آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۸ مطلب با موضوع «فلسفه‌بافی» ثبت شده است

اینها رو ۲۸ اسفند نوشتم:
امروز 28 اسفنده و من در طول این ده سالی که دارم اینجا کار می کنم اولین باریه که دارم 28 اسفند میام سر کار! از اونجایی که تصمیم گرفته بودم که از 15 اسفند دیگه نیام از همون لحاظ تا امروز اومدم! البته یه کمی برنامه های مرخصی به هم پیچید و پسرک هم هفته پیش تا حالا مریض شده و من هفته پیش یه روز نیومدم و به جاش امروز اومدم که حساب کتاب مرخصی ها درست بشه.
پسرکم اسهال و استفراغ گرفته از سه شنبه هفته قبل. البته هی بگیر نگیر داره و یه روز خوبه یه روز بد. اما روزهایی که بده نه اشتها داره و عصرها هم دلش خیلی درد می گیره. می خوابه و ناله می کنه و گریه. خیلی مظلوم و جگرسوز. الهی بمیرم براش. خدا هیییییییچ بچه ای رو مریض نکنه. الهی آمین. انشالله که بچه ام زودتر خوب بشه. من هم که وقتی پسرک مریضه اصلا دلم می خواد دنیا وایسه و هیچ کاری نمی تونم بکنم. همین طور می شینم عزا می گیرم برای خودم.
یه خونه زندگی دارم که مسلمان نشنود کافر نبیند. کثیف و به هم ریخته. چون فکر می کردم که از 15 اسفند نمیام سرکار همه کار رو موکول کرده بودم به این آخر کار. بعد هم اومدم سر کار هم پسرک مریض شده و هم من واقعا این بار هییییچ کاری از دستم بر نمیاد. سر پسرک خیلی زرنگ تر و راحت تر بودم اما این بار با اینکه افزایش وزنم کمتر بوده و اصلا به اندازه اون دفعه ورم نکردم اما کاملا هیچ کاری از دستم برنمیاد. خیلی از روزها هم طرف شب انقباض های شدیدی دارم که واقعا می ترسوندم. اصلا نمی تونم هیچ کاری بکنم. سر پسرک توی ماه نه که دکترم گفتم پیاده روی برو راحت یک ساعت و نیم پیاده روی می رفتم ولی الان تا دو قدم میرم هم انقباض می گیرم و هم سرگیجه و فشارم میفته باید بشینم. خلاصه که کاملا یوزلس شدم و اصلا نمی تونم خونه ترکیده و افتضاحم رو نظافت کنم. الان هم که دیگه کارگر گیر نمیاد و راستش انقدر خونم کثثثثثثیفه که روم نمی شه حتی کارگر بیاد نظافتش کنه! حسابی عنان همه چی از دستم در رفته و می ترسم تو همین هیری ویری هم بزام! خدا خودش رحم کنه بهم.
خیلی دلهره دارم واسه همه چی. واسه پسرکم که چطوری واکنش نشون می ده. واسه پسرچه ای که می خواد بیاد. واسه اوضاع مملکت. واسه اوضاع خشکسالی. واسه همه چی.
سرکار هم که همه چیز به هم ریخته است. علیرغم اینکه بیشتر از یک ماهه که جایگزینم اومده و بهش همه چیز رو آموزش دادم اما هنوز به شدت داره گیج میزنه ضمن اینکه بعد از عید یکی دو تا برنامه خیلی عمده هست که من علیرغم اینکه باید خوشحال باشم که تو مرخصی هستم و درگیرش نیستم اما یه حس احمقانه دارم که دلم می خواست بودم! و اینکه برای همکارهام هم عذاب وجدان دارم که دست تنها می مونن. عین حماقته مگه نه اون هم بعد از اون همه نقی که سر کارم زدم اینجا! تازه خانم جانشین داره به انواع و اقسام مختلف آلارم میده که اینجا موندنی نیست و من تگرانم که مرخصی من هم تحت الشعاع قرار بگیره. ضمن اینکه رئیسمون هم به دلیل مصوبه مجلس واسه پاداش بازنشستگی به صورت ناگهانی درخواست بازنشستگی کرد و از اول عید هم رئیس جدید میاد و تازه ساختار محل کارمون هم داره عوض می شه وخلاصه که الان از نظر تثبیت آینده بدترین زمانه واسه مرخصی رفتن! بگذریم که من واقعا نمی دونم که می‌خوام بیام سرکار یا نه. اگه منطقی و عقلانی و از نظر منافع بخوای حساب کنی باید برگردم سر کار اما وقتی به شرایط بعد از مرخصی فکر می‌کنم اصلا دلم نمی‌خواد برگردم.

