این روزها دارم انگار توی یک مه یا حباب زندگی میکنم. حساب تاریخ و روز از دستم در رفته. واقعا هیچ ایدهای ندارم که اتفاقات چند وقت پیش افتاد. انگار که یک خرم که چشمام را بستند و دارم همین طور توی یک جاده میرم جلو. نه میدونم چقدر رفتم و نه میدونم توی مسیر چی ها دیدم یا ندیدم. میدونم این مکانیزم مغزمه. داره اطراف را کمرنگ میکنه تا دووم بیارم. اما خوب یهو وقتی نگاه به تاریخ میکنی, یکهو میبینی بیست روز گذشته, مغزت سوت میکشه.
از دیروز اوضاع اینترنت توی اداره ما عادی شده. رئیس که این مدت قهر کرده بود یا بهتره بگم من را ایگنور میکرد که مثلا مجازاتم کرده باشه دوباره مثل هاپوی پاسوخته پیدا شده و دستوراتش را صادر میکنه. خدایا, چقدر ازش بدم میاد.
خوب بسه دیگه قرار بود نظراتم را برای خودم نگه دارم. تجربه کردم هر چی نظراتم را هی مرور کنم و به یک کسی بگم یا حتی برای خودم تکرار کنم, احتمال اینکه از دهنم بزنند بیرون خیلی زیاده. پس بهتره تا جای ممکن برای خودم نگهشون دارم.
بعد از اینکه این دوران بگذره, بعد از اینکه بالاخره یا این آدم بره یا من برم, وقتی از این شرایطی که توش گیر افتادم نجات پیدا کنم, دوباره باید سعی کنم وجههی حرفهای درستی برای خودم بسازم. سر و کله زدن با این آدم باعث شد اون زحمتی که بالای ده سال کشیده بودم برای این وجهه یه جورهایی خراب بشه. باید دوباره روی خودم کار کنم.
این روزها دارم سریال The Office را میبینم و خدایا خیلی بامزه است. واقعا دوستش داشتم. از توی فیدیبو هم کتاب خدمتکارها را گوش دادم که در مورد میسیسیپی دهه شصت میلادی بود و ماجراهای درگیری سیاهپوستان و سفیدپوستان سر مسائل تبعیض نژادی. کتاب جالبی بود. لحن روایی جذابی داشت. دوستش داشتم.
کلی خبر از احتمال جنگ و رجز خواندن دو طرف برای همدیگه هست. واقعا هیچ ایدهای ندارم که چه اتفاقی میخواد بیفته. در واقع مغز مهسازم ترجیح میده که از این مسائل دور نگهم داره. شاید به خاطر همینه که نمیتونم تحلیل شفافی داشته باشم. نمیدونم.