آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۸ مطلب با موضوع «اضافه وزن» ثبت شده است

همش که نمی‌شه غر زد. خوب این روزها سرکار خیلی سرم خلوت‌تره. می‌دونم که آرامش قبل از طوفانه و احتمالا به زودی قراره حسابی دمار از روزگارم دربیاد اما خوب رخوت این خلوتی دلچسبه.


*****************************

این روزها خیلی دارم دوباره به بچه دوم فکر می‌کنم. دلم می‌خواد زودتر دست به کارش بشم. اگر به عقل رجوع کنی نباید این کار را بکنم اما دلم می‌خواد. اگر سختی‌ها و دشواری‌ها نبود دلم می‌خواست کلی بچه داشته باشم. به خصوص الان که پسرک یه کمی بزرگ شده و یه کمی (تأکید می‌کنم یه کمی) عقل توی سرش اومده و سر و کله زدن باهاش بیشتر از قبل کیف داره. اما بعضی وقت‌ها که دوباره دچار حمله‌های اضطرابی می‌شم و به طرز بیمارگونه‌ای نگران سلامت پسرک و دچار وحشت از دست دادنش می‌شم می‌گم سخته که آدم بخواد این حس رو در مورد چند نفر داشته باشه. از طرف دیگه فکر می‌کنم اگه بچه(ها)ی دیگه‌ای داشتم شاید شدت این وحشتم کمتر می‌شد. پسرک الان میوه‌ی زندگی منه و ثمره‌ی عمرم. فکر می‌کنم اگه نباشه من هیچ دلیلی واسه زنده بودن ندارم.
خلاصه که دلم می‌خواد واسه بچه بعدی اقدام کنم اما یه سری موانع دارم: اول اینکه مامانم که من واسه موضوع بچه حسابی روش حساب می‌کنم مخالفه و چند باری مستقیم و غیرمستقیم تأکید کرده که فکر بچه دوم نباشید فعلا که طبعا این کارش حسابی دلم رو شکسته چون من ذاتا از اینکه به کسی وابسته باشم متنفرم و اون با این حرف دائم داره بهم یادآوری می‌کنه که تو به من وابسته‌ای.
دوم اینکه هنوز پسرک رو از پوشک نگرفتم و این استرس بزرگ هنوز همراهمه و دلم نمی‌خواد تا این مسئله حل نشده کار دیگه‌ای بکنم.
سوم اینکه دلم می‌خواد بچه بعدی توی بهار به دنیا بیاد که مشکلاتی که سر زمستونی بودن پسرک در بدو تولدش کشیدم کمتر بشه پس باید فعلا دست نگه دارم.
چهارم اینکه اگر قرار باشه برای بهار دو سال آینده به دنیا بیاد زمان تولدش همزمان با کنکور خواهرم می‌شه که اون به خودی خودش درس نخونه و می‌ترسم این ماجرا بهش صدمه بزنه.
پنجم اینکه هنوز تکلیف خیلی چیزهامون معلوم نیست و معلوم نیست. احتمالا ظرف یکی دو سال آینده تحولات عمده‌ای شامل تغییر محل زندگی و خونه و ... واسه ما و مامانم اینها پیش بیاد که پیش‌بینی‌ها رو سخت کرده.
ولی خوب با وجود همه اینها من همچنان بهش فکر می‌کنم. دلم می‌خواد که تا قبل از 35 سالگی بچه بعدی رو پیدا کنم و این یعنی خیلی وقت ندارم. گوشتون رو بیارید جلو: یه شیطون کوچولو هم توی مغزم هست که می‌خنده و یواشکی آرزو می‌کنه که بارداری بعدی دو قلو باشه! خخخخخ


***********************************

تلاش برای بهبود لایف استایلم تا حدودی موثر بوده. احساس شادابی بیشتری می‌کنم. سیاهی زیرچشمم که یک سال گذشته خیلی بد شده بود کمتر شده و کلا حال و هوام بهتره. تنها کاری که کردم این بوده که قند و شکر مصنوعی رو تا حدود 95 درصد از زندگی‌ام حذف کردم. عادت میوه خوردن رو هم که تقریبا از سرم افتاده بود دارم دوباره وارد زندگی‌ام می‌کنم. توی تابستون بر خلاف هر سال که کلی چاق می‌شدم کمی لاغرتر شدم (حدود سه کیلو) و الان اضافه‌وزن بارداری‌ام رو بعد از حدود 3 سال کامل کم کردم. خسته نباشم! حالا باید به جنگ 10 کیلو (و به روایتی 5 کیلو) اضافه‌وزن قبل از بارداری برم که ظرف 2 سال زندگی متأهلی دچارش شدم. سخته چون نیاز به ورزش و تحرک داره و من وقت کم دارم اما تلاش خودم رو می‌کنم. حس خوبی بود وقتی یه مانتویی که قبل از بارداری هنوز قابل پوشیدن بود و بعدش نه، دوباره اندازه‌ام شد. الان می‌خوام تلاشم رو بزارم واسه اینکه لباس عقدم دوباره اندازه‌ام بشه یا حلقه‌ام! چون نمی‌دونم چرا با اینکه الان وزنم اندازه قبل از بارداری‌امه اما حلقه‌ام که اون موقع اندازه‌ام بوده الان هنوز اندازه‌ام نیست. احتمالا اردیبهشت عروسی دختر داییم هست. فکر می‌کنید بتونم تا اون موقع اونقدری کم کنم که بتونم لباس عقدم رو بپوشم؟ خودم که خیلی دلم می‌خواد. باید یه کمی بیشتر به خودم سخت بگیرم.


**************************

اینقدر این مدت که توی کارهای عقد داداشم بودیم سرمون شلوغ بود و غذاهای بیرونی خوردیم که حالم حتی از فکر کردن به غذای بیرون هم بد می‌شه. با اینکه دو هفته است که دارم خودم آشپزی می‌کنم اما هنوز هوس غذای بیرونی نکردم. جالبه.


