار کنم که واضح و مبرهنه که وقت نشد! بعد از عید که رفتم سر کار یک هفته ای طول کشید تا رزومه را آماده کردم. شنبه رزومه را فرستادم. باز هم یه چیزی بهم می گفت این کار مال منه! این محل کار جدید رو اصلا نمی شناختم. راستش اصلا اسمش هم به گوشم نخورده بود و نمی دونستم که چکار می کنند. یه نگاهی به سایتشون کردم و یه کمی اطلاعات جمع کردم. فردای روزی که رزومه رو فرستادم رئیس بزرگ محل کار قدیم بعد از مدت ها که ازش درخواست وقت ملاقات کرده بودم واسه اینکه بتونم یه کاری رو پیش ببرم اجازه شرفیابی دادند. عصبانی بودم و یه کمی گرد و خاک کردم. اون هم همین طور و خلاصه یه کمی اشک فشاندم توی اتاقش. کاری که ازش واقعا متنفرم! از اتاقش که اومدم بیرون رفتم توی دستشویی و اونجا هم یه کمی اشک فشاندم و از ته دلم به خدا گفتم که خدایا یه جوری منو نجات بده از اینجا! ساعت سه از محل کار جدید زنگ زدند و گفتند آقای دکتر رزومه تون رو دیده و می خواد باهاتون حرف بزنه! رفتم مصاحبه با آقای دکتر. یه مصاحبه کوتاه مدت و حس کردم که خوشش اومده. دو روز بعدش رئیس بزرگ صدام زد و گفت شما جایی درخواست همکاری دادی؟ گفتم آره. گفت شما رو خواستند. منم موافقم! ای تو روحش! اصلا یه کلمه نگفت نرو! بله. پروسه اومدنم به اینجا نزدیک یک ماهی طول کشید. این وسط رئیس بزرگ انگار بدش نمی یومد که نشه. اما خوب شد خدا رو شکر. اینکه می گم خدا رو شکر به این معنی نیست که اوضاع خیلی بهتر شده یا فرقی کرده. حقوقم همونیه که بود. وضعیت قراردادم هم همین طور. اما با شرایطی که سر اون کار پیش اومده بود موندنم دیگه صلاح نبود. این اتفاقات بهم نشون داد که باید خیلی مواظب دعاهام باشم. کار جدید تمام آرزوهایی که داشتم را داره: یه اتاق یه میز مال خودم یه پنجره با منظره فوق العاده. امکان استفاده از تمام توانایی هایی که دارم و دوست دارم. استفاده از زبان انگلیسی. اینترنت بدون محدودیت. امکان بروز خلاقیت. همکارخوبی که می شه روشون برای دو دقیقه درد دل کردن حساب کرد. اما تمام محسنات کار قبلی رو نداره: فضای شاد و جوانانانه محیط قبلی. انعطاف پذیری قوانین اونجا. اینکه داشتم اونجا کار مهندسی می کردم. اما اینجا کارم عملا کار دفتریه. شیک بودن اسمش. رزومه پر کن بودنش. اینکه امکان یادگیری داشتم. جو مهندسی و باهوش همکارها. خدا رو شکر. ناشکری نمی کنم. دارم می گم که خدا اون چیزی رو که از ته دل و با تمام وجود آرزوش می کردم بهم داد اما اون چیزهایی که یادم نبود بابت شکرگذار باشم رو گرفت. برام جالب بود خلاصه. اینجا خیلی داستان داره برای تعریف کردن. اما خوب نمی دونم تا چه حدش رو می شه بدون لو دادن تعریف کرد! کار خوبیه خدا رو شکر. اما هنوز خیلی مونده تا به اندازه ای که روی کار قبلی مسلط بودم روی این هم مسلط بشم!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۳۳
آذر دخت
1 - این روزها این جمله را زیاد این ور و اون ور می‌شنوم و می‌خونم. توی یه نمونه‌اش صحرا یه پست نوشته و به قطعیت گفته که شبکه‌های اجتماعی وبلاگ و وبلاگ‌نویسی رو نابود کردند و دیگه برگشتی برای وبلاگ نویسی نیست. خوب این روزها نشانه‌‌های زیادی از این موضوع هم هست. تعداد کسانی که روزانه و مرتب می‌نویسند از نصف هم کمتر شده. اما من فکر نمی‌کنم وبلاگ‌نویسی مرده یا اینکه شبکه‌های اجتماعی جاش رو گرفتند. در بین شبکه‌های اجتماعی تنها شبکه‌ای که شاید همچین پتانسیلی داشته باشه اینستاگرامه. وگرنه بقیه باد وزنده هستند که بعد از اینکه ده دور پست‌های ده باره نخ‌نما شده ایمیلی و فیض بوقی و گودری خدابیامرز توشون دست به دست شد به لقاالله می‌پیوندند. چیز دیگه اینه که باید ببینیم چی یک نویسنده رو به سمت نوشتن وبلاگ سوق داده؟ در مورد من تنهایی! و خوب هنوز علت وجودی برطرف نشده. اینکه من کمتر می‌نویسم به خاطر شلوغی این روزهاست. اگر نه هنوز علت وجودی وبلاگم برطرف نشده. اما خوب شاید یک نفر به یک دلیلی به یک هدفی وبلاگ می‌نوشته و الان دیگه اون علت برطرف شده. من فکر می‌کنم هنوز برای حکم قطعی دادن خیلی زوده. و مطمئنم که خیلی از کسانی که نوشتن رو کنار گذاشتند دوباره برمی‌گردند. در ضمن یک نظریه دارم که می‌گه وبلاگستان کلا تابستونا بازارش کساده. کسالت و افسردگی و وقت اضافه پاییز و زمستونه که بازار وبلاگستان رو داغ می‌کنه! پس تا پاییز صبر می‌کنیم. 2- هی خواستم یه جور با هیجانی این خبر رو بدم و هی فکر کردم و فکر کردم و تنیجه این شد که بشه سنگ بزرگ و اصلا ننویسم! پس همین جور یهویی می‌گم. محل کارم عوض شده. البته هنوز همون جای قبلی‌ام. پشت کوه‌های بلند و وسط بیابون اما نوع خیلی عوض شده و حجمش هم خیلی بیشتر شده. فعلا که راضی‌ام. خدا رو شکر. داستان داره شروع کار جدید. خود محل کارم هم خیلی داستان‌دار و پر حاشیه است. می‌نویسم بعدا انشالله. 3- پسرکم خوبه خدا رو شکر. اما خیلی شیطنت می‌کنه و بسیار بد غذاست. ترکیب این دو با هم تبدیلش کرده به یک بچه سخت! این روزها دعام شده اینکه یه کمی غذا خوردنش خوب بشه به امید خدا. برام دعا کنید. 4- پسرک الان تقریبا 20 ماهه شده. هنوز زیاد حرف نمی‌زنه. مامانم می‌گه من خودم وقتی این سنی بودم کله همه رو می‌خوردم! کلماتی که می‌گه اینهان: مامان و بابا که به همه این رو می‌گه و درست هم به کارش نمی‌بره یعنی بعضی وقت‌ها به من می‌گه بابا و به باباش می‌گه مامان! آبا به جای آب. بوووووووپ به جای توپ عاشق توپه و انواع توپ‌ها رو دوست داره و با داداشم که توپ بازی می‌کنه عشق می‌کنه. هر چی لامپ و حباب سقفی می‌بینه هم می‌گه توپ! در که به در انواع نوشابه و سس و شیشه و شامپو می‌گه و کلا اولین کلمه‌ای بود که گفت و به در هم خیلی علاقه داره و یه مدتی کلکسیون در نوشابه داشتیم ما! فکر کنم گفته بودم که پسرم احتمالا یه نسبتی با فامیل دور داره! دی دو ده به جای یک دو سه و بعدش هم یا از ارتفاع می‌یاد پایین یا یه چیزی که دستشه را پرت می‌کنه. تاااااا تیییییی به جای تاتی که این رو زیر لبی می‌گه مثل نماز خوندن! بعد هم دست من رو می‌گیره و زوری این طرف و اون طرف می‌بره. تاتا به جای تاب تاب عباسی که یه بازی با منه که من نشستم اون میاد پشت کمر من می‌ایسته و من رو هل می‌ده من خم می‌شم. ددر می‌گه البته نه خیلی زیاد. مه‌مه می‌گه اما نه خیلی زیاد. داتی به جای داکی می‌گه. 5- مادر شوهرم تعریف می‌کنه که همسرجان وقتی بچه بوده هی می‌رفته این طرف اون طرف قایم می‌شده و اینها باید کلی می‌گشتند تا پیداش کنند کلی مادرشوهرم را می‌ترسونده با این کارش! وَرِ عروس بدجنس ذهنم می‌گفت از بسکه مادر همسرجان بهش بی‌محلی می‌کرده این می‌خواسته جلب توجه کنه. این روزها یکی از بازی‌های مورد علاقه پسرجان اینه که بره یه گوشه تاریک و دنج رو پیدا کنه و منتظر بمونه تا ما بریم پیداش کنیم! پریشب یه لحظه رفتم توی اتاق و وقتی برگشتم دیدم نیستش! هر چی صداش کردم جواب نداد. رفتم دیدم توی یه کنج آشپزخونه تاریک قایم شده و داره می‌خنده و منتظره که پیداش کنیم! ای بابا که ژن چه چیزهایی رو منتقل می‌کنه!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۴ ، ۰۵:۲۲
آذر دخت