آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

ماجراهای عقد داداشم قسمت اول

شنبه, ۳ مهر ۱۳۹۵، ۰۲:۱۸ ب.ظ

خوب خوب خوب. اینجانب یک عدد خواهر شوهر هستم که خواهر شوهری‌ام از حالت بالقوه به بالفعل دراومده! خیلی دلم می‌خواست هفته پیش بیام و در اسرع وقت شرح ماوقع بدم تا حال و هوام عوض نشده و به عنوان یادگاری اینجا بنویسم. اما اینقدر حالم بد بود و انرژی منفی داشتم و خسته بودم که نتونستم بنویسم.
همون‌طوری که حدس می‌زدم برگزاری مراسم راه دور اصلا ساده نبود و یه جنجال حسابی به پا شد. هنوز هم ابعادش برام مشخص نیست و اینکه چی شد که اینجوری شد و ماجرا اینقدر گسترده شد اما خوب حقیقتش اینه که اصلا خوب برگزار نشد.
این نکته رو بگم که ماجرا همش توی خانواده خودمون بود و به خانواده عروس ارتباطی نداشت خدا رو شکر از اون طرف ما اذیتی نشدیم و واقعا تا اینجای کار همه چیز خوب بوده و من که به شخصه خانواده عروسمون رو خیلی دوست داشتم و برای داداشم خیلی خوشحالم که با همچین خانواده‌ای وصلت کرده الحمدالله.

