آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «همسرجان» ثبت شده است

دیشب همسرجان باید می‌رفت مأموریت. ساعت 12:30 شب بلیط داشت. پاشو که از در گذاشت بیرون، پسرک به مدت 20 دقیقه یک نفس گریه کرد که اواخرش هستیریک شده بود. هیچ رقمه هم کوتاه نمی‌اومد.
من داشتم از خستگی می‌مردم. در حالت عادی من ساعت 11 دیگه باتری‌ام تمومه. حالا دیروز از صبح با کلی وعده و وعید و ناز خودم رو کشیدن از تخت اومدم بیرون. بعدش هم یه روز کاری پر از اعصاب خوردی با رئیس و همکارهایی که هرررررر کاری که انجام می‌دی و تحویل می‌دی، توش دنبال عیوب می‌گردن و پنج دقیقه نگذشته یه لیست بلند و بالا شامل کش اومدن عکس و بزرگ بودن فونت و جابه‌جا بودن کاما تحویلت می‌دن. بدون اینکه بگن دستت درد نکنه شیش ماه پدر صاحابت دراومده!
وقتی اومدم خونه از بس خسته بودم گفتم دو تا کنسرو لوبیا باز می‌کنیم می‌خوریم دیگه غذا نپختم. بعد همسرجان زنگ زد که می‌خوام مرغ بخرم. من هم یه آشپزخونه ترکیده داشتم. پاشدم آشپزخونه رو سر و سامون دادم. ماشین ظرف‌شویی رو خالی کردم. یه سری ظرف چیدم تو ماشین و یه سری قابلمه و فیلان شستم. بعد همسرجان اومد با مرغ‌ها. دیدم مرغ تازه است گفتم بزار شب خوراک مرغ بپزم.
دیگه تا مرغ‌ها رو شستم پسرک اومد پایین و بعدش هم باباش گفت که ببریمش اصلاح. چند وقتی بود که موهاش افتضاح بود. تا من مرغ‌ها رو بزارم بپزه و چهارتا هویج روش خورد کنم کلی نق زد که ددر.
بردیمش اصلاح و تمام مسیر من کالسکه رو هل دادم. توی سلمونی هم با اینکه بار سومش بود و دفعات قبلی خیلی خوب و بدون اعتراض نشسته بود این بار تا نشست زد زیر گریه و یه گریه جانسوزی کرد که بیا و ببین. نگو مرتیکه دفعات قبل هم می‌ترسیده اما جیکش در نمی‌اومده. دیگه آرومش کردیم و با لب و لوچه آویزون نشست و راحت اصلاح کرد. شکل آدمیزاد شد دوباره!
بعد دوباره برگشتیم و خونه و از یه جایی به بعد اومد بغل و خوب خسته شدم خیلی. تا رسیدیم رفتم سیب‌زمینی و رب ریختم توی مرغ‌ها و بعد دیدم نون نداریم. دوباره همسرجان بدبخت رو فرستادم بره نون بخره. تا من مرغ‌ها رو بسته‌بندی کنم همسرجان با نون اومد و برای صبحونه فردامون هم خاگینه درست کردم. دیگه شام خوردیم و کلی پسرک حرص داد. بعدش جمع کردم و بساط غذای فردا رو درست کردم و دیگه کمرم راست نمی‌شد و چشم‌هام باز.
خلاصه با همچین وضعیتی همسرجان ساعت 11:30 رفت و پسرک یه بند گریه و داد و بیداد و کتک‌کاری کرد که بابای عزیزش رو می‌خواد. هرچی هم می‌خواستم باهاش حرف بزنم بدتر می‌کرد.
دیگه تا ساکتش کردم شد 12 بعد هم گفت تلویزیون روشن کنیم و بشینیم خندوانه ببینیم. یه کمی خندوانه دیدیم و هرکاریش کردم نیومد بخوابیم. گفتم خودم برم توی اتاق که اون هم بیاد. دراز کشیدن همان و ساعت 2 با صدای بلند تلویزیون بیدار شدن همان! خوابم برده بود و پسرک هم روی مبل تنهایی خوابیده بود!
گذاشتمش سرجاش و خوابیدم. صبح هم دوباره با اشک و خون خودم رو از تخت کشیدم بیرون.

پی‌نوشت: این مامان‌هایی که همیشه از شادی و خوشی بچه‌داری می‌نویسن یا خیلی خوش‌شانسند که بچه به اون سادگی گیرشون اومده و هیچ سختی ندارند یا اینکه دروغ می‌گن! ما که هر تغییر بسیار کوچک توی روال زندگی هم کلی مکافات داره برامون!

پی‌نوشت 2: هیچ دوست ندارم که همیشه اینقدر خسته‌ام. خیلی بیشتر از توانم دارم از خودم کار می‌کشم. شاید برای بعضی این کار اینقدر سخت نباشه که همزمان شاغل تمام‌وقت باشند و خانه‌دار و بچه‌دار. اما برای من خیلی سخته. خارج از توانمه اکثر اوقات. اینهایی که می‌گن شاغلند و خونه‌اشون برق می‌زنه و رنگ‌به‌رنگ غذا و دسر و فیلان درست می‌کنند و همش هم شاد و خوشحالند و خوش‌اخلاق، یا سوخت جت دارند و توان هرکول یا اینکه دروغ می‌گن!

پی‌نوشت 3: شدیدا و اورژانسی به یه انقلاب توی روابط عاطفی‌ام با همسرجان احتیاج دارم. یه جایی وایسادم که دوست ندارم بگم کجاست.