اینها رو امروز می‌نویسم که ۲۲ فروردینه:
۲۸ اسفند وقت نشد نوشته‌هام رو پست کنم. عید اومد و طی شد. پسرچه هنوز توی دلمه. ۱۰ روز دیگه قراره بیاد. مثل اون دفعه سر پسرک دلم نمی‌خواد دنیا بیاد. اما به دلایل متفاوت. سر پسرک از تغییراتی که قرار بود اتفاق بیفته می‌ترسیدم. توی برهه‌ی مشابه الان دلم می‌خواست همه چیز مثل قبل بمونه و تغییر نکنه. اما الان از روی پسرچه شرمنده‌ام که به این دنیا آوردمش. خدا شاهده که خیلی شرمنده‌ام. پیش خودم فکر می‌کنم این بچه شاید مقدرش بوده که به این دنیا بیاد چون اگر دو ماه از زمانی که ما برای به دنیا آوردنش اقدام کردیم گذشته بود و من تجربه اون موقع رو داشتم از دنیا و زندگی دیگه به هییییییچ عنوان برای بچه دوم اقدام نمی‌کردم. راستش الان به این نتیجه رسیدم که دلیل تصمیمم برای بچه‌دار شدن (هم اولی و به خصوص دومی) فقط از روی غریزه بوده نه عقل. همون قضاوتی که آدم در مورد آدم‌های بیسوادی که هی تق و تق بچه میارن می‌کنه در مورد ما هم صادقه به خدا. وقتی هییییییچ چشم‌انداز امیدوار کننده‌ای پیش چشم آدم نیست که حتی از آینده خودت هم مطمین نیستی چرا یه انسان بی‌پناه دیگه رو به این دنیا میاری که همه چشم امیدش به تو هست. توی خاک بر سری که اگر عرضه داشتی یه فکری به حال خودت می‌کردی.
خیلی این تغییر حال و احوالی که طی این یک سال داشتم برام عجیبه. انگار اندازه ده سال پیر شدم. نمی‌گم بزرگ. پیر شدم واقعا. الان اگر بهم می‌گفتن که می‌تونی به عقب برگردی و فقط یه چیز رو توی زندگیت تغییر بدی برمی‌گشتم  جلوی خودم رو می‌گرفتم که دوباره این حماقتی که به اسم ازدواچ کردم رو تکرار نکنم.
خیلی خسته و غمگینم. فکر کنم قبلا همینجا گفتم که سهم من از زندگی این نیست. یعنی انصاف خدا (اگر هست و انصاف داره) نباید این باشه که من توی نیمه زندگیم (در خوشبینانه‌ترین حالت) اینجایی وایساده باشم که الان وایسادم. دلم می‌خواد به خودم تلقین کنم که روزهای بهتری توی راهه. به اینکه می‌تونم زندگیم رو عوض کنم. به اینکه می‌شه من هم طعم عشق و خوشبختی رو بچشم. یه جایی زندگی کنم که کمتر استرس تحمل کنم و از فردای خودم و به خصوص بچه‌هام مطین باشم. به خدا اگر فکر کردن به بچه‌ها نبود یه لحظه هم تعلل نمی‌کردم و خودم رو از بین می‌بردم. اما  فکر اینکه اونها بعد از من چه می‌کنن چیزیه که جلوم رو می‌گیره. احساس موجود در تله افتاده‌ای رو دارم که دست و پاش حسابی بسته است. نه راه پس داره و نه راه پیش. از هر طرف که نگاه می‌کنه جز وحشت و ناامیدی چیزی نمی‌بینه.
خسته و غمگینم. خیلی