اولا از دو هفته قبل بگم که چه برنامه‌ای من داشتم! همکارم که از هفته قبلش رفت مسافرت و تا روز یکشنبه هم نمی‌اومد. بعد یه کار خیلی سنگینی هم بود که با وجود اینکه هیچ ارتباطی با قسمت ما نداشت اما چون این همکار من کلا خیلی توی همه کارها خودش را درگیر می‌کنه و کلا نگارشش و اطناب و درازنویسی‌اش خوبه و از یه جمله مطلب می‌تونه یه مقاله 12 صفحه‌ای دربیاره از قبل به اون گفته بودند که تو هم درگیری بعد اون هی رفت مرخصی و مسافرت و اینا در نتیجه اینا نتیجه گرفتند که من باید درگیر اون کار بشم. حالا یکی نیست به اینا بگه بابا اگه همکارم نگارشش خوبه دلیلی نداره من هم مثل اون بلد باشم شرح و بسط بدم مطالب رو. بعد یه بدبختی داریم. ما بنا به شکل کارمون و چون لزومی وجود نداشته دسترسی به سامانه‌های اطلاعاتی و بانک‌های اطلاعاتی محل کارمون نداریم. بعد توی اینجور جلسه‌ها دعوتمون می‌کنند. بعد می‌بینن اِ کاری به اینا ندادیم که، یه سری کار می‌اندازن به دوشمون که همش جمع‌آوری اطلاعاته. بعد ما هم دسترسی نداریم به سامانه‌ها. آقا هی باید ناز این و اون رو بکشیم برای اینکه بهمون اطلاعات بدن. یعنی برای دو تا دونه آمار خدا می‌دونه من چقدر التماس این و اون رو کردم. چیزی که اگه خودم دسترسی داشتم خدا شاهده کار نیم ساعت بود. بعد به همکارها و رئیسمون که می‌گه خوب اگه قراره هر سری ما اینقدر ناز دیگران رو بکشیم برای کسب اطلاعات خوب بگین یه اکانت به ما بدن می‌گن نه نه نه. اونوقت دردسر درست می‌شه ازمون هی اطلاعات می‌خوان! بابا خوب الان هم که همینه دیگه. چه فرقی داره!
خلاصه. همکارجان نبود. ما هم استند بای بودیم بابت اون کار بزرگه. من قرار بود شنبه یکشنبه بیام. دوشنبه تعطیل بود و قرار بود بریم برای بله‌برون و صیغه. بعد من سه‌شنبه-چهارشنبه مرخصی باشم. دوباره از پنج‌شنبه بریم برای جشن عقد که جمعه بود و شنبه هم مرخصی باشم و یکشنبه دیگه بیام سرکار.
شنبه صبح از طریق ایمیل فهمیدم که باید یکشنبه برای یه مأموریت برم تهران. کلی دل‌دل کردم که برم یا نرم اما یه چیزی هی می‌گفت برو. من هم گفتم باشه. خلاصه که یکشنبه صبح علی‌الطلوع راهی تهران شدم. برای تکمیل شدن کلیه‌ی مشکلات از شنبه عصر هم گلوم به شدت درد گرفت واز صبح شنبه هم آب دماغم آویزون شد! خلاصه شب ساعت 11:30 دقیقه شب با یه دنیا انرژی منفی که نمی‌دونم از کجا توی بدنم ذخیره شده بود برگشتم! به قدری حالم بد بود که حوصله هیچ کاری و هیچ کسی رو نداشتم. پسرک هم که گذاشته بود روی اون درجه و خلاصه حسابی همه رقمه حالم رو گرفت. عصبانی بودم. از چی و از کی نمی‌دونم. شروع کردم سریع جمع و جور کردن و اسباب و اثاثیه فردا رو فراهم کردن. فردا صبحش زود بیدار شدم. صبحانه خوردیم و رفتم حمام. پسرک رو هم حمام کردم. همچنان دوتامون سرماخورده بودیم. زودی موهام رو اتو کردم چون در کمال ناباوری جمعه در حالی که داشتم برای مامانم توضیح می‌دادم که برای مراسم بله‌برون می‌خوام فلان مانتوم رو بپوشم گفت که نه بله برون زنونه مردونه جدائه باید لباس مجلسی بپوشی! ای داد بیداد. از هیچ لحاظی آمادگی نداشتم. نه لباس مناسب. نه آماده‌سازی‌هایی که آدم باید انجام بده. خیلی حالم گرفته بود از این لحاظ. از دست مامانم هم یه کوچولو دلخور بودم که اصلا به من نگفته بود این چیزها رو.
خلاصه با کلی دلهره که الان بابام بداخلاقی می‌کنه آماده شدیم زود. آخه بابام هی همه جا رو می‌خواد زود بره. نمی‌دونم هم کجا می‌خواد برسه! مامان‌بزرگ و بابابزرگ مادری و خاله بابام و خاله بزرگه خودم هم همراهمون می‌اومدند. خاله بابام جایگزین مامان‌بزرگ پدری‌ام شده بود که فعلا پیش عموی خارجیه. بماند که کلی هم از دست مامان‌بزرگ و بابابزرگ مادری حرص خوردم که چقدر باید نازشون رو بکشیم تا واسه همچین مراسمی پاشن بیان. از اون طرف مامان‌بزرگ پدری قهر کرده که چرا صبر نکردین تا من بیام. از این طرف اینها رو باید هی هی  هی التماس بهشون بکنی که بیایید و هی ناز کنن و بگن نمی‌یایم میایم شب نمی‌یایم. روز می‌یایم و از این حرف‌ها.