*****************************

زن داداشم حسابی و سفت و سخت به فکر دکترا خوندنه. اون وقت داداشم هنوز که هنوزه داره غر می‌زنه که شما من رو مجبور کردین برم ارشد خودم نمی‌خواستم! نمی‌دونم چه تفاهمیه این دو تا با هم دارن!


****************************

همسرجان دانشگاه ثبت‌نام کرد. شنبه‌ها از صبح تا شب پشت سر هم کلاس داره. اینجوری که رتبه‌های امسال نشون می‌ده هر کی آزمون داده بوده قبول شده. من هم دلم می‌خواد ارشد بخونم اما توی رشته خودم نه. دلم می‌خواد زبان بخونم یا حتی یه رشته‌های بیربطی مثل سینما! فعلا که اصلا وقتش رو ندارم. اما یه روزی شاید این کار رو کردم. یه روززززی.

*********************************************

اوضاع با همسرجان متعادله. این روزها داره سعی می‌کنه مهربون باشه. نمی‌دونم یا داره دلجویی می‌کنه و خودش بابت رفتار بدش پشیمونه یا فقط داره تظاهر می‌کنه به مهربونی. امیدوارم که پشیمون باشه. امیدوارم. ضمن اینکه یه ده روزی چنان ناغافل دچار دندون‌درد شد که نگو و نپرس و اگه از من می‌پرسید مصداق چوب خدا بود که صدا نداره.
راستش خیلی ازش ناامید شدم. من همیشه فکر می‌کردم هر ایرادی که داره اما آدم خوش‌قلبیه اما با این رفتارش نشون داد که خیلی قدرنشناس و غیرقابل اعتماد و نامحرمه. خیلی. احساس مامانم هم نسبت بهش همینه. و متأسفانه حس می‌کنم که این حس مامان نسبت به همسرجان یه جورایی توی میزان حوصله‌اش در سر و کله زدن با پسرک هم تأثیر گذاشته. دیروز هم می‌گفت من که همه کار برای شوهرت کردم. از نگهداری بچه و... دلم گرفت از این حرفش. همیشه فکر می‌کردم رابطه مامانم و ما یه چیزیه فراتر از این بده بستون‌های همیشگی مادر و دختر و داماد و مادرزن. اما انگاری اینجوری نیست. غمگینم. همین.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۵ ، ۱۵:۳۹
آذر دخت

1- دارم سعی می‌کنم رژیمی غذا بخورم همچنان. تا ساعت 3 که سر کارم همه چیز خوب پیش می‌ره. از 3 که می‌یام خونه می‌ترکونم همه چی رو. یه عالمه عصرانه می‌خورم و بعد هم شام. باید یه فکری بکنم واسه عصرهام.

2- واسه میان‌وعده کم کالری از خودم یه نوشیدنی رژیمی اختراع کردم. ترکیب غلیظ نسکافه و پودر کاکائو و یه کمی شیر (بدون شکر یا هیچ شیرین‌کننده) بره تو ماکروفر تا حل بشه. بعد چیپس موز یخی از تو فریزر بره تو مخلوط‌ کن با یه کوچولو شیر بشه مثل بستی یخی. بندازی توی همون محلول شکلاتی. شیرینی‌اش فقط از موزه و عین اینه که داری کافه‌گلاسه شکلاتی می‌خوری. دفعه اول که درستش کردم اینقدر به نظرم خوشمزه اومد که شدیدا هیجان‌زده شدم بابت اختراعش و هی می‌خواستم به بقیه اعلام کنم. موز یخی هم دیگه نداشتم هی منتظر موندم که موز بخرم دوباره درست کنم. دیروز درست کردم به نظر خیلی بد شده بود به زور خوردم! البته این دفعه موزش رو زیاد بلند کردم کشدار شده بود. اگه مثل خورده‌یخ بشه بهتره.

3- فضای اینستاگرام عجیبه و غافلگیر کننده. یه دفعه در حین اسکرول کردن اول عکس یه نی‌نی خوردنی خوشگل اومد که مامانش از خنده شیرینش عکس گرفته بود و بلافاصله بعدش عکس یه نی‌نی که فلج مغزی هست و نابینا و مامانش از مراحل کچل کردنش عکس گرفته بود واسه گرفتن نوار مغز. دنیاهای متفاوت. سرنوشت‌های متفاوت. خیلی عجیبه.

4- توی رانندگی پیشرفت خوبی کردم. هنوز خیلی کار داره تا مسلط بشم اون جوری که خودم دوست دارم و هنوز از جاده و کامیون می‌ترسم. اما خیلی بهتر از دو ماه پیش شدم. خدا رو شکر. اما هنوز جرئت تنها نشستن پشت ماشین رو ندارم.

5- حس می‌کنم بعد از 30 سالگی یه تحول عمده‌ای توی هوشیاری نسبت به خودم و دانشم نسبت اطرافم پیش اومده. ضعف‌هام و اخلاق‌های بد خودم رو بهتر و بیشتر شناختم و خودخواهیم خیلی کمتر شده. نمی‌دونم مال تغییر سن و ساله یا مال مادر شدن.