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۲۸
آذر دخت

واقعا نمی‌دونم چرا این همه وقت ننوشتم. این همه اتفاقات مهم و من هیچی ننوشتم.
اصلا به یه نتیجه‌ای رسیدم که ظرف 3 سال اخیر این آذرماه عوض اینکه ماه شادی و شور شعف باشه (به مناسبت سالگرد ازدواج و تولد و بچه‌دار شدنم!) ماه سخت و طاقت‌فرسایی شده! از سال 92 تا حالا.
امسال هم که اصلا نفهمیدم آذر کی اومد و کی رفت!
توی هفته دومش که تعطیلات رحلت پیامبر و امام رضا بود، به تمیزکاری اساسی خونه و بعدش دعوت کردن از داداش و زن داداشم گذشت. در واقع یه پاگشای کوچولو و جمع‌ و جور. همون شب هم تولدم رو با دو سه روز تأخیر گرفتیم چون تولدم بین دو تا رحلت و شهادت بود.
هفته بعدش مامانم خانواده زن داداشم رو پاگشا کرد. من تهیه دسرها رو به عهده گرفتم. سه مدل ژله درست کردم و کرم کارامل شکلاتی. پدر اعصابم در اومد از دست پسرک. واقعا سخته از این کارها کردن با بچه. نشدنی نیست اما سخته. فرداش هم خواهر زن داداشم ما رو دعوت کرد. من خانواده اون رو دعوت نکرده بودم. دلم نمی‌خواست برم اما یه جورایی تو معذوریت افتادیم و رفتیم. کلا این روزها همه چیزمون توی معذوریته.
هفته بعدش که عید ولادت پیامبر بود رفتیم شهر زن داداشم که شب چله‌ای ببریم. باز هم من نمی‌خواستم برم اصلا حال و حوصله‌اش رو نداشتم اما توی معذوریت اینکه باید مامان بزرگم رو می‌بردیم و بعدش زن داداشم می‌خواست بیاد و جا کم بود و اینها رفتیم و باز هم اعصابمون حسااااابی توسط پسرک و بابام مورد عنایت قرار گرفت. قسم خوردم به جون خود پسرک که دیگه با بابام جایی نرم. هیچ جا. سر حرفم هم هستم. وقتی هم برگشتیم با یه روز تأخیر تولد پسرک رو گرفتیم. یه کیک باب اسفنجی سفارش دادیم براش از بسکه دوستش داره. لباسش هم عکس باب اسفنجی داشت یه پوستر باب اسفنجی هم زدیم پشت سرش. الکی مثلا تم باب اسفنجیه!
خودمون بودیم. شلوغ نبود تولدش اما فکر کنم کیف کرد! اما از اون روز هم داره با کادوهاش دهنمون رو صاف می‌کنه. یه سه‌چرخه مامان همسرجان براش خریده هی می‌گه هولم بدین. من می‌خواستم براش دوچرخه کوچیک بخرم. بچه‌ام یه دونه دیده دم یه مغازه که هی مسیرمون بهش می‌افته. رنگش نارنجیه. هی می‌گه دوچرخه نارنجی. می‌خواستم اونو بخرم همسرجان طبق معمول دهن لقی کرد رفت به مامانش گفت. اونها هم پیش دستی کردن از این سه‌چرخه‌ها که دسته داره خریدند. سنگینه و بزرگ، بچه خودش نمی‌‌تونه راهش ببره. بعد هنوزم می‌گه دوچرخه نارنجی می‌خوام! خودم هم یه قطار براش خریدم از صداش روانی شدیم. همین جور روشنش می‌کنه و می‌ره. واقعا چرا واسه این اسباب‌بازی‌ها که صدا دارن دکمه خاموش کردن صدا نمی‌ذارن؟ چینی‌های بی‌شعور! از اون طرف هم توی لپ‌تاپ سی‌دی باب اسفنجی می‌ذاره و بدون اینکه نگاه کنه می‌ره پی کارش. یعنی آلودگی صوتی در حد لالیگا! لپ‌تاپم رو هم یه بلایی سرش آورده دکمه‌های ردیف پایین کی‌بورد از کار افتادن. این هم از این.
جمعه گذشته هم برادر شوهرم از کربلا اومده بود و سالگرد شوهرخاله‌ی مرحومم هم بود. این هفته هم استراحت نکردم. حسابی هم همسرجان رو تکوندم بابت اینکه هیچی گردش و تفریح نداریم و همش نوکر این و اونیم که برامون برنامه بریزن. اون هم که درگیر درس و دانشگاه و تلگرامه. تازه تلگرام‌دار شده و داره نهایت بی‌جنبگی رو به نمایش می‌گذاره. به هر چی همکلاسی دختر و همکار خانم داره هی پیام می‌ده و اونا هم تحویلش نمی‌گیرن! خخخخ. البته نه به این شوری که من می‌گم‌ها. اما تا یه حدودی اینجوریه. من که دیگه ازش قطع امید کردم. کسی هم می‌خواد بیاد ورش داره ببردش مفت چنگش. همچین چیز دندون‌گیری عایدش نمی‌شه! به خودش هم گفتم. ههههه
سر کار هم که طبق معمول دهنم داره صاف می‌شه. همکارها در حال رقابت با هم برای مرخصی گرفتن هستند و من در حال مردن! خیلی خسته‌ام بیشتر از دو ماهه که مرخصی نگرفتم مگر برای کار و کوزتینگ. شرح پنج‌شنبه جمعه‌هام رو هم که گفتم. دارم می‌میرم دیگه! برا همین می‌گم این آذر خیلی خسته کننده است. واقعا حس می‌کنم که دارم روی یه نخ باریک راه می‌رم و تعادل زندگی‌ام به یه مو بنده. کوچکترین بی‌برنامگی همه چیز رو (من‌جمله اوضاع روحی‌ام رو) به هم می‌زنه. افسرده شدم این روزها و بی‌حوصله. واقعا به استراحت و تفریح احتیاج دارم. یه مسافرت مثلا. اما با این اوضاع فعلی چشمم آب نمی‌خوره.
این روزها خیلی به پوچی رسیدم. می‌گم اگه قراره روزهای زندگی‌مون اینجوری پودر بشه بره به هوا چه فایده‌ای داره؟ دارم جون می‌کنم و خودم رو می‌کشم واسه چی؟ پول در می‌یارم که چی بشه؟ بچه زندگی بهتری داشته باشه؟ پس الانش چی؟ الان که یه مادر نصفه هم نیستم براش چه برسه به کامل؟ که خودم زندگی بهتری داشته باشم؟ پس کی و چه موقع؟ الان که جوونم می‌تونم زندگی کنم. وقت بازنشستگی که موقع زندگی نیست. اون موقع مثلا برم دنیا رو بگردم (که می‌دونم اون موقع هم نمی‌رم!) به چه دردم می‌خوره. نمی‌گم کار مانع زندگی کردن منه. اما خوب دم دستی‌ترین چیزی که می‌تونم بهش فکر کنم همینه. زندگی‌ام از خیلی چیزها خالیه. شاید در صدر همه عشق. چند شب پیش‌ها حالم خیلی بد بود. شدیدا احساس استیصال و خستگی می‌کردم. توی رختخواب یه لحظه چشم‌هام رو گذاشتم روی هم و تصور کردم یه نفر هست که خیلی دوستش دارم و خیلی دوستم داره. یه نفر که معلوم نبود کی هست. اما حس عشق بود و دوست داشتن. اینقدر آروم شدم و اینقدر اون حس آرامش‌بخش بود که با آرامش به یه خواب عمیق فرو رفتم. یعنی من قراره اینجوری بمیرم؟ اینقدر حسرت به دل؟ یعنی هیچ وقت قرار نیست طعم عشق رو بچشم؟ خیلی تلخه این حقیقت. خیلی تلخ.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۵ ، ۱۳:۴۸
آذر دخت