خلاصه که همچنان با اخلاق بد و پاچه‌گیر راه افتادیم به سمت منزل پدر عروس. حدود سه ساعت و نیم توی راه بودیم. نهار خوردیم و رأس ساعت رسیدیم که ظاهرا زود بود. هنوز آماده نبودند. یه سفره عقد فوق‌العاده ساده انداختند. بزارید صادق باشم. راستش من همیشه شعار می‌دادم که این تجملات عقد و عروسی زائده ومسخره است آدم باید همه چیز رو ساده برگزار کنه. اما راستش اون روز یه کوچولو توی ذوقم خورد از شدت سادگی مراسم. خوب مراسم عقدکنون بود اما از یه مهمونی ما هم ساده‌تر برگزار شد. من توش ایرادی نمی‌بینم خدا شاهده الان هم که از دور نگاه می‌کنم می‌گم چه خوب و چه قشنگ. اما اون روز توی ذوقم خورد یه کم. شاید باید ذائقه‌هامون رو دوباره تربیت کنیم تا با شعارهامون هماهنگ باشه. خلاصه که مراسم به خوبی و خوشی الحمدلله برگزار شد. صیغه عقدشون خوانده شد و ما هم بار و بندیلمون رو جمع کردیم و اومدیم خونه. پسرک هم در طول مراسم کلی حرص داد و آبروریزی کرد. سه‌شنبه و چهارشنبه هم خونه بودیم. سه‌شنبه عصر وقت آرایشگاه داشتم. تصمیم گرفتم موهام رو روی پایه موی خودم هایلایت کنم. بعد چون از اوضاع و احوال اونجا بی‌اطلاع بودم می‌خواستم پنج‌شنبه صبح برم شهر خودمون آرایشگاه یه سشوار بکشم واسه ظهر جمعه! خداییش خل بودم‌ها!
خلاصه آرایشگره موهام رو مش کرد و بعد خودش گفت یه کمی نوک‌هاش رو کوتاه کنم و مرتب کنم که زد کلا موهام رو از بیخ و بن کوتاه کرد. خییییلی اعصابم از این کارش خورد شد. برای اینکه سشوار زدن 5شنبه براش راحت باشه برداشت به خوردترین حالت ممکنه موهام رو کوتاه کرد. الان موهام زیر مقتعه به هیچ صراطی مستقیم نیستند! خیلی عذابم می‌دن.
دیگه بعد از آرایشگاه با اعصاب داغون رفتم خونه. توی راه عروسمون زنگ زد و اصرار کرد که بیا همین‌جا آرایشگاه و من هماهنگ کردم و اینا که گفتم باشه.
فرداش هم گذشت و من همچنان حالم خوش نبود. پسرک هم این چندروزه اصلا باهام راه نمی‌اومد. سرماخوردگی مزخرف کوفتی هم مزید بر علت شده بود. روز سه‌شنبه سرظهر یهو گفت من برم بالا و هرچی من بهش گفتم نرو گوش نداد ادای گریه کردن در آوردم و به هیچ جاش حساب نکرد و رفت و ادای گریه کردن من تبدیل شد به 20 دقیقه مداوم گریه و ضجه و مویه کردن! کلا حالم بد بود.
تازه صبح چهارشنبه هم همسرجان زنگ زد و بابت این وام کوفتی که می‌خواد بگیره و پدر ما رو دو ماه آزگاره در آورده گفت که باید بیایی و به عنوان ضامن حتما همین‌جا امضا بدی که وسط اون واویلایی که ذهن من درگیرش بود خیلی اعصابم خورد شد و بهش گفتم نمی‌تونم. یعنی دو روز من مرخصی بودم بعد می‌دونه که واسه هفته بعد هم امکانش نیست که دیگه مرخصی بگیرم اون وقت می‌ذاره دقیقه نود می‌ره بانک بپرسه که بهش بگن باید ضامن حتما حضوری بیاد. عصر هم که اومد سر دو سه تا جمله که وجدانا الان یادم نیست چی بود با هم حرفمون شد و یه عالمه حرفهای تلنبار شده بعضا سنگین و سخت به همسرجان گفتم. البته اون هم یه سری حرف‌های تلنبار شده داشت من‌جمله اینکه چرا شما جریان آشنایی داداشت با خانمش رو زودتر به من نگفتید و چرا مبلغ تعیین شده مهریه رو جلوتر به من نگفتید و از این حرف‌ها. خوب من هم بهش گفتم برای اینکه تو بلافاصله زنگ می‌زنی و به مامانت همه چیز رو می‌گی و مامانت هم سریع تلفن به دست به همه خبر می‌ده و بحث مهریه یه چیزیه بین خانواده دختر و پسر و ربطی به بقیه نداره و این باعث حرف بردن و آوردن می‌شه و این اصلا به صلاح نیست. بعد هم بهش گفتم که تو فقط توی نقش پسر مامانت گیر کردی. تو فقط و فقط داری تلاش می‌کنی که رضایت اون رو به هر نحوی که هست کسب کنی و من و بچه‌ات و دیگران اصلا برات مهم نیستیم. اصلا ازدواج برای تو زود بوده و تو آمادگی به دوش کشیدن بار مسئولیت زندگی رو نداشتی. بعد هم براش فکت آوردم که ما الان یک ماهه که درگیر درست کردن جا و مکان برای مهمون‌ها هستیم تو یک دفعه هم از ما نپرسیدی که چکار دارید و تنها امکانی هم که وجود داشت رفتی دربست واسه خانواده خودت رزرو کردی (شوهر من توی همون اداره‌ای کار می‌کنه که بابام کار می‌کنه و این اداره تنها یک مکان اسکان توی شهر عروسمون داشت که اون رو هم شوهرم واسه خانواده خودش رزرو کرد).
خلاصه تمام این حرف‌ها زده شد و شب هم دوتایی از هم عذرخواهی کردیم و خوابیدیم اما ظاهرا واسه همسرم تموم نشده بود ماجرا!
خیلی طولانی شد ادامه‌اش را بعدا می‌گم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۷/۰۳
آذر دخت

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی