آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

آذردخت

اینجا وبلاگ یک آذردخت است

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

آنچه در پاییز و زمستان 96 گذشت

يكشنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۶، ۰۳:۱۰ ب.ظ

کی بود قرار بود زود به زود بیاد؟ حتما من نبودم!
نمی‌دونم از کجاش باید بنویسم و اینکه با این وضعیت نوشتن من آیا هنوز کسی اینجا رو می‌خونه یا نه و اینکه آیا اصلا کسی هنوز وبلاگ می‌خونه یا نه؟ امروز که بعد از نزدیک 5 ماه اومدم 5 تا کامنت داشتم که چهارتاش ابراز محبت دوستان ندیده بود که خیلی بهم چسبید و چند تایی هم خصوص در مورد اون پست diastasis Recti که هنوز دارم براش کامنت مشورت خواهانه می‌گیرم که باید به دوستان عرض کنم اگر من بیل‌زن بودم یه بیل به شیکم خودم می‌زدم و اینجوری یهویی وارد بارداری دوم نمی‌شد. بله من اون مشکل را اصلا حل نکردم و الان در ماه ششم بارداری یه شکم عظیم دارم که قطعا بعد از بارداری مشکلش تشدید خواهد شد.  حالا صبر کنید بیبینید اگر به امید خدا و به سلامتی زاییدم چه گلی به سر این شیکمم می‌گیرم اگر نتیجه‌ای داشت به شما هم می‌گم!‌:))
خوب، اینکه چرا این مدت ننوشتم دلایل زیادی داشت. یکی اینکه اون اوایل خیلی حالم بد بود. در کل ویارم مثل پسرک بود مدلش اما یا شدتش بیشتر بود یا اینکه چون امکان استراحت نداشتم بیشتر بهم فشار میومد. اصلا می‌خواستم بمیرم. اون همه هم که امیدوار بودم که نزدیکی به مامانم این دفعه به نفعمه خوب اصلا اینجوری نشد و به دلیل همون درگیری‌های عروسی و اینها مامانم اصلا وقت سر خاروندن نداشت و تو بگو یه وعده غذا توی اون دوران ویار من! تازه اینقدر درگیر بودند که پسرک رو هم کمتر از قبل هندل می‌کردند و خلاصه من خیلی بهم سخت گذشت و پسرک نازنینم بیشتر. من همش از ساعت نه شب روی مبل می‌خوابیدم و هی میومد منو صدا می‌زد که مثل قبل باهاش بازی کنم و من هر بار با حال تهوع و تپش قلب و خلاصه حال خراب بیدار می‌شدم و بعضا دعواش هم می‌کردم. از همسرجان هم اگر می‌خواستم کمک کنه یه جوری رفتار می‌کرد انگار دارم برده‌داری می‌کنم. کمکی هم که ازش می‌خواستم در حد این بود که مثلا بسته بندی صبحانه و نهار فردای خودش رو آماده کنه و دیگه حداکثرش مثلا دو تا لقمه نون و پنیر واسه صبحانه من و پسرک بگیره و یه جوری با عصبانیت این کار رو مِی‌کرد انگار می‌گفتم مثلا کل فامیل من رو مهمونی بده! و متأسفانه اگر ازش می‌خواستم توی کارهای پسرک یه کمی کمکم کنه هم تمام دق و دلی‌ها رو سر پسرک نازنینم در می‌آورد و هی هم بهش می‌گفت که مامان نی‌نی‌کوچولو توی دلشه نمی‌تونه فلان کار رو بکنه نتیجه‌اش شد یه غم بزرگ توی دل پسرکم و پیدا کردن علائم اضطرابی که این روزها بزرگترین دغدعه و غصه‌ی منه.
اوضاع کاریم هم طوری بود که خیلی نمی‌تونستم مرخصی بگیرم و خلاصه دو سه ماه اول اینجوری سخت گذشت. البته دوره‌ی ویارم از زمان پسرک کوتاهتر بود و سر دوازده هفته خدا رو شکر تموم شد و من از این رو به اون رو شدم و خدا رو شکر تونستم عنان یه سری کارها رو دستم بگیرم.
اما بعدش تازه ماجراهای بعدی شروع شد. عروسی داداشم که برای 23 آذر فیکس شده بود. از اوایل مهر حال مادربزرگ پدری‌ام که فکر کنم قبلا هم گفته بودم که حالش چندان مساعد نبود و به دلیل سرطان کبد دکترها یه ددلاین یکساله رو براش مشخص کرده بودند به وخامت گذاشت. اون که این حدودا نه ماه از زمانی که براش تشخیص گذاشته بودند را نسبتا خوب و بدون علامت شدیدی سپری کرده بود یکدفعه افتاد توی دوره شدید بیماری و ظرف یکی دو ماه شدیدا بیماری پیشرفت کرد.