پی‌نوشت 4: دلم یه خونه می‌خواد که اینقدر دوستش داشته باشم و اینقدر خوب باشه که حس کنم می‌خوام تا آخر خونه‌ام باشه. یه خونه دائمی و همیشگی. من تا حالا توی همچین خونه‌ای زندگی نکردم. تا 9 سالگی توی مأموریت بودیم و خونه نداشتیم. از 9 تا 17 سالگی توی خونه‌ای بودیم که بسیار بدمسیر بود و همش دلمون می‌خواست عوضش کنیم. از 17 تا 22 سالگی توی خونه‌ای بودیم که پدرم اصرار داشت خراب کنه و بسازه. از 22 تا 24 سالگی توی خونه‌ای مستأجر بودیم تا اون خونه ساخته بشه. از 24 تا 27 سالگی توی خونه تازه ساخته شده بودیم. اما من دوستش نداشتم. دلم می‌خواست برم مرکز استان زندگی کنم و به فکر ازدواج بودم. ازدواج که کردم فکر می‌کردم که آشیونه‌ام رو پیدا کردم برای زندگی بلندمدت توش برنامه می‌ریختم اما وقتی پسرک اومد به خاطر ترس از تنهایی و نیاز به کمک خانواده تصمیم گرفتم بیام نزدیک مامان اینا. تازه اتفاقاتی که برای پسرک توی اون خونه افتاد باعث شد اصلا ازش دلزده بشم. حالا هم که همسرجان می‌گه اینقدر اینجا (پیش مامان اینا) بمونیم تا بتونیم یه خونه بزرگتر بخریم و از اون خونه بریم. دلم یه خونه می‌خواد که هم بزرگتر باشه. هم جاش بهتر باشه. هم ارتفاع داشته باشه. در عین حال امکان اقامت برای سال‌ها رو برام فراهم کنه. اما هنوز نمی‌تونم خونه آرزوهام رو تصور کنم.

پی‌نوشت 5: می‌خوام ماشین بخرم! :)


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۴۰
آذر دخت

وای که چقدر من این روزها سرم شلوغه! اصلا وقت سر خاروندن که ندارم. بعد تازه بدیش اینه که هر چقدر هم کار می‌کنی باز هم کار هست و از حجمش کم نمی‌شه. برای ذهن من که عادتش به کارهای پروژه‌ای مهندسی در قالب فعالیت‌های کوچک شکسته شده است و عادت داره که یه فعالیت رو انجام بده، به اتمام برسونه و بره سراغ کار بعدی، عادت کردن به این کارهای روتین دفتری خیلی سخته. کارهایی که هیچ وقت تمومی ندارند و تازه هی زاد و ولد هم می‌کنند!

×××××××××××××××××××××

چند روز پیش یکی از دوستهای صمیمیم من رو توی گروه بچه‌های زمان دانشگاه اد کرد. راستش من بچه‌های زمان دانشگاه‌مون رو خیلی دوست نداشتم. به نظرم خیلی سطحی و بی‌مزه بودند (هم دخترها منظورم هست و هم پسرها). البته یه چندتایی‌شون بودند که ازشون بدم نمی‌اومد اما خوب اونها توی این گروهه نیستند اصلا و عنان اختیار این گروه هم به دست همون سردمداران بی‌مزگی و ابتذال هست. چیزی که ذهنم رو مشغول کرده اینه که اینها هنوز از اون دوران عبور نکردند! هنوز هم به همون شیوه‌های خودشون ادامه می‌دهند. هنوز فکر و ذکرشون نخ دادن به همدیگه است و پز دادن و قپی اومدن و کلاس گذاشتن! با وجود اینکه اکثرشون الان متأهلند و بعضا بچه هم دارند! دوران دانشگاه برای من خیلی دوره. انگار سال‌ها پیش بوده! بعد رفتارها و کارهایی که اون موقع به نظر من مبتذل و سطحی بوده الان ببین چه جوریه به نظرم! اما اونها چرا عبور نکردند از اون دوران؟ یعنی توی تموم این 8 - 9 سالی که از فارغ‌التحصیلی ما گذشته اونها کسای دیگری رو توی زندگی‌شون پیدا نکردند که براش کلاس بزارن؟! یه جورهایی دلم براشون سوخت. راستش چند سال پیش من به این نتیجه رسیده بودم که من زیادی خشک رفتار کردم توی دوران دانشگاه و اگر من هم مثلا توی اکیپ‌های اونها بودم بیشتر جوونی کرده بودم و بهم خوش گذشته بود. یعنی پیش خودم فکر می‌کردم اگر به اون دوران برمی‌گشتم جور دیگه‌ای رفتار می‌کردم. اما الان که اونها رو می‌بینم، از همینی که الان خودم هستم خیلی راضی‌ترم. من برام قابل درک نیست که یه آدم 31-32 ساله هنوز راه خودش رو پیدا نکرده باشه و هنوز گیج بزنه. اگر خودم در جایگاه اونها بودم قطعا آدم خوشحالی نبودم. البته که روحیات آدم‌ها با هم فرق می‌کنه و این نظر منه و شاید اونها خیلی هم از شرایط فعلی‌شون راضی باشند. به نظر من این خیلی مهمه که آدم‌ها بتونند به موقع خودش از یک برهه خاص از زندگی‌شون عبور کنند و توش نمونند.

××××××××××××××××××××××

پسرک این روزها بدقلقی‌های عجیب و غریبی می‌کنه. فکر می‌کنم به سنش ربط داشته باشه و در عین حال به اینکه من فرصت و توانش رو ندارم که وقت کافی صرفش کنم. همسرجان هم متأسفانه تمام کارهای اشتباهی که توی صفحات روانشناسی کودکی که دنبال می‌کنم والدین ازشون منع شدند رو تکرار می‌کنه. کاملا واضح و مشخص لج به لج پسرک می‌ذاره و راه به راه تهدید به کتک زدن. پسرک هم دیگه یه جورهایی قبولش نداره و این بیشتر همسرجان رو اذیت می‌کنه. و نکته دردناک ماجرا اینه که اون ذره‌ای هم در رفتار خودش ایراد نمی‌بینه و وقتی واکنش‌های پسرک رو می‌بینه بلافاصله من رو متهم می‌کنه که پسرک رو لوس کردم.
حقیقت اینه که تفاوت فرهنگی و تفاوت توی دیدگاه‌ها وقتی بحث فقط بین زن و شوهره قابل چشم‌پوشی و نادیده گرفته اما وقتی بحث به تربیت بچه و نحوه رفتار با بچه می‌رسه می‌تونه خیلی طاقت‌فرسا و آسیب‌زننده باشه.
نوع تربیت خانواده همسر خیلی از دید من ایراد داره. برادر بزرگ همسرجان، از روش سلبی استفاده می‌کنه. توی خونه‌شون نه کامپیوتر دارند، نه بچه‌هاش (که یکیشون امسال کنکوریه) موبایل دارند و نه هیچ ابزار تفریحی. واقعا من موندم که این بچه چجوری در کنار هم سن و سالاش می‌گذرونه. امسال هم که کنکور داره دائما جلوی اقوام و فامیل داره از درس‌نخون بودنش حرف می‌زنه و اینکه می‌خواد ببردش توی اداره خودشون به عنوان آبدارچی استخدامش کنه. اینقدر هم باهاش یکی به دو کرده که بچه ول کرده و رفته خونه پدربزرگ مادریش و گفته نمی‌یام خونه.
برادر بعدیش که دکتر هم هست و ماشالله درآمد ماهیانه‌اش خدا تومنه، عید امسال جلوی همه می‌گه که من دلم نمی‌یاد فرش گرون قیمتی که دارم رو پهن کنم چون بچه‌هام آدم نیستند و فرش رو خراب می‌کنند! حالا پسر بزرگش سال دیگه دیپلم می‌گیره! آیا این رفتار کار درستی است؟! آخه آدم اگه یه وسیله‌ای می‌خره اول باید واسه آسایش بچه‌اش باشه. مگه آدم از دنیا چی می‌خواد جز آرامش و راحتی بچه‌اش؟!
برادر بعدی دو تا دختر داره که یکی از یکی خجالتی‌ترند و کوچیکه با اینکه 6 سالشه هنوز به محض ورود به یه محیط شلوغ (محیط خانوادگی که همه رو می‌شناسه فقط شلوغه) دامن مامانش رو می‌چسبه و از ته دل زار می‌زنه.
برادر بعدی انقدر مثل همسرجان لج به لج پسر بزرگش گذاشته که پسرش دیو شده! یعنی هر کاری که بخوای انجام بده رو باید برعکسش رو بهش بگی. شدیدا لج‌باز و یک دنده و با اینکه امسال کلاس چهارمه هنوز هم لج‌بازی شدید داره.
همه‌ی جاری‌های من هم از دست رفتار همسرهاشون با بچه‌ها کلافه‌اند.

×××××××××××××××××××××××××

این مدت پست‌های صفحه Humans of New York خیلی دلخراش و ناراحت‌کننده بود. پست‌ها از یک بیمارستان تخصصی سرطان کودکان توی امریکا بود. با اینکه والدین بچه‌های مبتلا به سرطان اونجا خیلی از دردهایی که والدین ایرانی باهاش دست به گریبان هستند مثل فقر و نبود دارو به دلیل تحریم و در دسترس نبودن آخرین ابزار و تکنیک‌ها را تجربه نمی‌کنند ولی باز دنیا دنیا غم و اضطراب بود که توی چشم‌هاشون موج می‌زد. خیلی ناراحت‌کننده بود و من دائم به خودم می‌گفتم که نباید اینها رو بخونم اما دست خودم نبود. دلم می‌خواد یه دعای محال بکنم. اینکه هیچ بچه‌ای مریض نشه. کاش می‌شد.

×××××××××××××××××××××××××××

خیلی دلم می‌خواد یه کار ملموس و خوب بکنم. یه کاری که بازخوردش برام آنی باشه. یه کاری که بهم انرژی مثبت بده. کار الانم از این نظر ارضام نمی‌کنه. چون مراجعینم یه مشت آدم شکم‌سیر هستند با ماهی بالای 5- 6 میلیون درآمد که همه‌ی نگرانیشون دیر شدن نامه‌شون به فلان سفارت و صادر نشدن ویزای فلان کشور خارجی یا دیرفرستادن پول برای بچه‌های مفت‌خور خارج‌نشین‌شونه! همش هم خدا رو شکر دو قورت و نیمشون باقیه! چقدر من مراجعینم رو دوست دارم! به‌به! کارمند نمونه‌ام اصلا!

×××××××××××××××××××××××××××

چقدر هوا گرمه ای خدا. توی اردیبهشت رسیدیم به 35 درجه! خدا تیر و مرداد رو به خیر کنه!

×××××××××××××××××××××××××××××

کانال VahidOnline توی تلگرام رو پیدا کردم. چه حس خوبی داشت مثل برگشتن به دوران خوش گودر بود. یادش به خیر!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۲۸
آذر دخت

دیروز نمی‌دونم چم بود که هی می‌خواستم تریپ غمناک بردارم! دوره طوفان هورمونی این ماه هم رد شده بود و خیلی ربطی به اون نداشت.
بعد داشتم آرشیو یه وبلاگی رو می‌خوندم که داشت با یه افسردگی شدید دست و پنجه نرم می‌کرد و خوب من به انرژی لابه‌لای سطرهای وبلاگ‌ها معتقدم. یعنی یه عالمه انرژی منفی از وبلاگه بهم منتقل شد.
بعدش هم دارم یه کتابی می‌خونم از فریبا کلهر به اسم «شوهر عزیز من». کتابه اولش اصلا جذاب به نظر نمی‌اومد. یعنی از این مدل‌های جریان سیال ذهن و پیچیده نویسی و رفت و برگشت زمانی هست که یه کمی سخته ارتباط برقرار کردن باهاش. اما از وسطهاش خیلی جذاب شد. یعنی کلا حس می‌کنم قلم اول و وسطش یک کمی با هم فرق می‌‌کنه و اون قسمت‌های وسطش که شروع می‌کنه به قصه‌گویی خیلی جذابتره.
ماجراهای این کتاب‌ هم یه کمی من رو یاد خودم می‌اندازه. یعنی یاد اوایل ازدواج خودم و حسی که نسبت به اون موقع‌ها دارم. حس اینکه یه زمان‌هایی هست که اگه از دست برن دیگه نمی‌شه جبرانشون کرد و یه خاطره‌هایی که دیگه هیچ وقت از ذهن آدم پاک نمی‌شن.
خلاصه که خوندن کتابه هم مزید بر علت شد که بنده حسابی گریه لازم بشم.
دیروز به مناسبت روز زن گذشته یه جشن گذاشته بودند توی محل کار مخصوص خانم‌ها که بنده نرفتم چون حسش رو نداشتم. بعدش هم وقتی از سرویس پیاده شدم رفتم یه پیاده‌روی طولانی که خوب مطابق معمول که آدم حالش خوش نیست هی هم بلاهای عجیب و غریب سرش می‌یاد دو سه تا آدم بیخودی سر راهم پیدا شدند و یکی از این بچه‌های کار بهم کنه شد که بدتر حالم رو گرفت.
اومدم خونه و غذا رو آماده کردم و نشستم چند تا فصل از کتابه رو خوندم و بعد نشستم یه شکم سیر گریه کردم. به حدی که چشمام باد کرد اندازه گلابی!
بعدش حالم بهتر بود که همسرجان اومد با یه عالمه خیار و گوجه و اینکه رئیسمون فردا نوبتش بود که صبحانه بیاره. بعد گفتم من ماشین ندارم من هم گفتم که من میارم. اونوقت همیشه اینها آش و هلیم از این چیزها می‌گیرن واسه صبحانه این دفعه همسرجان خواستند تنوع بدند. خلاصه که شستن و خشک کردن و خیار و گوجه‌ها دست من رو بوسید و من هم راستش خیییللللی زورم گرفت که بابت نوبت یه نفر دیگه من باید وایستم بشورم و خشک کنم. حالا خواستی پاچه‌خواری بکنی دیگه تنوع دادنت چی بود! من همین شام درست کردن و بعد صبحانه و نهار سه نفر رو آماده کردن هر روزه کلی انرژی ازم می‌بره دیگه می‌خوام همکارهای همسر کوفت بخورن که من براشون خیار و گوجه بشورم!!!
خلاصه که دلگرفتگی عصر و یادآوری خاطرات بسیار شاد!! اوایل ازدواج دست به دست هم داد که حسابی خوش اخلاق بشم یه کمی همسرجان رو شستشو بدم! بعدش هم خوب شدم!

پی‌نوشت: فریبا کلهر نویسنده خوبیه. من در دوران نوجوانی کتاب‌های کودک و نوجوانش رو خونده بودم و اونها رو دوست داشتم (هوشمندان سیاره اوراک و مرد سبز شش هزار ساله و سالومه و خرگوشش و ....) اما این اولین کتاب ژانر بزرگسالش بود که خوندم. البته من هنوز به آخر کتاب نرسیدم اما همین که توی این برهوت داستان ایرانی خوب و استخون‌دار بتونی 20 صفحه داستان پرجاذبه بخونی خودش خیلیه.

پی‌نوشت 2: قدر ماه‌های اول ازدواج رو بدونید. خاطرات و حرف‌های اون موقع هییییچ وقت از ذهن آدم پاک نمی‌شه. هیییییچ وقت. چه خوبها و چه بدها. فرصت‌های اون موقع هم هیچ وقت تکرار نمی‌شه.

پی‌نوشت 3: خوش به حال اونهایی که عشق رو تجربه کردند. خوش به حال اونهایی که عاشق شدند و عاشقی کردند و با عشقشون ازدواج کردند و عاشق موندند سالیان سال در کنارش زندگی کردند. خیلی غمگینم که چنین تجربه‌ای تو زندگی‌ام نداشتم. خیلی. اما اصلا چند نفر چنین شانسی داشتند؟

پی‌نوشت 4: بعد از اون حال بد عصر، چلوندن پسرک توی بغلم خیلی حالم رو خوب کرد (هر چند که سی ثانیه هم نشد مدتی که بهم اجازه این کار رو داد).  خدا همه بچه‌ها رو برای پدر و مادرهاشون حفظ کنه و دامن همه منتظران رو هم سبز کنه و پسرک من رو هم در پناه خودش حفظ کنه. اگه نداشتمش زندگی برام خیلی سخت بود.

پی‌نوشت 5: دلم برای بچه‌های کار خیلی می‌سوزه و در عین حال دلم هم نمی‌خواد هیچی پول بهشون بدم. دیروزیه وقتی دید ازش چیزی نمی‌خرم چون دم یه قنادی بودیم گفت برام شیرینی بخر اما اعصاب توی قنادی رفتن و خریدن رو هم نداشتم. در ضمن یه کمی هم پررو بود به نظرم. من فقط نگران میزان خشمی هستم که این بچه‌ها توی دلشون ذخیره می‌کنند از رفتار امثال ماها. کاش کمتر از این برخوردها داشتیم باهاشون. من همیشه سعی می‌کنم که خیلی مهربون باشم باهاشون و اگه خوراکی چیزی داشته باشم همراهم بهشون می‌دم اما خوب همیشه که آدم سرحال نیست. خیلی وقت‌ها آدم حوصله بچه خودش رو هم نداره. خیلی‌هاشون هم بی‌ادبند و اگه چیزی ازشون نخری فحش می‌دن! تازگی‌ها توی شهر ما خیلی زیاد شدند. من دلم برای اون بچه‌هایی که با داروی خواب‌آور می‌خوابونشون و اونها هم یه جوری با صورت‌های رنگ‌پریده می‌خوابن انگار که مردند خیلی کبابه. همش ذهنم می‌ره پیش اینکه این بچه‌ها چه سرنوشتی دارند. زمانی که باید مشغول بازی و شیطنت و یادگیری باشند رو توی خواب مصنوعی طی می‌کنند. خیلی‌هاشون هم بچه‌های دزدیده شده هستند. چقدر سرنوشت‌ آدم‌ها با هم فرق می‌کنه.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۵ ، ۱۱:۰۳
آذر دخت

هفته پیش یه بحران روحی حسابی رو پشت سر گذاشتم. از اون حالتهایی که انگار همه بدبختی های دنیا روی سرت خراب شده. پسرک از بسکه بهم گیر داد اعصابم رو خورد کرده بود. سر کار هم که به قدری سرم شلوغه که روزها له و لورده میام خونه. انگار به خاطر این دو هفته تعطیلی دنیا می خواد زیر و رو بشه! هر کسی می رسه یه کاری برای ما جور می کنه! همسرجان هم که... هیچی ولش کن. اصلا یادم رفته چی شد که اینقدر حالم بد شد. بخوام دوباره فکر کنم اعصابم به هم می ریزه. کلا اگه این همسرجان پنج شنبه ها هم بره سر کار برای من بهتره. تحمل این پدر و پسر با هم دیگه خیلی سخته! چون دوتاشون عین هم هستند و با هم نمی سازند. در آن واحد یکیشون رو می شه تحمل کرد اما دو تاشون با هم خیلی سخت می شند!
بحران که طی شد شروع کردم به ملامت کردن خودم. حقیقت اینه که من خیلی ناشکرم. هر بار که ناشکری می کنم کافیه یادم به دو سال پیش این موقع ها بیاد. حتی کوچکترین یادآوری اون روزها هم تنم رو می لرزونه. چه روزهای سختی بود. چه روزهای سختی. خدا نصیب هیچ کسی نکنه.
این روزها دوباره خیلی ذهنم درگیر این موضوع شده که آیا بچه دار شدن کار درستی هست یا نه. منظورم واسه کسی مثل من با روحیات منه. من می دونم که خیلی ها زندگی و آینده خودشون رو بدون وجود بچه ها نمی تونند تصور کنند. اما برای آدمی با روحیات من شاید راه های دیگری وجود داشته باشه. من خیلی زیاد به قبول کردن سرپرستی بچه های بی سرپرست فکر می کنم. اگر همسرم و خانواده اش در این زمینه باهام همراهی می کردند، حتما در مورد بچه ی بعدی یک بچه رو به سرپرستی می گرفتم. اما متأسفانه این هم جزو مواردیه که مطمئنم نمی تونم حتی بهش فکر کنم.
الان که قانون به نحوی تغییر کرده که به دخترهای مجرد هم اجازه می دهند سرپرستی یه بچه رو قبول کنند اگر مجرد بودم هم حتما یه بچه رو به سرپرستی قبول می کردم.
کاش حوصله و وقتش رو داشتم تا ماجراهای بسیار جالبی که سر کار می افته رو یه جوری تغییر می دادم که شناخته نشم و بعد می نوشتم! آخه همکاری دارم که مثل خودم خوره اینترنته و امکان کشف کردن اینجا براش وجود داره. در نتیجه دوست ندارم که جوری بنویسم که واضح باشه. کار فعلی خیلی استرس داره اما خیلی هم سرگرم کننده است و هر روز یه ماجرای جدید پیش میاد! یه جورهایی خوش می گذره. اگر رئیسمون یه کمی منطقی تر بود خیلی بیشتر خوش می گذشت. امییدم به آینده است و تغییر و تحولات.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۰۴
آذر دخت

قراره یه متن تخصصی رو ترجمه کنم اما هرچی می‌شینم سرش نمی‌تونم تمرکز کنم. این جور وقتها یه جور خارش مغزی می‌گیرم انگار که به هیچ نحوی آروم نمی‌شه. تنها راهش اینه که یا یه متنی بخونم که خیلی خوب باشه و ذهنم رو درگیر کنه که خارشم از بین بره یا اینکه باید بنویسم درباره اون چیزی که ذهنم رو به خارش انداخته.
از اونجایی که این روزها مطلب قابل خوندن خوبی توی وبلاگ ها پیدا نمی شه و وبلاگ ها خیلی دیر به دیر یا هرگز آپ می‌شن باید بنویسم دیگه!
از این جور نوشتن خوشم نمیاد. اینکه ندونی از چی میخوای بنویسی. وقتی بی حوصله ای. اینقدر بی حوصله که حس استفاده از نیم فاصله رو هم نداشته باشی! در ضمن می دونم که دوباره کار به غرغر کردن ختم می شه. دقت کردی چقدر وقته که این وبلاگ فقط با غرغر آپ میشه. حق دارید اگه از خوندنش حالتون بد بشه!
می دونم چرا ذهنم درگیر شده. آخر هفته مزخرفی داشتم. همش تقصیر بهم ریختگی های هورمونیه. از خود هورمونیم خوشم نمی یاد یه ذره بیش از حد واقع بین می‌شه. می شینه گذشته ها رو شخم می‌زنه. لیست بدبختی‌ها رو می‌کشه بیرون. و بعد به جبران بدبختی‌ها به تنها خوشبختی موجود اخم می‌کنه و باهاش بداخلاقی می‌کنه. دلم خیلی گرفته که پنج‌شنبه پشت کردم به پسرک و خوابیدم و اون دستم رو گرفت کشید و من داد زدم سرش که باید بخوابی و اون خوابید! از خودم متنفر می‌شم این جور وقت‌ها.
نمی‌ونم ماجرا چیه. مشکل از کجاست. بعضی وقت‌ها واقعا خودم هم نمی‌فهمم چه مرگمه و بعد انتظار دارم که همسرجان بدونه. این قدر عصبانیم که این جان دنبال همسر هم به سختی تایپ می‌شه!
فکر می‌کنم اینکه نمی‌دونه باید چکار بکنه از اینجا ناشی می‌شه که من رو به اندازه کافی دوست نداره. حس می‌کنم اصلا حاضر نیست وقت و احساس صرفم کنه. فکر می‌کنم با خودش می‌گه اگه زنم همسر خوبیه که داره درست و سر موقع کار می‌کنه که فبها. اگر نه اگه بی‌حوصله است و یه جای قضیه می‌لنگه زیاد انرژی صرفش نکنم پس!
من کلا آدم مغروریم. برای هیچ چیزی حاضر نیستم منت کسی رو بکشم. باید بمیرم تا از کسی بخوام که کاری برام انجام بده یا کمکی بهم بکنه. اما انتظار دارم در مورد همسرم اینجوری نباشه. بعضی وقت‌ها دلم می خواد ناز کنم براش. دلم می‌خواد که اون هم نازم رو بکشه. مثلا اگه رفتیم بیرون و حرفمون شده بعد اون بگه بستنی می‌خوای و من می‌گم نه. بعد اون بلافاصله سر خر رو کج نکنه طرف خونه. بگه نه باید بخوای. بره اصلا خودش بخره. باید خودش بدونه!
یا مثلا اگه یه تغییری توی ظاهر خودم می‌دم یا ظاهر خونه بفهمه. ای داد که اصلا انگار نه انگار. اوایل می‌گفتم خوب نمی فهمه! همون ایراد دید تونلی مردانه و اینها. ولی بعد دیدم که انگار می فهمه. چطور در مورد همکار زنش می فهمه که رفت دستشویی و برگشت رنگ روژ لبش فلان شد و سایه چشمش بیسار!
حالا منظورم فقط به خودم هم نیست ها. مثلا یه تغییر عمده توی خونه می‌دم. مثلا چند وقت پیش یه تخته یادداشت خریده بودم برای روی یخچال کلی هم چیز روش نوشته بودم. مثلا یه ماه بود اصلا نگفت این چیه. بعد داداشم اومد دو تا شکلک کشید روش همین طور بی مقدمه می پرسه اینا چیه! پس اگه تا حالا دیده بودی چرا صدات در نمی‌یومد!
یا پنج‌شنبه اعتصاب کردم واسه شام غذا نپختم. بعد ذهن احمقم کلی هم راه حل آماده کرد که وقتی گفت شام یا می‌گم زنگ بزنیم پیتزا بیارن یا همبرگر یا اصلا می‌گم خودم ذرت مکزیکی درست می‌کنم! بعد تا ساعت 10 شب به روی مبارک نیاورد. بعدش هم رفته یه تیکه نون خشکه آورده سق می‌زنه به من هم می‌گه می‌خوای! آی دلم می‌خواست لهش کنم که اینجور وقت‌ها بی‌محلی می‌کنه. ازش پرسیدم الان که به روت نمی‌یاری که من فکر غذا نکردم نمی‌فهمی یا خودت رو می‌زنی به نفهمی؟ می‌گه هیچ کدوم. فکر کردم دیر غذا خوردیم می‌خوای شام نخوریم! اگه من رو بشناسید که چقده شکمو ام و چقده این شام های بی‌دغدغه چهارشنبه و پنج‌شنبه برام مهمه می‌فهمید که چقدر حرفش جفنگ بود. همین که من رو نمی‌شناسه و این بزرگترین دلخوشی‌های هفته من رو نمی‌شناسه خودش جای اما و اگر داره!
پنج شنبه دلخور بودم کلا. بعد کجاش زدم زیر گریه؟ اونجایی که فکر کردم ما نمی‌تونیم بشینیم با هم یه فیلم ببینیم بعد توی صحنه‌های فلانش فلان کنیم! معضل بزرگی بود نه؟ اما از کجا رسیدم به اینجا؟ از اونجا که فکر کردم رکوردمون خیلی افتضاحه. ماهی حداکثر یک بار! بعد فکر کردم دیگران چکار می‌کنند؟ بعد یادم اومد به یه دوستی که راهکارش با شوهر گیگش، دیدن فیلم بود. بعد روضه خوندم برای خودم که حتی فیلم هم نمی‌تونیم با هم ببینیم! بعد گریه کردم و دل پسرک کوچولوم رو ناآروم کردم. لعنت به من!
بعد هم زدم به صحرای محشر دوباره و نشستم توی اینستا ف رو سرچ کردم و پیداش کردم کلی هم عکس داشت. اما پیجش پرایوت بود و من عمرا برای کسی درخواست دوستی بدم. اونم هیچی. اما از این حرفها گذشته خیلی وقته ف هم برام کمرنگ شده. خیلی گذشته از اون روزها. خیلی.
بعد الان کلا حسم چیه؟ حس می‌کنم از یه دنیای بی‌محبت می‌یام. له شدم انگار. دلم می‌خواد یکی دوستم داشته باشه. همین.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۴ ، ۱۳:۱۵
آذر دخت

این روزها دلتون نخواد اوضاع و احوالی دارم که نگو و نپرس! همکار اصلی ام که با هم در یک زمینه کار می کنیم رفته یه مسافرت سه هفته ای. در نتیجه من دارم جای دو نفر کار می کنم با بار کاری بسیار سنگین. کلا حجم کاری این روزهامون چندین برابر مواقع دیگه است. یکی دیگه از همکارها داره کلا از اینجا می ره و آقای دکتر تصمیم گرفتند که کارهاش رو به من تحویل بده پس دارم هم آموزش می بینم و هم کارهای ایشون را انجام می دم. تا اینجا شد جای سه نفر. حالا جای شکرش باقیه که کار این یکی همکار سبکه به نسبت. بعد منشی مون هم هی نمی یاد و من باید برم توی دفتر منشی هم بشم که می شه چهار نفر. تازه برای تکمیل کار، آبدارچی هم بعضی وقت ها نمی یاد یا سر به زنگاه غیبش می زنه و باید بعضا برای دکتر چایی هم ببرم که دیگه نور علی نور!
راستش کار رویایی من قرار نبود اینقدر حجمش سنگین باشه. دو هفته پیش یک روز هم مجبور شدم مأموریت برم تهران که خیلی خسته کننده بود. یه وقت هایی احساس عجز می کنم از حجم بالای کار! بابام می گه خودت دستی دستی خودت رو انداختی تو هچل! من کار اینجا رو دوست دارم. تنوعش و جنسش رو دوست دارم اما دلم می خواست یه کمی کمتر بود که آدم وقت سرخاروندن هم داشت!
بعدش یه کمی هم از اینکه باید کارهای بیربط انجام بدم (همین که جای منشی بشینم بعضی وقت ها و ...) دلخور می شم.
من همیشه ایده ام این بوده که کارم نباید به حریم زندگی ام تجاوز کنه. بلکه هم که بعضی وقت ها باید باری از زندگی رو هم به دوش بکشه. اما این دو هفته اخیر کارم بدجوری وارد حریم زندگی ام شده. شب ها همش دارم خواب کارم رو می بینم و خسته ام. اما خوبیش اینه که این روزها که هوای روابط با همسرجان ابریه سرم به کار گرمه و خیلی اذیت نمی شم. نمی دونم. شاید هم دلیل اینکه اینقدر طولانی شده اینه که حالش و وقتش رو ندارم که بهش فکر کنم و باز طبق معمول کوتاه بیام و منت کشی کنم. شاید دارم اشتباه می کنم. اما دیگه از اینکه همش من نیم من شدم خسته ام. آدم ها باید جایگاه و نقششون رو توی زندگی بفهمند و بپذیرند و همین طور مسئولیت رفتارها و کارهاشون رو. همسرم خیلی بچه گانه رفتار می کنه. مثل یک پسربچه کوچیک قهر و لجبازی می کنه. همش طلبکاره و هیچ چیزی هیچ کاری یا فداکاری طلبش رو صاف نمی کنه. نمی دونم بابت چی من و خانواده ام اینقدر بهش بدهکار شدیم!
خلاصه که درگیری های این چند وقت (هم کاری و هم فکری) مانع از سر زدنم به اینجا می شد. کار به جایی رسیده بود که امروز بابت 20 دقیقه آخر وقتی که برای ترجمه نامه یکی از همکارها صرف کردم حسابی احساس عذاب وجدان داشتم که وقتم تلف شد!
پی نوشت: پسرک هم که همچنان در حال استاد کردن همه ویروسهای شایع این روزهاست. خدا حفظش کنه برام. اگه اون نبود که دیگه نور قلبم خاموش بود. با اینکه با اون همه حرصی که بهم می ده و غصه هایی که بابت رفتارهای همسرجان باهاش می خورم خودش جیگرم رو سوراخ سوراخ می کنه!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۴ ، ۱۷:۳۷
آذر دخت

آخرین روزهای تابستان به بیماری خودم و پسرک گذشت. اولش خودم مریض شدم. بدن درد، تب و لرز و دل‌پیچه و مشکلات گوارشی. بیست و چهار ساعت به صورت مداوم لرز می‌کردم و در عین حال خیس عرق بودم. تمام نگرانی‌ام مبتلا نشدن پسرک بود. به این ترتیب شنبه 28 شهریور را توی خانه گذراندم. شنبه شب ساعت ده شب در آرامش خوابیده بودیم (البته اگر دل‌پیچه‌های گاه و بیگاه را فاکتور بگیریم) و با خوش خیالی فکر می‌کردم پسرک چیزیش نشد با صدای تنفس عجیب و غریب پسرک بیدار شدم. پسرکی که ساعتی 10 و نیم صحیح و سالم خوابیده بود ساعت 2 و نیم با تنفس خس‌خسی عجیب و غریب بیدار شده بود و داشت با زحمت فراوان شیر می‌خورد! ساعت 6 صبح هم تب کرد! اون روز باید حتما می‌رفتم سر کار چون شنبه نرفته بودم. همسرجان موند پیش پسرک. با همسرجان تماس داشتم و همش می‌گفت خوبه فقط یه کمی نفسش خس خس می‌کنه. اما عصر که رفتم خونه با شرایط خیلی بدی روبرو شدم! نفس پسرک خیییلی صدا می‌کرد و مثل بیماران آسمی تنگی نفس داشت. تب داشت و به زحمت نفس می‌کشید. بردیمش دکتر و گفت کروپ (خروسک) شدیدی گرفته. احتمال داره امشب به بیمارستان نیاز پیدا کنه. یک آمپول دگزامتازون بزنید، بخور سرد بزارید و 10 تا آمپول آدرنالین توش بریزید و مراقبت کنید که بخور دقیقا توی صورتش باشه. اون شب و شب‌های بعدش به مدت چهار شب خیلی سخت گذشت. پسرک خیییلی سخت نفس می‌کشید. از بخور متنفر بود و می‌خواست بره یه جایی بخوابه که بخور نباشه. برای بار دوم آمپول زد و حسابی با مامان قهر کرد که آمپول رو بهش زده بود! یکشنبه رو همسرجان موند پیشش. دوشنبه رو مامان و سه‌شنبه و چهارشنبه رو خودم. موردی که هست توی محل کار جدید با مرخصی گرفتن مخالفتی نمی‌کنند اما در حین اینکه مرخصی هستی به نظر می‌رسه که کارهات خیلی عقبه و تا دو هفته حسابی پدرت در می‌یاد چون یک دنیا کار روی سرت خراب می‌شه. نمی‌دونم چه حکمتی هم هست که مثلا دو ماهه منتظری یک کاری انجام بشه و دائم پیگیری می‌کنی و اون کار انجام نمی‌شه. بعدش همون روزی که نیستی اون کار به سرانجام می‌رسه و حلاوت انجام شدنش نصیب یه نفر دیگه می‌شه! دو سه مورد از کارهای نیمه‌کاره هم توی همون دو سه روزی که نبودم انجام شده بود!
در این بین خودم هم دومرتبه سرما خوردم و این بار گلودرد بسیار شدید و گریپ. شاید سال‌ها بود چنین سرماخوردگی‌های عجیبی نداشتم. پسرک تا پنج‌شنبه که عید قربان بود همچنان خس‌خس می‌کرد و تازه روز عید سرفه‌ها شروع شده بود. روز عید قرار بود بریم خونه مامان بابای همسرجان تا هم قربونی بکنند و شب هم اونجا بمونیم. اما اولا که تازه خونه‌شون رو رنگ زده بودند و هم سرفه‌های پسرجان بدتر شد و هم گلودرد خودم. ثانیا اینکه من متنفرم از اینکه وقتی بچه‌ام مریضه توی یک جمعی باشم. چون میزان دخالت‌ها و تز دادن‌ها و نچ‌نچ کردن‌ها از حالت عادی هزار برابر بیشتر می‌شه. دائم یکی برای بچه آدم تجویزهای گوناگون می‌کنه و بعد نفر بعدی می‌گه چرا این رو بهش دادی این سم بود براش! خلاصه که همون چهار پنج ساعتی که اونجا بودیم حسابی اعصابم خط‌خطی شد. در کنار صبح که همسرجان اصلا درک نمی‌کرد که بعد از یک هفته که پسرک نه خودش خوابیده و نه گذاشته من بخوابم حالا یه ذره خواب صبحگاهی برامون لازمه. خلاصه صابون اخم و تخم‌های بعدی مادر همسرجان رو به بدن مالیدم و با حالتی شبیه دعوا به همسرجان گفتم که ما شب نمی‌تونیم بمونیم. آخه مشکل اینجا بود که توی حالت‌ها عادی که پسرک سالم بود و مشکلی نداشت و تازه من خودم براش غذا برده بودم مامان همسرجان هم براش غذای مخصوص می‌پخت. اینبار که خود غذا آبگوشت بود و از راه تماس‌های روزی چندبار با پسرش هم خبر داشت که بچه من یک هفته سرفه و گلودرد داره یه آبگوشتی پخته بود پر از ادویه و حتی نکرده بودند یه سیب‌زمینی پای آبگوشت بندازن واسه پسرک من. خلاصه که بچه دو قاشق از غذا به زور خورد و بعدش سرفه‌هاش تحریک شد و دیگه وای و ووی همه دراومد. بعد مامان همسرجان می‌گه وای این چی خورده اینجوری سرفه می‌کنه. من گفتم سرما خورده! می‌گه نه یه چیزی خورده که به سینه‌اش ریخته! چی بهش دادی؟! ای داد بیداد! برادر دکتر همسرجان هم اصرار که این گلوش چرک داره و باید آنتی‌بیوتیک بخوره. در حالی که من مطمئن بودم که این اصلا عفونتی نداره و سرفه اصلا عمقی نیست. خلاصه که این اعصاب‌خوردی رو هم داشتیم.