چند روزیه (اگه بخوام دقیق بگم دو هفته!) که دارم سعی می کنم سالم تر غذا بخورم. تمام تلاشم توی این مدت این بوده که شکر و قند مصنوعی را تا جایی که می شه محدود کنم و در عین حال یه کمی حجم غذام رو کم کنم. خوب توی این مدت کم که هنوز تإثیر قابل توجهی از لحاظ کاهش وزن ندیدم اما به قطع و یقین می تونم بگم که میزان قند و شکر و کیک و شیرینی و کلا خوشمزه جاتی که مصرف می کنیم ارتباط کاملا مستقیم با میزان سورتونین خونمون داره! آقا توی این مدت چنان اخلاقی من به هم زدم که بیا  و ببین! خدا نصیب گرگ بیابون نکنه همنیشینی با من رو!
کم کم در مورد خودم دارم به این نتیجه می رسم که یه جور اختلال روانی دو قطبی دارم که قطب افسردگی و بی حوصلگی توش خیلی قوی تره. زود می رنجم (کلا همیشه اینجوریم) همش می خوام غر بزنم. حوصله پسرک رو ندارم و عصبانیم. از چی؟ خدا میدونه! البته بعد از ماه رمضون یه مقدار اوضاع هورمونی هم به هم ریخته که اون رو هم می تونیم جزو متهمین این حال و هوای شخمی محاکمه اش بکنیم. هوا هم که قربونش برم گذاشته روی اون درجه.
دیروز به همراه همکاران محل کار قدیمی رفتیم دیدن اون دوستی که بعد از مدت ها (سیزده سال) بچه دار شده بود. بعد از بارها که به همه (من جمله خود دوستم) تأکید کردم که هر وقت خواستید خونه اش برین من رو خبر کنید باز هم به صورت کاملا اتفاقی خبردار شدم که دارن می رن و خلاصه خودم رو تپوندم توی خیل بازدیدکنندگان. این ماجرا می تونه کاملا سهوی باشه و اگه یه من ایده آل بودم کلا بی خیال ماجرا می شدم و اصلا بابتش ناراحت نبودم اما حقیقتش اینه که از دیروز تا حالا دارم خودخوری می کنم که چرا به من نگفتند. و جالبه که همش دارم خودم رو ملامت می کنم که ایراد از توئه و یه جای کار خودت ایراد داره که اینقدر دوستت ندارند!
من به خوبی می دونم که رفتارهای همکارهای سر کار قبلی آزارم می داد و اصلا یکی از دلایلی که من از اونجا اومدم بیرون و رنج تغییر شغل را به این نحو تحمل کردم (خداییش یک سال اخیر خیلی فشار بهم وارد شد) رفتار اونها بود. اما یه چیز ملامت گری همیشه اون ته ذهنم بهم می گه که تو خودت هم مقصری. خوب من کلا آدم معاشرتی نیستم. نمی دونم اسمش چیه؟ درونگرایی؟ خجالتی بودن؟ افسردگی؟ هر چی هست من کلا حوصله معاشرت کردن ندارم. برای همینه که همیشه یه کتابی چیزی توی کیفم هست تا اگر موقعیت هایی مثل اتوبوس یا تاکسی یا هر نوع انتظاری پیش اومد مجبور به معاشرت کردن نشم او سرم رو بکنم توی کتابم. جالب اینجاست که تا چند سال پیش حس می کردم خیلی کول و باحالم اما الان می فهمم که این یه ایرادی داره. حداقل اینکه همه اکثریت قریب به اتفاق آدم ها اینجوری نیستند و از چنین موقعیت هایی برای معاشرت کردن استفاده می کنند.
من دوست صمیمی چندانی هم ندارم. نهایت توان نگه داشتن دوستام همین دو تا دوست دوران دانشگاه است که معاشرتمون با اونها هم به سالی نهایتا سه بار دور هم جمع شدن ختم شده.
حالا که خوب نگاه می کنم می بینم که پدر و مادرم هم همین طور هستند. توی تاریخ خانواده ما پر از دلخوری ها و قهر های طولانی پدر و مادرم با خانواده هاشون و رفت و آمدهایی که توی هر سال به یک بار عید ختم شده. دوستی های خانوادگی هم بوده که اونها هم معمولا عمر درازی  نداشتند و الان عمل با هیچ دوست خانوادگی رفت و آمد نداریم. ما واقعا خانواده تنهایی هستیم. برای همین هم هست که هر روز بیشتر خودمون رو توی کار غرق می کنیم.
دلم می خواد این وضعیت رو عوض کنم. اما نمی تونم. همش سعی می کنم سطح معاشرتم رو بالا ببرم اما بیشتر از یه هفته ده روز دوام نمی یارم و باز زرتی از یه چیزی دلخور می شم همه چیز را خراب می کنم و در نتیجه در چشم دیگران یه نموره خل و چل به نظر می یام!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۵ ، ۱۴:۴۷
آذر دخت

دیروز نمی‌دونم چم بود که هی می‌خواستم تریپ غمناک بردارم! دوره طوفان هورمونی این ماه هم رد شده بود و خیلی ربطی به اون نداشت.
بعد داشتم آرشیو یه وبلاگی رو می‌خوندم که داشت با یه افسردگی شدید دست و پنجه نرم می‌کرد و خوب من به انرژی لابه‌لای سطرهای وبلاگ‌ها معتقدم. یعنی یه عالمه انرژی منفی از وبلاگه بهم منتقل شد.
بعدش هم دارم یه کتابی می‌خونم از فریبا کلهر به اسم «شوهر عزیز من». کتابه اولش اصلا جذاب به نظر نمی‌اومد. یعنی از این مدل‌های جریان سیال ذهن و پیچیده نویسی و رفت و برگشت زمانی هست که یه کمی سخته ارتباط برقرار کردن باهاش. اما از وسطهاش خیلی جذاب شد. یعنی کلا حس می‌کنم قلم اول و وسطش یک کمی با هم فرق می‌‌کنه و اون قسمت‌های وسطش که شروع می‌کنه به قصه‌گویی خیلی جذابتره.
ماجراهای این کتاب‌ هم یه کمی من رو یاد خودم می‌اندازه. یعنی یاد اوایل ازدواج خودم و حسی که نسبت به اون موقع‌ها دارم. حس اینکه یه زمان‌هایی هست که اگه از دست برن دیگه نمی‌شه جبرانشون کرد و یه خاطره‌هایی که دیگه هیچ وقت از ذهن آدم پاک نمی‌شن.
خلاصه که خوندن کتابه هم مزید بر علت شد که بنده حسابی گریه لازم بشم.
دیروز به مناسبت روز زن گذشته یه جشن گذاشته بودند توی محل کار مخصوص خانم‌ها که بنده نرفتم چون حسش رو نداشتم. بعدش هم وقتی از سرویس پیاده شدم رفتم یه پیاده‌روی طولانی که خوب مطابق معمول که آدم حالش خوش نیست هی هم بلاهای عجیب و غریب سرش می‌یاد دو سه تا آدم بیخودی سر راهم پیدا شدند و یکی از این بچه‌های کار بهم کنه شد که بدتر حالم رو گرفت.
اومدم خونه و غذا رو آماده کردم و نشستم چند تا فصل از کتابه رو خوندم و بعد نشستم یه شکم سیر گریه کردم. به حدی که چشمام باد کرد اندازه گلابی!
بعدش حالم بهتر بود که همسرجان اومد با یه عالمه خیار و گوجه و اینکه رئیسمون فردا نوبتش بود که صبحانه بیاره. بعد گفتم من ماشین ندارم من هم گفتم که من میارم. اونوقت همیشه اینها آش و هلیم از این چیزها می‌گیرن واسه صبحانه این دفعه همسرجان خواستند تنوع بدند. خلاصه که شستن و خشک کردن و خیار و گوجه‌ها دست من رو بوسید و من هم راستش خیییللللی زورم گرفت که بابت نوبت یه نفر دیگه من باید وایستم بشورم و خشک کنم. حالا خواستی پاچه‌خواری بکنی دیگه تنوع دادنت چی بود! من همین شام درست کردن و بعد صبحانه و نهار سه نفر رو آماده کردن هر روزه کلی انرژی ازم می‌بره دیگه می‌خوام همکارهای همسر کوفت بخورن که من براشون خیار و گوجه بشورم!!!
خلاصه که دلگرفتگی عصر و یادآوری خاطرات بسیار شاد!! اوایل ازدواج دست به دست هم داد که حسابی خوش اخلاق بشم یه کمی همسرجان رو شستشو بدم! بعدش هم خوب شدم!