شرایط جوری شد که برگزاری عروسی داداشم در هاله‌ای از ابهام بود. توی این شرایط سخت ما هم خانواده زن داداشم حاضر نشدند ذره‌ای از رسم و رسوماتشون کوتاه بیان و چند بار مامانم اینها رو کشوندند شهر زن داداشم. ضمن اینکه به نسبت رسومات ما هم کلی از کارهایی که اصولا باید خانواده دختر انجام بدهند و و تقبل کنند رو گفتند ما رسم نداریم و مثلا کلی مامان و بابای من باید عروس خانم رو برمی‌داشتند هی اینور و اونور می‌بردند تا ایشون لطف کنند و فرش و لوستر و غیره بپسندند و بخرند. چیزهایی که از نظر رسومات شهر ما کاملا با خانواده دختره. فقط کافی بود مثلا یکی مثل مادرشوهر من یه همچین چیزی رو خبردار می‌شد! یا اصلا مامان من یکی مثل مادرشوهرم بود. دیگه خوراک طعنه و کنایه سه سال این عروس جور بود! اما خوب وقتی آدم مثل این زن داداش من شانس داشته باشه و از اول به قول معروف گلیم بختش رو سفید بافته باشند، من به شخصه جرئت یک کلمه سخن گفتن نداشتم. اگر کوچکترین اعتراضی می‌کردم که مثلا مادر من شما که خودت راه به حالت نمی‌بری و شاغلی و یه مادرشوهر محتضر داری چرا باید کلی وقت و انرژی صرف کارهایی بکنی که بهت مربوط نیست یا اینکه چرا باید تا گوشت توی فریزر عروس خانم رو هم تو تأمین بکنی، مامانم زودی پخی می‌کرد توی دلم که حساب کار خودم رو بکنم. خلاصه که آی حرص خوردم من. آی حرص خوردم. واقعا خواهر شوهر بودن کار دوشواری است و آدم ناچارا خبیث می‌شود! یه وقتهایی واقعا از خودم می‌ترسیدم! خداییش یکی از ترسناک‌رین حس‌هایی که می‌تونه انسان رو درگیر خودش کنه حسادت! واقعا با تمام وجودم آرزو می‌کنم که بتونم این حس رو توی وجود خودم بکشم اما خوب سخته! :))
دیگه کلی با خوف و رجا و نگرانی گذشت که آیا این مراسم برگزار می‌شه یا نه. همزمان با این وخامت حال مادربزرگم متوجه شدیم که عمه‌ام هم دچار سرطان شده و مشغول شیمی‌درمانیه و همچنین پدربزرگ مادری‌ام هم توده‌ای توی حنجره‌اش داره که به دلیل محلش امکان نمونه‌برداری و جراحی‌اش نیست و باید رادیوتراپی بشه! یعنی آنچنان درگیری‌های ذهنی داشتیم که خدا می‌دونه. و اینجا بود که من دچار یکی از سخت‌ترین عوارض حاملگی این دفعه شدم. دچار حملات اضطرابی شدیدی می شدم که واقعا بعضا از خدا طلب مرگ می‌کردم. بیس کلی‌اش هم نگرانی بیمارگونه در مورد پسرکم بود. دائم افکار بد و منفی در مورد پسرک و سلامتی‌اش می‌کردم که خوب البته همچنان هم ادامه داره. در یک موردش، پسرک یکی دو روز توی اون اواسط پاییز که یه کمی سر شده بود دچار تکرر ادرار شده بود. من یک روز که سر کار بودم و یکی از حملات نگرانی بهم دست داده بود فکر کردم که نکنه علامت دیابت باشه. عصرش رفتم خونه و به مامان گفتم که خوبه با گلوکومتر بابا قندش رو اندازه بگیریم و گلوکومتر قندش رو 250 نشون داد در حالی که بقیه رو حدود 120 که نرمال بود نشون می‌داد. قرار شد فردا بریم آزمایش اما شبی که سپری کردم نگفتنی بود. هزار بار مردم و زنده شدم و الان همش امیدوارم که اون حال و احوالی که من توی اون نزدیک 24 ساعت داشتم به این یکی نی‌نی خیلی آسیبی نزده باشه. فردا صبح پسرک رو بردیم آزمایش خون و ادرار ازش گرفتیم و خوب خیلی بچم اذیت شدو هنوز هم ازش به عنوان یه خاطره بد یاد می‌کنه. عصرش مامانم رفت نتیجه قند ناشتاش رو گرفت که نرمال بود و از پشت تلفن بهم گفت و من همش گریه می‌کردم پشت تلفن. اما بعدش آزمایش خونش کم‌خونی نشون داد و تازه دور جدید اضطرابها برای اون شروع شد. اینقدر هم سرمون شلوغ بود که به هیچ نحوی فرصت نمی‌شد پسرک را ببریم دکتر اطفال. در این بین همسرجان هم حسابی درگیر بود البته اون که همیشه درگیره من یادم نمیاد چی بود. فکر کنم فکر و ذکرش پایان‌نامه فوق لیسانسش بود. قرار بود پایان‌نامه نده و آ»وزش محور طی کنه اما گفتند که نمی‌شه و اون هم دیگه حساب ذهنش درگیر این ماجرا بود و حتی فرصت نمی‌شد که یه تفریح کوچولو بریم که یه کمی حال و هوای من عوض بشه. دیگه برای روز تولدم قرار شد هر دو مرخصی بگیریم و بریم رستوران و بعدش هم پسرک رو ببریم دکتر. دکترش هم آزمایش رو دید و گفت با این فاکتورها مشکلش تالاسمی مینور هست و بعد هم از اونجایی که دکتر فوق‌العاده‌ایه مشکل اصلی رو زود تشخیص داد و گفت ایراد کار غذا نخوردن و ضعیفیش خود تو هستی و تو اضطراب داری و این اضطراب را به بچه‌ات منتقل کردی و تو اینجوری داری کودک‌آزاری می‌کنی و این رفتارت برای بچه طبعات بعدی داره و ... که واقعا همه رو راست می‌گه. خلاصه یه کمی از اون لحاظ خیالم راحت شد و وارد فازهای بعدی نگرانی شدم که سلامت نی‌نی جدید بود!