6- خوش به حال عروسمون که مادر شوهری مثل مامانم داره! والله به خدا. همچین ذوقش رو داره و همچین دوستش داره و اینقدر می‌خواد همه کار واسش بکنه که صدای بابام دراومده. خخخخ

7- دیشب مامانم اینا خونه برادر شوهرم رو قولنامه کردند. حس می‌کنم این هم سرآغاز یه مرحله جدید توی زندگی همه‌مونه. احتمالا کلی تغییر و تحول به دنبال داشته باشه. انشالله که خیره.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۵۰
آذر دخت

چند روزیه (اگه بخوام دقیق بگم دو هفته!) که دارم سعی می کنم سالم تر غذا بخورم. تمام تلاشم توی این مدت این بوده که شکر و قند مصنوعی را تا جایی که می شه محدود کنم و در عین حال یه کمی حجم غذام رو کم کنم. خوب توی این مدت کم که هنوز تإثیر قابل توجهی از لحاظ کاهش وزن ندیدم اما به قطع و یقین می تونم بگم که میزان قند و شکر و کیک و شیرینی و کلا خوشمزه جاتی که مصرف می کنیم ارتباط کاملا مستقیم با میزان سورتونین خونمون داره! آقا توی این مدت چنان اخلاقی من به هم زدم که بیا  و ببین! خدا نصیب گرگ بیابون نکنه همنیشینی با من رو!
کم کم در مورد خودم دارم به این نتیجه می رسم که یه جور اختلال روانی دو قطبی دارم که قطب افسردگی و بی حوصلگی توش خیلی قوی تره. زود می رنجم (کلا همیشه اینجوریم) همش می خوام غر بزنم. حوصله پسرک رو ندارم و عصبانیم. از چی؟ خدا میدونه! البته بعد از ماه رمضون یه مقدار اوضاع هورمونی هم به هم ریخته که اون رو هم می تونیم جزو متهمین این حال و هوای شخمی محاکمه اش بکنیم. هوا هم که قربونش برم گذاشته روی اون درجه.
دیروز به همراه همکاران محل کار قدیمی رفتیم دیدن اون دوستی که بعد از مدت ها (سیزده سال) بچه دار شده بود. بعد از بارها که به همه (من جمله خود دوستم) تأکید کردم که هر وقت خواستید خونه اش برین من رو خبر کنید باز هم به صورت کاملا اتفاقی خبردار شدم که دارن می رن و خلاصه خودم رو تپوندم توی خیل بازدیدکنندگان. این ماجرا می تونه کاملا سهوی باشه و اگه یه من ایده آل بودم کلا بی خیال ماجرا می شدم و اصلا بابتش ناراحت نبودم اما حقیقتش اینه که از دیروز تا حالا دارم خودخوری می کنم که چرا به من نگفتند. و جالبه که همش دارم خودم رو ملامت می کنم که ایراد از توئه و یه جای کار خودت ایراد داره که اینقدر دوستت ندارند!
من به خوبی می دونم که رفتارهای همکارهای سر کار قبلی آزارم می داد و اصلا یکی از دلایلی که من از اونجا اومدم بیرون و رنج تغییر شغل را به این نحو تحمل کردم (خداییش یک سال اخیر خیلی فشار بهم وارد شد) رفتار اونها بود. اما یه چیز ملامت گری همیشه اون ته ذهنم بهم می گه که تو خودت هم مقصری. خوب من کلا آدم معاشرتی نیستم. نمی دونم اسمش چیه؟ درونگرایی؟ خجالتی بودن؟ افسردگی؟ هر چی هست من کلا حوصله معاشرت کردن ندارم. برای همینه که همیشه یه کتابی چیزی توی کیفم هست تا اگر موقعیت هایی مثل اتوبوس یا تاکسی یا هر نوع انتظاری پیش اومد مجبور به معاشرت کردن نشم او سرم رو بکنم توی کتابم. جالب اینجاست که تا چند سال پیش حس می کردم خیلی کول و باحالم اما الان می فهمم که این یه ایرادی داره. حداقل اینکه همه اکثریت قریب به اتفاق آدم ها اینجوری نیستند و از چنین موقعیت هایی برای معاشرت کردن استفاده می کنند.
من دوست صمیمی چندانی هم ندارم. نهایت توان نگه داشتن دوستام همین دو تا دوست دوران دانشگاه است که معاشرتمون با اونها هم به سالی نهایتا سه بار دور هم جمع شدن ختم شده.
حالا که خوب نگاه می کنم می بینم که پدر و مادرم هم همین طور هستند. توی تاریخ خانواده ما پر از دلخوری ها و قهر های طولانی پدر و مادرم با خانواده هاشون و رفت و آمدهایی که توی هر سال به یک بار عید ختم شده. دوستی های خانوادگی هم بوده که اونها هم معمولا عمر درازی  نداشتند و الان عمل با هیچ دوست خانوادگی رفت و آمد نداریم. ما واقعا خانواده تنهایی هستیم. برای همین هم هست که هر روز بیشتر خودمون رو توی کار غرق می کنیم.
دلم می خواد این وضعیت رو عوض کنم. اما نمی تونم. همش سعی می کنم سطح معاشرتم رو بالا ببرم اما بیشتر از یه هفته ده روز دوام نمی یارم و باز زرتی از یه چیزی دلخور می شم همه چیز را خراب می کنم و در نتیجه در چشم دیگران یه نموره خل و چل به نظر می یام!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۵ ، ۱۴:۴۷
آذر دخت

امروز بی‌سحری شدیم. روزها من ساعت می‌گذارم برای بیدار شدن اما همسرجان هم موبایل خودشو می‌زاره. ساعت من 10 دقیقه زودتر از موبایل همسرجانه و معمولا من با همون ساعت بیدار می‌شم می‌‌رم دنبال آماده کردن غذا. حالا دیشب همسرجان گفت من موبایلم شارژ نداره نمی‌ذارم. منم گفتم اوکی من با ساعت خودم بیدار می‌شم کاری به تو ندارم. بعد هم سحر خیلی شیک و مجلسی ساعت رو خاموش کردم و خوابیدم! با صدای اذان بیدار شدم همسرجان رو صدا زدم که ببین چی شد!
کلا هر سال یه شب باید اینجور بشه. حالا امروز رو هم بی‌سحری بگیریم ببینیم می‌تونیم یا نه. امروز از اون روزهاست که فقط باید طی بشه بره. امیدوارم که زودتر به آخر برسه.
هفته آینده ما رو تعطیل کردند. اگر بعد از ماه رمضون بود خیلی بهتر بود بیشتر فاز می‌داد اما همین هم غنیمته.
یه عالمه از این پیج‌های چالشی توی اینستا پیدا کردم که از 20 تا 30 کیلو کم کردن. خیلی دلم می‌خواد من هم همت می‌کردم. فعلا تو ماه رمضون هی وزنم متغیره. می‌دونم که کاهش وزن ماه رمضون هم قابل اعتماد نیست چون آب بدنه که کم می‌شه. اگه به کاهش وزن ماه رمضون اعتماد کنم باید 10 کیلو کم کنم که به وزن باربی برسم. اگرنه 12 کیلو. اما واسه حالتی که به نسبه از خودم راضی باشم کم کردن 5 تا 7 کیلو هم کفایت می‌کنه. من یه موقعی خودم رو از 68 کیلو رسوندم به 58. خیلی خوب بودم. دوران عقدم هم به 58 رسیدم و خیلی از خودم راضی بودم. اما در حالت‌های نرمال روی 63 بودم و خیلی هم بد نبود. الان هم تارگت رو می‌ذارم روی 63. قبل از ماه رمضون 70 بودم. الان هم هی روی 69 تا 68 تلورانس دارم. خیلی دلم می‌خواد دوباره همت کنم و یه رژیم سفت و سخت بگیرم. اما نمی‌شه. یعنی جونشو ندارم که برای خودم یه غذا بپزم برای همسرجان و پسرک یه غذای جدا. بعد انقدر خسته‌ام که حس انرژی صرف کردن واسه اینکه کنترل کنم چی می‌خورم و اینا رو هم ندارم. ورزش هم که دیگه هیچی. من اوندفعه که وزن کم کردم خیلی پیاده‌روی می‌کردم. توی دوران عقدم هم که تفریحمون با همسرجان پیاده‌روی بود. زمانی هم که وزنم کنترل بود زیاد پیاده‌روی می‌کردم و روی تردمیل هم می‌رفتم. اما الان جون و وقتش رو ندارم. اما اینها بهونه‌است. اگه می‌خوام خوب بشم باید تلاش کنم. از اول امسال که فورسم رو گذاشته بودم روی کاهش وزن سعی کردم از این متدی پیروی کنم که می‌گه هیچ وقت گرسنه نمونید. اما خوب موفق نبودم. چون میان‌وعده رو می‌خوردم به هوای اینکه گرسنه نمونم. بعد وعده اصلی رو هم می‌خوردم!نتیجه اینکه عوض لاغر شدن چاق شدم به سلامتی!
حالا با یه رژیم جدیدی آشنا شدم به اسم 5:2 که اساسش اینه که 5 روز هفته رو کالری تثبیت یا کاهش ملایم می‌خوری (مثلا 1500 تا 2000) بعد دو روز در هفته رو 500 کالری می‌خوری فقط. اون دو روز انتخابش دست خودته که چه روزهایی باشه. و مایعات بدون قند و چربی هم آزاده. اما خوب 500 کالری خیلی سخته. اگه بخوای یه وعده دست و حسابی بخوری فقط یه وعده غذا می‌شه. مثل اینکه مثلا روزه بدون سحری بگیری اما آب و چای و اینا بخوری. دارم وسوسه می‌شم وارد این سیستم بشم.

×××××××××××××××××××××××

ماشین خریدم. یه پراید مشکی مدل 91. این روزها مشغول آموزش رانندگی‌ام. برای مستقل شدن لازمه که رانندگی یاد بگیرم و کم‌کم به فکر افتادم که پسرک رو با خودم بیارم مهد محل کارم. اما برای اینکه جرئت کنم با پسرک تنها پشت ماشین بشینم باید خیلی مسلط شده باشم و متأسفانه واقعا من تو رانندگی خیلی خنگم. البته اگه بهم بگن راه صاف رو برو مشکلی ندارم‌ها. اما به قول همسرجان هیچ درکی از ابعاد ماشین ندارم. اصلا بلد نیستم ماشین رو درست و حسابی پارک کنم و در بیارم. بیرون آوردن و گذاشتن توی پارکینگ هم که واویلا! کلا معذورم. تازه دیروز هم در شاگرد را مالیدم به در پارکینگ اون هم در حالتی که همسرجان داشت فرمون می‌داد بهم!
خیل دوست دارم راننده خوبی بشم. خیلی خیلی دوست دارم که دست فرمون خوبی داشته باشم. در عین حال حوصله تمرین هم ندارم. دوست دارم زود یاد بگیرم. اما چه کنم که خنگم، خنگ!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۵ ، ۱۵:۳۷
آذر دخت

هفته گذشته رو بسیار پرگاز شروع کردم. جمعه که یه ورزش بسیار سنگین کرده بودم به نحوی که تا سه‌شنبه از شدت بدن‌درد عملا فلج بودم. هر روز هم پیاده‌روی سنگین و خلاصه دوشنبه باتری خالی کردم. راستش خودم رو وزن نکردم چون در مورد من وزن کردن به صورت منفی اثر می‌کنه و به محض اینکه ببینم یک کیلو وزنم پایین اومده یهو ول می‌کنم همه چیز رو. تنگی لباس‌ها هم سر جاش هست و هنوز اثر مثبتی ندیدم. بماند که غذا رو هم خیلی رعایت نکردم. یعنی می‌شه امسال موفق بشم؟!

×××××××××××××

پسرک آخر هفته رو بهمون تلخ کرد. مریض شده بود دوباره. اسهال و تب خفیف و آبریزش. اشتهاش هم که به فنا رفته دوباره. هله هوله خور قهاری شده. وزنش کم شده متأسفانه. ناراحتم از این بابت.

یه مشکل دیگه هم پیدا کردیم که یه جورهایی تقصیر خودمه. دیشب داشتم با خودم فکر می‌کردم ما والدین برای اینکه خودمون کیف ببریم از یه لحظاتییه چیزهایی یاد بچه‌ها می‌دیم که بعد گردن خودمون رو می‌گیره. حالا نتیجه یکی دو بار با پسرک به اسباب‌بازی فروشی رفتن و کیف کردن از ذوقش موقع خرید اسباب‌بازی حسابی گردنمون رو گرفته. پسرک شهوت ماشین پیدا کرده. جرئت نداریم از سه کیلومتری یه اسباب‌بازی یا لوازم‌التحریر فروشی رد بشیم! جالب اینجاست که موقعیت سوق‌الجیشی همه اسباب‌بازی و لوازم‌التحریر فروشی‌های اطراف خونه رو هم دقیقا به خاطر سپرده و خلاصه بیرون رفتن باهاش به عذاب الیم تبدیل شده.

××××××××××××××
انگار نه انگار که تازه از تعطیلات نوروزی دراومدیم. خسته‌ام حسابی. دلم مسافرت می‌خواد. البته مسافرتی جهت کاهش خستگی استرس. نه از اونهایی که همسرجان دلش می‌خواد که با بابا و مامانش بریم.

××××××××××××××

اول اردیبهشت یه عروسی داریم و آخر اردیبهشت یه عقد. هر دو از طرف خانواده مادری. اصلا حوصله تدارک دیدن ندارم. نه اندامم در شرایط مساعده و نه وضعیت موهام! لباس هم که ندارم. ای بابا!

××××××××××××

اول سال همکار گیر داد که دکوراسیون اتاق رو عوض کنیم. در اصل می‌خواست مانیتورش رو از معرض دید من خارج کنه. جابه‌جا کردیم و حالا من یه ویوی بسیار زیبا نصیبم شده. بسیار شادم از این ویوی جدید.

××××××××××××××

به این نتیجه رسیدم که تحت هیچ شرایطی بلد نیستم از حال لذت ببرم. همیشه منتظرم اوضاع یه جوری بگرده و بهتر از اینی بشه که الان هست. چرا؟! اون هم الان که عمرم داره مثل برق و باد می‌گذره. دوست دارم شادتر زندگی کنم. دوست دارم بیشتر وقت داشته باشم. یعنی یاد می‌گیرم؟

×××××××××

امروز دوباره از اساس به اینکه آیا می‌خوام بچه دیگه‌ای داشته باشم یا نه شک کردم. مدتی بود که برام واضح و مبرهن بود که می‌خوام دوتا بچه داشته باشم. اما امروز از ناکجاآباد دوباه شک در این مورد اومد سراغم.

×××××××××

یه وبلاگی می‌خونم که خیلی دیر به دیر به روز می‌شه. نویسنده مقیم خارج از کشوره و به نظر آدم معقولی می‌یاد. مدت‌ها هم هست که کامنت‌دونی رو بسته. بعد امروز یه متن پر از عتاب و تندی خطاب به کسانی نوشته بود که سعی می‌کنند براش کامنت بگذارند و نوشته بود که نظراتتون چه مثبت و چه منفی برای من هیچ اهمیتی نداره و شماها یه مشت کوته‌فکرین که من اصلا برام مهم نیست بدونم شما در مورد من چی فکر می‌کنید و من فقط برای دل خودم اینجا می‌نویسم. آخرش هم نوشته بود بای!

این همه تناقض از کجا می‌یاد؟ آخه اگر واقعا نوشته‌های آدم بی‌مخاطبه، آیا جایی بهتر از فضای پابلیک وب برای نوشتن وجود نداره؟!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۵ ، ۱۴:۰۰
آذر دخت

اینقدر همه چیز قبل از عید به هم پیچیده بود که هرچی تلاش کردم نشد یه پست عیدانه بنویسم. گذشته از شلوغی شب عید، درست از روز 26 اسفند اول پسرک و بعدش خودم و همسرجان به ترتیب مریض شدیم. از این سرماخوردگی‌های ویروسی که گوارش رو هم درگیر می‌کنه. عجب کوفت مزخرفی شدن این ویروس‌ها. همشون اثرات عجیب و غریب پیدا کردند. خلاصه که تمام کارهای باقیمانده رو در حال موت انجام دادم. روز اول عید هم کلا توی کما بودم و الان هرکی ازم در مورد اون روز یه سوالی می‌پرسه که مثلا فلانی چی پوشیده بود یا چی خوردی کلا یادم نیست! جدا انگار توی کما بودم. اولین روزی که از بعد از 27 اسفند احساس گرسنگی کردم 5 فروردین بود! یعنی یه چیزی حدود 10 روز اصلا گرسنه‌ام نبود. پسرک هم همین‌طور. فقط این بنده خدا چون بدسابقه است ما هی مجبورش می‌کنیم بخوره. بعد که خودم به دردش دچار شده بودم دلم براش سوخت که با این وضعیت مجبورش می‌کردیم غذا بخوره. همسرجان هم کلا هی می‌گفت حالم بده و هی پرخوری می‌کرد. مخصوصا خونه مامانش. بعد بهش می‌گم خوب نخور می‌گه خوب گشنه‌امه. من نمی‌دونم چطوری آدم می‌تونه همزمان هم حالش بد باشه و حالت تهوع داشته باشه هم گشنه‌اش باشه!

پسرک این 14 - 15 روز رو خیلی کیف کردم. من هم از کنار اون بودن خیلی کیف کردم. به وضوح دیدم که در کنار خانواده بودن چقدر توی روال تکامل بچه تأثیر داره. عملا می‌دیدم که چقدر طی این مدت حرف زدنش پیشرفت کرد و چقدر چیزهای جدید یاد گرفت. ممکنه که مهدکودک توی سن‌های بالاتر آموزنده باشه اما توی سن زیر سه سال که بچه به توجه ویژه نیاز داره، توی خونه بودن براش خیلی بهتره. کاش شرایطم یه جوری بود که می‌تونستم بیشتر باهاش وقت بگذرونم.

کلا این مدت خیلی خوددرگیری داشتم که اصلا چرا می‌رم سر کار. همچنان دلیل اصلی و مهم بحث مالی هست و داشتن درآمد مستقل. و خوب اینکه من خیلی خیلی زود کسل می‌شم و کلا آدم تنوع‌طلبی هستم و با این همسرجان من که اصلا اهل بیرون رفتن و تفریح نیست و اصلا بلد نیست این مسئله رو، توی خونه موندن خیلی کسلم می‌کنه. واقعا دلم می‌خواد که یه شرایطی برام فراهم بشه که کمتر وقتم سر کار طی بشه. این روزها هی پسرک چپ می‌رفت و راست می‌اومد من رو بغل می‌کرد و می‌چلوند و راه و بی‌راه می‌اومد بوسم می‌کرد. کارهایی که خیلی ازش بعیده و توی روزهای دیگه بیشتر کتک می‌زنه تا مهربونی و این نشون می‌ده که به این وقت گذراندن در کنار من خیلی نیاز داره و این مسئله حسابی دلم رو فشرده می‌کنه.

این مدت توی مهمونی‌ها هم داستانی داشتیم. پسرک کلا یه کمی تک‌رو و لوس شده از بس‌که مرکز توجه همه بوده. مثلا اگه شش تا ماشین هم توی یه جمعی باشه این میگه ماشین منه و اولش نمی‌ذاره بقیه بچه‌ها بازی کنند. البته بعد از یه مدتی و توی یه شرایطی رضایت می‌ده و با هم بازی می‌کنند اما اول کار نه. یه کمی هم از اثرات مهدکودک قلدر شده و یه کلمه به دو کلمه کتک می‌زنه! خوب این از عیوب بچه من. اما خوب یه چیزی هم هست که توی همه‌ی جمع‌ها پسرک من از همه کوچیک‌تر بود. طرف خانواده همسر نسبتا بچه‌ها با هم خوب کنار اومدند و دعوای جدی نشد. یکی دوبار پسرک در حال محبت کردن خشونت بارش (بغل کردن و چلوندن و نشگون گرفتن و مو کشیدن!) بچه‌ها رو مورد ملاطفت قرار داد اما من انتظار بدتر از این داشتم و کلا خدا رو شکر مشکل حادی پیش نیومد.

اما طرف خانواده خودم، یکی از دایی‌هام روز اول عید بچه‌ی دومش به دنیا اومد و پسر اولش که قبلا هم بچه بدقلقی بود، فوق‌العاده بداخلاق و خارج از کنترل شده بود. بعد چون پسرک من هم یکی دوبار اسباب‌بازی‌هاش رو بهش نداد حسابی علیه پسر من جبهه گرفته بود و بقیه بچه‌ها رو هم علیه اون می‌شوروند! پسرک که خوب توی عوالم خودش بود و خیلی از رفتارهای اونها رو نمی‌فهمید و برای خودش بازی می‌کرد و فقط وقتی که می‌اومد اسباب‌بازی رو از دستش بگیره جبهه می‌گرفت اما من یه سری از کارهاش برام گرون تموم می‌شد. می‌دونم که اونها بچه‌اند و دخالت من اشتباهه و تقریبا دخالتی هم نمی‌کردم اما بهم سخت می‌گذشت. مثلا می‌اومد طرف پسرک و هولش می‌داد و می‌گفت پیشته پیشته! یا تا این داشت بازی می‌کرد و حواسش پرت شده بود می‌اومد یه چیز جدید نشونش می‌داد و بعد نمی‌داد دستش. یا هی می‌رفت و می‌اومد می‌گفت اه اه پسرک بوی بد می‌ده! من هم هی شک می‌کردم پوشکش رو چک می‌کردم می‌دیدم خبری نیست! یا هی به بچه‌های دیگه می‌گفت برین اسباب‌بازی رو از دست این بگیرین. خلاصه که تمام جبهه‌ای که باید علیه داداش کوچیک خودش می‌گرفت رو منتقل کرده بود روی پسرک من! روز اول که مامان باباش نبودند و خوب این بچه وسط یه جمع سی و خورده‌ای نفره تنها بود و خیلی غصه‌دار بود. بعد از اون هم مامانش رفته بود خونه مامان خودش و این بچه تنها با باباش بود و خوب حق داشت که عصبانی باشه و احساس طردشدگی بکنه اما من هم مادرم و خیلی سختم بود که می‌دیدم با پسرکم اینطوری رفتار می‌کنه. خلاصه که از این لحاظ سخت بود برام.

اما روی هم رفته امسال از عید پارسال خیلی خیلی خیلی بهتر بود. هر چند که باز هم چندباری با همسرجان اصطکاک پیدا کردیم اما در کل من سعی کردم که مراقب حال و احوال خودم باشم.

نتیجه گیری سال قبل و تارگت سال جدید رو هم بگم و برم. سال 94 هدفم سر و سامون دادن به کارم بود و کم کردن وزنم. در مورد اول که فکر کنم گند زدم! کارم عوض شد اما میزان مسئولیت و همچنین استرسش چند برابر شد در حالی که حقوقم همون مقدار بود. البته ناشکر نباشم، کار جدید تنوعش خوبه و دیگه اون رخوت و خمودگی که توی کار قبلی دچارش شده بودم رو ندارم. یادم نمی‌ره روزهایی که حس می‌کردم کارم مثل یه وزنه روی روح و قلبم سنگینی می‌کنه. الان دیگه اون حس رو ندارم و اگه رفتارهای اذیت‌کننده رئیسم رو کنار بگذاریم کلا بیشتر حس مفید بودن می‌کنم. اما استرسه هنوز هست. تا حدودی من ربطش می‌دم به ناواردی خودم به این تیپ کار و امیدوارم که با کسب تجربه یه کمی اوضاع بهتر بشه. امیدوارم.

در مورد هدف دوم هم حرف نزنم بهتره. نه تنها وزنم کم نشد که یک دو کیلو اضافه هم شد. که این هم برمی‌گرده به همون استرس‌های کارم و نتونستم به خودم برسم. ضمن اینکه به سلامتی خودم هم با این استرس‌ها آسیب وارد کردم و یک نمونه‌ی بارزش دچار شدن به ریکن‌پلان دهانی بود که اولش یه زائده کوچیک توی یه طرف لثه بود و الان به هر چهار طرف لثه گسترش پیدا کرده و خوب یه جور بیماری اتو ایمونه که با استرس کلیدش زده می‌شه.

امسال دوست دارم که هدف اصلی‌ام رو بذارم اصلاح روش زندگی‌ام و افزودن ورزش منظم به زندگی‌ام و اصلاح خورد و خوراک و کلا رسیدگی به خودم. سال گذشته واقعا حس کردم که دارم استرس خیلی زیادی و تحمل می‌کنم و واقعا به دفعات احساس ناتوانی در اداره امور زندگی‌ام کردم و چندین بار هم دچار سرماخوردگی و آنفولانزاهای بدی شدم که خیلی از من بعید بود. امیدوارم که توی سال جدید موفق بشم روش زندگی‌ام رو اصلاح کنم و آخر سال احساس سلامتی بیشتری بکنم و امیدوارم که در کنار این اصلاح روش زندگی لاغر هم بشم چون واقعا از لحاظ روحی نیاز دارم که روی فرم برگردم.

واااای که هوا چقدر عالی و تمیزه. واقعا چقدر حیفه که نشستم توی اتاق. کاش می‌تونستم یه کمی برم بیرون.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۵ ، ۱۴:۲۵
آذر دخت

امروز خونه ام. دوباره فصل هجوم ویروس ها شد و پسرک ما هم مبتلا. مامان و داداش هم گرفتند ایضا همکارم سر کار. طبق اطلاعات پزشکی که پس از مدت ها برنامه های پزشکی تلویزیون نگاه کردن کسب کردم، توی این فصل از سال فقط ویروس آنفولانزای فصل هست که فعال می شه و در نتیجه این یکی رو میشد با واکسن آنفولانزا جلوش رو گرفت. این رو می نویسم که انشالله سال دیگه یادم باشه و واکسن رو حداقل به پسرک بزنم و از سرماخوردگی خفیفی که با زدن واکسن می گیره نترسم.

************************

حالم خوش نیست زیاد. دوباره حس می کنم یه چیزی به خودم بدهکارم. برای تولدم هیچ کار جالبی برای خودم نکردم. همسرجان که طبق معمول با بی برنامه ترین حالت ممکن عمل کرد و عصر روز نهم با یه ماساژور و یه بلوز توی کیسه پلاستیکی اومد خونه. بلوزش خوب بود اما ماساژور اصلا به کارم نمی یاد چون خودش خیلی سنگینه و دست هرکول می خواد که بلندش کنه و در ضمن با این فضولی که من فعلا توی خونه دارم و حتی دستشویی رو هم می خواد خودش به جای من بره من نمی دونم کی ممکنه بتونم با ماساژور کار کنم بدون اینکه سردرد عصبی بگیرم. اگر همچین فرصتی دست بده هم من ترجیح می دهم وقتم رو صرف کارهای بسیار مهمتر موجود توی لیست دور و درازم بکنم!

حالا دلم می خواد یه هدیه خوب و حسابی برای خودم بخرم. دارم هنوز بهش فکر می کنم. دوباره توی پول خرج کردن خسیس شدم. باید یادم بیفته که برای چی دارم پول در میارم. باید یادم به خودم بیفته.

********************

خیلی دلم می خواد دوباره یه رژیم سفت و سخت بگیرم. خیلی. اما رژیم گرفتن و گرسنگی کشیدن اعصاب و انرژی می خواد که فعلا ندارم.

**********************

عموم داره بعد از 7 سال از کانادا می یاد ایران و 20 روز هم می مونه. فعلا هم بابای ما سر از پا نمی شناسه و کل برنامه ریزی خانواده را به فنا داده من جمله بعدازظهرها که پسرک من رو از مهد میاره. چهارشنبه باهاش حسابی بحثم شد. من اصلا درک نمی کنم چرا آدم باید برنامه نزدیکان خودش رو فدای کسانی بکنه که سالی یه تلفن هم برای حال و احوال به آدم نمی زنند. دارند میان قدمشون به چشم. اما اینکه ما کار و بار زندگی رو قربانی گردش و تفریح اونها بکنیم خیلی زور داره. بابا هم طبق معمول جبهه گرفته که شما اصلا با خانواده من لجید! انگار مثلا ما برای خانواده مامان تخم دوزرده می کنیم! گور بابای همشون! والله! کدومشون دو گرم بار از روی دوش ما برداشتند که حالا ما براشون کاری بکنیم. خدا شاهده هیچ کدوم تا حالا نه مالا و نه جانا و نه احساسا هیییییچ کاری واسه ما نکرده اند. حالا هم تنها انتظار ما ازشون اینه که شر بهمون نرسونند! والله!