پی‌نوشت: فریبا کلهر نویسنده خوبیه. من در دوران نوجوانی کتاب‌های کودک و نوجوانش رو خونده بودم و اونها رو دوست داشتم (هوشمندان سیاره اوراک و مرد سبز شش هزار ساله و سالومه و خرگوشش و ....) اما این اولین کتاب ژانر بزرگسالش بود که خوندم. البته من هنوز به آخر کتاب نرسیدم اما همین که توی این برهوت داستان ایرانی خوب و استخون‌دار بتونی 20 صفحه داستان پرجاذبه بخونی خودش خیلیه.

پی‌نوشت 2: قدر ماه‌های اول ازدواج رو بدونید. خاطرات و حرف‌های اون موقع هییییچ وقت از ذهن آدم پاک نمی‌شه. هیییییچ وقت. چه خوبها و چه بدها. فرصت‌های اون موقع هم هیچ وقت تکرار نمی‌شه.

پی‌نوشت 3: خوش به حال اونهایی که عشق رو تجربه کردند. خوش به حال اونهایی که عاشق شدند و عاشقی کردند و با عشقشون ازدواج کردند و عاشق موندند سالیان سال در کنارش زندگی کردند. خیلی غمگینم که چنین تجربه‌ای تو زندگی‌ام نداشتم. خیلی. اما اصلا چند نفر چنین شانسی داشتند؟

پی‌نوشت 4: بعد از اون حال بد عصر، چلوندن پسرک توی بغلم خیلی حالم رو خوب کرد (هر چند که سی ثانیه هم نشد مدتی که بهم اجازه این کار رو داد).  خدا همه بچه‌ها رو برای پدر و مادرهاشون حفظ کنه و دامن همه منتظران رو هم سبز کنه و پسرک من رو هم در پناه خودش حفظ کنه. اگه نداشتمش زندگی برام خیلی سخت بود.

پی‌نوشت 5: دلم برای بچه‌های کار خیلی می‌سوزه و در عین حال دلم هم نمی‌خواد هیچی پول بهشون بدم. دیروزیه وقتی دید ازش چیزی نمی‌خرم چون دم یه قنادی بودیم گفت برام شیرینی بخر اما اعصاب توی قنادی رفتن و خریدن رو هم نداشتم. در ضمن یه کمی هم پررو بود به نظرم. من فقط نگران میزان خشمی هستم که این بچه‌ها توی دلشون ذخیره می‌کنند از رفتار امثال ماها. کاش کمتر از این برخوردها داشتیم باهاشون. من همیشه سعی می‌کنم که خیلی مهربون باشم باهاشون و اگه خوراکی چیزی داشته باشم همراهم بهشون می‌دم اما خوب همیشه که آدم سرحال نیست. خیلی وقت‌ها آدم حوصله بچه خودش رو هم نداره. خیلی‌هاشون هم بی‌ادبند و اگه چیزی ازشون نخری فحش می‌دن! تازگی‌ها توی شهر ما خیلی زیاد شدند. من دلم برای اون بچه‌هایی که با داروی خواب‌آور می‌خوابونشون و اونها هم یه جوری با صورت‌های رنگ‌پریده می‌خوابن انگار که مردند خیلی کبابه. همش ذهنم می‌ره پیش اینکه این بچه‌ها چه سرنوشتی دارند. زمانی که باید مشغول بازی و شیطنت و یادگیری باشند رو توی خواب مصنوعی طی می‌کنند. خیلی‌هاشون هم بچه‌های دزدیده شده هستند. چقدر سرنوشت‌ آدم‌ها با هم فرق می‌کنه.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۵ ، ۱۱:۰۳
آذر دخت

هفته گذشته رو بسیار پرگاز شروع کردم. جمعه که یه ورزش بسیار سنگین کرده بودم به نحوی که تا سه‌شنبه از شدت بدن‌درد عملا فلج بودم. هر روز هم پیاده‌روی سنگین و خلاصه دوشنبه باتری خالی کردم. راستش خودم رو وزن نکردم چون در مورد من وزن کردن به صورت منفی اثر می‌کنه و به محض اینکه ببینم یک کیلو وزنم پایین اومده یهو ول می‌کنم همه چیز رو. تنگی لباس‌ها هم سر جاش هست و هنوز اثر مثبتی ندیدم. بماند که غذا رو هم خیلی رعایت نکردم. یعنی می‌شه امسال موفق بشم؟!

×××××××××××××

پسرک آخر هفته رو بهمون تلخ کرد. مریض شده بود دوباره. اسهال و تب خفیف و آبریزش. اشتهاش هم که به فنا رفته دوباره. هله هوله خور قهاری شده. وزنش کم شده متأسفانه. ناراحتم از این بابت.

یه مشکل دیگه هم پیدا کردیم که یه جورهایی تقصیر خودمه. دیشب داشتم با خودم فکر می‌کردم ما والدین برای اینکه خودمون کیف ببریم از یه لحظاتییه چیزهایی یاد بچه‌ها می‌دیم که بعد گردن خودمون رو می‌گیره. حالا نتیجه یکی دو بار با پسرک به اسباب‌بازی فروشی رفتن و کیف کردن از ذوقش موقع خرید اسباب‌بازی حسابی گردنمون رو گرفته. پسرک شهوت ماشین پیدا کرده. جرئت نداریم از سه کیلومتری یه اسباب‌بازی یا لوازم‌التحریر فروشی رد بشیم! جالب اینجاست که موقعیت سوق‌الجیشی همه اسباب‌بازی و لوازم‌التحریر فروشی‌های اطراف خونه رو هم دقیقا به خاطر سپرده و خلاصه بیرون رفتن باهاش به عذاب الیم تبدیل شده.

××××××××××××××
انگار نه انگار که تازه از تعطیلات نوروزی دراومدیم. خسته‌ام حسابی. دلم مسافرت می‌خواد. البته مسافرتی جهت کاهش خستگی استرس. نه از اونهایی که همسرجان دلش می‌خواد که با بابا و مامانش بریم.

××××××××××××××

اول اردیبهشت یه عروسی داریم و آخر اردیبهشت یه عقد. هر دو از طرف خانواده مادری. اصلا حوصله تدارک دیدن ندارم. نه اندامم در شرایط مساعده و نه وضعیت موهام! لباس هم که ندارم. ای بابا!

××××××××××××

اول سال همکار گیر داد که دکوراسیون اتاق رو عوض کنیم. در اصل می‌خواست مانیتورش رو از معرض دید من خارج کنه. جابه‌جا کردیم و حالا من یه ویوی بسیار زیبا نصیبم شده. بسیار شادم از این ویوی جدید.

××××××××××××××

به این نتیجه رسیدم که تحت هیچ شرایطی بلد نیستم از حال لذت ببرم. همیشه منتظرم اوضاع یه جوری بگرده و بهتر از اینی بشه که الان هست. چرا؟! اون هم الان که عمرم داره مثل برق و باد می‌گذره. دوست دارم شادتر زندگی کنم. دوست دارم بیشتر وقت داشته باشم. یعنی یاد می‌گیرم؟

×××××××××

امروز دوباره از اساس به اینکه آیا می‌خوام بچه دیگه‌ای داشته باشم یا نه شک کردم. مدتی بود که برام واضح و مبرهن بود که می‌خوام دوتا بچه داشته باشم. اما امروز از ناکجاآباد دوباه شک در این مورد اومد سراغم.

×××××××××

یه وبلاگی می‌خونم که خیلی دیر به دیر به روز می‌شه. نویسنده مقیم خارج از کشوره و به نظر آدم معقولی می‌یاد. مدت‌ها هم هست که کامنت‌دونی رو بسته. بعد امروز یه متن پر از عتاب و تندی خطاب به کسانی نوشته بود که سعی می‌کنند براش کامنت بگذارند و نوشته بود که نظراتتون چه مثبت و چه منفی برای من هیچ اهمیتی نداره و شماها یه مشت کوته‌فکرین که من اصلا برام مهم نیست بدونم شما در مورد من چی فکر می‌کنید و من فقط برای دل خودم اینجا می‌نویسم. آخرش هم نوشته بود بای!

این همه تناقض از کجا می‌یاد؟ آخه اگر واقعا نوشته‌های آدم بی‌مخاطبه، آیا جایی بهتر از فضای پابلیک وب برای نوشتن وجود نداره؟!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۵ ، ۱۴:۰۰
آذر دخت

هفته پیش یه بحران روحی حسابی رو پشت سر گذاشتم. از اون حالتهایی که انگار همه بدبختی های دنیا روی سرت خراب شده. پسرک از بسکه بهم گیر داد اعصابم رو خورد کرده بود. سر کار هم که به قدری سرم شلوغه که روزها له و لورده میام خونه. انگار به خاطر این دو هفته تعطیلی دنیا می خواد زیر و رو بشه! هر کسی می رسه یه کاری برای ما جور می کنه! همسرجان هم که... هیچی ولش کن. اصلا یادم رفته چی شد که اینقدر حالم بد شد. بخوام دوباره فکر کنم اعصابم به هم می ریزه. کلا اگه این همسرجان پنج شنبه ها هم بره سر کار برای من بهتره. تحمل این پدر و پسر با هم دیگه خیلی سخته! چون دوتاشون عین هم هستند و با هم نمی سازند. در آن واحد یکیشون رو می شه تحمل کرد اما دو تاشون با هم خیلی سخت می شند!
بحران که طی شد شروع کردم به ملامت کردن خودم. حقیقت اینه که من خیلی ناشکرم. هر بار که ناشکری می کنم کافیه یادم به دو سال پیش این موقع ها بیاد. حتی کوچکترین یادآوری اون روزها هم تنم رو می لرزونه. چه روزهای سختی بود. چه روزهای سختی. خدا نصیب هیچ کسی نکنه.
این روزها دوباره خیلی ذهنم درگیر این موضوع شده که آیا بچه دار شدن کار درستی هست یا نه. منظورم واسه کسی مثل من با روحیات منه. من می دونم که خیلی ها زندگی و آینده خودشون رو بدون وجود بچه ها نمی تونند تصور کنند. اما برای آدمی با روحیات من شاید راه های دیگری وجود داشته باشه. من خیلی زیاد به قبول کردن سرپرستی بچه های بی سرپرست فکر می کنم. اگر همسرم و خانواده اش در این زمینه باهام همراهی می کردند، حتما در مورد بچه ی بعدی یک بچه رو به سرپرستی می گرفتم. اما متأسفانه این هم جزو مواردیه که مطمئنم نمی تونم حتی بهش فکر کنم.
الان که قانون به نحوی تغییر کرده که به دخترهای مجرد هم اجازه می دهند سرپرستی یه بچه رو قبول کنند اگر مجرد بودم هم حتما یه بچه رو به سرپرستی قبول می کردم.
کاش حوصله و وقتش رو داشتم تا ماجراهای بسیار جالبی که سر کار می افته رو یه جوری تغییر می دادم که شناخته نشم و بعد می نوشتم! آخه همکاری دارم که مثل خودم خوره اینترنته و امکان کشف کردن اینجا براش وجود داره. در نتیجه دوست ندارم که جوری بنویسم که واضح باشه. کار فعلی خیلی استرس داره اما خیلی هم سرگرم کننده است و هر روز یه ماجرای جدید پیش میاد! یه جورهایی خوش می گذره. اگر رئیسمون یه کمی منطقی تر بود خیلی بیشتر خوش می گذشت. امییدم به آینده است و تغییر و تحولات.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۰۴
آذر دخت

نمی دونم چه حکمتیه که من همیشه باید تعطیلات به یه نحوی به دهنم زهر بشه! این تعطیلات اخیر هم دچار همین مسئله شد. روز سه شنبه فهمیدم که یه اشتباه هولناک انجام دادم سر کارم. یه بخشی از کار من این طوریه که یک سری مدارک رو برای من می فرستند. بعد من باید صحت و سقم این مدارک رو بررسی کنم و اگه جایی تغییری داشت انجام بدم. بعد امضاهای مورد نیاز رو جمع کنم. بعد بفرستم برای یه نفر توی سازمان بالاترمون توی تهران. بعد اون هم چک کنه و اگه ایرادی داشت به من بگه تا برطرفش کنم. بعد اون بفرسته برای یه وزارتخونه کت و کلفت تا اونها کار اصلی که صدور یه مجوز هست رو انجام بدهند. بعد تأکید اکید هم هست که برای انجام این کارها حداقل یک ماه قبل از تاریخی که مجوز رو نیاز داریم باید انجام بشه وگرنه اونها معذورند از صدور مجوز!
حالا بنده چکار کردم؟ یکی از این مدارک رو که آماده کردم و امضاهاش رو گرفتم و از همه نظر اوکی بوده، یادم رفته برای اون نفر توی سازمان خودمون بفرستم! به همین شیکی. بعد اون بنده خدایی که پیگیر صدور این مجوز بود هم بهم زنگ زده بود سراغ می گرفت بنده با شیکی هر چه تمومتر بهش دلداری میدادم که نگران نباش انجام می شه روالش همینه. بعد دوشنبه هفتته قبل ساعت چهار نمی دونم از کجا به سرم زد که برم تاریخ نامه که ارسال کردم رو چک کنم ببینم کی بوده. و با نهایت تعجب و اعجاب دیدم که اصلا یادم رفته بفرستم!
اگر بدونید که چه روزهایی رو گذروندم از دوشنبه هفته پیش تا الان. می دونم که از نظر خیلی ها این واکنشم غیر طبیعیه اما دست خودم نیست واقعا. خیلی بهم ریختم. همش بدترین سناریوهای ممکن رو پیش خودم تصور می کردم و هی بیشتر و بیشتر اعصابم خورد می شد. دیگه از سه شنبه با کمک خانم همکارم که خدا بهش عمر بده دست به کار پیگیری شدیم. اول مدارک رو فرستادیم و بعد زنگ زدیم به اون آقایی که توی سازمان بالاتر مسئول انجام این کاره. اون هم که خدا عمرش بده از بسکه بداخلاق و گنده دماغه. همش انگار ارث باباش رو از آدم طلب داره. خیلی بد برخورد می کنه و همش منت می ذاره. خلاصه همکار بنده خدا بابت اشتباهی که من انجام داده بودم کلی منت این بابا رو کشید. خوب چون همکارم سابقه اش خیلی بیشتره و خوب ماشالله خیلی هم خوش سر و زبونه حرفش خریدار بیشتری داشت. خلاصه که سه شنبه کلی منت اون آقا رو کشیدیم که همین امروز اطلاعات رو بررسی کن و ارسال کن. اون هم تا تونست منت گذاشت و متلک بارمون کرد!
اون روز که خبری ازش نشد. چهارشنبه هم هر چی باهاش تماس گرفتیم خبری نبود تا ظهر. ساعت سه که بالاخره تلفنش رو جواب داد فرمود که دارم انجا میدم! ای بابا! خلاصه شماره نامه رو ازش گرفتیم و دادیم به نماینده مون توی دفتر تهران که برای یکشنبه پیگیری کنه. اون هم خیلی ناامیدم کرد و گفت که بعیده که اون وزارت خونه به موقع کار رو انجام بده (ما برای بیست و نهم می خواستیم مجوز رو).
تمام پنجشنبه و جمعه و شنبه من گند زده شد با فکر و ذکر این ماجرا! اینکه آبروی کل مجموعه به خاطر من می ره. اینکه این همه آدم روی کار من حساب کردند و حالا من گند زدم. و خلاصه کلی سرزنش.
صبح یکشنبه هم پیگیری ها فایده نداشت چون نماینده مون توی تهران گفت که توی اون وزارت خونه کسی آدم رو به خرج بر نمی داره و ما اگه الان بریم غیر از اینکه عصبانی بشند فایده ای نداره وصبر کنید تا سه شنبه اگه خبری ازشون نشد یه کاری می کنیم!
خیلی ناامید و عصبانی بودم خلاصه. اما صبح دوشنبه که داشتم می رفتم پیش خودم گفتم ناامیدی از رحمت خدا خیلی اشتباهه. من باید با نهایت امید بگم که میشه و خدا هم می تونه. از ته دلم از خدا خواستم که دلم رو شاد کنه. از یه راهی که خودش میدونه!
اومدم سر کار. خبری نبود از ایمیل. اما یه ربع بعدش ایمیل مجوز از اون سازمان اومده بود. باور کردنی نبود. اما خدای مهربون دوباره معجزه اش رو نشون داده بود. خدا رو شکر که به موقع انجام شد. الحمدلله.
بعدش انگار دوباره به زندگی برگشتم. و بعد به فاصله دو سه ساعت دچار یه سرماخوردگی وحشتناک شدم! نمی دونم چرا!
امروز خونه ام. و هنوز دارم به حکمت این ماجرا فکر می کنم. اینکه چرا باید من یادم بره آخرین مرحله کار یعنی ایمیل رو بزنم. اینکه چرا باید اون موقع یهو یادم بیاد. نمی دونم واقعا. اما خدا رو شکر. واقعا به خیر گذشت. و دست همکارم هم درد نکنه. خداوکیلی خیلی پیگیری کرد بنده خدا. اگه من بودم که خیلی زورم می گرفت که بخوام رو خرابکاری یکی دیگه اینهمه ماله کشی کنم! خدا عوضش رو بهش بده انشالله.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۴ ، ۱۷:۱۹
آذر دخت