بمیرم برای این نی‌نی جدید. من کلی فکر کردم که حاملگی بعدیم شرایطش بهتر خواهد بود و آرامش خواهم داشت و اشتباهات و استرس هایی که سر پسرک داشتم رو نخواهم کشید و به بچه هم تحمیل نخواهم کرد اما متأسفانه کلی استرس نامربوط به این کوچولو وارد کردم و واقعا شرمنده‌اش هستم. توی همون روزها رفتیم سونوی آنومالی و معلوم شد که نی‌نی دوم هم یک پسرچه است. همسرجان خیلی غصه خورد اما من ذره‌ای برام اهمیت نداشت راستش که دختر باشه یا پسر. و همین که سونوگرافیست گفت که تا اینجای کار همه چیز خوب و نرمال هست یه دنیا برام ارزش داشت.
در ادامه عروسی داداشم خدا رو شکر برگزار شد. حدود 20 روز بعدش مادربزرگم فوت کرد. و در تمام این مدت بخش زیادی از استرس‌ها و اعصاب‌خوردی‌ها به پسرک نازنینم منتقل شد و ناگهان به خودمون اومدیم و دیدیم که پسرک توی مهد شدیدا ناسازگاری می‌کنه. بدترین چیز اینکه بچه‌ها رو می‌زنه و یه سری علائم اضطرابی نشون می‌ده.
در ادامه هم خودم دچار یه افسردگی شدید شدم که خوب با این اوضاع و احوال این روزها گریبانگیر همه است. حسابی از اینکه بچه دوم رو آوردم پشیمون شدم. به خودم گفتم با این اوضاع مملکت، با این وضع زیست محیطی و اقتصادی و امنیتی که هر لحظه آدم حس می‌کنه بیشتر داره به سمت قهقرا می‌ره من با چه عقلی یه انسان دیگه رو دارم میارم به این دنیا. بعد هی نگرانتر شدم و هی نگرانتر. بعد اصلا از به دنیا آوردن پسرک و بعدش ازدواج کردنم. بعد حسابی پشیمون شدم که چرا دنبال مهاجرت کردن رو نگرفتم و حالا با این شرایطی که دارم دیگه برام غیرممکنه اقدام برای مهاجرت. اوضاع و احوال هم که دیگه کم نگذاشت برای بدتر کردن حالم. از یک طرف ناامیدی همه‌گیر از عملکرد دولت. بعدش خشکسالی نباریدن یک قطره باران. بعدش آلودگی هوا که توی شهر ما واقعا به طرز ترسناکی زیاد بود و افرادی که از تهران برای مراسم مادربزرگم اومده بودند رو هم غافلگیر کرد. بعدش اوضاع اقتصادی و نبودن پول و زمزمه‌ها از ندادن حقوق‌ها و غیره. توی خانواده هم که اوضاع قاراشمیش. تازه خودمون هم از لحاظ مالی اوضاعمون خوب نیست و تا خرخره خودمون را انداختیم تو قرض و حداقل نمی‌شه برم یه کمی پول خرج کنم حال دلم خوب شه!
این روزها بالاترین دغدغه‌ام حال و احوال روحی پسرکمه. خیلی براش عذاب وجدان دارم. فکر می‌کنم خیلی بهش صدمه زدم. من از روی حماقت فکر می‌کردم که باید الان خودم کاری کنم که یه کمی وابستگی‌اش به من کم بشه تا در آینده که پسرچه میاد خیلی صدمه نخوره برای همین یک سری از کارهاش مثل حمام و بعضی از نوبت‌های دستشویی و اینها رو به باباش واگذار کردم. طی مدتی هم که به خاطر ویار یا اوضاع خراب روحی حالم خوب نبود یه کمی توجهم بهش کم شد. توی خونه مامانم اینها هم هیشکی حوصله بچه‌ام رو نداشت و همش بهش می‌گفتن حرف نزن و هی می‌ذاشتندش پای تلویزیون. همه اینها دست به دست هم داد که پسرچه احساس طردشدگی بهش دست بده. ضمن اینکه امسال خاله مهدکودک هم خیلی وارد به نظر نمی‌یاد و پسرک نتونسته باهاش ارتباط خوبی برقرار کنه و هر روز می‌گه که من نمی‌خوام برم مهدکودک. لجبازی فرساینده که اقتضای سنش هست رو هم اضافه کنید و همسرجان که همش باهاش اصطکاک داره سر هر چیزی. خلاصه که خیلی نگرانشم و نگران آینده نزدیک که با اومدن پسرچه بیشتر آسیب نبینه. خلاصه که برام آرزوهای خوب بکنید. در صدر همه سلامت پسرک و پسرچه و آرامش دل پسرک و توان و قدرت مضاعف برای خودم که بتونم از پس زندگیم بر بیام.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۱/۰۸
آذر دخت