***************************

دلم می خواد writing و speakingام رو توی انگلیسی تقویت کنم. سرکار خیلی بهشون نیاز دارم. فعلا از سطح reading و listening ام راضی ام. اما از اون دو تا نه. نمی دونم راهکار درستش چیه. یه مدتی یه کلاس می رفتم که کتاب 504 رو درس می داد اما در کنار اون یه روش خیلی جالبی داشت که وادارمون می کرد با کلمه های هر درس جمله بسازیم و یه متن خلاق بنویسیم با استفاده از همون کلمات. خیلی مفید بود. اما می دونم که دیگه برگزار نمی شه به اون شکل و من هم وقتش رو ندارم. اون موقع مجرد بودم که اون کلاس رو می رفتم. حالا یه سرم و هزار سودا. دارم دنبال راه حل خوب می گردم.

**************************

دلم می خواد اینقدر ذهنم تخلیه بشه و افکارم منظم باشه که اینجا پست های موضوع دار بنویسم نه مثل این پست تخلیه افکار. اما فعلا که امکانش نیست.

****************************

عمرم داره از دستم میره. دلم می خواد از این نیروی جوانی که دارم حداکثر استفاده رو ببرم. توی این کلاس آلمانی که می رم قشنگ حس می کنم که چقدر توان یادگیری و تمرکزم به نسبت چند سال قبل تحلیل رفته. مطمئنم که چند سال بعد از الان هم اوضاع خرابتر میشه. باید تا می تونم از فرصت استفاده کنم.

*************************

چهارشنبه که اربعین بود همسرجان تنها رفت ولایتشون برای پخت شله زرد. از آخرین باری که رفتیم ولایت همسرجان، یعنی واسه تاسوعا و عاشورا، ظاهرا عروسها یک سری اعمال ناشایست انجام دادند که مادر همسرجان فعلا ویزای ولایت را برامون باطل کرده و گفته که هیچ کدوم از عروسها حق ندارند پاشون را اینجا بگذارند. ای داد و بیداد. چه سعادتی از ما دریغ شد! خلاصه که برای اربعین فقط همسرجان من و برادر شماره یک، دو تا قندعسل مامان، رفتند بدون همسرهاشون. این هم یه دوره ای هست و دوباره روادیدمون با شکوه و جلال صادر می شه، نگران نیستم!

**************************

آخیش. جدی یه نفس راحت کشیدم یه کمی این فکرها تخلیه شد!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۴ ، ۱۳:۵۸
آذر دخت

این روزها من هم دارم تهدید تکنولوژی برای ابزارهای ارتباطی قدیمی رو حسابی حس می کنم. این روزها بیشترین درگیری ذهنی من برای پیدا کردن سوژه، صرف پیدا کردن سوژه برای اینستاگرام می شه! البته اونجا خیلی باید مراعات کرد. اکانت اینستاگرامی که توش پست می کنم با اسم و رسم خودمه. خوب البته به جز خواهرم و دو تا دوستهام هم خواننده نداره! اما سعی می کنم سوژه های کلی و حساسیت برنیانگیزاننده! پیدا کنم. خیلی سرگرم کننده است. واقعا اینستاگرام خیلی دوستداشتنیه!
از طرف دیگه با کمال تعجب چند وقتی هست که حس می کنم کتاب خوندن دیگه برام اون جذابیت همیشگی رو نداره و این خییییلی عجیبه! من تا همین یکی دو سال پیش بزرگترین تفریحم و لذت بخش ترین ساعات زندگیم زمانی بوده که برای کتاب خوندن صرف می کردم و امروز اصلا هیچ شوقی برای کتاب خوندن توی خودم احساس نمی کنم! خیلی عجیبه!
تکنولوژی داره عادات خوبمون رو تهدید می کنه. باید حواسمون باشه.

**********************

در مورد اضافه وزنم هم باز شکست خوردم. اصلا انگیزه و توانییم رو از دست دادم. به این نتیجه رسیدم که برای سالم خواری و کنترل وزن باید حسابی انرژی صرف کرد. به محض اینکه نسبت به خودم بی توجه می شم کنترل وزنم از دستم در می ره. نه حوصله اش رو دارم و نه وقتش رو که برای غذا برنامه ریزی کنم. و طی یک پروسه کاملا بیمار، آدم دائما تمایلش به سمت غذاهای پرکالری و ناسالم می ره. توی این هفته چند دفعه من سیب زمینی سرخ کرده درست کرده باشم خوبه؟! و در عین حال تحرکم هم خیلی کم شده. چون دائما خسته ام یا سرم شلوغه و وقت ندارم که حتی روزی نیم ساعت پیاده روی کنم! در نتیجه دچار عارضه های کم تحرکی مثل یبوست هم شدم!

*****************************

مشکل فاصله بین عضلات شکمم ظاهرا داره جنبه جدی تری پیدا می کنه. احتمالش هست که به فتخ تبدیل شده باشه! هنوز وقت نکردم برم دکتر. باید به اون هم برسم!

**************************

سر کارم خیلی داستان های جالب هست برای نوشتن. خیلی جواب برای سوال هایی که سال ها ذهن خودم رو مشغول کرده بود و حالا به نحو خیلی قشنگی دارم جوابشون رو پیدا می کنم. کاش می شد بنویسمشون. نوشتنشون به نحوی که کارم و محلش لو نره خیلی سخته. یعنی من بلد نیستم اینقدر مبهم بنویسم! باید یه وقتی پیدا کنم و یه پروتکل برای نوشتنش ابداع کنم. باید یه وقتی پیدا کنم!

*****************************

یه جورهایی خودم رو انداختم توی رودربایستی و دارم می رم کلاس زبان آلمانی! ای بابا! امان که چقدر سخته و چقدر من که وقت ندارم درس بخونم از بقیه عقبم و چقدر شاگرد تنبل کلاس بودن سخته! ای داد! این چه غلطی بود کردم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۴ ، ۱۸:۰۶
آذر دخت