خلاصه شب برگشتیم خونه و تا فرداش با یه عالمه خوابیدن و استراحت پسرک یه کمی بهتر شده بود. یک هفته آتش‌بس داشتیم البته همچنان شب بد خوابیدنش ادامه داشت و توی شب چندبار بیدار می‌شد و می‌گفت بریم توی تخت بخوابیم بعد دوباره می‌گفت برگردیم بیرون بخوابیم و اینها. در طول این هفته هم من هفته وحشتناکی سر کار داشتم. از نظر حجم کاری و از نظر حساس شدن رئیس و گیردادن متناوب.
تا پنج‌شنبه 8 مهر. یعنی یک هفته سلامتی داشتیم. من مامان اینها را دعوت کردم پایین به صرف پیراشکی مرغ و قارچ که بابا مدت‌ها بود هوس کرده بود. پسرک از صبح اشتهاش تعطیل شده بود و این زنگ خطر بدی بود. از عصر هم یهو تب کرد. در طول شب تبش حسابی بالا رفت به طوری که استامینوفن اصلا جوابگو نبود و بچه همین‌طور تب‌دار دراز کشیده بود و خوابش نمی‌برد! متنفرم از لحظه‌های اینجوری که بچه‌ام با چشم‌های تب‌دار بهم نگاه می‌کنه!
بهش بروفن دادم و ساعت یک و نیم شب یه عرق سردی کرد و تبش برید و خوابید اما من از ترسم تا ساعت سه و نیم خوابم نبرد و دائم چکش می‌کردم. چون بیماری قبلیش هنوز ادامه داشت شک کردیم که تبش مال عفونت باشه و آنتی‌بیوتیک رو شروع کردیم. جمعه خیلی حالش بد بود. خیلی بی‌قرار و بداخلاق نه می‌خوابید و نه بازی می‌کرد. خودش هم نمی‌دونست چکار می‌خواد بکنه! خلاصه جمعه که عید غدیر بود و همه خونه پدربزرگم جمع بودند دوباره من و همسرجان خونه بودیم و با توجه به بی‌خوابی شب قبل و بداخلاقی و بی‌حوصلگی حسابی به هم گیر می‌دادیم! ضمن اینکه همسرجان با حالت طلبکارانه مدعی بودند که باید تجویزات برادرشون رو انجام می‌دادیم. تبش همچنان ادامه داشت و از طرف‌های شب بدنش دونه زد. شب هم که از بسکه گریه کرد و بی‌قرار بود نه خودش خوابید و نه گذاشت ما بخوابیم. چون درگیری کاری من زیاد بود بازهم همسرجان موند پیشش. عصر دوباره بردیمش دکتر. خانم دکتر می‌گفت این بچه کجا می‌ره با کی ارتباط داره که این مریضی‌های عجیب رو می‌گیره؟! گفت این دفعه‌ای اسم مریضیش هست دست پا و دهان! توی این نواحی بدنش جوش‌های دردناک می‌زنه. توی دهنش رو نگاه کرد و گفت پر از جوش و زخمه. برای همین هیچی نمی‌خوره و بیقراری می‌کنه. گفت آنتی‌بیوتیک لازم نداره و فقط باید صبر کنیم تا دوره‌اش طی بشه. خدا رو شکر تبش قطع شده اما جوش‌ها سرجاشون هستند و اصلا هم چیزی نمی‌خوره.
علیرغم همه اینها بدقلقی‌های همسرجان همچنان ادامه داشت. وقتی پسرک سرفه می‌کنه می‌گه آخه این سرفه‌ها آنتی‌بیوتیک نمی‌خواد! می‌گم دکتر گفته نه. باید دوره‌اش طی بشه. می‌گه پس من و این بچه باید زجر بکشیم که دوره‌اش طی بشه؟!!! انگار من دارم خیلی حال می‌کنم با مریضی بچه‌ام! بعضی وقت‌ها از اینکه باید این همه انرژی صرف کنم برای چیزهای به این بدیهی و بحث‌های به این بیهودگی انجام بدم واقعا خسته و فرسوده می‌شم. خلاصه که یه دعوای مفصل هم با همسرجان کردیم سر این مسئله!

بله آخر تابستان و اوایل پاییز خود را اینگونه گذراندیم!

پی‌نوشت: برچسته‌ترین نکته‌ای که این روزها ذهنم رو درگیر خودش کرده اینه که آیا در کل سر کار رفتن من با این همه فشار روحی برای خودم و مریضی و سختی برای پسرکم ارزشش رو داره یا نه. دوباره پاییز و زمستون شد و این درگیری‌های فلسفی من شروع شد.

پی‌نوشت دو: تا یکی دو سال پیش عاشق پاییز و زمستون و زود تاریک شدن هوا و هوای ابری و سرما و خنکی و بارون و اینها بودم. امسال اما همه اینها برام اضطراب ایجاد می‌کنه. بچه‌داری در زمستون و پاییز خیلی سخته. قربون تابستون و گرمای طاقت‌فرساش!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۴ ، ۱۰:۵۰
آذر دخت