نظرات  (۴)

سلام. اخی عزیزم چقد نگرانی. یکم آروم باش جالبه تو بارداری معمولا ترشح یکسری هورمونها آرامش میاره که برا شما برعکس بوده . امیدوارم همه چی خوب پیش بره . اینقد نگران نباش

پاسخ:
بله. من از خیلی ها شنیدم که بارداری براشون شیرین و شاد برگزار می‌شه ولی من هر دو تا بارداری‌ام از نظر روحی خیلی اذیت شدم. در مورد اولی فکر کردم که از کم تجربگی و تنهایی هست ولی سر دومی که خیلی شدیدتر احساساتم از کنترلم خارج شد دیدم انگار دست خودم نیست متأسفانه.
ممنون :)
سلام.
من شما رو میخونم. :))))
یعنی وبلاگ شما رو روی یه فیدریدر دارم و میخونم.
خوشحالم که برگشتید. البته من به تازگی وبلاگ شما رو پیدا کردم.
چطوری ؟
با سرچ توی گوگل مبنی بر مادران شاغل.
من هم شاغلم و در شک فراوان برای مادر شدن و جستجوی فراوان برای پیدا کردن مادرهای شاغل و استفاده از تجربیاتشون.
خوشحالم که هستید.
ممنونم :)*
پاسخ:
سلام. ممنون از شما که می‌خونید :)
من خیلی به این جا سر زده ام ابن مدت . راسنش نگرانت بودم. امیدوارم از این پس روز های خوش در انتظارت باشه . مواظب خودت و نی نی باش .
هر کس در زندگی سهمی از رنج داره تا ازش درس و رهتوشه برداره و مسیرش رو ادامه بده . خدا رو شکر رنج ها ت اینا هستن . مطمینم ادامه مسیر برات روشن و پرنوره
پاسخ:
ممنون از مهربونی و لطفتون. :)
۱۶ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۳۱ مامان مهدا و محمد صدرا
سلام مامان گل پسرهای شیرین و بامزه.....
یه کم نگرانت شدم وسطای نوشته ها ولی آخرش کمی از نگرانیهات کم شده بود.....من هم الانم که الانه هنوز دلم واسه بچه اولم مبسوزه و بابت خیلی چیزها شرمنده اش هستم و عذاب وجدان دارم......پس نگران نباش این قکر کنم واسه همه مامانا و بچه های اول صدق کنه......خیییییلی مواظب خودت باش....روزهای خوبی داشته باشی عزیزم.....
پاسخ:
ممنون دوست خوبم :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی