آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۳ مطلب با موضوع «عجایب روزگار» ثبت شده است

آه و واویلا از شلوغی این روزها.
خوب بدون مقدمه برم سر اصل مطلب که داداشم داره دوماد می‌شه! وای الان هم که می‌گم باورم نمی‌شه. نمی‌تونم با این حسم بجنگم که بچه‌مون بزرگ شده! خخخ.
گفته بودم که عاشق شده و خوب عشق ادامه پیدا کرد برای حدود 4 یا 5 سال و الان داره به امید خدا به ازدواج ختم می‌شه. دختر خانم خانواده خوبی داره. از لحاظ فرهنگی تقریبا شبیه خودمون هستند ان‌شالله از این نظر تعارضی با هم نخواهیم داشت. از لحاظ مالی شاید یه کوچولو وضع ما بهتر باشه که اصلا مهم نیست. دو تا اصل کاری هم که هم رو خیلی دوست دارن. تنها مشکل بعد مسافته که حسابی اوضاع رو پیچیده کرده. یعنی ما (یعنی خانواده من) در حال حاضر در یک شهر دیگه‌ای غیر از همه فامیل داریم زندگی می‌کنیم. بعد عروسمون توی یک استان دیگه با فاصله 3 الی 4 ساعته. تا حالا که واسه خواستگاری و آشنایی و آزمایش 4 دفعه ظرف دو هفته اخیر مامان اینا و یه دفعه‌اش هم ما رفتیم و برگشتیم و دیگه مامانم بنده خدا هلاکه. چون اون فقط واسه آزمایش با داداشم می‌ره و در عین حال سر کار هم باید بره و خیلی خسته شده. تازه کلی فکر و درگیری ذهنی داریم واسه اینکه چجوری فامیل رو واسه عقد ببریم اونجا. قراره یه دفعه روز عید قربان واسه قباله و جاری شدن صیغه بریم و یه دفعه جمعه‌اش واسه‌ی جشن عقد. خیلی پیچیده است از نظر من. من کلا یه عروسی همین شهر خودمون بخوام برم از یه ماه قبلش عزا می‌گیرم چون به قدرتی خدا هیچ هنری در زمینه خودآرایی و آرایش مو و از این صحبت‌ها ندارم. بعد حالا عقد داداشم! یه شهر دیگه. در شرایطی که محل اسکانمون معلوم نیست! خودمون از یه طرف. فامیل قشنگمون که در حالت عادی هم سر ناسازگاری دارن از یه طرف که حالا باید غصه‌ی اونها رو هم بخوریم. اصلا مطمئن نیستیم میان یا نه و آیا همون روز میان؟ باید برای اونها هم جا بگیریم؟ یا به قول یکی از بزرگان فامیل اتوبوس بگیریم چون هزینه رفت و آمد با ماست! چشممون کور می‌خواستیم عروس راه دور نیاریم! خخخخ
جمعه هفته قبل هم جشن عقد دختر دایی‌ام بود. این داییم‌ مدلش با بقیه فامیل فرق داره. تقریبا 95 درصد فامیل ما کارمندند و زندگی‌های متوسطی دارند. اما این داییم بازاریه و وضعش خوبه. یعنی البته ما هم فکر نمی‌کردیم وضعش اینقدر خوب باشه چون مثلا الان 4 ساله که ما حتی واسه عید هم خونه‌اش نرفتیم مهمونی! خخخ اما خوب توی این سلسله مراسم اینها چشممون به یک سری مناسک جدید در عرصه رسوم ازدواج باز شد. اولا که عقد این دو نوگل نوشکفته تو بهمن پارسال بود. یه جشن توی خونه داییم اینا گرفته بودند و همه خانواده رو بدون بچه‌ها دعوت کرده بودند که به دلیل کمبود جا بود و من چون درجه دوم بودم دعوت نشده بودم اما چیزی که مامانم تعریف می‌کرد دنیای ریخت و پاش بود. از 10 مدل شیرینی گرفته تا اینکه برای هر نفر یه ظرف میوه‌خوری روی میزها بوده و تازه یه سینی بزرگ میوه پوست‌کنده روی میز وسط بوده که دست نخورده. از اینکه علاوه بر شیرینی خشک و بستنی و شربت با شیرینی تر هم پذیرایی کردند و در نتیجه کیک سه طبقه عقد اصلا دست نخورده و بنا بر اخبار واصله خراب شده و دور ریخته شده. از اینکه روی سر عروس و داماد دلار و تراول 50 هزار تومانی می‌ریختند که چون بچه‌ای نبوده که جمع کنه همین‌طور زیر دست و پای مهمونها مونده. و نهایتا میز شام با 5 مدل غذای مختلف که وقتی مهمان‌ها از سرش رفتند انگار دست نخورده بوده!
اینها به کنار. بعد گفتند که قراره جشن عقد بگیریم توی اردیبهشت که یک هفته قبلش یکی از اقوام زن داییم فوت شد و مراسم بهم خورد. دیگه نمی‌دونم چقدر هزینه‌ی کنسلی تالار و کارت‌های عقد و کنسلی آتلیه و غیره شده.
خلاصه دیگه کشید تا هفته اول شهریور. یعنی جشن عقد بعد از 6 ماه. مردم دیگه بعد این همه فاصله عروسی می‌گیرن!
این دفعه دیگه ما هم دعوت بودیم. همین قدر بگم که از این جشن به اندازه‌ی یک وانت میوه و 7 طبقه کیک برگشت و 4 تا ماشین هم باقیمونده شیرینی‌ها رو بردند خونه! در ضمن موسیقی هم ممنوع بود. توی مردونه مداحی کرده بودند و توی زنونه آخرهای کار یه خانمی اومد با دف خوند. بعد ما همین طور نشسته بودیم همو نگاه می‌کردیم و عروس و داماد و خانواده‌هاشون فقط داشتند عکس می‌گرفتند. یعنی یه حسی به آدم می‌گفت که این مراسم فقط برگزار شده که این عکس‌ها گرفته بشه. مهمون‌ها هم همه پشم! خخخ آهان راستی عکس‌هاشون. چهار تا قاب بزررررگ بود. 10 12 تا قاب سایز A4 و یه عالمه عکس سایز کوچیک. من نمی‌دونم این همه قاب رو کجا قراره بزنند؟! از روی عکس‌ها هم مشخص بود که عکس‌های با لباس عروس و آرایش مال همون روز نبوده و یه بار دیگه عروس آرایشگاه رفته و لباس پوشیده تا عکس بگیره. بعد زندایی‌ام وایساده بود روی سن و دائم در حال تذکر دادن و مراقبت بود که مبادا کسی از روی عکس‌ها عکس بگیره. به نظر من آدم یا حریم خصوصی‌اش براش مهمه که خوب پابلیکش نمی‌کنه یا اگه پابلیکش کرد دیگه هی تذکر نمی‌ده! بعد یه خانم تحفه هم بود که مال آتلیه بود و هی دائم بچه‌ها رو دعوا می‌کرد که جم نخورن مبادا فیلم خراب بشه. دو سه دفعه پسرک منو دعوای سخت کرد که خونم به جوش اومد و به سختی جلوی خودم رو گرفتم که نرم بهش فحش ندم.
خلاصه که اصلا خوش نگذشت و فقط خوردیم! خخخخخ کلی هم چیزهای عجیب و جدید دیدیم من‌جمله دلار و تراول‌هایی که روی سر عروس و دوماد و داداش‌ها و خواهراشون ریخته شد و به این نتیجه رسیدیم که تجملات ته نداره.

حالا توی این کمتر از دو هفته‌ای که فرصت داریم باید یه سری خریدهای لازم واسه عقد داداش رو انجام بدیم و لباس و غیره آماده کنیم. به علاوه اینکه مقدمات رفتن به شهر عروس خانم و هماهنگی‌ها صورت بگیره.

در کنار همه این ماجراها برادر شوهرم داره خونه‌اش رو می‌فروشه و مامان اینها قصد دارن خونه‌اش رو بخرن که اون هم یه درگیری ذهنی دیگه‌است. مامان خیلی موافقه و بابا طبق معمول نه می‌گه موافقه و نه می‌گه مخالفه. من دوست دارم که مامان اینها بیان مرکز استان اونوقت ما هم برمی‌گردیم خونه خودمون. از اون طرف همسرجان قسم خورده که دیگه برنمی‌گرده خونه خودمون می‌خواد بفروشدش و یکی دیگه بخره اون هم توی شرایط رکود مسکن که فروش نمی‌ره و می‌گه من از اینجا تکون نمی‌خورم و خلاصه شیر تو شیریه که بیا و ببین. تازه اولش هم قرار بود ما این خونه رو بخریم که نخریدیم. درگیری‌های ذهنی اون موقع هم هست.
حالا همگی لطفا دعا کنید که این عقد داداشم به خوبی و خوشی طی بشه و انشالله این دوتا خوشبخت بشن. چون همه چیزای دیگه فرعه و مهم زندگی این دو نوگل نوشکفته است. خخخخخ

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۵۲
آذر دخت

پیش‌نوشت: برای نوشتن این پست تقریبا دو هفته صبر کردم تا از روی ماجرا بگذره و حسابی عصبانیتم فروکش کنه!

بیشعوری این روزها کتاب پرفروشیه ظاهرا. چون پشت ویترین هر کتابفروشی و هر نمایشگاه کتابی موجوده و ویرایش‌های مختلف از انتشارات مختلف توی بازار موجوده. من حتی یه ورژنش رو با یک خودکار به عنوان قلم بیشعوری هم دیدم. برام خیلی جالبه که چرا این کتاب اینقدر پرطرفدار شده. با احتمال خیلی زیاد به خاطر اسم ساختارشکنانه‌اشه که تازه ترجمه خیلی محترمانه‌ای از عنوان انگلیسی کتاب یعنی assholism هست (البته فکر کنم بهترین ترجمه براش همین باشه). خلاصه اینکه خریدن و خواندن این کتاب ظاهرا خیلی مد شده این روزها. من پارسال از یک نمایشگاه کتاب خریدمش. پروسه خوندنش خیلی طولانی شد چون اونقدرها هم جالب نبود و در عین حال من اصلا علاقه‌ای به اینگونه کتابهای روانشناسی و جامعه‌شناسی و غیره ندارم. به نظرم همشون یه مشت خزعبلات کلی و عامه‌پسند رو به خورد جامعه می‌دهند. در همین راستا انواع و اقسام چالش‌های فلان و بیساری که این روزها مد شده و انواع و اقسام آیین‌ها و رسم و رسومی که از این کتابها سرچشمه می‌گیره هم از دید من مسخره است.
خوب به هر حال، من این کتاب رو به هر جون کندنی بود خوندم. زبان نسبتا طنزی داشت که خوب توی جریان ترجمه تا حدود زیادی از دست رفته بود چون خیلی شوخی‌های کلامی کرده بود. در هر صورت یک نکته که توجه من رو به خودش جلب کرد این بود که معلمین موفقیت به عنوان یکی از مصادیق یا سردمداران بیشعوری معرفی شده بودند. کلا متد این کتاب این بود که می‌گفت یک سری آدم‌ها هستند که فقط با سواستفاده کردن از دیگران زندگی می‌کنند. کسانی که هیچ برآیندی در زندگی دیگران ندارند اما همیشه و همیشه به دلایل نامشخص از دیگران طلبکار هستند و خلاصه خیلی از خودشون متشکرند و همیشه هم به روش‌های مختلف اعلام می‌کنند که چقدر دیگران ازشون ممنون هستند یا چقدر دیگران بهشون بدهکار هستند. اون موقع که این نظر رو خوندم برام عجیب بود. پیش خودم گفتم یه معلم موفقیت چقدر می‌تونه تأثیرگزار باشه که اینجا به عنوان بیشعور معرفیش کرده. بعد گفتم این آقای نویسنده هم که دست کمی از این معلم‌ها نداره و این حتما یک موضوع صنفیه و گذشت.
تا اینکه چند وقت پیش از طریق ارجاعات و رفرنس‌هایی که توی فضای وب به یکی از این معلم‌های موفقیت صورت می‌گیره رفتم سراغ سایتش و به خاطر قلم جذابی که داره جذب سایتش شدم و طبق معمول فیدش رو به فیدخوانم اضافه کردم و خوب عضو خبرنامه‌اش هم شدم.
نوشته‌هاش در خیلی از موارد از همون ادا و اصول‌های معلم‌های موفقیت و همان روانشناسی‌های عامه‌پسند دم دستی بود که این‌ها برام جذابیتی نداشتند و خوانده نشده ازشون رد می‌شدم اما پست‌های خاطراتش برام جذاب بود و در عین حال کارگاه‌هایی که برگزار می‌شد و اینکه واقعا چنین مباحثی برای قشر زیادی از افراد تحصیل‌کرده جالبه که حاظرند هزینه نسبتا بالایی براش بدند و بعد مثلا روش‌های بچه‌گانه‌ای مانند سوزوندن عکس اکس پارتنر رو یاد بگیرند برام جالب بود. و ضمن اینکه برام جالب بود که آدمی که خودش از نظر زندگی شخصی شاید خیلی الگوی تمام و کمالی محسوب نمی‌شه و از دید من بیرونی شاید اصلا موفق هم نباشه، این اعتماد به نفس رو داره که خودش رو مربی موفقیت بدونه برام جالب و تحسین برانگیز بود.
تا اینکه چند وقت اخیر این نویسنده تصمیم‌ گرفت که بخش‌های جذاب وبلاگش رو پولی کنه و ابتدا تبلیغاتی در این خصوص کرد و بعد فیدخوان من شروع شد از پر شدن از پست‌هایی که وقتی روشون کلیک می‌کردی می‌گفت شما الان اجازه دسترسی به این قسمت رو ندارید. پیش خودم چندباری سبک سنگین کردم که آیا ارزشش رو داره که برای خوندن این مطالب هزینه‌ای پرداخت کنم و بعد پیش خودم می‌گفتم که خوب چرا اینقدر پرداخت هزینه‌های فرهنگی برات سخته و از این درگیری‌های ذهنی. این ماجرا تقریبا دو هفته‌‌ای ادامه داشت و من مرتب پست‌هایی با تایتل‌های جذاب می‌دیدم که امکان دسترسی بهش رو نداشتم. اگر هم می‌خواستم برفرض عضو بشم امکانش وجود نداشت چون هنوز امکان سایت این امکان رو نداشت. خوب این مثل این می‌مونه که شما یک چیز بسیار جذاب رو هی بیاری به یه نفر نشون بدی بعد بگی دلت بسوزه تو از اینها نداری. حالا بشین تا بعد من اینها را بهت بفروشم.
نتیجه اینکه یک روز که خیلی اعصاب نداشتم رفتم یه کامنت برای خانم معلم موفقیت گذاشتم و گفتم که این کار شما اصلا حرفه‌ای نیست که برای امکانی که هنوز توی سایتتون وجود نداره اینقدر تبلیغ می‌کنید و فیدخوان منی که در روز شاید نیم ساعت هم وقت ندارم که فیدهام رو چک کنم رو با مطالبی پر می‌کنید که امکان استفاده ازش رو ندارم. و من متأسفم که مجبورم فید شما را از فیدخوانم حذف کنم و در عین حال نوشتم که من شما را معلم حرفه‌ای نمی‌دونم چون این کار غیرحرفه‌ای رو انجام دادید.
فرداش ایمیلی از خانم معلم موفقیت داشتم با لحن تمسخرآمیز و با این خبر ناگوار که من رو از لیست دریافت خبرنامه حذف کردند و متأسفند که حتی همون دو مطلب بسیار کاربردی و مهم در بین 14 مطلب غیر کاربردی به دست من رسیده! در ضمن کامنت من در سایت هم اصلا تأیید نشده بود و در واقع کاربر من کلا پاک شده بود!
حالا خوب می‌شد فهمید که در یکی از کارگاه‌های ایشون که در مورد نحوه برخورد با منتقدین بود چه برخوردی صورت می‌گیره. خوب نتیجه‌ای که از این بحث گرفتم این بود که حق با نویسنده کتاب بیشعوری بود. معلمین موفقیت آدم‌های بیشعوری هستند!

پی‌نوشت: صبر فایده‌ای نداشت. هنوز عصبانیم!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۴ ، ۱۲:۵۹
آذر دخت

خوب این هم از مهاجرت من به بلاگ دات آر. امیدوارم که اینجا امانت دار خوبی برای نوشته هام باشه.
این روزها اخبار عجیب و غریب کم نیستند. تمایل به نوشتن درباره شون هم در من خیلی زیاده. اما چه کنم که وقت بسیار کمه. سر کارم خیلی درگیرم. جالب اینجاست که وقتی آخر روز فکر می کنم نمی فهمم که چرا اینقدر درگیر بودم! مامانم می گه تازه واقعا و حقیقتا وارد فضای کار دولتی شدی! یعنی همش دارم کار می کنم اما آخر روز که نگاه می کنم می بینم که کاری نکردم! ای بابا!
عجیبترین ماجرای این روزها فاجعه مناست! هنوز هم که هنوزه با گذشت یک هفته من نمی تونم باور کنم که همچین اتفاقی توی قرت 21 افتاده! یعنی چطوری می شه که این همه آدم در اثر ازدحام و زیر دست و پا کشته بشند! برام قابل هضم و تصور نیست! آخه این همه دوربین مدار بسته، این همه نیروی امنیتی. به نظر می رسه همه منتظر موندند تا کار از کار بگذره و اونهایی که قراره کشته بشند کشته بشند تا بعد برند سر وقت جمع کردن جنازه ها. خیلی دردناکه! روز به روز که می گذره آدم بیشتر از قبل اتفاقات عجیب و غریب توی این دنیا می بینه. و از همه اینها گذشته واکنش های عجیب و غریب هموطنان به این فاجعه است. از دعوا و دست به یقه شدن سر مبانی اعتقادی بگیر تا درست کردن انواع شایعه های عجیب و غریب. انگار که خود این واقعه به اندازه کافی عظیم و دردناک نبوده که حالا باید براش ابعاد عجیب و غریبتری جور کرد!
بحث دیگه هم تعیین مقصر حادثه است. من کاری به این حرفهایی که زده می شه ندارم. اینکه آفریقایی ها نظم ناپذیرند یا اینکه ایرانی ها هل می دهند و بی نظم حرکت می کنند. این زوار که دفعه اول نبوده که اونجا می رفتند. حتما عیبی توی مدیریت امسال وجود داشته که این اتفاقات افتاده.
امیدوارم این اتفاقات دیگه تکرار نشه و خدا به بازمانده هاشون صبر بده.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۴ ، ۱۶:۲۱
آذر دخت