یک همکاری داشتم سر کار قبلی که مدتها کنار هم می‌نشستیم و با توجه به اینکه بعد از اینکه من ازدواج کردم، هم‌سرویسی هم شده بودیم از همه به هم نزدیک‌تر بودیم تقریبا. خوب همه می‌دونند که من سر کار قبلی دوست نزدیکی نداشتم. یعنی اصلا جو و فضا یک طوری بود که نمی‌شد دوست نزدیک پیدا کرد. شاید هم عیب از منه. نمی‌دونم. ولی به هر حال دوست نزدیکی نداشتم. شاید می‌شد گفت اون نزدیک‌ترین دوستم بود. در بهترین حالت.
به هر حال این دوست تقریبا نزدیک، حدودا 13 سال بود که ازدواج کرده بود و بعد از 2 یا 3 بار سقط هنوز بچه‌دار نشده بود. در تمام این سال‌ها هم انواع و اقسام درمان‌ها را جسته و گریخته دنبال کرده بود. هم برای خودش و هم برای شوهرش. و دیگه آخرین راه بهشون IVF پیشنهاد شده بود. دوبار هم IVF ناموفق براش تجربه ناخوشایندی بود. دوست ندارم این رو بگم اما من واقعا دلم براش می‌سوخت. توی اون دوره‌ای که من باردار بودم. توی اون دوره‌هایی که پیش چشمش یکی یکی همکارها و دوست‌هاش باردار می‌شدند و می‌زاییدند و مرخصی زایمان می‌رفتند. واقعا شرایط سختی رو تحمل می‌کرد.
چند وقت پیش تازه برای کارش هم مشکلاتی پیش اومد و همون ماجراهایی که من بابتش محل کار قبلی رو ترک کردم گریبان اون رو هم گرفت و مجبور شد که نیمه وقت سر کار بیاد و احتمالش هم هست که دیگه از سال آینده باهاش قرارداد نبندند. مجموع همه اینها واقعا اذیت‌کننده بود براش.
در همین دوران چند وقت قبل دورادور شنیدم که دوباره برای IVF اقدام کرده و چهارشنبه هفته قبل شنیدم که بارداره. دیروز هم تلفنی باهاش صحبت کردم. هرچند که با توجه به خونریزی که داره باز هم بارداریش پرخطره اما یه چیزی ته قلبم مطمئنه که این بار تلاشش و زحماتش به بار می‌شینه و انشالله شیش ماه دیگه دختر کوچولوش رو بغل می‌کنه. خیلی براش خوشحالم. خیلی. از چهارشنبه تا حالا یه حس خیلی خوبی ته قلبم رو قلقلک می‌کنه. اگر اینجا رو می‌خونید از ته قلبتون و با تمام وجودتون براش دعا کنید که انشالله این دوران رو با سلامت طی کنه. زندگی اونها از این زندگی‌هاییه که می‌بینی هیچ نقصی توش نیست به جز نبودن بچه. دعاش کنید که انشالله خدا این یه رحمتش رو هم شامل حالش کنه.

پی‌نوشت: مادر شدن یک رنج شیرین مادام‌العمره که هر کدوم از زن‌ها اگر ازش محروم بشه باز هم با تمام وجودش دوست داره خودش را دچارش کنه! حکایت عجیبیه این مادری! شاید شیرین‌ترین نفرینی که می‌شه به یک زن کرد اینه که الهی مادر بشی! یه شمشیر دو لبه است. واقعا نفرینه و واقعا هم شیرینه!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۴ ، ۱۳:۲۰
آذر دخت